---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت شیطان دیوانه

چپتر 248: می‌گن کسی که بیرون گود دعوا می‌شینه و نظر می‌ده، اوضاع رو بهتر می‌بینه • ⏱ 15 دقیقه

چپتر 248: می‌گن کسی که بیرون گود دعوا می‌شینه و نظر می‌ده، اوضاع رو بهتر می‌بینه

0

شمشیر چوبی‌ام رو تو دستم فشردم و یه نگاه سریع به‌قاتلی​ دعوای شیطان شبح، شیطان شهوت و شیطان شمشیر انداختم. بعدش رفتم‌کردم​ سمت شیطان شبح و پرسیدم: «کدوم خری به من شبیخون زد؟»

رفتم بیخ گوش بکدوجا که‌گند​ داشت با شیطان شبح می‌جنگید‌پست‌فطرتانه​ و شمشیرم رو گرفتم سمتش.

«کار تو‌گفتم​ بود؟ دارم‌می‌زدی​ می‌پرسم تو بودی؟»

بکدوجا در دم پرید‌خیلی​ عقب و شمشیر شیطان‌نزدیک​ شبح رو دفع کرد.

چاره‌ای نداشت جز اینکه‌لحنی​ از یه مبارزه دو‌شاید​ به یک زهره‌ترک بشه.

چون جوابی نگرفتم، شمشیر چوبی‌ام‌گند​ رو محکم‌تر چسبیدم و با‌پست‌فطرتانه​ قدم‌های بلند رفتم سراغ گوسانجا.

«هوی گوسانجا... پس کار‌می‌زدی​ تو بود. تو بودی که‌رزمی​ از پشت بهم خنجر زدی.»

گوسانجا که داشت پشت سر هم هنر‌سرِ​ یخِ شیطان شهوت رو با باد شمشیر‌درونی​ خودش دفع می‌کرد، با لحنی هول‌زده گفت:

«کار من نبود!»

«نبود؟ یا شاید هم بود؟»

با استفاده از رقص‌پای قاتلی که ارباب قصر شب خونین یه‌گند​ بار نشونم داده بود، تو یه چشم به هم زدن فاصله‌مون‌حتی​ رو صفر کردم و شمشیر چوبی رو فرو کردم تو صورت گوسانجا.

همون لحظه که گوسانجا با دستپاچگی شمشیرش رو چرخوند تا شمشیر‌حتی​ چوبی من رو پس بزنه، شیطان شهوت رگباری از جفت کف‌بکشه​ دست رو رو سرش آوار کرد و دست بالا رو گرفت.

این بار زل زدم به‌هول‌زده​ مورونگجا و از قصد با‌رقص‌پای​ لحنی کش‌دار و آروم گفتم:

«مورونگجا، پس تو بودی. دم از دوئل تن به تن می‌زدی، ولی‌سرِ​ راه و رسم دنیای رزمی بدجوری به گند کشیده شده. این دیگه‌مهارت​ خیلی پست‌فطرتانه نیست؟ سرِ تو نزدیک بود تو مبارزه به فنا برم.»

حتی از دید من‌می‌زدی​ هم، انرژی درونی مورونگجا‌دنیای​ خیلی عمیق و خفن بود.

با این حال، اون‌قدر مهارت‌پست‌فطرتانه​ نداشت که بتونه شیطان شمشیر‌برم​ رو به این راحتی‌ها بکشه.

گذشته از این، شیطان شمشیر از اون آدمایی‌شاید​ بود که عمراً دلش می‌خواست من دخالت کنم،‌نشونم​ برای همین اصلاً قصد نداشتم قاطی دعواش بشم.

ولی رو اعصاب‌رزمی​ حریفش رفتن یه‌کشیده​ بحث کاملاً جدا بود.

دوباره با قدم‌های بلند‌می‌زدی​ رفتم سمتش و مورونگجا‌دنیای​ رو به باد فحش گرفتم:

«تخم‌سگِ حروم‌زاده... فکرش رو بکن‌پست‌فطرتانه​ بعد از لمبوندن اون همه‌برم​ هلو، کارِت به شبیخون زدن کشیده.»

همین‌طور که با شمشیرِ بالا‌هول‌زده​ برده به سمتش هجوم می‌بردم،‌رقص‌پای​ مورونگجا هی تلوتلوخوران عقب می‌رفت.

