چپتر 333: روزگار چه کسی را سیاه کنم؟
0محقق سفیدپوش سرش را بالامیرسید گرفت و به آسمانی کهاست باران از آن فرو میریخت، نگریست.
تمام بدنشروی خیسِ آببامها شده بود.
اجازه داد بارانِ سنگین و غیرعادیدیده به صورتش سیلی بزند، در حالی کهقدم شکل ابرها و آسمان را بررسی میکرد.
این بارانی نبودسلاخی که به اینعملاً سادگیها بند بیاید.
نگاهش راتماشای دوباره به منظرهمیرسید جهنمی پایین دوخت...
رهبر فرقه هائو دربامها حال اجرای رقص جنون بود،تماشا و شمشیری در دست داشت.
آیا اینغیرممکن انحراف چی بودشمشیر یا دیوانگی محض؟
با تماشای او در این وضعیت،عملاً به نظر میرسید در حال تقلاتحلیل برای غلبه بر «حالت جنون» است.
همچنین شبیه تلاشیوضعیت مذبوحانه برای شاد زیستنبرای به هر قیمتی بود.
دلیلش هرچه که بود،بامها با خود فکر کرد کهتماشا این یک دیوانهی معمولی نیست.
«دیوانهی شماره یک تمام دوران.»
او همچنینچگونه یک سوژهشدهاند تحقیقاتی زنده بود.
قدرت هنرهای رزمیاشوضعیت بسته به وضعیتتقلا روانیاش تغییر میکرد.
حتی با دیدن آن صحنه بامیزد دو چشم خود، نمیتوانست درک کنداگه که چهار پادشاه آسمانی چگونه سلاخی شدهاند.
در نهایت، او عملاً در حین چرخاندننمیشد شمشیرش در مه بنفش غرق شده بود،میزد که تحلیل هنر رزمیاش را غیرممکن میکرد.
به این دلیلسلاخی که حتی مسیرعملاً شمشیر هم دیده نمیشد.
«هنر الهی مه بنفش...»
محقق سفیدپوش به آرامی روی سقفها ومبارزه بامها قدم میزد و رقص و مبارزهراستش رهبر فرقه هائو با اشباح را تماشا میکرد.
«حیف میشه اگه بمیره...»
محقق سفیدپوش دست راستش را به طرفین بازچرخاندن کرد، با دست چپ ردای بلندش را گرفتمسیر و رقص باوقاری را زیر باران آغاز کرد.
رقصی مهارشده بود؛ یک قدممیرسید به جلو، چرخش، و لگداست زدن به آبهای جمعشده باران.
اگر رقص رهبر فرقه هائو، رقصی آشوبگرانه،مبارزه عوامانه و آمیخته با جنون بود، حرکاتراستش محقق سفیدپوش رقصِ آداب و اصول محسوب میشد.
در یک کلام،دلیل رقصی بود که براینمیشد آن تعلیم دیده بود.
از آنجا که موسیقیای در کار نبود،حین او نتها را از صدای باران، فریادها، برخورددلیل سلاحها، نعرهها و صدای چلپچلوپ آب استخراج میکرد.
همین برایتماشای خلق موسیقینظر رقصش کافی بود.
رهبر فرقه هائو طوریبامها میرقصید که انگار دراشباح جهنم طغیان کرده است.
محقق سفیدپوش بادلیل فراغت بال روی پشتبامنمیشد قدم میزد و میرقصید.
هنوز قصدی برایسلاخی کمک به رهبر فرقهحین نداشت، پس فقط میرقصید.
با خود فکروضعیت کرد اگر حوصلهاش سربرای رفت، کمک خواهد کرد.
محقق سفیدپوش بادبزن تاشوی سفیدی را بیرون آورد، بدنشتماشا را چرخاند و رقص بادبزن را اجرا کرد، وبلندش با هر حرکت قطرات باران جمعشده را کنار میزد.
همانطور که میرقصید،دلیل جیغ طولانیای شنیددیده و سری تکان داد.
