چپتر 153: سعی کردم به چیزی فکر کنم که یادم نمیآمد
0ارباب کاخ شب خونین آنقدردشمنم بلند خندید که مجبور شدمکردی قیافه جدی به خودم بگیرم.
«ارباب کاخ، نباید سرقیمتی جون یه نفر انقدرلحظه از ته دل بخندی.»
«عذر میخوام.»
ولی ارباب کاخ شبربطی خونین زنی بود که خوبذره بلد بود چطور تیکه بندازه.
«منم دیدم کهکنار داشتی ران پات روچپچپ نیشگون میگرفتی تا نخندی.»
سرم را تکان دادم.
«بیحساب شدیم. راستی، من یه نامه مینویسمتحمل و یه نقشه میکشم. لطفاً بیدرنگ یهدونستن طبیب از "خانه پزشکی مویونگ" بیارید اینجا.»
«خیلی وقته کهندیده ارشد هو رنگفقط طبیب رو ندیده.»
«به من ربطی نداره، فقط بیارینش. ارشد هو هنوز یه ذره جون تو بدنش مونده. چه بخوایم یه قرار باآخر "پزشک الهی" محلهمون جور کنیم تا یه سال دیگه زنده بمونه، چه ده سال، تشخیص و درمان با طبیبه. ماانگار فقط داریم هر کاری از دستمون برمیاد انجام میدیم. و ارباب کاخ، یه چیزی هست که مدتیه دارم بهش فکر میکنم.»
«بگو.»
«اگه خدای نکرده بدترین حالتتحقیرِ ممکن پیش اومد، غرورت روکسی بذار کنار و تسلیم شو.»
«تسلیم دشمنم بشم؟»
چپچپ بهبذار ارباب کاخ شبدشمنم خونین نگاه کردم.
«فکر کردی صندلی ریاست جای راحتیه؟بمون به هر قیمتی شده زنده بمون.شدن تا خودِ خودِ خودِ لحظه آخر.»
«من میتونم تحقیرِ تسلیم شدنتحقیرِ رو تحمل کنم، ولی اونکسی کسی نیست که قبولش کنه.»
«دونستن اینکه چطور درست ونداره حسابی تسلیم بشی هم بخشی ازمونده قابلیتهای یه رهبره. بهش فکر کن.»
ارباب کاخ شبکنار خونین جوری کهبشم انگار کنجکاو شده پرسید:
«تو هم وقتیراحتیه لحظه آخرت برسهبمون تسلیم "رهبر فرقه" میشی؟»
دو تالحظه انگشتم رامیتونم بالا گرفتم.
و موقعرنگ حرف زدنربطی یکییکی خمشون کردم.
«اگه زیردستام دور و برمدشمنم باشن، تسلیم میشم. ولی اگهکردی تنها باشم، تا لحظه مرگم میجنگم.»
ارباب کاخجای شب خونینقیمتی سر تکان داد.
«اینجوری فکر کردنآخر بهش، یه کمشدن خیالم رو راحت میکنه.»
به عنوان رهبرانندیده سازمانهامون، چیزهای زیادی برایبیارینش در نظر گرفتن داشتیم.
«نیروهای اونبذار چی، غیر ازدشمنم خودِ رهبر فرقه؟»
ارباب کاخجای شب خونینقیمتی جواب داد:
«اول از همه، "دست راست" هست که شهرتش با "شیطان شمشیر" برابری میکنه. در مورد رهبران بقیه لشکرها، خبر ندارم. اون حتماً قبلیها روکنجکاو کشته و جدیدها رو منصوب کرده. بعدش هم نامزدهای مقام "معاون رهبر فرقه" هستن. همهشون همسن و سالِ یونگ-آ یا بزرگترن. یعنی تقریباً همسنمیجنگم خودت هستن. اونا جانشینهایی هستن که خانوادههای مادریشون زمانی گروگان داده بودن. بچههای پدری که داره انسانیتش رو از دست میده... تاریخ تکرار میشه.»
