چپتر 248: میگن کسی که بیرون گود دعوا میشینه و نظر میده، اوضاع رو بهتر میبینه
0شمشیر چوبیام رو تو دستم فشردم و یه نگاه سریع بهقاتلی دعوای شیطان شبح، شیطان شهوت و شیطان شمشیر انداختم. بعدش رفتمکردم سمت شیطان شبح و پرسیدم: «کدوم خری به من شبیخون زد؟»
رفتم بیخ گوش بکدوجا کهگند داشت با شیطان شبح میجنگیدپستفطرتانه و شمشیرم رو گرفتم سمتش.
«کار توگفتم بود؟ دارممیزدی میپرسم تو بودی؟»
بکدوجا در دم پریدخیلی عقب و شمشیر شیطاننزدیک شبح رو دفع کرد.
چارهای نداشت جز اینکهلحنی از یه مبارزه دوشاید به یک زهرهترک بشه.
چون جوابی نگرفتم، شمشیر چوبیامگند رو محکمتر چسبیدم و باپستفطرتانه قدمهای بلند رفتم سراغ گوسانجا.
«هوی گوسانجا... پس کارمیزدی تو بود. تو بودی کهرزمی از پشت بهم خنجر زدی.»
گوسانجا که داشت پشت سر هم هنرسرِ یخِ شیطان شهوت رو با باد شمشیردرونی خودش دفع میکرد، با لحنی هولزده گفت:
«کار من نبود!»
«نبود؟ یا شاید هم بود؟»
با استفاده از رقصپای قاتلی که ارباب قصر شب خونین یهگند بار نشونم داده بود، تو یه چشم به هم زدن فاصلهمونحتی رو صفر کردم و شمشیر چوبی رو فرو کردم تو صورت گوسانجا.
همون لحظه که گوسانجا با دستپاچگی شمشیرش رو چرخوند تا شمشیرحتی چوبی من رو پس بزنه، شیطان شهوت رگباری از جفت کفبکشه دست رو رو سرش آوار کرد و دست بالا رو گرفت.
این بار زل زدم بههولزده مورونگجا و از قصد بارقصپای لحنی کشدار و آروم گفتم:
«مورونگجا، پس تو بودی. دم از دوئل تن به تن میزدی، ولیسرِ راه و رسم دنیای رزمی بدجوری به گند کشیده شده. این دیگهمهارت خیلی پستفطرتانه نیست؟ سرِ تو نزدیک بود تو مبارزه به فنا برم.»
حتی از دید منمیزدی هم، انرژی درونی مورونگجادنیای خیلی عمیق و خفن بود.
با این حال، اونقدر مهارتپستفطرتانه نداشت که بتونه شیطان شمشیربرم رو به این راحتیها بکشه.
گذشته از این، شیطان شمشیر از اون آدماییشاید بود که عمراً دلش میخواست من دخالت کنم،نشونم برای همین اصلاً قصد نداشتم قاطی دعواش بشم.
ولی رو اعصابرزمی حریفش رفتن یهکشیده بحث کاملاً جدا بود.
دوباره با قدمهای بلندمیزدی رفتم سمتش و مورونگجادنیای رو به باد فحش گرفتم:
«تخمسگِ حرومزاده... فکرش رو بکنپستفطرتانه بعد از لمبوندن اون همهبرم هلو، کارِت به شبیخون زدن کشیده.»
همینطور که با شمشیرِ بالاهولزده برده به سمتش هجوم میبردم،رقصپای مورونگجا هی تلوتلوخوران عقب میرفت.
شیطان شمشیر که این تغییر جریان رو روی هواخیلی زده بود، انگار که شمشیر نورِ خودش رو یهانرژی نیزه فرض کرده باشه، به سمت مورونگجا یورش برد.
اون دو تا رو به حال خودشونرسم رها کردم و به اساتید تائوئیست کهدیگه اون گوشه منتظر وایساده بودن، چشمغره رفتم.
بینشون همون یارویی که بهش میگفتننیست برادر ارشد بزرگ و اونی کهدید از شکمگویی استفاده میکرد هم حضور داشتن.
«...پس در واقع کار شما لاشخورهاگفت بود. همونایی که وقتی با اونارباب خپله میجنگیدم، از پشت بهم شبیخون زدن.»
«...!»