«...وداع. سلامچگونه مرا بهشدهاند اربابت برسان.»
در میانهی اینوضعیت هیاهو، آسمان درخشیدتقلا و صاعقهای زد.
او از نردهای بالا رفت و بامبارزه حالتی مخاطرهآمیز روی آن راه رفت، سپسراستش ایستاد تا منظره جهنمی را تماشا کند.
او شیطان شمشیر را دید که همچون ژنرالی درنده میجنگید،روی سپس نگاهش برای لحظهای توسط مونگ رانگ دزدیده شد کهاگه هر جا میرفت، چی سردِ سفید و خالصی پخش میکرد.
سپس، به استاد یوک-هاپ نگاه کرد که وضعیتش لرزان به نظر میرسیدتحلیل و با خود فکر کرد که آیا به زودی میمیرد؟ اما دفاعش بهطورقدم استثنایی مستحکم بود و به او اجازه میداد هر طور شده دوام بیاورد.
هر وقت واقعاً در خطر میافتاد،تقلا مونگ رانگ یا شیطان شمشیر بهشبیه طرز عجیبی برای حمایت ظاهر میشدند.
به نظرروی میرسید هوایبامها همدیگر را دارند.
رهبر فرقه هائو که کمی آنطرفتر با اشباحالهی میجنگید، آرامآرام به سه نفر دیگر ملحق شد، اماتماشا حتی با تماشای او هم پیشبینی حملاتش غیرممکن بود.
یک لحظه داشت با حریفینهایت در مقابلش میجنگید؛ لحظه بعد میپریدغرق تا به استاد یوک-هاپ کمک کند.
گاهی اوقات در حین چرخاندن شمشیرش از کنار شیطان شمشیر ردهمچنین میشد، و اگر دشمنی را میدید که در نیروی کف دست مونگدیوانهی رانگ گرفتار شده، مثل یک قاتل نزدیک میشد و نفسش را میبرید.
در هرروی صورت، اوبامها کارآمد میجنگید.
در ابتدا، آن سه نفر توسط اشباح به عقبآرامی رانده میشدند، اما وقتی رهبر فرقه هائو ملحق شد،حیف ورق برگشت و فرصتی برای نفس کشیدن پیدا کردند.
با این حال، به نظر نمیرسیدعملاً این تابلوی جهنمی به این زودیها تمامهنر شود، درست مثل بارانی که بیامان میبارید.
دلیلش این بودوضعیت که تمام اینتقلا اشباح، اساتید نادری بودند.
علاوه بر این، چشمان محقق سفیدپوش اشباحی را اینجاتماشا و آنجا میدید که نیروی خود را ذخیره میکردند،بلندش سرسری میجنگیدند یا عقبنشینی کرده بودند تا مشاهده کنند.
آنها منتظر مرگ اشباحمسیر همرزم خود بودند، منتظر اینکهآرامی گروه رهبر فرقه خسته شوند.
گهگاهی اگر کسی راشدهاند در حال عقبنشینی میدیدند، درشمشیرش کشتن رفیق خود تردید نمیکردند.
محقق سفیدپوش به صحنه اینمیرسید جهنم خیره شد، انگار که درهمچنین حال خواندن صفحه بازی «گو» است.
تنها روانشناسیای که میتوانست ازقدم آن آرایش جنگی بخواند، کشتار،حیف نیت قتل، بیرحمی و سنگدلی بود.
فقط گروه رهبر فرقهمسیر به نظر میرسید با هوایآرامی همدیگر را داشتن، دوام آوردهاند.
«به طرزچگونه عجیبی خوبشدهاند دوام آوردن.»
ناگهان، رهبر فرقه هائونظر خندهای طولانی و آمیختهغلبه با جنون سر داد.
سپس مونگ رانگ همراهی کردقدم و خندید، و استاد یوک-هاپ هممیشه به دلیلی نامعلوم به خنده پیوست.
او به شیطان شمشیرمسیر نگاه کرد؛ حتی آنالهی مردِ سنگی هم لبخند میزد.
