---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت شیطان دیوانه

چپتر 236: استراتژیست ارشد لی زاها • ⏱ 19 دقیقه

چپتر 236: استراتژیست ارشد لی زاها

0

در حالی که رهبر فرقه گدایان محکم ایستاده بود و‌گفتم​ از من محافظت می‌کرد، سی و هشت هزار و پانصد استراتژی‌خیز​ مختلف رو تو سرم سبک‌سنگین کردم، اما هیچ‌کدوم به درد نمی‌خورد.

...

...

...

اگه بخوام پیازداغش رو زیاد کنم، مگه اینکه‌می‌کردم​ رهبر فرقه شیطانی یهو پیداش می‌شد تا به‌برگشت​ رهبر فرقه گدایان کمک کنه، وگرنه زورمون بهشون نمی‌رسید.

احتمال وقوع همچین چیزی دقیقاً برابر با‌گفتم​ این بود که رهبر فرقه شیطانی به روشنایی‌غرق​ برسه و بشه یکی از گداهای فرقه گدایان.

یهو سرم رو‌همون‌جا​ آوردم بالا و به‌بی‌سروصدا​ آسمون صاف نگاه کردم.

«امروز هم هوا حسابی صافه.»

صدای رهبر‌بی‌سروصدا​ فرقه گدایان رو‌خورشید​ شنیدم که گفت:

«شیطان بهشتی، خیلی وقته ندیدمت.‌می‌کردم​ تک‌به‌تک می‌جنگی؟ یا همه‌تون با هم‌همون​ حمله می‌کنین؟ برای من فرقی نمی‌کنه.»

محقق شیطان‌بری​ بهشتی با‌بمون​ لبخند جواب داد:

«امروز از این خبرا نیست.»

نمی‌دونم چرا، ولی لحنش طوری‌خورشید​ بود که انگار می‌گفت امروز منتظر‌لحظه​ یه مبارزه جوانمردانه و رمانتیک نباشین.

رهبر فرقه گدایان‌ماه​ رو به من‌خونسردی​ کرد و گفت:

«... رهبر فرقه، چرا معطلی، پس‌داشتم​ چرا نمیری؟ این مبارزه‌ای نیست که‌آماده​ هنوز در حد و اندازه‌ش باشی.»

محقق سپیدپوش گفت:

«زاها، من هیچ‌وقت‌آسمان​ نگفتم می‌ذارم بری،‌ماه​ پس همون‌جا بمون.»

از پشت سر رهبر فرقه گدایان، در‌گفتم​ حالی که داشتم بی‌سروصدا آسمان درخشان خورشید‌هاله​ و ماه رو آماده می‌کردم، با خونسردی گفتم:

«یه لحظه برو کنار.»

تو همون لحظه‌ای که رهبر فرقه برگشت، در حالی که‌لحظه‌ای​ تو هاله آسمان درخشان خورشید و ماه غرق شده بودم،‌هجوم​ خیز برداشتم و به سمت اون سه تا محقق هجوم بردم.

فریادهای رهبر فرقه‌آسمان​ گدایان و محقق‌ماه​ سپیدپوش همزمان بلند شد.

«زاها!»

«مراقب باش!»

با یه صدای ترق‌وتروق، به محض اینکه آسمان درخشان‌همون​ خورشید و ماه کامل شد، اون سه تا محقق که‌اون​ جا خورده بودن، همزمان دست‌هاشون رو به سمتم تکون دادن.

با خودم گفتم با این وضعیت کارم تمومه، پس طبق نقشه،‌لحظه​ آسمان درخشان خورشید و ماه رو به یه پرده نوری تغییر‌برداشتم​ دادم و دست‌هام رو مثل کاراکتر چینیِ «بزرگ» از هم باز کردم.

تو یه چشم‌به‌هم‌زدن، پرده‌آماده​ نوری که ساخته بودم‌لحظه​ تمام صداهای محیط رو بلعید.

«این یه قماره.»

یه پرتوی نور از پرده بیرون کشیدم؛ پرده‌ای که قدرت آسمان درخشان خورشید و ماه رو به انرژی سرپیچی‌اون​ از بهشت تبدیل کرده بود. سپس تکنیک‌های نهایی شیطان بهشتی که یکی از سه فاجعه بود، محقق سپیدپوش که‌کارم​ امپراتور شرور زندگی قبلی بود، و محقق نابینا که امپراتور تیغه رو کشته بود، با تمام وجودم دریافت کردم.

