چپتر 398: او دیگر تنها اژدها نیست
0شمشیر اول کوه هوا، بهترینرهبر غذای کوه هوا رو تو عمارتبعداً اول کوه هوا برامون ردیف کرد.
فقط با بردن یه دوئل ناقابل، هم یهعرضی شکم سیر غذا خوردم، هم چای زدم بهمحض بدن و حتی یه زمین تمرین هم قرض گرفتم.
مردی که حتی وقتی پول تو جیبشهبفهمی باز هم مفتخوری میکنه و جیم میشه؛کشید این یعنی یکی از «چهار شرور بزرگ» بودن.
به هر حال، واسهشماست همینه که قوی بودنشکوفه بهترین چیز تو این دنیاست.
همونطور که داشتیمحرف چای مینوشیدیم، قیافه سامبوکبنال حسابی تو هم بود.
اونقدر بهش زلکشید زدم تا بالاخرهآلو سامبوک به حرف اومد.
«رهبر فرقه.»
«بنال ببینم، چیه؟»
«پس منبالاخره برمیگردم و بعداًرهبر گزارشم رو میدم.»
«برو.»
«آه، میگم... نظرتون چیه منمقبل چند روزی بمونم و بعداعدامت برم؟ منظره اینجا خیلی قشنگه.»
«نه.»
«چشم. یعنیبالاخره همین الاناومد راه بیفتم؟»
«بهتره همین کار رو بکنی. با شناختی که از جونورهای زیردست رهبر فرقه دارم، احتمالاً دارن زمان رفتولی و برگشتت رو تا ثانیه آخر حساب میکنن؛ اونم با در نظر گرفتن سرعت کالسکه و فاصلهاش تاداد کوه هوا. اگه بپرسن چرا اینقدر دیر کردی، قبل از اینکه بفهمی چه خبره، حکم اعدامت رو دادن.»
«حق با شماست.»
سامبوک آهی کشید وشماست بعد به ارباب عمارتشکوفه شکوفه آلو نگاه کرد.
«یه عرضیبالاخره با ارباباومد عمارت دارم.»
«بگو.»
«به هر حال، از اونجا که قول دادی، منم گزارش میدم که دوئل همینجا برگزار میشه. اینآلو رو محض احتیاط میگم، ولی اگه باعث بشی رهبر فرقه این همه راه رو الکی بکوبه بیاد اینجا،بیاد احتمالاً زنده موندن واسم خیلی سخت میشه. نمیدونم رهبر فرقه کِی میرسه، اما قول، قوله. پس بعداً میبینمتون.»
ارباب عمارت شکوفه آلوشماست سر تکون داد، بعد نگاهیآلو به ما انداخت و گفت:
«قول دادم و پاشاومد وامیستم. با این حال،ببینم یه درخواستی از همهتون دارم...»
ارباب عمارتآهی شکوفه آلوارباب ادامه داد:
«میتونم تماشا کنم؟ اگه شما و رهبر فرقه اجازه بدید، دلم میخواد این مبارزه رو ببینم.شکوفه اگه اینطور بشه، دیگه برام مهم نیست که مهمانهاتون ده سال اینجا بمونن. آخه مگه میشههمه آدم طمع نکنه که نبرد بین استادانی که بهشون میگن "سه فاجعه" رو از نزدیک ببینه؟»
برادر ارشد بزرگ جواب داد:
«ما مشکلی نداریم، ولی نمیدونیمرهبر تو سر رهبر فرقه چی میگذره.بعداً وقتی سامبوک گزارش بده، معلوم میشه.»
سامبوک گفت:
«نظر ارباب عمارت رو بهش میرسونم. راستی،بفهمی خیلی دل و جرئت داری ارباب عمارت. بیشترارباب آدمها سعی میکردن یه جوری جیم بشن. نمیترسی؟»
ارباب عمارت شکوفهدادن آلو دستی بهکشید چونهاش کشید و گفت:
«من که گناهی در حق رهبر فرقه نکردم. زیاد هم تو موریم آفتابیمیدم نمیشم، واسه همین دشمنی و کینهای واسه خودم نتراشیدم. بعید میدونم مشکلی پیش بیاد.چشم حتی اگه دوئل رو هم ببینم، قرار نیست راه بیفتم و همهجا جار بزنم.»
برادر ارشدآهی بزرگ حرفارباب ترسناکی زد:
«شاید بتونی تماشا کنی،کردی ولی ممکنه وسط حملات جورواجورحکم گیر بیفتی و نفله بشی.»
