---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت شیطان دیوانه

چپتر 345: تجمع پنج چی در منشأ • ⏱ 17 دقیقه

چپتر 345: تجمع پنج چی در منشأ

0

تا حالا این‌قدر‌ببینم​ طولانی گردش چی‌یهو​ انجام نداده بودم.

انگار خواب توی خواب بود؛ حسی‌بلعیدن​ شبیه به اینکه حتی بعد از بیدار‌نگاه​ شدن هم نمی‌تونی از رویا فرار کنی.

ولی در‌هرچند​ عوض، ذهنم‌یهو​ آرام بود.

بعد از اینکه مدت زیادی روی یه‌پیش‌بینی​ پل چوبی باریک راه رفتم، به قلمرو‌اتفاق​ ناشناخته‌ای رسیدم و اونجا یه دست گنده دیدم.

اگه کف دست بودا‌هرچند​ بود تعجب می‌کردم، ولی‌روم​ فقط دست خودم بود.

می‌تونستم جای زخمی که‌شعله‌ها​ قبلاً با میخ سوراخ‌آتیش​ شده بود رو ببینم.

هرچند اون کف‌اون​ دست یهو جلو‌روم​ روم سبز شده بود.

این مکان رو به عنوان قلمرو مطالعات رزمی‌چیز​ شناختم، به خصوص مربوط به مرحله مرغ تعالی‌یافته از‌حلقه‌م​ هنر لاک‌پشت طلایی رها، واسه همین برام عجیب نبود.

دست به سینه به کف دستم خیره‌جلو​ شدم و بعد سعی کردم چیِ مرغ‌رزمی​ چوبی رو به انگشت کوچیکه‌م تزریق کنم.

خیلی عجیب بود، اون‌شعله‌ها​ انگشت کوچیکه‌ی غول‌پیکر فوراً رنگ‌بالا​ بافت چوب به خودش گرفت.

«……»

چرا انقدر راحت می‌تونم‌می‌تونم​ همچین چیزایی رو پیش‌بینی‌چیز​ کنم؟ چیز عجیبی نیست.

هر چی باشه،‌ببینم​ داره تو بدن‌یهو​ خودم اتفاق می‌افته.

خیلی طبیعی، انگشت‌پوشوندم​ حلقه‌م رو با‌بلعیدن​ مرحله شعله پوشوندم.

شعله‌ها چهارمین انگشت‌اون​ رو بلعیدن و یه‌سبز​ ستون آتیش زد بالا.

«عالیه!»

یه لحظه‌شده​ به اطراف‌هرچند​ نگاه کردم.

اون پل چوبی باریک ناپدید‌چهارمین​ شده بود و مریدین‌هام مثل‌عالیه​ یه نقشه جلوم پهن شده بودن.

روی اون نقشه، مسیری که چیِ مرغ چوبی‌این​ طی کرده بود علامت‌گذاری شده بود و حالا‌مرحله​ مسیرهایی از جنس آتیش هم جاهای مختلف داشتن می‌درخشیدن.

مگه اینکه طرف رسماً تعطیل‌همچین​ باشه که نفهمه سر یه‌نیست​ دوراهی خیلی مهم و حیاتی وایسادم.

دوباره به اون دست گنده نگاه‌یهو​ کردم و انگشت وسطم رو با مرغ‌مطالعات​ مبارز از هنر لاک‌پشت طلایی رها پوشوندم.

این دفعه،‌شعله​ مرغ مبارز رنگ‌چهارمین​ خاکستری مشخصی داشت.

«... تکمیل سه عنصر‌یهو​ با مرغ چوبی، مرحله‌این​ شعله و مرغ مبارز.»

وقتی نگاه کردم، انرژی مرغ مبارز که‌پیش‌بینی​ از دانتینم شروع می‌شد، مثل فواره از‌اتفاق​ زمین جوشید و رفت سمت انگشت وسطم.

ماهیت مرغ مبارز، قدرتی بود‌اون​ که منفجر می‌شد، چوب رو سوراخ‌مکان​ می‌کرد و آتیش رو سرکوب می‌کرد.