پریدم تو شکمشون و بدون هیچ ملاحظهای،رسم چی شمشیر شعله رو که دور شمشیر چوبیامخیلی پیچیده شده بود، به هر طرف پخش کردم.
تو یه چشم به هم زدن، دست چند تا از تائوئیستها قطعدید شد و در حالی که خون به هر طرف فواره میزد، بااون کف دست چپم یه مهر دست بزرگ مرغ شعلهورِ عظیم فرستادم سمتشون.
دیواری از نیرویمیکرد کف دست سرخرنگ روینبود سر تائوئیستها آوار شد.
وقتی همهشون هماهنگ با همگند شمشیرهاشون رو چرخوندن تا دفعشپستفطرتانه کنن، غرش کرکنندهای به هوا رفت.
بوووووووم!
موج انفجار و بقایای خرد شدهی مهر دستنزدیک بزرگ مرغ شعلهور رو تو هوا شکافتم وخفن با شمشیر چوبیام بدن تائوئیستها رو تیکه تیکه کردم.
با استفاده از شمشیر شهابسنگ بهشون فشار آوردم واستفاده خیلی سریع مچ دستهاشون رو قطع کردم. اون گروه تائوئیستهایزدن تماشاچی دیگه نتونستن دوام بیارن و مثل سگ فرار کردن.
ناخودآگاه خندهام گرفت.
اونایی که با اونهمه ایمان و اعتقاد به مورونگجارزمی منتظر وایساده بودن، حالا که میدیدن اون حتی حریفسرِ شیطان شمشیر هم نمیشه، ترجیح دادن فلنگ رو ببندن.
بعد از کشتن و فراری دادن اونسرِ تائوئیستهای جوجهرنگی، برگشتم تا نگاهی به بکدوجا بندازمعمیق که دوباره داشت با شیطان شهوت دوئل میکرد.
«هاهاها...»
بیدلیل زدم زیر خنده.
برای یه لحظه نگاهم رو چرخوندمراه و عموی رزمی دونگسو رو دیدم کهشده با قیافهای کاملاً پشمریخته داشت نگاهم میکرد.
نزدیک بود صداش بزنمخیلی «عموی رزمی»، ولی خدا روفنا شکر این گاف رو ندادم.
«کچل، داری خوب تماشا میکنی؟ چیه؟گفت فکر میکنی این کار نامردیه؟ خیلیارباب پستفطرتانهست؟ این حرومزادهها خودشون شروع کردن.»
مچم رو تکون دادم وگند شمشیرم رو تو هوا چرخوندم، ونیست بعدش دوباره رفتم پیش شیطان شهوت.
«از چیزایی که من دیدم، بکدوجا همونی بود که بهم شبیخون زد. این نتیجهگیری منه. فقط بانیست نگاه کردن به اون صورت تاریکش و لقبش، بکدوجا، کاملاً معلومه که یه حرومزادهی خائنه که ظاهرگذشته و باطنش فرق داره. اگه لقبش تائوئیست هلوی سیاه بود، بهت شک نمیکردم. مچت رو گرفتم بدبخت.»
شمشیر چوبیام رو غلاف کردم و درستسرِ مثل شیطان شهوت، جفت دستهام رو بادرونی هنر یخ پوشوندم و به بکدوجا حمله کردم.
وقتی شیطان شهوت به بالاتنهی بکدوجا حملهنبود کرد، من از هنر انگشت هلال ماهخونین استفاده کردم تا به پایینتنهاش ضربه بزنم.
وقتی شیطان شهوت از هنرهای انگشت استفاده میکرد،دیگه منم هنرهای انگشت خودم رو آزاد میکردم تاحتی دامنه حمله رو حتی گیجکنندهتر از قبل کنم.
شیطان شهوت که آدم تیزی بود، با دیدن اینکه منم قاطی دعوا شدم،شده لابد با خودش عهد کرد که دیگه انرژی درونیاش رو ذخیره نکنه، چونعمیق با جفت کف دست خودش به طرز وحشیانهای چی سرد رو شلیک میکرد.
برای حمله به پشت بکدوجا، مدام باسرِ سرعت جابهجا میشدم و با همون هنرهای کفعمیق دستِ هنر یخ با شیطان شهوت همکاری میکردم.
