چپتر 262: من یک شمشیرزنم
0چی صاعقه راشبح درست توی صورتدستها «رهگذر منزوی» پاشیدم.
یک حمله کاملاً تابلو بود،سینهام انگار داشتم با پنج تاضرباتش انگشت هوا را چنگ میزدم.
شاید به خاطرکشیدند این بود کهحرکت صدای خیلی بلندی داشت.
وقتی رهگذر منزوی بدون هیچ مشکلی از چی صاعقهگردنهایشان جاخالی داد، پنج رشته صاعقه روی سر نوچههای «محققبدهد جوینده جان» که کنار هم جمع شده بودند، آوار شد.
«کواااااااه!»
پنج شش نفر در حالیسینهام که بدنشان به طرز عجیبضرباتش و غریبی میلرزید، جیغ کشیدند.
«شیطان شبح» حرکتکشیدند کرد و دستها وکرد گردنهایشان را قطع کرد.
در همان لحظه، رهگذر منزویشبح بدون اینکه ذرهای به مرگ یارانشهمان اهمیت بدهد، به من حمله کرد.
مرتیکه خیلی سمج بود.
از طرف دیگر،سرعت من دیدم رانشانه وسیع نگه داشتم.
موقعیت «شیطان شهوت» را که گاهی از روی هواگردنهایشان چی سرد شلیک میکرد ردیابی میکردم و مسیر حرکتبدهد شیطان شبح را هم موقع شمشیر زدن زیر نظر داشتم.
در تمام این مدت،شیطان نگاه رهگذر منزوی با لجاجتگردنهایشان روی من قفل شده بود.
ناگهان شیطان شهوت با نیروی کفدستها دستِ یک نفر به عقب پرتاب شد،مرگ اما سریع تعادلش را به دست آورد.
صدای غرش بلندی همگردن از جایی که شیطاندقت شبح میجنگید بلند شد.
آن پیرسگی که راهنمای ما بود داشت به شیطان شهوتقطع حمله میکرد، در حالی که محقق جوینده جان ایستاده بود وطرف مثل کسی که سربازانش را هدایت میکند، دستورات مختلفی صادر میکرد.
حتی وسط این هیر و ویر، شمشیر رهگذر منزوی باقطع سرعت حرکت میکرد و گردن و سینهام را نشانه میرفت، اماطرف من با دقت تمام با شمشیر چوبیام ضرباتش را دفع میکردم.
با این حال، حملات رهگذرکرد منزوی آنقدر سریع بود کهلحظه ضدحمله زدن برایم سخت شده بود.
باید از «آسمانسرعت درخشان خورشید ونشانه ماه» استفاده کنم؟
یا «صعودجیغ اژدهای تندر»شیطان را رو کنم؟
عجیب بود، ولی امروزشیطان فاز برداشته بودم کهدستها بیشتر با شمشیر بجنگم.
بعد از اینکه شمشیر رهگذرکرد منزوی را دقیق دفع کردم، کفاینکه دست چپش به سمتم پرواز کرد.
با هنر یخ جلویگردن کف دستش را گرفتمدقت و بعد مچش را چسبیدم.
کف دستش که به خاطرشبح هنر یخ حسابی چسبیده بود،قطع به این راحتیها آزاد نمیشد.
در آن لحظه،کشیدند رهگذر منزوی یک «فرمکرد نابودی متقابل» اجرا کرد.
«...!»
شمشیری که در سمت راست بانشانه هم درگیر کرده بودیم لیز خورد وحملات تغییر جهت داد تا گردنم را بزند.
من هم میتوانستم شمشیرم راشبح با همان تکنیک رها کنم،قطع اما اینطوری هر دوتایمان سقط میشدیم.
شمشیرم را عمودی نگه داشتم و به زحمت جلوی نوک تیغه رهگذرلحظه منزوی را گرفتم، بعد هنر یخی را که داشتم به دست چپم تزریقنگه میکردم، قطع کردم و سوئیچ کردم روی «هنر بزرگ جذب ستاره یشم بهشتی».