شیطان شمشیر که این تغییر جریان رو روی هوا‌خیلی​ زده بود، انگار که شمشیر نورِ خودش رو یه‌انرژی​ نیزه فرض کرده باشه، به سمت مورونگجا یورش برد.

اون دو تا رو به حال خودشون‌رسم​ رها کردم و به اساتید تائوئیست که‌دیگه​ اون گوشه منتظر وایساده بودن، چشم‌غره رفتم.

بین‌شون همون یارویی که بهش می‌گفتن‌نیست​ برادر ارشد بزرگ و اونی که‌دید​ از شکم‌گویی استفاده می‌کرد هم حضور داشتن.

«...پس در واقع کار شما لاشخورها‌گفت​ بود. همونایی که وقتی با اون‌ارباب​ خپله می‌جنگیدم، از پشت بهم شبیخون زدن.»

«...!»

پریدم تو شکم‌شون و بدون هیچ ملاحظه‌ای،‌رسم​ چی شمشیر شعله رو که دور شمشیر چوبی‌ام‌خیلی​ پیچیده شده بود، به هر طرف پخش کردم.

تو یه چشم به هم زدن، دست چند تا از تائوئیست‌ها قطع‌دید​ شد و در حالی که خون به هر طرف فواره می‌زد، با‌اون​ کف دست چپم یه مهر دست بزرگ مرغ شعله‌ورِ عظیم فرستادم سمت‌شون.

دیواری از نیروی‌می‌کرد​ کف دست سرخ‌رنگ روی‌نبود​ سر تائوئیست‌ها آوار شد.

وقتی همه‌شون هماهنگ با هم‌گند​ شمشیرهاشون رو چرخوندن تا دفعش‌پست‌فطرتانه​ کنن، غرش کرکننده‌ای به هوا رفت.

بوووووووم!

موج انفجار و بقایای خرد شده‌ی مهر دست‌نزدیک​ بزرگ مرغ شعله‌ور رو تو هوا شکافتم و‌خفن​ با شمشیر چوبی‌ام بدن تائوئیست‌ها رو تیکه تیکه کردم.

با استفاده از شمشیر شهاب‌سنگ بهشون فشار آوردم و‌استفاده​ خیلی سریع مچ دست‌هاشون رو قطع کردم. اون گروه تائوئیست‌های‌زدن​ تماشاچی دیگه نتونستن دوام بیارن و مثل سگ فرار کردن.

ناخودآگاه خنده‌ام گرفت.

اونایی که با اون‌همه ایمان و اعتقاد به مورونگجا‌رزمی​ منتظر وایساده بودن، حالا که می‌دیدن اون حتی حریف‌سرِ​ شیطان شمشیر هم نمی‌شه، ترجیح دادن فلنگ رو ببندن.

بعد از کشتن و فراری دادن اون‌سرِ​ تائوئیست‌های جوجه‌رنگی، برگشتم تا نگاهی به بکدوجا بندازم‌عمیق​ که دوباره داشت با شیطان شهوت دوئل می‌کرد.

«هاهاها...»

بی‌دلیل زدم زیر خنده.

برای یه لحظه نگاهم رو چرخوندم‌راه​ و عموی رزمی دونگ‌سو رو دیدم که‌شده​ با قیافه‌ای کاملاً پشم‌ریخته داشت نگاهم می‌کرد.

نزدیک بود صداش بزنم‌خیلی​ «عموی رزمی»، ولی خدا رو‌فنا​ شکر این گاف رو ندادم.

«کچل، داری خوب تماشا می‌کنی؟ چیه؟‌گفت​ فکر می‌کنی این کار نامردیه؟ خیلی‌ارباب​ پست‌فطرتانه‌ست؟ این حروم‌زاده‌ها خودشون شروع کردن.»

مچم رو تکون دادم و‌گند​ شمشیرم رو تو هوا چرخوندم، و‌نیست​ بعدش دوباره رفتم پیش شیطان شهوت.

«از چیزایی که من دیدم، بکدوجا همونی بود که بهم شبیخون زد. این نتیجه‌گیری منه. فقط با‌نیست​ نگاه کردن به اون صورت تاریکش و لقبش، بکدوجا، کاملاً معلومه که یه حروم‌زاده‌ی خائنه که ظاهر‌گذشته​ و باطنش فرق داره. اگه لقبش تائوئیست هلوی سیاه بود، بهت شک نمی‌کردم. مچت رو گرفتم بدبخت.»