از همون اول، هنر یخ منطقه برخورد وسیعیشاید داشت که دفع کردنش رو حسابی سخت میکرد،نشونم مگه اینکه اختلاف سطح انرژی درونیمون خیلی فاحش میبود.
من و شیطان شهوت با هم، پشت سر هم باپستفطرتانه هنر یخ به بکدوجا ضربه زدیم و اون رو درستعمیق تو همون ژستی که داشت شمشیرش رو میچرخوند، منجمد کردیم.
قبل از اینکه بتونم بیشتر ازشراه بازجویی کنم، تیغه دستِ شیطان شهوتکشیده روی پیشونی بکدوجای یخزده فرود اومد.
با یه صدای خردخیلی شدن، سر بکدوجا متلاشی شدفنا و همونجا روی زمین افتاد.
یه لحظه با شیطان شهوت چشم تو چشمشاید شدم و چون حس کردیم این اتفاق نحسه،نشونم هر دومون همزمان از روی اکراه پوفی کردیم.
شیطان شهوت به گوسانجابدجوری که داشت با شیطاندیگه شبح میجنگید اشاره کرد.
«راستش، اون حرومزاده همونی بودولی که بهت شبیخون زد. منبدجوری خودم با چشمای خودم دیدم.»
سرم رو تکون دادم.
«آها، که اینطور. پس حسابی گول خوردم. نمیتونم بیخیال اینرقصپای یکی بشم. راه و رسم دنیای رزمی، ای حرومزادهها... دخالتفاصلهمون تو یه دعوای تن به تن واقعاً یه کار کثیفه.»
همراه با شیطان شهوت رسیدمگند اونجا و خودم تو دعوایپستفطرتانه تن به تنشون دخالت کردم.
هنرهای شمشیرِ شیطان شبح به داشتن یه دفاعِ دیوار آهنیبدجوری میبالید، برای همین اون فقط داشت در برابر حملات گوسانجای قدرتمندتر،برم با تمام وجود مقاومت میکرد و سر جاش محکم وایساده بود.
بدون اینکه نیازی به سؤال پرسیدنِ بیشترسرِ باشه، وارد یه نبرد سه به یکدرونی شدم و گوسانجا رو تحت فشار گذاشتم.
شیطان شهوت از هنر یخ استفاده کرد،نبود و من این بار جفت دستهام روخونین با هنر ده مرحلهای صاعقه سفید پوشوندم.
هنر یخ اکثراً بیسروصداست،بدجوری ولی هنر ده مرحلهایدیگه صاعقه سفید بدجوری پرسروصداست.
شیطان شبح هنوزم هسته اصلی حمله و دفاع پایه رو تشکیلگند میداد، در حالی که من و شیطان شهوت قدرتمون رو به شکلدید فشار آوردن، رو اعصاب رفتن و شبیخون زدن به گوسانجا اضافه میکردیم.
ولی من فقط قدرتمخیلی رو اضافه نکردم؛ زبونمنزدیک رو هم به کار انداختم.
«گوسانجا، آخه چرامیکرد بهم شبیخون زدی؟گفت این تقاص کاراته.»
گوسانجا دهنش رو باز کرد.
«من...»
تو همون لحظه، شمشیر شیطان شبح تو شونهاش فرو رفتبرم و ضربه تکنخل شیطان شهوت هم بهش اصابت کرد، کهبتونه باعث شد در حالی که خون بالا میآورد، تلوتلوخوران عقب بره.
از گوسانجا پرسیدم:
«تو نبودی؟»
گوسانجا از بیندوئل لب و دهنِ خونیاش،رسم با بدبختی جواب داد:
«...من نبودم.»
سرم رو تکون دادم.
«شرمنده. دچار سوءتفاهم شدم.»
از اونجایی که همین الانش همراه حسابی لت و پار شده بود،کشیده عذرخواهی کردن کمترین کار انسانی ممکن بود.
ولی چه من عذرخواهیاش رو قبولنیست میکردم و چه نه، شیطان شبحدید و شیطان شهوت به حملاتشون ادامه دادن.
بعد از چند لحظه دست و پا زدنشاید بدون اینکه بتونه مقاومتی بکنه، شمشیر شیطان شبح توداده بدنش فرو رفت و گوسانجا غزل خداحافظی رو خوند.
