---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت شیطان دیوانه

چپتر 240: دانه بنفش • ⏱ 16 دقیقه

چپتر 240: دانه بنفش

0

محقق سپیدپوش به محض اینکه‌رهبر​ همراه با شیطان بهشتی اجساد‌مرگ​ یخ‌زده را پیدا کردند، متوقف شد.

برای لحظه‌ای، هر‌کسی​ دو در سکوت‌فرقه​ به اجساد خیره شدند.

«...»

شیطان بهشتی گفت:

«همه‌شون رو خیلی تمیز کشته.»

محقق سپیدپوش در حالی که دست‌هایش را پشت‌اونه​ سرش قلاب کرده بود، نگاهی به اجساد انداخت‌دوست​ و سپس به سمت مرکز محوطه راه افتاد.

او به‌قوی‌تر​ شیطان بهشتی‌قراره​ نگاه کرد.

«اینجا یک بار‌رهبر​ چی سرد خودش‌اونه​ رو آزاد کرده.»

محقق سپیدپوش به هوا‌قراره​ پرید، یک پشتک زد‌اونه​ و دوباره پایین آمد.

«و یک‌قوی‌تر​ بار دیگه هم‌رهبر​ در این حوالی.»

شیطان بهشتی جواب داد:

«تو هنر‌قراره​ یخ رو‌فرقه​ بهش دادی؟»

«چند وقت پیش.»

«پس در‌قوی‌تر​ واقع زیردست‌های‌قراره​ خودت رو کشتی.»

«حتماً باید این‌طوری بیانش کنی؟»

«حقیقته دیگه.»

شیطان بهشتی محقق نابینا را‌رهبر​ پیدا کرد، به جسدش خیره‌مرگ​ شد و بعد به حرف آمد:

«چی صاعقه‌قوی‌تر​ رو هم‌قراره​ بهش دادی؟»

«چی؟»

محقق سپیدپوش با اخم‌فرقه​ جلو رفت و وضعیت‌مرگ​ محقق نابینا را بررسی کرد.

«...این واقعاً چی صاعقه‌ست؟»

«به وضعیت‌قوی‌تر​ هر دو‌قراره​ شقیقه‌اش نگاه کن.»

محقق سپیدپوش‌قوی‌تر​ پلک زد و‌رهبر​ بعد آهی کشید.

«خیلی وقت‌قراره​ نیست که‌فرقه​ بهش دادمش.»

شیطان بهشتی گفت:

«قصد داری همه‌چیز رو دو‌رهبر​ دستی تقدیمش کنی؟ به نظر می‌رسید‌متأسفم​ آدمی نیست که بشه کنترلش کرد.»

«تا وقتی تو اینجایی چه جای‌فرقه​ نگرانی هست؟ اگه دیدی رو اعصابه،‌اما​ می‌تونی هر وقت خواستی کلکش رو بکنی.»

«این روزا‌قراره​ دقیقاً تو اون‌بجنگه​ کله‌ات چی می‌گذره؟»

محقق سپیدپوش آهی کشید.

«...شیطان بهشتی، نفرت لی زاها به سمت ما نیست. وقتی قوی‌تر بشه، کسی که قراره‌دشمنِ​ با رهبر فرقه بجنگه اونه. منم از مرگ محقق نابینا متأسفم، اما یه ضرب‌المثلی هست که‌حالا​ میگه دشمنِ دشمنِ من، دوست منه. مگه این فقط یه مسئله ساده‌ی استفاده کردن ازش نیست؟»

«و تو همونی‌کسی​ نیستی که داره‌فرقه​ ازش استفاده میشه؟»

«این دیگه توهین به غرورمه. کی‌اونه​ تا حالا دیدی من آدمی باشم‌میگه​ که الکی زیر بار چیزی بره؟»

شیطان بهشتی‌قوی‌تر​ دستش را‌قراره​ تکان داد.

