---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت شیطان دیوانه

چپتر 59: اول از همه، قیافه‌اش به شیطان شهوت می‌خوره • ⏱ 15 دقیقه

چپتر 59: اول از همه، قیافه‌اش به شیطان شهوت می‌خوره

0

نکنه چون‌خودت​ هوا زیادی خوب‌اختلاف​ بود این‌طوری شد؟

این مسخره‌بازیِ گلبرگ بریدنِ زیردست‌ها چهار روز‌سطح​ آزگار طول کشید و دیگه چاره‌ای برام‌امروز​ نموند جز اینکه سو گون-پیونگ رو احضار کنم.

«ارباب عمارت سو.»

«بله.»

«شاید تو و خواهر رزمی کوچکتر هونگ از این خاله‌بازی با گلبرگ‌ها یه چیزی کاسب‌می‌کنم​ بشید، ولی برای زیردست‌هاتون قضیه فرق می‌کنه. همون‌طور که برادر رزمی کوچکتر گوم گفت، این کار‌جواب​ چیزی جز یه مشت چرت‌وپرت نیست. حالا که مسیر رو پیدا کردی، باید جلوشون رو بگیری.»

سو گون-پیونگ‌رسیدن​ سرش رو‌می‌دونی​ تکون داد.

«منم داشتم به همین فکر می‌کردم،‌می‌دونی​ ولی این احمق‌ها چنان غرقش شدن‌بفهمن​ که مونده بودم چطور جمعش کنم.»

«تو سرمربی هستی. اگه‌الکی​ زیردست‌هات به حرفت گوش‌می‌کنم​ ندن کارِت راحت‌تر نمی‌شه؟»

«از چه نظر؟»

«می‌تونی بیشتر بهشون سخت بگیری. حتی می‌تونی اون احمق‌هایی رو که با بوی شکوفه‌های آلو مست‌می‌کنم​ شدن، با یه شمشیر چوبی کتک بزنی. ظاهراً توهم زدن که به یه جور روشن‌بینی رسیدن،‌جواب​ ولی خودت خوب می‌دونی که این خبرا نیست. اختلاف سطح رو بهشون نشون بده تا بفهمن.»

«مثل اینکه الکی نگران‌رسیدن​ بودم. امروز یه کاری می‌کنم‌سطح​ صدای عر زدنشون رو بشنوی.»

درست همون‌بفهمن​ موقع، مدیر‌الکی​ بیوک پیداش شد.

«رهبر فرقه، مدیر بیوک هستم.»

«به این‌رسیدن​ زودی آمارش‌می‌دونی​ رو درآوردی؟»

مدیر بیوک جواب داد:

«محل اقامت ارباب پیرِ اژدهای بی‌شاخ معمولاً ثابت بود. با این حال، نمی‌دونم داره پول خرج می‌کنه یا آشناهاش رو دور‌زودی​ هم جمع می‌کنه، ولی میگن هم پریروز و هم دیروز، آدم‌هایی که شبیه رونین‌ها بودن و کلی رزمی‌کار مختلف از موریم‌دیروز​ در حال رفت و آمد به ویلای گل دیده شدن. همه مدیران رو جمع می‌کنم و یکجا همه‌چیز رو توضیح می‌دم.»

کمی بعد، مدیران‌می‌دونی​ و مقامات وارد‌سطح​ تالار بزرگ شدن.

تو این فاصله، مدیر بیوک یه تیکه‌سطح​ کاغذ سفید رو مثل یه نقشه جنگی‌امروز​ روی یه تخته چسبوند و قلم‌موش رو برداشت.

قیافه‌اش شبیه پیرمرد استراتژیستی شده بود که تو کل عمرش کسی‌بده​ پشیزی بهش اهمیت نداده و حالا از اینکه بعد از مدت‌ها‌درست​ می‌خواد یه وضعیت جنگی رو توضیح بده، حسابی ذوق‌مرگ شده بود.