مرحله بعدی، یعنی مرغ‌شعله‌ها​ تعالی‌یافته، معنیش این بود که‌بالا​ از مراحل قبلی فراتر رفته.

به نظر می‌رسید تعالی شامل توانایی کنترل‌سبز​ آزادانه هر سه نوع چی می‌شد، واسه‌خصوص​ همین بود که این پدیده داشت رخ می‌داد.

به انگشت اشاره‌راحت​ و شست که هنوز‌پیش‌بینی​ مشکل‌ساز بودن چشم‌غره رفتم.

«... رگ‌شده​ حیاتم وصله به‌اون​ شما دو تا.»

اینکه رگ حیاتم بهشون‌شعله‌ها​ وصله، یعنی سرنوشت فرقه‌آتیش​ هائو هم بهشون گره خورده.

بدون اینکه بار سنگینی که یهو‌روم​ رو دوشم افتاد رو قبول کنم، یه‌شناختم​ نفس عمیق کشیدم تا دلم سبک بشه.

اینجا قلمرو خیالات بود و اگه حواسم‌پیش‌بینی​ رو جمع نمی‌کردم، ممکن بود یه شمشیر گنده‌می‌افته​ از آسمون بیفته و فرق سرم رو بشکافه.

اونم خودش‌شده​ یه نوع‌هرچند​ انحراف چی بود.

باید توی این فرصتی که به سختی گیر‌آتیش​ آورده بودم، هنرهای رزمیم رو مرتب می‌کردم تا‌مثل​ بتونم از نبردهای آینده جون سالم به در ببرم.

حتی اگه انرژی درونی‌م از بعضی استادها کمتر‌این​ بود، پیش‌بینی می‌کردم لحظه‌ای که این کار رو‌مرحله​ تموم کنم، یه جوری می‌تونم مبارزه رو ادامه بدم.

بعد از‌انقدر​ کمی فکر، به‌همچین​ یه نتیجه رسیدم.

نیازی نیست چیِ‌ببینم​ مرغ تعالی‌یافته رو‌یهو​ بفرستم تو انگشت اشاره.

چون مرغ تعالی‌یافته خودش‌شعله‌ها​ مدیر و ناظرِ مرغ چوبی،‌بالا​ مرحله شعله و مرغ مبارزه.

بعد از کلی کلنجار‌یهو​ رفتن، برگشتم و به‌این​ اون‌ورِ نقشه مریدین‌ها خیره شدم.

تصمیمم رو گرفتم و‌می‌تونم​ هنر بی‌قلب سایه ماه رو‌عجیبی​ از زمین یخ‌زده احضار کردم.

از دل تاریکی مطلق، یه رگه نور سفید به‌سبز​ سمت آسمون شلیک شد و بلافاصله بعضی از مریدین‌ها یخ‌مرغ​ زدن و به سمت جایی که من بودم هجوم آوردن.

همین که برگشتم، یه باد سرد در‌ستون​ یه لحظه از کنارم رد شد و‌ناپدید​ انگشت اشاره‌م از شدت سرما کاملاً سفید شد.

«... یعنی درسته؟»

مهم‌ترین انگشت‌انقدر​ برای یه‌می‌تونم​ رزمی‌کار، انگشت اشاره‌ست.

شاید هم‌شده​ این فقط واسه‌اون​ من صدق می‌کنه.

بعد از اینکه هنر بی‌قلب سایه‌بلعیدن​ ماه رو روی انگشت اشاره‌م حک‌اطراف​ کردم، به انگشت شستم نگاه کردم.

شست گاهی جهت شمشیر‌یهو​ رو عوض می‌کنه و‌این​ وزنش رو هم تحمل می‌کنه.

کوتاه، کلفت و محکمه.

قدرتی که قرار بود‌هرچند​ بره توی شستم رو‌روم​ از دانتین احضار کردم.

حتی بدون نگاه کردن هم می‌تونستم‌بلعیدن​ صدای غرش وحشتناکی رو بشنوم، انگار‌اطراف​ آسمون داشت اون دوردست‌ها پاره می‌شد.

