چپتر 102: توی زندگی قبلیم به یقین رسیدم
0من آدمیمهنرهای که از خیلیحرومزادههایی چیزا بدم میاد.
ولی بین همشون، چیزی که بیشتر ازبخوام همه حالم رو بهم میزنه، اون پولندارم زوریه که حرومزادههای جناح غیرمتعارف جمع میکنن.
احتمالاً به خاطردست اینه که خودمدفعه قبلاً مسافرخونهچی بودم.
میزها رو دستمال بکش، ته مونده غذاها رو جمع کن،همینه زمین رو تی بکش، ظرف بشور، مواد اولیه بخر، غذااینکه درست کن و بفروش تا قرون به قرون پول جمع کنی.
اگه ده روز پشت سرحرومزادههایی هم مثل سگ بدویی، تازهدست میتونی پول باج رو جور کنی.
سیستمی که توششدن من کار میکنم وبخوام بقیه پولش رو میخورن.
شاید بعدقبلیم از یه مدتشدن بهش عادت کنی.
ولی چیزی که واقعاً آدمقبلیم رو آتیشی میکنه، وقتیه کههمینه این پول زور یهو زیاد میشه.
اونوقت باید حدود پونزدهتهش روز جون بکنی تازندگی پول باج جور شه.
وقتی حس میکنی عمرت دارههمینه بیهوده به فنا میره، تازهکنم معنی واقعی کلمه «خشم» رو میفهمی.
از یه لحاظ،دست منشاء خشم مندفعه همین پول زوره.
راستش رو بخواید،توی تنها راه حلدست این قضیه هنرهای رزمیه.
تهش، خیلی از اون حرومزادههایی که پولتوی زور میگرفتن توی زندگی قبلیم به دستهمینه من سقط شدن و این دفعه هم همینه.
حتی اگه بخوامشدن جور دیگهای حلش کنم،بخوام راه دیگهای وجود نداره.
چارهای ندارم جز اینکهسقط بکشم و بکشم وحتی بدنامی به بار بیارم...
یه لحظه بعد، به اقامتگاهقبلیم انجمن ابر و ماه وهمینه اون اراذل و اوباش نگاه کردم.
خونههای کوچیک و بزرگتهش توی یه ردیف طولانی کنارقبلیم ساحل دریاچه ردیف شده بودن.
یارویی که راهنماییمشدن کرده بود بهحتی وسط محوطه اشاره کرد.
«اون جایی کهدست پنج تا فانوس قرمزهمینه وسطش آویزونه، اقامتگاه رهبره.»
«گرفتم.»
آدمای زیادی بیرونرزمیه بودن، واسه همین اوناتوی هم داشتن نگاهم میکردن.
یکی ازسقط اعضای انجمن ابرهمینه و ماه گفت:
«چرا یهقبلیم محافظ باسقط خودت آوردی؟»
من اولمیگرفتن اون پاپتیهازندگی رو فرستادم برن.
«شماها برید جنازهها روتهش جمع کنید. اگه دلتونزندگی میخواد بمیرید، میتونید بمونید.»
پاپتیها یه لحظهشدن مردد موندن، بعدحتی بدون هیچ حرفی برگشتن.
همونطور که روی مسیرسقط سنگی راه میرفتم، به اوناییبخوام که بیرون وایساده بودن گفتم:
«باید رئیستونمیگرفتن رو ببینم.زندگی راه بیفتید.»
صدای خنده از این ورحرومزادههایی و اون ور بلند شددست و بعدش یه جواب ساده شنیدم:
«بزن به چاک.»
«کی بود؟قبلیم همونی که گفتشدن بزن به چاک.»
یارو که روی صندلی لمقبلیم داده بود و داشت یه کوفتیحتی رو سیخ میخورد، تف کرد زمین.
«این محافظههنرهای حتماً عقلش روحرومزادههایی از دست داده.»
همینطور که به سمت یارویی کهحتی تف کرده بود میرفتم، صدای کشیدهنداره شدن شمشیرها از همه طرف شنیده شد.
به چربی دوردست دهن یارو نگاهدفعه کردم و پرسیدم:
«خوشمزهست؟»
«به قیافهت میخوره مالتهش بنگاه محافظت چشمآبی باشی.زندگی مغز خر خوردی؟ مرتیکه روانی؟»
یقهش رو گرفتمشدن و با یهحتی دست بلندش کردم.
«کوک...»
همون موقع، دری اززندگی داخل باز شد وشدن یه مرد لاغر سرک کشید.