اوضاع آنقدرشیطان خیط بود کهکرد چاره دیگری نداشتم.
«آه، به درک.»
همین که هنر بزرگ جذب ستاره یشم بهشتی را -قطع که عمداً تا الان ازش استفاده نکرده بودم - آزادسمج کردم، انرژی درونی رهگذر منزوی مثل سیل وارد بدنم شد.
تازه آن موقع بود کهشبح قیافه رهگذر منزوی از شدتقطع تعجب کج و کوله شد.
«این دیگه چیه؟»
وقتی برای جواب دادن به سؤالشنشانه نبود؛ ما در حالی که هنوزحال دست همدیگر را گرفته بودیم، شمشیر میزدیم.
در یک چشم به همشبح زدن، ساعد من بریده شدقطع و ساعد رهگذر منزوی سوراخ شد.
توی چشمهای هم زل زدیمشبح و با هر چرخش شمشیر،قطع خون به اطراف پاشیده میشد.
هر بار که به نگاهکرد قاتلش نگاه میکردم، فکر تکهتکهلحظه کردنش باعث میشد بیاختیار خندهام بگیرد.
«هه هه.»
بدون توجه به این وضعیت،شبح دست چپم به مکیدن انرژیقطع درونی رهگذر منزوی ادامه داد.
کار آسانی نبود چون او هم داشت نیروی کف دستشقطع را با فشار خارج میکرد، اما حس میکردم که به خاطرطرف درگیری مرگبار شمشیرها در سمت راستمان، تمرکزش دارد به هم میریزد.
اگر مبارزه طولانی میشد، مطمئن بودم میتوانم بدون اینکه خودملحظه آسیب جدی ببینم او را بکشم، اما طولانی شدن مبارزهدیگر احتمالاً باعث میشد شیطان شهوت و شیطان شبح جراحات سنگینی بردارند.
وقتی چاره دیگری نبود،گردن باید کار را خشندقت و سریع تمام میکردم.
رهگذر منزوی باکشیدند صدایی که تحتحرکت فشار بود گفت:
«ولم کن.»
در حالتشیطان عادی عمراًحرکت ول نمیکردم، اما...
بلافاصله دستم را کشیدم عقب و بعدمیرفت با استفاده از هنر بزرگ جذب ستاره،آنقدر شمشیر رهگذر منزوی را به سمت خودم کشیدم.
این حرکتی بودکشیدند که با یکحرکت شبیخون ذهنی همراه شد.
در لحظهای که رهگذر منزوی مقاومت کرد تادستها شمشیرش را از دست ندهد، شمشیر چوبیام رایارانش فرو کردم جلو و بازویش را سوراخ کردم.
بعد از اینکه سه چهار بار دیگرگردنهایشان تیغهها به هم برخورد کردند، موجی ازیارانش هنر یخ را از کف دست چپم پاشیدم.
چی سردِ پراکنده شده مثل حرکتنشانه یک قلمموی بزرگ فضا را پر کردحملات و دید رهگذر منزوی را کور کرد.
به محض اینکه حرکاتش را تشخیصحرکت دادم، شمشیر چوبیام را عمودی بالالحظه کشیدم و چی شمشیر را آزاد کردم.
پوک!
دست رهگذرشیطان منزوی تویحرکت هوا پرواز کرد.
وسط آن هرجومرج، رهگذر منزوی شمشیرِ در حال پروازچوبیام را با دست چپ سالمش گرفت، از میان چی سردآسمان بیرون پرید و تیغهاش را به سمت من پرتاب کرد.
گرفتن اینجیغ شمشیر نبایدشیطان مشکلی داشته باشد.
دستش به خاطر اثرشیطان هنر بزرگ جذب ستارهدستها نمیتوانست سالم مانده باشد.
