چپتر 176: فکر تصرف کوهستان معنوی
0«رهبر فرقه، ارباب جوان اول و دوم که بهمتقاعد هر حال مدام احضار میشن پیش رهبر فرقه، خانوادههایدرونیت مادریشون هم جایگاههای مهمی دارن، پس این کار بیفایدهست.»
فنجونم رو گذاشتممتقاعد زمین و به اربابخوب جوان سفیدرو نگاه کردم.
«الان داریکشونده صبر منوباهات امتحان میکنی؟»
ارباب جوانظاهراً سفیدرو با یهمتقاعد خنده توخالی گفت.
«حقیقت همینه. اینطور هم نیست که از اول قصد داشتیکردنم زندهم بذاری. فقط میخوای مستم کنی، حرفایی که دوست داریدادی بشنوی رو از زیر زبونم بکشی بیرون و بعدش کارم تمومه.»
ظاهراً هنوز مهارتمتقاعد متقاعد کردنم یهداشت چیزی کم داشت.
«سفیدرو، خوب گوش کن. تو همین الانشم انرژی درونیت رو از دست دادی. اگه بخواممیکرد بفهمم جناح شما یه جای درست و حسابیه... یا یه طویلهی رقتانگیزتر از فرقه هائو،تنها فقط کافیه بذارم همینطوری که هستی برگردی. فکر میکنی خونوادهت با آغوش باز ازت استقبال میکنن؟»
«...»
«کل انرژی درونیت دود شده رفته هوا، صورتت هم که یکی حسابی له و لوردههمین کرده. اگه خبرش بپیچه که رهبر فرقه هائو تو رو مثل سگ دنبال خودش کشونده،رقتانگیزتر فکر میکنی خونوادهت چه رفتاری باهات میکنن؟ یه کم بهش فکر کن و بعد جواب بده.»
ارباب جوان سفیدرو ساکت شد،چیزی انگار با شنیدن حرفام داشتالانشم به وضعیت اسفبارش فکر میکرد.
انگشتم رو به سمتش گرفتم.
«واسه همینه که گفتم میفرستمت بری سفر. ولی اگه خیلی به خودت مطمئنی، میتونی همینطوری برگردی پیششون. تنها کاری که بایدشما بکنی اینه که جای ساخت اون پادزهر رو بهم بگی. اصلاً اگه راهت از خونوادهت جدا بشه که چه بهتر. منرفته میرم اون خرابشدهای که پادزهر رو توش میسازن آتیش میزنم، تو هم میتونی دمت رو بذاری رو کولت و برگردی پیش خونوادهت.»
«چرا اینقدر دربهدربعدش دنبال از بینظاهراً بردن اون سمی؟»
راستش رومهارت بخواید، دلیلشکردنم خیلی ساده بود.
وقتی پای سمی در میون بود کهجواب حتی مویونگ بک هم توش مونده بود،اسفبارش همون بهتر که قبل از هر دردسری میسوزوندمش.
نتیجهگیریم این بود که مصرف این آشغال،چیزی چه برای یه رزمیکار و چه برایدرونیت یه آدم معمولی، فقط دردسر درست میکنه.
اگه کسی بهش معتاد میشد، حتی کشاورزاهنوز هم برای به دست آوردنش با کله میدویدنهمین تا محصول برنجشون رو دو دستی تقدیم کنن.
اون وقت اون جناحی کهچیزی احتمالاً مال شیطان توهم بود، بهانرژی طرز وحشتناکی بزرگ و قدرتمند میشد.
«آدمی مثل بیوک گیوم کسی نیست که زیر بلیط کس دیگهای بره. وقتی حتی همچین آدمی مثل یهگرفتم برده رفتار میکنه، یعنی با یه مشکل خیلی بزرگ طرفیم. رهبر فرقه میتونه از این قضیه سوءاستفاده کنه،اون پس نمیتونم همینطوری ازش بگذرم. صبرم دیگه تموم شده. حالا نوبت توئه که فک بزنی. تا سه میشمرم.»
«...»
تصمیم گرفتم که باید اینتمومه ارباب جوان سفیدرو رو بکشم،کردنم پس شروع کردم به بستن انگشتام.
«یک، دو، سه.»
ارباب جوانکشونده سفیدرو بهباهات حرف اومد.