از پشت لایه نیمه‌شفاف پرده نوری، می‌تونستم نیروی‌می‌کردم​ کف دست شیطان بهشتی، هنرهای انگشت محقق سپیدپوش و‌هاله​ نیروی کف دست محقق نابینا رو به وضوح ببینم.

هیچ صدای غُرشی نشنیدم،‌آماده​ اما حس می‌کردم پرده‌لحظه​ گوشم داره پاره میشه.

تکنیک‌های نهایی محقق‌ها بعد از برخورد به پرده نوری سرپیچی‌خورشید​ از بهشت، داشتن به سمت صاحبانشون برمی‌گشتن، اما بدن من هم‌برگشت​ مثل اینکه گرفتار طوفان شده باشه، به سمت مخالف پرت شد.

تو همون لحظه، دست رهبر فرقه‌لحظه​ گدایان روی هوا مچ دستم رو گرفت‌غرق​ و منم مچ دست اون رو چسبیدم.

بازوی رهبر فرقه گدایان رو با خشونت‌آماده​ کشیدم و بدون اینکه ازش بپرسم، انداختمش‌همون​ رو کولم و پا به فرار گذاشتم.

از دیدگاه یه استراتژیست ارشد.

از بین اون سی و هشت هزار و‌آسمان​ پانصد استراتژی، به این نتیجه رسیدم که فرار‌لحظه​ کردن برای نجات جونم، کارآمدترین، برجسته‌ترین و عاقلانه‌ترین استراتژیه.

البته، تا همین‌جاش‌می‌کردم​ هم بخشی از‌لحظه​ نقشه عمدی من بود.

قصد داشتم نقشه‌آسمان​ بعدی رو در‌ماه​ حال دویدن عملی کنم.

از همه بدتر، لو دادن یه تکنیک نهایی بی‌رقیب‌برو​ مثل پرده نوری سرپیچی از بهشت به اون محقق‌ها حسابی‌برداشتم​ حرصم رو درمی‌آورد، اما برای زنده موندن چاره دیگه‌ای نداشتم.

شروع کردم به فک‌بمون​ زدن با رهبر فرقه‌آسمان​ گدایان که رو کولم بود.

«رهبر فرقه!»

«چرا یهو داری فرار می‌کنی؟»

«رهبر فرقه، تو شاید زنده بمونی، ولی من اگه بجنگم صددرصد می‌میرم. فعلاً با دقت‌غرق​ به حرفام گوش کن. یه لحظه بی‌خیال نگرانی برای بدن کُند بشو. قلب رهبر فرقه‌محض​ به خاطر شاگردت تمرکزش رو از دست داده. به حرفام اعتماد کن. بدن کُند فعلاً نمی‌میره.»

«نمی‌میره؟»

انگار واقعاً نگرانش بود.

«نمی‌میره! اون حروم‌زاده‌ها اول تو رو می‌کشن رهبر فرقه، بعدش به بدن کُند فشار میارن تا مثل یه برده براشون کار‌خیز​ کنه. این‌طوری فرقه گدایان دوستی‌دستی می‌افته تو دامن‌شون. آخه چرا باید بکشنش؟ اگه فرقه گدایان رو کنترل کنن، تو رقابت برای تسخیر‌کارم​ دنیا و جمع‌آوری اطلاعات، از فرقه شیطانی یا اتحاد موریم عقب نمی‌مونن. الان وقت نگرانی برای بدن کُند نیست. نگران من باش.»

«اینو می‌فهمم. ولی‌ماه​ واقعاً لازمه این‌طوری فرار‌گفتم​ کنیم؟ سرعت من بیشتره.»

«... فقط‌بری​ یه لحظه‌بمون​ رو کولم بمون.»

«چرا؟»

«انرژی درونی‌ت رو‌آسمان​ ذخیره کن. مبارزه هنوز‌آماده​ حتی شروع هم نشده.»

خوشبختانه، برخلاف اون موقعی که تازه مهارت‌گفتم​ سبکی رو یاد گرفته بودم، وزن رهبر‌هاله​ فرقه الان برام مثل پر سبک بود.

چنان با سرعت می‌دویدم که خودم هم نمی‌فهمیدم دارم از قدم‌های الهی ابر‌می‌کردم​ نردبان استفاده می‌کنم، همون مهارت سبکی که قبلاً یاد گرفته بودم، یا ترکیبی‌خیز​ از همه‌چیز که باعث شده بود با یه مهارت سبکیِ بی‌سابقه و جدید بدوم.