وقتی همه جمع شدن، مدیر بیوک کلمه «خرگوش» رو وسط‌زدنشون​ صفحه نوشت و سمت راست، القابی مثل ارباب پیرِ اژدهای‌هستم​ بی‌شاخ رو یادداشت کرد و شروع کرد به حرف زدن:

«شبح نقره‌ای، یو سا-چونگ، اونجا دیده شده. علاوه بر اون، رونین‌های شهاب‌سنگ هم بودن که پول می‌گیرن تا شر به پا کنن. کلی رزمی‌کار دیگه هم بودن که فعلاً نمی‌تونیم‌درآوردی​ هویتشون رو تایید کنیم. دلیل اینکه این‌طوری دور هم جمع شدن ساده‌ست. ما تو این منطقه تنها کسایی هستیم که اخیراً یه درگیری بزرگ داشتیم. به نظر می‌رسه اونایی که‌ویلای​ می‌خوان از ضعیف شدن منطقه جنوبی سوءاستفاده کنن و ضربه‌شون رو بزنن، دارن با هم متحد میشن. خبر مرگ بعضی از دوازده ژنرال الهی و راکشاسای بزرگ حتماً همه‌جا پخش شده.»

با طعنه جواب دادم:

«این یعنی یه نفر پیدا شده که‌خبرا​ راکشاسای بزرگ رو کشته، پس با چه عقلی‌نگران​ فکر می‌کنن منطقه جنوبی ضعیف شده؟ اینا احمقن؟»

مدیر بیوک با لبخند گفت:

«طمع معمولاً‌خودت​ عقل و منطق‌اختلاف​ رو کور می‌کنه.»

مدیر بیوک یه دایره بزرگ کشید، کلمه «استاد‌نشون​ سو» رو توش نوشت و بعد با یه خط،‌صدای​ اون رو به ارباب پیرِ اژدهای بی‌شاخ وصل کرد.

«من قضیه رو این‌طوری می‌بینم.»

«استاد سو هم قاطی ماجراست؟»

«بله. ارباب پیرِ اژدهای بی‌شاخ به راکشاسای بزرگ نزدیک بود، در حالی که استاد سو باهاش رابطه بدی داشت. استاد سو می‌خواست به راکشاسای بزرگ ضربه بزنه، ولی نتونست دل ارباب پیرِ اژدهای بی‌شاخ‌پیرِ​ رو به دست بیاره. ارباب پیرِ اژدهای بی‌شاخ چیزهای زیادی از راکشاسای بزرگ می‌گرفت و حالا اون رو از دست داده. اتحاد این دو نفر با هم، به اندازه آشنایی یه زن و مرد طبیعیه.‌بعد​ برای جفتشون سود بزرگی داره که تا جای ممکن آدم جمع کنن، یه آشوب بزرگ به پا کنن و بعدش منطقه جنوبی رو بین خودشون تقسیم کنن. ولی فعلاً نمی‌دونم فرمانده کل این لشکرکشی کیه.»

به اسم‌های‌رسیدن​ روی تخته‌می‌دونی​ نگاه کردم.

بعضی‌ها رو‌جور​ می‌شناختم، بعضی‌ها‌رسیدن​ رو نه.

اول از همه، رونین‌های شهاب‌سنگ یه‌امروز​ مشت مزدور بودن که از پرتاب‌درست​ سلاحی به اسم چکش شهاب‌سنگ استفاده می‌کردن.

اونا یه گروه از رونین‌ها بودن که تعدادشون مدام تغییر می‌کرد؛ یه روز‌امروز​ صد نفر بودن و یه روز پنجاه نفر. معمولاً هم خودشون رو قاطی‌فرقه​ درگیری‌های قدرت تو جناح غیرمتعارف می‌کردن و فقط برای همون روزشون زندگی می‌کردن.

شبح نقره‌ای، یو سا-چونگ، اسمی بود که برای اولین‌بده​ بار می‌شنیدم، ولی اسم و رسمش بیشتر از استاد‌زدنشون​ سو یا ارباب پیرِ اژدهای بی‌شاخ به چشم می‌اومد.