«رهبر فرقهرنگ با بچههاشربطی چطور رفتار میکنه؟»
«احتمالاً کنجکاوه بدونه کدومشون قویتره. هنرهای رزمیای که خودش استاد شده رو بهشون یاد میده، اونا ازبمون خانوادههای مادریشون هم یاد میگیرن، و از اساتید فرقه هم آموزش میبینن. شخصیتهاشون متفاوته و ترکیب هنرهای رزمیشونبشی هم فرق داره. همیشه حس میکردم که استادان بزرگ "جناح شیطانی" دعوای بین بچههاشون رو خیلی سرگرمکننده میبینن.»
«آدم سالمجای باید همه بچههاششده براش عزیز باشن.»
ارباب کاخلحظه شب خونینمیتونم زد زیر خنده.
«توقع همچین چیزی رو نداشته باش. اونبیارینش از اون تیپ آدماییه که یه قاتل"پزشک ماهر رو به یه بچه بیعرضه ترجیح میده.»
بعد از اینکه جلسه استراتژیِ درهموبرهممون رو تقریباً تمومکردم کردیم، ابزار نوشتن خواستم، یه نامه نوشتم و یهخودِ نقشه کشیدم و دادمشون دست ارباب کاخ شب خونین.
«سریع بیارش. لازم نیست به ارشدبمون هو چیزی بگی. فقط بیارش اینجا وتحمل هر طور شده با هم روبروشون کن.»
ارباب کاخ شبآخر خونین با لحنی آرامتحمل با من صحبت کرد.
«رهبر فرقه.»
«بگو.»
«ممنونم که از خیلی جهات هوامون رو داری. وقتی اولین بار دیدمت،شدن تو کسی بودی که دلم میخواست تا حد مرگ کتکش بزنم. فکرشبشی رو نمیکردم نظرم راجع به یه آدم بتونه انقدر شدید تغییر کنه.»
من مردی هستم که توی تعریف کردنتحمل از خودم استادم، ولی به شنیدن تعریف ازاینکه بقیه عادت ندارم، برای همین فقط ازش گذشتم.
در عوض، شمشیرندیده چوبی را نشانشفقط دادم و پرسیدم:
«چطوری باید باکنار این شمشیر کاربشم کنم؟ خیلی سبکه.»
«یه لحظه صبر کن.»
ارباب کاخلحظه شب خونینمیتونم بشکن زد.
یک رزمیکاررنگ از داخلربطی ظاهر شد.
ارباب کاخ شب خونینتسلیم نامه و نقشه رانگاه به مرد داد و گفت:
«طبیب رو تا اینجا اسکورت کن. از کالسکهای استفاده کن که سریعترینشدن اسبهای کاخ اونو میکشن، با تمام سرعت برید. بهش بگو که رهبربشی "فرقه هائو" احضارش کرده. با احترام باهاش رفتار کن. اون آشنای رهبر فرقهست.»
«اطاعت میشه.»
ارباب کاخ به زیردستشربطی نگاه کرد و یکهنوز چیز دیگر هم اضافه کرد.
«بذار هربذار کاری از دستموندشمنم برمیاد انجام بدیم.»
«بله، ارباب کاخ.»
تازه آن موقع بود کهتحقیرِ ارباب کاخ شب خونین دستشکسی را به سمت من دراز کرد.
«شمشیر رو بده به من.»
ارباب کاخ شب خونین شمشیر چوبیبشم را گرفت و به مرکز تالارریاست بزرگ رفت و رو به من گفت:
«این شمشیرِ قاتله. اساس "شمشیر قاتل" توی یه ضربه خلاصه میشه. واسه همینه که تا حدکسی ممکن سبک ساخته شده. از اونجایی که تو هم هنرهای رزمی تمرین میکنی، باید بدونی کهوقتی شمشیر قاتل یه هنر شمشیرزنی به شدت سخته. یه هنر رزمیه که انتها نداره. بهت نشون میدم.»
ارباب کاخ شب خونین، در حالی که شمشیرکنم چوبی را در دست چپش گرفته بود، به یکحسابی نقطه خاص روی دیوار روبروی تالار بزرگ خیره شد.
در یک لحظه،ندیده بدنش در یکفقط خط مستقیم حرکت کرد.