برای مخفی کردن مسیرم، عمداً از‌لحظه​ پشت ساختمون‌ها می‌دویدم و هر وقت‌هاله​ به دیواری می‌رسیدم، از روش می‌پریدم.

برمی‌گشتم تا قایم بشم، دوباره می‌دویدم، باز برمی‌گشتم؛ مدام‌خونسردی​ تغییر مسیر می‌دادم تا بیشترین فاصله ممکن رو ایجاد‌غرق​ کنم و بعد تو فضاهای باز با تمام توانم می‌دویدم.

نزدیک به یک ساعت بود که‌خونسردی​ داشتم می‌دویدم که یه حس مورمورکننده‌لحظه‌ای​ باعث شد از رهبر فرقه بپرسم:

«... نکنه بهمون رسیدن؟»

رهبر فرقه گدایان‌می‌کردم​ به پشت سر‌لحظه​ نگاه کرد و گفت:

«همین الان دارن میان.»

البته، خودم‌خورشید​ هم می‌تونستم‌آماده​ حسش کنم.

صدای خنده محقق سپیدپوش از پشت‌داشتم​ سرم اکو می‌شد، اونم با چنان سرعتی‌می‌کردم​ که انگار یه شبح افتاده بود دنبالم.

آخه چطوری به‌می‌کردم​ این زودی خودشون‌لحظه​ رو جمع‌وجور کردن؟

نتونسته بودم ببینم چطوری تکنیک‌های‌خورشید​ نهایی رو که با پرده نوری‌لحظه​ به سمتشون برگردونده بودم، دفع کردن.

اما بی‌دلیل‌خورشید​ هم فرار‌آماده​ نکرده بودم.

«ارشد، محقق نابینا که کوره، پس به هر حال‌درخشان​ عقب می‌مونه. اگه با تمام سرعت بدویم، فقط شیطان‌کنار​ بهشتی و محقق سپیدپوش می‌تونن دنبالمون بیان. در اون صورت...»

رهبر فرقه‌آماده​ حرفم رو‌خونسردی​ قطع کرد:

«... محقق نابینا‌آسمان​ هم سوار بر یه‌آماده​ تخت روان پیداش شد.»

«چی؟ الان گفتی‌ماه​ تخت روان؟ تخت روان‌گفتم​ که دیگه تقلب محضه.»

توضیحات رهبر‌بری​ فرقه ادامه‌بمون​ پیدا کرد:

«اساتید مهارت سبکی دارن یه تخت‌لحظه​ روان چهارنفره رو که محقق نابینا توشه‌غرق​ حمل می‌کنن و سرعتشون هم خیلی بالاست.»

اونا یه‌بی‌سروصدا​ مشت حروم‌زاده‌درخشان​ روانیِ معمولی نبودن.

«ولی هنوزم فقط‌ماه​ همون سه تا‌خونسردی​ محققن، مگه نه؟»

«فعلاً بیش از سی نفر دیگه پشت‌بی‌سروصدا​ سرشونن. فاصله‌شون داره کم‌کم بیشتر میشه. شیطان‌خونسردی​ بهشتی و محقق سپیدپوش جلوتر از همه هستن.»

چشم‌هام رو به جلو دوختم، مسیری رو‌برو​ که اومده بودم تو ذهنم ثبت کردم‌شده​ و به سمت یه دشت متروکه دویدم.

رهبر فرقه‌بی‌سروصدا​ گدایان با لحن‌خورشید​ خیلی آروم‌تری گفت:

«اصلاً بعد‌خورشید​ از این‌همه‌آماده​ دویدن می‌تونی بجنگی؟»

«اگه من خسته بشم، شیطان بهشتی و محقق سپیدپوش هم به‌ماه​ نفس‌نفس می‌افتن. البته من فقط به تو امید بستم، ارشد. حالا می‌فهمی‌غرق​ این استراتژی من چطوری سیما یی رو هم از خجالت آب می‌کنه؟»

نقشه‌م این بود که رهبر فرقه گدایان رو که با‌لحظه‌ای​ احترام رو کولم سوار کرده بودم، پیاده کنم تا با شیطان‌بردم​ بهشتی و محقق سپیدپوش که دیگه نفسشون بریده بود، روبه‌رو بشه.

فرمانده کل‌بی‌سروصدا​ گداها زد‌درخشان​ زیر خنده.

«هاهاها.»

رهبر فرقه‌بری​ خندید، پس‌بمون​ همین کافی بود.

