---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت شیطان دیوانه

چپتر 149: راستش را بخواهید... • ⏱ 15 دقیقه

چپتر 149: راستش را بخواهید...

0

با اینکه از مویونگ بک خواسته شده بود فقط‌کرده​ کمی دارو آماده کند، اما همراه با چا سونگ-ته به‌فوراً​ باند خرگوش سیاه آمد تا خودش شخصاً بیمار را ببیند.

مویونگ بک معتقد بود فقط کسی‌اصل​ که هیچ بویی از هنر پزشکی نبرده،‌رزمی‌کاران​ می‌گوید صرفاً آماده کردن دارو کافی است.

وقتی مویونگ بک و چا سونگ-ته که‌بزنن​ تازه برگشته بود، نگاهی به حیاط داخلی‌جای​ انداختند، او پرسید: «رهبر فرقه کجا رفته؟»

مردی که داشت مثل میمون بارفیکس‌سوزان​ می‌رفت، جواب داد: «راهزن‌های کوهستان رو‌دکتر​ برده تا یه قدمی تو کوه بزنن.»

مویونگ بک‌کوه​ سرش را‌سرش​ کج کرد.

«یعنی فرقه هائو‌حرف​ راهزن‌های کوهستان رو‌اصل​ هم دستگیر کرده؟»

چا سونگ-ته به جای‌برده​ او توضیح داد: «آره.‌سرش​ وسط راهزنی مچشون رو گرفتیم.»

«آها، که این‌طور.»

مویونگ بک که فوراً قضیه را گرفته بود، به بیماری‌جای​ که زیر درخت شکوفه آلو به یک تخت چوبی بسته شده‌گرفته​ بود نگاه کرد و گفت: «بیمارها بیرونن. یه نگاهی بهشون می‌ندازم.»

«باشه.»

مویونگ بک به استاد یوک-هاپ که روی تخت‌سرش​ دراز کشیده بود نزدیک شد و گفت: «استاد‌آره​ یوک-هاپ، من یه پزشک محلی‌ام. می‌تونی حرف بزنی؟»

او از قبل‌طرف​ اصل ماجرا را از‌فکر​ چا سونگ-ته شنیده بود.

مویونگ بک قبلاً‌بزنن​ هم شایعاتی درباره‌یعنی​ استاد یوک-هاپ شنیده بود.

درمان رزمی‌کاران موریم معمولاً به‌قبل​ این معنا بود که از‌شایعاتی​ اتفاقات درون آن هم باخبر می‌شدی.

از طرف دیگر، استاد یوک-هاپ که زیر آفتاب سوزان‌کرد​ دراز کشیده بود، با این فکر که این هم‌راهزنی​ یکی دیگر از نقشه‌های رهبر فرقه هائو است، آهی کشید.

«این دکتر‌می‌شدی​ قلابی دیگه‌دیگر​ کدوم خریه؟»

مویونگ بک مچ دست استاد‌کرد​ یوک-هاپِ درازکش را گرفت و‌جای​ شروع به گرفتن نبضش کرد.

بعد از چند لحظه، مویونگ بک به چشمان استاد یوک-هاپ خیره شد‌درمان​ و پرسید: «استاد یوک-هاپ، تو توی جناح غیرمتعارف سونگ جنوبی آدم سرشناسی‌آفتاب​ بودی. چطور شد که با این وضع اسف‌بار سر از اینجا درآوردی؟»

استاد یوک-هاپ با‌کوهستان​ تندی جواب داد:‌کوه​ «من رو می‌شناسی؟»

«شنیدم که آخرین شاگرد فرقه شش هارمونی هستی. می‌گن با کشتن بیشتر‌دکتر​ اعضای جناح غیرمتعارف سونگ جنوبی انتقامت رو گرفتی. با این حال، فرقه‌بعد​ هائو که بخشی از جناح غیرمتعارف نیست، پس چرا بهشون حمله کردی؟»

استاد یوک-هاپ ساکت ماند. «...»

