---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت شیطان دیوانه

چپتر 424: تا حالا دریا رفتی؟ • ⏱ 19 دقیقه

چپتر 424: تا حالا دریا رفتی؟

0

هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم یه‌سختی​ روزی مجبور بشم برای‌زیاد​ رهبر فرقه کشیک بدم.

راستش رو بخواهید، رد و بدل کردن کلمات آخر،‌بودم​ جنگیدن و بعدش حتی کشیک دادن برای طرف مقابل،‌خلاصه​ یعنی بهش اعتماد داری؛ حالا می‌خواد دوست باشه یا دشمن.

این قضیه برای‌کنم​ من حتی از‌چیِ​ این هم مسخره‌تر بود.

چون آدم هیچ‌وقت‌رسیدم​ نمی‌تونه از کار‌سالم​ بقیه سر در بیاره.

جراحات رهبر فرقه باید خیلی عمیق‌قبلیش​ بوده باشه، چون کل شب رو‌انزوا​ در حال انجام گردش چی بود.

چاره‌ای نداشتم جز اینکه یه آتیش‌بشه​ روشن کنم و منتظر بمونم تا‌مورد​ گردش چیِ این مرتیکه تموم بشه.

همون‌طور که به آتیش زل زده بودم، چند‌تموم​ تا سوال در مورد رهبر فرقه به ذهنم رسید،‌رسید​ ولی در نهایت همه‌شون تو یه سوال خلاصه شدن.

تو این مدت، رنگ و‌عقل​ روی رهبر فرقه پنج بار‌قبلیش​ با فواصل مختلف تغییر کرد.

با خودم فکر کردم که‌همین​ نکنه وقتی هنرهای شیطانی به‌فاز​ هم می‌ریزن، بهبودی‌شون بیشتر طول می‌کشه.

با در نظر گرفتن اینکه عواقب انحراف چی برای رزمی‌کارای قوی‌تر‌سوال​ خیلی سنگین‌تره، به این نتیجه رسیدم که زندگی با یه عقل‌روی​ سالم برای رهبر فرقه باید کار به شدت سختی بوده باشه.

برای همین بود که تو‌بمونم​ زندگی قبلیش این‌قدر زیاد می‌رفت‌همون‌طور​ تو فاز تزکیه در انزوا؟

قیافه‌اش به آدمایی می‌خورد‌زندگی​ که با کوچیک‌ترین طمعی،‌سختی​ درجا دچار انحراف چی بشن.

این فکر هم به سرم زد که شاید به‌می‌رفت​ خاطر تمرین همچین هنرهای رزمی‌ای، کل زندگیش رو با سرکوب‌دچار​ شدید احساساتش مثل شادی، خشم، غم و لذت گذرونده باشه.

در حین اینکه منتظر بودم گردش‌بشه​ چی رهبر فرقه تموم بشه، من‌مورد​ هم یشم بهشتیِ خودم رو سوزوندم.

آتیش سوخت، یشم بهشتی‌منتظر​ سوخت و زمان هم‌تموم​ دود شد و رفت هوا.

در حالی که رهبر فرقه‌عقل​ داشت خودش رو ریکاوری می‌کرد، برای‌این‌قدر​ من فرصتی بود تا قوی‌تر بشم.

راستش رو بخواهید، حالا که وارد‌قبلیش​ قلمرو لاک‌پشت طلایی شده بودم، دیگه برام‌قیافه‌اش​ مهم نبود رهبر فرقه چقدر قوی می‌شه.

در طول شب، ما حتی تو‌بشه​ طرز نشستن و تمرکز ذهنی برای‌مورد​ گردش چی هم با همدیگه رقابت کردیم.

با سپیده‌دم، رهبر فرقه که حالا‌چیِ​ موهاش کاملاً سفید شده بود، بی‌سروصدا چشماش‌چند​ رو باز کرد و بهم خیره شد.

به قیافه‌اش‌نتیجه​ نگاه کردم و‌عقل​ گفتم: «تبریک می‌گم.»

به نظر می‌رسید که از‌همین​ یه بحران استفاده کرده تا‌فاز​ یه دستاورد دیگه به جیب بزنه.

رهبر فرقه بدون اینکه‌مرتیکه​ ذره‌ای خوشحالی تو صورتش‌زده​ باشه، سر تکون داد.

«برام سوال بود‌کنم​ این گرما از‌چیِ​ چیه. نگو آتیش بوده.»

«رهبر فرقه،‌نتیجه​ یه سوالی‌زندگی​ ازت دارم.»

«حرفتو بزن.»