«توی کوه هواست.»
«کجاش؟ تو این دنیا که فقط یههنوز کوه هوا نداریم. حرومزادهی روانی، وقتی اینطوریگوش آدرس میدی من از کجا پیداش کنم؟»
«تو رشتهکوه غربی.»
«یعنی میگی پاشمرفتاری کل اون رشتهکوهبعد غربی درندشت رو بگردم؟»
«یه جایی بین سمت غربی تا قله نیلوفر آبیه. منگوش خودم تا حالا اونجا نرفتم. کسی که اونجا رو مدیریت میکنه،شما وقتش که برسه جنسها رو میفرسته و ما فقط تحویلشون میگیریم.»
«آخه کدوم احمقیبعدش همچین چیزی روظاهراً تو رشتهکوه غربی میسازه؟»
«در گذشته، رهبران شیطانیِ مسیر شیطانی تو رشتهکوه غربی دور هم جمع شدن تا برای تعیین رتبه با هم مبارزه کنن، اماحسابیه یهو همهشون قتلعام شدن. چند تا کوهستان معنوی وجود داره که افراد مسیر شیطانی ازشون دوری میکنن و یکیشون همون کوهیه کهحسابی دنبالشی. این اتفاق ثبت شده، برای همین هنوزم از اونجا دوری میکنن. این یه سند تاریخیه که آدمای معمولی ازش خبر ندارن.»
خلاصه بگم، اونجا یه کوهستان معنویبعد بود که حتی رهبر فرقه هم ازوضعیت روی خرافات دورش رو خط کشیده بود.
«کی کشتتشون؟»
«فقط یه لقب به اسمتمومه گوان یینزی ازش به جاکردنم مونده، ولی هویت واقعیش معلوم نیست.»
«بقیه اون کوهستانهایمتقاعد معنوی که شماهاداشت ازشون فراری هستین کجان؟»
«کوه هنگ، کوهرفتاری سونگ، کوه هیونگ، کوهجواب تای و کوه ژونگنان.»
«دلیل اینکهظاهراً از این خرابشدههامتقاعد دوری میکنین چیه؟»
ارباب جوان سفیدروبعدش قبل از جواب دادن،هنوز دستی به چونش کشید.
«خب، دلایلی شبیه به کوه هوا دارن. میگن اون کوهها برای تزکیه تائو خیلی خوبن، برای همین تاثیرات گردش چی اونجا خیلی بهتر از جاهای دیگهست. بعضی از رهبران شیطانی قدیمی که دیوانه هنرهای رزمی بودن، رفتن بالا تا یه جایهوا خوب برای خودشون دست و پا کنن ولی همونجا سقط شدن. حتی میگن یکی از رهبران شیطانی هم اونجا به آیین بودا رو آورده. یه شایعاتی هم هست که یکیشون مجبور شده استاد تائوئیست بشه، و یه سری داستانهای بیاساس همباید هست که یکیشون تو یه غار گیر افتاده تا وقتی که جون داده. انواع و اقسام داستانها در مورد غیب شدن اونا سر زبونها افتاده، برای همین از اون موقع به بعد، افراد مسیر شیطانی تمایلی ندارن پاشون رو اونجا بذارن.»
آهی از نهادم بلند شد.
«پس اونایی که دارن این آشغال رو تو کوهخوب هوا میسازن رزمیکار نیستن. فقط دارن برای پول این کاربفهمم رو میکنن، بدون اینکه اصلاً بدونن دارن چه کوفتی میسازن.»
«تقریباً همینه.»
«چه اتفاقاتمهارت مسخرهای تو اینچیزی دنیا که نمیفته.»
با شنیدن این داستان فهمیدم که کوهجواب هوا و کوه ژونگنان نسبتاً به هم نزدیکمیکرد بودن، اما بقیه کوهستانهای معنوی حسابی دور بودن.
با در نظر گرفتن اینکه این ماجرا تو اسناد مسیر شیطانیهمین ثبت شده بود، به نظر میرسید یه داستان خیلی قدیمی باشه، پسدرست شانس پیدا کردن ردی از اساتید قدیمی تو اونجا خیلی کم بود.
یه فنجون مشروب سرکارم کشیدم و بعد یه ماموریتمتقاعد به ارباب جوان سفیدرو دادم.