در میانه راه، شمشیر را کشید وچپچپ نوک آن را دقیقاً روی نقطهای کهراحتیه به آن خیره شده بود قرار داد.
«این مرحله اوله.»
ارباب کاخ شب خونین بهتحقیرِ آرامی به جای اولش برگشتکسی و دوباره به دیوار خیره شد.
این بار، جوری حرکت کردنداره که انگار موانع بیشماری سربدنش راهش تا دیوار وجود دارد.
حرکاتش سبک، اما روان بود.
با این حال، مثل کسی که شمشیر چوبیلحظه حمل میکند، در حین اجرای "مهارت سبکی" دائماًکسی حالتِ آمادهباش برای کشیدن شمشیر را حفظ کرد.
بعد از اینکه جوری حرکت کرد که انگار داره ازکسی وسط میدان نبرد لایی میکشه، ارباب کاخ شب خونین درست وقتیرهبره به دیوار رسید شمشیرش را کشید و به جلو فرو کرد.
به چشم من، اینربطی هم مثل یک حرکتهنوز واحد به نظر میرسید.
ارباب کاخبذار شب خونینتسلیم از من پرسید:
«این مرحله دومراحتیه بود. در مقایسهبمون با اولی چطور بود؟»
«همون بود.»
«درسته. در نهایت، همونه. پسنداره نیازی به توضیح بیشتر نیست. بقیهشمونده فقط کاربرده. این یعنی شمشیر قاتل.»
«واقعاً هنر رزمیِ سختیه.»
ارباب کاخجای شب خونینقیمتی سر تکان داد.
«هنر رزمیای که توش آدم انواع و اقسام تمرینها رو تحمل میکنه تا یه ضربه شمشیرِدرست بینهایت ساده رو با سرعتی بینهایت زیاد اجرا کنه. به عبارت دیگه، مطالعه رزمیِ یه قاتل سادهبالا شروع میشه، پیچیده تمرین میشه، و بعد دوباره ساده میشه. این هنر رزمیِ ارشد هو هم هست.»
نتوانستم جلویرنگ خودم را بگیرمنداره و تشویقش کردم.
«واقعاً هنر رزمی باشکوهیه.»
خودِ پروسهجای تمرینش بایدقیمتی عذاب خالص باشد.
هنری بود که تا وقتیتحقیرِ کسی به سطح قابل توجهی ازنیست تمرین نرسیده باشد، هیچ قدرتی ندارد.
به معنای واقعی کلمه، هنر رزمیفقط "تک ضربه" بود که فقط نیت کشتنقرار با یک ضربه در آن وجود داشت.
البته، همزمان که آدم برایدشمنم زدن اون تک ضربه تمرینکردی میکنه، کمکم قویتر هم میشه.
شمشیر چوبی را که اربابشده کاخ شب خونین سمتم گرفتهمیتونم بود گرفتم و جواب دادم:
«دنیا جای بزرگیه.»
ارباب کاخرنگ شب خونینربطی سر تکان داد.
«موانع زیادی وجود داره. آدم ممکنه به یه استاد "هنرهای صوتی" نزدیک بشه و پرده گوشش پاره بشه.خودِ بعضیا حضورشون رو مخفی میکنن. هنرهای شیطانیای هستن که توهم ایجاد میکنن. ولی یه قاتل باید در نهایتبخشی شمشیرش رو تو گردن کسی که مخفی شده فرو کنه، حتی با پرده گوشِ پاره و با درهمشکستن توهمات.»
ارباب کاخجای شب خونینقیمتی چیز ترسناکی گفت:
«ناامیدانهترین حمله قاتلی که تا حالا دیدم، مربوط به قاتلیکسی بود که حریفش رو با شمشیری که جلو برده بودقابلیتهای کشت، حتی در حالی که بدن خودش داشت متلاشی میشد.»
سرم رارنگ به نشانهربطی منفی تکان دادم.
«من نمیتونستم تا اون حد پیش برم. من از اولشکردی هم قاتل نیستم. ولی یادم میمونه. به هر حال، چونآخر توجه رهبر فرقه رو هم جلب کردم، ممکنه قاتلهاش بیان سراغم.»