به هر حال، خنده خوش‌یمنه.

اما خودم‌بی‌سروصدا​ نمی‌تونستم بخندم چون‌خورشید​ نفسم بالا نمی‌اومد.

«آه، این‌طوری‌خورشید​ ممکنه اوضاع‌آماده​ خیط بشه.»

به هر حال، نقشه اول این بود که تا جای ممکن محقق‌ها رو‌می‌کردم​ با مهارت سبکی خسته کنم، بعدش رهبر فرقه گدایان رو که تنفس و‌خیز​ انرژی درونی‌ش دست‌نخورده باقی مونده بود، پیاده کنم تا کار رو یه سره کنه.

تو این گیرودار، استراتژی‌خونسردی​ جا گذاشتن محقق نابینا‌کنار​ با شکست مواجه شده بود.

آخه کی فکرش‌آسمان​ رو می‌کرد یه تخت‌آماده​ روان چهارنفره پیداش بشه؟

رهبر فرقه گدایان گفت:

«به زودی بهمون می‌رسن. شیطان‌پشت​ بهشتی و محقق سپیدپوش سرعتشون وحشتناکه.‌ماه​ محقق نابینا داره مدام عقب می‌مونه.»

دلیل اینکه بدون معطلی فرار کرده بودم این بود‌همون​ که با یه قضاوت کاملاً خونسردانه به این نتیجه‌سمت​ رسیدم که ممکنه فقط همین سه تا محقق نباشن.

اگه اون ارباب سریعِ‌درخشان​ ناشناس یا یه محقق دیگه‌خونسردی​ پیداش می‌شد، شکستمون قطعی بود.

چرا این‌قدر بدبین‌ماه​ بودم؟ این غریزه، شهود‌گفتم​ و حس ششمم بود.

«استاد دیگه‌ای هم هست؟»

«انگار نه. محقق سپیدپوش یه دستوری داد و بعضی از نیروهایی که عقب‌غرق​ مونده بودن تغییر مسیر دادن. احتمالاً می‌خوان جلوی رهبر اتحاد ایم رو بگیرن تا‌ترق‌وتروق​ وقت بخرن. داریم کجا میریم؟ این مسیر به یه صخره اون‌ور دشت ختم میشه.»

همون‌طور که‌بی‌سروصدا​ می‌دویدم، طبق جریان‌خورشید​ افکارم جواب دادم:

«خب معلومه، به سمت صخره.»

فقط یه‌بری​ دلیل برای‌بمون​ این کار داشتم.

حتی اگه از صخره می‌پریدیم پایین، نمی‌تونستیم‌برو​ از شر شیطان بهشتی یا محقق سپیدپوش خلاص‌بودم​ بشیم، اما محقق نابینا دیگه نمی‌تونست دنبالمون بیاد.

مهم نبود اون آدم‌هایی که تخت‌ماه​ روان چهارنفره رو حمل می‌کردن چقدر ماهر‌کنار​ بودن، دیگه این کار براشون غیرممکن بود.

رهبر فرقه‌خورشید​ گدایان با‌آماده​ کمی تاخیر پرسید:

«داری میگی باید بپریم پایین؟»

«یا از صخره رد میشیم‌گفتم​ یا می‌پریم. اونجا جایی نیست که‌برگشت​ یه آدم کور جرئت کنه بیاد.»

«ایده بدی نیست،‌آسمان​ اما دیگه وقتشه‌ماه​ منو بذاری زمین.»

یه لرزه‌خورشید​ به ستون‌آماده​ فقراتم افتاد.

از یه فاصله خیلی دور صدای «رهبر فرقه هائو...» رو شنیدم، و‌آماده​ بعدش دقیقاً با همون لحن ولی بیخ گوشم یکی گفت: «خیلی سریع‌شده​ شدی، نه؟» تا این رو شنیدم، رهبر فرقه گدایان رو گذاشتم زمین.

گدای الهی به محض اینکه‌گفتم​ پاش به زمین رسید، نیروی‌لحظه‌ای​ کف دستش رو آزاد کرد.

کوااااااانگ!

یه انفجار گنده راه افتاد و تا اومدم برگردم، دیدم رهبر فرقه گدایان داره‌هاله​ نیروی کف دستش رو روی سر شیطان بهشتی و محقق سپیدپوش خالی می‌کنه؛ تو‌باش​ یه چشم به هم زدن یه دعوای دو به یک ملس راه افتاده بود.