در جواب هشدار برادر ارشد بزرگ،کشید ارباب عمارت شکوفه آلو جوری جواببگو داد که انگار داره شعر میخونه:
«با این حال،حرف باید ببینمش. دیگه کِیبنال همچین فرصتی گیرم میاد؟»
نتونستم جلویآهی خندهام رو بگیرمشکوفه و پوزخند زدم.
راستش رو بخوای، اگهکردی منم جای ارباب عمارت بودم،حکم میخواستم دوئل رو تماشا کنم.
این یهاعدامت مرض مزمنشماست بین رزمیکارهاست.
خیلی سخته که بتونیاومد جلوی وسوسه دیدن یهببینم دعوای حسابی مقاومت کنی.
سامبوک از جاش بلند شد.
«پس... قبل از اینکه برم، یهاینکه سؤال دیگه دارم. برنامهتون واسه تمرینشماست چیه؟ فقط از روی کنجکاوی میپرسم.»
برنامهام رو به سامبوک گفتم:
«هر از گاهی میرم بالای کوه هوا تا گردش چی انجام بدم. میام پایین، تمرین میکنمنظرتون و بقیه روز هم علافم. مگه چیز خاصی هم هست؟ نه بابا، خبری نیست. تمرین همونبهتره تمرینه. فقط تکرار و تکرار. راستی، اگه یه آبشار رو کوه هوا بود، خیلی حال میداد.»
«آبشار واسه چی؟»
«اگه بذاری آبش بریزه روقبل فرق سرت، خنکت میکنه. واسهاعدامت جلوگیری از انحراف چی بدک نیست.»
سامبوک با لبخند جواب داد:
«یه چیز جدیدحرف یاد گرفتم. پس منبنال دیگه رفع زحمت میکنم.»
«بزن به چاک.»
سامبوک بعد از خوردنکردی فقط یه وعده غذا، عمارتحکم شکوفه آلو رو ترک کرد.
اینم از خداحافظی ما.
رو کردم بهحرف اونایی که داشتم باهاشونبنال چای میخوردم و گفتم:
«منم دیگهآهی پا میشم برمشکوفه سمت کوه هوا.»
شیطان شهوت جواب داد:
«یهویی؟»
«میرم یه سلامی به کوهرهبر بکنم. یه هوایی عوض کنم.برمیگردم باید بدون هیچ پیشزمینهای برم بالا.»
برادر ارشد بزرگ پرسید:
«برنامهات اینهاینقدر که همینکردی امروز برگردی پایین؟»
«اگه بهم فاز بده،شماست یه شب رو کوهشکوفه میخوابم و بعد میام پایین.»
تمرین چیزی بود که هر کس بایدبنال تنهایی انجامش میداد، واسه همین نپرسیدم برادر ارشدمیگم بزرگ و شیطان شهوت چطوری میخوان تمرین کنن.
شاید مثل من از کوه هواآلو بالا میرفتن تا تمرین کنن، شایدم همونجاگزارش تو عمارت شکوفه آلو میموندن و میخوابیدن.
تو همچین مواقعی، خلوت کردن با خودت خیلیخبره مهمه. واسه همین بلند شدم و انگار که بخوامآلو دنبال سامبوکِ گوربهگورشده برم، راه افتادم سمت کوه هوا.
دستهام رو پشت کمرمشماست قفل کردم و ازشکوفه کوه هوا بالا رفتم.
اصلاً قصد نداشتم از مهارت سبکی استفادهبنال کنم، پس همینطور که با دقت به وجبمیگم به وجب کوه نگاه میکردم، پیاده رفتم بالا.
اولش مسیر صاف بود، ولی کمکم شیبشنگاه تند و تندتر شد و طولی نکشید کهبرگزار دیگه پرنده هم تو اون حوالی پر نمیزد.
راه بالااینقدر رفتن ازکردی کوه خیلی سادهست.
فقط کافیهاعدامت بری بهشماست یه جای بلندتر.
تازه، از اونجا که هنرهای رزمیفرقه بلد بودم، اصلاً برام مهم نبودگزارشم سر راهم صخره سبز بشه یا نه.
هر از گاهی نگاه میکردم ببینمآلو قله کوه کجاست، چشمم رو میدوختم بهگزارش یه جای بلندتر و میرفتم همون سمت.