مویونگ بک لبخند کم‌رنگی زد و گفت: «استاد یوک-هاپ، من می‌تونم جراحتی به این شدت رو درمان‌معنا​ کنم. رهبر فرقه وقتی بهت چاقو زد، حواسش بود که به هیچ‌کدوم از نقاط حیاتیت آسیبی نرسه. اگه‌خریه​ اراده‌ای برای بهبودی داشته باشی، خیلی زود می‌تونی سر پا بشی. اما مشکل تو درمان نیست، استاد یوک-هاپ.»

«پس چیه؟»

مویونگ بک گفت: «من یه پزشک محلی‌ام که معمولاً به رهبر فرقه هائو کمک می‌کنه. رهبر‌خریه​ فرقه هم به من کمک می‌کنه. اگه بعد از این همه زحمتی که برای درمانت می‌کشم،‌جنوبی​ بخوای از فرقه هائو انتقام بگیری، من رو تو موقعیت بدی قرار می‌دی. مشکل بزرگتر اینه.»

استاد یوک-هاپ پوزخند زد.

«آخه از جونم چی می‌خوای؟»

«اگه دوباره با فرقه هائو دربیفتی، رهبر فرقه‌سرش​ قطعاً دستگیرت می‌کنه و تیکه‌تیکه‌ات می‌کنه. پس باید‌آره​ بفهمی چیزی که نجاتت می‌ده، دارو یا درمان نیست.»

به محض اینکه مویونگ بک نیت قتل را در چشمان‌آهی​ استاد یوک-هاپ خواند، گفت: «امروز رو استراحت کن. یه دارو‌گرفت​ آماده می‌کنم، می‌دم بخوری و بعد درمان رو شروع می‌کنم.»

استاد یوک-هاپ که ناگهان احساس‌کرد​ شومی به او دست داده بود،‌توضیح​ با تندی پرسید: «چه جور دارویی؟»

مویونگ بک‌می‌تونی​ با لحنی آرام،‌قبل​ حرف ترسناکی زد.

«اگه پادزهر رو مرتب نخوری، انرژی درونی‌ت کم‌کم پراکنده می‌شه. اگه سر وقت نخوریش، عضلاتت هم شل می‌شن. من‌مچشون​ این پادزهر رو به رهبر فرقه هائو می‌دم. تو آینده، اگه کوچک‌ترین آسیبی به فرقه هائو برسونی، طبیعتاً مجبور‌بهشون​ می‌شی موریم رو ترک کنی. اگه بازمانده‌های جناح غیرمتعارف سونگ جنوبی این رو بشنون، میان سراغت. می‌فهمی چی می‌گم؟»

استاد یوک-هاپِ درازکش که تازه‌آفتاب​ فهمیده بود دلیل نبض گرفتنش چه‌کشید​ بوده، ناگهان از کوره در رفت.

«کجای این داروئه؟!‌بزنن​ این که سمه!‌یعنی​ فقط من رو بکش!»

«نمی‌تونم این کار رو بکنم. حتماً دلیلی داشته‌شنیده​ که رهبر فرقه تو رو زنده نگه داشته.‌این​ من مسئولیتش رو قبول می‌کنم و نجاتت می‌دم.»

«من رو بکش!»

مویونگ بک دستش را‌دیگر​ به آرامی روی زخم‌یکی​ استاد یوک-هاپ فشار داد.

«ببین استاد یوک-هاپ.»

«آخ!»

«درد داره؟ استاد یوک-هاپ، اگه بتونی با خوردن چیزی زنده بمونی، پس اون داروئه. چطور ممکنه سم‌وسط​ باشه؟ اگه تشخیص بدم که برای فرقه هائو تهدیدی نیستی و رهبر فرقه هم اجازه بده، بعداً‌نگاه​ یه پادزهر پاک و بی‌دردسر بهت می‌دم. لطفاً راحت باش. آرامش برای یه بیمار از همه چیز مهم‌تره.»

مویونگ بک بالاخره دستش را برداشت، نگاهی به‌یکی​ اطراف انداخت و رزمی‌کاران باند خرگوش سیاه که داشتند‌دست​ مثل میمون بارفیکس می‌رفتند، به او ادای احترام کردند.

«دکتر مویونگ،‌کوه​ این یه‌سرش​ ایده فوق‌العاده‌ست.»

«باید جواب بده.»