ناگهان، در میانراحتیه سیل افکارم، آتشیبمون درون وجودم شعلهور شد.
احتمال آمدن قاتلها به اینتحقیرِ معنا بود که دوباره شبهایکسی بیخوابی در پیش خواهم داشت.
«مرتیکه حرومزاده...»
ارباب قصربذار شب خونینتسلیم از من پرسید:
«چرا اینجای قیافه راقیمتی به خود گرفتهای؟»
«چون عصبانیام.»
«ناگهان؟»
«دارم قاطی میکنم، پس یه غذایی بدهچپچپ کوفت کنم. الان که فکرش رو میکنم، حتیقیمتی یه لیوان آب هم از گلوم پایین نرفته.»
«دستور میدهم آماده کنند.»
همینطور که اربابآخر قصر داشت بهشدن داخل میرفت، صدایش زدم.
«ارباب قصر، یه لحظه صبرنداره کن. نمیخوام تنها غذا بخورم،بدنش بیا با هم شام بخوریم.»
«بسیار خب.»
برای لحظهای در تالار بزرگ تنهابمون ماندم و به ورودیای که رهبرشدن فرقه آنجا ایستاده بود، چشمغره رفتم.
میتوانستم تصویر محویآخر از لبخندش راشدن در تاریکی ببینم.
«به خاطر توئه کهربطی نمیتونم با خیال راحت بخوابم.ذره حالا ببینیم کی برنده میشه.»
فعلاً هیچ راهیکنار برای شکست دادن رهبرچپچپ فرقه به ذهنم نمیرسید.
اما این مشکلی نبودقیمتی که بشود تنها بالحظه هنرهای رزمی حلش کرد.
خبر کردن مویونگ بک، کمک به قصر شب خونین،اون نجات دادن ارشد هو، غر زدن به سر آنبشی یارو در مستراح، آشنا کردن شیطان شمشیر با مویونگ بک...
همه اینرنگ کارها برای کشتننداره رهبر فرقه بود.
رهبر فرقهبذار با تمرین هنرهایدشمنم رزمی قویتر میشود.
من دارم سرراحتیه این رقابت جانمبمون را قمار میکنم.
ناگهان، حرفهایلحظه گی سونگ-جامیتونم به یادم آمد.
«یک قهرمانرنگ جوانمرد از هرنداره استادی قویتر است.»
واقعاً ممکنبذار است حقیقتتسلیم داشته باشد؟
حرفهایی که درراحتیه گذشته خوانده بودم، امروزخودِ دارند دوباره تفسیر میشوند.
لابد به خاطر همینمیتونم است که مردم کتابهاکنم را چند بار میخوانند.
در حقیقت، رهبر فرقه حریفینداره نیست که بتوانم در حالبدنش حاضر با هنرهای رزمی شکستش دهم.
از نظر هنرهای رزمیِ خالی، نه تنهاچپچپ منِ فعلی، بلکه ارباب قصر، شیطان شمشیر وقیمتی حتی ایم سو-بک هم از رهبر فرقه ضعیفتریم.
در این صورت، بایدقیمتی در زمینهای غیر ازلحظه هنرهای رزمی شکستش دهم.
رهبر فرقه دارد یک زندگی ناعادلانه و پلیدکنم را پیش میبرد، پس برای شکست دادنش چارهای ندارمحسابی جز اینکه با زندگی یک قهرمان جوانمرد جلویش بایستم.
«مسخرهست.»
وضعیتی بودبذار که ناخودآگاه باعثدشمنم میشد آه بکشم.
چون در وهله اول،قیمتی من فرسنگها با قهرمانلحظه جوانمرد بودن فاصله داشتم.
قهرمان جوانمرد، لی زاها؟
حتی مرغرنگ پخته همربطی خندهاش میگیرد...
حتی در حالی که خودم را مسخره میکردم،نگاه همچنان به این فکر میکردم که چطور قصر شببمون خونین میتواند از نابودی توسط رهبر فرقه جلوگیری کند.