قصد داشتماینقدر برم بالاترینکردی نقطه کوه هوا.
همهجا پر از صخرههای بلند و ناهموار بود؛شکوفه انگار صخره قتلعام مطلق رو نواری بریده بودنگزارش و تیکههاش رو چسبونده بودن اینور و اونور.
تو همچین جاهایی چارهایاومد نداشتم جز اینکه از قدمهایچیه الهی ابر نردبان استفاده کنم.
با اینکه اصلاً قابل قیاسشکوفه با صخره قتلعام مطلق نبود،اونجا ولی بازم کوه بدقلقی بود.
فکر میکردم اولین قلهای که رفتم بالا بلندترینشه،خبره ولی وقتی رسیدم اون نوک و دور وشکوفه برم رو نگاه کردم، چشمم به قلههای دیگه افتاد.
هر بار مجبور میشدمشماست برگردم پایین و دوباره یهآلو قله بلندتر رو فتح کنم.
ساختارش جوری بود که برایرهبر دیدن یه قلمرو جدید، اولبرمیگردم باید به یه قلمرو خاص میرسیدی.
از این لحاظ،کشید کوهنوردی خیلی شبیه پروسهنگاه یادگیری هنرهای رزمی بود.
با خودم فکر کردم برای رسیدن به یه جایگاهحکم بالاتر، نباید فقط کورکورانه بری بالا، بلکه باید پروسهنگاه پایین اومدن و دوباره بالا رفتن رو هی تکرار کنی.
یعنی باید پستی و بلندیهاآهی رو به جون بخری تانگاه بتونی رو قله واقعی وایسی.
دلیل اینکه رسیدن به قله اینقدرفرقه سخته، اینه که با یه نگاهگزارشم سرسری نمیتونی بفهمی قله اصلی کدوم گوریه.
از یه قله نزدیک به قله اصلی رفتم بالا، دوبارهاونجا پروسه پایین اومدن رو تکرار کردم و با استفاده ازبشی قدمهای الهی ابر نردبان از یه قله خیلی بلند کشیدم بالا.
همونطور که با نور ماه راه رو پیدا میکردمحکم و میرفتم بالا، وقتی رسیدم به نوک قله فهمیدمنگاه که دیگه هیچجایی بلندتر از این نقطه وجود نداره.
کوه هوا به خاطر پستی وکشید بلندیهاش تغییرات زیادی داشت و با اوناونجا همه صخره، خیلی باصلابت به نظر میرسید.
به جای اینکه از کوه هوافرقه در مورد هنر شمشیرزنی الهام بگیرم،گزارشم حس میکردم خود کوه هوا یه شمشیرزنه.
تو رویارویی باکشید همچین شمشیرزنی، مهارتهای آدمنگاه خواه ناخواه پیشرفت میکرد.
تو نزدیکترین نقطه به ستارههایی کهاینکه انگار هر لحظه ممکن بود رو سرمآهی آوار بشن، به حالت لوتوس کامل نشستم.
هر وقت نور ماه از پشت ابرها میزدشکوفه بیرون، یه تیکه از کوه روشن میشد، ولیگزارش راستش رو بخوای هیچ چیز خاصی اونجا نبود.
با این حال، هوا بدجوررهبر سوز داشت و باد وحشتناکی میوزید؛بعداً خلاصه که اصلاً جای آرومی نبود.
تو یه کلام،کشید یه جای سرد ونگاه سوت و کور بود.
وقتی میرسیاینقدر به قله،کردی همیشه همینطوره.
واسه اینکه تو یه کاریآهی استاد بشی، باید زمان بیشترینگاه رو تو تنهایی براش وقت بذاری.
هیچ راه دیگهای هم نداره.
واسه همینه که رهبران فرقههاشکوفه یا رؤسای سازمانها تند و تندقول میرن تو فاز تزکیه در انزوا.
وقتی یه مشت آدم زیردستتقبل باشن، همیشه چندتایی پیدا میشناعدامت که گند بزنن به اعصابت.
یه خدمتکار بهدادن اسم چیلبوک یهکشید پیرمرد رو کتک میزنه.
یه ندیمه به اسم یوهونگرهبر با یه شاگرد فرقه میریزنبرمیگردم رو هم و نصفهشب فرار میکنن.
اگه بخوای درگیر این خزعبلات روزمرهآلو بشی که هر از گاهی پیش میاد،گزارش دیگه هیچ وقتی واسه تمرین برات نمیمونه.
