چپتر 158: زندگی تلههای خودش را دارد
0به رهبر هوانگ گفتم پول رو بیاره وخارج منتظر واکنشش موندم. با خودم فکر میکردم: «این حرومزادهاومدن قراره با چه چرت و پرتی روی اعصابم بره؟»
رهبر هوانگرفتار با احتیاط دهنشذره رو باز کرد.
«...آماده کردن اینهمه پول اونم بهبعد این ناگهانی کار راحتی نیست. اگههائو کمی بهم وقت بدید، جورش میکنم.»
انگشتم رو به سمتهمینطوری رهبر هوانگ گرفتم، اماذره نگاهم به مویونگ بک بود.
«دکتر مویونگ، این رو دیدی؟»
«بله.»
«به قیافه این کثافت نگاه کن.بعد بیشترشون همیشه همینطوری رفتار میکنن. حتیهائو یه ذره هم از انتظاراتم خارج نشد.»
یه هشداربیشترشون کوچیک بههمینطوری رهبر هوانگ دادم:
«تو فعلاً خفهخون میگیری.»
«...»
به مویونگ بک نگاه کردم.
اومدن به گروه کلاغ بزرگ برای بالا کشیدنذره پولشون و زجر دادن رهبر هوانگ مهم بود، امامیگیری در حال حاضر، تمام تمرکزم روی مویونگ بک بود.
طوری با رهبر هوانگ که کنارمذره بود رفتار کردم انگار اصلاً وجود خارجیفعلاً نداره و رو به مویونگ بک گفتم:
«دکتر، یه چیزیمیکنن هست که بایدانتظاراتم خیلی جدی بهتون بگم.»
مویونگ بک سر تکون داد.
«بفرمایید.»
«فکر میکنی وقتیرفتار یه همچین جونوریذره زمان میخواد، معنیش چیه؟»
مویونگ بک طوری کهحتی انگار جواب دادن به اینهشدار سوال اصلاً سخت نیست، گفت:
«اون ما رو دستبهسر میکنه، بعد تمام اساتیدی کهبسیج میتونه رو بسیج میکنه، درباره فرقه هائو تحقیق میکنهپیدا و راههای مختلفی برای پیچوندن و ندادن پول پیدا میکنه.»
«دقیقاً.»
همین که رهبر هوانگمیکنن اومد دهنش رو باز کنه،نشد با انگشت بهش اشاره کردم.
«بهت گفتم خفه شو. دهنت رو باز نکن. فقط بهکوچیک این خنجری که تو میز فرو رفته زل بزن. اینبرای بیصاحاب بیشترین شانس رو برای یکی شدن با بدنت داره.»
دستم رو تواون موهام کشیدم وبعد به مویونگ بک گفتم:
«زندگی تلههایبیشترشون خودش روهمینطوری داره، دکتر مویونگ.»
«...»
«تو مورد من، اون تله خیلی زود از راه رسید.کوچیک تنها چیزی که برام مونده بود یه مسافرخانه فکستنی بود کهبالا اونم تا خشت آخرش سوخت و خاکستر شد. کار کی بود؟»
انگشتم روگفت به سمتدستبهسر رهبر هوانگ گرفتم.
«کار حرومزادههایی مثل این... فقط به این دلیلذره که نتونستم باجم رو بهموقع بدم. جوری خاکسترش کردنمیگیری که انگار مال و اموال خودم، ارث باباشون بود.»
مویونگ بک طوری سرمیکنن تکون داد که انگار بانشد تمام وجود داشت گوش میداد.
«دکتر مویونگ، اصلاًمیکنن هیچ منطقی توانتظاراتم این کارها هست؟»
«نیست.»
«نیست. برای همین منم بدون هیچ منطق خاصی، آشغالهایی مثل این روهشدار تا حد مرگ کتک میزنم. بیشتر اوقات هم وقتی این کار روبالا میکنم که غرق تو همون دیوونگیای هستم که تو سعی داشتی درمانش کنی.»
«همینطوره.»
به حرف زدن ادامه دادم، درانتظاراتم حالی که داشتم فکر میکردم چطور احساساتخفهخون واقعیام رو به مویونگ بک منتقل کنم.
«دکتری که من میبینم... از درمان و نجات دادن مردم احساس غرور و رضایت میکنه. تو برایندادن حرفه پزشکی یه قلب پاک و خالص داری. اما همونطور که بارها گفتم، هر کسی بالاخره یه روزیبزن تو یه تله میافته. فکر میکنی بزرگترین تلهای که یه پزشک مثل تو ممکنه باهاش روبهرو بشه چیه؟»
مویونگ بک قبلهمیشه از جواب دادن، لحظهایحتی تو فکر فرو رفت.