راستش حسابی ضدحال خوردم که‌پشت​ نتونستیم بیشتر بدویم تا این‌خورشید​ محقق‌های لعنتی بیشتر خسته بشن.

با این حال، تو دعوای بین‌لحظه​ استادا، همین یعنی به اندازه یه‌هاله​ نفس کشیدن ازشون جلو افتاده بودیم.

اون دو تا محقق هر چقدر هم که شاخ بودن،‌گفتم​ بازم غلبه کردن رو رهبر فرقه گدایان که با خیال‌بودم​ راحت خودش رو آماده کرده بود، اصلاً کار راحتی نبود.

منم یه لحظه وقت خریدم‌می‌کردم​ تا نفس‌نفس زدنم رو کنترل کنم‌همون​ و بشینم دعوا رو تماشا کنم.

«...»

از هر دو کف دست رهبر فرقه،‌برو​ نوری به رنگ زرد تیره ساطع می‌شد؛ گویی‌بودم​ اژدهای زردی در حال غرش و ویرانگری بود.

حرکاتش انقدر سریع بود که چشم درست نمی‌دید، ولی‌خونسردی​ مسیر حرکت اون نیروی زرد تیره قشنگ معلوم بود،‌غرق​ واسه همین ناخودآگاه آدم رو یاد یه اژدها می‌انداخت.

شیطان بهشتی مثل یه ببر‌می‌کردم​ دیوونه با موهای نشسته، داشت‌کنار​ این‌ور و اون‌ور وحشی‌بازی درمی‌آورد.

هر بار که چشمم به‌پشت​ قیافه‌اش می‌افتاد، می‌دیدم دندوناش رو‌خورشید​ ریخته بیرون و داره نیشخند می‌زنه.

از اون طرف، حرکات محقق سپیدپوش که با یه قیافه خونسرد‌برگشت​ می‌جنگید، انقدر فرز و موذیانه بود که انگار داری یه درنای‌فریادهای​ سفید رو تماشا می‌کنی که یه خروار داروی معنوی بالا انداخته.

حروم‌زاده موذی.

دقیقاً همون‌طور که بعد از اون سگ‌دو‌گفتم​ زدن‌ها پیش‌بینی می‌کردم، فقط شیطان بهشتی و‌هاله​ محقق سپیدپوش تونسته بودن خودشون رو برسونن.

اون محقق‌های بی‌شرف درجا یه حمله مشترک رو شروع‌درخشان​ کردن، ولی حتی به چشم منم نمی‌اومد که رهبر‌کنار​ فرقه گدایان اصلاً تو فشار افتاده باشه یا عقب بکشه.

خوبه. اول‌آماده​ از همه،‌خونسردی​ یه تاییدیه.

تو یه چشم به هم زدن، هر جا که‌خونسردی​ این سه تا قدم می‌ذاشتن، زمین چال می‌شد و‌غرق​ غرش کرکننده‌اش جوری بود که حتی نمی‌شد درست نفس کشید.

وقتی دعوا شروع شد،‌آماده​ اون سه تا اصلاً پشیزی‌برو​ هم به من محل نذاشتن.

این از اون دعواهایی بود‌پشت​ که بیشتر استادا حتی جرئت‌خورشید​ نداشتن پاشون رو توش بذارن.

اگه به رهبر فرقه‌خونسردی​ گدایان اعتماد نمی‌کردم، پس‌کنار​ به کی باید اعتماد می‌کردم؟

رهبر فرقه گدایان رو با دعوای دو به یکش تنها گذاشتم، مهارت‌برو​ سبکی‌ام رو زدم تنگش تا یه کم فاصله بگیرم، یه تیکه از‌اون​ زمین رو پیدا کردم که یکم گود بود و همونجا ولو شدم.

مثل یه حیوون کوچولوی ناشناخته که تو بیابون‌لحظه​ ول می‌گرده، فقط سرم رو از تو گودال‌شده​ آوردم بیرون و شروع کردم به دید زدن.

«هوو... خوش‌بری​ اومدی، نفرت‌بمون​ از خود.»

به‌زودی تخت روان‌می‌کردم​ چهار نفره محقق نابینا‌برو​ هم از راه می‌رسید.

اگه انقدر خفن بود که تونسته بود امپراتور تیغه خاندان هوانگبو رو بکشه، پس‌همون​ چقدر زور داشت؟ دلیلی که بدون هیچ مکثی تصمیم گرفتم جیم بشم این بود که‌بلند​ محقق نابینا، تو هر حالتی، از رهبر اتحاد سرپیچی از بهشت قوی‌تر به نظر می‌رسید.