واسه همینه که میرنکردی تو غار خودشون وخبره تزکیه در انزوا میکنن.
درست مثل هموندادن کاری که رهبر فرقهارباب تو زندگی قبلیم میکرد.
واسه قوی شدن، باید خودت رو بندازی تو یه شرایطبرمیگردم تنهایی مطلق و بدون اینکه زنجیر پاره کنی و دیوونهبمونم بشی، اونجا زنده بمونی تا با یه عقل سالم برگردی.
نگاهم را به کوه هوای تاریک و ستارههاییعرضی که مثل باران میباریدند دوختم، بعد خیلی زودمحض چشمهایم را بستم و گردش چیام را شروع کردم.
عمداً تمرینم رادیر با «هنر بیقلباینکه سایه ماه» کلید زدم.
همانطور که روی قله کوه هوا که حتی در حالتنگاه عادی هم استخوانسوز بود، هنر بیقلب سایه ماه را تزکیهاحتیاط میکردم، دیگر نمیفهمیدم اینجا کوه هواست یا یک کوهستان برفی لعنتی.
هرچه شب تاریکترحرف میشد، هوا هم سردتربنال میشد، پس چارهای نبود.
گردش چی فقط زمانی تمام شد که زیر شکمم آنقدراونجا یخ زد که چیزی نمانده بود غذایی که در عمارتبشی شکوفه آلو خورده بودم، به شکل اسهال از وجودم خارج شود.
داشتم خیلی جدی چیام را بهاینکه گردش درمیآوردم و سعی میکردم فازشماست یک استاد تائوئیست خفن را بگیرم.
اما خب نمیتوانستم با بیشرمی تمام روی قلهشکوفه کوه هوا خودم را خیس کنم، برای همینگزارش گردش چیِ «هنر لاکپشت طلایی رها» را شروع کردم.
دوباره آنبالاخره حس رااومد تجربه کردم.
همینکه فشار اسهالکشید فروکش کرد، قلبمآلو هم گرم شد.
شکم آدمیزاد باید گرم باشد.
این را موقع یادگیری هنرهای رزمیکشید کشف کردم، اما یک نوع خاص ازاونجا اسهال هست که کارِ شیطان قلب است.
به اینبالاخره میگویند «اسهالِاومد مدل شیطان قلب».
یعنی آدم ممکن استارباب به خاطر اضطراب و تنشبگو روانی، خودش را کثیف کند.
از طرفی، این یعنی ذهنقبل کسی که دچار اسهالِ شیطاناعدامت قلب نمیشود، خیلی قویتر است.
وقتی به این نتیجهگیری عمیق رسیدم که ذهن قویآلو مساوی است با مدفوع سفت، ناگهان نگران شدم کهبرگزار نکند دچار انحراف چی شدهام و دارم هذیان میگویم.
زمان گذشت و دیگر نمیفهمیدمرهبر دارم گردش چی انجام میدهمبرمیگردم یا روی اسهال تحقیق علمی میکنم.
بعد از تمام کردن گردششکوفه چی هنر لاکپشت طلایی رها،اونجا برای لحظهای چشمهایم را باز کردم.
همهجا آنقدر ظلمات بود کهقبل نمیفهمیدم چشمهایم باز است یااعدامت بسته، یا اصلاً دارم خواب میبینم.
با خودم گفتم چرا اینقدر تاریک است، کهشکوفه تازه متوجه شدم باران شدیدی از ابرهای سیاهیگزارش که نمیدانم کِی جمع شده بودند، دارد میبارد.
اگر اینطور بود، حتی اگررهبر خودم را هم کثیف کرده بودم،بعداً باران همهچیز را میشست و میبرد.
ببین نگرانیهایآهی آدمیزاد چقدر بیخودشکوفه و بیجهت است.
اسهال که اصلاً چیزی نیست.
از آنجایی که بدنم از قبل خیس شدهشکوفه بود، دعا کردم که یک سیلاب حسابی بباردگزارش و خب، واقعاً هم یک سیلاب حسابی راه افتاد.
به لطفبالاخره آن، موشاومد آبکشیده شدم.
اگر در حالی که زیر باران خیسِ آبعرضی شدهام، «هنر ده مرحلهای صد نبرد» را تمرینمحض کنم، صاعقه بهم نمیزند که درجا سقط شوم؟
نگرانیهای یک رزمیکار پایانی ندارد واینکه هر بار فقط میل به قویترشماست شدن را در خودشان تکرار میکنند.