چی صاعقه سفید از هنر ده‌روم​ مرحله‌ای صاعقه سفید سریع‌تر از همیشه‌رزمی​ رسید و دور شستم حلقه زد.

با دیدن اون کف دست غول‌پیکر که‌پیش‌بینی​ در پنج رنگ غرق شده بود، هم‌اتفاق​ احساس غرور کردم و هم شگفت‌زده شدم.

سرم رو بالا گرفتم و به‌یهو​ هنر انگشت پنج عنصر که در قلمرو‌مطالعات​ مطالعات رزمی طلوع کرده بود نگاه کردم.

یه نگرانی اومد سراغم که نکنه‌بلعیدن​ وقتی از خواب بیدار شم، این‌اطراف​ بینش و درک از بین بره.

ولی، حالا که با چشم‌های‌جلو​ خودم دیده بودمش، می‌دونستم هر‌عنوان​ وقت بخوام می‌تونم دوباره بهش برسم.

اگه با باز کردن همزمان هنر‌چیزایی​ انگشت پنج عنصر حمله می‌کردم، تبدیل‌داره​ می‌شد به هنر نخل پنج عنصر.

به ذهنم رسید که می‌تونم ازش به عنوان هنر‌سبز​ انگشت استفاده کنم، یا به عنوان یه نیروی کف‌مرحله​ دست که کمی از آسمان درخشان خورشید و ماه ضعیف‌تره.

شاید...

نکنه هنر الهی مه بنفش همون چیزی بود که تمام این مدت استفاده می‌کردم؟ فقط همه‌چی رو با‌تعالی‌یافته​ حرص و جوش قاطی می‌کردم و اصول و تکنیک‌ها رو می‌کوبیدم تو هم؟ فاصله‌ی بین مریدین‌ها منفجر می‌شد و‌تزریق​ باعث می‌شد خون جاری بشه، و وقتی این نمود بیرونی پیدا می‌کرد، تبدیل می‌شد به یه هاله بنفش بی‌رحم.

مشکل اینجاست که حتی رگ‌های خونی‌چیزایی​ توی چشمام هم پاره می‌شد و‌داره​ باعث می‌شد دنیا رو کلاً قرمز ببینم.

این یعنی استفاده بی‌حساب و‌اون​ کتاب از هنر الهی مه‌این​ بنفش، به بدن خودمم صدمه می‌زد.

واسه همین فقط وقتی ناخودآگاه از شدت عصبانیت‌آتیش​ قاطی می‌کردم و خون جلوی چشمم رو می‌گرفت‌مثل​ آزادش می‌کردم، که دلیلش همینه که همیشه ظاهر نمی‌شد.

اگه بتونم آزادانه‌اون​ از هنر انگشت‌روم​ پنج عنصر استفاده کنم...

می‌تونم نظریه خودم رو در فضای‌چیزایی​ خالی هنرهای رزمیم بنا کنم و‌داره​ مستقیم برم سراغ هنر الهی مه بنفش.

این مسیری به‌ببینم​ سمت یه هنر الهی‌جلو​ مه بنفشِ منطقی بود.

پس، اون بینش و درکی که زیر صخره‌آتیش​ قتل‌عام مطلق به دست اومد، می‌شه گفت فرآیند تحقیق‌نقشه​ و سازماندهی تکنیک‌های خالی هنر الهی مه بنفش بود.

«واسه امروز‌هرچند​ کافیه... بذار‌یهو​ زیاده‌روی نکنیم.»

وقتی آروم چشمام رو باز‌همچین​ کردم، گرگ‌ومیش سپیده‌دم معلوم بود و‌باشه​ دوباره زیر آسمان قرار گرفته بودم.

تمام شب رو با احتیاط روی اون‌جلو​ پل چوبی باریک راه رفته بودم، ولی به‌شناختم​ جای پاها، گردن و شونه‌هام خشک شده بود.

«……»

شیطان شبح و‌اون​ شیطان شهوت کجکی افتاده‌سبز​ بودن و خواب بودن.

شیطان شمشیر از‌راحت​ یه جایی اومد و‌پیش‌بینی​ هیزم ریخت تو آتیش.