«برو عقب.‌قوی‌تر​ می‌خوام از شر‌رهبر​ جنازه‌ها خلاص بشم.»

محقق سپیدپوش نوچ‌نوچ کرد.

«تچ.»

در یک چشم‌به‌هم‌زدن، محقق سپیدپوش در فاصله‌ای دورتر‌اونه​ ظاهر شد و در حالی که دست‌هایش را پشت‌منه​ سرش قلاب کرده بود، به تماشای شیطان بهشتی ایستاد.

شیطان بهشتی نگاهی به اطراف انداخت، سپس‌بجنگه​ پای چپش را محکم به زمین کوبید‌میگه​ و باعث شد کل محوطه فرو بریزد.

سپس در کنار محقق سپیدپوش ظاهر شد، دستش را در هوای‌متأسفم​ خالی دراز کرد و تصویر محوی از یک کف دست محوطه را‌کردن​ پوشاند و با اصابت به گودال، اجساد را به خاکستر تبدیل کرد.

پس از آن، وقتی شیطان بهشتی و محقق‌مرگ​ سپیدپوش همزمان دست‌هایشان را تکان دادند، خاکسترها با‌مگه​ تندبادی به هوا برخاستند و در نیستی پراکنده شدند.

محقق سپیدپوش‌قوی‌تر​ به شیطان‌قراره​ بهشتی نگاه کرد.

«حسابی به‌قوی‌تر​ تکنیک‌های رهبر‌قراره​ فرقه عادت کردی.»

«فقط یه‌قوی‌تر​ تقلید سطحیه.‌قراره​ بک گا.»

«چیه؟»

شیطان بهشتی در‌کسی​ حالی که به بقایا‌بجنگه​ خیره شده بود، گفت:

«تبدیل شدن به شماره یک‌رهبر​ زیر آسمان کار آسونی نیست. مگه‌متأسفم​ نگفتی فقط یک قدم باقی مونده؟»

«گفتم.»

«اون یک قدم داره خیلی طول‌اونه​ می‌کشه. ولی بیا فرض کنیم یک روزی،‌دشمنِ​ من واقعاً بشم شماره یک زیر آسمان.»

«حرفت رو بزن. یه‌قراره​ کوه کار برای انجام‌اونه​ دادن هست، مشکل چیه؟»

«بعدش هدفمون چیه؟ تو بودی که‌فرقه​ بهم گفتی فقط روی تمرین تمرکز‌اما​ کنم. حتماً باید یه نقشه‌ای داشته باشی.»

محقق سپیدپوش سر تکان داد.

«نقشه هست. معلومه که هست.»

«هست؟ تا‌قوی‌تر​ حالا چیزی‌قراره​ در موردش نشنیدم.»

«بشین. بیا بشینیم‌کسی​ و حرف بزنیم.‌فرقه​ عصبانی هم نشو.»

محقق سپیدپوش خودش را روی‌رهبر​ زمین انداخت و به خاکسترهای‌مرگ​ در حال پراکنده شدن نگاه کرد.

شیطان بهشتی هنوز‌رهبر​ با چهره‌ای ناراضی به‌منم​ محقق سپیدپوش نگاه می‌کرد.

محقق سپیدپوش گفت:

«اگه این‌قدر ازم شاکی‌قراره​ هستی، پس بزن تو‌اونه​ کلاهک روح بهشتی من.»

«...»

«اگه قرار‌قراره​ نیست من رو‌بجنگه​ بکشی، پس بشین.»

شیطان بهشتی کنار‌کسی​ او نشست و‌فرقه​ به گودال نگاه کرد.

محقق سپیدپوش‌قوی‌تر​ شروع به‌قراره​ صحبت کرد:

«یه نقشه‌قوی‌تر​ بعدی هم‌قراره​ وجود داره.»

«امیدوارم یه نقشه بی‌خودی‌فرقه​ و بیهوده برای متحد‌مرگ​ کردن بقیه کتابخانه‌های زندان نباشه.»