مویونگ بک‌راهزن‌های​ تعظیم کوتاهی‌برده​ به رزمی‌کاران کرد.

«خب پس، بازم می‌بینمتون.»

وقتی مویونگ بک گفت که همین‌یعنی​ الان می‌رود، چا سونگ-ته جواب داد:‌آره​ «آه، دکتر. به این زودی می‌ری؟»

مویونگ بک جواب داد: «مدیر چا، انرژی درونی بیمار‌قبلاً​ تو وضعیت خوبیه، پس نباید مشکلی تو دادن دارویی‌اتفاقات​ که آماده کردم بهش باشه. و لطفاً حواست باشه.»

«بله.»

«این استاد یوک-هاپ همون مردیه که به تنهایی، تو چند سال تمام اعضای جناح غیرمتعارف منطقه سونگ‌دست​ جنوبی رو کشته. اون به داشتن سرسختی زیاد و عطش انتقام معروفه. با این حال، من دارویی‌سرشناسی​ آماده می‌کنم تا مطمئن بشم تو آینده مشکلی پیش نمیاد. می‌تونی این رو به رهبر فرقه گزارش بدی.»

چا سونگ-ته که فقط نصف‌کرد​ حرف‌های دکتر مویونگ را فهمیده‌جای​ بود، اول سر تکان داد.

«آها، فهمیدم.»

چا سونگ-ته به استاد یوک-هاپِ بسته‌شده نگاه کرد و گفت: «واو، استاد یوک-هاپ. عجب آدم ترسناکی‌آره​ بودی. یعنی کل جناح غیرمتعارف سونگ جنوبی رو تو از پا درآوردی؟ بعد از اینکه رهبر‌چوبی​ فرقه اون‌طوری لت‌وپارت کرد، فکر کردم فقط یه فلج بی‌مصرفی، ولی انگار واسه خودت کسی بودی.»

وقتی استاد یوک-هاپِ درازکش با‌آفتاب​ خشم به او خیره شد،‌آهی​ چا سونگ-ته دستش را بالا برد.

«خیلی عجله داری بمیری؟... حواست باشه چطوری‌هائو​ بهم نگاه می‌کنی. وگرنه یه کاری می‌کنم‌راهزنی​ نفله شدنت مثل یه تصادف به نظر برسه.»

در همان لحظه، هفت حشره طلا و‌ماجرا​ نقره که برعکس آویزان شده بودند، با صدایی‌معمولاً​ خسته گفتند: «... یه کم آب بهمون بده.»

چا سونگ-ته با تندی جواب داد: «آب؟ دیروز که‌کرد​ بهتون دادم. فکر کردین فرقه هائو یه سالن رزمی‌راهزنی​ محلیه که فقط با درخواست کردن بهتون آب بدن؟»

چا سونگ-ته به هفت حشره طلا و نقره نزدیک‌نقشه‌های​ شد و با دقت شروع کرد به فحش کشیدن‌هاپِ​ به آن حشره‌ها، بعد نگاهی به استاد یوک-هاپِ درازکش انداخت.

به دلایلی، مردی که دراز کشیده بود ترسناک‌تر از‌کرده​ این یابوها به نظر می‌رسید، برای همین فقط به‌این‌طور​ گیر دادن به آن‌هایی که پایین‌تر بودند ادامه داد.

بعد از اینکه بی‌دلیل به‌قبل​ یکی از مردان آویزان لگد‌شایعاتی​ زد، به مویونگ بک گفت: «بریم.»

«بریم.»

بعد از یه کم تمرین بدنی‌یعنی​ تو کوهستان با اون راهزن‌های کوهی،‌آره​ برگشتم و وارد حیاط داخلی شدم.

با استقبال پر سر‌بزنی​ و صدای اون میمون‌هایی که‌قبلاً​ داشتن بارفیکس می‌رفتن روبرو شدم.

«خوش برگشتید!»

نگاهی به استاد یوک-هاپِ‌دیگر​ درازکش و اون حشره‌هایی‌یکی​ که برعکس آویزون بودن انداختم.

«کسی که سقط نشده؟»

«...»

«انگار نه.»