«این یو سا-چونگ دیگه کیه؟»

مدیر بیوک جواب داد:

«در ظاهر، اون یه متخصص میانجی‌گریه. ولی در واقعیت، یه قماربازه که فقط دنبال موقعیت‌های پرخطره. می‌شه گفت‌بشنوی​ یه متخصص تو بزرگ کردن و پیچیده کردن مشکلاته. اون بدون هیچ فرقه‌ای تنها سفر می‌کنه، ولی با دخالت‌معمولاً​ تو دعواهای جناح غیرمتعارف پول خیلی خوبی به جیب می‌زنه. مهارت‌های رزمی بالایی هم داره که پشتوانه‌ی این کارشه.»

اینکه من نمی‌شناختمش یعنی حتماً تو زندگی‌سطح​ قبلیم تو یکی از همین دعواهای جناح‌امروز​ غیرمتعارف در حال عر زدن نفله شده بود.

همون موقع، دو تا از زیردست‌ها که لباس‌اختلاف​ تاجرها رو پوشیده بودن، تو تالار بزرگ پیداشون‌امروز​ شد و چیزهایی که فهمیده بودن رو گزارش دادن:

«استاد سو شخصاً زیردست‌هاش رو به سمت‌کاری​ ویلای گل رهبری کرد و پشت سرشون، شاگردهای‌مدیر​ فرقه کوه سبز هم وارد ویلای گل شدن.»

«منم بانوی وزغ آهنی‌خبرا​ رو دیدم که با شاگردهاش‌بفهمن​ به سمت ویلای گل می‌رفت.»

به این نتیجه رسیدم‌می‌دونی​ که گوش دادن به بقیه‌بده​ این گزارش‌ها هیچ فایده‌ای نداره.

«شما دو‌جور​ تا، برید‌رسیدن​ استراحت کنید.»

«چشم.»

نمی‌دونم چرا، ولی حس می‌کردم‌اختلاف​ منم که باید تاوان گندکاری‌های‌مثل​ راکشاسای بزرگ رو پس بدم.

مدیر بیوک یه دایره کمی کوچکتر از‌سطح​ دایره‌ی استاد سو کشید و «فرقه کوه‌امروز​ سبز» و «بانوی وزغ آهنی» رو توش نوشت.

«انتظار حضور استاد سو رو داشتم، ولی‌خبرا​ حتی منم پیش‌بینی نمی‌کردم که فرقه کوه سبز‌نگران​ و بانوی وزغ آهنی هم قاطی ماجرا بشن.»

«از فرقه‌بفهمن​ کوه سبز‌الکی​ هر چیزی برمیاد.»

فرقه کوه سبز گروهی بود‌اختلاف​ که یه جایی بین جناح‌مثل​ متعارف و جناح غیرمتعارف قرار داشت.

تو موریم، به این‌جور آدم‌ها می‌گفتن «بین‌سطح​ متعارف و غیرمتعارف»، ولی راحت‌تر بگم، می‌تونستید اونا‌کاری​ رو یه مشت خفاشِ فرصت‌طلب در نظر بگیرید.

بانوی وزغ آهنی هم یه استاد زنِ‌خبرا​ میانسال از جناح غیرمتعارف بود که سلاح‌الکی​ مخفی‌ای به اسم وزغ آهنی رو پرتاب می‌کرد.

مدیر بیوک گفت:

«اول از همه، با دوازده ژنرال الهی تماس می‌گیرم. اگه نقشه‌الکی​ ارباب پیرِ اژدهای بی‌شاخ اینه که منطقه جنوبی رو تیکه‌تیکه کنه و‌بیوک​ بین خودشون تقسیم کنن، دوازده ژنرال الهی هم در امان نخواهند بود.»

به دایره‌های‌رسیدن​ روی تخته نگاه‌خبرا​ کردم و گفتم:

«بیا تمام نیروهای چهار ژنرال الهی و اعضای باند خرگوش‌نشون​ سیاه رو بشمریم. بعدش یه آمار تقریبی هم از سمت‌زدنشون​ ارباب پیرِ اژدهای بی‌شاخ بگیریم و با هم مقایسه‌شون کنیم.»

«چشم.»

مدیر بیوک قلم‌موش رو‌خبرا​ برداشت و شروع کرد به‌بفهمن​ اضافه کردن اعداد روی تخته.