شمشیر چوبی‌ام رو غلاف کردم و درست‌سرِ​ مثل شیطان شهوت، جفت دست‌هام رو با‌درونی​ هنر یخ پوشوندم و به بکدوجا حمله کردم.

وقتی شیطان شهوت به بالاتنه‌ی بکدوجا حمله‌نبود​ کرد، من از هنر انگشت هلال ماه‌خونین​ استفاده کردم تا به پایین‌تنه‌اش ضربه بزنم.

وقتی شیطان شهوت از هنرهای انگشت استفاده می‌کرد،‌دیگه​ منم هنرهای انگشت خودم رو آزاد می‌کردم تا‌حتی​ دامنه حمله رو حتی گیج‌کننده‌تر از قبل کنم.

شیطان شهوت که آدم تیزی بود، با دیدن اینکه منم قاطی دعوا شدم،‌شده​ لابد با خودش عهد کرد که دیگه انرژی درونی‌اش رو ذخیره نکنه، چون‌عمیق​ با جفت کف دست خودش به طرز وحشیانه‌ای چی سرد رو شلیک می‌کرد.

برای حمله به پشت بکدوجا، مدام با‌سرِ​ سرعت جابه‌جا می‌شدم و با همون هنرهای کف‌عمیق​ دستِ هنر یخ با شیطان شهوت همکاری می‌کردم.

از همون اول، هنر یخ منطقه برخورد وسیعی‌شاید​ داشت که دفع کردنش رو حسابی سخت می‌کرد،‌نشونم​ مگه اینکه اختلاف سطح انرژی درونی‌مون خیلی فاحش می‌بود.

من و شیطان شهوت با هم، پشت سر هم با‌پست‌فطرتانه​ هنر یخ به بکدوجا ضربه زدیم و اون رو درست‌عمیق​ تو همون ژستی که داشت شمشیرش رو می‌چرخوند، منجمد کردیم.

قبل از اینکه بتونم بیشتر ازش‌راه​ بازجویی کنم، تیغه دستِ شیطان شهوت‌کشیده​ روی پیشونی بکدوجای یخ‌زده فرود اومد.

با یه صدای خرد‌خیلی​ شدن، سر بکدوجا متلاشی شد‌فنا​ و همون‌جا روی زمین افتاد.

یه لحظه با شیطان شهوت چشم تو چشم‌شاید​ شدم و چون حس کردیم این اتفاق نحسه،‌نشونم​ هر دومون همزمان از روی اکراه پوفی کردیم.

شیطان شهوت به گوسانجا‌بدجوری​ که داشت با شیطان‌دیگه​ شبح می‌جنگید اشاره کرد.

«راستش، اون حروم‌زاده همونی بود‌ولی​ که بهت شبیخون زد. من‌بدجوری​ خودم با چشمای خودم دیدم.»

سرم رو تکون دادم.

«آها، که این‌طور. پس حسابی گول خوردم. نمی‌تونم بی‌خیال این‌رقص‌پای​ یکی بشم. راه و رسم دنیای رزمی، ای حروم‌زاده‌ها... دخالت‌فاصله‌مون​ تو یه دعوای تن به تن واقعاً یه کار کثیفه.»

همراه با شیطان شهوت رسیدم‌گند​ اونجا و خودم تو دعوای‌پست‌فطرتانه​ تن به تن‌شون دخالت کردم.

هنرهای شمشیرِ شیطان شبح به داشتن یه دفاعِ دیوار آهنی‌بدجوری​ می‌بالید، برای همین اون فقط داشت در برابر حملات گوسانجای قدرتمندتر،‌برم​ با تمام وجود مقاومت می‌کرد و سر جاش محکم وایساده بود.

بدون اینکه نیازی به سؤال پرسیدنِ بیشتر‌سرِ​ باشه، وارد یه نبرد سه به یک‌درونی​ شدم و گوسانجا رو تحت فشار گذاشتم.

شیطان شهوت از هنر یخ استفاده کرد،‌نبود​ و من این بار جفت دست‌هام رو‌خونین​ با هنر ده مرحله‌ای صاعقه سفید پوشوندم.