شمشیر را با دست چپم که با هنر یخهمان تقویت شده بود گرفتم و در همان حرکت، شمشیرسمج چوبیام را کوبیدم و توی گردن رهگذر منزوی فرو کردم.
پوک!
در آن لحظه، رهگذر منزویشبح چانهاش را پایین آورد وقطع جلوی پیشروی شمشیر را گرفت.
شمشیر را پیچاندم، کمی بیرون کشیدمحرکت و بعد پشت سر هم تویلحظه صورت، گردن و سینهاش فرو کردم.
پوک! پوک! پوک!
به محض اینکه حس کردم شمشیرنشانه توی دست چپم شل شده، سرحال رهگذر منزوی را قطع کردم و چرخیدم.
قبل از اینکه حتی صدای برخورد شمشیر ودستها کلهی رهگذر منزوی را با زمین بشنوم، چی شمشیرِاهمیت محقق جوینده جان مثل موج به سمتم هجوم آورد.
به زحمت توانستمکشیدند با شمشیر و نیرویکرد کف دست دفاعش کنم.
کواااااااانگ!
زمانی که صدای کرکنندهگردن به گوشم رسید، بدنمدقت در هوا معلق شده بود.
بعد، بدن محقق جوینده جان انگارحرکت که جمع شده باشد کوچک شد،لحظه بعد پرید و به سمتم پرواز کرد.
چی شمشیر بین زمین و آسمان به سمتمدستها میآمد، پس شمشیر چوبیام را جلو دادم ویارانش با کف دست چپ از پشت حمایتش کردم.
این بار هیچ غرشی نشنیدم.
گوشهایم کر شده بود.
یک صدای زنگکشیدند ممتد، ویزززز...، تمامحرکت صداهای دیگر را بلعید.
گرمی خاصی حس کردم، انگارشبح خون داشت از ساعدم جاریقطع میشد و صورتم هم بدجوری میسوخت.
وقتی با فاصلهشبح روی زمین فرود آمدم،گردنهایشان خون از بدنم میچکید.
زخمی که از رهگذر منزوی برداشتهنشانه بودم، وقتی جلوی چی شمشیر راحال گرفتم انگار بیشتر پاره شده بود.
«...»
محقق جویندهجیغ جان به سمتمشبح آمد و گفت:
«تو قویتر از چیزی هستی که انتظار داشتم، ولیهمان قطعاً از برادر کوچکم، سیلمیونگ، ضعیفتری. شمشیر رهگذر منزویسمج حتی نمیتونست به یه تار موی برادر کوچکم بخوره.»
«خب که چی، محقق اسکل.»
«معنیش اینه که اگه سمیشبح که بهت میدم رو بخوری،قطع میتونی جونت رو نجات بدی.»
«بشین تا بخورم.»
نگاهی به شیطان شهوت وکرد شیطان شبح انداختم؛ آنها هملحظه حسابی به دردسر افتاده بودند.
به نظر میرسید در برابرسینهام آن پیرمرد و شاگردان مستقیمضرباتش محقق جوینده جان بدجوری گیر کردهاند.
به شرورها گفتم:
«... اگهجیغ خیلی سخته،شیطان فرار کنید.»
صدای آرام شیطانشبح شبح و شیطاندستها شهوت همزمان جواب داد:
«زر نزن.»
«تو فرار کن.»
محقق جویندهجیغ جان باشیطان لبخند گفت:
«با این مهارتها،شبح آخه چطوری تونستیدستها سیلمیونگ رو بکشی؟»
لحظهای که کلمه «چطوری»گردن تمام شد، من داشتمدقت شمشیرش را دفع میکردم.
کانگ!
شاید به خاطر اینکه انرژی درونیاش خیلی عمیق بود، هر بارهمان که شمشیرش را دفع میکردم کل دست راستم میلرزید و دردیدیگر در مچم میپیچید که انگار میخواست در جهت مخالف خم شود.