رفتم سمت تخت‌طرف​ و از بالا به‌فکر​ استاد یوک-هاپ نگاه کردم.

یه لحظه با خشم‌سرش​ بهم خیره شد و‌دستگیر​ بعد چشماش رو بست.

چا سونگ-ته از تالار بزرگ‌قبل​ اومد بیرون و گزارش داد: «رهبر‌درباره​ فرقه، دکتر مویونگ همین الان رفت.»

«چرا این‌قدر‌راهزن‌های​ خودش رو‌برده​ به دردسر انداخته؟»

«بعد از معاینه استاد یوک-هاپ، گفت فردا با یه دارویی برمی‌گرده که‌دکتر​ اگه پادزهرش رو نخوره، انرژی درونی‌ش رو پراکنده می‌کنه. انگار بعد از‌بعد​ اون درمانش می‌کنه. گفت پادزهر رو هم به شما تحویل می‌ده، رهبر فرقه.»

«آخه چه کاریه که‌سرش​ این همه زحمت بکشه‌دستگیر​ واسه ساختن همچین دارویی؟»

«فکر کنم نگران اینه که استاد یوک-هاپ بعد از‌قبلاً​ درمان بخواد از فرقه هائو انتقام بگیره. طبق گفته پزشک،‌درون​ این یارو کل جناح غیرمتعارف سونگ جنوبی رو نابود کرده.»

«اوه، جدی؟»

دست‌هام رو پشت سرم گره کردم‌سوزان​ و به استاد یوک-هاپ که ساکت بود‌قلابی​ و چشماش رو بسته بود، خیره شدم.

از وقت ملاقات با‌سرش​ مویونگ بک، رنگ و‌دستگیر​ روش بدتر شده بود.

«هوی، یوک-گاپ.»

«چیه؟»

«داری می‌لرزی. سونگ-ته.»

«بله.»

«بذار راهزن‌های کوهستان یه کم استراحت کنن، بعدش‌شنیده​ فوراً تمرینشون رو دوباره شروع کن. ازشون کار‌این​ بکش. انقدر ازشون کار بکش تا جونشون دربیاد.»

«فهمیدم. کجا می‌ری؟»

«می‌رم به طبیب مویونگ برسم.‌آفتاب​ حالا که تا اینجا اومده، حداقل‌کشید​ باید یه نگاه به صورتش بندازم.»

داشتم از کنار هفت حشره‌کرد​ طلا و نقره که آویزون بودن‌توضیح​ رد می‌شدم که جلوی یکیشون وایسادم.

«این حروم‌زاده...‌می‌تونی​ هنوز داره‌بزنی​ می‌خنده. فازت چیه؟»

با توجه به ترتیبی‌برده​ که آویزون شده بودن،‌سرش​ این یکی حشره سوم بود.

«این‌طوری نیست.»

«شخصیتت یه مشکلی‌بزنن​ داره؟ تو این‌یعنی​ وضعیت هم خنده‌ت می‌گیره؟»

حشره سوم در کمال تعجب جواب‌اصل​ داد: «... دندونام زده بیرون، برای همین‌رزمی‌کاران​ دهنم همین‌طوری باز می‌مونه. نمی‌خندم، معذرت می‌خوام.»

«آه...»

جا خوردم‌می‌شدی​ و پشت‌دیگر​ سرم رو خاروندم.

معلوم شد‌کوه​ فقط یه‌سرش​ مرتیکه بدترکیب بود.

گلوم رو صاف کردم و‌قبل​ به چا سونگ-ته گفتم: «دیگه‌شایعاتی​ می‌تونی اینا رو بیاری پایین.»

چا سونگ-ته‌راهزن‌های​ با قیافه‌ای متعجب‌قدمی​ جواب داد: «چی؟»

«بیارشون پایین.‌می‌شدی​ یه کم هم‌آفتاب​ بهشون آب بده.»

«آه، فهمیدم.»

با قیافه‌ای درهم‌کشیده گفتم: «... لعنت‌اصل​ بهش، فقط یه مشت حروم‌زاده‌ی بدترکیب‌درمان​ بودن. به هر حال، من زود برمی‌گردم.»

«چشم، مراقب باشید.»