«اصلاً همچین چیزی نیست.»

محقق سپیدپوش حالت آرام‌قراره​ چهره‌اش را حفظ کرد‌اونه​ و با لحنی خونسرد گفت:

«اول از همه، مهمه که‌رهبر​ تو بشی شماره یک زیر‌مرگ​ آسمان. این بخشش تغییری نکرده.»

«در مورد اوضاع و‌فرقه​ احوال روضه‌خوانی نکن. خودم الان‌متأسفم​ کاملاً در جریان همه‌چیز هستم.»

«آدمی که فقط روی تمرین تمرکز کرده چطور می‌تونه شرایط در حال تغییر‌ضرب‌المثلی​ رو درک کنه؟ خوب گوش کن. وقتی بشی خدای هنرهای رزمی، کارهای زیادی‌نیستی​ برای انجام دادن هست. مدیران بقیه کتابخانه‌های زندان میان تا بهت ادای احترام کنن.»

«انگار که خیلی‌کسی​ هم با میل‌فرقه​ و رغبت میان.»

«تو اوقات فراغتت مهارت سبکی‌رهبر​ رو هم تمرین کن. باید‌مرگ​ جایگاه ارباب سریع رو هم بگیری.»

«برو سر اصل مطلب.»

محقق سپیدپوش سر تکان داد.

«نقشه من... همیشه حول محور تو بوده. مگه من نبودم که با جمع‌آوری اون‌میگه​ کلکسیون عظیم از مطالعات رزمی، پایه و اساس رو برای تبدیل شدنت به خدای هنرهای‌توهین​ رزمی چیدم؟ بااستعدادترین بچه زیر آسمان رو به عنوان شاگردت بگیر و بهش آموزش بده.»

«همین الانش هم کلی‌قراره​ شاگرد دارم، دیگه چه‌اونه​ نیازی به این کاره؟»

محقق سپیدپوش لبخند زد.

«آیا شاگردی هست که خودت شخصاً بهش آموزش داده باشی؟ و همون‌طور که می‌دونی،‌میگه​ اونا همه برده‌ان. اونا قاتل، متجاوز و پدرکش‌هایی هستن که من دستگیر و برده‌شون‌میشه​ کردم، ولی شاگردای رسمی من نیستن. من حتی جرئت نمی‌کنم این‌طوری در موردشون فکر کنم.»

«بینشون چند‌قوی‌تر​ تا آدم‌قراره​ حسابی پیدا نمی‌شد؟»

«من در مورد خودم‌قراره​ حرف نمی‌زنم. دارم در‌اونه​ مورد شاگرد تو حرف می‌زنم.»

«داشتن شاگرد چه فایده‌ای داره؟»

«برای کشتن یه امپراتور شی هوانگ دیگه. برای کشتن یه رهبر فرقه دیگه. و برای اینکه‌دوست​ تماشا کنی چطور شاگرد شیطان بهشتی با قدرت مطلق حکمرانی می‌کنه. به نظر می‌رسه هنوز درست متوجه‌الکی​ قضیه نشدی. اون قراره شاگرد واقعی تو باشه، مرد. تا حالا اصلاً به کسی چیزی یاد دادی؟»

«نه.»

«نکنه نمی‌خوای آموزش بدی؟ این کار‌فرقه​ رو هم باید من انجام بدم؟‌اما​ اونوقت دیگه شاگرد من می‌شه، نه تو.»

«داری بهم‌قراره​ میگی یه‌فرقه​ فرقه تأسیس کنم؟»

محقق سپیدپوش خندید.

«اون دیگه به خودت بستگی داره. اینکه یه وارث تک‌وتنها انتخاب کنی، جامعه مخفی خودت رو بسازی، یا اینکه علناً یه‌ساده‌ی​ کوه معنوی رو تصرف کنی و یه فرقه راه بندازی، دست خودته. تو مطالعات رزمی‌ای که یاد گرفتی رو جمع‌آوری می‌کنی‌جنازه‌ها​ و به شاگردت یاد میدی. تو همین حین، هنرهای رزمی‌ای که یاد گرفتی رو هم سازماندهی می‌کنی و یه چیز جدید می‌سازی.»