«خب...»
«من اینطوری به قضیه نگاه میکنم. از اونجایی کههشدار هر از گاهی رزمیکارها رو هم درمان میکنی، یه روز،بزرگ همون رزمیکاری که جونش رو نجات دادی، بهت خیانت میکنه.»
مویونگ بکگفت با لبخندیدستبهسر محو جواب داد:
«مطمئناً همچین اتفاقی نمیافته،همینطوری مگه نه؟ هر چی باشه،انتظاراتم من جونشون رو نجات دادم.»
با لبخند گفتم:
«به یه تخمسگی مثل این رهبر هوانگ نگاه کن. یهکوچیک روز، رهبر هوانگ بهشدت زخمی میشه و میاد سراغ تو.برای فرض کنیم که نمیشناسیش. طبیعتاً درمانش میکنی. غیر از اینه؟»
«بله.»
«حالا فرض کن این حرومزادهای که درمانش کردی و جون سالم به در برده، چشمش یه پزشک زن رو میگیره وکلاغ همون هوس باعث یه دردسر بزرگ میشه. یا یه کتابچه مخفی هنرهای رزمی رو از اتاق مطالعت میدزده و جیم میشه.هست یا اون داروی معنوی رو که با هزار بدبختی برای یه بیمار دیگه پیدا کرده بودی، میخوره و فلنگ رو میبنده...»
«...»
«دکتر مویونگ،رفتار به رهبرحتی هوانگ نگاه کن.»
مویونگ بک بهمحض شنیدندستبهسر حرفم، با غیظ بهمیتونه رهبر هوانگ خیره شد.
«این همون کثافتیه که بعد از بالا کشیدن ریشه طول عمر صد سالهکوچیک که یه آژانس اسکورت داشت حملش میکرد، میتونه اینقدر وقیحانه رفتار کنه. اگهپولشون هنرهای رزمیاش از ما قویتر بود، چه بلایی سر من و تو میاومد؟»
مویونگ بک در حالیمیکنن که هنوز به رهبرخارج هوانگ چشمغره میرفت، جواب داد:
«همینجا کارمون ساخته بود.»
«میتونی مطمئن باشی که تو دوران طبابتت با اتفاقی شبیه به بلایی که سر آژانس اسکورت خورشید تابان اومد، روبهرو نمیشی؟ به اعماق قلبت نگاه کن. توخفه یه بیمار رو با قلبی پاک درمان کردی، اما اگه اون بیمارِ حرومزاده جواب خوبیت رو با نامردی بده، میتونی تحملش کنی؟ بدتر از اون، تصور کن میریبرام خرتناقش رو بگیری، اما چون مهارتهای رزمیت ضعیفه، یه کتک مفصل هم میخوری. با اینهمه احساس ظلم و تحقیر، میتونی بعد از اون یه زندگی عادی داشته باشی؟»
ناگهان برگشتم سمت جون پیونگرفتار که اونجا ایستاده بود وخارج با استرس به اطراف نگاه میکرد.
«زانو بزن. الانرفتار تو یه موقعیتذره خیلی خطرناکیم، جون پیونگ.»
«آه، چشم.»
جون پیونگگفت با قیافهایدستبهسر جاخورده زانو زد.
مویونگ بکبیشترشون رو بههمینطوری من گفت:
«اگه واقعاً همچین اتفاقی میافتاد، مطمئنذره نیستم که میتونستم مثل یه آدمدادم عادی به زندگیم ادامه بدم، رهبر فرقه.»
تو زندگی قبلیاش،میکنن دقیقاً همین بلاانتظاراتم سرش اومده بود.
سر تکون دادم.
«دکتر، حرفم رو باور کن. من بهت نمیگم کهانتظاراتم به من یا فرقه هائو کمک کنی. دارم بهت میگماومدن به خاطر خودت هم که شده هنرهای رزمی تمرین کن.»
«...»
«تا وقتی که تو تله زندگی افتادی، بتونی گلیمت رو از آب بیرون بکشی. اگه نتونی از اون تله خلاص بشی، حتی اگه زنده باشیدادن هم واقعاً زندگی نمیکنی. حتی اگه به نفس کشیدن ادامه بدی، هیچ خوشحالیای تو زندگیت حس نمیکنی. حتی اگه بعداً بیفتی تو جون آشغالهایی مثل اینجونوری و هر جا دیدیشون تا حد مرگ کتکشون بزنی، بازم قلبت پر از پوچی میشه. چون دیگه هیچوقت نمیتونی به اون روزهای پاک و خالصت برگردی.»
