چپتر 424: تا حالا دریا رفتی؟
0هیچوقت فکر نمیکردم یهسختی روزی مجبور بشم برایزیاد رهبر فرقه کشیک بدم.
راستش رو بخواهید، رد و بدل کردن کلمات آخر،بودم جنگیدن و بعدش حتی کشیک دادن برای طرف مقابل،خلاصه یعنی بهش اعتماد داری؛ حالا میخواد دوست باشه یا دشمن.
این قضیه برایکنم من حتی ازچیِ این هم مسخرهتر بود.
چون آدم هیچوقترسیدم نمیتونه از کارسالم بقیه سر در بیاره.
جراحات رهبر فرقه باید خیلی عمیققبلیش بوده باشه، چون کل شب روانزوا در حال انجام گردش چی بود.
چارهای نداشتم جز اینکه یه آتیشبشه روشن کنم و منتظر بمونم تامورد گردش چیِ این مرتیکه تموم بشه.
همونطور که به آتیش زل زده بودم، چندتموم تا سوال در مورد رهبر فرقه به ذهنم رسید،رسید ولی در نهایت همهشون تو یه سوال خلاصه شدن.
تو این مدت، رنگ وعقل روی رهبر فرقه پنج بارقبلیش با فواصل مختلف تغییر کرد.
با خودم فکر کردم کههمین نکنه وقتی هنرهای شیطانی بهفاز هم میریزن، بهبودیشون بیشتر طول میکشه.
با در نظر گرفتن اینکه عواقب انحراف چی برای رزمیکارای قویترسوال خیلی سنگینتره، به این نتیجه رسیدم که زندگی با یه عقلروی سالم برای رهبر فرقه باید کار به شدت سختی بوده باشه.
برای همین بود که توبمونم زندگی قبلیش اینقدر زیاد میرفتهمونطور تو فاز تزکیه در انزوا؟
قیافهاش به آدمایی میخوردزندگی که با کوچیکترین طمعی،سختی درجا دچار انحراف چی بشن.
این فکر هم به سرم زد که شاید بهمیرفت خاطر تمرین همچین هنرهای رزمیای، کل زندگیش رو با سرکوبدچار شدید احساساتش مثل شادی، خشم، غم و لذت گذرونده باشه.
در حین اینکه منتظر بودم گردشبشه چی رهبر فرقه تموم بشه، منمورد هم یشم بهشتیِ خودم رو سوزوندم.
آتیش سوخت، یشم بهشتیمنتظر سوخت و زمان همتموم دود شد و رفت هوا.
در حالی که رهبر فرقهعقل داشت خودش رو ریکاوری میکرد، برایاینقدر من فرصتی بود تا قویتر بشم.
راستش رو بخواهید، حالا که واردقبلیش قلمرو لاکپشت طلایی شده بودم، دیگه برامقیافهاش مهم نبود رهبر فرقه چقدر قوی میشه.
در طول شب، ما حتی توبشه طرز نشستن و تمرکز ذهنی برایمورد گردش چی هم با همدیگه رقابت کردیم.
با سپیدهدم، رهبر فرقه که حالاچیِ موهاش کاملاً سفید شده بود، بیسروصدا چشماشچند رو باز کرد و بهم خیره شد.
به قیافهاشنتیجه نگاه کردم وعقل گفتم: «تبریک میگم.»
به نظر میرسید که ازهمین یه بحران استفاده کرده تافاز یه دستاورد دیگه به جیب بزنه.
رهبر فرقه بدون اینکهمرتیکه ذرهای خوشحالی تو صورتشزده باشه، سر تکون داد.
«برام سوال بودکنم این گرما ازچیِ چیه. نگو آتیش بوده.»
«رهبر فرقه،نتیجه یه سوالیزندگی ازت دارم.»
«حرفتو بزن.»
«وقتی تو قصر شب خونین هموبشه دیدیم، چرا گذاشتی زنده بمونم؟ خیلیمورد راحت میتونستی کارم رو تموم کنی.»