«اووه، زورش زیاده.»
انرژی درونیویر محققها همیشه عمیقسینهام و پرمایه بود.
ناراحت نبودم، چون همهشان دهشبح دوازده سال بیشتر از منقطع انرژی درونی جمع کرده بودند.
با این حال، وقتی شمشیرهایمان به هم میخورد،دستها این حس را نداشتم که هنر شمشیرزنی یایارانش دانش رزمی محقق جوینده جان بر من غلبه دارد.
با این وجود، سطحش پایینکرد نبود، بنابراین نمیتوانستم فوراً راه درخشانیاینکه برای شکستن این بنبست پیدا کنم.
تا الان، ضعیفها سقط شده بودندنشانه و فقط قویها مانده بودند کهحال مثل ارواح خبیث با هم میجنگیدند.
شیطان شهوت و شیطان شبح همحرکت به نظر در تنگنا بودند، امالحظه مشکل بزرگتر فعلاً خود من بودم.
دوباره یادم آمد کهشیطان محقق جوینده جان، برادردستها ارشدِ «محقق نابینا» است.
با داشتن هر دو چشمکرد سالم و انرژی درونی عمیقتر ازاینکه من، هیچ نقطه ضعف مشخصی نداشت.
اگر همینطور به جنگیدنگردن ادامه میدادیم، احتمال زیادیدقت داشت که مفت ببازم.
شکست همجیغ که مسلماًشیطان یعنی مرگ.
چطور میتوانستمجیغ از اینشیطان مخمصه خلاص شوم؟
همینطور که شمشیر محققحرکت جوینده جان را منحرف میکردم،همان به فکر کردن ادامه دادم.
به یک نقشه فکر کردم و ردش کردم،دقت یک حقه را در نظر گرفتم و بیخیالش شدم،سخت و یک تاکتیک روانی انتخاب کردم اما انجامش ندادم.
هیچچیزی جواب نمیداد.
اگر سعی میکردم کار را باحرکت هنر بزرگ جذب ستاره یکسره کنم، ممکناینکه بود وسط کف دستم زودتر منفجر شود.
مطلقاً هیچ راهی نبود.
ناگهان متوجه شدمسرعت که «هنر الهینشانه مه بنفش» فعال نمیشود.
یعنی بعد از خوردن آن غذاهای خوشمزه و پذیرایی شاهانه خاندان وی، خشمماینکه فروکش کرده بود؟ یعنی یک خوک خوشحال نمیتواند از هنر الهی مه بنفشموقعیت استفاده کند؟ اگر بدنم آن را آزاد نمیکرد، یعنی باید راه دیگری وجود میداشت.
باید میبود.
حدود چهارصد و چهل و هشت نقشه به ذهنمهمان رسید، ولی بعد سرم گیج رفت، برای همین ذهنمسمج را پاک کردم و به «محقق جوینده جان» زل زدم.
او شمشیرزنی نبودسرعت که خیلی ازنشانه من سرتر باشد.
دوباره به یادمکشیدند آمد که خودمحرکت هم شمشیرزن بدی نیستم.
با اینجور بالا و پایینشبح پریدن افکارم، حس کردم دارمقطع به مرز «انحراف چی» میرسم.
یک نفس عمیقشبح کشیدم و تمرکزمدستها را جمع کردم.
حمله همهجانبه.
شمشیر چوبیام را توی نقطه ضعف محققکرد جوینده جان فرو کردم و وقتی ضدحملهاش رامرگ پیشبینی کردم، شمشیرم را توی روزنه بعدی کاشتم.
به محض اینکه در این دو تلاشکرد موفق شدم، هنر رزمی «شمشیر سنگین تکی» رامرگ که جلوی مسافرخانه زاها خوانده بودم، بازسازی کردم.
چون تنها برتری حریفم «انرژی درونی» عمیقترش بود،قطع تنها راه شکستن بنبست این بود که بابدهد یک حمله بیامان مجبورش کنم به لاک دفاعی برود.