هنر یخ اکثراً بی‌سروصداست،‌بدجوری​ ولی هنر ده مرحله‌ای‌دیگه​ صاعقه سفید بدجوری پرسروصداست.

شیطان شبح هنوزم هسته اصلی حمله و دفاع پایه رو تشکیل‌گند​ می‌داد، در حالی که من و شیطان شهوت قدرت‌مون رو به شکل‌دید​ فشار آوردن، رو اعصاب رفتن و شبیخون زدن به گوسانجا اضافه می‌کردیم.

ولی من فقط قدرتم‌خیلی​ رو اضافه نکردم؛ زبونم‌نزدیک​ رو هم به کار انداختم.

«گوسانجا، آخه چرا‌می‌کرد​ بهم شبیخون زدی؟‌گفت​ این تقاص کاراته.»

گوسانجا دهنش رو باز کرد.

«من...»

تو همون لحظه، شمشیر شیطان شبح تو شونه‌اش فرو رفت‌برم​ و ضربه تک‌نخل شیطان شهوت هم بهش اصابت کرد، که‌بتونه​ باعث شد در حالی که خون بالا می‌آورد، تلوتلوخوران عقب بره.

از گوسانجا پرسیدم:

«تو نبودی؟»

گوسانجا از بین‌دوئل​ لب و دهنِ خونی‌اش،‌رسم​ با بدبختی جواب داد:

«...من نبودم.»

سرم رو تکون دادم.

«شرمنده. دچار سوءتفاهم شدم.»

از اونجایی که همین الانش هم‌راه​ حسابی لت و پار شده بود،‌کشیده​ عذرخواهی کردن کمترین کار انسانی ممکن بود.

ولی چه من عذرخواهی‌اش رو قبول‌نیست​ می‌کردم و چه نه، شیطان شبح‌دید​ و شیطان شهوت به حملات‌شون ادامه دادن.

بعد از چند لحظه دست و پا زدن‌شاید​ بدون اینکه بتونه مقاومتی بکنه، شمشیر شیطان شبح تو‌داده​ بدنش فرو رفت و گوسانجا غزل خداحافظی رو خوند.

نگاهی به قیافه‌های شیطان شبح و شیطان شهوت‌دیگه​ انداختم، بعدش همراه با اونا چرخیدم تا شیطان‌حتی​ شمشیر رو که وسط دعواش بود، تماشا کنم.

شیطان شبح خونِ روی شمشیرش‌ولی​ رو با یه تکون پاک‌بدجوری​ کرد و برام خبرچینی کرد:

«...فکر کنم این‌دیگه​ کمینِ بزدلانه زیر‌نیست​ سر مورونگجا بود.»

با نظر‌خودش​ شیطان شبح‌لحنی​ موافق بودم.

«آره. نیازی‌دنیای​ به دیدن نیست،‌گند​ مثل روز روشنه.»

شیطان شهوت‌گفتم​ هم پرید‌می‌زدی​ وسط حرفمون:

«پس اون حروم‌زاده رهبرشون بوده.»

هر سه‌تاییمون در حالی که‌هول‌زده​ به مورونگجا نزدیک می‌شدیم، مدام‌رقص‌پای​ پوزخند می‌زدیم و مسخره‌اش می‌کردیم.

در کمال تعجب، مورونگجا‌بدجوری​ همین الانش هم داشت‌دیگه​ مثل چی خونریزی می‌کرد.

هرچقدر هم که دشمن شماره یک‌راه​ موریم بود، غلبه کردن بر شیطان‌کشیده​ شمشیر کار سختی به حساب می‌اومد.

حتی همون‌طور که داشتیم نزدیک می‌شدیم، شمشیر مورونگجا یک‌فنا​ بار بازوی شیطان شمشیر رو خراش داد، اما همزمان،‌اون‌قدر​ شمشیر نورِ شیطان شمشیر، ران مورونگجا رو سوراخ کرد.

از اون گذشته، رنگ و روی مورونگجا مثل یه‌استفاده​ هلوی سفید پریده بود؛ انگار تازه دوزاری‌اش افتاده بود‌چشم​ که فقط تونسته لباس شیطان شمشیر رو پاره کنه.