رهبر فرقه جواب داد: «پیدابمونم کردن یه آدم قابلاعتماد توهمونطور زندگی اصلاً کار راحتی نیست.»
«همم.»
«شیطان شمشیر مرد قابلاعتمادی بود. اگه بخوام یه نفر دیگه مثل شیطان شمشیر نام ببرم، اون ارشد هوئه. اوندچار موقع، تو شمشیر تککُش ارشد هو رو تو دستت داشتی. اگه هم ارشد هو و هم شیطان شمشیر انتظاریبهشتیِ ازت داشتن، دلیلی نداشت که بکشمت. قصد داشتم تماشا کنم و ببینم اون دو نفر دقیقاً چه انتظاری ازت دارن.»
تازه بعد ازچیِ شنیدن حرفای رهبر فرقههمونطور فهمیدم چرا هنوز زندهام.
«پس درروشن نهایت، منمنتظر تنهایی نمیجنگیدم.»
«اینطوری برداشتش میکنی؟»
«مگه غیر از اینه؟سختی این مبارزهای بود کهزیاد عمراً تنهایی از پسش برمیومدم.»
«حتی برای منم سخت بودتموم بدون ارشد هو بتونم رهبرچند فرقه بشم، پس حق با توئه.»
قضیه این نبود که منبمونم و رهبر فرقه فقط به خاطرزده استثنایی بودنمون اینقدر قوی شده باشیم.
«وضعیت برادرنتیجه ارشد بزرگ توعقل فرقه چطور بود؟»
«چیزی که قطعیه اینه که اون کاری رو انجام داد که به اندازه بهآدمایی دنیا اومدن به عنوان کاندیدای جانشینی و رسیدن به مقام رهبر فرقه سخت بود. اینکهشدید به عنوان یه برده وارد بشی و تا مسند نور تابان بالا بری، شاهکار بزرگیه.»
با در نظر گرفتن همه اینا، بههمونطور نظر میرسید که رهبر فرقه شدن برایرسید این مرد هم به شدت سخت بوده.
و مسیری هم که برادر ارشد بزرگمرتیکه طی کرد تا به مسند نور تابانسوال برسه، باید به همون اندازه بیرحمانه بوده باشه.
حالا که بهش فکر میکنم، رهبرسالم فرقه قطعاً این عادت رو داشتزیاد که آدمای قوی رو به رسمیت بشناسه.
البته، دامنه اینشدت قدرت فقط بهقبلیش هنرهای رزمی محدود نمیشد.
سرم رو تکونچیِ دادم و پرسیدم:بشه «حالا بریم پایین؟»
«بریم.»
با یه لگد آتیش روعقل خاموش کردم و همراه رهبرقبلیش فرقه از کوه هوا رفتیم پایین.
عجیبه، ولی شاید به خاطر موهایقبلیش سفیدش بود که ظاهر فعلیش خیلیانزوا بیشتر به یه رهبر فرقه میخورد.
وقتی رسیدیم به عمارت شکوفه آلو، دیگههمونطور صبح شده بود و با ظاهر شدنرسید ناگهانیمون، همه چشما روی ما قفل شد.
به نظر میرسید همه از موهای سفید رهبرتموم فرقه و همچنین از این واقعیت که هر دویرسید ما نسبتاً سالم برگشته بودیم، حسابی جا خورده بودن.
لابد همهشون در مورد نتیجهعقل مبارزه کنجکاو بودن، ولی هیچکسقبلیش جرئت نداشت دهنش رو باز کنه.
ارباب عمارت شکوفه آلو اولین نفریقبلیش بود که بهمون خوشامد گفت: «اساتید،انزوا خوش اومدید. خیلی وقته منتظرتون بودیم.»
تو این فاصله،چیِ عمارت شکوفه آلو روهمونطور حسابی مرتب کرده بودن.
همراه رهبر فرقه پشت یهبمونم میز نشستم و به آدمایهمونطور دور و برم نگاه کردم.