محقق سفیدپوش که نزدیکم بود،‌اون​ در کمال تعجب هنوز چهارزانو‌این​ نشسته بود و چشماش بسته بود.

زحمت حرف زدن به خودم‌چهارمین​ ندادم، چون محقق سفیدپوش هنوز‌عالیه​ از روی پل چوبی برنگشته بود.

دما خیلی پایین اومده بود، ولی‌روم​ همین که شیطان شمشیر آتیش رو‌رزمی​ دوباره جون داد، گرما زود پخش شد.

تصمیم گرفتم که طمع نکنم.

لحظه‌ی خیلی مهمی بود.

عجیب بود، فقط یه‌شعله‌ها​ حس بود یا شیطان شمشیر‌بالا​ واقعاً آروم به نظر می‌رسید؟

یه لحظه فقط روی تنفسم‌جلو​ تمرکز کردم و به شیطان‌عنوان​ شمشیر و محقق سفیدپوش نگاه کردم.

یهو چشمم افتاد تو‌می‌تونم​ چشم شیطان شمشیر و یه‌عجیبی​ بار سرم رو تکون دادم.

شیطان شمشیر که قیافه‌م رو‌اون​ خوند، لبخندی زد و اونم‌این​ یه بار سر تکون داد.

نگاهی بود که‌پوشوندم​ می‌گفت فهمیده یه‌بلعیدن​ چیزی به دست آوردم.

«هووف...»

ناگهان یه بازدم طولانی‌می‌تونم​ از محقق سفیدپوش که‌چیز​ کنارم بود بیرون اومد.

برادر ارشد و‌ببینم​ من به محقق‌یهو​ سفیدپوش نگاه کردیم.

این بشر دستاش رو جوری حرکت داد انگار داشت‌بالا​ انرژی درونی پخش شده تو کل بدنش رو جمع‌جلوم​ می‌کرد تو دانتینش، بعد یه بازدم طولانی دیگه بیرون داد.

با این کار، بخار سفیدی از فرق سرش‌این​ بلند شد و کل بدنش واسه یه لحظه‌مرحله​ تو یه هاله لرزان و مبهم فرو رفت.

به نظر می‌رسید این پسره‌همچین​ هم از پل چوبی رد شده‌باشه​ و پا گذاشته تو قلمرو بعدی.

شانس محقق‌شده​ سفیدپوش بود‌هرچند​ یا شانس ما؟

این اولین بارم بود که همچین فرصت‌ستون​ سرنوشت‌سازِ مشترک، گروهی، متحد و اردویی رو‌ناپدید​ تجربه می‌کردم، واسه همین گیج شده بودم.

محقق سفیدپوش که یه زمانی چشماش رو‌سبز​ باز کرده بود، به من و شیطان شمشیر‌مربوط​ نگاه کرد، بعد زل زد به آسمون سحر.

«... صبحه؟»

تازه اون موقع‌ببینم​ بود که شیطان‌یهو​ شمشیر به حرف اومد.

«سومی، سفیدپوش. تبریک میگم.‌شعله‌ها​ به نظر میاد دستاوردهای دیشب‌بالا​ شما دو تا خارق‌العاده بوده.»

منم به محقق‌اون​ سفیدپوش نگاه کردم‌روم​ و تبریک گفتم.

«امپراتور رزمی، مبارکه.»

محقق سفیدپوش‌شده​ سرش رو کج‌اون​ کرد و پرسید:

«اتفاقی افتاده؟»

شیطان شمشیر‌هرچند​ به من‌یهو​ نگاه کرد.

«دمِ صبح، سومی توی پنج رنگ غرق شده بود.‌عجیبی​ چوب، آتش، آب و صاعقه بودن، ولی نتونستم اونی‌شعله​ که وسط بود رو تشخیص بدم. یه انرژی خاکستری‌رنگ بود.»

سرم رو تکون دادم.

«اون احتمالا مرغ مبارز بوده.»

محقق سفیدپوش پرسید:

«غرق در پنج رنگ؟‌می‌تونم​ پس پدیده "تجمع پنج‌چیز​ چی در منشأ" رخ داده.»