خوشبختانه، شمشیر سنگین تکیگردن تنها هنر در نوعدقت خودش زیر آسمان بود.
خوشبختانه، منجیغ آن راشیطان خوانده بودم.
هیچوقت تمرینش نکرده بودم، ولیشبح برای زنده ماندن مجبور بودمقطع وسط یک مبارزه واقعی اجرایش کنم.
اسم ژنرالهای بزرگی که میشناختم را زیرگردنهایشان لب زمزمه کردم و بیامان شمشیر زدم تااهمیت نقاط ضعف محقق جوینده جان را سوراخ کنم.
یعنی اینویر حس تپشگردن قلب بود؟
همانطور که بیامان حملهشیطان میکردم، متوجه شدم کهدستها این حرکات ریتم خاصی دارند.
تنفسم، حرکاتم، حتی مسیرشیطان چرخش شمشیرم باید ازدستها این ریتم پیروی میکرد.
دارم چه غلطیشبح میکنم که وسط شمشیربازیگردنهایشان از ریتم حرف میزنم...
یک حس ترحم نسبت به خودم داشتم، ولیدقت جوری شمشیر سنگین تکی را اجرا کردم انگاربرایم زندگیام به چسبیدن به آن ریتم وابسته بود.
شمشیر سنگین تکی، «شمشیر سریع»شبح نبود که بشود همینجوری الکیقطع و با سرعت تکانش داد.
نیاز به حس پیشبینی داشت تاحرکت قبل از ضربه زدن، واکنش حریفلحظه را تا حدی تأیید یا پیشبینی کند.
در آن لحظه،شبح کاملاً فهمیدم چرادستها شمشیر سنگین لازم است.
برای اینکه زمانِ حسِ پیشبینی را حتی شدهدقت یک ذره افزایش بدهم و واکنش حریف را بسنجم،سخت تحت فشار گذاشتنش با شمشیر سنگین به نفعم بود.
به عبارت دیگر، اصلِ باطنی شمشیر سنگینکرد تکی این بود که با ضربات قدرتمند،ذرهای «یک لحظه گذرا برای فکر کردن بخری».
من نابغهام؟ یا فقط دیوانهام؟
در حین حمله به محققکرد جوینده جان، اصل باطنی شمشیرلحظه سنگین تکی را درک کردم.
حیف که شمشیر چوبی خیلی سبکنشانه بود، برای همین آن خلاء را باحملات «هنر ده مرحلهای صاعقه سفید» پر کردم.
لحظهای که «چی صاعقه» با صدای جلزکرد و ولز توی تیغه شمشیر چوبی جاری شد،مرگ اخمهای محقق جوینده جان بدجور در هم رفت.
استفاده از هنر ده مرحلهای صاعقهحرکت سفید در آن وضعیت تمرکز بالا،لحظه باعث شد فرق سرم داغ شود.
انگار داشتمشیطان با سردردحرکت شمشیر میزدم.
با این حال، برای زنده ماندن، حدودمیرفت سی بار فقط حمله کرده بودم وآنقدر محقق جوینده جان را تحت فشار گذاشتم.
کی فکرش راکشیدند میکرد روزی برسد کهکرد به خودم افتخار کنم؟
شاید چون داشتم شمشیر سنگین تکی را جلوی یکگردنهایشان شمشیرزن سطح بالا تمرین میکردم، بعد از حدود هفتادبدهد هشتاد حمله، ریتم شمشیر سنگین برای بدنم آشنا شد.
حالا میتوانستم حتی موقع دفاع دردستها برابر حملات محقق جوینده جان، بهطور طبیعیمرگ به شمشیر سنگین تکی تغییر فاز بدهم.
اگر کسی پرسیدسرعت رهبر فرقه هائونشانه چه جور آدمی است.
بهشان بگوییدجیغ او یکشیطان شمشیرزن است.