«من الان وقت و حوصلهاش رو ندارم کهگوش پاشم برم تا اون کوه هوای دوردست. سهبخوام تا انتخاب بهت میدم. یکیش رو انتخاب کن.»
ارباب جوانکشونده سفیدرو بهمباهات چشمغره رفت.
«...»
«خوشت نمیاد؟ اگه دوستکارم نداری، بیا با احتسابمهارت مردن، بکنیمش چهار تا انتخاب.»
«اگه بگی چیه انتخاب میکنم.»
یکی از انگشتام رو بستم.
«اول، نظرت در مورد انتخابِمتقاعد مردن چیه؟ اینطوری میتونی بری اونهمین دنیا یوپ یاهونگ رو هم ببینی.»
«بیخیال.»
«حیف شد. ولیمتقاعد نگران نباش. هنوز سهخوب تا انتخاب دیگه مونده.»
برای ارباب جوان سفیدرو که بهبعد خاطر من یهو دستاش به لرزهحرفام افتاده بود، یه پیک ریختم و گفتم.
«... برگرد پیش خونوادهت و مو به مو بهشون گزارش بده. تعداد زیادی از زیردستات مردن، مگه نه؟ از دست دادن نیروی انسانیت رو گزارش بده. در ضمن، بهشون بگو که یه یارویی مثل بیوک گیوم بهتون خیانتاستقبال کرده و چسبیده به فرقه هائو. و مجبوری اینم گزارش بدی که از رهبر فرقه هائو شکست خوردی و انرژی درونیت رو از دست دادی. میدونی چرا؟ چون حقیقت همینه. گزارشها باید دقیق، سریع و بدون هیچ اغراقیولی باشن، دقیقاً همونطوری که اتفاق افتادن. به هر حال، حالا که دستات هم به لرزه افتاده، احتمالاً همون آدمایی که یه زمانی بهشون دستور میدادی قراره حسابی بهت زور بگن و تحقیرت کنن. میخوای این کار رو بکنی؟»
ارباب جوان سفیدروبعدش با همون نگاهظاهراً عصبانیش جواب داد.
«... بیخیال میشم.»
«حیف شد. فرصت بینظیری بود تابعد حسابی کتک بخوری و بعدش همحرفام مثل یه تیکه آشغال بندازنت دور.»
ارباب جوان سفیدروهنوز با دستای لرزونشکردنم مشروب رو سر کشید.
پرسیدم.
«چند تا موند؟»
«دو تا.»
«خوبه. انتخاب بعدی خیلی عالیه. اینه که یه کیسه پول برداری والانشم بری سفر به سمت تپه سبز، در حالی که جشنواره خورشید طلایی روطویلهی جشن میگیری، بری به سمت بیابان، به سمت دره، همونجایی که سپیده میزنه.»
«دیگه کافیه.»
با همون قیافهی بیحس،کردنم به دست انداختن اربابگوش جوان سفیدرو ادامه دادم.
«نظرت چیه؟ سفر پشت سفر. خوشت نمیاد؟ خب، اگه تو سفر به یکی مثل بیوک گیومانگشتم بر بخوری، ممکنه اونقدر کتک بخوری تا بمیری. مهارتهای رزمیت هم که حسابی افت کرده، پسباید اگه با راهزنهای کوهستان، دزدان دریایی رودخانه یا راهزنهای بیابون روبهرو بشی... قطعاً سفر پرباری برات میشه.»
«...»
«محض اطلاعت، فرقه هائو اتحاد جنگل سبز قله جنوبی رو متلاشی کرده، پس میتونی تو اونالانشم منطقه با خیال راحت سفر کنی. البته این کار رو برای امنیت سفر تو نکردیم، ولیکافیه خب نتیجهاش این شد. همونطور که میدونی، من راهزنهای تو رو هم لت و پار کردم.»
«انتخاب آخر چیه؟»
سرم روکشونده تکون دادمباهات و بهش گفتم.
«راستش رو بخوای، پول چیز خوبیه. وقتی تو سفری خیلی به درد میخوره. من الان سرم شلوغه، برای همین نمیتونم با کله پاشم برمحسابیه کوه هوا. پس، خودت باید بری و اون داروی رقتانگیزی که دارن میسازن رو جمع و جور کنی. حالا میخوای آتیشش بزنی یا کلکرده پولی که به جیب زدن رو بالا بکشی، هر غلطی دوست داری بکن. همون قدر پول برای خرج سفرِ یه دوازده سالی برات کافیه.»