هونگ شین و گوم هه‌خبرا​ هیچ زیردست مستقیمی نداشتن، پس‌بفهمن​ چیزی برای شمردن وجود نداشت.

هونگ شین همیشه تنها حرکت می‌کرد‌می‌دونی​ و این مسئله‌ای نبود که نیاز به‌مثل​ بسیج کردن نیروهای صنف تاجرها داشته باشه.

حتی بعد از جمع کردن نیروهای چهار ژنرال الهی‌صدای​ که مدیر بیوک ازشون خبر داشت با باند خرگوش‌رهبر​ سیاه، تعداد کل از دویست و پنجاه نفر بیشتر نشد.

با این حال، وقتی نیروهای سمت ارباب‌نشون​ پیرِ اژدهای بی‌شاخ شمرده شدن، تعدادشون خیلی‌کاری​ راحت از چهارصد نفر هم بالاتر می‌زد.

«اگه خودم تنهایی بزنم به سیم آخر، شاید بتونم یه جوری‌مثل​ قضیه رو جمع کنم. ولی تعدادمون بدجوری کمه و این باعث می‌شه‌مدیر​ روحیه زیردست‌هامون افت کنه. نمی‌تونیم از لحاظ عددی هم تو ضعف باشیم.»

نگاهی به مدیران‌روشن‌بینی​ باند خرگوش سیاه‌می‌دونی​ انداختم و گفتم:

«یکی از شماها، بره استان ایلیانگ و به گروه ساما بی و چا سونگ-ته‌موقع​ خبر بده. بهشون بگید فقط اونایی که از بی‌حوصلگی دارن می‌میرن رو جمع کنن‌اژدهای​ و به ما ملحق بشن. یه مدیر دیگه هم بره سمت قلعه بادبزن سیاه.»

سو گون-پیونگ جواب داد:

«قلعه بادبزن سیاه؟»

«به اون یارو دوکگو سنگ‌پیدا​ بگو نخبگانش رو سوا کنه و‌تکون​ یه صد نفری با خودش بیاره.»

«یعنی قلعه بادبزن سیاه میاد؟»

«بهشون بگو رهبر فرقه هائو احضارشون کرده. میان. این‌طوری تعدادمون تقریباً برابر میشه. حتی‌بشنوی​ اگه یه جنگ تمام‌عیار هم راه بیفته، زیردست‌هامون خودشون رو نمی‌بازن. محض اطلاعتون، بچه‌های‌محل​ قلعه بادبزن سیاه کلاً رد دادن، پس حواستون باشه باهاشون درگیر نشید. اونا دیوونه زنجیری‌ان.»

سو گون-پیونگ‌الکی​ از طرف‌امروز​ بقیه جواب داد:

«مفهومه.»

«مدیران...»

«بله، رهبر فرقه.»

«تو جبهه ارباب پیرِ اژدهای بی‌شاخ کسی هست که نباید‌مثل​ بکشمش؟ ممکنه یه فامیل بدبخت اون وسط قاطیشون باشه، یا‌همون​ یه دوست قدیمی بینشون پیدا بشه. از الان بهم بگید.»

در حالی که‌خودت​ مدیران به هم‌اختلاف​ نگاه می‌کردند، اضافه کردم:

«بعد از اینکه همه‌شون‌مسیر​ رو قتل‌عام کردم، نیاید‌جلوشون​ ازم کینه به دل بگیریدها.»

سو گون-پیونگ حال و‌بده​ هوای مدیران را سنجید‌نگران​ و بعد جواب داد:

«هیچ‌کس نیست.»

جلسه رو تموم کردم.

«همه برگردید سر کارتون. اول برادران کوچکترِ ژنرال الهی‌بشنوی​ رو صدا بزنید. می‌خوام اونایی که به احضارم جواب نمیدن‌زودی​ رو پیدا کنم و تا سر حد مرگ کتک بزنم.»

قوی‌ترها باید‌نیست​ وحشی‌بازی دربیارن تا‌پیدا​ ضعیف‌ترهای کمتری بمیرن.