من یک شمشیرزنم.
حس پیشبینی شمشیر سنگین تکیکرد به من میگفت باید کجا باشماینکه و چه گارد و حالتی بگیرم.
باید دقیقاً از همان نقطه شمشیرم را فرو میکردمچوبیام تا حریف را به دفاع ببرم، برای همین بودباید که «رخص پا» در شمشیر سنگین تکی مهم بود.
با این حساب، حرکاتشیطان و سوارکاری ژنرالهای بزرگدستها باید چقدر خارقالعاده بوده باشد؟
وقتی به آن فکر کردم، حدسحرکت زدم زمانهایی که نمیتوانستند حمله کنند،لحظه اسبهایشان را هی میکردند تا حرکت کنند.
هر چه باشد،شبح ژنرالها مسئول شکستندستها خط مقدم دشمن بودند.
من داشتم شمشیرزنیسرعت میدان نبرد رانشانه با تخیلم بازسازی میکردم.
شمشیر ژنرالهایی را که درشبح میدانهای نبرد میچرخیدند، توی شمشیرقطع چوبیام احضار و آزاد کردم.
حالا، دیدجیغ محیطیام دوبارهشیطان داشت وسیع میشد.
«شیطان شهوت» و «شیطان شبح»، که مشخص بود جداگانه و بااینکه فاصله به مشکل خورده بودند، حالا تقریباً پشت به پشت هموسیع داده بودند و با ترکیب دفاع و حمله، حساب دشمنانشان را میرسیدند.
عجیب بود دیدن آن دو تانشانه که هیچوقت با هم نمیساختند، حالا برایحملات زنده ماندن به هم تکیه داده بودند.
با ترکیب «هنر یخ» وشبح یک دفاع آهنین، به نظرقطع میرسید به این راحتیها شکست نمیخورند.
همکاری شیطانجیغ شهوت وشیطان شیطان شبح؟
زندگی همینقدر غیرقابل پیشبینی است.
برای ایجاد یک تغییر، حرکت محقق جوینده جان را وقتیضرباتش میخواست «نیروی کف دست»ش را خالی کند خواندم و پیشدستیدرخشان کردم؛ شمشیرم را فرو کردم و کف دستش را سوراخ کردم.
بعدش در حالی که شمشیر سنگین تکی را حفظگردنهایشان کرده بودم، به باراندن حملات ادامه دادم و مجبورش کردممرتیکه با لگد زدن به زمین، یک فاصله حسابی عقبنشینی کند.
محقق جوینده جانکشیدند با قیافهای کهحرکت یکجورهایی گیج میزد گفت:
«عقبنشینی...»
به محض اینکه تشخیص دادم نمیتوانم همان لحظه کارشچوبیام را تمام کنم، به شرورها ملحق شدم و شاگردهایباید محقق را که سعی داشتند فرار کنند، قتلعام کردم.
آنها مشخصاً سطحشان پایینتر از محقق جویندهکرد جان بود، چون دست و پایشان فقط بامرگ سه چهار ضربه شمشیر سنگین تکی قطع میشد.
«اوه...»
پس حسش این است.
شمشیر سنگین تکی، که موقع جنگیدن با یک حریفچوبیام قوی در آن استاد شده بودم، تبدیل شده بود بهآسمان هنر شمشیری که میتوانست ضعیفها را بدون تبعیض سلاخی کند.
یعنی حس یککشیدند ژنرال بزرگ درحرکت میدان جنگ اینجوری است؟
حرکات «شمشیر شهابسنگ» را به شمشیر سنگین تکی اضافهگردنهایشان کردم و شاگردهایی را که داشتند شیطان شهوت وبدهد شیطان شبح را عذاب میدادند، با تیغهام درو کردم.
از یک فاصله کوتاه، محقق جوینده جانگردنهایشان با صورت رنگپریده تماشا میکرد، ولی بهیارانش نظر میرسید قصدی برای برگشتن به مبارزه ندارد.