«وقتی تو قصر شب خونین همو‌بشه​ دیدیم، چرا گذاشتی زنده بمونم؟ خیلی‌مورد​ راحت می‌تونستی کارم رو تموم کنی.»

رهبر فرقه جواب داد: «پیدا‌بمونم​ کردن یه آدم قابل‌اعتماد تو‌همون‌طور​ زندگی اصلاً کار راحتی نیست.»

«همم.»

«شیطان شمشیر مرد قابل‌اعتمادی بود. اگه بخوام یه نفر دیگه مثل شیطان شمشیر نام ببرم، اون ارشد هوئه. اون‌دچار​ موقع، تو شمشیر تک‌کُش ارشد هو رو تو دستت داشتی. اگه هم ارشد هو و هم شیطان شمشیر انتظاری‌بهشتیِ​ ازت داشتن، دلیلی نداشت که بکشمت. قصد داشتم تماشا کنم و ببینم اون دو نفر دقیقاً چه انتظاری ازت دارن.»

تازه بعد از‌چیِ​ شنیدن حرفای رهبر فرقه‌همون‌طور​ فهمیدم چرا هنوز زنده‌ام.

«پس در‌روشن​ نهایت، من‌منتظر​ تنهایی نمی‌جنگیدم.»

«این‌طوری برداشتش می‌کنی؟»

«مگه غیر از اینه؟‌سختی​ این مبارزه‌ای بود که‌زیاد​ عمراً تنهایی از پسش برمیومدم.»

«حتی برای منم سخت بود‌تموم​ بدون ارشد هو بتونم رهبر‌چند​ فرقه بشم، پس حق با توئه.»

قضیه این نبود که من‌بمونم​ و رهبر فرقه فقط به خاطر‌زده​ استثنایی بودنمون این‌قدر قوی شده باشیم.

«وضعیت برادر‌نتیجه​ ارشد بزرگ تو‌عقل​ فرقه چطور بود؟»

«چیزی که قطعیه اینه که اون کاری رو انجام داد که به اندازه به‌آدمایی​ دنیا اومدن به عنوان کاندیدای جانشینی و رسیدن به مقام رهبر فرقه سخت بود. اینکه‌شدید​ به عنوان یه برده وارد بشی و تا مسند نور تابان بالا بری، شاهکار بزرگیه.»

با در نظر گرفتن همه اینا، به‌همون‌طور​ نظر می‌رسید که رهبر فرقه شدن برای‌رسید​ این مرد هم به شدت سخت بوده.

و مسیری هم که برادر ارشد بزرگ‌مرتیکه​ طی کرد تا به مسند نور تابان‌سوال​ برسه، باید به همون اندازه بی‌رحمانه بوده باشه.

حالا که بهش فکر می‌کنم، رهبر‌سالم​ فرقه قطعاً این عادت رو داشت‌زیاد​ که آدمای قوی رو به رسمیت بشناسه.

البته، دامنه این‌شدت​ قدرت فقط به‌قبلیش​ هنرهای رزمی محدود نمی‌شد.

سرم رو تکون‌چیِ​ دادم و پرسیدم:‌بشه​ «حالا بریم پایین؟»

«بریم.»

با یه لگد آتیش رو‌عقل​ خاموش کردم و همراه رهبر‌قبلیش​ فرقه از کوه هوا رفتیم پایین.

عجیبه، ولی شاید به خاطر موهای‌قبلیش​ سفیدش بود که ظاهر فعلیش خیلی‌انزوا​ بیشتر به یه رهبر فرقه می‌خورد.

وقتی رسیدیم به عمارت شکوفه آلو، دیگه‌همون‌طور​ صبح شده بود و با ظاهر شدن‌رسید​ ناگهانی‌مون، همه چشما روی ما قفل شد.

به نظر می‌رسید همه از موهای سفید رهبر‌تموم​ فرقه و همچنین از این واقعیت که هر دوی‌رسید​ ما نسبتاً سالم برگشته بودیم، حسابی جا خورده بودن.

لابد همه‌شون در مورد نتیجه‌عقل​ مبارزه کنجکاو بودن، ولی هیچ‌کس‌قبلیش​ جرئت نداشت دهنش رو باز کنه.

ارباب عمارت شکوفه آلو اولین نفری‌قبلیش​ بود که بهمون خوشامد گفت: «اساتید،‌انزوا​ خوش اومدید. خیلی وقته منتظرتون بودیم.»

تو این فاصله،‌چیِ​ عمارت شکوفه آلو رو‌همون‌طور​ حسابی مرتب کرده بودن.

همراه رهبر فرقه پشت یه‌بمونم​ میز نشستم و به آدمای‌همون‌طور​ دور و برم نگاه کردم.