بعد از دک کردن مدیران،‌بفهمن​ پاهام رو انداختم روی میز‌کاری​ و یه کم چرت زدم.

اخیراً خیلی روی گردش‌بده​ چی تمرکز کرده بودم، برای‌امروز​ همین تند تند خوابم می‌گرفت.

حس می‌کردم دارم به‌امروز​ سرعت هم انرژی فیزیکی و‌بشنوی​ هم انرژی ذهنی‌ام رو می‌سوزونم.

بعضی وقت‌ها، درست قبل‌مسیر​ از اینکه خوابم ببره، یه‌بگیری​ همچین فکری از سرم می‌گذشت.

آخ، حس می‌کنم اگه‌بده​ بخوابم قراره یه خواب‌نگران​ عجیب و غریب ببینم.

یه همچین حسی بود؛ اون‌قدر خسته‌مثل​ بودم که نمی‌تونستم بیدار بمونم، ولی یه‌زدنشون​ جورایی هم از خوابیدن حس بدی داشتم.

الان هم‌الکی​ دقیقاً همین‌امروز​ حس رو دارم.

یه خواب عجیب دیدم.

راهب دیوانه رو‌نشون​ دیدم که با نیش‌الکی​ باز داشت سمتم می‌دوید.

آدم‌های بی‌گناه با خوردن به‌کاری​ شونه‌اش به این‌ور و اون‌ور پرت‌همون​ می‌شدن، ولی راهب دیوانه فقط می‌خندید.

«هاهاهاها...»

سریع یه دستمال‌نشون​ برداشتم و شروع کردم‌الکی​ به تمیز کردن میز.

«لعنتی.»

تو دلم دعا می‌کردم که فقط راهش‌صدای​ رو بکشه و بره، اما راهب دیوانه‌بیوک​ مهارت سبکی‌اش رو متوقف کرد و ازم پرسید:

«هوی، صاحب مسافرخانه.»

با شنیدن کلمه‌روشن‌بینی​ «صاحب مسافرخانه» خونم‌می‌دونی​ به جوش اومد.

«بله؟»

«ژجیانگ کدوم طرفه؟»

با وجود‌رسیدن​ گیجی‌ام، با‌می‌دونی​ خونسردی جواب دادم:

«نباید همین‌طوری‌نیست​ به سمت‌مسیر​ شرق بری؟»

راهب دیوانه چشم‌های‌نشون​ درشتش رو پلک‌مثل​ زد و جواب داد:

«یعنی میگی‌بفهمن​ تحت هر شرایطی‌نگران​ فقط برم شرق؟»

«فعلاً آره.»

«اگه برم شرق و‌می‌دونی​ ژجیانگ رو پیدا نکنم،‌نشون​ تو مسئولیتش رو قبول می‌کنی؟»

برای یه لحظه حس کردم‌خودت​ هر جوابی بدم راه فراری‌نشون​ ندارم و نفسم بند اومد.

اگه می‌گفتم «مسئولیتش رو قبول می‌کنم»، حس‌کاری​ می‌کردم قراره بگه «خوبه، پس مسئولیتش رو قبول‌مدیر​ کن» و من رو با خودش بکشونه ببره.

اگه یه چیزی تو مایه‌های «چرا من باید‌بده​ مسئولیتش رو قبول کنم؟» می‌گفتم، حس می‌کردم به خاطر‌زدنشون​ روی مخ بودنم من رو با خودش می‌کشه می‌بره.

آخه جواب درست چه کوفتی بود؟‌اختلاف​ خشمی که داشت کم‌کم بالا می‌اومد‌الکی​ رو پس زدم و جواب دادم:

«تو ژجیانگ چه کار داری؟»

«میگن تو دریای ژجیانگ یه ماهی هست‌کاری​ که به بزرگی پنگ بزرگه. برادر کوچکترِ‌موقع​ مرحومم آدم دروغگویی نبود، پس حتماً راسته.»

«منم باور دارم که راسته.»

«تو دیدیش؟»

دستمال رو انداختم‌روشن‌بینی​ روی میز و‌می‌دونی​ تند جواب دادم:

«نه، ندیدم. چطور مگه؟»

«لحن این یارو رو باش...»