این دیگرچگونه چه جورشدهاند طرز تفکری بود؟
خندهای بود که درکش دشوار مینمود، بنابراینبرای محقق سفیدپوش در حالی که زیر بارانمذبوحانه خیس میشد، لحظهای به فکر فرو رفت.
«چرا میخندن؟ دارن لذت میبرن؟»
اوضاع اصلاً لذتبخش به نظر نمیرسید،دیده با این حال آنها میخندیدند، کهبامها باعث شد کمی احساس کلافگی کند.
سپس به نتیجه رسید.
«باید بعداًتماشای ازشون بپرسمنظر چرا خندیدن.»
برای اینکه بپرسد، اولبامها باید زندهشان میگذاشت، پساشباح چارهای جز کمک نداشت.
محقق سفیدپوش بادبزنش رامسیر بست و انتهای دستهالهی را با انگشت فشار داد.
با صدایی تیز،سلاخی سوزنی فولادی ازعملاً نوک بادبزن بیرون جهید.
در حالی که آن را نگهتقلا داشته بود، روی پشتبام حرکت کردشبیه و سپس بین ساختمانها پایین پرید.
وارد طبقه دوم مسافرخانه بینامی شدمیزد و از میان اجسادی که همهجااگه پراکنده بودند، راهش را باز کرد.
ظرفِ چوبهای غذاخوری (چاپستیک)مسیر را از روی میزیالهی برداشت و کنار پنجره ایستاد.
نبردی کهچگونه از بالا بهنهایت آن نگاه میکرد...
...حالا درستتماشای در سطحنظر چشمش جریان داشت.
«...»
اشباح و گروه رهبر فرقه حالادیده در فضای نسبتاً بازی جمع شدهبامها بودند و با هم درگیر بودند.
حالا، گروه رهبر فرقهشدهاند طوری میجنگیدند که انگار خودشانشمشیرش هم تبدیل به شبح شدهاند.
علاوه بر این،وضعیت مه غلیظی بود کهبرای دید را محدود میکرد.
«اینها ارواح خبیث معمولی نیستن.»
محقق سفیدپوش به شبحی نگاهشمشیر کرد که استاد یوک-هاپ راروی در نزدیکی گیر انداخته بود.
بادبزن تاشو را روی کفنهایت دستش گذاشت، یک چوب غذاخوریبنفش برداشت و روی بادبزن قرار داد.
«...»
او میتوانست حرکات، عادات و ویژگیهایمیزد رقص پای آن شبح را در حالیبمیره که به استاد یوک-هاپ فشار میآورد، ببیند.
لحظهای که پیشبینی کرد پایششمشیر را کجا میگذارد، با «هنر تلنگرسقفها انگشت» به انتهای چوب ضربه زد.
تانگ!
درست لحظهای که شبح پای چپش رابرای روی زمین گذاشت تا به استاد یوک-هاپ حملهشاد کند، چوب پرتابشده مچ پایش را سوراخ کرد.
در همان لحظه،سقفها استاد یوک-هاپ سرمیزد شبح را قطع کرد.
فوش!
محقق سفیدپوش چوب دیگری روی بادبزنش گذاشتحین و فکر کرد که نفر بعدی کهغیرممکن روزگارش را سیاه میکند، چه کسی باشد.
درست همان موقع، شبحی به سمتتقلا او نگاه کرد، پس بدون لحظهایشبیه تردید، چوب را با تلنگر شلیک کرد.
ووووش!
شبح سرش را چرخاند و دستش رانمیشد تاب داد، اما چوب پرتابشده کف دستشمیزد را سوراخ کرد و در پیشانیاش فرو رفت.
تاپ!
محقق سفیدپوشتماشای زیر لبنظر زمزمه کرد:
«عجب استاد بزرگی.»
اما آن استاد بزرگ توسط شمشیر رهبر فرقهالهی هائو که از آنجا رد میشد، دو نیماشباح شد و سرش خیلی زود بر زمین افتاد.
او فقط دو بار به آنها شبیخون زدهچرخاندن بود، اما برخی از اشباح از همین حالامسیر داشتند اطراف را نگاه میکردند و دنبال او میگشتند.