شیطان بهشتی که دیگه نتونست خودش رو نگه داره،همین اول از همه پرسید: «آخه چه اتفاقی افتاد؟ از اونجاییمیخورد که هر دوتاتون سالمید، من که نمیتونم چیزی حدس بزنم.»
شیطان شهوت زیر لب غرغر کرد:قبلیش «من فکر میکردم کوه هوا قراره کلاًقیافهاش بریزه پایین. چطور هر دوتاتون اینقدر سالمید؟»
شیطان بهشتی بهم نگاهمرتیکه کرد: «چیزی که اززده همه عجیبتره اینه که...»
پرسیدم: «چی اینقدر عجیبه؟»
«یه جورایی، به نظر میرسه از وقتی رفتی بالاهمین هم قویتر شدی. نکنه با رهبر فرقه تمرین کردیآدمایی و برگشتی پایین؟ یا اصلاً درست و حسابی نجنگیدید؟»
من وسالم رهبر فرقهسختی پوزخند زدیم.
رهبر فرقه روچیِ کرد به شیطان بهشتیهمونطور و گفت: «شیطان بهشتی.»
«چیه؟»
«بیا بانتیجه هم بریمزندگی دیدن سین گه.»
«چرا اون گدای بیسروپا؟»
«اگه از طریق یکی از زیردستا بهش پیغام بدم، سین گهسوال باورش نمیشه. من و تو باید بریم و بهش خبر بدیمروی که دوران ما دیگه تموم شده. اونوقت سین گه باورش نمیشه؟»
شیطان بهشتی با چشمایمنتظر گرد شده و پر ازبشه تعجب بهم زل زد. «چی؟»
به نظر میرسیدرسیدم همه انتظار داشتنسالم رهبر فرقه برنده بشه.
برادر ارشد بزرگ و شیطان شهوتقبلیش هم با قیافههای متعجب، مدام بینانزوا من و رهبر فرقه نگاه میکردن.
شیطان بهشتی زیر لبمرتیکه گفت: «باورنکردنیه. سین گه همبودم حسابی کف میکنه. ارباب عمارت.»
ارباب عمارتروشن شکوفه آلو جواببمونم داد: «بله، ارشد.»
«بعداً که بک گا بیدار شد، بهش بگو من با رهبر فرقهزیاد رفتم دیدن سین گه. اگه بهش بگی ما اینجوری با هم رفتیم،بشن فکر میکنه دوباره داریم با هم میجنگیم. تأکید کن که قضیه این نیست.»
«متوجهم.»
شیطان بهشتی بهم نگاهمرتیکه کرد: «باید با اونزده گدا یه پیک مشروب بزنم.»
دورهمی مشروبخوری با شیطانمنتظر بهشتی، رهبر فرقه و سینبشه گه باید خیلی پرمعنی باشه.
اونجا جای من نبودزندگی که قاطیشون بشم، برای همینهمین اصلاً قصد نداشتم باهاشون برم.
حالا که بهش فکر میکنم،همین به نظر میرسید تمام مجروحها داخلتزکیه عمارت شکوفه آلو دراز کشیده بودن.
خوشبختانه، به لطف تیزهوشی ارباب عمارتبشه شکوفه آلو، به محض برگشتنم تونستممورد یه غذای درست و حسابی بخورم.
کی فکرش رو میکرد که قوی بودن،مرتیکه هم برای من و هم برای رهبرسوال فرقه، اینقدر احساس پوچی به همراه داشته باشه؟
رهبر فرقه اصلاً خونسردیش رو از دستشدت نداد، ولی من مثل یه گدای زیرفاز پل، با ولع تمام افتادم به جون غذا.
برادر ارشد بزرگ لبخندی زد وقبلیش بهم گفت: «قیافهات جوریه که انگارانزوا خودت رو وقف فرقه گدایان کردی.»
در حالی که چاپستیکهام رو تندتند تکونهمونطور میدادم، جواب دادم: «داشتم از گشنگی میمردم.رسید باید قبل از مبارزه یه چیزی شکار میکردیم.»