من واقعاً گردش چی هنر ده مرحلهایارباب صد نبرد را روی قله کوهی کهقول داشت صاعقه به آن میزد، ادامه دادم.
این صاعقه لعنتی...
ببینیم کیآهی میبره، توارباب یا من.
حتی آماده بودم که لحظه برخورد صاعقهبفهمی به بدنم، آن را مستقیم هدایت کنمکشید توی دانتینم، اما خب همچین اتفاقی نیفتاد.
راستش هر بار که آسمان غرش میکردارباب و صاعقه میزد یکم جا میخوردم، ولیقول خب من مردیام که ترس سرش نمیشود.
چون جا خوردنحرف با ترسیدن دو تابنال چیز کاملاً متفاوت است.
وقتی دوباره چشمهایمکشید را باز کردم،آلو سپیده زده بود.
با دو چشم خودم صحنه تعویضاینکه شیفت شب و روز را کهشماست مثل همیشه در جریان بود، تماشا کردم.
«...امروز هم حسابی خسته نباشید.»
به خاطربالاخره تعویض شیفتشان بهرهبر آنها تبریک گفتم.
حالا وقت تمرین «هنر الهیشکوفه مه بنفش» بود، اما بهاونجا دلایلی، دلم نمیخواست چشمهایم را ببندم.
چون اگر چشمهایم راکردی میبستم، دیگر نمیتوانستم اینخبره منظره زیبا را ببینم.
منظره تغییر رنگ لحظه به لحظهکشید آسمان چقدر زیباست؟ در کمال تعجب،بگو حتی یک لحظه هم ثابت نمیماند.
ستارههایی که به شب تاریک چشم دوخته بودند، کجاچیه غیبشان میزند؟ از کِی تا حالا آن نورِ خستگیناپذیر وروزی کوشا، صبح را برای تمام موجودات هستی روشن کرده است؟
آنقدر محو این منظرهارباب زیبا شده بودم که برایبگو لحظهای تمرین را فراموش کردم.
به جای جمع کردنکردی انرژی درونی، همگام باخبره بیداریِ تمام موجودات نفس کشیدم.
با هر بازدم، چیِ ناخالص را ازارباب بدنم بیرون میدادم و نفسی را کهقول کوه هوا بیرون میداد، به درون میکشیدم.
نفس عمیقی میکشیدمحرف و بازدمم رافرقه حتی طولانیتر بیرون میدادم.
برای قویتر شدن نفس نمیکشیدم، بلکه بانگاه چشمهای باز نفس میکشیدم چون نمیتوانستم تغییراتهمینجا زمین و آسمان را از دست بدهم.
چون شاید روزهاییدیر که بتوانم چنین چیزیبفهمی را ببینم، زیاد نباشند.
آن را در چشمهایم ذخیره کردم، سینهامارباب را از آن پر کردم و بویقول هوا و فضا را به خاطر سپردم.
نه از خوشحالی در پوست خودفرقه میگنجیدم و نه عمیقاً غمگین بودم، امامیدم ذهنم به شکلی بینظیر در آرامش بود.
عجیب بود که نه قبلشکوفه از آمدن به کوه هوااونجا ترسی داشتم و نه الان.
از همان ابتدا، «هنر الهی مه بنفش»بفهمی برخلاف سایر هنرهای ذهنی، هنر رزمیای بودکشید که خودم مسیرش را پیدا کرده بودم.
تنها کاری که باید میکردم این بود که جریان «یشمنگاه بهشتی» را در مسیری که روی بدنم حک شده بود دریافتولی کنم، و همین کار خودش تمرین هنر الهی مه بنفش بود.
با چشمهای باز، در حالی کهفرقه داشتم دنیا را تماشا میکردم، هنرگزارشم الهی مه بنفش را تمرین کردم.
در نقطهای که آن را سطح اول در نظر گرفته بودم، حسدادی کردم نور بدون هیچ تمایزی دارد خودش را به زور درون دانتینمبیاد جا میکند، انگار که مجبور بودم به سطح دوم ارتقا پیدا کنم.
با خیالاینقدر راحت آنکردی نور را پذیرفتم.