چارهای نداشتتماشای جز اینکه جایشمیرسید را تغییر دهد.
کمی به پهلو حرکتبامها کرد و به بیرون،اشباح به دل باران خیره شد.
ناگهان، صدای رهبردلیل فرقه هائو ازدیده جایی به گوش رسید.
«...یکی دارهچگونه خفتگیری میکنه.شدهاند حواستون باشه.»
مونگ رانگ پرسید:
«شبح؟»
رهبر فرقه هائو درمسیر حالی که شمشیرش راالهی تاب میداد، جواب داد:
«نه، محقق سفیدپوشه. داره ترتیب اشباح رو میده. از پنجره اون مسافرخونه اونوری. ولینعمت چهاردلیل شرور بزرگ، امپراتور رزمی سفیدپوشِ جناح راستین، رفیق شفیق فرقه هائو، دشمن خونی فرقه شیطانی، همرزمِمیشه خدای شمشیر. استراتژیستِ محققها... آخ که اصلاً نمیتونه زیر یه آسمون با فرقه شیطانی نفس بکشه.»
مونگ رانگ جواب داد:
«یعنی امپراتور رزمیسقفها داره کمکمون میکنه؟میزد خیالم راحت شد.»
محقق سفیدپوشغیرممکن که داشت تماشاشمشیر میکرد، آهی کشید.
«این... این...»
ناگهان چیزی به سمتش پروازمیرسید کرد و پنجره را درهماست شکست و محقق سفیدپوش عقب کشید.
قصد داشت فقط تماشا کند و با پرتاباشباح چند سلاح مخفی تفریح کند، اما سروکله یک شبحردای پیدا شده بود که با دندانهای ریخته، شمشیر میزد.
محقق سفیدپوش با بادبزنش جلوی شمشیر رانمیشد گرفت، سپس با قسمتی که سوزن فولادی ازمبارزه آن بیرون زده بود، صورت شبح را شکافت.
لحظهای که خط سرخی روینهایت صورتش کشیده شد، شبح دهانش راغرق باز کرد و چیزی بیرون پاشید.
محقق سفیدپوش بهطور غریزی بادبزنش را باز کرد تا جلویاست آن را بگیرد، نفسش را حبس کرد و سپس سهخود انگشتش را به سمت شبحِ در حال یورش دراز کرد.
با صدایی خفه، بالاتنه شبح متلاشی شد، امااشباح چون مه سمی در حال پخش شدن بود، ازردای مسافرخانه خارج شد و دوباره به سمت پشتبام پرید.
پایش را به دیوار کوبید تا دوبارهنمیشد بالا بپرد که دیوار بالای سرش شکافتمیزد و دستی سیاه به بیرون پرتاب شد.
محقق سفیدپوش لگدی به دیوار زدعملاً تا به سمت مخالف برود وتحلیل نیروی کف دستش را آزاد کرد.
دیوار فرو ریخت و یک موجود خبیثِ ژولیدهغلبه بیرون پرید و مثل حیوان وحشی در حالیزیستن که دستانش را تاب میداد، به سمتش هجوم آورد.
محقق سفیدپوش دستش رابامها به دیوار گرفت تا خودشتماشا را به هوا پرتاب کند.
قصد داشت اگر موجود دنبالش آمد کارش را بسازد،آرامی اما شبح فقط سرش را بالا گرفت و خیره شد،میشه سپس با صدایی که بهطرز عجیبی عادی بود، حرف زد.
«تو... توچگونه شاگرد بادبزن سیاهی.نهایت حرکاتت عین اونه.»
«پیرمرد، استادتماشای من رونظر از کجا میشناسی؟»
«خیلی وقته که بخاطربامها اون حرومزاده رفتم تواشباح لاک تمرین و انزوا.»
محقق سفیدپوش بهدلیل پایین نگاه کرددیده و لبخند زد.
«چه حیف.چگونه اون بهشدهاند دست خودم مرد.»
