---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت شیطان دیوانه

چپتر 244: یک شب آرام و مقدس • ⏱ 15 دقیقه

چپتر 244: یک شب آرام و مقدس

0

دلیل اینکه پرچم «آژانس اسکورت باد و ابر» رو علم کردیم این بود‌تازه​ که حساب هر کی رو که واسمون شاخ میشه برسیم و ادبش کنیم، ولی‌تکون​ یه چیزی رو پاک یادم رفته بود: «شیطان شبح» رو صندلی کالسکه‌چی نشسته بود.

بیشتر مردم به محض دیدن قیافه شیطان شبح، یا قبض‌روح‌رنگارنگ​ می‌شدن یا پا به فرار می‌ذاشتن، واسه همین اوضاع جوری شده‌سنگینه​ بود که تو این سفر، ما باید خودمون دنبال دعوا می‌گشتیم.

ولی خب، برای یه بار هم که شده، من داشتم این‌معلومه​ اراذل و اوباش رو به خاطر «جناح راستین»، «اتحاد موریم» و‌لذتی​ صلح و صفای دنیای رزمی رهبری می‌کردم، پس نمی‌تونستم همچین کاری کنم.

این سفری نبود که بخوایم توش‌خاص​ تبدیل به دشمنان عمومی موریم بشیم،‌کرده​ بلکه سفری بود برای گرفتن اون دشمنان.

یه سفر باشکوه برای شستن گناهایی که من و‌همین‌جوری​ «چهار شرور بزرگ» در زندگی گذشته و حال‌مون مرتکب شدیم؛‌آدم​ حتی اگه شده فقط ذره‌ای از اون گناها پاک بشه.

حالا دقیقاً‌نمی‌دونم​ چه گناهایی‌نفر​ مرتکب شدن؟

منم نمی‌دونم.

به هر حال، سه نفر از این‌رنگارنگ​ چهار تا، دشمنان عمومی موریم بودن، پس حتماً‌هاله‌ش​ کلی گناه خاص و رنگارنگ تو پرونده‌شون دارن.

پس «شیطان‌کرده​ شمشیر» چه گناهی‌هاله‌ش​ کرده؟ اینم نمی‌دونم.

فقط از روی هاله‌ش معلومه‌بودن​ که بار گناهاش سنگینه، واسه‌رنگارنگ​ همین همین‌جوری باهاش هم‌سفر شدم.

تازه، حتی اگه هیچ گناهی هم نداشته باشه، چه لذتی داره که آدم کل عمرش رو هر روز صبح بیاد تو‌باشه​ حیاط خونه‌ش و فقط یه شمشیر چوبی رو تکون بده؟ با کشونده شدن به این سفر، اون می‌تونه دنیای بیرون رو‌آوازهای​ ببینه، به غرغرهای شاگردِ درب‌وداغونش گوش بده، آوازهای غیرقابل‌تحمل شیطان شبح رو تحمل کنه و چرت و پرت‌های من رو تحلیل کنه.

اگه شیطان‌بودن​ شمشیر گناهی‌کلی​ داشته باشه...

اون گناه چیزی‌اینم​ نیست جز اینکه مسیرش‌گناهاش​ به پست من خورده.

خوشبختانه، شیطان شمشیر آدمی نبود که تو هر شرایطی شکایت‌رنگارنگ​ کنه یا نارضایتیش رو به زبون بیاره، واسه همین جوری‌گناهاش​ با ما همراه شده بود که انگار اصلاً وجود خارجی نداره.

توی سفر، بعد از اینکه اون لحظات هیجان‌انگیز‌اینم​ و پر تپش مثل برق و باد می‌گذرن،‌هم‌سفر​ همه‌چیز محکومه به اینکه کسل‌کننده و خسته‌کننده بشه.

عجیبه که ما توی تحملِ بی‌حوصلگی خوب‌رنگارنگ​ عمل می‌کردیم، واسه همین صبورانه به آوازهای‌روی​ عجیب و ملال‌آور شیطان شبح گوش می‌دادیم.

بنابراین، این سفر‌اینم​ هیچ فرقی با یه‌گناهاش​ جور تمرین استقامت نداشت.

نزدیکای «کوه بامبو» که‌دارن​ با کالسکه بهش رسیده بودیم،‌روی​ بساط کمپ رو پهن کردیم.

دلیلش هم این بود که‌گناه​ تا غروب آفتاب هیچ مسافرخونه‌شمشیر​ مناسبی برای استراحت پیدا نکرده بودیم.

بعد از اینکه اول به اسب‌ها‌معلومه​ غذا دادیم، هیزم جمع کردیم، جلوی‌شدم​ کالسکه آتیش روشن کردیم و دورش نشستیم.

با انداختن هیزم توی‌نفر​ آتیشی که جلز و‌گناه​ ولز می‌کرد، وقت‌کشی کردیم.