از مهارت سبکی خودم استفاده کردم‌سوزان​ و خیلی زود به مویونگ بک که‌قلابی​ داشت به خانه پزشکی مویونگ برمی‌گشت رسیدم.

«طبیب.»

مویونگ بک‌می‌تونی​ با قیافه‌ای‌بزنی​ جاخورده برگشت.

«رهبر فرقه؟ شما اینجایید.»

سرعتم رو کم کردم،‌دیگر​ هم‌قدمش شدم و با‌یکی​ دستم به جلو اشاره کردم.

«بیا بریم.»

«عجب، سرتون شلوغه.‌حرف​ شنیدم با راهزن‌های‌اصل​ کوهستان رفتید پیاده‌روی.»

«آره، یه همچین چیزی شد. اون مریض‌بزنن​ رو دیدی؟ نیازی نیست برای درمانش خودت‌جای​ رو به آب و آتیش بزنی. چطور بود؟»

مویونگ بک بعد از کمی مکث جواب داد: «خیلی کله‌شق‌آهی​ بود. نیت قتلش هم حسابی غلیظ بود. اگه قصد دارید‌گرفت​ زیر پر و بال خودتون بگیریدش، کار سختی در پیش دارید.»

«که این‌طور.»

«دلیل خاصی داره‌حرف​ که می‌خواید زنده‌اش بذارید‌ماجرا​ و ازش استفاده کنید؟»

«همم.»

مدتی کنار مویونگ‌طرف​ بک قدم زدم و‌فکر​ به دلیلش فکر کردم.

«شیطان سم،‌کوه​ شیطان شبح، شیطان‌کرد​ دیوانه، شیطان شهوت.»

تو اون روزهایی که دشمنان عمومی موریم‌ماجرا​ بودیم، وقتی پای عوضی بودن وسط می‌اومد،‌موریم​ همه‌مون سر و ته یه کرباس بودیم.

هر چهار‌راهزن‌های​ تامون یه مشت‌قدمی​ حروم‌زاده‌ی روانی بودیم.

ولی این‌می‌شدی​ ارتباط دلیل زنده‌آفتاب​ نگه داشتنش نبود.

احساسات واقعی‌ام‌کوه​ رو به‌سرش​ مویونگ بک گفتم.

«فقط دارم امتحانش می‌کنم. هر وقت دلم بخواد می‌تونم‌قبلاً​ بکشمش. اگه نتونم نجاتش بدم و آخر سر مجبور شم‌درون​ بکشمش، فقط معنیش اینه که ظرفیت من در همین حده.»

«همم.»

«این بار رفتم قله جنوبی و کلی از راهزن‌های کوهستان رو با دستای‌قلابی​ خودم کشتم. قضیه به فرقه هائو ربط داشت و از قضا اتحاد موریم‌لحظه​ هم داشت یه حمله سرکوبگرانه راه می‌نداخت، برای همین منم قاطی ماجرا شدم.»

«چند نفر رو کشتید؟»

«بیشتر از صد نفر.»

«اوه خدای من... تنهایی؟»

همون‌طور که با مویونگ‌دیگر​ بک قدم می‌زدم، نگاهم‌یکی​ رو به جلو دوختم.

به هر حال، مردی که کنارم راه می‌رفت‌دستگیر​ یه طبیب الهی بود نه شیطان سم، برای همین‌آها​ تا جای ممکن افکار درونیم رو براش فاش کردم.

«از وقتی برگشتم، زیاد بهش فکر می‌کنم. بابت مبارزه و کشتن آدمای قوی‌رزمی‌کاران​ هیچ پشیمونی‌ای ندارم، ولی با اینکه آدمای شروری بودن، من صد تا آدم ضعیف‌یکی​ رو تا حد مرگ کتک زدم. برای همین، راهزن‌های کوهستان زیاد تو خوابم میان.»

«وقتی راهزن‌های کوهستان‌کوهستان​ تو خوابتون میان‌کوه​ چه واکنشی نشون می‌دید؟»

«دعا می‌کنم دیگه پیداشون‌دیگر​ نشه و همه‌شون رو‌یکی​ با یه ضربه می‌کشم.»