چون رهبر فرقه اونجامنتظر بود، فضا اصلاً شبیهتموم جشن و شادی نبود.
در کمال تعجب، دو تا ازسالم اعضای سه فاجعه به محض اینکهزیاد غذاشون تموم شد، رفتن سمت یه کالسکه.
ما هم طبیعتاًشدت باهاشون تا کالسکهقبلیش رفتیم تا بدرقهشون کنیم.
کالسکهران ارشد که از روی صندلیبشه راننده بلند شده بود، اول بامورد رهبر فرقه احوالپرسی کرد: «رهبر فرقه، موهاتون...»
«پیش اومد دیگه.»
متوجه شدم یه سینی غذا همسالم که ارباب عمارت شکوفه آلو آوردهزیاد بود، روی صندلی راننده گذاشته شده.
فقط من نبودم؛شدت رهبر فرقه همقبلیش داشت بهش نگاه میکرد.
این نشون میداد کهمرتیکه عملکرد شمشیر اول کوهزده هوا چقدر درخشان بوده.
رهبر فرقه گفت: «من بایدبمونم با شیطان بهشتی برم دیدنهمونطور سین گه. بریم به فرقه گدایان.»
کالسکهچی جواب داد:رسیدم «پس من شما روشدت میبرم به فرقه گدایان.»
رهبر فرقه وشدت شیطان بهشتی یهقبلیش نگاهی بهمون انداختن.
فضا خیلی خشک و بیروحتموم بود، چون هیچکس نمیتونست یهچند خداحافظی گرم و صمیمی داشته باشه.
اما شمشیر اول کوه هوا یه استثنامرتیکه بود: «رهبر فرقه، ارشد. لطفاً با احتیاطسوال سفر کنید. این تازهکار چیزهای زیادی یاد گرفت.»
رهبر فرقه سر تکون داد وسالم به ارباب عمارت شکوفه آلو گفت:زیاد «ارباب عمارت، تو هم خیلی سختی کشیدی.»
«بله، رهبر فرقه.»
شیطان بهشتی به ما نگاه کرد و انگار که داشت با خودش حرف میزد، زیر لبنهایت گفت: «هیچوقت فکر نمیکردم یه دوران بتونه در حالی که تو یه کالسکه نشستی، تغییر کنه. موریمهنرهای جایی نیست که با یه مبارزه کارش تموم بشه، پس همگی، به تلاشتون ادامه بدید. من رفتم.»
«به سلامت.»
و اینطوری کالسکه راه افتاد.
این در واقع صحنهسختی رفتن اعضای سه فاجعهزیاد در کله سحر بود.
برادر ارشد بزرگ که همراه من داشت تماشا میکرد،بودم پرسید: «آخه چطوری بردی؟ رهبر فرقه که به نظر میرسهشدن حتی از موقعی که رفت بالای کوه هم قویتر شده.»
این بار، همهکنم برگشتن سمت من.چیِ «راست میگه، چطوری بردی؟»
کاش میتونستم یه جواب واضح بهشون بدم،شدت ولی دلایل پیروزیم خیلی پیچیدهتر از اونفاز بود که بشه با کلمات ساده توضیحش داد.
«...فکر کنمسالم چون قویترسختی بودم بردم.»
مردی که خیلیچیِ راحت به قدرت لحظهایشهمونطور مینازه، اون مرد منم.
شیطان شهوت جوری که انگار حرفم رو باور نکرده بود، گفت: «نکنه فقط رفتید اون بالا، یه دعوای لفظینهایت کردید و برگشتید پایین؟ اینطوری بیشتر با عقل جور درمیاد. رهبر فرقه هم که نمیخواسته غرغرهای تو رو بشنوه،میریزن لابد تو یه شب موهاش سفید شده، یا شایدم کل شب رو خون بالا آورده. این منطقیتر نیست، استاد؟»
برادر ارشد بزرگرسیدم با چهرهای جدیسالم سر تکان داد.