حس تنفر از خودم و خشمی که به‌لحظه​ خاطر ناتوانی تو شکست دادن تن به تن‌شده​ اون یارو داشتم، مثل یه موج روم خراب شد.

تو یه صدم ثانیه، چیزی‌پشت​ حدود دوازده هزار و سیصد‌خورشید​ تا استراتژی مختلف ریختم تو سرم.

مثل یه احمق، باید خشم رو از درونم می‌کشیدم بیرون تا بتونم هنر الهی‌شده​ مه بنفش رو تر و تمیز اجرا کنم، ولی چون سرم گرم نقشه کشیدن‌محض​ بود، حس خشمم تو این وضعیت مسخره کاملاً فروکش کرده و ولرم شده بود.

میگن خدا به کسی کمک می‌کنه که‌آماده​ به خودش کمک کنه، ولی انگار شیطان‌همون​ دیوانه درونم اصلاً قصد نداشت کمکم کنه.

لعنت به همه‌چیز...

تا چشمم به گرد و خاکی که بلند‌آسمان​ شده بود افتاد، شمشیر چوبی‌ام رو از قبل‌لحظه​ کشیدم بیرون تا واسه یه حمله غافلگیرانه آماده بشم.

این کاپیتان‌آماده​ کمین، چا‌خونسردی​ سونگ-ته است.

آخ، محض رضای خدا.

فکر کن تو یه همچین‌می‌کردم​ هیر و ویری، چرت و‌کنار​ پرت‌های چا سونگ-ته بیاد تو ذهنم.

بی‌خیال، الان وقتش‌همون‌جا​ بود که خودم بشم‌بی‌سروصدا​ کاپیتان کمین، لی زاها.

این‌طوری که بهش نگاه می‌کردم،‌گفتم​ اون تخت روان چهار نفره‌لحظه‌ای​ هم سرعتش وحشتناک بالا بود.

ولی قیافه‌اش واقعاً رقت‌انگیز بود.

اون بدبخت‌ها تو زندگی قبلی‌شون چه گناهی کرده بودن‌برو​ که حالا باید یه مرد کور رو تو تخت‌خیز​ روان می‌ذاشتن رو کولشون و این‌طوری مثل اسب می‌دویدن؟

شرمنده، ولی‌بری​ شماها امروز‌بمون​ باید بمیرید.

صبر کردم تا تخت روان چهار نفره از‌کنار​ نزدیکیم رد بشه، بعد بلند شدم و چی شمشیرم‌برداشتم​ رو با ارتفاع پایین، مماس با زمین آزاد کردم.

سووووووش!

بعد از اینکه هدفم رو آوردم پایین، مثل یه روانیِ زنجیری شمشیرم‌لحظه‌ای​ رو چرخوندم و بی‌هدف چی شمشیر رو به همه طرف شلیک کردم؛‌فریادهای​ محقق نابینا هم از رو تخت روان مثل موشک پرید تو هوا.

هدف اصلی من‌همون‌جا​ از همون اولش‌داشتم​ حمال‌های تخت روان بودن.

تو یه چشم به هم زدن،‌لحظه​ پاهای حمال‌ها قطع شد و با‌هاله​ جیغ و داد پخش زمین شدن.

راستش رو بخوای، اونا از اون مدل آدم‌هایی نبودن که با این‌برو​ سطح از چی شمشیر به این راحتی شکست بخورن، ولی حتماً براشون‌اون​ سخت بوده که تخت روان رو ول کنن، آخه مثل برده‌ها زندگی می‌کردن.

منم تو همون‌ماه​ یه لحظه غفلت،‌خونسردی​ پاهاشون رو قلم کردم.

تازه اون موقع بود‌بمون​ که شمشیرم رو آوردم پایین‌درخشان​ و رفتم سمت محقق نابینا.

با خودم می‌گفتم حمال‌ها باید‌گفتم​ مدام ناله کنن تا شنوایی‌لحظه‌ای​ محقق نابینا رو مختل کنن، اما...

محقق نابینا که تازه پاش به زمین رسیده بود، بدون‌گفتم​ هیچ رحمی شمشیرش رو چند بار چرخوند و جون همه‌بودم​ حمال‌هایی که داشتن زار می‌زدن رو گرفت، بعدش برگشت سمت من.

«...»

یه آدم که داره با‌پشت​ یه مرد کور مسابقه زل‌خورشید​ زدن میده؛ اون آدم من بودم.