«ولی به نظر می‌رسه‌سرش​ چون خوابه، نمی‌تونید کاملاً‌دستگیر​ از شرشون خلاص بشید.»

«انگار همین‌طوره.»

مویونگ بک‌راهزن‌های​ در کنارم‌برده​ سر تکون داد.

«پس برای همین تصمیم‌دیگر​ گرفتید فعلاً استاد یوک-هاپ رو‌نقشه‌های​ زنده نگه دارید و نکشیدش.»

«آره، استاد یوک-هاپ و‌سرش​ اون نوچه‌هایی که باهاش بودن‌کرده​ رو فعلاً زنده نگه داشتم.»

راستش رو بخواید،‌حرف​ زیاد به استاد‌اصل​ یوک-هاپ فکر نکرده بودم.

اگه این بار هم مثل زندگی قبلیم هفت حشره طلا و نقره رو‌کرده​ با دستای خودم می‌کشتم، حس می‌کردم این قضیه با اون ماجرای کتک زدن‌بیماری​ و کشتن صد تا راهزن کوهستان قاطی می‌شد و یه بلایی سر عقلم می‌اومد.

این احساس صادقانه‌ام بود.

مویونگ بک گفت: «رهبر فرقه، کار خوبی کردید که زنده نگهشون‌توضیح​ داشتید. کشتن آسونه، ولی نجات دادن سخته. برای من که یه‌بیماری​ طبیبم هم همین‌طوره. نجات دادن جون یه آدم سخت‌ترین کار ممکنه.»

لحظه‌ای وایسادم‌می‌تونی​ و به مویونگ‌قبل​ بک نگاه کردم.

«هر دومون داشتیم به‌برده​ این فکر می‌کردیم که‌سرش​ چطوری یکی رو نجات بدیم.»

مویونگ بک سر تکون داد.

«بله. این‌کوه​ انگشت رو‌سرش​ از قبل یادتونه؟»

مویونگ بک انگشتش رو برعکس‌قبل​ بالا آورد و شکل راه‌شایعاتی​ رفتن رو باهاش تقلید کرد.

با سر تکون دادن من، مویونگ بک گفت:‌سرش​ «شما گفتید اگه کسی تو مسیرش هر کی‌آره​ رو که می‌بینه بکشه، این همون مسیر شیطانیه.»

«یادمه.»

مویونگ بک سر‌بزنن​ تکون داد و‌یعنی​ تو چشمام نگاه کرد.

«شما همین الانش هم اون دیوانگی و بیماری‌شنیده​ آتش رو دارید. اگه تو مسیر شیطانی هم‌این​ قدم بردارید، لقب شیطان دیوانه رو به دست میارید.»

«... خب،‌راهزن‌های​ لقب همچین‌برده​ بدی هم نیست.»

مویونگ بک با لبخندی گفت: «رهبر فرقه، اگه خیلی قوی‌تر از الانت بشی، دایره‌دیگه​ انتخاب‌هات وسیع‌تر نمی‌شه؟ اگه خیلی قوی‌تر بودید تو قله جنوبی چه اتفاقی می‌افتاد؟ دیگه مجبور‌توی​ نمی‌شدید به همچین کشتار مستقیمی متوسل بشید. می‌دونم که الان گفتن این حرفا راحته، ولی...»

«احتمالاً حق با توئه. من‌کرد​ تا حدی برای محافظت از‌جای​ نیروهای اتحاد موریم وارد عمل شدم.»

مویونگ بک‌می‌تونی​ با دستش به‌قبل​ جلو اشاره کرد.

«بیا بریم.»

دوباره با‌می‌شدی​ مویونگ بک‌دیگر​ به راه افتادم.

ناگهان، مویونگ بک آهی کشید و گفت: «به نظر می‌رسه اساتید خیلی زیادی زیر‌راهزنی​ آسمان وجود دارن. معیار قوی شدن خیلی بالا رفته. راستش، آدم ممکنه فکر کنه‌چوبی​ با سطح مهارت شما، رهبر فرقه، زندگی باید راحت باشه، ولی واقعیت این‌طوری نیست.»