آیا راهی وجود داشت؟
فکر کردم و سعیمیتونم کردم روشی را پیداکنم کنم که به یاد نمیآوردم.
وقتی با اهالی قصر شب خونین نشسته بودیمنگاه و غذا میخوردیم، بالاخره جوابی برای آن مشکلیشده که سخت به آن فکر میکردم پیدا کردم.
وسط خوردن،جای چیزهایی نامفهوم زیرشده لب زمزمه کردم.
«... من یه کم کُندذهنم،تحقیرِ واسه همین تازه یه چیزیکسی به فکرم رسید. گوش کنید.»
دهانم آنقدر پر غذا بود کهفقط دانههای برنج به بیرون پرتاب میشدبخوایم و مخلفات از گوشه لبم میریخت.
ارباب قصربذار آهی کشیدتسلیم و گفت:
«رهبر فرقه، لطفاً قبلقیمتی از حرف زدن لقمهتانلحظه را آرام قورت دهید.»
«باشه.»
مسئله سادهای بود، ولیربطی برای ارباب قصر، واقعاًهنوز کار سختی محسوب میشد.
و تصمیمگیریاش با منتسلیم نبود، بلکه ارباب قصرنگاه باید نظر نهایی را میداد.
قبل از اینکه با ارباب قصربمون حرف بزنم، نگاهی به مدیران اجراییشدن قصر شب خونین و دوشیزه گیو-یونگ انداختم.
«بیاید درهای قصر رومیتونم کاملاً باز کنیم. وقتش رسیدهاون که با موریم قاطی بشیم.»
«ما جناحی هستیم کهربطی از فرقه جدا شده. چهذره کسی از ما استقبال میکند؟»
از آنجایی که نمیتوانستم سردشمنم میز شام عصبانی شوم، باکردی آرامش جواب ارباب قصر را دادم.
«از مردن که بهتره. تمام دروازهها رو چهارطاق باز کنید. همه آرایشهای نظامی رو غیرفعالاون کنید. ساخت آرایشهای جدید رو هم متوقف کنید. از اونجایی که همین الانش هم کلیکنجکاو خائن این تو هست، بذارید مردم آزادانه بیان و برن. بقیه رو هم دعوت کنید.»
«مثلاً چه کسانی؟»
«اول از همه، فرقه هائوی خودمون رو دعوت کنید. خاندانبدنش مونگِ باد و ابر رو هم دعوت کنید، ارشد شیطاندیگه شمشیر رو دعوت کنید و به اتحاد موریم هم اطلاع بدید.»
ارباب قصر با حالتی کهدشمنم انگار داشت مسخره میکرد، نظرمکردی را بدون هیچ جدیتی شنید.
«با چه بهانهای؟»
پیش خودم حساب کردم که قصرشدن شب خونین نهایتاً سه سال دیگرقبولش دوام میآورد و بعد جواب دادم.
«اعلام جنگ علیه جناح غیرمتعارف خوبه. اعلام اینکه میخواید راهی متفاوت از فرقه رو برید. یه درخواست کمک صادقانهسال از بزرگان موریم. اعلام اینکه میخواید اسم قصر شب خونین رو کنار بذارید. در نهایت، بیان واقعیت ماجراست؛ اینکهمیکنم توسط رهبر فرقه شیطانی تهدید میشید و اینکه کل قصر شب خونین ممکنه ظرف یکی دو سال نابود بشه.»
همه چوبهای غذاخوریشان را گذاشتند زمینبشم و طوری نگاهم کردند که انگارریاست غذا توی گلویشان گیر کرده بود.
«...»
برای خودم یک جاممیتونم شراب ریختم و به ارباباون قصر و مدیرانش نگاه کردم.
«... واسه زنده موندن، باید دستتون رو دراز کنید. باید التماس کنید که نجاتتون بدن. یه آدم زبونباز و باهوش بفرستید پیش اتحاد موریم تا آویزونِ ردای رهبر اتحاد، ایمانجام سو-بک بشه. اگه بیرونش کردن، دوباره بفرستیدش تا آویزونش بشه. هر کاری لازمه بکنید، چه فرستادن دعوتنامه قهرمانی واسه اون خاندانهای اشرافیِ ازخودراضی، چه نوشتن یه نامه پُر از التماس.جای سعی کنید با فرقه گدایان که پر از گداست رابطه برقرار کنید. و اگه رهبر اتحاد ایم دوباره برای سرکوب دزدان کوهستان و رودخانه کمک خواست، باید با کله قبول کنید.»