«این کار چه معنایی داره؟»

«اول به معناش فکر نکن. اول به سرگرمیش فکر کن. به هیجانش. شاگرد تو دنیا رو به لرزه درمیاره، مدام حروم‌زاده‌هایی مثل رهبر فرقه رو عذاب میده،‌توهین​ و کی می‌دونه؟ اگه جوری بزرگش کنی که برخلاف انتظار آدم حسابی از آب دربیاد، شاید حتی بعداً بشه رهبر اتحاد موریم. چرا که نه؟ ماییم که‌زمین​ مرتکب گناه شدیم. شاگردای جدید هیچ گناهی نخواهند داشت. به خودت مطمئن نیستی؟ یعنی شاگردی که به دست تو بزرگ بشه، لیاقت رهبر اتحاد موریم شدن رو نداره؟»

شیطان بهشتی قبل‌کسی​ از جواب دادن‌فرقه​ لحظه‌ای فکر کرد:

«بک گا، بهش فکر کن. اگه قرار باشه من بهشون آموزش بدم،‌اما​ تو همون یکی دو سال اول از شدت سختی می‌میرن. این چه فرقی‌همونی​ داره با اینکه بهم بگی بچه‌ها رو بگیرم و تبدیل به جنازه‌شون کنم؟»

محقق سپیدپوش با‌کسی​ دستی لرزان موهایش را‌بجنگه​ به عقب شانه کرد.

«هی، واسه همینه که من اینجام. خوب گوش کن.‌متأسفم​ من شرایطی رو که یه نفر باید داشته باشه‌مسئله​ تا بتونه شاگرد تو بشه رو برات توضیح میدم.»

«واسه اینم شرایطی هست؟»

«من تو رو می‌شناسم، مگه نه؟ شاگرد تو البته که باید بدن قوی‌ای داشته باشه. باید ذاتاً قدرت اژدها رو داشته باشه. به‌کردن​ زبون ساده، تولدش و همون استخون‌بندیش باید مال یه ژنرال باشه. یه شخصیت نسبتاً لجباز هم خوبه. تا بتونه روش‌های تمرینی تو رو تحمل‌فاصله‌ای​ کنه. خیلی موذی و مکار بودن هم خوب نیست، چون با تو آبش توی یک جوی نمیره. همچنین باید آدم روراست و مستقیمی باشه.»

«اگه احمق باشه،‌کسی​ یادگیری هنرهای رزمی سطح‌بجنگه​ بالا براش سخت میشه.»

«مطمئن نیستم‌قراره​ استانداردهای تو برای‌بجنگه​ "احمق" بودن چیه.»

«منظورت چیه؟»

«من همیشه هر وقت رهبر فرقه گدایان رو می‌دیدم فکر می‌کردم آدم احمقیه. ولی ببین، با این حال هنوزم از من قوی‌تره. دقیقاً احمق یعنی چی؟‌نیستی​ آه، یه نفر هست که احمقه. تو نمی‌تونی شاگردت رو مثل بدن کُند بزرگ کنی. این یه کار احمقانه‌ست. رهبر فرقه گدایان یه آدم احمقه. ولی تو‌پای​ نمی‌تونی اون‌طوری باشی. در هر صورت، شاگردی که تو بهش آموزش بدی از بدن کُند بهتر از آب درمیاد، مگه نه؟ یعنی حتی از پس اینم برنمیای؟»

«اگه مثل بدن کُند بود،‌رهبر​ احتمالاً همون موقع آموزش دادن‌مرگ​ تا حد مرگ کتکش می‌زدم.»