مویونگ بک سر تکون داد.
با لحنی آروم ادامه دادم:
«میدونستم که بعد از درمان ارشد هوانتظاراتم میخواستی سریع برگردی به خانه پزشکی مویونگ. امامیگیری من عمداً تو رو کشوندم به همچین خرابشدهای.»
«مشکلی نیست.»
«مهم نیست اگه یه روزی از دیوونهبازیهای من خسته بشی و ولم کنی، یا از فرقه هائو فاصله بگیری. بههمین خاطر خودت، امیدوارم حتی در حین درمان و نجات جون مردم، با جدیت هنرهای رزمی رو تمرین کنی. من این روبدنت به خاطر فرقه هائو نمیگم. این تمرین برای خانه پزشکی مویونگ و خودت واجبه. مویونگ بک، این یه خواسته کوچیک منه.»
وقتی یهو نگاهم به رهبر هوانگ افتاد،حتی دیدم بیسروصدا از روی صندلی ریاست پاییندادم اومده و بدون هیچ حرفی زانو زده.
«...»
در ادامهرفتار رشته افکارم، بهذره رهبر هوانگ گفتم:
«خیلی تیز و حواسجمعی. دقیقاًمیکنه داشتم آماده میشدم خنجرم رودرباره پرت کنم. زمانبندیت عالی بود.»
رهبر هوانگ جواب داد:
«ارباب، خواهشهمینطوری میکنم ازمیکنن جونم بگذرید.»
هر بار که رهبر هوانگ همچینانتظاراتم رفتار چاپلوسانه و حقیری از خودشفعلاً نشون میداد، چهره مویونگ بک تاریکتر میشد.
با انگشتم ضربه آرومی بهمیکنه خنجر وزغ درخشان زدم ودرباره بعد به مویونگ بک گفتم:
«به این منظره رقتانگیز نگاه کن.میکنن ویژگی مشترک حرومزادههایی مثل اینا اینههشدار که همیشه در برابر ضعیفها شیر میشن.»
«درسته.»
«و ویژگی مشترک اونایی کهذره جلوی ضعیفها شیرن اینه که همیشهدادم جلوی قویترها موش میشن، مویونگ بک.»
«بله، رهبر فرقه.»
«اکثر حرومزادههایی کههمیشه تا حالا کشتممیکنن دقیقاً همینطوری بودن. میفهمی؟»
مویونگ بک سر تکان داد.
«میفهمم.»
«اونایی که با صورتهای سرخمیکنه از خشم سمتم حمله میکردن، معمولاًفرقه اونقدر خوششانس بودن که زنده بمونن.»
به محض اینکه حرفمهمینطوری تمام شد، رهبر هوانگ باانتظاراتم رنگی پریده به حرف آمد.
«ارباب...»
«وسط حرفمرفتار نپر. هنوزحتی داریم حرف میزنیم.»
«بله.»
امروز خیلی پرحرف شده بودم،رفتار ولی لحظه مهمی بود، برایخارج همین از کلماتم دریغ نکردم.
«دلیل اینکه من و تو باید قویتر بشیم دقیقاً به خاطر وجود حرومزادههایی مثل اینه. چون حتی بین کسایی کهبزرگ از ما قویترن هم آشغالهایی مثل این پیدا میشن. البته، تعداد استادهایی که از تو قویترن، طبیب مویونگ، خیلی بیشتر ازباید استادهاییه که از من قویترن. این یعنی احتمال اینکه تو تو موقعیتهای اعصابخردکن و کوفتی گیر بیفتی خیلی بیشتر از منه.»
ناگهان رهبر هوانگ کهحتی زانو زده بود، سرشنشد را محکم به زمین کوبید.
صدای کوبیدهگفت شدن بمی درمیکنه تالار بزرگ پیچید.
صدای رهبر هوانگ طوریهمینطوری بیرون آمد که انگارذره داشت از گلویش فشرده میشد.
«ارباب، طبیب مویونگ.رفتار لطفاً از جانم بگذرید.انتظاراتم این هوانگ گستاخی کرد.»
درباره سرنوشترفتار رهبر هوانگ ازذره مویونگ بک پرسیدم.