شاید چون تو خواب بودم، مثل همیشه‌صدای​ بی‌کله و کله‌خراب رفتار کردم. آستین‌هام رو‌بیوک​ بالا زدم و به راهب دیوانه گفتم:

«مثل اینکه تنت‌حالا​ می‌خاره و دعوا‌کردی​ می‌خوای. بیا جلو ببینم.»

با این‌سطح​ حرفم، راهب دیوانه‌بفهمن​ زد زیر خنده.

خنده‌اش خیلی‌سطح​ زود به غرش‌بفهمن​ شیر تبدیل شد.

بعد از اینکه با غرش خودش‌می‌کنم​ برای مدتی انرژی درونی‌ام رو سنجید،‌موقع​ راهب دیوانه پوزخندی زد و گفت:

«صاحب مسافرخانه بامزه‌ای هستی. چون‌پیدا​ خندوندیم، ازت می‌گذرم. سخت به تمریناتت‌تکون​ ادامه بده. بازم همدیگه رو می‌بینیم.»

راهب دیوانه در حالی که‌بفهمن​ ابری از گرد و خاک‌کاری​ به پا کرده بود، ناپدید شد.

تازه بعد‌سطح​ از رفتنش بود‌بفهمن​ که پوزخندی زدم.

«ترسوی بزدل...»

احساس خوش‌شانسی می‌کردم‌حالا​ که سرسختانه تو هنرهای‌باید​ رزمی تمرین کرده بودم.

درست همون موقع، یه‌بده​ صدای آشنا اما روی‌نگران​ مخ از داخل مسافرخانه اومد:

«صاحب مسافرخانه، مثل احمق‌ها‌بده​ اونجا نایست و زود‌نگران​ باش یه کم مشروب بیار.»

«چی؟»

سرم رو چرخوندم و مسند نور تابان‌باید​ از فرقه شیطانی رو دیدم که با‌داشتم​ یه زن زیبا پشت یه میز نشسته بود.

«این حروم‌زاده‌سطح​ روانی، فکر‌بده​ کرده اینجا کجاست؟»

فحشی دادم و با پای‌بفهمن​ راستم یه لگد محکم خوابوندم‌کاری​ تو سینه مسند نور تابان.

طبیعتاً با توجه به مهارتش، باید یه ضدحمله‌زدنشون​ می‌زد، اما مسند نور تابان فقط یه جیغ‌رهبر​ بلند کشید و چند بار روی زمین غلت خورد.

جو یهو‌نیست​ سنگین و‌مسیر​ سرد شد.

«داری چه غلطی می‌کنی؟!»

در حالی که اون زن با‌مثل​ تعجب سعی می‌کرد جلوم رو بگیره،‌صدای​ بدنم ناگهان تو هوا شناور شد.

سرم رو چرخوندم و راهب دیوانه رو‌صدای​ دیدم که یه سر و گردن ازم بلندتر‌پیداش​ بود و یقه‌ام رو از پشت گرفته بود.

راهب دیوانه‌نیست​ نیشخندی زد‌مسیر​ و گفت:

«این یارو،‌جور​ خیلی آدم‌رسیدن​ شروریه، نه؟»

«این چرت و پرت‌ها چیه؟ اون‌امروز​ یارو شیطان شهوته. همونیه که بعداً‌درست​ میشه مسند نور تابان. ولم کن ببینم!»

«تو بودی که اول لگد زدی، بعد‌نشون​ چرت و پرت هم میگی. اول از‌کاری​ همه، به یه کتک مفصل نیاز داری.»

«کتک... لعنتی.‌رسیدن​ من دیگه اون‌خبرا​ آدم سابق نیستم.»

منظره اطراف به سرعت تغییر‌خودت​ کرد و من صدها ضربه با‌بده​ راهب دیوانه رد و بدل کردم.

با استفاده از قدرت یشم بهشتی، هنر لاک‌پشت طلایی رها، هنر‌بشنوی​ بزرگ جذب ستاره و حتی هنر شمشیر شکوفه آلو رو به‌آمارش​ کار گرفتم، که به نظر می‌رسید راهب دیوانه رو حسابی غافلگیر کرده.