شبح هم لبخند زد.
«تو؟ تک و تنها؟ محاله.»
توی اون لحظه بودمسیر که لبخند از رویالهی صورت محقق سفیدپوش محو شد.
«بیا بالا.»
محقق سفیدپوشتماشای عقب رفت ومیرسید منتظر شبح ماند.
شبح بالا پرید و رویقدم پشتبام فرود آمد، زیر باران ایستادمیشه و به محقق سفیدپوش نگاه کرد.
«شنیدم شاگرداش ریختن سرشمسیر و کشتنش. تو بایدالهی یکی از اونا باشی.»
تازه آن موقع بود کهنهایت چشمان محقق سفیدپوش گرد شدبنفش و شبحِ روبرویش را برانداز کرد.
«تو... توتماشای یه محققی.نظر حرومزاده خائن.»
شبح جواب داد:
«...وقتی من به فرقه اعزام شدم، استادت کلالهی خاندانم رو قتلعام کرد. چطور بهم میگی خائن؟اشباح نمیدونی فرقه چه جور آدمایی رو قبول میکنه؟»
محقق سفیدپوش نگاهی بهشدهاند اطراف انداخت و سپسچرخاندن به شبح چشمغره رفت.
«یقه کیتماشای رو گرفتی؟ دنیامیرسید همینه که هست.»
محقق سفیدپوشروی بادبزنش رابامها بررسی کرد.
یکی از سلاحهای محبوبش بود، اما بهنمیشد نظر میرسید دیگر نمیتواند از آن استفادهمیزد کند چون به سم آغشته شده بود.
بیحرکت ایستاد و فقط به بادبزن تاشویشحین نگاه کرد، حتی وقتی که شبح ناگهانغیرممکن فاصله را کم کرد و یورش آورد.
انرژی درونی را بهنظر انگشتانش منتقل کرد وغلبه دسته بادبزن را فشار داد.
صدای شکستن چیزی کوچک و فلزیمیزد بلند شد و سوزن فولادی ازاگه نوک بادبزن به بیرون شلیک شد.
تراق!
سوزن فولادی در پیشانی شبحنهایت که آنقدر نزدیک شده بود کهغرق دستش را تاب دهد، فرو رفت.
همزمان با عقب رفتننظر سرِ شبح، محقق سفیدپوشغلبه کف دستش را دراز کرد.
وقتی نیروی کف دست آزاد شد،میزد کل بدن شبح تکهتکه شد واگه در باد و باران پراکنده گشت.
محقق سفیدپوش لحظهای ماتمسیر و مبهوت ایستاد والهی سرش را کج کرد.
«یه خائن وجودسلاخی داره. یه شبحعملاً از کجا اینو میدونه؟»
محقق سفیدپوش بهوضعیت سمت نردهها برگشت تابرای مبارزه را تماشا کند.
از وقتی رهبر فرقهبامها هائو ملحق شده بود، تعدادتماشا شبحها آشکارا کم شده بود.
درست همان موقع، قامت مردی با رداینمیشد سیاه را دید که داشت مبارزه بینمیزد شبحها و چهار شرور بزرگ را تماشا میکرد.
همانطور که لحظهای تماشا میکرد...
مرد سیاهپوش سرش رانظر تکان داد و به محققحالت سفیدپوش روی پشتبام خیره شد.
محقق سفیدپوش روی نرده نشست،قدم مبارزه را تماشا میکرد وحیف گهگاهی نیمنگاهی به مرد سیاهپوش میانداخت.
ناگهان، اساتید جدیدی از جایی ظاهر شدندنمیشد و شبحها یکییکی به زمین کوبیده میشدندمیزد یا گرفتار شده و از هم دریده میشدند.
از روی کنجکاوی که آنها چه کسانیحین هستند، با دقت نگاه کرد و دیدغیرممکن پادشاه مشت و شاگردش، لی گون-آک هستند.
در سمت مقابل، یک شبحمیرسید ایستاده دو نیم شد واست خون به همه جا پاشید.
آن طرف،روی پادشاه تیغهبامها ظاهر شده بود.