«این قانعکنندهتره.»
این دیگه چه جوی بود؟ سومین نفر از «چهاربودم شرور بزرگ»، رهبر فرقه رو شکست داده بود وخلاصه از کوه پایین اومده بود، ولی انگار هیچکس باورش نمیشد.
«بهتون که گفتم با مهارت بردمش. این چرتوپرتها درباره جنگ لفظی چیه؟بودم البته راستش رو بخواید، احتمالاً تو جنگ لفظی هم میبردم. اونقدر یهرنگ بند فک میزدم تا کف از دهنم راه بیفته. راستی، برادر دوم کجاست؟»
برادر ارشد بزرگ جواب داد.
«دیروز اومد بیرون، ولیسختی طرفای عصر دوباره گردشزیاد چی رو شروع کرد.»
فکر کردن به اینکه شیطان شبح، محقق سپیدپوش و رهبر فرقهسوال خون همگی دارن داخل این عمارت شکوفه آلو که ظاهراً خیلی همپنج آروم به نظر میرسه، گردش چی انجام میدن، یه جورایی خندهدار بود.
ارباب عمارتروشن شکوفه آلومنتظر ازم پرسید:
«رهبر فرقه، کنجکاوم بدونم چطوری پیروز شدید، اما بیشتر ازقبلیش اون برام سواله که با چه طرز فکری وارد اینکوچیکترین دوئل شدید. این رو که میتونید بهم بگید، مگه نه؟»
«طرز فکرم؟»
«بله.»
راستش رو بخواید، خیلی بهش فکر نکرده بودم،تموم اما با دیدن قیافه جدی ارباب عمارت شکوفه آلو،رسید فهمیدم که باید کلماتم رو با دقت انتخاب کنم.
خیلی ساده ورسیدم همونطور که بود،سالم براش توضیح دادم:
«به محض اینکه رسیدیم به قله کوه هوا، رهبرمیرفت فرقه پیشنهاد یه دوئل مرگ و زندگی رو داد. ازدچار اونجایی که قبلاً حرفهای آخرمون رو به هم زده بودیم...»
«همم.»
«حقیقتش قصد نداشتم تنهایی بمیرم. با این فکر جنگیدمبشه که یا جفتمون زنده از کوه میایم پایین، یاولی با هم میمیریم و همونجا روی کوه هوا دفن میشیم.»
شیطان شهوت پرید وسط حرفم:
«خیلی خب، خیلیشدت خب، یه چیزقبلیش قانعکنندهتر بگو. چطوری بردیش؟»
حرفهای اون مرتیکه اسهالیمرتیکه رو نادیده گرفتم و بهبودم برادر ارشد بزرگ نگاه کردم.
«برادر ارشد بزرگ.»
«چیه؟»
«آخرین خواسته رهبر فرقه اینهمین بود که جایگاه رهبری فرقه روتزکیه به تو بسپاره. انتظارش رو داشتی؟»
«خیلی هم جای تعجب نداره.»
«خب، جایگاه رو قبول کردی؟»
برادر ارشد بزرگ نگاهی بهعقل دور و برمون انداخت وقبلیش بعد سرش رو تکون داد.
«نمیتونستم این کار رو بکنم.همین زندگی روزمره فعلیم رو بهفاز جایگاه رهبری فرقه ترجیح میدم.»
دقیقاً همونطور که انتظار داشتم.
سر همین، برادرکنم ارشد بزرگ متقابلاًچیِ از من پرسید:
«خواسته آخر تو چی بود؟»
«گفتم هیچ خواسته آخری ندارم. منقبلیش هر روز هر چرتی که دلم میخوادقیافهاش رو میگم. دیگه خواسته آخر چه صیغهایه؟»
همون لحظه، همهمون همزمان سرمونتموم رو چرخوندیم و به ورودیچند عمارت شکوفه آلو نگاه کردیم.