نگاهی به قیافههای شیطان شبح و شیطان شهوتدیگه انداختم، بعدش همراه با اونا چرخیدم تا شیطانحتی شمشیر رو که وسط دعواش بود، تماشا کنم.
شیطان شبح خونِ روی شمشیرشولی رو با یه تکون پاکبدجوری کرد و برام خبرچینی کرد:
«...فکر کنم ایندیگه کمینِ بزدلانه زیرنیست سر مورونگجا بود.»
با نظرخودش شیطان شبحلحنی موافق بودم.
«آره. نیازیدنیای به دیدن نیست،گند مثل روز روشنه.»
شیطان شهوتگفتم هم پریدمیزدی وسط حرفمون:
«پس اون حرومزاده رهبرشون بوده.»
هر سهتاییمون در حالی کههولزده به مورونگجا نزدیک میشدیم، مدامرقصپای پوزخند میزدیم و مسخرهاش میکردیم.
در کمال تعجب، مورونگجابدجوری همین الانش هم داشتدیگه مثل چی خونریزی میکرد.
هرچقدر هم که دشمن شماره یکراه موریم بود، غلبه کردن بر شیطانکشیده شمشیر کار سختی به حساب میاومد.
حتی همونطور که داشتیم نزدیک میشدیم، شمشیر مورونگجا یکفنا بار بازوی شیطان شمشیر رو خراش داد، اما همزمان،اونقدر شمشیر نورِ شیطان شمشیر، ران مورونگجا رو سوراخ کرد.
از اون گذشته، رنگ و روی مورونگجا مثل یهاستفاده هلوی سفید پریده بود؛ انگار تازه دوزاریاش افتاده بودچشم که فقط تونسته لباس شیطان شمشیر رو پاره کنه.
من به همراه شیطان شبح وکشیده شیطان شهوت، مورونگجا رو به شکل مثلثینزدیک محاصره کردیم و بعد به حرف اومدم:
«...این هلوهایی که دارم بهشون فکر میکنم، به نظر میرسه همون چی حقیقی یا یه چیزی تو همین مایهها باشه که با روشهای مسیر شیطانی از پسربچهها یاحال دخترای جوون بیرون کشیده شده. اصلاً نیازی نیست روشش رو بدونم. مورونگجا باید بمیره. احتمالاً با همین روش به پینگ پینگزی، بکدوجا و گوسانجا هم هلو داده. انرژیفحش درونیشون خیلی بیشتر از چیزی بود که مهارتهاشون نشون میداد. نکنه فکر کردن انرژی درونی حرف اول و آخر رو میزنه؟ انرژی درونی که تو مبارزه همهچیز نیست.»
شیطان شبحشده سر تکونخیلی داد. «دقیقاً.»
شیطان شهوت سرش رو به نشونهگفت مخالفت تکون داد. «با این حال،ارباب داشتن انرژی درونی زیاد چیز خوبیه.»
نگاهی به شیطان شهوت انداختم.
«زیاد بودنش خوبیه، ولی برای جمع کردنش هم یهرزمی حد و مرزی وجود داره. مورونگجا دیگه تهِ کثافته.سرِ تازه، هدفهاش حتماً همون شاگردایی بودن که خودش استخدام کرده.»
شیطان شهوت ازم پرسید:
«اون تائوئیستهاییخودش که فرارلحنی کردن چی؟»
«بالاخره باید چندتا آدم معمولی هم بینشون باشن تا آدمای سادهلوح گول بخورن.نزدیک اون بدبختا هم احتمالاً به درد مواد اولیه برای ساختنِ زوریِ داروی معنوی نمیخوردن.بکشه اونا فقط لباس تائوئیستها رو تنشون میکنن. یه مشت زباله تو این دنیای فانیان.»
با کمی فاصلهدوئل از ما، عمویراه رزمی دونگ-سو پرسید:
«این چیزاییشده که الانخیلی گفتی حقیقته؟»
به عمویخودش رزمی دونگ-سولحنی نگاه کردم.
«اگه حقیقت نداشت، مورونگجا میرفت پیش اتحاد موریم تا از خودش دفاع کنه. این حرومزاده حتی اینجا همانرژی نمیتونه از خودش دفاع کنه. هوی کچل! تو اول باید فرق بین آدمایی که باید بکشی و اونایی کههمین باید زنده بذاری رو بفهمی، بعد بری ارشادشون کنی. آدمی مثل تو تو موریم زودتر از همه سقط میشه.»
