چپتر 300: اگر یاما پرسید کی تو رو کشته
0شمشیر اول جناحبقیه غیرمتعارف با لبخند بهنتیجه حرف زدن ادامه داد.
«میگی شبیه مارم؟ این حرفیه که زیاد شنیدم، براینهایی همین از شنیدن دوبارهاش خوشحالم، ولی تمام کسایی که اینمجبور رو بهم گفتن الان مردهن. رهبر فرقه هائو، شیرفهم شد؟»
انگار اینموقع مرتیکه مارصفتیعنی جوش آورده بود.
با لحنی خونسرد جواب دادم.
«من که اینطور فکر نمیکنم.»
«مبارزه تنپیشنهاد به تنوقتی رو قبول میکنم.»
«اوه.»
«ولی سطحموننداره باید بهاهل هم بخوره.»
«سطح؟»
«تو با شمشیر اول دریاچه شرقی میجنگی. بعدش،تکنیک من چالش شیطان شمشیر رو قبول میکنم. بقیهمسیر هم خیلی ساده بر اساس نتیجه مبارزه میمیرن.»
با این پیشنهادِ شمشیر اولوقتی جناح غیرمتعارف، شمشیر اول دریاچهنهایی شرقی با لحنی فروتنانه جواب داد.
«همونطور که میگید عمل میکنم.»
خودشون میبریدنشیطان و خودشونخیلی هم میدوختن.
صدای این ساز زدنشون رو اعصاب بود وتکنیک ریتمش هم فالش میزد، برای همین با یهمسیر پوزخند به شمشیر اول جناح غیرمتعارف خیره شدم.
این آشغالهای جناح غیرمتعارف میخوانوقتی یه دوئل تن به تنِنهایی شرافتمندانه راه بندازن؟ عمراً باور کنم.
مرتیکهای که زیردستانش رو از صخره پرتپیشنهاد میکرد پایین و خودش قایم میشد، حالا میخوادسرم تن به تن بجنگه؟ امکان نداره باور کنم.
اگه اهل مبارزه تنخیلی به تن بود، همون موقعپیشنهادِ پیشنهاد من رو قبول میکرد.
این یعنی وقتی دارم با شمشیر اول دریاچه شرقی میجنگم، قراره تکنیک نهاییدیگه شمشیر اول جناح غیرمتعارف بخوره تو سرم، و اون سه تا شرور دیگه همپنهان توسط مدیرهای مسیر غیرمتعارف محاصره بشن تا مجبور بشن تو یه مبارزه نابرابرتر بجنگن.
نیتهای کثیف این حرومزاده کهوقتی تو اون چشمهای مارمانندش پنهاننهایی شده بود، زیادی تابلو بود.
شمشیر اولنداره دریاچه شرقی روهمون به من گفت.
«رهبر فرقه،شیطان نکنه یهوخیلی ترسیدی؟ بیا جلو.»
قبل از اینکهیعنی جواب بدم، یه کمقراره دست تو دماغم کردم.
«هوی، حرومزادههای مارصفتِ بیحیا.»
«...»
«من به شماها اعتمادی ندارم. شماها همون آشغالهایی هستید که باید اول از همه بمیرن، واسه همینم فرقه شیطانی به محض رسیدن به دشتهای مرکزی،خیره اول زد مسیر غیرمتعارف رو لتوپار کرد. برای همه واضحه که شماها باید سقط بشید، پس احتمالاً اتحاد موریم هم هیچ کمکی بهتون نکرده. اوننداره موقع حتماً چیزهای بیشتری مثل بخور سیاه وجود داشته. اتحاد موریم هیچ دلیلی برای کمک کردن نداشته. حالا شما بیشرفها میخواید تن به تن بجنگید؟»
شمشیر اول دریاچه شرقی پرسید.