اسم "تجمع پنج چی در منشأ" به گوشم‌روم​ خورده بود، ولی به خاطر کمبود دانشم توی‌خصوص​ هنرهای رزمیِ جناح متعارف، دقیقاً نمی‌دونستم معنیش چیه.

«تجمع پنج‌شعله​ چی در منشأ‌چهارمین​ دیگه چه کوفتیه؟»

محقق سپیدپوش گفت:

«این نشون‌دهنده یه قلمرو خاصه. معمولاً طبق مطالعات رزمی قدیمی، "تجمع پنج چی در مبدأ" کنار "تجمع سه گل بر فراز‌چهارمین​ قله" قرار می‌گیره و بعضی از هنرهای رزمی بین برتری این دوتا فرق می‌ذارن، اما فکر نمی‌کنم خیلی معنی‌دار باشه. فقط‌جاهای​ می‌تونی به عنوان زمان‌بندی شکفتن و پژمردن بهش نگاه کنی؛ دوره گل‌دهی که بسته به هنر رزمی و انرژی درونی متفاوته.»

«آها.»

به هر حال، انگار‌شعله‌ها​ داشت می‌گفت نگرانش نباشم، که‌بالا​ خب حرفش به دلم نشست.

من حال و حوصله ندارم‌جلو​ ذهنم رو درگیر این کنم که‌مطالعات​ منطقاً چی درسته و چی غلط.

ضمن اینکه هیچ راهی نبود که‌چیزایی​ هنرهای رزمی قدیمی بتونن وضعیت فعلی‌داره​ بدن من رو دقیق توصیف کنن.

کدوم دیوونه‌ای یشم بهشتی رو قورت میده، هم هنرهای یین و هم یانگ رو‌رزمی​ یاد می‌گیره و تازه با چی صاعقه هم ور میره؟ از اونجایی که من‌عجیب​ تکم، دلم نمی‌خواست وضعیت فعلیم رو به زور توی قالب هنرهای رزمی فسیل‌شده جا بدم.

محقق سپیدپوش ادامه داد:

«علاوه بر این، بیشتر پنج عنصر به فلز، چوب، آب، آتش و خاک‌شناختم​ اشاره دارن و من تا حالا موردی مثل شما ندیدم، رهبر فرقه، که‌عجیب​ توش چوب، آتش، آب و صاعقه به هم وصل شده باشن. این یعنی...»

محقق سپیدپوش‌انقدر​ با دقت به‌همچین​ من خیره شد.

«اگه بتونید هنرهای رزمی‌تون رو سازماندهی و منتقل کنید، یعنی شما، رهبر فرقه، همین‌رزمی​ الانش هم تبدیل به استاد بزرگ و بنیان‌گذار یه سبک شدید. شاید هنرهای رزمی‌عجیب​ مشابهی وجود داشته باشه، ولی هیچ‌کدوم عین چیزی که شما اجرا می‌کنید نخواهد بود.»

همون‌طور که بحث ادامه‌شعله‌ها​ داشت، شیطان شهوت و‌آتیش​ شیطان شبح هم بیدار شدن.

به هر حال، حتی اگه صاحب مسافرخانه‌سبز​ از نظر رزمی تبدیل به استاد بزرگ‌خصوص​ یه فرقه شده باشه، حس خاصی نداشتم.

بیشتر یه‌انقدر​ حس "خب‌می‌تونم​ که چی" بود.

در واقعیت، تبدیل‌ببینم​ شدن به استاد بزرگ‌جلو​ یه فرقه مهم نیست.

فقط زنده موندن مهم‌تره.

اون مرتیکه‌هایی که می‌خوان من رو‌روم​ بکشن، فقط به خاطر اینکه استاد‌رزمی​ بزرگ یه فرقه شدم بیخیالم نمیشن.

شیطان شهوت با‌راحت​ قیافه خواب‌آلود از‌چیزایی​ شیطان شمشیر پرسید:

«سومی تو‌شده​ یه شب شد‌اون​ استاد بزرگ فرقه؟»

شیطان شمشیر سر تکون داد.

«طبق گفته‌هرچند​ امپراتور رزمی، آره.‌جلو​ پس لابد راسته.»