در چشم‌به‌هم‌زدنی، تاریکیِ‌پرونده‌شون​ آشنایی دور و‌گناهی​ برمون رو گرفت.

انگار طبق یه‌حتماً​ توافق نانوشته، مدت‌خاص​ زیادی ساکت موندیم.

در حالی که شیطان شبح اول‌معلومه​ به حالت چهارزانو نشست تا «گردش چی»‌تازه​ انجام بده، سه نفرِ دیگه نگهبانی دادیم.

بعدش، «شیطان شهوت» گردش چی خودش رو‌کلی​ شروع کرد و شیطان شبح رو به‌گناهی​ آتیش دراز کشید و زودتر از همه خوابید.

من هیچ اهمیتی به کارایی که این شرورها می‌کردن‌روی​ نمی‌دادم، فقط زل زده بودم به آتیش و بعدش‌تازه​ دراز کشیدم تا به ستاره‌های آسمون شب نگاه کنم.

چیدمان ستاره‌ها هنوزم متنوع بود.

بعضی‌هاشون پراکنده‌کرده​ بودن و‌روی​ بعضی‌ها خوشه‌ای.

خوشه‌های ستاره‌ای هم بودن که‌بودن​ مثل موج جریان داشتن و‌رنگارنگ​ بعضی‌ها که مثل گرداب می‌چرخیدن.

انگار ستاره‌هایی که داشتن با‌شمشیر​ دقت به دنیا نگاه می‌کردن،‌هاله‌ش​ ادای ما رو در می‌آوردن.

همون‌طور که به اون‌همه ستاره درخشان‌خاص​ زل زده بودم، یه فکر نسبتاً‌کرده​ آرامش‌بخش ولی بی‌فایده به سرم زد.

یه لحظه بعد، صدای زوزه‌ی یه گرگ از‌سنگینه​ نزدیک شنیده شد و بعدش صدای قاطی‌پاتیِ یه‌باشه​ حیوون که فرار می‌کرد و یکی که دنبالش بود.

شیطان شبح چشماش‌حال​ رو باز کرد و‌کلی​ با لحنی کلافه گفت:

«بازم شکار‌رنگارنگ​ گراز؟ کوچیکه،‌دارن​ برو دکشون کن.»

به محض اینکه حرفش‌کلی​ تموم شد، شیطان شبح‌پرونده‌شون​ یه خرناس آروم کشید.

شیطان شهوت که تازه گردش‌هاله‌ش​ چی‌ش تموم شده بود و‌باهاش​ می‌خواست بخوابه، زیر لب گفت:

«...این بشر‌نمی‌دونم​ حتی تو خواب‌بودن​ هم مایه عذابه.»

منم به پهلو چرخیدم و‌شمشیر​ به تاریکی جایی که حیوونا داشتن‌معلومه​ همدیگه رو دنبال می‌کردن نگاه کردم.

می‌تونستم چند تا گرگ رو ببینم که‌رنگارنگ​ نور ماه تو چشماشون افتاده بود؛ ظاهر شدن‌هاله‌ش​ و با احتیاط به آتیش ما چشم دوختن.

شیطان شبح‌کرده​ دوباره زیر‌روی​ لب گفت:

«گرگن؟ یه‌نمی‌دونم​ چیزی داره‌نفر​ میاد این سمتی.»

به نظر می‌رسید تو‌دارن​ خواب سبک بوده، چون‌اینم​ حواسش به اوضاع بود.

شیطان شمشیر ناگهان «شمشیر نور» رو‌خاص​ بیرون کشید و شروع کرد به‌کرده​ تمیز کردن تیغه‌ش با یه تیکه پارچه.

یه «ناله شبح‌وار»‌اینم​ آروم، مثل صدای یه‌گناهاش​ ساز موسیقی، بلند شد.

ناله شبح‌واری که قبلاً از شمشیر نور شنیده بودم شبیه‌رنگارنگ​ جیغ کشیدن هم‌زمان ده‌ها نفر بود، ولی الان شبیه صدای‌گناهاش​ یه روح زن تنها بود که بلد بود لالایی بخونه.

شیطان شهوت که داشت گله‌شمشیر​ گرگ‌ها رو دید می‌زد، یهو‌هاله‌ش​ انگار عقلش رو از دست داد.

پرید هوا و‌حتماً​ با سرعت سمت‌خاص​ گرگ‌ها هجوم برد.

همون‌طور که گله وحشت‌زده‌روی​ پراکنده می‌شدن، صدای خنده‌سنگینه​ شیطان شهوت تو تاریکی پیچید.

«اگه بگیرمتون کباب‌تون‌حال​ می‌کنم و می‌خورمتون. چرا‌کلی​ گورتون رو گم نمی‌کنید؟»

شیطان شبح که با صدای‌شمشیر​ ناله شبح‌وار بیدار شده بود،‌هاله‌ش​ بالاخره نشست و ازم پرسید:

«سومی، تا‌بودن​ حالا گوشت‌کلی​ گرگ خوردی؟»

«نه؟ مگه خوشمزه‌ست؟»

«نمی‌دونم.»