«میخوای چی بگی؟»
«منظورم چیه؟ همهتون قراره همینجا تو جزیره مار سفید سقط بشید. برامقراره سوال بود که چطور موقع اداره کردن بخور سیاه اینقدر بیشرم بودید، نگونابرابرتر دلیلش اینه که یه کثافتی مثل تو رهبرتونه. بالاخره پیداش کردم. این حرومزاده...»
شمشیر اول جناح غیرمتعارف سرشساده رو تکون داد و بهفروتنانه شمشیر اول دریاچه شرقی دستور داد.
«خیلی خب. بکشش.یعنی منم تو یهمیجنگم زمان مناسب وارد میشم.»
بیدرنگ جوابش رو دادم.
«اون زمان مناسب کِی هست؟ همون لحظهای که زیردستت بمیره؟ واقعاً که طرز فکر یه رهبر بزرگه. عالیه.دیگه یعنی حتی تو این وضعیت هم میخوای بگی فقط وقتی وارد میشی که زیردستهای بیشتری ازت سقط بشن،گفت آره؟ همینه دیگه؟ تا استقامت و قدرت ما کشیده بشه. تو یکی قراره عمر نوح بکنی، حرومزاده مارصفت.»
نگاهی بهشیطان زیردستان مسیرخیلی غیرمتعارف انداختم.
«واقعاً که همهتون یه مشت موش کورید که دارید به یه رهبر بزرگ خدمت میکنید.مدیرهای حتماً خیلی به خودتون افتخار میکنید. هوی احمقها! با تمام وفاداریتون بهش خدمت کنید. این مرتیکهگفت باید اونقدر زنده بمونه تا پیری به سرش بزنه و گُه بماله به در و دیوار.»
شمشیر اول جناحپیشنهاد غیرمتعارف بالاخره ازدارم کوره در رفت.
«خفه شو!»
با قیافهایشیطان حقبهجانب وخیلی گیج جواب دادم.
«نمیخوام. و در آخر...»
به محض اینکه شمشیر چوبیام رو کشیدم، چیقراره شمشیر رو با فرم کشیدن شمشیر آزاد کردممدیرهای و بالاتنه یکی از مدیرها رو هدف گرفتم.
سوووش!
بازوی اون مدیر که سعی داشت ازنتیجه چی شمشیر که به سمتش میاومد جاخالی بده،میبریدن با یه جیغ کوتاه به هوا پرتاب شد.
با چهرهای خندانیعنی به چهار شرورمیجنگم بزرگ هشدار دادم.
«حالا دیگهموقع خر تویعنی خره. زنده بمونید.»
گودال وسطمون پر از آب شده بود،پیشنهاد برای همین با وجود اینکه مبارزه شروعنهایی شده بود، بلافاصله با هم درگیر نشدیم.
شمشیر اول جناح غیرمتعارفخیلی سر زیردستی که بازوشمیمیرن قطع شده بود فریاد زد.
«خیلی سروصدا میکنی. تا نکشتمت بکپمیجنگم عقب. اگه یه بار دیگه جیغشرور بزنی، اول از همه تو رو میکشم.»
خندهدار اینجا بود که اونوقتی مدیر در حالی که جلوینهایی دهنش رو گرفته بود، عقبنشینی کرد.
چیزهایی زیر لب زمزمه کردم که به چهاریعنی شرور بزرگ کمک میکرد قدرت دشمن رو تحلیلاون کنن و خیلی علنی استراتژیمون رو توضیح دادم.
«...مدیرهای ردهمیانی تقریباً همسطح همون مهمان پرندهای هستن که قبلاً کشتمش. اونی که سطحش از اینامیدوختن بالاتره شمشیر اول دریاچه شرقی ـه، و یه سطح بالاتر از اون هم این مرتیکه چشمماریه. چشمماریبندازن قراره یه حمله غافلگیرانه انجام بده. حواستون جمع باشه. فعلاً بیخیال هر کسی بشید که فرار میکنه.»
فکر نمیکردم کسی فراروقتی کنه، ولی با این حالنهایی جنگ روانی رو شروع کردم.