شیطان شهوت سر‌راحت​ تا پام رو‌چیزایی​ برانداز کرد و گفت:

«دهاتی، کارِت درسته. مبارکه.»

شیطان شبح که‌پوشوندم​ اونم هنوز خواب‌آلود بود،‌ستون​ لبخندی زد و گفت:

«سومی، تبریک می‌گم.»

راستش، من با تعریف و‌همچین​ تمجید معذب می‌شم، واسه همین‌نیست​ نمی‌دونم چه واکنشی نشون بدم.

«...من؟ استاد‌شده​ بزرگ؟ اصلاً‌هرچند​ بهم نمیاد.»

شیطان شمشیر گفت:

«به نظر میاد امپراتور‌یهو​ رزمی هم دیشب دستاورد‌این​ بزرگی داشته. مگه نه؟»

محقق سپیدپوش سر تکون داد،‌همچین​ قیافه‌اش جوری بود که انگار داشت‌باشه​ رویای شب قبل رو مرور می‌کرد.

«بد نبود.»

ناگهان رد نور خورشید رو که داشت به‌آتیش​ دره تاریک پایین نفوذ می‌کرد دنبال کردیم و‌مثل​ سرمون رو بالا بردیم تا آسمون رو ببینیم.

سپیده‌دم داشت می‌زد.

شیطان شهوت زیرلب گفت:

«منم دیشب‌شده​ یه نبرد‌هرچند​ عظیم داشتم.»

شیطان شمشیر جواب داد:

«تو یه ذره گردش چی‌جلو​ انجام دادی و بعدش کل‌عنوان​ شب رو تو خواب لرزیدی.»

با نگاهی‌انقدر​ تازه به شیطان‌همچین​ شمشیر نگاه کردم.

فکرش رو که می‌کنم، شاگردش کل‌یهو​ شب داشته می‌لرزیده، پس حتماً شیطان‌عنوان​ شمشیر داشته هیزم می‌ریخته تو آتیش.

یعنی گرما دادن به بقیه باعث میشه‌ستون​ خود آدم هم به آرامش برسه؟ حال و‌مریدین‌هام​ هوای شیطان شمشیر خیلی آروم‌تر از دیشب بود.

شیطان شهوت گفت:

«کل شب تو‌راحت​ خواب داشتم توی یه‌پیش‌بینی​ دشت برفی راه می‌رفتم.»

به صورت همدیگه‌ببینم​ نگاه کردیم و بعد‌جلو​ از شیطان شهوت پرسیدیم:

«همین؟»

شیطان شهوت سر تکون داد.

«عجیبه ولی آره، همین.‌می‌تونم​ فقط کل شب توی‌چیز​ یه دشت برفی راه رفتم.»

شیطان شمشیر پرسید:

«روشن‌بینی مال خود آدمه،‌شعله‌ها​ واسه همین بقیه سخت می‌تونن‌بالا​ قضاوتش کنن. نظر خودت چیه؟»

شیطان شهوت یه‌اون​ لحظه فکر کرد‌روم​ و بعد جواب داد:

«...فکر کنم فقط داره بهم میگه‌چیزایی​ تحمل کن. خودِ سرما رو، تا وقتی‌بدن​ که به اون درد وحشتناک عادت کنم.»

«راه خروجی نبود؟»

«نه.»

تازه دوباره دوزاریم‌اون​ افتاد که داریم درباره‌سبز​ هنرهای رزمی حرف می‌زنیم.

جای شکرش باقی بود که می‌تونستیم‌چیزایی​ درباره هنرهای رزمی حرف بزنیم، چیزی‌داره​ که توضیح دادنش با کلمات سخته.

واسه اونایی که هنرهای رزمی کار‌یهو​ نکردن، این حرفا مثل چرت و‌عنوان​ پرت‌های یه مشت دیوونه به نظر میاد.

نگاه‌مون چرخید سمت شیطان‌شعله‌ها​ شبح که ساکت نشسته‌آتیش​ بود و گوش می‌داد.

به خاطر این بود که فکر‌روم​ کردیم شاید همه دیشب به یه روشن‌بینی‌شناختم​ رسیدن یا یه پیشرفتی تو قلمروشون داشتن.