شیطان بهشتی که دیگه نتونست خودش رو نگه داره،‌همین​ اول از همه پرسید: «آخه چه اتفاقی افتاد؟ از اونجایی‌می‌خورد​ که هر دوتاتون سالمید، من که نمی‌تونم چیزی حدس بزنم.»

شیطان شهوت زیر لب غرغر کرد:‌قبلیش​ «من فکر می‌کردم کوه هوا قراره کلاً‌قیافه‌اش​ بریزه پایین. چطور هر دوتاتون این‌قدر سالمید؟»

شیطان بهشتی بهم نگاه‌مرتیکه​ کرد: «چیزی که از‌زده​ همه عجیب‌تره اینه که...»

پرسیدم: «چی این‌قدر عجیبه؟»

«یه جورایی، به نظر می‌رسه از وقتی رفتی بالا‌همین​ هم قوی‌تر شدی. نکنه با رهبر فرقه تمرین کردی‌آدمایی​ و برگشتی پایین؟ یا اصلاً درست و حسابی نجنگیدید؟»

من و‌سالم​ رهبر فرقه‌سختی​ پوزخند زدیم.

رهبر فرقه رو‌چیِ​ کرد به شیطان بهشتی‌همون‌طور​ و گفت: «شیطان بهشتی.»

«چیه؟»

«بیا با‌نتیجه​ هم بریم‌زندگی​ دیدن سین گه.»

«چرا اون گدای بی‌سروپا؟»

«اگه از طریق یکی از زیردستا بهش پیغام بدم، سین گه‌سوال​ باورش نمی‌شه. من و تو باید بریم و بهش خبر بدیم‌روی​ که دوران ما دیگه تموم شده. اون‌وقت سین گه باورش نمی‌شه؟»

شیطان بهشتی با چشمای‌منتظر​ گرد شده و پر از‌بشه​ تعجب بهم زل زد. «چی؟»

به نظر می‌رسید‌رسیدم​ همه انتظار داشتن‌سالم​ رهبر فرقه برنده بشه.

برادر ارشد بزرگ و شیطان شهوت‌قبلیش​ هم با قیافه‌های متعجب، مدام بین‌انزوا​ من و رهبر فرقه نگاه می‌کردن.

شیطان بهشتی زیر لب‌مرتیکه​ گفت: «باورنکردنیه. سین گه هم‌بودم​ حسابی کف می‌کنه. ارباب عمارت.»

ارباب عمارت‌روشن​ شکوفه آلو جواب‌بمونم​ داد: «بله، ارشد.»

«بعداً که بک گا بیدار شد، بهش بگو من با رهبر فرقه‌زیاد​ رفتم دیدن سین گه. اگه بهش بگی ما این‌جوری با هم رفتیم،‌بشن​ فکر می‌کنه دوباره داریم با هم می‌جنگیم. تأکید کن که قضیه این نیست.»

«متوجهم.»

شیطان بهشتی بهم نگاه‌مرتیکه​ کرد: «باید با اون‌زده​ گدا یه پیک مشروب بزنم.»

دورهمی مشروب‌خوری با شیطان‌منتظر​ بهشتی، رهبر فرقه و سین‌بشه​ گه باید خیلی پرمعنی باشه.

اونجا جای من نبود‌زندگی​ که قاطی‌شون بشم، برای همین‌همین​ اصلاً قصد نداشتم باهاشون برم.

حالا که بهش فکر می‌کنم،‌همین​ به نظر می‌رسید تمام مجروح‌ها داخل‌تزکیه​ عمارت شکوفه آلو دراز کشیده بودن.

خوشبختانه، به لطف تیزهوشی ارباب عمارت‌بشه​ شکوفه آلو، به محض برگشتنم تونستم‌مورد​ یه غذای درست و حسابی بخورم.

کی فکرش رو می‌کرد که قوی بودن،‌مرتیکه​ هم برای من و هم برای رهبر‌سوال​ فرقه، این‌قدر احساس پوچی به همراه داشته باشه؟

رهبر فرقه اصلاً خونسردیش رو از دست‌شدت​ نداد، ولی من مثل یه گدای زیر‌فاز​ پل، با ولع تمام افتادم به جون غذا.

برادر ارشد بزرگ لبخندی زد و‌قبلیش​ بهم گفت: «قیافه‌ات جوریه که انگار‌انزوا​ خودت رو وقف فرقه گدایان کردی.»