نیت قتل چند ده نفر بهدارم سمت آسمون کشیده شد و ارواحاون انتقامجوی جزیره مار سفید رو تهدید میکرد.
همونطور که روبهرویاگه هم ایستاده بودیم، بهپیشنهاد چرتوپرت گفتن ادامه دادم.
«بین ما، یوک-هاپ از همهساده قویتره، پس تو فعلاً حسابفروتنانه این یاروی مسیر غیرمتعارف رو برس.»
شیطان شبحپیشنهاد با لحنیوقتی خونسرد جواب داد.
«فهمیدم.»
نگاههای جمعیتنداره روی شیطاناهل شبح قفل شد.
انگار ازشیطان این حرف ناگهانیساده جا خورده بودن.
شیطان شبح شمشیر شش هارمونیدارم خودش رو کشید و روسرم به شمشیر اول جناح غیرمتعارف گفت.
«چشمماری، بیا اینجا. چطور یه نفردارم که از منم زشتتره جرئت میکنهاون در مورد قیافه نظر بده؟ خیلی مسخرهست.»
شمشیر اول جناح غیرمتعارف درهمون حالی که به شیطان شبح زلمیجنگم زده بود، سرش رو کج کرد.
«با دستهای خودم میکشمت. شماهاساده دارید چه غلطی میکنید؟ همه باهمونطور هم حمله کنید. من پشتیبانیتون میکنم.»
اون دوازده سیزده تا مدیری که دورقراره گودال ایستاده بودن، یهو به هوا پریدنتوسط و با یه جهش از روی گودال گذشتن.
یه حمله بیکله و احمقانهوقتی بود، ولی به نظر میرسیدنهایی به یه چیزی پشتگرم هستن.
درست همون لحظهای که همهشون پایینتنهشونموقع رو به عنوان یه نقطه ضعفقراره در معرض دید قرار داده بودن...
شمشیر اول دریاچه شرقی گاردش رو پایین آورد، شمشیرشپیشنهادِ رو کشید و با یه فرم کشیدن شمشیر، یهساز چی شمشیر عظیم و نیمهماه شکل رو آزاد کرد.
سووووش!
هر چهار نفر ما همزمان پاهامون رومیجنگم به زمین کوبیدیم و پریدیم عقب، ودیگه هر کدوممون چی شمشیر رو دفع کردیم.
تو یه چشمبههمزدن، مدیرهای مسیر غیرمتعارف که دقیقاًیعنی همونجایی فرود اومدن که ما ایستاده بودیم، ازاون هم پخش شدن و حمله رو شروع کردن.
همونطور که عقببقیه میرفتم، به بررسیاساس اوضاع ادامه دادم.
شیطان شهوت شروع کردوقتی به بیرون دادن چیتکنیک سرد از جفت کف دستهاش.
شیطان شمشیر در حالی که شمشیردارم نور رو تو هوا میچرخوند، بهاون سمت سه چهار نفرشون هجوم برد.
به نظر میرسید شیطان شمشیر چشمش یه نفر خاصوقتی رو گرفته بود، چون بعد از فقط چند باردیگه تاب دادن شمشیر، صدای جیغ یکی از مدیرها بلند شد.
«کوااااک!»
از این جیغ لذت بردم.
«خوبه. بلندتر جیغ بزن.»
در همین حین، شمشیر اول دریاچه شرقی ویعنی شمشیر اول جناح غیرمتعارف که خیلی نرم از رویشرور گودال پریده بودن، دوباره داشتن دنبال یه فرصت میگشتن.
آه، عجب حرومزادههای رو اعصابی.
هنوز اون دو نفروقتی منتظر فرصت بودن و میذاشتننهایی اول مدیرهاشون به کشتن برن.
دوباره کشیدم عقب و جوری وانموددارم کردم که انگار دارم در حیناون بررسی میدان نبرد، یه استراتژی میچینم.
شیطان شمشیر با چهار نفر، شیطانموقع شبح با سه نفر و شیطانقراره شهوت همزمان با سه نفر درگیر بودن.