«طبیب، میتونیگفت به ایندستبهسر مرتیکه اعتماد کنی؟»
مویونگ بک گفت:
«نمیتوانم به او اعتماد کنم.»
لحظهای بهرفتار چهره مویونگحتی بک خیره شدم.
مویونگ بک پساون از قورت دادن آباساتیدی دهانش، از من پرسید:
«بکشمش؟»
به چهره مصممرفتار مویونگ بک نگاهذره کردم و گفتم:
«طبیب...»
«بله.»
«بهت که گفتم، نگفتم؟ تا جای ممکن، کشتنهاذره رو خودم انجام میدم. ولی برای این یکیخفهخون بیا یه کار دیگه بکنیم. یه راهی هست.»
«چه جور...»
به مویونگ بک پوزخند زدم.
«این بار،گفت بیا یه سممیکنه حسابی درست کنیم.»
«...»
«سمی که فقط طبیب مویونگ بتونه پادزهرش رو بسازه. این مرتیکه باید کشته میشد، ولی به لطفاومدن مهارتهای بینظیر تو، میتونیم زندهاش نگه داریم و ازش استفاده کنیم. ما با سم جون یه نفرانگار رو نجات میدیم. اگه بهمون خیانت کرد، خیلی راحت پادزهر رو بهش نمیدیم و خودش سقط میشه.»
چهره مویونگ بک روشن شد.
«آه.»
«من نقاط ضعف و قوت تو رو میدونم. درست مثل سمی که به استاد شش هارمونی دادم. با تحقیق روی سموم، میتونی بدون اینکه خودت دست به قتل بزنی، مرگ و زندگی آدمهاییتمرکزم مثل این رو تعیین کنی. اینطوری، سم تو بعضی وقتها تبدیل به دارو میشه. تو یه طبیب الهی نیستی که فقط با نجات دادن آدمها شهرت به دست بیاره. یه لقب مثل شیطانبعد سم هم که کورکورانه آدم میکشه، اصلاً بهت نمیاد. مردی که میتونه با سم و دارو، مرگ و زندگی رو تعیین کنه. نظرت در مورد لقب طبیب مرگ و زندگی برای مویونگ بک چیه؟»
تازه آن موقع بود کهحتی لبخندی روی لبهای مویونگ بک نقشکوچیک بست و به من جواب داد:
«طبیب مرگرفتار و زندگیِ فرقهذره هائو چطور است؟»
سر تکان دادم.
«این برای من یه افتخاره. با اینحتی حال، سم و دارو کافی نیستن. یادتدادم نره که هنرهای رزمی رو هم تمرین کنی.»
مویونگ بک سر تکان داد.
«رهبر فرقه، از اینحتی به بعد هرگز هنرهاینشد رزمی را دستکم نخواهم گرفت.»
دستم را به سمت مویونگ بکبعد دراز کردم، انگار که به اوهائو میگفتم خودش به حساب رهبر هوانگ برسد.
سپس مویونگ بکهمیشه رو به رهبرمیکنن هوانگ کرد و گفت:
«رهبر هوانگ، بلند شو.»
«بله.»
«بودجهای که رهبر فرقه گفتند. آنبعد را بینقص آماده کن، بدون اینکههائو حتی یک سکه نقره کم باشد.»
«بله، تحتبیشترشون هر شرایطیهمینطوری آمادهاش میکنم.»
مویونگ بک بارفتار دقت به رهبر هوانگانتظاراتم نگاه کرد و گفت:
«در مدتی که تو بودجه را آماده میکنی، من قصد دارم از همین حوالی موادیکردم جمع کنم تا یک سم و یک پادزهر بسازم. البته دیگر فرقی نمیکند که اسمشتمرکزم را سم بگذاریم یا دارو. در هر صورت، تو به خاطر همین زنده خواهی ماند. میفهمی؟»
«بله، طبیب.»
این بار، نوبتهمیشه من بود که بهحتی رهبر هوانگ سخت بگیرم.
«واو، رهبر هوانگ. عجب سگجونیحتی هستی، نه؟ همین چند لحظه پیشکوچیک داشتی دم درِ جهنم پرسه میزدی.»
رهبر هوانگ در حالی کهذره دستانش را مؤدبانه در همکوچیک گره کرده بود، جواب داد:
«ممنونم کهگفت از جانمدستبهسر گذشتید، ارباب.»