در حالی که چاپستیک‌هام رو تندتند تکون‌همون‌طور​ می‌دادم، جواب دادم: «داشتم از گشنگی می‌مردم.‌رسید​ باید قبل از مبارزه یه چیزی شکار می‌کردیم.»

چون رهبر فرقه اونجا‌منتظر​ بود، فضا اصلاً شبیه‌تموم​ جشن و شادی نبود.

در کمال تعجب، دو تا از‌سالم​ اعضای سه فاجعه به محض اینکه‌زیاد​ غذاشون تموم شد، رفتن سمت یه کالسکه.

ما هم طبیعتاً‌شدت​ باهاشون تا کالسکه‌قبلیش​ رفتیم تا بدرقه‌شون کنیم.

کالسکه‌ران ارشد که از روی صندلی‌بشه​ راننده بلند شده بود، اول با‌مورد​ رهبر فرقه احوال‌پرسی کرد: «رهبر فرقه، موهاتون...»

«پیش اومد دیگه.»

متوجه شدم یه سینی غذا هم‌سالم​ که ارباب عمارت شکوفه آلو آورده‌زیاد​ بود، روی صندلی راننده گذاشته شده.

فقط من نبودم؛‌شدت​ رهبر فرقه هم‌قبلیش​ داشت بهش نگاه می‌کرد.

این نشون می‌داد که‌مرتیکه​ عملکرد شمشیر اول کوه‌زده​ هوا چقدر درخشان بوده.

رهبر فرقه گفت: «من باید‌بمونم​ با شیطان بهشتی برم دیدن‌همون‌طور​ سین گه. بریم به فرقه گدایان.»

کالسکه‌چی جواب داد:‌رسیدم​ «پس من شما رو‌شدت​ می‌برم به فرقه گدایان.»

رهبر فرقه و‌شدت​ شیطان بهشتی یه‌قبلیش​ نگاهی بهمون انداختن.

فضا خیلی خشک و بی‌روح‌تموم​ بود، چون هیچ‌کس نمی‌تونست یه‌چند​ خداحافظی گرم و صمیمی داشته باشه.

اما شمشیر اول کوه هوا یه استثنا‌مرتیکه​ بود: «رهبر فرقه، ارشد. لطفاً با احتیاط‌سوال​ سفر کنید. این تازه‌کار چیزهای زیادی یاد گرفت.»

رهبر فرقه سر تکون داد و‌سالم​ به ارباب عمارت شکوفه آلو گفت:‌زیاد​ «ارباب عمارت، تو هم خیلی سختی کشیدی.»

«بله، رهبر فرقه.»

شیطان بهشتی به ما نگاه کرد و انگار که داشت با خودش حرف می‌زد، زیر لب‌نهایت​ گفت: «هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم یه دوران بتونه در حالی که تو یه کالسکه نشستی، تغییر کنه. موریم‌هنرهای​ جایی نیست که با یه مبارزه کارش تموم بشه، پس همگی، به تلاشتون ادامه بدید. من رفتم.»

«به سلامت.»

و این‌طوری کالسکه راه افتاد.

این در واقع صحنه‌سختی​ رفتن اعضای سه فاجعه‌زیاد​ در کله سحر بود.

برادر ارشد بزرگ که همراه من داشت تماشا می‌کرد،‌بودم​ پرسید: «آخه چطوری بردی؟ رهبر فرقه که به نظر می‌رسه‌شدن​ حتی از موقعی که رفت بالای کوه هم قوی‌تر شده.»

این بار، همه‌کنم​ برگشتن سمت من.‌چیِ​ «راست می‌گه، چطوری بردی؟»

کاش می‌تونستم یه جواب واضح بهشون بدم،‌شدت​ ولی دلایل پیروزیم خیلی پیچیده‌تر از اون‌فاز​ بود که بشه با کلمات ساده توضیحش داد.

«...فکر کنم‌سالم​ چون قوی‌تر‌سختی​ بودم بردم.»

مردی که خیلی‌چیِ​ راحت به قدرت لحظه‌ایش‌همون‌طور​ می‌نازه، اون مرد منم.

شیطان شهوت جوری که انگار حرفم رو باور نکرده بود، گفت: «نکنه فقط رفتید اون بالا، یه دعوای لفظی‌نهایت​ کردید و برگشتید پایین؟ این‌طوری بیشتر با عقل جور درمیاد. رهبر فرقه هم که نمی‌خواسته غرغرهای تو رو بشنوه،‌می‌ریزن​ لابد تو یه شب موهاش سفید شده، یا شایدم کل شب رو خون بالا آورده. این منطقی‌تر نیست، استاد؟»

برادر ارشد بزرگ‌رسیدم​ با چهره‌ای جدی‌سالم​ سر تکان داد.