در آخر،ویر وقتی بازماندههاگردن گروهی عقبنشینی کردند...
محقق جویندهجیغ جان افراد شکستخوردهاششبح را جمع کرد.
نیروهای «مکتب قانونگرایی» که تعدادشان خیلیحرکت بیشتر از پنجاه شصت نفر بود،لحظه حالا به حدود دوازده نفر رسیده بودند.
تازه آنشیطان موقع فهمیدم بدنمکرد غرق خون است.
شیطان شهوت و شیطان شبح سمتنشانه چپ و راستم ایستادند و درحال سکوت به محقق جوینده جان نگاه کردند.
او بیوقفهجیغ به ماشیطان زل زد.
از قیافه کینهتوزانهاش معلومشیطان بود میداند اینجا نمیتوانددستها حسابش را تسویه کند.
به محقق جوینده جان گفتم:
«حالا میفهمیویر چرا "محققگردن نابینا" مرد؟»
«......»
محقق جوینده جان گفت:
«اون دیگه چه هنرحرکت شمشیری بود؟ شمشیرزنیِ توقطع وسط کار عوض شد.»
با قیافهای آرام جواب دادم:
«اینو نمیتونم بهت بگم.»
ناگهان، شیطانجیغ شبح شانهامشیطان را گرفت.
دستش سنگین بود.
نگهم داشتهویر بود تا خودشسینهام ولو نشود زمین.
نفسهای شیطان شهوتکشیدند هم خیلی سنگینحرکت و خشن بود.
من همراه آن دو شرور، یکحرکت ژست سیخ و قائم گرفتم و یکاینکه نمایش تمامعیار از قپی آمدن راه انداختم.
«میخوای تا تهششبح بریم؟ جناب محقق، هرگردنهایشان طور میلته عمل کن.»
محقق جوینده جانسرعت یک کلمه ترسناکنشانه به زبان آورد:
«عقبنشینی میکنم. دفعه بعد، با بقیهحرکت محققها دوباره ملاقات میکنیم. رهبر فرقه، اربابزادهاینکه جوان مونگ، یوک-هاپ... دوباره همدیگه رو میبینیم.»
شیطان شبح سرکشیدند تکان داد و باکرد لحنی نجیبزادهوار جواب داد:
«محقق، مراقب خودتشبح باش. بهزودی دوبارهدستها همدیگه رو میبینیم.»
شیطان شهوتویر هم با لحنیسینهام آرام جواب داد:
«دفعه بعد با تعدادشیطان برابرتر بجنگیم. ما خیلیدستها تو موضع ضعف بودیم.»
محقق جویندهجیغ جان سرشیطان تکان داد:
«همین کار رو میکنم.»
من همویر با محقق جویندهسینهام جان خداحافظی کردم:
«چومیونگ، از اونجایی که برادر کوچیکترت اول به من حملهقطع کرد، بیا اینو یه مسئله کاری در نظر بگیریم وسمج بیحساب بشیم. قرار نبود که وایسم تا منو بکشن، مگه نه؟»
محقق جوینده جان سرشیطان تکان داد، بعد چرخیددستها و با شاگردهای بازماندهاش رفت.
لحظهای که پشت کردند،حرکت شیطان شبح ولو شدقطع روی زمین و چهارزانو نشست.
شیطان شهوت تویسرعت چشمهایم نگاه کردنشانه و زیر لب گفت:
«لعنتی... داشتم میمردم.کشیدند اونا فقط شاگردای محققکرد بودن، چرا انقدر قوین؟»
حرف خاصی برای گفتنشیطان نداشتم، برای همین زدمدستها روی شانه شیطان شهوت:
«خسته نباشی.»
دور و بر را که نگاه کردم، اجساددقت کسانی را دیدم که تا حد مرگ کتکشانبرایم زده بودیم و همه جا پخش و پلا بودند.