محقق سپیدپوش انگشتش‌رهبر​ را به سمت‌اونه​ شیطان بهشتی گرفت.

«دقیقاً منظورم همینه. این وظیفه یه استاده. میگم تا‌منم​ حد مرگ کتکش بزن، ولی به جاش باید یه شاگرد‌فقط​ درست و حسابی تربیت کنی. شاگردِ خدای هنرهای رزمی... چطوره؟»

«من هنوز‌قوی‌تر​ خدای هنرهای‌قراره​ رزمی نیستم.»

محقق سپیدپوش پشت‌کسی​ سر هم روی‌فرقه​ ران پایش کوبید.

«ای آدم اعصاب‌خردکن! خب خدای هنرهای رزمی شو، شاگرد بگیر، بهشون آموزش بده‌دشمنِ​ و بفرستشون برن! یکیشون رو بکن رهبر اتحاد! کاری کن روزهای عید بیان‌میشه​ دست‌بوسیت. اگه نیومدن، بگیر کتکشون بزن. این کاریه که دارم بهت میگم بکنی.»

شیطان بهشتی‌قوی‌تر​ با چهره‌ای‌قراره​ ناراضی گفت:

«از چیزایی که قبلاً جسته و گریخته شنیدم،‌اونه​ انگار لی زاها هم یه همچین نقشه‌ای داشت. که‌منه​ نمی‌خوای با یه مشت خزعبلاتِ من‌درآوردی خرم کنی، نه؟»

محقق سپیدپوش نوچ‌نوچ کرد.

«هوی، خیلی کمه که یه استاد موریم شاگرد نداشته باشه. خوب موقعی بحثش رو وسط کشیدی. چی میشه اگه لی زاها‌کردن​ یه شاگرد بگیره، تو هم یکی رو بزرگ کنی، ولی شاگرد تو از شاگرد زاها کتک بخوره؟ این خجالت‌آورترین اتفاق تو‌بشم​ کل دنیاست. کار به جایی می‌رسه که حتی احضار کردن زاها و چک زدن تو گوشش هم کافی نیست. مگه نه؟»

شیطان بهشتی‌قوی‌تر​ به محقق‌قراره​ سپیدپوش نگاه کرد.

«با این حساب، تو‌قراره​ هم برنامه‌ای داری که یه‌منم​ شاگرد درست و حسابی بگیری؟»

«من سرم خیلی شلوغه. وقت این کارا رو ندارم. اونی که داره تو هنرهای رزمی غرق میشه تویی. من مسئول بقیه‌ساده‌ی​ چیزام، پس منطقی‌تره که تو شاگرد بزرگ کنی. سر فرصت بهش فکر کن. یه بچه باید چه ویژگی‌هایی داشته باشه تا‌جنازه‌ها​ هنرهای رزمی تو رو به ارث ببره؟ اگه خیلی برات دردسر داره، خودم کل دنیا رو می‌گردم و یکی رو برات میارم.»

ناگهان، شیطان بهشتی‌رهبر​ ضربه‌ای به سر‌اونه​ محقق سپیدپوش زد.

با خوردن این ضربه‌قراره​ به سرش، محقق سپیدپوش‌اونه​ با تندی جواب داد:

«چرا یهو می‌زنی؟»

شیطان بهشتی گفت:

«حس کردم دوباره داری خرم می‌کنی،‌اونه​ واسه همین یه دونه زدمت. هر‌میگه​ چی باشه نزدیک بود دوباره گول بخورم.»

«روانی شدی؟ مگه نگفتم تو سرم نزن. این‌اونه​ مغز دلیلیه که من و تو تا الان‌دوست​ زنده موندیم. می‌خوای منو تبدیل به یه احمق کنی؟»

شیطان بهشتی جواب داد:

«اگه اینقدر‌قوی‌تر​ باهوشی، نباید می‌ذاشتی‌رهبر​ محقق نابینا بمیره.»

محقق سپیدپوش آه عمیقی کشید.