«این قانع‌کننده‌تره.»

این دیگه چه جوی بود؟ سومین نفر از «چهار‌بودم​ شرور بزرگ»، رهبر فرقه رو شکست داده بود و‌خلاصه​ از کوه پایین اومده بود، ولی انگار هیچ‌کس باورش نمی‌شد.

«بهتون که گفتم با مهارت بردمش. این چرت‌وپرت‌ها درباره جنگ لفظی چیه؟‌بودم​ البته راستش رو بخواید، احتمالاً تو جنگ لفظی هم می‌بردم. اون‌قدر یه‌رنگ​ بند فک می‌زدم تا کف از دهنم راه بیفته. راستی، برادر دوم کجاست؟»

برادر ارشد بزرگ جواب داد.

«دیروز اومد بیرون، ولی‌سختی​ طرفای عصر دوباره گردش‌زیاد​ چی رو شروع کرد.»

فکر کردن به اینکه شیطان شبح، محقق سپیدپوش و رهبر فرقه‌سوال​ خون همگی دارن داخل این عمارت شکوفه آلو که ظاهراً خیلی هم‌پنج​ آروم به نظر می‌رسه، گردش چی انجام می‌دن، یه جورایی خنده‌دار بود.

ارباب عمارت‌روشن​ شکوفه آلو‌منتظر​ ازم پرسید:

«رهبر فرقه، کنجکاوم بدونم چطوری پیروز شدید، اما بیشتر از‌قبلیش​ اون برام سواله که با چه طرز فکری وارد این‌کوچیک‌ترین​ دوئل شدید. این رو که می‌تونید بهم بگید، مگه نه؟»

«طرز فکرم؟»

«بله.»

راستش رو بخواید، خیلی بهش فکر نکرده بودم،‌تموم​ اما با دیدن قیافه جدی ارباب عمارت شکوفه آلو،‌رسید​ فهمیدم که باید کلماتم رو با دقت انتخاب کنم.

خیلی ساده و‌رسیدم​ همون‌طور که بود،‌سالم​ براش توضیح دادم:

«به محض اینکه رسیدیم به قله کوه هوا، رهبر‌می‌رفت​ فرقه پیشنهاد یه دوئل مرگ و زندگی رو داد. از‌دچار​ اونجایی که قبلاً حرف‌های آخرمون رو به هم زده بودیم...»

«همم.»

«حقیقتش قصد نداشتم تنهایی بمیرم. با این فکر جنگیدم‌بشه​ که یا جفتمون زنده از کوه میایم پایین، یا‌ولی​ با هم می‌میریم و همون‌جا روی کوه هوا دفن می‌شیم.»

شیطان شهوت پرید وسط حرفم:

«خیلی خب، خیلی‌شدت​ خب، یه چیز‌قبلیش​ قانع‌کننده‌تر بگو. چطوری بردیش؟»

حرف‌های اون مرتیکه اسهالی‌مرتیکه​ رو نادیده گرفتم و به‌بودم​ برادر ارشد بزرگ نگاه کردم.

«برادر ارشد بزرگ.»

«چیه؟»

«آخرین خواسته رهبر فرقه این‌همین​ بود که جایگاه رهبری فرقه رو‌تزکیه​ به تو بسپاره. انتظارش رو داشتی؟»

«خیلی هم جای تعجب نداره.»

«خب، جایگاه رو قبول کردی؟»

برادر ارشد بزرگ نگاهی به‌عقل​ دور و برمون انداخت و‌قبلیش​ بعد سرش رو تکون داد.

«نمی‌تونستم این کار رو بکنم.‌همین​ زندگی روزمره فعلیم رو به‌فاز​ جایگاه رهبری فرقه ترجیح می‌دم.»

دقیقاً همون‌طور که انتظار داشتم.

سر همین، برادر‌کنم​ ارشد بزرگ متقابلاً‌چیِ​ از من پرسید:

«خواسته آخر تو چی بود؟»

«گفتم هیچ خواسته آخری ندارم. من‌قبلیش​ هر روز هر چرتی که دلم می‌خواد‌قیافه‌اش​ رو می‌گم. دیگه خواسته آخر چه صیغه‌ایه؟»

همون لحظه، همه‌مون هم‌زمان سرمون‌تموم​ رو چرخوندیم و به ورودی‌چند​ عمارت شکوفه آلو نگاه کردیم.

کالسکه اون‌ورِ دیوارِ فروریخته بود، برای‌چیِ​ همین این اولین باری بود که درست‌چند​ و حسابی حواسمون به ورودی جمع می‌شد.