با این حال، وقتی قدرت ذخیره‌شده‌اش رو در قالب‌بفهمن​ یک موج چیِ انفجاری آزاد کرد، هاله راهب دیوانه‌بشنوی​ به تدریج به هاله پادشاه خرد تزلزل‌ناپذیر تبدیل شد.

«آخ، لعنت بهش.»

درست تو همون لحظه، مردی رو دیدم‌خبرا​ که از دهانه یه کوچه با یه‌الکی​ پوزخند روی لبش داشت مبارزه رو تماشا می‌کرد.

مسند نور تابان بود که عمداً لگدم‌کاری​ رو خورده بود و پرت شده بود،‌موقع​ و حالا داشت با یه نیشخند تماشامون می‌کرد.

تو همون لحظه، یه تکون‌اختلاف​ مختصری خوردم، انگار که یکی‌مثل​ به پیشونی‌ام تلنگر زده باشه.

تازه اون‌رسیدن​ موقع بود که‌خبرا​ کاملاً بیدار شدم.

همون لحظه‌ای که چشم‌هام رو‌خودت​ باز کردم، وضعیت جوری بود‌نشون​ که باعث شد آه بکشم.

فکرش رو بکن، حتی‌الکی​ تو خواب هم دست از‌صدای​ سرم برنمی‌داشتن و عذابم می‌دادن.

نفسم رو‌خودت​ حبس کردم و‌اختلاف​ بعد عربده کشیدم:

«مدیر بیوک!»

طولی نکشید که مدیر‌مسیر​ بیوک با عجله دوید‌جلوشون​ تو و جواب داد:

«آه، بله،‌جور​ رهبر فرقه.‌رسیدن​ امری داشتید؟»

با دستپاچگی دست‌هام رو تو‌نگران​ هوا تکون دادم و بعد از‌بشنوی​ اینکه افکارم رو مرتب کردم، گفتم:

«ببین، کار یه کم سختیه، ولی‌سطح​ فکر می‌کنی می‌تونی فقط با یه‌نگران​ توصیف کلامی، یه پوستر تحت‌تعقیب بکشی؟»

مدیر بیوک سر تکان داد.

«سعی‌ام رو می‌کنم.»

«این مردیه‌سطح​ که حتماً‌بده​ باید پیداش کنیم.»

«آه، همچین کسی‌نشون​ هم هست؟ تحت هر‌الکی​ شرایطی پیداش می‌کنم براتون.»

اگه اسمش‌الکی​ رو می‌دونستم کار‌کاری​ خیلی راحت‌تر می‌شد.

ولی اون فقط مسند‌مسیر​ نور تابان بود و‌جلوشون​ من هم شیطان دیوانه بودم.

هیچ‌کدوممون علاقه‌ای‌سطح​ به دونستن اسم‌بفهمن​ واقعی همدیگه نداشتیم.

هر جوری که یادم‌بده​ می‌اومد، اون رو برای‌نگران​ مدیر بیوک توصیف کردم:

«اول از‌الکی​ همه، قیافه‌اش‌امروز​ شبیه شیطان شهوته.»

«بله؟»

«دارم درباره حس و حالش حرف می‌زنم. یه وایبِ شیطانِ شهوت‌طور داره.‌صدای​ می‌فهمی چی میگم؟ خوش‌قیافه، پوست روشن، خودت که می‌دونی چه تیپی رو‌زودی​ میگم. از اونایی که با چشم‌هاشون یه لبخند جذاب و دلربا می‌زنن.»

گوشه لب‌سطح​ مدیر بیوک‌بده​ بالا رفت.

«گرفتم چی شد.»

«به این زودی؟»

«بله، شما نگران نباشید، فقط‌خودت​ توضیح بدید. نقاشی من اون‌نشون​ شیطان شهوت رو گیر میندازه.»

مدیر بیوک با‌مثل​ چهره‌ای پر از‌امروز​ اعتمادبه‌نفس لبخندی زد.

ناولها | novelha.net