مورمورم شد...

اون چشم‌های سفید،‌آسمان​ بدون هیچ مردمک سیاهی،‌آماده​ بهم زل زده بودن.

«تو رهبر فرقه هائو هستی؟»

محض احتیاط یه قدم‌بمون​ رفتم اون‌ورتر، ولی سر‌آسمان​ محقق نابینا هم باهام چرخید.

این‌ور و اون‌ور رفتم‌خونسردی​ و با صدایی که‌کنار​ تغییرش داده بودم جواب دادم:

«من یه‌بی‌سروصدا​ شمشیرزن رهگذرم،‌درخشان​ کاری داشتی؟»

محقق نابینا‌خورشید​ یه لبخند محو‌می‌کردم​ زد و گفت:

«ببینیم وقتی داری جون‌بمون​ می‌کنی هم می‌تونی از‌آسمان​ این شوخی‌ها بکنی یا نه.»

محقق نابینا‌آماده​ مثل یه‌خونسردی​ شبح پرید سمتم.

با شمشیر چوبی‌ام باد‌درخشان​ شمشیر رو آزاد کردم‌می‌کردم​ و یه قدم رفتم عقب.

عمداً از یه حرکت پا استفاده کردم که با سر و صدا زمین‌برگشت​ رو جارو می‌کرد تا حسابی گرد و خاک به پا کنم، بعد همه‌بلند​ اون خاک‌ها رو با باد شمشیر جمع کردم تا به محقق نابینا حمله کنم.

اما محقق نابینا با چند تا چرخش تیغه‌اش‌آسمان​ تمام اون گرد و غبار رو پخش و‌لحظه​ پلا کرد و یه آسمون صاف رو تحویلم داد.

سرم رو تکون‌می‌کردم​ دادم و با‌لحظه​ یه لحن جدی گفتم:

«خیلی خب. بیا درست و‌خورشید​ حسابی بجنگیم. ولی قبلش، بیا‌گفتم​ اسم‌هامون رو به هم بگیم.»

«خفه شو.»

«حروم‌زاده کثافت.»

تا دیدم محقق نابینا داره‌گفتم​ هجوم میاره سمتم، شمشیر چوبی‌ام رو‌برگشت​ آوردم پایین سمت راستم و الفرار.

با اینکه یه‌آسمان​ محقق نابینا بود، ولی‌آماده​ خیلی خوب دنبالم می‌کرد.

هر بار که چی شمشیر از پشت سرم پرواز می‌کرد سمتم،‌همون​ بدون اینکه نگاه کنم یه پشتک می‌زدم، می‌چرخیدم به پهلو و‌هجوم​ تو هوا مورب می‌شدم تا از دست چی شمشیر جاخالی بدم.

می‌پریدم این‌ور، می‌پریدم اون‌ور، می‌پریدم بالا؛ حسابی خسته‌کننده‌آسمان​ شده بود، واسه همین یه درگیری درونی پیدا‌لحظه​ کردم که شاید بهتر باشه وایستم و فقط بجنگم.

ولی نه.

آدم باید قشنگ‌آسمان​ از نقطه ضعف‌ماه​ حریفش سوءاستفاده کنه.

فقط به‌خورشید​ فرار کردن‌آماده​ ادامه دادم.

من آدمی نبودم که تو مسابقه مهارت‌بی‌سروصدا​ سبکی به مردی که هر دو تا‌خونسردی​ چشمش رو از دست داده بود، ببازم.

«هوی محقق! نظرت چیه‌خونسردی​ اول تو مهارت سبکی‌کنار​ با هم مسابقه بدیم؟»

«خجالت نمی‌کشی تو‌آسمان​ که رهبر یه فرقه‌ای‌آماده​ داری این‌طوری فرار می‌کنی؟»

حتی وسط اون موش‌آماده​ و گربه بازی هم‌لحظه​ رشته کلام رو ول نکردم:

«خجالت؟ من تو کل عمرم حتی یه‌بی‌سروصدا​ بار هم خجالت نکشیدم. می‌دونی معنیش چیه؟‌خونسردی​ معنیش اینه که من یه آدم بی‌شرمم.»

همون‌طور که با جون و‌گفتم​ دل می‌دویدم، از خودم تعریف‌لحظه‌ای​ می‌کردم و به خودم روحیه می‌دادم.