بعد از اینکه دهن عمویولی رزمی دونگ-سو رو بستم، به مورونگجاگند نگاه کردم و شمشیرم رو کشیدم.
«برادر ارشد،شده منم میامخیلی تو بازی.»
رسم ادب اینمیکرد بود که ازگفت شیطان شمشیر اجازه بگیرم.
شیطان شهوت گفت:
«استاد، منم هستم.»
شیطان شبحشده هم باخیلی لحنی خشک گفت:
«منم همینطور.»
بعد از اینکه حرفمونبدجوری رو زدیم، به قیافههای همدیگهخیلی نگاه کردیم و ریز خندیدیم.
راستش رو بخواین، هیچکدوممون قصدولی جدی برای دخالت نداشتیم، اما انگارگند همه دقیقاً مثل من فکر میکردن.
شیطان شمشیر که تا اون لحظه باسرِ چهرهای بیتفاوت میجنگید، آروم حالت چهرهاش عوضدرونی شد، بعد با نگاهی درمانده خندید و گفت:
«نیازی به این کارا نیست.»
در همون لحظه، چشمان شیطان شمشیر برقی زد و کاملاً باز شد؛سرِ سینهاش را ستبر کرد و در حالی که شمشیر نور را در یکبتونه خط مستقیم به جلو میراند، با سرعتی رعدآسا به سمت دشمن هجوم برد.
شمشیر مورونگجا بهطور غیرارادی به سینه شیطانرسم شمشیر برخورد کرد، اما تنها نتیجهاش این بودخیلی که گلوی خودش با شمشیر نور سوراخ شد.
چشمهای ما مسیر شمشیرخیلی نور رو که از گردنفنا مورونگجا رد میشد، دنبال کرد.
با صدای شینگ— شمشیر نور به جلو شلیک شد،استفاده در میانهی هوا یک ناله شبحوار سر داد، بعدچشم تغییر مسیر داد و به سمت شیطان شمشیر برگشت.
عموی رزمی دونگ-سو که داشتگند تماشا میکرد، از جا پرید ونیست با باسن افتاد زمین و گفت:
«کنترل شمشیر؟»
احتمالاً کنترل شمشیر نبود.
چون کلمه خاصی برای توضیح دادنشگفت نداشتم، به حال خودش رهاش کردمارباب و فقط به شمشیر نور خیره شدم.
تازه بعد از اینکه شیطان شمشیر، شمشیرشده نورِ در حال بازگشت رو تو هوافنا گرفت، بدن مورونگجا به پشت افتاد روی زمین.
بام...!
شیطان شمشیر خونِ روی شمشیرپستفطرتانه نور رو با یه حرکتبرم سریع تکوند و نگاهم کرد.
«برادر سوم.»
«هان؟»
شیطان شمشیرگفتم سرش رومیزدی کج کرد.
«به طرز عجیبی راحت بردم. ایننیست کار تو بود. فکر میکردم ایندید مبارزه خیلی سختتر از این حرفا باشه.»
شیطان شبح ومیکرد شیطان شهوت همگفت بهم نگاه کردن.
قیافههاشون داد میزد کهبدجوری اونا هم دقیقاً مثلدیگه شیطان شمشیر فکر میکردن.
حرف خاصی برایدوئل گفتن نداشتم، پسراه یه جواب سربالا دادم.
«خب، تاشده وقتی که بردیم،پستفطرتانه بقیهاش مهم نیست.»
هر چهار نفرمون به دونگ-سویهولزده کچل که همونطور روی زمینرقصپای ولو شده بود، نگاه کردیم.
تازه همون موقع بودبدجوری که اسم کامل عموی رزمیخیلی دونگ-سو یهو اومد تو ذهنم.
«آها...»
خاندان گوماشده از یه جاییپستفطرتانه تو مناطق غربی.
پسر رئیسخودش خاندان، راهیون،لحنی اسمش راجیپ بود.
اسم واقعی دونگ-سو، کوماراجیواست.
البته، اسمی بوددوئل که به اینراه راحتیها تو ذهن نمیموند.
طبیعیه که یه اسمخیلی از مناطق غربی بشنوینزدیک و بعد یادت بره.
برای لحظهای به عموی رزمیامهولزده که نشسته بود نزدیک شدمرقصپای و تو چشماش نگاه کردم.