من هم تو‌رسیدم​ عمرم به‌ندرت این‌قدر‌سالم​ جا خورده بودم.

«واو...»

آخه چطور‌بمونم​ همچین ترکیب‌مرتیکه​ سمی‌ای ممکن بود؟

کسی که دم ورودی‌منتظر​ عمارت شکوفه آلو ایستاده‌تموم​ بود، راهب دیوانه بود.

ظاهر شدنِ خود راهب دیوانه‌عقل​ به‌اندازه کافی شوکه‌کننده بود، اما‌قبلیش​ قضیه این بود که تنها نبود.

راهب دیوانه که چشمش به‌همین​ ما افتاده بود، یوران رو‌فاز​ از روی شونه‌‌هاش پایین آورد.

با دیدن خاکی که رو صورت راهب دیوانه و لبه‌های ردای راهبی‌اش‌مورد​ نشسته بود، به نظر می‌رسید کل مسیر رو با استفاده از مهارت‌بار​ سبکی دویده، اونم در حالی که یوران رو روی شونه‌هاش سوار کرده بود.

یوران در حالی‌کنم​ که لبخندش کم‌کم محو‌مرتیکه​ می‌شد، بهمون نزدیک شد.

تا اومد سلام کنه، پرسید:

«استاد دوم کجان؟»

شیطان شهوت جواب داد:

«وسط گردش چیه.‌کنم​ جراحتش جدی نیست،‌چیِ​ پس نگران نباش.»

تازه اون موقع بود که‌عقل​ چهره یوران باز شد و‌قبلیش​ به برادر ارشد بزرگ سلام کرد.

«استاد بزرگ، امیدوارم حالتون‌سختی​ خوب بوده باشه. سلام‌زیاد​ استاد سوم، استاد چهارم.»

«آره.»

در جواب سلام شاگردمون که‌بمونم​ یهو تو کوه هوا پیداش‌همون‌طور​ شده بود، سرمون رو تکون دادیم.

اما همه‌مون بیشتر از اینکه بخوایم باهاش گپ بزنیم،‌همین​ کنجکاوِ کسی بودیم که اون رو تا اینجا آورده‌آدمایی​ بود، برای همین همه زل زدیم به راهب دیوانه.

راهب دیوانه‌سالم​ آروم نزدیک‌سختی​ شد و پرسید:

«...شنیدم داشتید با‌چیِ​ رهبر فرقه می‌جنگیدید.‌بشه​ مبارزه تموم شد؟»

زمان چطور گذشته بود؟ خیلی‌بمونم​ جوون‌تر از راهب دیوانه‌ای به نظر‌زده​ می‌رسید که من به یاد داشتم.

یعنی طلسم شدن‌رسیدم​ توسط یه شبح‌سالم​ همچین حسی داشت؟

در نهایت،‌سالم​ من کسی بودم‌همین​ که جواب داد:

«به خیر‌بمونم​ و خوشی‌مرتیکه​ تموم شد.»

برخلاف همیشه، با لحن‌منتظر​ محترمانه‌ای جواب دادم و‌تموم​ همه با تعجب برگشتن سمتم.

راهب دیوانه هم نگاهم کرد.

«تو رهبر فرقه هائو هستی؟»

«بله.»

البته، این اولین‌کنم​ باری بود که راهب‌مرتیکه​ دیوانه من رو می‌دید.

راهب دیوانه در‌رسیدم​ حالی که نگاهم‌سالم​ می‌کرد، ادامه داد:

«...برادر کوچیکترم گفت که تو دشت‌های مرکزی بهش کمک‌می‌رفت​ کردید، برای همین رفتم استان ایلیانگ تا ادای احترام کنم‌دچار​ و بعدش هم به درخواست این شاگرد جوان اومدم اینجا.»

به نظر می‌رسید برادر‌مرتیکه​ ارشد بزرگ می‌دونه راهب دیوانه‌بودم​ از کجا اومده، چون پرسید:

«شما احیاناً‌روشن​ راهب رزمی فرقه‌بمونم​ بودایی وجره‌یانه نیستید؟»

راهب دیوانه سر تکون داد.

«من راهب رزمی‌ام. اگه‌سختی​ می‌دونستم دشت‌های مرکزی این‌همه آدم‌می‌رفت​ قدرتمند داره، باید زودتر می‌اومدم.»

از اونجایی که همه‌مون سرپا‌تموم​ ایستاده بودیم و حرف می‌زدیم،‌چند​ ارباب عمارت شکوفه آلو پرید وسط:

«آقایون، لطفاً بفرمایید اونجا‌منتظر​ بشینیم و حرف بزنیم. عالیجناب‌بشه​ راهب، شاگرد جوان، چیزی خوردید؟»

راهب دیوانه جواب داد:

«با عجله اومدیم.»