آیا تو کل تاریخ کسی پیدا می‌شد که تونسته باشه‌گفتم​ به سه دستاورد بزرگِ تحت تعقیب بودن توسط اتحاد موریم، فرقه‌خیز​ شیطانی و یه مرد کور دست پیدا کنه؟ معلومه که نه!

فقط خودم تونسته‌ماه​ بودم این کار رو‌گفتم​ بکنم، بهت قول میدم.

تو همون حین که داشتم به سمت‌بی‌سروصدا​ صخره فرار می‌کردم، یهو زیردست‌های محقق‌ها اون اطراف‌گفتم​ سبز شدن و کل منطقه رو محاصره کردن.

از یه‌آماده​ جایی صدای‌خونسردی​ چیل-گیوم رو شنیدم:

«رهبر فرقه، محاصره شدی.»

چیل-گیوم رو‌خورشید​ پیدا کردم‌آماده​ و جواب دادم:

«عمداً گذاشتم گیر بیفتم. به‌پشت​ خاطر روزای قدیم جونت رو‌خورشید​ می‌بخشم، پس همین الان بکش عقب.»

وقتی سر‌آماده​ جام چرخیدم تا‌گفتم​ یه نگاهی بندازم...

یه مشت استاد بی‌نام و نشون که آدم به ندرت می‌تونست‌لحظه​ لنگه‌شون رو پیدا کنه، دورم جمع شده بودن و جوری بهم‌برداشتم​ زل زده بودن که انگار دارن به یه میمون نگاه می‌کنن.

چیل-گیوم بهم‌خورشید​ توصیه کرد‌آماده​ که تسلیم بشم:

«اگه زانو بزنی و بذاری دست‌وپات رو‌بی‌سروصدا​ ببندیم، از جونت می‌گذریم. به خاطر روزای قدیم،‌گفتم​ حداقل به عنوان یه برده باهات رفتار می‌کنیم.»

با حرف‌های چیل-گیوم، اونایی که‌گفتم​ حلقه محاصره رو تشکیل داده‌لحظه‌ای​ بودن، شروع کردن به ریزریز خندیدن.

قیافه‌ام رفت تو‌آسمان​ هم و به‌ماه​ محقق نابینا گفتم:

«هوی محقق! به این زیردست‌هات یکم ادب یاد‌لحظه​ ندادی؟ شاید دشمنت باشم، ولی من رهبر یه‌شده​ فرقه‌ام. این گستاخیِ سگ‌های دست‌آموزت دیگه چه صیغه‌ایه؟»

محقق نابینا سرش‌همون‌جا​ رو چرخوند سمت‌داشتم​ چیل-گیوم و جواب داد:

«حواست به دهنت باشه.»

شمشیر چوبی‌ام رو غلاف کردم،‌خورشید​ دست‌هام رو شل ول کردم‌گفتم​ و یه نفس عمیق کشیدم.

دلم آروم گرفت.

محقق نابینا به هر حال کور‌داشتم​ بود، واسه همین تو یه دعوای‌آماده​ گروهی حسابی تو نقطه ضعف قرار می‌گرفت.

لابد کار رو سپرده بود‌گفتم​ دست زیردست‌هاش تا خودش تو این‌برگشت​ فاصله چیِ بدنش رو بازیابی کنه.

زیردست‌های محقق‌بی‌سروصدا​ در واقع سپر‌خورشید​ بلای من بودن.

همون‌طور که داشتم نزدیک شدن دشمنا رو مثل‌لحظه​ یه طناب دار دور گردنم تماشا می‌کردم، نه به‌بودم​ ده‌هزار تا، بلکه فقط به یه تکنیک فکر کردم.

جواب میده؟‌بری​ باید جواب بده‌پشت​ تا زنده بمونم.

طرز فکر‌آماده​ شیطان شهوت رو‌گفتم​ آوردم تو ذهنم.

اون کثافت بعد از اینکه یه‌ماه​ زن رو با هنر یخش کاملاً‌برو​ منجمد می‌کرد، دقیقاً می‌خواست چه غلطی بکنه؟

در نهایت، یه خشم سرد و مورمورکننده‌گفتم​ که از هنر بی‌قلب سایه ماه سرچشمه‌هاله​ می‌گرفت، تو درونم شروع به جوشیدن کرد.

اسم تکنیک نهایی جدیدی که می‌خواستم بزنم‌بی‌سروصدا​ به ذهنم نرسید، واسه همین با توجه‌خونسردی​ به جریان افکارم زیر لب زمزمه کردم:

«شیطان شهوت، ای حروم‌زاده کثافت...»

ناولها | novelha.net