حتماً یکیشون شیطان شهوت رو دستکم گرفته بود، چونپیشنهادِ به محض اینکه یه ضربه کف دست بهش خورد،ساز تلوتلوخوران رفت عقب و بعدش با صورت افتاد رو زمین.
به نظر میرسیدیعنی هنر یخ تو کلقراره بدنش پخش شده بود.
شیطان شهوتموقع با یه لبخندوقتی موذیانه حرکت کرد.
«هه هه هه.»
تا وقتی که اینخیلی مبارزه به یه وضعیتمیمیرن پایدار نرسید، هیچ حرکتی نکردم.
به جاش، چشم ازوقتی شمشیر اول دریاچه شرقی ونهایی شمشیر اول جناح غیرمتعارف برنداشتم.
«شما حرومزادههای احمق، میخواید مثل مندارم فقط تماشا کنید؟ بیاید تمومش کنیم.اون هر دوتاتون همزمان به من حمله کنید.»
ولی شمشیر اول جناح غیرمتعارف کلاً حرفم رویعنی به یه ورش گرفت و یهو چهارزانو نشستاون رو زمین و شروع کرد به تماشای میدان نبرد.
تو وضعیتی بودیم که اگه این مرتیکه تو یهپیشنهادِ لحظه مناسب یه هنر انگشت شلیک میکرد، شیطان شهوت،ساز شیطان شبح و شیطان شمشیر ممکن بود تو دردسر بیفتن.
شمشیر اول دریاچه شرقیوقتی باهام چشم تو چشم شدنهایی و نیشش رو باز کرد.
«...بهت که گفتمپیشنهاد باید تن بهدارم تن بجنگیم، مردک احمق.»
«تو اینطور فکر میکنی؟»
«بیا جلو.»
شمشیرم رو غلاف کردم ودارم بعد با قدمهای محکم به سمتاون شمشیر اول دریاچه شرقی راه افتادم.
سمت راستم، شیطان شهوت داشت رم میکرد وقراره سمت چپم شیطان شبح در حال مبارزه بود،مدیرهای ولی من خیلی راحت از کنارشون رد شدم.
وقتی نزدیکتر شدم،اگه شمشیر اول جناح غیرمتعارفپیشنهاد چشمهاش رو ریز کرد.
«جلوش رو بگیر.»
همون لحظهای که شمشیر اول دریاچه شرقی پرید رو هوا تااون بهم نزدیک بشه، مهارت سبکیام رو فعال کردم و با قدمهاینیتهای الهی ابر نردبان خودم رو به نزدیکترین شخص یعنی شیطان شهوت رسوندم.
این یه حمله غافلگیرانهیعنی بود که صد برابر ازتکنیک حملههای چا سونگ-ته سریعتر بود.
شمشیر چوبیام رو کشیدم و تو یه صدم ثانیه سردارم یارویی رو که پشتش به من بود فرستادم رو هوا،مدیرهای و بلافاصله با کف دست چپم چی سرد رو آزاد کردم.
وقتی اون دو نفر توی چی سرد غرق شدن، چی سردیهمونطور که از جفت کف دستهای شیطان شهوت آزاد شده بود همفالش اومد روش و اونها رو عین یه تیکه یخ خشک کرد.
تو یه چشمبههمزدن، اونوقتی سه نفری که باتکنیک شیطان شهوت میجنگیدن، سقط شدن.
رو به شیطان شهوت گفتم.
«برو سراغ برادر ارشد.»
شیطان شهوت بدونبقیه هیچ حرفی بهاساس شیطان شمشیر ملحق شد.
با خونسردی شمشیرم رو کوبیدم بهمیجنگم شمشیرِ شمشیر اول دریاچه شرقی که تازهدیگه تو این فاصله به من رسیده بود.
همون لحظه که ازیعنی برخورد تیغهها جرقه میپرید، یهتکنیک دفاع آهنین گرفتم و گفتم.