کالسکه اونورِ دیوارِ فروریخته بود، برایچیِ همین این اولین باری بود که درستچند و حسابی حواسمون به ورودی جمع میشد.
من هم تورسیدم عمرم بهندرت اینقدرسالم جا خورده بودم.
«واو...»
آخه چطوربمونم همچین ترکیبمرتیکه سمیای ممکن بود؟
کسی که دم ورودیمنتظر عمارت شکوفه آلو ایستادهتموم بود، راهب دیوانه بود.
ظاهر شدنِ خود راهب دیوانهعقل بهاندازه کافی شوکهکننده بود، اماقبلیش قضیه این بود که تنها نبود.
راهب دیوانه که چشمش بههمین ما افتاده بود، یوران روفاز از روی شونههاش پایین آورد.
با دیدن خاکی که رو صورت راهب دیوانه و لبههای ردای راهبیاشمورد نشسته بود، به نظر میرسید کل مسیر رو با استفاده از مهارتبار سبکی دویده، اونم در حالی که یوران رو روی شونههاش سوار کرده بود.
یوران در حالیکنم که لبخندش کمکم محومرتیکه میشد، بهمون نزدیک شد.
تا اومد سلام کنه، پرسید:
«استاد دوم کجان؟»
شیطان شهوت جواب داد:
«وسط گردش چیه.کنم جراحتش جدی نیست،چیِ پس نگران نباش.»
تازه اون موقع بود کهعقل چهره یوران باز شد وقبلیش به برادر ارشد بزرگ سلام کرد.
«استاد بزرگ، امیدوارم حالتونسختی خوب بوده باشه. سلامزیاد استاد سوم، استاد چهارم.»
«آره.»
در جواب سلام شاگردمون کهبمونم یهو تو کوه هوا پیداشهمونطور شده بود، سرمون رو تکون دادیم.
اما همهمون بیشتر از اینکه بخوایم باهاش گپ بزنیم،همین کنجکاوِ کسی بودیم که اون رو تا اینجا آوردهآدمایی بود، برای همین همه زل زدیم به راهب دیوانه.
راهب دیوانهسالم آروم نزدیکسختی شد و پرسید:
«...شنیدم داشتید باچیِ رهبر فرقه میجنگیدید.بشه مبارزه تموم شد؟»
زمان چطور گذشته بود؟ خیلیبمونم جوونتر از راهب دیوانهای به نظرزده میرسید که من به یاد داشتم.
یعنی طلسم شدنرسیدم توسط یه شبحسالم همچین حسی داشت؟
در نهایت،سالم من کسی بودمهمین که جواب داد:
«به خیربمونم و خوشیمرتیکه تموم شد.»
برخلاف همیشه، با لحنمنتظر محترمانهای جواب دادم وتموم همه با تعجب برگشتن سمتم.
راهب دیوانه هم نگاهم کرد.
«تو رهبر فرقه هائو هستی؟»
«بله.»
البته، این اولینکنم باری بود که راهبمرتیکه دیوانه من رو میدید.
راهب دیوانه دررسیدم حالی که نگاهمسالم میکرد، ادامه داد:
«...برادر کوچیکترم گفت که تو دشتهای مرکزی بهش کمکمیرفت کردید، برای همین رفتم استان ایلیانگ تا ادای احترام کنمدچار و بعدش هم به درخواست این شاگرد جوان اومدم اینجا.»
به نظر میرسید برادرمرتیکه ارشد بزرگ میدونه راهب دیوانهبودم از کجا اومده، چون پرسید:
«شما احیاناًروشن راهب رزمی فرقهبمونم بودایی وجرهیانه نیستید؟»
راهب دیوانه سر تکون داد.
«من راهب رزمیام. اگهسختی میدونستم دشتهای مرکزی اینهمه آدممیرفت قدرتمند داره، باید زودتر میاومدم.»