«آخه چطور می‌تونم کاری کنم که تک‌تک نقشه‌ها با موفقیت پیش بره؟ گوش کن. اگه بعد از اینکه بدن کُند اون ضربه‌استفاده​ غافلگیرکننده کف دست رو به رهبر فرقه زد، مبارزه شروع می‌شد، چی می‌شد؟ اون‌قدر شوکه می‌شد که نمی‌تونست درست بجنگه. اگه بدن کُند‌نوچ‌نوچ​ به حرفم گوش نمی‌کرد، سرش رو می‌بریدم و می‌نداختم جلوی گدای الهی. فکر می‌کنی رهبر فرقه می‌تونست با یه ذهن آروم مبارزه کنه؟»

«پس باید‌قوی‌تر​ همون کار‌قراره​ رو می‌کردی.»

محقق سپیدپوش‌قوی‌تر​ محکم زد‌قراره​ به پیشانی خودش.

«از کجا باید می‌دونستم اون حروم‌زاده دیوونه، لی زاها، رهبر فرقه گدایان رو می‌ندازه رو کولش و فرار می‌کنه. انداختش رو کولش و در رفت؟ اصلاً با عقل جور درمیاد؟ اون در حالی فرار کرد که یکی از سه فاجعه دنیا رو کول کرده‌چشم‌به‌هم‌زدن​ بود. اصلاً چرا اون گدای روانی گذاشت یکی این‌طوری ببردش؟ این چیزی نبود که بتونم پیش‌بینی‌اش کنم. محقق نابینا موقع تعقیب اونا کشته شد. مگه اون همون آدمی نبود که به خاطر چشمای ضعیفش معمولاً تو مأموریت‌های تعقیب و گریز شرکت نمی‌کرد؟ کل نقشه به‌آسمان​ هم ریخت چون داشت کسی رو تعقیب می‌کرد که رو کول یه نفر دیگه سوار بود. اگه حتی این رو هم پیش‌بینی کرده بودم که الان بزرگ‌ترین نابغه تمام دوران‌ها بودم. تو چی فکر می‌کنی؟ تقصیر من بود؟ کار من بود؟ دوباره فقط من مقصرم؟»

شیطان بهشتی هم آهی کشید.

«منم انتظار‌قوی‌تر​ همچین چیزی‌قراره​ رو نداشتم.»

«همینم جون رهبر فرقه گدایان رو نجات داد. رهبر فرقه‌مرگ​ خیلی خوش‌شانسه. یه مدت بی‌خیالش شو. شانس هم خودش یه مهارته.‌ساده‌ی​ یا شایدم داشتن آدمای خوب دورت، خودش یه جور مهارت باشه.»

شیطان بهشتی‌قراره​ با لحنی ناراضی‌بجنگه​ زیر لب غرید:

«واسه یه استراتژیست،‌کسی​ انگار هیچ کاری‌فرقه​ رو درست انجام نمیدی.»

«این حرفت خیلی توهین‌آمیزه.»

«دوباره کتک می‌خوای؟»

«به عنوان یه نصیحت‌فرقه​ در نظرش می‌گیرم. از‌مرگ​ یه جهت هم، این‌طوری بهتره.»

«چی بهتره؟»

«سه فاجعه رو باید با مهارت شکست داد. اگه بخوایم شانسی باهاشون‌اما​ دربیفتیم، ممکنه رهبر فرقه کارمون رو تموم کنه. کلک و حقه روی‌ازش​ اون خوب جواب نمیده. اشتباه از من بود، پس یکی دیگه بهم بزن.»

«حروم‌زاده احمق. اگه از‌قراره​ اینی که هستی خنگ‌تر‌اونه​ بشی برامون دردسر میشه. بریم.»

محقق سپیدپوش بلند‌رهبر​ شد و با دست‌منم​ به جلو اشاره کرد.

«بریم.»