«چرا اینقدرنداره لفتش دادی؟ سههمون نفر سقط شدن.»
در حالی که داشتم شمشیرِ شمشیر اول دریاچه شرقی روفروتنانه دفع میکردم، شمشیر اول جناح غیرمتعارف یهو از سر جاش بلندریتمش شد و با سرعت برق به سمت شیطان شبح پرواز کرد.
انگار بالاخره فهمیده بودوقتی که شیطان شبح ضعیفترین حریفهنهایی و رفت تا تیکهپارهاش کنه.
خندهدار اینه که این دقیقاً همون روشیمیجنگم بود که من اول کار برای کمیندیگه و کشتن سه نفرشون استفاده کرده بودم.
حمله شمشیر اول دریاچهاهل شرقی رو دفع کردمیعنی و به شیطان شبح گفتم:
«برادر دوم، عقبنشینی کن.»
شیطان شبح کهیعنی داشت با مدیرها میجنگید،قراره با خونسردی جواب داد:
«تأیید شد.»
شیطان شبح شمشیر شش هارمونیاش رو طوری تاب داد کهدارم انگار با نوکش زمین رو میخراشید و پشتبندش، باد شمشیری رومسیر که با خاک و سنگ قاطی شده بود، ول داد سمتشون.
پاباباباباباباک!
تو همون لحظه، تو گوشه چپ دیدمقراره متوجه شدم که شیطان شبح یه لگد بهمدیرهای زمین کوبید و شروع کرد به جیم شدن.
از بس مدت زیادی با همدارم جنگیده بودیم، حرکاتش نشون میداد کهاون منظور حرفم رو مو به مو فهمیده.
تو همون گیرودار، شمشیرِ شمشیر اول دریاچهپیشنهاد شرقی با یه مو فاصله از روینهایی شونهام رد شد و لباسم رو جر داد.
نیروی کف دستِ هنر بیقلب سایهاساس ماه رو جلوم پخش کردم تا دیدشعمل رو کور کنم و سریع کشیدم عقب.
همون موقع، صداییعنی بم شیطان شمشیرمیجنگم به گوش رسید:
«اینا روموقع جمع ویعنی جور کن.»
شیطان شهوت جواب داد:
«باشه.»
شیطان شمشیر پرید رو هوا، بدنش روقراره چرخوند و افتاد دنبال شمشیر اول جناح غیرمتعارفمدیرهای که خودش داشت شیطان شبح رو تعقیب میکرد.
آرایش مسخرهای شده بود؛ شیطان شبح داشت جیمقراره میشد، شمشیر اول جناح غیرمتعارف دنبالش میکرد ومدیرهای شیطان شمشیر هم افتاده بود به جون اون.
البته اون سه تا استادی همموقع که شیطان شبح اول کار باهاشونقراره درگیر بود، مثل کنه چسبیده بودن بهشون.
فرم شمشیر بلند از شمشیر سنگین نهایی برتر رو پیاده کردم تامیگید شمشیر اول دریاچه شرقی رو که بیخ گوشم بود پس بزنم، بعدشپوزخند قدمهای الهی ابر نردبان رو زدم تا دوباره به شیطان شهوت ملحق بشم.
پریدم رو هوا، شمشیر چوبیام رو غلافقراره کردم و با هر دو دست، نیرویتوسط کف دست ماه کامل رو ول دادم بیرون.
«هوی شیطان شهوت!»
شیطان شهوت هم تواهل برد نیروی کف دستی کهوقتی داشتم شلیک میکردم قرار داشت.
شیطان شهوت که پشتش به من بود و داشتپیشنهادِ میجنگید، در دم پرید هوا و همونطور که تو یهزدنشون حالت مورب و لمداده میچرخید، هنر یخ رو اجرا کرد.
نیروی کف دستِ هنر یخ شکوفه یشم و نیروی کفسرم دستِ هنر بیقلب سایه ماه با هم ترکیب شدن ونابرابرتر تو یه چشمبههمزدن کل هیکل اون چهار نفر رو پوشوندن.