انگار منتظر جواب‌حرف​ نبود، برای همین‌اصل​ فقط سر تکون دادم.

مویونگ بک انگار که کنجکاو‌قدمی​ شده باشه پرسید: «نظرتون در مورد‌هائو​ مهارت‌های رهبر اتحاد موریم چی بود؟»

«مرد قوی‌ایه.»

«از شما قوی‌تره، رهبر فرقه؟»

«چه سوال تابلویی... فعلاً آره.»

البته، حتی اون زمان که‌قدمی​ شیطان دیوانه بودم هم احتمالاً‌یعنی​ ایم سو-بک از من قوی‌تر بود.

یهو قیافه مویونگ بک رو‌آفتاب​ برانداز کردم و گفتم: «طبیب، این‌کشید​ روزا چیزی ذهنت رو درگیر کرده؟»

مویونگ بک جوری که انگار چیز مهمی نیست گفت: «این روزا‌توضیح​ بیشتر از اینکه کتاب‌های پزشکی بخونم، وقتم رو صرف خوندن کتاب‌های هنرهای‌زیر​ رزمی می‌کنم. و بیشتر تمایل دارم روی سموم مطالعه کنم تا داروها.»

حرف ساده‌ای بود،‌حرف​ ولی من یهو‌اصل​ پقی زدم زیر خنده.

«چرا می‌خندید؟»

«نه، خب، اگه سم رو بیشتر دوست داری، می‌تونی روش مطالعه کنی. چه مشکلی داره؟ هیچ قانونی نگفته که هنرهای رزمی یه طبیب باید ضعیف باشه. اگه یه کم‌توی​ قوی‌تر بشی چه ایرادی داره؟ اگه یه روز مشکل بزرگی برام پیش بیاد، می‌تونم از طبیب مویونگ کمک بگیرم... همین امروز داشتم فکر می‌کردم چطوری با استاد یوک-هاپ سر‌حمله​ و کله بزنم که تو پیشنهاد دادی یه سم پراکنده‌کننده چی درست کنی و خیالم رو راحت کردی. سم هم یه جور داروئه، پس لطفاً خوب روش مطالعه کن.»

«چشم.»

با نگاهی دوباره به‌بزنی​ همدیگه، کاملاً مشخص بود که‌قبلاً​ هر دومون نگرانی‌های زیادی داریم.

جسورانه به‌راهزن‌های​ مویونگ بک‌برده​ دلداری دادم.

«طبیب، داری‌می‌شدی​ کارت رو‌دیگر​ خوب انجام می‌دی.»

دشمنان عمومی موریم‌بزنن​ در زندگی قبلی،‌یعنی​ به همدیگه دلداری می‌دادن.

«شما هم دارید کارتون رو خوب‌اصل​ انجام می‌دید، رهبر فرقه. هر چی‌درمان​ قوی‌تر بشید، دیوانگی‌تون هم کم‌کم بهتر می‌شه.»

سر تکون دادم و وقتی‌قدمی​ به خانه پزشکی مویونگ نزدیک‌یعنی​ شدیم، دستم رو دراز کردم.

«خب پس، مراقب خودت باش.»

مویونگ بک سر تکون داد و جواب داد: «سریع سم پراکنده‌کننده‌توضیح​ چی رو درست می‌کنم و دوباره بهتون سر می‌زنم. بهتره استاد یوک-هاپ‌زیر​ رو زنده نگه دارید و این‌طوری ازش استفاده کنید تا اینکه بکشیدش.»

سر تکون دادم.

«حرف حساب‌راهزن‌های​ جواب نداره.‌برده​ دوباره می‌بینمت.»

مویونگ بک با چهره‌ای‌دیگر​ روشن برگشت و به سمت‌نقشه‌های​ خانه پزشکی مویونگ راه افتاد.

لحظه‌ای به پشت سرش نگاه کردم و‌هائو​ نمی‌دونم چرا، به نظرم اومد که انگار‌راهزنی​ شیطان سم از زندگی قبلیم داره دور می‌شه.

خب، طبیب الهی و شیطان‌قبل​ سم در اصل یه نفر بودن،‌درباره​ برای همین اونقدرها هم عجیب نبود.

ناولها | novelha.net