شیطان شبح با‌راحت​ قیافه‌ای که انگار‌چیزایی​ معذب بود گفت:

«همه انگار‌شده​ یه انتظاری‌هرچند​ از من دارن...»

«درست حدس زدی.»

«من خواب یا توهم عجیب و غریبی ندیدم. ولی،‌مکان​ بعد از تموم کردن گردش چی، کل شب رو داشتم‌هنر​ به یه "فرم" فکر می‌کردم. باید بهش بگم تکنیک نهایی؟»

پرسیدم:

«چی هست؟»

شیطان شبح جواب داد:

«چیز گنده‌ای نیست. فقط داشتم به یه‌سبز​ تکنیک نهایی فکر می‌کردم که همزمان از‌خصوص​ "باد شمشیر" و "چی شمشیر" استفاده کنه.»

محقق سپیدپوش‌انقدر​ به شیطان‌می‌تونم​ شبح نگاه کرد.

«چرا به‌شده​ همچین تکنیک‌هرچند​ نهایی‌ای فکر کردی؟»

شیطان شبح به‌پوشوندم​ محقق سپیدپوش نگاه‌بلعیدن​ کرد و گفت:

«پیش خودم حساب کردم برای منحرف کردن چوب‌های غذاخوری که از بغل پرت میشن با باد شمشیر و همزمان بریدن دشمن روبرو با چی شمشیر، باید جفتشون رو همزمان آزاد‌خیره​ کنم. تمرین می‌کنم تا باد شمشیر رو از موج چی و حالتِ برش آزاد کنم، و چی شمشیر رو از خود شمشیر بیرون بدم. بخوام دقیق بگم، میشه موج چی‌بدن​ و چی شمشیر، ولی اگه قلمروم رو صیقل بدم، فکر کردم شاید بتونم به عنوان باد شمشیر و چی شمشیر همزمان آزادشون کنم... حرف‌هام داره یه کم قاطی پاتی میشه.»

دست به‌انقدر​ سینه به شیطان‌همچین​ شبح نگاه کردم.

«خیلی هم‌شده​ خوب به‌هرچند​ نظر میاد.»

پس، تکنیک نهایی‌ای که شیطان شبح‌بلعیدن​ بهش فکر کرده بود، به خاطر‌اطراف​ حمله غافلگیرانه محقق سپیدپوش ابداع شده بود.

اگه اون چوب‌های غذاخوری سمت شیطان‌روم​ شبح نشونه‌گیری شده بود، کسی که اون‌شناختم​ لحظه می‌مرد شیطان شبح بود، نه شبح.

از محقق سپیدپوش کمک خواستم.

«سفیدپوش، قیافه‌ات‌شده​ جوریه که انگار‌اون​ یه نصیحتی داری؟»

محقق سپیدپوش‌شعله​ به شیطان‌شعله‌ها​ شبح نگاه کرد.

«این یه حقه‌ست.»

«برام مهم نیست که حقه‌ست.»

«اول با کوبیدن "گام تندر" موقع آزاد کردن "چی شمشیر" تمرین کن. اگه یه تپه سنگ یا خاک رو با لگد بلند کنی و به صورت "موج چی" بفرستی جلو، اثرش تا حدودی‌شدم​ شبیه "باد شمشیر" میشه. وقتی به اون عادت کردی، سعی کن بدون گام تندر آزادش کنی. و وقتی به اونم عادت کردی، پیشروی و عقب‌نشینی رو با رقص پات ترکیب کن. اون تکنیک‌حلقه‌م​ نهایی که شش هارمونی گفت رو موقع حمله اجرا می‌کنی؟ یا موقع عقب‌نشینی؟ یا شایدم با گام تندر یه لحظه بدنت رو مثل ابر مخفی می‌کنی؟ تعداد انتخاب‌هات خود به خود زیاد میشه.»

چشم‌هام خود‌شعله​ به خود‌شعله‌ها​ گرد شد.

بسته به برداشت طرف، این درس مثل‌سبز​ این بود که محقق سپیدپوش یه هنر شمشیرزنی‌مربوط​ کامل و جدید رو بهش هدیه داده باشه.