اونا هم هر کدوم با جنون شمشیرهاشون رو تابتکنیک داده بودن، برای همین چی شمشیرشون نیروی کف دست سفیدبشن و پخششده رو شکافت و مثل تیغهای جوجهتیغی زد بیرون.
ولی همزمان، هنر یخاهل بهشون خورد و حرکاتشونیعنی مثل حلزون کند شد.
کار تموم کردنشون رو سپردم به شیطان شهوت، چرخیدمپیشنهادِ و با چند تا تکون دادنِ پشت سر همِساز سرم، شمشیرِ شمشیر اول دریاچه شرقی رو جاخالی دادم.
میخواستم مسخرهاش کنم، ولی شمشیرشدارم اونقدر سریع بود که حرفسرم زدن رو برام سخت کرده بود.
برای جواب دادن بهش،یعنی شمشیر چوبیام رو باقراره فرم کشیدن شمشیر کشیدم بیرون.
چنگ!
به محض اینکه شمشیرِ شمشیر اول دریاچه شرقیمیمیرن رو دفع کردم، دست چپم رو تاب دادممیدوختن و نیروی کف دستمون با هم برخورد کرد.
کواااااااانگ!
اصلاً به خودم زحمت مقاومت ندادم؛ نیروی کف دست رو بهسرم جون خریدم، تو هوا ملق زدم و شیرجه رفتم سمت اوناییبجنگن که هنر یخ بهشون خورده بود و وحشیانه شمشیرم رو تاب دادم.
تو یه لحظه، صدایاهل جیغ و دادشون قاطییعنی شد و رفت هوا.
همونطور که هر چیزی رو کهاساس جلو چشمم بود سلاخی میکردم، دستها وعمل بالاتنهها بود که از هم جدا میشد.
همزمان، شیطان شهوت با کف دست راستشقراره کله یکی از یاروها رو ترکوند وتوسط بیدرنگ یورش برد سمت شمشیر اول دریاچه شرقی.
تو یه چشمبههمزدن، شیطان شهوت ودارم شمشیر اول دریاچه شرقی افتادن به جونشرور هم و ضربه رد و بدل کردن.
حالا قیافه شمشیر اولاهل دریاچه شرقی پر ازیعنی بهت و سردرگمی شده بود.
همه اونایی که با شیطان شهوتاساس میجنگیدن رو نفله کردم و بعدمیگید از شمشیر اول دریاچه شرقی پرسیدم:
«چرا باز اینقدر دیروقتی رسیدی؟ همهشون سقط شدنتکنیک که. چرا تو همیشه اینجوریای؟»
همونطور که فک میزدم، به شیطاندارم شهوت ملحق شدم تا شمشیر اولاون دریاچه شرقی رو لای منگنه بذاریم.
اوضاع خیط بود، برای همینهمون با بیشترین سرعتی که تودارم چنته داشتم بهش حمله کردم.
راستش رو بخوای، اصلاً برام مهم نبود کهمیمیرن زخمی بشم یا نه، برای همین بیخیال مرگ وصدای زندگی شدم و شمشیر سنگین تکی رو پیاده کردم.
شیطان شهوت که ذاتاً آدم حرومزاده و آبزیرکاهی بود، از یه هنرشرور انگشت قاطی شده با هنر یخ استفاده کرد تا یه بند رویه پا،چشمهای ساق، زانو، پایینتنه و تشکیلات تناسلی شمشیر اول دریاچه شرقی رو هدف بگیره.
انگار میخواست خواجهاش کنه.
ولی به محض اینکه دیدم خودمموقع تنهایی میتونم کلک شمشیر اول دریاچهقراره شرقی رو بکنم، به شیطان شهوت گفتم:
«برو کمک برادر دوم.»
«تأیید شد.»
شمشیر سنگین تکیایپیشنهاد که پیاده میکردمدارم مطلقاً تهاجمی بود.