«چه خبره؟»
«به قیافهش میخوره محافظدفعه بنگاه محافظت چشمآبی باشه.دیگهای میگه میخواد رئیس رو ببینه.»
«یه محافظ؟ نه رئیسسقط بنگاه محافظت، نه سرگروهحتی محافظان، فقط یه محافظ معمولی؟»
یقه یارو رو ول کردم و باسقط پشت دست زدم توی دهن اون یکیحلش که داشت سیخ مرغ میخورد و بیهوشش کردم.
به مرد لاغر گفتم:
«من از طرف جامعهدفعه عبور از رودخونه اومدم،دیگهای راه رو نشون بده.»
به محض اینکه اسم جامعهشدن عبور از رودخونه رو آوردم،دیگهای قیافه مرد لاغر کلاً عوض شد.
«حسابها کهمیگرفتن تسویه شده.زندگی برا چی اومدی؟»
«کار دارم، راه بیفت.»
«لطفاً صبرسقط کنید. مندفعه پیام رو میرسونم.»
به چپ و راست نگاه کردمدفعه و تازه اون موقع بود که قیافهوجود اراذل و اوباش یه کم آروم شد.
یه لحظه بعدتوی در باز شددست و مرد لاغر گفت:
«بفرمایید داخل.»
من رو از تالار مهمانشدن و در پشتی به جاییدیگهای بردن که منظره دریاچه داشت.
ته یه پل، یه جایی شبیه اسکلهسقط بود که مدیران اجرایی این ور وحلش اون ورش نشسته بودن و ماهیگیری میکردن.
یه مرد پهنترینرزمیه قسمت اسکله رومیگرفتن اشغال کرده بود.
از روی پل رددفعه شدم و از کناردیگهای مدیرانی که ماهیگیری میکردن گذشتم.
وقتی پام رو گذاشتم رویشدن اسکله، مردی که احتمالا رهبرشوندیگهای بود سرش رو کمی چرخوند.
«من بیوکمیگرفتن سا-اون هستم.زندگی بشین اینجا.»
یه صندلیهنرهای کوچیک کنارتهش بیوک سا-اون بود.
چون یاروسقط بهم تعارفدفعه کرد بشینم، ننشستم.
به هر حال، یهسقط یارویی که شبیه گربهماهیحتی بود داشت براندازم میکرد.
لباش غیرعادی کلفت بود و یه سیبیلسقط نازک هم داشت، قیافهش عین یه شیطانحلش گربهماهی بود که سالها ته دریاچه زندگی کرده.
«تو رئیسی؟ شبیه گربهماهی هستی.»
«...»
یارو با قیافهای حیرتزده یهشدن آه کوتاه کشید و ماتدیگهای و مبهوت بهم زل زد.
«اومدی بمیری؟ این چه وضعیه؟ مال جامعه عبور ازدفعه رودخونه که نیستی. شمشیری که بستی نه به درد قاتلهاندارم میخوره، نه به درد بنگاه محافظت چشمآبی. کدوم گوری هستی؟»
برخلاف قیافهش، قدرت مشاهدهش خوبحرومزادههایی به نظر میرسید، که باعثدست شد یه کم خیالم راحتتر بشه.
«من کسیام که فرقهدفعه هائو رو رهبری میکنه.دیگهای اسمش به گوشت خورده؟»
«فرقه هائو؟ تا حالا نشنیدم.»
«من دنبالمیگرفتن جامعه عبورزندگی از رودخونه میگردم.»
«اگه با یه نگاهتهش کردن میشد پیداشون کرد کهقبلیم دیگه سازمان قاتلها نبودن، بودن؟»
«روش تماس چیه؟»
«روش تماس سادهست، ولی اونا فقط زیردستن، واسه همین مقر اصلی رو نمیدونن. دلیل اینکه حتی با شکنجه هم نمیشه چیزی فهمید اینه که اعضای رده پایین هم خبر ندارن. سازمانیهخونههای که فقط نفر به نفر وصلن. ساختاری که فقط میتونی با مافوق مستقیمت حرف بزنی. تهش، واسه پیدا کردن کلهگندهی اصلی سازمان، باید یکییکی بکشیشون بیرون و هی بکشی و بری جلو.نگاهم میتونی این کارو بکنی؟ سرت شلوغ به نظر میاد. حتی اگه امتحانش هم کنی، تضمین میکنم بعد از چند مرحله ردشون گم میشه. دستمزدشون گرونه و سر و کله زدن باهاشون سخته.»
چرا توضیحاتش انقدر مفصله؟
به نظر میرسید فرقهتهش هائو رو جزئی اززندگی همون جناح غیرمتعارف میدونست.