من به همراه شیطان شبح و‌کشیده​ شیطان شهوت، مورونگجا رو به شکل مثلثی‌نزدیک​ محاصره کردیم و بعد به حرف اومدم:

«...این هلوهایی که دارم بهشون فکر می‌کنم، به نظر می‌رسه همون چی حقیقی یا یه چیزی تو همین مایه‌ها باشه که با روش‌های مسیر شیطانی از پسربچه‌ها یا‌حال​ دخترای جوون بیرون کشیده شده. اصلاً نیازی نیست روشش رو بدونم. مورونگجا باید بمیره. احتمالاً با همین روش به پینگ پینگزی، بکدوجا و گوسانجا هم هلو داده. انرژی‌فحش​ درونی‌شون خیلی بیشتر از چیزی بود که مهارت‌هاشون نشون می‌داد. نکنه فکر کردن انرژی درونی حرف اول و آخر رو می‌زنه؟ انرژی درونی که تو مبارزه همه‌چیز نیست.»

شیطان شبح‌شده​ سر تکون‌خیلی​ داد. «دقیقاً.»

شیطان شهوت سرش رو به نشونه‌گفت​ مخالفت تکون داد. «با این حال،‌ارباب​ داشتن انرژی درونی زیاد چیز خوبیه.»

نگاهی به شیطان شهوت انداختم.

«زیاد بودنش خوبیه، ولی برای جمع کردنش هم یه‌رزمی​ حد و مرزی وجود داره. مورونگجا دیگه تهِ کثافته.‌سرِ​ تازه، هدف‌هاش حتماً همون شاگردایی بودن که خودش استخدام کرده.»

شیطان شهوت ازم پرسید:

«اون تائوئیست‌هایی‌خودش​ که فرار‌لحنی​ کردن چی؟»

«بالاخره باید چندتا آدم معمولی هم بینشون باشن تا آدمای ساده‌لوح گول بخورن.‌نزدیک​ اون بدبختا هم احتمالاً به درد مواد اولیه برای ساختنِ زوریِ داروی معنوی نمی‌خوردن.‌بکشه​ اونا فقط لباس تائوئیست‌ها رو تنشون می‌کنن. یه مشت زباله تو این دنیای فانی‌ان.»

با کمی فاصله‌دوئل​ از ما، عموی‌راه​ رزمی دونگ-سو پرسید:

«این چیزایی‌شده​ که الان‌خیلی​ گفتی حقیقته؟»

به عموی‌خودش​ رزمی دونگ-سو‌لحنی​ نگاه کردم.

«اگه حقیقت نداشت، مورونگجا می‌رفت پیش اتحاد موریم تا از خودش دفاع کنه. این حروم‌زاده حتی اینجا هم‌انرژی​ نمی‌تونه از خودش دفاع کنه. هوی کچل! تو اول باید فرق بین آدمایی که باید بکشی و اونایی که‌همین​ باید زنده بذاری رو بفهمی، بعد بری ارشادشون کنی. آدمی مثل تو تو موریم زودتر از همه سقط می‌شه.»

بعد از اینکه دهن عموی‌ولی​ رزمی دونگ-سو رو بستم، به مورونگجا‌گند​ نگاه کردم و شمشیرم رو کشیدم.

«برادر ارشد،‌شده​ منم میام‌خیلی​ تو بازی.»

رسم ادب این‌می‌کرد​ بود که از‌گفت​ شیطان شمشیر اجازه بگیرم.

شیطان شهوت گفت:

«استاد، منم هستم.»

شیطان شبح‌شده​ هم با‌خیلی​ لحنی خشک گفت:

«منم همین‌طور.»

بعد از اینکه حرفمون‌بدجوری​ رو زدیم، به قیافه‌های همدیگه‌خیلی​ نگاه کردیم و ریز خندیدیم.

راستش رو بخواین، هیچ‌کدوممون قصد‌ولی​ جدی برای دخالت نداشتیم، اما انگار‌گند​ همه دقیقاً مثل من فکر می‌کردن.

شیطان شمشیر که تا اون لحظه با‌سرِ​ چهره‌ای بی‌تفاوت می‌جنگید، آروم حالت چهره‌اش عوض‌درونی​ شد، بعد با نگاهی درمانده خندید و گفت:

«نیازی به این کارا نیست.»

در همون لحظه، چشمان شیطان شمشیر برقی زد و کاملاً باز شد؛‌سرِ​ سینه‌اش را ستبر کرد و در حالی که شمشیر نور را در یک‌بتونه​ خط مستقیم به جلو می‌راند، با سرعتی رعدآسا به سمت دشمن هجوم برد.