با زدن ضربات خطرناکی که انگار میخواستمپیشنهاد جفتمون رو به کشتن بدم، شمشیر اولنهایی دریاچه شرقی رو گوشه رینگ گیر انداختم.
الان که بهش فکر میکنم، این شمشیرنتیجه اول دریاچه شرقی آدمی نبود که جیگرخودشون این رو داشته باشه که با من بمیره.
قطعاً از اون جونورهایی بوددارم که میخواست هر جور شدهسرم جون سالم به در ببره.
میپرسی چرا؟
چون تحت تأثیراگه اون رهبر مارصفتشموقع قرار گرفته بود.
دقیقاً به همین خاطر بود که شمشیرنتیجه سنگین تکی در برابر شمشیر اول دریاچه شرقیِمیبریدن فعلی، مثل یه تکنیک شمشیرزنی شکستناپذیر عمل میکرد.
اصلاً اینپیشنهاد مرتیکه این اصلدارم عمیق رو میفهمه؟
اگه اینجوری به قضیه نگاهوقتی کنی، شمشیر سنگین تکی هنرنهایی شمشیریه که باید دوباره ارزیابیش کرد.
یعنی هنریه کهاگه توش جنگ روانیموقع تا خرخره اعمال میشه.
از همون اولش هم در برابر آدمایینتیجه که تا پاشون به مبارزه باز میشه نگرانمیبریدن جونشون هستن، یه هنر شمشیرِ بدون شکست بود.
آدمایی هستن که وسط دعوادارم به دستاوردهای رزمی میرسن وسرم خب، اون آدم معلومه که منم.
با شمشیر سنگین تکی،یعنی شمشیر اول دریاچه شرقیقراره رو لای منگنه گذاشتم.
همونطور که بهش فشار میآوردم،همون ضربه زدن با کف دستدارم چپم مثل آب خوردن بود.
با قاطی کردن هنر یخ، مرحله شعله و چیپیشنهادِ صاعقه بهش فشار آوردم و با شمشیر چوبی توساز دست راستم، بیبروبرگرد هنر نابودی متقابل رو اجرا کردم.
تو اون لحظه، با اومدن محقق سپیدپوش به ذهنم، حس کردماون فرق سرم داره داغ میکنه. رفتم تو حالت بیخویشتنی و سهنیتهای تا از انگشتهام رو سمت شمشیر اول دریاچه شرقی دراز کردم.
تمرکزی به کار گرفته شدوقتی که انگار داشت یه چیزینهایی تو مغزم میسوخت و بعد...
از هر انگشتم، رگههای نوریهمون از ماه کامل، مرحله شعلهدارم و چی صاعقه فوران کرد.
سوووووووش!
همون لحظهای که اون سه تا رگه نور به سمت شمشیراون اول دریاچه شرقی هجوم بردن، شمشیرم رو عمودی تاب دادم، انگار داشتمکثیف ادای همون تکضربه برشی رو درمیآوردم که ایم سو-بک نشون داده بود.
شمشیر اول دریاچه شرقی که داشت زور میزد اونتکنیک سه نوع هنر انگشت رو دفع کنه، تو یه ثانیهبشن از وسط دو نیم شد و فواره خونش رفت هوا.
پوک!
شمشیرم رو غلاف کردم و بعداساس سر شمشیر اول جناح غیرمتعارف که داشتعمل با شیطان شمشیر سرشاخ میشد، عربده کشیدم:
«هوی حرومزاده مارصفت! من هنوز زندهام. شمشیر اول دریاچه شرقی همین الان سقط شد. کثافت، شک نکن که به خاطر تو مرد. من انتقام دزدان دریایی رودخانه رو میگیرم. عجیبه چون خودم کشتمش،یهو ولی خب من اینجور آدمیم دیگه! همه اونایی که تو جزیره مار سفید مردن، به خاطر شمشیر اول جناح غیرمتعارف مردن، به خاطر اون پیرمرد نامهرسون احمق که خرشانس بود و زنده موند.احتمالاً حتماً همهشون تبدیل به ارواح آبی شدن. من اون ارواح آبی رو میندازم به جونت. بمیر. تو هم امروز میمیری. وقتی یاما ازت پرسید کی کشتت، لقبهای چهار شرور بزرگ رو براش بخون.»