«آه، پس‌بمونم​ من یه‌مرتیکه​ چیزی آماده می‌کنم...»

راهب دیوانه‌روشن​ از ارباب عمارت‌بمونم​ شکوفه آلو پرسید:

«مشروب دارید؟»

«بله؟»

«مشروب.»

«داریم.»

از اینکه یه راهب کله‌سحر سرزده‌سالم​ پیداش شده بود و درخواست مشروب‌زیاد​ می‌کرد، همه گیج و منگ شده بودن.

حالا که فکرش رو‌سختی​ می‌کنم، این یارو تو‌زیاد​ زندگی قبلی هم زیاد می‌نوشید.

من در موردش دچار سوءتفاهم شده بودم و فکر می‌کردم‌چند​ فقط برای عرق‌خوری از معبد فرار کرده، ولی بعداً فهمیدم‌مدت​ که از شدت خشمِ ناشی از مرگ برادر کوچیکترش زده بیرون.

به هر حال،‌کنم​ از ارباب عمارت‌چیِ​ شکوفه آلو درخواست کردم:

«ارباب عمارت،‌نتیجه​ لطفاً یه مقدار‌عقل​ مشروب آماده کنید.»

«چشم، رهبر فرقه.»

تازه اون‌بمونم​ موقع بود که‌تموم​ دور میز نشستیم.

خیلی وقت بود که راهب دیوانه رو ندیده بودم،‌بشه​ و همین‌طور خیلی وقت بود که چشمم به اون‌ولی​ عصای ذن که به میز تکیه‌اش داده بود، نیفتاده بود.

رنگ عصا با‌رسیدم​ چیزی که تو‌سالم​ خاطرم بود فرق داشت.

تو زندگی قبلیم، رنگش یه جورایی متمایل به بنفش‌می‌رفت​ بود، انگار که تو خون خیس خورده باشه، اما‌درجا​ الان یه رنگ طلایی خیلی تمیز و براق داشت.

به نظر می‌رسید تو‌مرتیکه​ مسیرِ اومدنش به اینجا، جمجمه‌بودم​ کسی رو خرد نکرده باشه.

با این حال، برخلاف‌منتظر​ زندگی قبلیش، هیچ تیغه هلالی‌شکلی‌بشه​ به سر عصا وصل نبود.

دلم می‌خواست بپرسم، ولی نمی‌تونستم.

بالاخره این اولین دیدارمون بود.

شیطان شهوت‌بمونم​ از راهب‌مرتیکه​ دیوانه پرسید:

«راهب، سلاحت به طرز وحشتناکی‌بمونم​ سنگین به نظر می‌رسه. می‌تونم یه‌زده​ امتحانی بکنم و تو دستم بگیرمش؟»

«بفرما.»

شیطان شهوت عصای ذن رو‌همین​ با یه دست بلند کرد‌فاز​ و صورتش پر از تعجب شد.

«یعنی می‌خوای بگی در حالی که این‌همون‌طور​ رو دستت گرفته بودی و یوران هم‌رسید​ رو شونه‌هات بود، از مهارت سبکیت استفاده کردی؟»

راهب دیوانه سر تکون داد.

«حس می‌کنم‌نتیجه​ شونه‌هام دارن از‌عقل​ جا کنده می‌شن.»

این شکایتی بود که اصلاً با هیکل درشت‌زیاد​ و اون ظاهرش که شبیه یه ژنرال خشن‌کوچیک‌ترین​ بود جور درنمی‌اومد، برای همین خنده‌ام رو قورت دادم.

با پیداش شدن راهب دیوانه درست بعد‌همون‌طور​ از رفتن رهبر فرقه، همه عموماً تو‌رسید​ یه حالت گیجی و منگی به سر می‌بردن.

یوران از این‌کنم​ لحظه سکوت استفاده‌چیِ​ کرد و ازمون پرسید:

«اساتید، جایی‌تون که آسیب ندیده؟»

«من که نه.»

«منم خوبم.»

منم سرم رو‌کنم​ تکون دادم تا‌چیِ​ نشون بدم حالم خوبه.