بعضی از هنرهای درونی مثل ساختن یک برج هستند؛ اولشنگاه راحتاند اما هرچه بالاتر میروی سختتر میشوند، مثل وقتی کهاحتیاط مجبوری یک سنگ کوچک را در بالاترین نقطه قرار دهی.
اما هنر الهی مه بنفشرهبر نوعی انرژی درونی بود کهبرمیگردم دقیقاً نمیشد اسمش را برج گذاشت.
با هر نفس، نورِ گردش چیآلو که از گشتوگذار در بدنم برگشتهدادی بود، دانتینم را به وضوح روشن میکرد.
ناگهان بهاینقدر یاد دریایکردی بیکران افتادم...
مفهوم مرموز و سختفهمِشماست هنر الهی مه بنفش راآلو دوباره برای خودم پایهریزی کردم.
قدرت جریانمانندی را که قبلاً پذیرفته بودم،بنال سازماندهی کردم تا در کف دانتینم، درونبرو ظرفی شبیه به دریای بیکران قرار بگیرد.
و در قسمت بالای دانتینم،شکوفه انرژیای را که موقع تماشای مهقول بنفش تنفس کرده بودم، قرار دادم.
همانطور که نفس میکشیدمکردی سازماندهی میکردم، و همانطورخبره که سازماندهی میکردم نفس میکشیدم.
این کار رادادن آنقدر تکرار کردم تاارباب دنیا کاملاً روشن شد.
با این کار، تااومد حدودی به روش تمرین هنرچیه الهی مه بنفش عادت کردم.
سعی کردم انرژی جمعشده از گردش چی معمولیعرضی را در کف دانتینم، و انرژی جمعشده ازمحض طریق تنفس را در بالای آن قرار دهم.
در حالت عادی، آب به سمت پایینبفهمی جریان دارد و چیِ جمعشده از تنفسکشید هم هیچ تمایلی برای پایین رفتن ندارد.
این دو در بالاشماست و پایین مستقر شدندشکوفه و نوعی تایجی شکل دادند.
در واقع، من یشم بهشتیِرهبر کدر و پرآشوب را به تایجیِبعداً آسمان و دریا تبدیل کرده بودم.
زمان و تمرین میخواست،ارباب اما میدانستم که نظمعرضی طبیعی جهان همین است.
قدرتی متفاوت از قدرت سرکشقبل و بهشتستیزِ «آسمان درخشان خورشیداعدامت و ماه» در حال ظهور بود.
قبلاً هم رشد کردهشماست بودم و میدانستم کهشکوفه این بار هم قویتر شدهام.
شاید به خاطر تغییریاومد که در قلبم ایجاد شدهچیه بود، احساس خوشحالی خاصی نداشتم.
فقط کشف چیزهایی که نمیدانستم، درکآلو بخشهای سخت و عمیقتر کردنِ تدریجیِدادی درکم از مطالعات رزمی برایم لذتبخش بود.
در عوض،اینقدر نگرانیهایم انسانیکردی و احساسی بودند.
آیا رهبراعدامت فرقه ازشماست جانم میگذرد؟
این نگرانی اول بود.
نگرانی دوم به اولیارباب ربط داشت و تصمیمگیریعرضی دربارهاش هم سخت بود.
آیا من واقعاًدیر میتوانم از جاناینکه رهبر فرقه بگذرم؟
فهمیدم که تصمیمگیری دربارهشماست این نگرانیها، از تمرینشکوفه هنرهای رزمی هم سختتر است.
تازه بعد از درگیری با این نگرانیهابنال بود که دوباره فهمیدم رهبر فرقه هم تماممیگم این مدت افکاری شبیه به من داشته است.
او درجا مراکشید نکشت چون دقیقاًآلو همین نگرانیها را داشت.
اگر اینطوراینقدر باشد، نتیجهگیریکردی من این است.
به نظر میرسد رهبرشماست فرقه از همان ابتدا منتظرآلو یک اژدهای دیگر بوده است.
همچنین، فهمیدم که اژدهای متولد شده در مسیرببینم شیطانی، بدون اینکه اجازه دهد قلبش توسط چیزهاینظرتون متفرقه دزدیده شود، داشت به دنیا نگاه میکرد.
حالا دیگر رهبرکشید فرقه تنها اژدهایآلو میان انسانها نیست.
بعد از آزمون وکردی خطاهای بیشمار، یشم بهشتی راحکم به یک تایجی تبدیل کردم.
فهمیدم که مندادن هم اژدهایی مثلکشید رهبر فرقه هستم.