قهقهه زدم و خندیدم.
«ما اینیم دیگه!»
وقتی به خودم اومدم، دیدم مدیرهاییاساس که هنوز زنده بودن دارن شیطانمیگید شبح و شیطان شهوت رو عذاب میدن.
«ها؟»
تو حال و هوای جنون ذاتیِ دوران شیطان دیوانه بودنم غرق شده بودم و داشتمتوسط فحش میدادم. تو یه حمله عصبی، هر دو دستم رو بردم بالا، انگار میخواستم ناخنهامزیادی رو به آسمون بکشم و خودم رو تو هنر ده مرحلهای صاعقه سفید غرق کردم.
جرق-جرق-جرق!
تو اون لحظه، همونطور که ذهن و انرژی درونیام روفروتنانه متمرکز کردم تا انگار محدودیتهای هنر ده مرحلهای صاعقه سفیداعصاب رو بشکنم، کل بدنم تو چی صاعقه سفید بلعیده شد.
اول یورش بردم سمت اونایی که داشتن باتکنیک شیطان شبح میجنگیدن و دستهام رو که چی صاعقهمحاصره دورشون پیچیده بود، مثل یه جونور روانی تاب دادم.
یاروها از همونپیشنهاد موقع قشنگ خودشوندارم رو خیس کرده بودن.
چون مننداره جنگ روانیاهل رو برده بودم.
با انگشتهایی که از چی صاعقه پر شده بود،پیشنهادِ سر اونایی رو که با شیطان شبح درگیر بودنساز جر دادم، چنگ انداختم و گرفتم، بعد چرخوندم و کندم.
چی صاعقه بیوقفه از کل بدنممیجنگم فوران میکرد، خون دشمنا میپاشید بیرونشرور و جنونم سر به فلک میکشید.
آه...
کی فکرشنداره رو میکرد خاطراتمهمون اینقدر زنده باشن.
آره.
اینطوری نبود که منِوقتی زندگی قبلیم همیشه با هنرهاینهایی رزمی خفن مبارزه کرده باشه.
فقط مثل یه دیوونه زنجیریوقتی میجنگیدم و حتی اونایی کهنهایی ازم قویتر بودن رو هم میکشتم.
برای اولین بار بعد ازهمون مدتها، دوباره با شیطان دیوانهدارم زندگی قبلیم تجدید دیدار کردم.
وقتی میجنگی...
یه همچینپیشنهاد اتفاقاتی هموقتی میتونه بیفته.
اونایی که داشتن شیطان شبحوقتی رو زجر میدادن، یکییکی با دستهایسرم خودم تیکهپارهشون کردم تا سقط بشن.
غرق در خون، نگاهماهل با نگاه شیطان شبح گرهوقتی خورد و با قهقهه خندیدم.
شیطان شبح هم بهم نگاهساده کرد و بعد روشنتر ازفروتنانه هر زمان دیگهای لبخند زد.
شیطان شهوت که بعد ازدارم کتک زدن و کشتن یه مدیراون دیگه از راه رسید، آهی کشید:
«واقعاً هیچ شیطان دیوانهاییعنی مثل تو پیدا نمیشه.قراره حرومزاده روانی، نیشت رو ببند.»
شیطان شبح سر تکون داد:
«واقعاً که یه شیطان دیوانهست.»
من لقب شیطان شهوت رو به شیطانقراره شهوت دادم و شیطان شهوت هم لقبتوسط شیطان دیوانه رو به من هدیه داد.
میشه اسمش رو گذاشتیعنی ظرافتی که به یه آدمِتکنیک برگشته به گذشته داده شده؟
تو جزیرهنداره مار سفید، لقبمهمون رو پس گرفتم.