یوران دوباره پرسید:

«تونستید رهبر‌سالم​ فرقه رو‌سختی​ شکست بدید؟»

عجیب بود، ولی دلم نمی‌خواست جلوی‌بشه​ شاگرد جوونم پز بدم و لاف‌مورد​ بیام، برای همین خیلی کوتاه جواب دادم:

«آره. تو یه دوئل با هم جنگیدیم. راستی،‌تموم​ چطوری می‌خوای لطف این راهب رو که تا‌ذهنم​ اینجا رو شونه‌هاش سوارت کرده بود جبران کنی؟»

یوران به‌نتیجه​ راهب دیوانه نگاه‌عقل​ کرد و گفت:

«راستش رو بخواید، پدرم اون‌قدر احساس شرمندگی می‌کرد که‌می‌رفت​ قبل از راه افتادنمون، ایشون رو به دنده خوک‌درجا​ و بهترین مشروب مهمون کرد. بازم عذر می‌خوام، عالیجناب راهب.»

راهب دیوانه‌بمونم​ به یوران‌مرتیکه​ لبخند زد.

«مشکلی نیست. من‌کنم​ در هر صورت به‌مرتیکه​ قصد سفر اومده بودم.»

بعد از اون،‌رسیدم​ نشستیم و عرق‌خوری‌سالم​ راهب رو تماشا کردیم.

منم براش‌سالم​ یه کم‌سختی​ مشروب ریختم.

در بیشتر مواقع، راهب دیوانه خیلی راحت‌همون‌طور​ و ریلکس به نظر می‌رسید و در‌رسید​ حالی که باهامون گپ می‌زد، مدام می‌خندید.

فقط یه گفتگوی کوتاه بود.

اما تو همین یه نشست، بیشتر‌سالم​ از تمام دفعاتی که تو زندگی قبلیم‌می‌رفت​ خندیدن راهب دیوانه رو دیده بودم، خندید.

از اونجایی که این راهبِ ژنرال‌مانند و عرق‌خور، با لحنی به طرز‌انزوا​ غافلگیرکننده‌ای بی‌ریا و خاکی حرف می‌زد، نه‌تنها «چهار شرور بزرگ» بلکه ارباب‌تمرین​ عمارت شکوفه آلو هم خیلی راحت و بدون معذب بودن باهاش برخورد می‌کردن.

آخه چه خبر بود؟

داشتم رویی ازش رو می‌دیدم که با اون راهب‌بشه​ دیوانه‌ای که می‌شناختم کاملاً فرق داشت، برای همین دست‌ولی​ خودم نبود که هر از گاهی بهش خیره می‌شدم.

عمداً از راهب دیوانه پرسیدم،‌عقل​ با این قصد که یه‌قبلیش​ دستی به عصای ذن بکشم:

«می‌تونم عصاتون رو ببینم؟»

«بفرما.»

کمی با اون اراده‌منتظر​ نشکن ور رفتم و‌تموم​ سرش رو بررسی کردم.

«قبلاً اینجا چیزی شبیه‌زندگی​ یه تیغه یا یه‌سختی​ سلاح کند وصل نبود؟»

«درسته.»

«انگار معمولاً وصلش نمی‌کنید؟»

راهب دیوانه‌روشن​ نگاهم کرد و‌بمونم​ سر تکون داد.

«من برای سفر‌رسیدم​ اومدم، پس نیازی‌سالم​ به تیغه ندارم.»

«کجاها رو‌سالم​ برای سفر‌سختی​ در نظر دارید؟»

راهب دیوانه‌بمونم​ نگاهی بهمون‌مرتیکه​ انداخت و گفت:

«چند تا منظره و جای دیدنی معروف‌مرتیکه​ هست که دلم می‌خواد ببینم. و اینکه‌سوال​ می‌خوام یکم دورتر برم و دریا رو ببینم.»

چرا این مرد‌رسیدم​ این‌قدر رو دریا‌سالم​ قفلی زده بود؟

از روی کنجکاوی پرسیدم:

«دلیل خاصی داره‌چیِ​ که این‌قدر دلتون‌بشه​ می‌خواد دریا رو ببینید؟»

راهب دیوانه با حالتی‌منتظر​ که انگار اصلاً چیز‌تموم​ مهمی نیست، جواب داد:

«از وقتی به دنیا اومدم، فقط اسمش رو شنیدم، پس حداقل یه بار باید ببینمش،‌تزکیه​ این‌طور فکر نمی‌کنی؟ می‌گن یه چیزی هست به اسم دریا. به عمق یه کوه، پهن‌تر‌رزمی‌ای​ از یه دشت، که هیچ پایانی براش دیده نمی‌شه. هیچ‌کدوم از شماها تا حالا دریا رفتید؟»

بعد از شنیدن این‌سختی​ سوالِ راهب دیوانه، همه‌مون برای‌می‌رفت​ مدتی تو سکوت فرو رفتیم.

ناولها | novelha.net