نیشخندی زدم.
«دفعه قبل که رفتم، برخلاف انتظارم خیلی حال داد. کلی غنیمت هم گیرمون اومد. به هر حال، باقبولش اینکه قصر شب خونین مال جناح شیطانیه، باید دستتون رو به سمت اون جناح راستینِ لعنتی دراز کنیدفرقه" و ازشون بخواید نجاتتون بدن. باید هر کاری از دستتون برمیاد بکنید. واقعاً باید هر دری رو بزنید.»
کل قصر شب خونینمیتونم چنان در سکوت فرو رفتاون که زبان همه بند آمد.
ولی من مردیندیده هستم که حرففقط زیاد برای گفتن دارم.
«چه فایدهای داره مثل قورباغه ته چاه زندگی کنید و تهش با یهجای سنگ که رهبر فرقه میندازه بمیرید؟ رهبر فرقه بهتون گفت دستوپایی بزنید، واون راست میگفت. پس اگه قراره دستوپا بزنید، باید یه تقلا کردنِ حسابی نشون بدید.»
به جمعیتجای چشمغره رفتمقیمتی و گفتم:
«من به ارشد هو قول دادم، پس حتی اگه کلکسی جناح راستین بهتون پشت کنن، فرقه هائو به قصر شب خونینرهبره کمک میکنه. بنابراین، جون منم الان وسطه. دلم نمیخواد الکی بمیرم.»
همینطور که شرابمندیده را مینوشیدم، زیرفقط لب غر زدم:
«هنوز کلی حرومزادهکنار موندن که باید تاچپچپ حد مرگ کتکشون بزنم.»
به اربابجای قصر شبقیمتی خونین نگاه کردم.
«ارشد او سو-ریونگ، وقتشه غرورت رو بذاری کنار. با لجبازی مردن کاریهقبولش که اکثر رزمیکارها بلدن. پس بیاید درست فکر کنیم و تصمیم بگیریدکنجکاو که میخواید همینجا با زیردستاتون بسوزید و بمیرید، یا واقعاً دنبال انتقامید.»
به دوشیزه گیو-یونگ نگاه کردم.
«بانوی جوان قصر.»
«بله.»
«رهبر فرقه شیطانی پرسید چرا قصر رو اینقدر باشکوه ساختید. گفت وقتی آتیش بگیره منظره قشنگی میشه. توبشی فقط وقتی بانوی جوان قصری که قصری وجود داشته باشه. اگه اینجا بسوزه و همه زیردستات بمیرن، توحرف هم هیچی نیستی. فقط میشی یه دختر جوون که قبل از اینکه حتی بیست سالش بشه، زنده زنده میسوزه.»
گیو-یونگ با قیافهای وحشتزدهربطی نگاهم کرد و منهنوز هم به او چشمغره رفتم.
«احتمالاً توبذار زندگی قبلی همیندشمنم بلا سرت اومده.»
ارباب قصر شبراحتیه خونین با دست رویخودِ میز کوبید و گفت:
«نترسونش.»
«این حقیقته.»
ارباب قصر شب خونین، او سو-ریونگ، دستچپچپ به سینه شد و بعد رو بهراحتیه کسانی که سر شام بودند صحبت کرد.
«... درهای کل قصر شب خونین راخودِ باز میکنم. اسمش را هم عوض میکنیم.کنم یک پیک هم برای رهبر اتحاد ایم میفرستم.»
آهی کشیدملحظه و شرابممیتونم را سر کشیدم.
غذایی که سرندیده دلم مانده بود،فقط بالاخره پایین رفت.
«آروغ...!»
با قیافهای آرامراحتیه دستم را بالابمون آوردم و گفتم:
«شرمنده.»