ارباب جوان سفیدرو که مدتیتمومه با چهرهای گیج و منگکردنم به من زل زده بود، پرسید:
«خب بعدش چی؟»
با لحنی خونسرد گفتم:
«دیگه به من ربطی نداره.»
«همم.»
«تو هم باید برای یه بار تو زندگیت سعی کنی همونطوری که دلت میخواد زندگی کنی. چی عادیه، چی غیرعادیه... برو همونجایی که دوست داری، کاری رو بکن که دلت میخواد، پولت رو همونطور که عشقته خرج کن. هر کاری میکنی جوری انجامشیکی بده که حسرتش به دلت نمونه. اگه همه این کارا رو کردی و باز هم خواستی من رو بکشی، اونوقت بیا پیدام کن و انتقامت رو بگیر. اگه اون موقع هنوز نگران فرقهای بودی که بهش تعلق داشتی، میتونی برگردی همونجا. اگر هماون نظرت عوض شد و خواستی جور دیگهای زندگی کنی، میتونی یه بطری مشروب خوب بخری و بیای پیشم. میشینم پای درددلت تا ببینم تو این مدت به چی فکر میکردی، و اون موقع، به جای ارباب جوان سفیدرو، اسم واقعیت رو بهم بگو.»
ارباب جوان سفیدرو نگاهش را از منجواب دزدید و با حالتی تهی به بیروناسفبارش مسافرخانه، جایی که هیچچیز نبود، خیره شد.
تو چشمهای من، ارباب جوان سفیدروکردنم شبیه یه جوجه تازهکار بود که تاانرژی حالا پاش رو تو دنیای واقعی نذاشته.
به ارباب جوان سفیدرو کهتمومه فقط داشت به نور خورشید بیرونچیزی نگاه میکرد و پلک میزد، گفتم:
«گفتی از همون لحظهایکردنم که به دنیا اومدی،گوش کشیدنت تو این میدون جنگ.»
«...»
«پس بهتظاهراً مرخصی میدم.مهارت برو و برگرد.»
ارباب جوانبیرون سفیدرو باکارم لحن متفاوتی پرسید:
«واقعاً میذاری زنده بمونم؟»
پیش خودم فکر کردم که دیگهبعد نیازی به رودهدرازی نیست، برای همینحرفام فقط یه تکون کوچیک به سرم دادم.
ارباب جوان سفیدرو، در حالی که حالتچیزی چهرهاش لحظه به لحظه عوض میشد، ازدرونیت جایش بلند شد و به من گفت:
«پس من الان میرم مرخصی.»
ارباب جوان سفیدرو کهکردنم داشت آرومآروم به سمت ورودیهمین مسافرخانه میرفت، دوباره صدایم زد:
«رهبر فرقه.»
«هان؟»
وقتی نگاهش کردم، ارباب جوانتمومه سفیدرو دستهایش را به نشانهکردنم احترام رزمی به هم گره زد.
«من... میرم به کوه هوا.»
آه بلندی از سینهام خارج شد؛بعد با خودم فکر کردم که اینحرفام مرتیکه بالاخره زبون آدمیزاد رو فهمید.
چند بار سرم رامهارت تکان دادم و باداشت لحنی خشک جواب دادم:
«به سلامت.»
ارباب جوانمهارت سفیدرو کمی سرشچیزی را خم کرد.
برای لحظهای به قدمهای لرزانبهش و نامطمئن ارباب جوان سفیدرو کهشنیدن راهی کوه هوا میشد، خیره شدم.
اگه تو راه بدشانسی میآورد، ممکن بود یکیداشت تا حد مرگ کتکش بزنه، و اگه شانس باهاشاگه یار بود، صحیح و سالم به کوه هوا میرسید.
اما یه حقیقتیبعدش هست که اینظاهراً یارو هنوز نمیدونه.
تاجرایی که با بار و بندیل رو دوششونگوش تو دنیا پرسه میزنن، همهشون از اینی کهبخوام انرژی درونی خودش رو از دست داده، ضعیفترن.