قبل از اینکه بفهمم، تونستمهمینه نیت قتل رو از سمتکنم مدیران روی پل حس کنم.
بیوک سا-اون ازدست من که بیحرکتدفعه ایستاده بودم پرسید:
«کارت تموم شد پس؟»
سرم رو تکون دادم.
«هنوز نه.»
«بگو.»
«منطقه تجاریمیگرفتن اینجا به نظرقبلیم خیلی خوب میاد.»
«بدک نیست.»
«داری باج جمع میکنی؟»
«میتونی بگی حق حفاظت.»
«حفاظت در برابر کی؟»
«حفاظت در برابر یه عده. حتی اگه من نباشم، بالاخره یه گروه از جناح غیرمتعارف پیدا میشه که این کارو بکنه. من اینجا به دنیا اومدم وبار بزرگ شدم. بهتره که خودم مسئولش باشم. در حالی که بعضی آدما میتونن با کارهای معمولی زندگی کنن، خیلیها هستن که نمیتونن. اگه من اینا رو جمعاشاره کنم و ازشون واسه محافظت از منطقه تجاری استفاده کنم، واسه خودمم هزینه داره. من فکر نمیکنم گرفتن باج چیز عجیبی باشه. نظر تو چیه، برادر جوان؟»
«واو...»
خیلی وقتقبلیم بود همچین سخنرانیشدن طولانیای نشنیده بودم.
کارش با هنرهای رزمی خیلی سادهدست تموم میشد، ولی من کسی نیستمبخوام که با این حرفا عقب بکشم.
«کارت واقعاً عالی بوده. خب، اون حرومزادههایی که به دست من مردن هم احتمالا همینحتی فکر رو میکردن. روشهاشون فقط یه کم فرق داشت. به محض اینکه پام رسید اینجا نزدیکانجمن بود جیبم رو بزنن، وقتی گرفتمشون معلوم شد آدمایی بودن که باید به تو باج میدادن.»
«آه، که اینطور؟»
«احتمالاً پول باج و خراج رو با زدن جیب محافظها، غریبهها و مسافرا جور کردین. واسه جور کردنبکشم اون پول، مزه غذا شبیه جویدن زبالهست و چایی هم انگار از آب جوب پر شده. جوری حرفکنار میزنی انگار همه اینا طبیعیه، ولی اصلاً اینطور نیست. اینجا نشستی ماهیگیری میکنی و ادای حکیمها رو درمیاری...»
رهبر بیوکمیگرفتن سا-اون بازندگی پوزخند جواب داد:
«برام سواله چه کلهگندههاییتهش رو کشتی که اینقدرزندگی با اعتمادبهنفس رفتار میکنی.»
وقتی برگشتم عقب رو نگاه کردم، دیدمبخوام همه کلهگندههای ماهیگیر بلند شدن، ورودی پلندارم رو بستن و دارن منو دید میزنن.
اگه بهشون میگفتم رهبر جامعه شمشیر هژمونهمینه رو کشتم، همونجا شلوارشون رو خیس میکردن،نداره ولی حال نداشتم خودم رو لو بدم.
در عوض، یهتوی شانس دیگه برایدست زنده موندن بهشون دادم.
«من نیومدم اینجا ازت خواهش کنم.میگرفتن هوی مرتیکه گربهماهی، به خودت بیاشدن و این انجمن برادری رو منحل کن.»
بیوک سا-اون از رویدفعه صندلیش بلند شد و یهوحلش رو به دریاچه نعره زد:
«هوی، حرومزاده!»
به نظرمیگرفتن میرسه یهوزندگی دیوونگیش عود کرد.
من خودم انواع و اقسامحرومزادههایی دیوونگی رو تجربه کردم، واسهدست همین صحنه خیلی عجیبی برام نبود.
بیوک سا-اون بهم زلدفعه زد و سعی کرددیگهای قیافه ترسناکی به خودش بگیره.
«چشه این مرتیکه. مرگته؟»
همون لحظه بیوک سا-اون خنجریقبلیم که از آستینش افتاد رو گرفتحتی و به سمت گردنم یورش برد.
لحظهای که مچرزمیه بیوک سا-اون رومیگرفتن گرفتم، خشکم زد.
'این دیگه چه بدبخت ضعیفیه؟'
انرژی درونی و قدرت پنجهمشدن رو ترکیب کردم تا مچشدیگهای رو همونجا خرد و خاکشیر کنم.
صدای خرد شدنتوی استخوانها به قطعاتدست ریز توی فضا پیچید.