از اونجایی که همهمون سرپاتموم ایستاده بودیم و حرف میزدیم،چند ارباب عمارت شکوفه آلو پرید وسط:
«آقایون، لطفاً بفرمایید اونجامنتظر بشینیم و حرف بزنیم. عالیجناببشه راهب، شاگرد جوان، چیزی خوردید؟»
راهب دیوانه جواب داد:
«با عجله اومدیم.»
«آه، پسبمونم من یهمرتیکه چیزی آماده میکنم...»
راهب دیوانهروشن از ارباب عمارتبمونم شکوفه آلو پرسید:
«مشروب دارید؟»
«بله؟»
«مشروب.»
«داریم.»
از اینکه یه راهب کلهسحر سرزدهسالم پیداش شده بود و درخواست مشروبزیاد میکرد، همه گیج و منگ شده بودن.
حالا که فکرش روسختی میکنم، این یارو توزیاد زندگی قبلی هم زیاد مینوشید.
من در موردش دچار سوءتفاهم شده بودم و فکر میکردمچند فقط برای عرقخوری از معبد فرار کرده، ولی بعداً فهمیدممدت که از شدت خشمِ ناشی از مرگ برادر کوچیکترش زده بیرون.
به هر حال،کنم از ارباب عمارتچیِ شکوفه آلو درخواست کردم:
«ارباب عمارت،نتیجه لطفاً یه مقدارعقل مشروب آماده کنید.»
«چشم، رهبر فرقه.»
تازه اونبمونم موقع بود کهتموم دور میز نشستیم.
خیلی وقت بود که راهب دیوانه رو ندیده بودم،بشه و همینطور خیلی وقت بود که چشمم به اونولی عصای ذن که به میز تکیهاش داده بود، نیفتاده بود.
رنگ عصا بارسیدم چیزی که توسالم خاطرم بود فرق داشت.
تو زندگی قبلیم، رنگش یه جورایی متمایل به بنفشمیرفت بود، انگار که تو خون خیس خورده باشه، امادرجا الان یه رنگ طلایی خیلی تمیز و براق داشت.
به نظر میرسید تومرتیکه مسیرِ اومدنش به اینجا، جمجمهبودم کسی رو خرد نکرده باشه.
با این حال، برخلافمنتظر زندگی قبلیش، هیچ تیغه هلالیشکلیبشه به سر عصا وصل نبود.
دلم میخواست بپرسم، ولی نمیتونستم.
بالاخره این اولین دیدارمون بود.
شیطان شهوتبمونم از راهبمرتیکه دیوانه پرسید:
«راهب، سلاحت به طرز وحشتناکیبمونم سنگین به نظر میرسه. میتونم یهزده امتحانی بکنم و تو دستم بگیرمش؟»
«بفرما.»
شیطان شهوت عصای ذن روهمین با یه دست بلند کردفاز و صورتش پر از تعجب شد.
«یعنی میخوای بگی در حالی که اینهمونطور رو دستت گرفته بودی و یوران همرسید رو شونههات بود، از مهارت سبکیت استفاده کردی؟»
راهب دیوانه سر تکون داد.
«حس میکنمنتیجه شونههام دارن ازعقل جا کنده میشن.»
این شکایتی بود که اصلاً با هیکل درشتزیاد و اون ظاهرش که شبیه یه ژنرال خشنکوچیکترین بود جور درنمیاومد، برای همین خندهام رو قورت دادم.
با پیداش شدن راهب دیوانه درست بعدهمونطور از رفتن رهبر فرقه، همه عموماً تورسید یه حالت گیجی و منگی به سر میبردن.
یوران از اینکنم لحظه سکوت استفادهچیِ کرد و ازمون پرسید:
«اساتید، جاییتون که آسیب ندیده؟»
«من که نه.»
«منم خوبم.»
منم سرم روکنم تکون دادم تاچیِ نشون بدم حالم خوبه.