این احمق احتمالاً هنوز نمیدونه که آدمای معمولی که هیچانگار هنر رزمیای یاد نگرفتن، هر روز برای سیر کردن شکم خانوادههاشونمیفرستمت جونشون رو کف دستشون میذارن و مسافتهای طولانی رو طی میکنن.
اما شاید وقتی مرخصیشمهارت تموم شد و ازداشت سفرش برگشت، این رو بفهمه.
و فقط زمانی کهکارم این رو درک کنه، میتونهمتقاعد از مسیر شیطانی خلاص بشه.
بعد از اینکه ارباب جوانچیزی سفیدرو غیبش زد، با دلیالانشم خسته به گوشهوکنار مسافرخانه نگاه کردم.
فقط با یه نفر از اعضای مسیرجواب شیطانی سروکله زده بودم، اما روح واسفبارش جسمم حسابی داغون و خسته شده بود.
ناگهان نگاهم با نگاه صاحبمتقاعد مسافرخانه که بیسروصدا دم درگوش آشپزخانه ایستاده بود، تلاقی کرد.
صاحب مسافرخانه از من پرسید:
«رهبر فرقه، بازم مشروب میخوای؟»
با تکان دادن سرم، صاحب مسافرخانهبعد یه کوزه مشروب آورد، خودش رویش رووضعیت پر کرد و خیلی طبیعی روبهرویم نشست.
این یارو مشروبی رو که ارباب جوانچیزی سفیدرو داشت میخورد، ریخت رو زمین ودرونیت بعد فنجون خالی رو گرفت سمت من.
«یه فنجونبیرون هم بهکارم من بده.»
یهو کمی بهمتقاعد خودم اومدم و بهخوب صاحب مسافرخانه نگاه کردم.
«وقتی میخوای،کشونده باید بدمباهات دیگه. بگیرش.»
«ممنون.»
صاحب مسافرخانه در حالیکارم که مشروب را میگرفت،مهارت زیر لب غرغر کرد:
«انگار اون مردکِ رو اعصاب بالاخره همون آخر کارهمین حرفت رو فهمید. خدای من، فکر کردم فقط ازجناح شنیدن حرفاش قراره از حرص دق کنم و بمیرم.»
«اینطور فکر میکنی؟»
«آره. ولی به نظرمهارت میرسید اون آخریا بالاخرهداشت یه چیزی روش تأثیر گذاشت.»
«جای شکرش باقیه. بیا بنوشیم.»
با صاحب مسافرخانه مشروب خوردم.
بالاخره منمکشونده یه کمباهات احساس آرامش کردم.
صاحب مسافرخانه لبهایش را بامتقاعد آستینش پاک کرد و باگوش چهرهای جدی به من خیره شد.
«رهبر فرقه.»
«باز چیه؟»
«من تو تمام عمرم حرفای آدمای زیادی رو پای بساط مشروبشنیدن شنیدم، ولی امروز اولین باری بود که همچین گفتگوی باشکوه، جدی،بری جذاب و در عین حال به طرز گیجکنندهای غیرقابلفهم رو میشنیدم. اما...»
صاحب مسافرخانهظاهراً به سینهاشمهارت ضربهای زد.
«با این قلبم فهمیدمش. اینکه تو، رهبر فرقه، داشتیمتقاعد اینقدر زور میزدی تا یه جوری قلب اون مردکِدرونیت رو اعصاب رو تغییر بدی. این برام خیلی تأثیرگذار بود.»
سرم را تکانمتقاعد دادم و بعدداشت از صاحب مسافرخانه پرسیدم:
«مستی؟»
«اصلاً. فقطظاهراً یه فنجونمهارت دیگه لطفاً.»
«باشه.»
برایش مشروبمهارت ریختم وکردنم ازش پرسیدم:
«اصلاً میدونی من کیام؟»
«مطمئن نیستم. رهبر فرقه، رهبر فرقه.کردنم فرقه هائو، فرقه هائو. با شنیدن اینانرژی حرفا، مگه تو رهبر فرقه هائو نیستی؟»
«خودمم.»
«تو مستی؟»
«هنوز نه.»
با صاحب مسافرخانههنوز خندیدم و بهکردنم نوشیدن ادامه دادیم.