لحظهای که فریادش بلند شد، بامیگرفتن یه لگد فرستادمش توی هوا بالای دریاچهدفعه و نیش خرگوش سیاه رو کشیدم بیرون.
بیوک سا-اون رو بین زمین و آسمونبخوام با چی شمشیر دو شقه کردم وندارم بعد نیش خرگوش سیاه رو غلاف کردم.
وقتی بیوک سا-اون که دو نیمدفعه شده بود توی دریاچه افتاد، ستونی ازوجود آب مثل دوتا اژدها فواره زد بالا.
صدای پا شنیدم و برگشتم دیدمدست زیردستای بیوک سا-اون که شمشیر کشیدهبخوام بودن، هماهنگ اومدن جلو و بعد وایسادن.
«...»
به اونسقط اراذل ودفعه اوباش گفتم:
«دیوونه شدین...قبلیم میخواید حمله کنید؟شدن بیاید جلو ببینم.»
همونطور که ساکتتوی ایستاده بودم، لحظهایدست سکوت برقرار شد.
از قبل میدونستم مهارت جناح غیرمتعارف بستهتوی به منطقه خیلی فرق داره، ولی مهارت بیوکحتی سا-اون حتی از چا سونگ-ته هم بدتر بود.
در هر حال، قضیه اینههمینه که من قویم، نه اینکهکنم چا سونگ-ته لزوماً ضعیف باشه.
در حالی که زیردستای اراذلش مردد بودن،همینه باسنم رو گذاشتم روی همون صندلی که بیوکچارهای سا-اون نشسته بود و قلاب ماهیگیری رو برداشتم.
مردای شمشیر بهتوی دست از پشتدست داشتن بهم چشمغره میرفتن.
به قلابهنرهای نگاه کردمتهش و گفتم:
«هوی بچهها... تا وقتی دارمهمینه بهتون اجازه میدم، یه راهیکنم واسه زنده موندن پیدا کنید.»
پشت سرم، زیردستایدست گربهماهی تو فکردفعه فرو رفته بودن.
ولی مگه اینکه احمق باشن، وگرنه با دوتاشدن چشمای خودشون تفاوت سطح مهارت من و بیوک سا-اوننداره رو دیده بودن، پس نمیتونستن بیگدار به آب بزنن.
هر فکری کهرزمیه این مرتیکهها میکردن، منتوی حرفم رو ادامه دادم:
«بیوک سا-اون احتمالاً الان غذای ماهیها شده، ولی بیاید فرضکنم کنیم هنوز زندهست. من یه کاری دارم که باید انجام بشه،اقامتگاه پس با جامعه عبور از رودخانه تماس بگیرید و بیاریدشون اینجا.»
جوابی نیومد.
«الان دارممیگرفتن با کیزندگی حرف میزنم؟»
دوباره بلند شدم وتهش به برادرهای انجمن برادریزندگی ماه و ابر نگاه کردم.
«هوی بچهها...»
راستش تو سنیدست نیستم که بهدفعه این مرتیکهها بگم "بچهها".
ولی از لحظهای که تبدیلقبلیم به شیطان دیوانه شدم، تقریباًهمینه با هیچکس محترمانه حرف نزدم.
فقط اگه یه مردی درحرومزادههایی حد و اندازه شیطان شمشیر ببینمسقط شاید به احترام گذاشتن فکر کنم.
«اگه واسه مرگ بیوک سا-اون ناراحتید، میتونید هر وقت خواستید انتقام بگیرید. واسه اونایی که قصدبکشم انتقام ندارن، دوتا کار دارم. اول، با جامعه عبور از رودخانه تماس بگیرید و بیاریدشون پیشردیف من. دوم، اگه دیدید نیروهای اتحاد بهشت جنوبی دارن به سمت شمال حرکت میکنن، بهم خبر بدید.»
یکیشون پرسید:
«ولی تو کی هستی؟»
«همونی که رهبرتون رو کشت.»
آدم بایدسقط با زیردستاش یههمینه کم بخشندهتر باشه.
یه اطلاعات دیگهدست بهشون دادم تا کمکهمینه کنم سر عقل بیان.
«جهت اطلاعتون، رهبر جامعه شمشیر هژمون همسقط به دست من کشته شد. پس در واقع،کنم دنبال انتقام بودن یه کار احمقانه و دیوانهواره.»
تازه اون موقع بود کهحرومزادههایی قیافه و حال و هوایدست این اراذل به چشمم اومد.
یه رفیق گربهماهی، یه گاوماهی، یهحتی وزغ با چشمای ریز، و یه یاروچارهای با دست و پای دراز مثل آبسوار.