«حالا که یهو اینقدر متواضع شدی، احساسحتی میکنم دارم یه بازیگر اپرای پکن رودادم تماشا میکنم. تو اینطور فکر نمیکنی، طبیب مویونگ؟»
«دقیقاً، منهمینطوری هم همینمیکنن احساس را دارم.»
رهبر هوانگرفتار با عجلهحتی جواب داد:
«آه، نه. بهاون خاطر این است کهاساتیدی چیزی به ذهنم رسید.»
پرسیدم:
«چه چیزی؟»
«خب... شنیده بودم مردی که به عنوان رهبر فرقه هائو شناخته میشود، هنگام حمله اتحاد موریم به اتحاد قله جنوبی،برای آنها را همراهی کرده است. طبیعتاً فکر میکردم رهبر فرقهای که با اتحاد همراه شده باید آدم پیری باشد، برای همینخیلی اصلاً انتظار نداشتم کسی به جوانی شما باشد. اما با شنیدن مکالمهتان، به نظر میرسد رهبر فرقه هائو... شما هستید، ارباب.»
سر تکان دادم.
«خودمم.»
«بله.»
به محض اینکهمیکنن گفتم «خودمم»، مویونگ بکخارج از توی دماغش خندید.
پرسیدم:
«به چی میخندی؟»
«چیزی نیست. فقط به نظر میرسیدذره جملهای است که زیاد از آندادم استفاده میکنید، برای همین ناگهان خندهام گرفت.»
با گرم شدن ناگهانیحتی جو، لبخند کمرنگی روینشد لبهای رهبر هوانگ هم نشست.
به محض دیدناون قیافه رهبر هوانگ،بعد با لحن تندی پرسیدم:
«داری میخندی؟»
«آه، نه.»
«خندهداره؟»
«معذرت میخوام.»
«مرتیکهای که همین الان ازرفتار مرگ قسر در رفته دارهخارج میخنده. عجب آدم مسخرهای. واقعاً مضحکه.»
خنجر وزغ درخشان را ازحتی روی میز بیرون کشیدم و نوکشکوچیک را به سمت رهبر هوانگ گرفتم.
«اگه اون موقعمیکنن بازم وسط حرفمانتظاراتم میپریدی، الان مرده بودی.»
«بله.»
«حرومزاده دیوونه. و اگه فکر میکنی قراره بهت کلی وقت بدم تاهشدار پولها رو آماده کنی، کور خوندی. همین الان تمام دارایی و بودجه گروهکشیدن کلاغ بزرگ رو بیار و وسط این تالار بزرگ تلنبار کن. همین الان.»
رهبر هوانگهمینطوری دستور رامیکنن تکرار کرد:
«همین الان.»
«دستورش رو بدهاون و خودت بیارشون اینجا.اساتیدی و تو، جون پیونگ.»
جون پیونگ کههمیشه زانو زده بود،میکنن فوراً جواب داد:
«بله، ارباب.»
«کمی مشروب و مزهحتی روی میز بچین. تانشد وقتی منتظرم یه نوشیدنی میخورم.»
«آمادهشان میکنم.»
هر دو پایم راهمینطوری روی میز گذاشتم و صندلیامانتظاراتم را به عقب خم کردم.
در حالی که صندلی تلوتلو میخوردذره و هر لحظه ممکن بود بیفتد، ازفعلاً گوشه چشم نگاهی به رهبر هوانگ انداختم.
«راستی، برام سواله که گروه کلاغ بزرگ تو این مدت چطوری شکمشون روخفهخون سیر میکردن. به نظر میاد پول خوبی به جیب زده باشن. بعیده ازمهم راههای عادی و حلال بوده باشه، نه؟ تو چی فکر میکنی، طبیب مویونگ؟»
مویونگ بک نگاهیاون به فضای تالار بزرگاساتیدی انداخت و جواب داد:
«احتمالاً با کارهای خلاف پول درمیآوردند،میکنن نه؟ اینطور نیست که اینها کشاورزیهشدار کرده باشند. یا مثلاً کوفته فروخته باشند.»
تا آخر بهرفتار تحریک کردن مویونگذره بک ادامه دادم.
با لحنی نیمهزمزمهوار، انگارحتی که دارم سنگ کوچکینشد را در رودخانه میاندازم، گفتم:
«موریم پر از آدمهاییدستبهسر مثل ایناست. همهشون هممیتونه دشمن فرقه هائو هستن.»
در حالی که رویهمینطوری صندلیام لم داده بودم،ذره برای لحظهای چشمانم را بستم.