با هی پر کردن وتمومه سر کشیدن، صاحب مسافرخانه خیلیکردنم زود کوزه مشروبم رو خالی کرد.
«راستی، چرامهارت اینجا هیچکردنم مشتریای پرسه نمیزنه؟»
صاحب مسافرخانه آهی کشید.
«درد منم همینه دیگه.»
به پهلو چرخیدمبعدش و پاهایم را رویهنوز یک صندلی خالی انداختم.
«تقصیر خودت نیست که مشتری نداری؟ از اونجاییگوش که همیشه اینجوری مشروب مشتریها رو بالا میکشی،بخوام احتمالاً حس میکنن نحسی میآری و دیگه برنمیگردن.»
«حرف منطقیایه.کشونده ممکنه دلیلشباهات همین باشه.»
در حالی که دستهایم رامتقاعد روی سینه صلیب میکردم وگوش خمیازه بزرگی میکشیدم، صاحب مسافرخانه گفت:
«مشتری کهبیرون نیست، پس لطفاًتمومه یه چرتی بزن.»
«باشه.»
«راستی، چطوری میشه واردباهات اون فرقه هائو شد؟بده منم میتونم عضو بشم؟»
«واسه چی میخوای عضو بشی؟»
«ها؟ خب راستش، تو همین چند لحظههنوز پیش به اون آدم رو اعصاب مرخصیگوش دادی. به نظر میرسه آدم خوبی باشی.»
«من آدم خوبی نیستم.»
«یعنی آدم بدی هستی؟»
«شدیداً تو همون مایههام.»
خنجر وزغ درخشان را ازتمومه لباسم بیرون کشیدم و بهکردنم سمت صاحب مسافرخانه تکان دادم.
«میخوام بخوابم.»
بعد از اینکه خنجر وزغ درخشانبعد را روی میز کوبیدم و چشمهایمحرفام را بستم، صدای صاحب مسافرخانه را شنیدم:
«لطفاً راحت بخواب.هنوز من شیشدانگ حواسمکردنم به نگهبانیه، رهبر فرقه.»
سرم رابیرون کمی تکان دادمتمومه و جواب دادم:
«خوبه.»
صاحب مسافرخانه دررفتاری حالی که بهبعد بیرون مسافرخانه میرفت گفت:
«بسیار خب.ظاهراً کاسبی امروزمهارت دیگه تموم شد.»
حتی با چشمهای بسته هم،تمومه بیهدف استراتژیهایی تو ذهنم میچیدمکردنم که بیشتر شبیه خیالبافیهای الکی بود.
فکر تصرف کوه هوا وچیزی کوه ژونگنان برای مقابله باالانشم رهبر فرقه به سرم زد.
البته این چیزیرفتاری نیست که بتونمبعد همین الان عملیش کنم.
هر چیزیظاهراً حسابکتاب ومهارت ترتیبی داره.
این فکر به ذهنم خطور کرد که اگه یه روزیکردنم شاگردی گیرم بیاد که ارزش آموزش دادن داشته باشه، خیلیدادی خوب میشه که با هم تو کوه هوا تمرین کنیم.
اگه اون شیطان شبح زندگیچیزی قبلیِ زشت، اون یوک-هاپ حرومزاده،الانشم تا اون موقع هنوز زنده باشه...
با خودم گفتمرفتاری بد نیست بفرستمشبعد به کوه ژونگنان.
هر چی باشه، اگه این یارو به تمرین کردنخوب ادامه بده، اونقدر ماهر میشه که میتونه به یکیبخوام از ده دشمن برتر و منفور موریم تبدیل بشه.
اگه هر از گاهی به کوهظاهراً ژونگنان سر بزنم و یه کتکداشت مفصل به شیطان شبح زندگی قبلی بزنم...
از اونجایی که ذاتاً آدمچیزی گنددماغ و کینهایه، با کینهالانشم و شرارت بیشتری تمرین میکنه.
و اگه در حالی که دارهبعد عصاره یه کوهستان معنوی رو جذبحرفام میکنه به تمرین ادامه بده چی؟
اونوقت بهظاهراً یه غولی برایمتقاعد خودش تبدیل نمیشه...؟
اگر هم نشد،بعدش میتونم اونقدر کتکشظاهراً بزنم تا بشه.