«...»
برای لحظهای، محقق سفیدپوش میدان نبرد راحین برای پیدا کردن ایم سو-بک اسکن کرد،غیرممکن اما هیچکدام از فرمانروایان دیگر را ندید.
نمیدانست خبر چطور پخش شدهمیرسید که آنها ملحق شدهاند، امااست چهار شرور بزرگ شانس آورده بودند.
فقط سه متحد ملحق شده بودند، اما چون فرمانروایانیتماشا بودند که قدرتشان را ذخیره کرده بودند، جوری میجنگیدندبلندش که انگار سه ژنرال به میدان نبرد اضافه شده است.
ناگهان، محقق سفیدپوشدلیل روی مردی کهدیده نمیشناخت تمرکز کرد.
به نظر نمیرسید مهارت خاصی داشته باشد،حین اما مشت میپراند و فقط شبحهایی را کتکدلیل میزد که از قبل بهشدت زخمی شده بودند.
«اون یاروتماشای داره چهنظر غلطی میکنه؟»
محقق سفیدپوشروی طبیعتاً نمیتوانست چاقدم سونگ-ته را بشناسد.
گهگاهی صدای جرقهای از دستانش بلند میشد، اما هرطور که نگاهسقفها میکرد، آن چیِ صاعقه مربوط به هنر ده مرحلهای صاعقه سفیدراستش بود که خود محقق سفیدپوش به رهبر فرقه هائو داده بود.
«...»
این هنر رزمیای بود که قرارتقلا بود خود رهبر فرقه یاد بگیردشبیه یا به «یکدنده» (ایم سو-بک) منتقل کند.
دیدن مردی که یکی از مشهورترین هنرهای الهیاشباح موریم را یاد گرفته و فقط شبحهای لتوپارباز شده را کتک میزند، باعث شد آه بکشد.
«حتماً کار فرقه هائوئه.»
به نظرش رسید تماشای آننهایت یارو ارزشش را ندارد، پس محققغرق سفیدپوش دیگر به او توجهی نکرد.
سپس، وقتی سرش را کمیمیرسید تکان داد، با تأخیر متوجه شدهمچنین که مرد سیاهپوش ناپدید شده است.
او که تا الانبامها داشت مبارزه را تماشااشباح میکرد، غیبش زده بود.
بدون فکر خاصی، محقق سفیدپوششمشیر به میدان نبردِ تغییر یافته نگاهسقفها کرد و بعد بیاختیار بدنش لرزید.
«...!»
صدایی ناآشناتماشای از پشتنظر سرش آمد.
«شیطان بهشتی نیومده؟»
در حالی که محقق سفیدپوششمشیر سعی میکرد آرام سرش را برگرداند،سقفها صاحب صدا به او هشدار داد.
«نگاهت روچگونه مخه، برنگرد.شدهاند فقط جواب بده.»
«اون نیومده.»
محقق سفیدپوش لحظهای سکوت کرد، چشمانش رامبارزه حرکت داد و سپس ناگهان چرخید وراستش سیلابی از نیروی کف دست را آزاد کرد.
نیروی کف دست که با تمام توانش اجرا شدهآرامی بود، به هوای خالی برخورد کرد و باعث شدحیف باران سیلآسا مثل گردباد بچرخد و به دوردست پرتاب شود.
اما صاحبچگونه صدا دیگرشدهاند رفته بود.
تازه آن موقعوضعیت بود که محققتقلا سفیدپوش نفس عمیقی کشید.
مهم نبود باران چقدر شدید میبارید، همین کهاشباح کسی توانسته بود بدون اینکه متوجه شود پشت سرشردای قرار بگیرد، کافی بود تا لرزه به اندامش بیندازد.
نمیتوانست بفهمد آیا او استادی ازدیده میان شبحها بود یا مردی مثلبامها ارباب بزرگ که به شبحها دستور میداد.
از نظر مهارت، یک نفرنهایت به ذهنش رسید، اما سرشبنفش را به نشانه نفی تکان داد.