اینا نسبتاًقبلیم قویترینشون بهسقط نظر میرسیدن.
بین برادرا کنار دریاچه کهقبلیم یه مدتی بود داشتن باهام مسابقهحتی زل زدن میذاشتن، آبسوار جواب داد:
«ما بررسیهنرهای میکنیم وتهش بهتون خبر میدیم.»
«اسمت چیه، آبسوار؟»
«اسمم وو چول-جینه.»
«تو نفر دومی؟»
«بله.»
«وقتی من رفتم، تودفعه میشی نفر اول، پسدیگهای اگه نمیخوای بمیری همکاری کن.»
وو چول-جینقبلیم سرش روسقط کمی تکون داد.
«باشه.»
بدون اینکه دستورات دقیقیتهش بدم، برگشتم و دوبارهزندگی قلاب ماهیگیری رو گرفتم.
یهویی اومدم به دریاچه صلحهمینه آرام و یه زیردست و یهوجود رهبر رو کشتم، ولی پشیمون نیستم.
تو روزای قدیمِ شیطان دیوانه بودنم، قبلهمینه از اینکه اوضاع رو راست و ریس کنم،چارهای بیست سی نفر رو تا حد مرگ میزدم.
اینکه قضیه رو فقط با کشتندست دو نفر تموم کردم باعث میشهبخوام فکر کنم واقعاً خیلی رشد کردم.
همه تغییر میکنن.
نگاهم از سطح دریاچه رفت بالاحتی و یهو متوجه ماه شدم کهنداره کمرنگ توی آسمونِ حالا تاریکشده آویزون بود.
به نظر میرسه خورشیدسقط زود رفته خونه وحتی ماه زود اومده سر کار.
با نگاه کردن به دریاچه، ماه وسقط غروبی که داشت محو میشد، یهو برایحلش اولین بار بعد از مدتها احساس تنهایی کردم.
من ذاتاً مردیامرزمیه که نسبت بهمیگرفتن تنهایی بیحس شده.
وقتی خونوادهتسقط زود تنهاتدفعه میذارن، این اجتنابناپذیره.
ولی معنیشقبلیم این نیست کهشدن اصلاً تنها نیستم.
چون من از اون دستهقبلیم آدمام که تو یه چشمهمینه به هم زدن فازم عوض میشه.
در حقیقت، ملاقات باتهش یه زن هم واسهزندگی من کار خیلی سختیه.
تو زندگی قبلیم همدفعه به فکر پیدا کردندیگهای یه خوشگلِ معمولی بودم، ولی...
ترس از تشکیل خونواده عمیقاًشدن تو قلبم دفن شده، همدیگهای تو زندگی قبلی و هم الان.
اگه بخوام از حرفای معدودقبلیم رفیقایی که تو زندگی قبلیهمینه داشتم وام بگیرم، معیارهام بالاست.
اولاً، باید بهرزمیه چشم من خوشگل باشن،توی که خودش معیار بالاییه.
و هنرهای رزمیشون همدفعه باید قوی باشه، کهدیگهای شرایط رو تقریباً غیرممکن میکنه.
استادان زنِ خوشگلدست و قدرتمند تودفعه موریم هستن، ولی...
دلیلی ندارهمیگرفتن اونا اززندگی من خوششون بیاد.
تو زندگیهنرهای قبلیم اینوتهش مطمئن شدم.
یهو قلاب ماهیگیریشدن انگار تکون خورد،حتی واسه همین کشیدم...
به نظر میاد زیادی محکم کشیدم، چونهمینه یه گربهماهی سیاه در حالی که دهنشنداره باز و بسته میشد پرواز کرد سمت صورتم.
زدم تو گوشتوی گربهماهی و پرتشدست کردم دوباره تو دریاچه.
«لعنتی، ترسوندی منو.»
نمیشه یه گربهماهیشدن رو دو بارحتی تو یه روز کشت.
مردی کهقبلیم داره کمکم بخشندهترشدن میشه، اون منم.
یهو دیدم دارم حرفایی رو تکرار میکنمسقط که راهب دیوانه اغلب زمزمه میکرد، اونم زمانیکنم که داشت بیرحمانه رزمیکاران موریم رو قتلعام میکرد.
نامو آمیتابا بودا.
آسورا بالبالتا.
من فرستادهقبلیم تاتاگاتای خورشیدسقط بزرگ هستم.
نواده پادشاه خردِ غیرقابلتزلزل.
بمیر.
...
به آبقبلیم دریاچه نگاه کردمشدن و پوزخند زدم.
«بمیر.»