«خوبه.»

محقق سپیدپوش گفت:

«تو طرز فکر عجیبی درباره هنرهای شمشیرزنی داری و تأکید زیادی روی دفاع‌نگاه​ می‌ذاری. بیشتر از نصفِ یه دفاع مؤثر در واقع حرکات پاست. احتمالاً می‌دونی‌جاهای​ که حتی ساده‌ترین هنر شمشیرزنی وقتی حرکات پا رو بهش اضافه کنی پیچیده میشه.»

محقق سپیدپوش داشت جهتی رو برای‌روم​ هنرهای شمشیرزنی پیشنهاد می‌داد که شیطان‌رزمی​ شبح باید در آینده تمرین می‌کرد.

شیطان شبح، انگار که آموزش‌همچین​ محقق سپیدپوش رو پذیرفته باشه، سر‌باشه​ تکون داد و رفت تو فکر.

به صخره قتل‌عام مطلق‌هرچند​ که داشت روشن می‌شد نگاه‌سبز​ کردم و به گروه گفتم:

«بیاید یه کم استراحت کنیم و بعد از اینکه‌بالا​ از صخره قتل‌عام مطلق رفتیم بیرون یه چیزی بخوریم.‌جلوم​ آدم که نمی‌تونه فقط با داروی معنوی زنده بمونه.»

هیچ‌کس مخالفت‌هرچند​ خاصی با‌یهو​ نظرم نکرد.

یه چیزی رو فراموش‌می‌تونم​ کرده بودم، واسه همین‌چیز​ از شیطان شمشیر پرسیدم:

«برادر ارشد دستاوردی داشت؟»

همه به‌شعله​ شیطان شمشیر‌شعله‌ها​ نگاه کردیم.

فکرش رو که می‌کنم، کنجکاو بودیم بدونیم شیطان‌این​ شمشیر، که داروی معنوی کمیاب رو با ما شریک‌مرغ​ شده بود، چه جور موهبت سرنوشت‌سازی رو تجربه کرده.

شیطان شمشیر نگاهی‌راحت​ به ما انداخت و‌پیش‌بینی​ با لحنی آروم گفت:

«نداشتم.»

یه کم ناامیدکننده بود، ولی چون حال‌ستون​ و هوای شیطان شمشیر کمی تغییر کرده‌ناپدید​ بود، چیزی که حس می‌کردم رو پرسیدم.

«پس چرا نیشت اونجوری بازه؟‌جلو​ چیز خنده‌داری پیدا کردی؟ چی‌عنوان​ انقدر خنده‌داره؟ بگو ما هم بخندیم.»

شیطان شمشیر آه‌راحت​ کوتاهی کشید و‌چیزایی​ به ما نگاه کرد.

«فقط قضیه اینه که، برای اولین‌یهو​ بار بعد از یه مدت خیلی‌عنوان​ طولانی... یه جلسه "گردش چی" معمولی داشتم.»

«......»

«گردش چی‌ای بود که ارواح توش اذیتم نکردن، ناله‌های شبح‌وار هم نشنیدم. نفس کشیدم و مقداری انرژی درونی ذخیره کردم. وقتی چشم‌هام رو باز کردم،‌برام​ ستاره‌ها هنوز تو آسمون شب معلوم بودن و شماها هم داشتید گردش چی خودتون رو انجام می‌دادید. حتی بعد از اونم، کل شب هیچ اتفاقی نیفتاد.‌می‌تونم​ دمِ صبح هوا سرد بود و من طلوع خورشید رو تماشا کردم. همه اینا یه روز معمولیه... ولی راستش، خیلی غافلگیرکننده‌ست. این یه موهبت رزمی نیست.»

شیطان شمشیر‌انقدر​ نگاهی به‌می‌تونم​ همه ما انداخت.

«این یه موهبت زندگیه.»

بازتاب تصویر برادر ارشد‌شعله‌ها​ آروم بود، ولی ناخودآگاه لبخندی‌بالا​ روی لب‌های من هم نشست.

ناولها | novelha.net