با آه‌قوی‌تر​ کشیدن محقق سپیدپوش،‌رهبر​ شیطان بهشتی پرسید:

«معنی اون‌قوی‌تر​ آه کشیدن‌قراره​ چی بود؟»

«هیچی.»

محقق سپیدپوش در حالی که‌رهبر​ دنبال شیطان بهشتی راه افتاده بود،‌متأسفم​ زیر لب با خودش زمزمه کرد:

«...لی زاها، اون کثافت حروم‌زاده.»

در حالی که داشتم با انگشت تو‌منم​ یکی از گوش‌هام می‌چرخاندم و تمیزش می‌کردم،‌دوست​ تو راه به بدن کُند فکر کردم.

آخه چرا آدمی مثل بدن‌رهبر​ کُند باید بشه شاگرد یه‌مرگ​ آدم کله‌گنده‌ای مثل رهبر فرقه گدایان؟

به این نتیجه رسیدم که‌رهبر​ احتمالاً رهبر فرقه بیش از‌مرگ​ حد باهاش خوب تا کرده بود.

بدن کُند اصلاً‌کسی​ آدمی نبود که به‌بجنگه​ درد گدا بودن بخوره.

به خاطر این بود‌فرقه​ که طمع جایگاه رهبر‌مرگ​ فرقه و محقق رو داشت.

همون‌طور که با گدای الهی‌رهبر​ به سمت پل می‌رفتیم، به‌مرگ​ شاگرد آینده خودم هم فکر کردم.

اول از همه، با این اخلاقی که‌بجنگه​ من دارم، عمراً مثل رهبر فرقه گدایان‌میگه​ الکی و بی‌دلیل با کسی خوب تا نمی‌کنم.

پس این مشکل حل بود.

حالا، باید چه‌رهبر​ جور آدمی رو به‌منم​ عنوان شاگرد قبول می‌کردم؟

کسی که هنرهای رزمی‌قراره​ رو سریع یاد بگیره؟ یه‌منم​ آدم خوب؟ یه آدم باهوش؟

با مرتب کردن افکارم، به‌رهبر​ این درک تازه رسیدم که‌مرگ​ استانداردهام برای گرفتن شاگرد بدجوری بالاست.

اول از همه، باید با ضعیف‌ها مهربون باشه‌اونه​ و جلوی قوی‌ترها سر خم نکنه، ولی در عین‌منه​ حال اون‌قدر تیز باشه که بدونه چطور زنده بمونه.

نباید اون‌قدر احمقانه پاک و ساده باشه که بیش‌متأسفم​ از حد به اطرافیانش اعتماد کنه و از پشت‌مسئله​ خنجر بخوره، و باید بدونه چطور به بقیه شک کنه.

از اونجایی که قراره در آینده‌فرقه​ یه استاد بزرگ بشه، باید مغز‌اما​ یادگیری هنرهای رزمی رو داشته باشه.

و چون بعد از تبدیل شدن‌فرقه​ به استاد بزرگ باید خودش شاگرد تربیت‌ضرب‌المثلی​ کنه، باید زبون‌باز و خوش‌صحبت هم باشه.

باید هم درک رزمیِ بالایی داشته باشه تا‌اونه​ خودش چیزها رو بفهمه، و هم استراتژی لازم‌دوست​ برای خوب آموزش دادن به بقیه رو بلد باشه.

قیافه‌اش خیلی مهم نیست، ولی‌بجنگه​ بهتره که از ریخت و‌اما​ قیافه خودش شکایتی نداشته باشه.

چون این‌قوی‌تر​ قضیه می‌تونه باعث‌رهبر​ عقده حقارت بشه.

اگه عقده حقارت رشد کنه،‌رهبر​ می‌تونه تو جاهایی که اصلاً انتظارش‌متأسفم​ رو نداری، کار دست آدم بده.

با این حال، اگه‌قراره​ بیش از حد خوش‌قیافه‌اونه​ باشه هم دردسرساز میشه.