«هوی کچل.»
عموی رزمیام جواب داد:
«بله.»
«بیخیال این راهبِ دورهگرد بودن بشو. اینجوری تو جاده سقط میشی. تو آدمی هستی که اصلاً به درد موریم نمیخوری. رزمیکارهای موریم رو ولفرو کن؛ برو اون مردم عادی رو که تعدادشون خیلی بیشتره ارشاد کن. فکر کنم برات بهتر باشه که تو کارای موریم دخالت نکنی. نظرت چیه؟راه اگه یه بار دیگه بهم بگی جون حرومزادههایی مثل این رو ببخشم، یه تیکه گوشت میتپونم تو اون دهنت. دلت میخواد مزه گوشت رو بچشی؟»
در حالی که داشتمبدجوری حرف میزدم، بقیه اعضایدیگه چهار فاجعه نزدیک شدند.
شیطان شبح با مهربونی دستش روراه دراز کرد و به عموی رزمیکشیده دونگ-سو کمک کرد تا بلند شه.
شیطان شبحشده به عمویخیلی رزمیام گفت:
«راهب، یهخودش تیکه گوشتلحنی میل داری؟»
شیطان شهوتدنیای شونهی دونگ-سوبدجوری رو گرفت.
«اینم یه جوردوئل قسمته، پس بیاراه یه پیک بزنیم. کچل.»
شیطان شمشیرشده با لحنیخیلی ملایم گفت:
«زیاد بهش سخت نگیر. به نظر نمیاد مهارتهاششاید بد باشه؛ فقط خلق و خوش به درد موریمداده نمیخوره. بیاین فقط مردهها رو تو خاک دفن کنیم.»
نگاهی به جنازههای اطراف انداختم.
وقتی زنده بودن و میجنگیدن دشمن حسابرسم میشدن، اما حالا که مرده بودن، دعادیگه کردن برای آرامش روحشون رسم دنیای رزمی بود.
حس میکردم این کچل قرارهپستفطرتانه همینطور کنارم بایسته و دعا بخونه،حتی برای همین از قبل بهش گفتم:
«تا حالا جنازه جمع کردی؟»
عموی رزمیام نگاهم کرد.
«نه.»
با لحنی تهدیدآمیز گفتم:
«پس جمعشون کن. آهالحنی راستی، آدمای شما سوزوندنشاید جنازه رو ترجیح میدن؟»
«بله.»
«عالیه. پسگفتم بیا جمعشونمیزدی کنیم و بسوزونیمشون.»
من از بقیه اعضای چهارپستفطرتانه فاجعه جدا شدم و جنازههابرم رو تو یه نقطه جمع کردم.
عموی رزمیام هم آستین بالاهولزده زد، یه جنازه رو روی زمینقاتلی کشید و انداختش روی یکی دیگه.
موریمی که عموی رزمیام تو ذهنشکشیده تصور میکرد با موریمی که منسرِ میشناختم، زمین تا آسمون فرق داشت.
با اینکه عموی رزمیام اهل مناطقراه غربی بود، اما بچه یه خانوادهکشیده سرشناس و اصیل به حساب میاومد.
برام مهم نیست که چرا راهب شده، ولینزدیک آدمایی که از خانوادههای سرشناس میان، بعضی وقتاخفن مثل عموی رزمیِ من دنیا رو اشتباه میفهمن.
واقعیت اصلاً اینطوری نیست.
همونطور که داشتم جنازهها روگند روی هم تلنبار میکردم، یهوپستفطرتانه یه فکری به سرم زد.
اگه عموی رزمیام رو صحیح و سالمرسم بفرستم برگرده، یعنی راهب دیوانه هم میتونهدیگه مثل یه راهب رزمی معمولی زندگی کنه؟
دونستنش غیرممکن بود.
دونستنش غیرممکن بود، اما تو دلم امیدوارنبود بودم که راهب دیوانه گرفتار اون خشمخونین عظیم نشه و زندگیش رو به باد نده.
زنده برگردوندن عموی رزمیام...
نمیتونه روشِ من برای جبرانولی لطف راهب دیوانه باشه که برایگند اولین بار دریا رو نشونم داد؟
حتی اگه قراردیگه باشه دیگه هیچوقتنیست همدیگه رو نبینیم.