شمشیر مورونگجا به‌طور غیرارادی به سینه شیطان‌رسم​ شمشیر برخورد کرد، اما تنها نتیجه‌اش این بود‌خیلی​ که گلوی خودش با شمشیر نور سوراخ شد.

چشم‌های ما مسیر شمشیر‌خیلی​ نور رو که از گردن‌فنا​ مورونگجا رد می‌شد، دنبال کرد.

با صدای شینگ— شمشیر نور به جلو شلیک شد،‌استفاده​ در میانه‌ی هوا یک ناله شبح‌وار سر داد، بعد‌چشم​ تغییر مسیر داد و به سمت شیطان شمشیر برگشت.

عموی رزمی دونگ-سو که داشت‌گند​ تماشا می‌کرد، از جا پرید و‌نیست​ با باسن افتاد زمین و گفت:

«کنترل شمشیر؟»

احتمالاً کنترل شمشیر نبود.

چون کلمه خاصی برای توضیح دادنش‌گفت​ نداشتم، به حال خودش رهاش کردم‌ارباب​ و فقط به شمشیر نور خیره شدم.

تازه بعد از اینکه شیطان شمشیر، شمشیر‌شده​ نورِ در حال بازگشت رو تو هوا‌فنا​ گرفت، بدن مورونگجا به پشت افتاد روی زمین.

بام...!

شیطان شمشیر خونِ روی شمشیر‌پست‌فطرتانه​ نور رو با یه حرکت‌برم​ سریع تکوند و نگاهم کرد.

«برادر سوم.»

«هان؟»

شیطان شمشیر‌گفتم​ سرش رو‌می‌زدی​ کج کرد.

«به طرز عجیبی راحت بردم. این‌نیست​ کار تو بود. فکر می‌کردم این‌دید​ مبارزه خیلی سخت‌تر از این حرفا باشه.»

شیطان شبح و‌می‌کرد​ شیطان شهوت هم‌گفت​ بهم نگاه کردن.

قیافه‌هاشون داد می‌زد که‌بدجوری​ اونا هم دقیقاً مثل‌دیگه​ شیطان شمشیر فکر می‌کردن.

حرف خاصی برای‌دوئل​ گفتن نداشتم، پس‌راه​ یه جواب سربالا دادم.

«خب، تا‌شده​ وقتی که بردیم،‌پست‌فطرتانه​ بقیه‌اش مهم نیست.»

هر چهار نفرمون به دونگ‌-سوی‌هول‌زده​ کچل که همون‌طور روی زمین‌رقص‌پای​ ولو شده بود، نگاه کردیم.

تازه همون موقع بود‌بدجوری​ که اسم کامل عموی رزمی‌خیلی​ دونگ-سو یهو اومد تو ذهنم.

«آها...»

خاندان گوما‌شده​ از یه جایی‌پست‌فطرتانه​ تو مناطق غربی.

پسر رئیس‌خودش​ خاندان، راهیون،‌لحنی​ اسمش راجیپ بود.

اسم واقعی دونگ-سو، کوماراجیواست.

البته، اسمی بود‌دوئل​ که به این‌راه​ راحتی‌ها تو ذهن نمی‌موند.

طبیعیه که یه اسم‌خیلی​ از مناطق غربی بشنوی‌نزدیک​ و بعد یادت بره.

برای لحظه‌ای به عموی رزمی‌ام‌هول‌زده​ که نشسته بود نزدیک شدم‌رقص‌پای​ و تو چشماش نگاه کردم.

«هوی کچل.»

عموی رزمی‌ام جواب داد:

«بله.»

«بی‌خیال این راهبِ دوره‌گرد بودن بشو. این‌جوری تو جاده سقط می‌شی. تو آدمی هستی که اصلاً به درد موریم نمی‌خوری. رزمی‌کارهای موریم رو ول‌فرو​ کن؛ برو اون مردم عادی رو که تعدادشون خیلی بیشتره ارشاد کن. فکر کنم برات بهتر باشه که تو کارای موریم دخالت نکنی. نظرت چیه؟‌راه​ اگه یه بار دیگه بهم بگی جون حروم‌زاده‌هایی مثل این رو ببخشم، یه تیکه گوشت می‌تپونم تو اون دهنت. دلت می‌خواد مزه گوشت رو بچشی؟»

در حالی که داشتم‌بدجوری​ حرف می‌زدم، بقیه اعضای‌دیگه​ چهار فاجعه نزدیک شدند.