چون زن‌ها به‌رهبر​ طرز اعصاب‌خردکنی دور‌اونه​ و برش می‌پلکن.

پس، از نظر‌کسی​ درونی باید عزت‌نفس، غرور‌بجنگه​ و اعتمادبه‌نفس داشته باشه.

از نظر بیرونی، باید خوب بجنگه، خوب‌بجنگه​ حرف بزنه، راحت گول نخوره و تو‌میگه​ شک کردن به بقیه هم استاد باشه.

نباید وقت زیادی رو پای عرق‌خوری و ولگردی تلف کنه، و‌متأسفم​ بهتره که دایره اجتماعی‌اش یه جورایی محدود باشه، چون قرار نیست‌استفاده​ یه روز در میون بره با رفیق‌رفقا بگرده و وقت بگذرونه.

چون به هر حال‌فرقه​ قراره یه جا تمرگیده‌مرگ​ باشه و فقط تمرین کنه.

تازه، نباید زیادی خوشگل‌قراره​ باشه، ولی خب نباید خیلی‌منم​ هم زشت و بدترکیب باشه.

اینا شرایط‌قوی‌تر​ من برای‌قراره​ گرفتن یه شاگرده.

بعد از اینکه‌کسی​ همه اینا رو‌فرقه​ واسه خودم ردیف کردم...

به این نتیجه رسیدم‌فرقه​ که فعلاً کلاً بی‌خیال‌مرگ​ قضیه بشم خیلی بهتره.

رهبر فرقه از من پرسید:

«چرا این‌قدر سنگین آه می‌کشی؟»

با لحنی آروم جواب دادم:

«حروم‌زاده‌ها تو‌قراره​ موریم بدجوری‌فرقه​ زیاد شدن.»

رهبر فرقه‌قوی‌تر​ گدایان سر‌قراره​ تکان داد.

«حرفت حقه.»

«هنر رزمی‌ای‌قوی‌تر​ واسه کتک‌قراره​ زدن سگ‌ها هست؟»

«سعی می‌کنم یکی بسازم. ولی ما از سلاح‌های تیغه‌دار استفاده نمی‌کنیم.‌ضرب‌المثلی​ باید هنرهای عصا که تو فرقه گدایان دست به دست شده‌ازش​ رو جمع‌آوری کنم و بسازمش. وقتی تموم شد، بهت یادش میدم.»

«نه، دستت درد نکنه.»

«چرا؟»

به رهبر‌قوی‌تر​ فرقه گدایان‌قراره​ نگاه کردم.

«باید دستور بدی که از این به بعد، هنر رزمی انحصاری و فنون نهایی‌تون فقط به کسی آموزش داده بشه که به‌ازش​ عنوان رهبر بعدی فرقه انتخاب میشه. این رو بکن قانون فرقه گدایان. فقط این‌طوریه که حروم‌زاده‌هایی مثل محقق نمی‌تونن به این راحتی‌چشم‌به‌هم‌زدن​ بقاپنش. درسته که خیلی انحصاری میشه، ولی چاره‌ای نیست. این‌طوری دیگه کسی مثل بدن کُند پیدا نمیشه که الکی دلش رو صابون بزنه.»

رهبر فرقه گدایان انگار که‌رهبر​ حرف‌های بدن کُند یادش اومده باشه،‌متأسفم​ با چهره‌ای تلخ سر تکان داد.

«فکر کنم‌قوی‌تر​ مجبورم همین‌قراره​ کار رو بکنم.»

تازه بعد از اینکه شخصاً وضعیت فرقه‌بجنگه​ گدایان رو دیدم، فهمیدم که داشتن قوانین خیلی‌دشمنِ​ کم هم می‌تونه چه دردسرهای بزرگی درست کنه.

خوشبختانه، به نظر می‌رسید‌فرقه​ رهبر فرقه گدایان با‌مرگ​ افکار من موافق بود.

ناولها | novelha.net