یوران دوباره پرسید:
«تونستید رهبرسالم فرقه روسختی شکست بدید؟»
عجیب بود، ولی دلم نمیخواست جلویبشه شاگرد جوونم پز بدم و لافمورد بیام، برای همین خیلی کوتاه جواب دادم:
«آره. تو یه دوئل با هم جنگیدیم. راستی،تموم چطوری میخوای لطف این راهب رو که تاذهنم اینجا رو شونههاش سوارت کرده بود جبران کنی؟»
یوران بهنتیجه راهب دیوانه نگاهعقل کرد و گفت:
«راستش رو بخواید، پدرم اونقدر احساس شرمندگی میکرد کهمیرفت قبل از راه افتادنمون، ایشون رو به دنده خوکدرجا و بهترین مشروب مهمون کرد. بازم عذر میخوام، عالیجناب راهب.»
راهب دیوانهبمونم به یورانمرتیکه لبخند زد.
«مشکلی نیست. منکنم در هر صورت بهمرتیکه قصد سفر اومده بودم.»
بعد از اون،رسیدم نشستیم و عرقخوریسالم راهب رو تماشا کردیم.
منم براشسالم یه کمسختی مشروب ریختم.
در بیشتر مواقع، راهب دیوانه خیلی راحتهمونطور و ریلکس به نظر میرسید و دررسید حالی که باهامون گپ میزد، مدام میخندید.
فقط یه گفتگوی کوتاه بود.
اما تو همین یه نشست، بیشترسالم از تمام دفعاتی که تو زندگی قبلیممیرفت خندیدن راهب دیوانه رو دیده بودم، خندید.
از اونجایی که این راهبِ ژنرالمانند و عرقخور، با لحنی به طرزانزوا غافلگیرکنندهای بیریا و خاکی حرف میزد، نهتنها «چهار شرور بزرگ» بلکه اربابتمرین عمارت شکوفه آلو هم خیلی راحت و بدون معذب بودن باهاش برخورد میکردن.
آخه چه خبر بود؟
داشتم رویی ازش رو میدیدم که با اون راهببشه دیوانهای که میشناختم کاملاً فرق داشت، برای همین دستولی خودم نبود که هر از گاهی بهش خیره میشدم.
عمداً از راهب دیوانه پرسیدم،عقل با این قصد که یهقبلیش دستی به عصای ذن بکشم:
«میتونم عصاتون رو ببینم؟»
«بفرما.»
کمی با اون ارادهمنتظر نشکن ور رفتم وتموم سرش رو بررسی کردم.
«قبلاً اینجا چیزی شبیهزندگی یه تیغه یا یهسختی سلاح کند وصل نبود؟»
«درسته.»
«انگار معمولاً وصلش نمیکنید؟»
راهب دیوانهروشن نگاهم کرد وبمونم سر تکون داد.
«من برای سفررسیدم اومدم، پس نیازیسالم به تیغه ندارم.»
«کجاها روسالم برای سفرسختی در نظر دارید؟»
راهب دیوانهبمونم نگاهی بهمونمرتیکه انداخت و گفت:
«چند تا منظره و جای دیدنی معروفمرتیکه هست که دلم میخواد ببینم. و اینکهسوال میخوام یکم دورتر برم و دریا رو ببینم.»
چرا این مردرسیدم اینقدر رو دریاسالم قفلی زده بود؟
از روی کنجکاوی پرسیدم:
«دلیل خاصی دارهچیِ که اینقدر دلتونبشه میخواد دریا رو ببینید؟»
راهب دیوانه با حالتیمنتظر که انگار اصلاً چیزتموم مهمی نیست، جواب داد:
«از وقتی به دنیا اومدم، فقط اسمش رو شنیدم، پس حداقل یه بار باید ببینمش،تزکیه اینطور فکر نمیکنی؟ میگن یه چیزی هست به اسم دریا. به عمق یه کوه، پهنتررزمیای از یه دشت، که هیچ پایانی براش دیده نمیشه. هیچکدوم از شماها تا حالا دریا رفتید؟»
بعد از شنیدن اینسختی سوالِ راهب دیوانه، همهمون برایمیرفت مدتی تو سکوت فرو رفتیم.