شیطان شبح با مهربونی دستش رو‌راه​ دراز کرد و به عموی رزمی‌کشیده​ دونگ-سو کمک کرد تا بلند شه.

شیطان شبح‌شده​ به عموی‌خیلی​ رزمی‌ام گفت:

«راهب، یه‌خودش​ تیکه گوشت‌لحنی​ میل داری؟»

شیطان شهوت‌دنیای​ شونه‌ی دونگ-سو‌بدجوری​ رو گرفت.

«اینم یه جور‌دوئل​ قسمته، پس بیا‌راه​ یه پیک بزنیم. کچل.»

شیطان شمشیر‌شده​ با لحنی‌خیلی​ ملایم گفت:

«زیاد بهش سخت نگیر. به نظر نمیاد مهارت‌هاش‌شاید​ بد باشه؛ فقط خلق و خوش به درد موریم‌داده​ نمی‌خوره. بیاین فقط مرده‌ها رو تو خاک دفن کنیم.»

نگاهی به جنازه‌های اطراف انداختم.

وقتی زنده بودن و می‌جنگیدن دشمن حساب‌رسم​ می‌شدن، اما حالا که مرده بودن، دعا‌دیگه​ کردن برای آرامش روحشون رسم دنیای رزمی بود.

حس می‌کردم این کچل قراره‌پست‌فطرتانه​ همین‌طور کنارم بایسته و دعا بخونه،‌حتی​ برای همین از قبل بهش گفتم:

«تا حالا جنازه جمع کردی؟»

عموی رزمی‌ام نگاهم کرد.

«نه.»

با لحنی تهدیدآمیز گفتم:

«پس جمعشون کن. آها‌لحنی​ راستی، آدمای شما سوزوندن‌شاید​ جنازه رو ترجیح می‌دن؟»

«بله.»

«عالیه. پس‌گفتم​ بیا جمعشون‌می‌زدی​ کنیم و بسوزونیمشون.»

من از بقیه اعضای چهار‌پست‌فطرتانه​ فاجعه جدا شدم و جنازه‌ها‌برم​ رو تو یه نقطه جمع کردم.

عموی رزمی‌ام هم آستین بالا‌هول‌زده​ زد، یه جنازه رو روی زمین‌قاتلی​ کشید و انداختش روی یکی دیگه.

موریمی که عموی رزمی‌ام تو ذهنش‌کشیده​ تصور می‌کرد با موریمی که من‌سرِ​ می‌شناختم، زمین تا آسمون فرق داشت.

با اینکه عموی رزمی‌ام اهل مناطق‌راه​ غربی بود، اما بچه یه خانواده‌کشیده​ سرشناس و اصیل به حساب می‌اومد.

برام مهم نیست که چرا راهب شده، ولی‌نزدیک​ آدمایی که از خانواده‌های سرشناس میان، بعضی وقتا‌خفن​ مثل عموی رزمیِ من دنیا رو اشتباه می‌فهمن.

واقعیت اصلاً این‌طوری نیست.

همون‌طور که داشتم جنازه‌ها رو‌گند​ روی هم تلنبار می‌کردم، یهو‌پست‌فطرتانه​ یه فکری به سرم زد.

اگه عموی رزمی‌ام رو صحیح و سالم‌رسم​ بفرستم برگرده، یعنی راهب دیوانه هم می‌تونه‌دیگه​ مثل یه راهب رزمی معمولی زندگی کنه؟

دونستنش غیرممکن بود.

دونستنش غیرممکن بود، اما تو دلم امیدوار‌نبود​ بودم که راهب دیوانه گرفتار اون خشم‌خونین​ عظیم نشه و زندگیش رو به باد نده.

زنده برگردوندن عموی رزمی‌ام...

نمی‌تونه روشِ من برای جبران‌ولی​ لطف راهب دیوانه باشه که برای‌گند​ اولین بار دریا رو نشونم داد؟

حتی اگه قرار‌دیگه​ باشه دیگه هیچ‌وقت‌نیست​ همدیگه رو نبینیم.

ناولها | novelha.net