کمی بعد، شیطان شهوت برگشت، در حالی که لاشه‌ی یه‌هاله‌ش​ گراز گنده رو که گرگ‌ها دنبالش کرده بودن روی زمین‌نداشته​ می‌کشید. وقتی من دراز کشیده بودم رو کرد بهم و گفت:

«یه چاقو بده.»

«چه چاقویی؟»

«همونی که‌نمی‌دونم​ همیشه تو‌نفر​ لباست قایم می‌کنی.»

این حروم‌زاده از کجا می‌دونست؟

«خنجر وزغ درخشان»‌حتماً​ رو درآوردم و پرت‌رنگارنگ​ کردم سمت شیطان شهوت.

رفت یه گوشه و در حالی‌معلومه​ که داشت با خنجر گراز شکار شده‌تازه​ رو قصابی می‌کرد، به شیطان شبح گفت:

«دومی، برو یکم‌حال​ دیگه هیزم بیار.‌حتماً​ بس کن خوابیدن رو.»

«توله‌سگِ گستاخ.»

شیطان شبح یه جواب‌کلی​ کوتاه داد و رفت یه‌دارن​ سمتی تا هیزم جمع کنه.

من به شیطان شهوت و‌هاله‌ش​ شیطان شمشیر نگاه می‌کردم که‌باهاش​ داشتن گراز رو تیکه می‌کردن.

یه لحظه بعد، شیطان شهوت داشت‌حتماً​ یه رون بزرگ گراز رو روی‌دارن​ آتیش کباب می‌کرد و بی‌دلیل می‌خندید.

«هه هه هه هه.»

«......»

شیطان شبح زود برگشت‌روی​ و با هیزم و سنگ‌همین‌جوری​ یه اجاق صحرایی درست کرد.

شیطان شهوت بقیه گوشت‌ها‌نفر​ رو به سیخ‌های چوبی‌گناه​ کشید و گذاشت روی اجاق.

همون‌طور که رون گراز رو‌شمشیر​ می‌چرخوند تا روی آتیش بپزه،‌هاله‌ش​ شیطان شهوت از شیطان شمشیر پرسید:

«استاد، نمک داری؟»

شیطان شمشیر مقداری گوشت‌روی​ خشک از تو لباسش درآورد‌همین‌جوری​ و پرت کرد سمت شاگردش.

شیطان شهوت گوشت خشک رو با‌حتماً​ خنجر وزغ درخشان ریزریز کرد و مثل‌شمشیر​ نمک پاشید روی گوشت‌های در حال پخت.

صدای جلز و‌پرونده‌شون​ ولز گوشت به‌گناهی​ طرز عجیبی آرامش‌بخش بود.

کمی بعد، شیطان شهوت یه‌گناه​ رون گراز برشته و طلایی رو‌گناهی​ داد به شیطان شبح و گفت:

«این رو بده به استاد.»

شیطان شبح اون تیکه گوشت ضخیم‌حتماً​ رو گرفت و به شیطان شمشیر تعارف‌شمشیر​ کرد؛ اونم گرفت و یه گاز زد.

شیطان شهوت پرسید:

«چطوره استاد؟»

شیطان شمشیر‌کرده​ با خشک‌ترین لحن‌هاله‌ش​ ممکن جواب داد:

«قابل خوردنه.»

«بله.»

منم به گرازی‌حتماً​ که تبدیل به غذا‌رنگارنگ​ شده بود تسلیت گفتم.

«آخی گراز بدبخت. سعی کردی از‌معلومه​ دست گرگا فرار کنی، ولی گیر‌شدم​ این گرگِ «بخور و برین» افتادی.»

یه لحظه بعد، شیطان‌نفر​ شبح به منم مقداری‌گناه​ گوشت گراز تعارف کرد.

گرفتمش و با دندون تکه‌ای ازش‌گناهی​ کندم؛ ترکیبش با مزه شورِ اون‌گناهاش​ گوشت خشک‌ها واقعاً خوش‌خوراکش کرده بود.

با دیدن شیطان شهوت‌کلی​ که داشت یه رون بزرگِ‌دارن​ عقب گراز رو می‌خورد، گفتم:

«اون رون رو بده من.»

شیطان شهوت که با‌نفر​ اشتها داشت رون گراز رو‌خاص​ به نیش می‌کشید، جواب داد:

«همونی که داری رو بخور. باید‌گناهی​ ممنون باشی که یکی برات گوشت کباب‌سنگینه​ کرده در حالی که هیچ کاری نکردی.»

شیطان شبح که داشت‌کلی​ یه دست (پای جلو)‌پرونده‌شون​ رو کباب می‌کرد، ازم پرسید:

«این رو می‌خوری؟»

سرم رو تکون دادم.

«بده بیاد.»

شیطان شبح روی دستی که‌گناه​ داشت کباب می‌کرد تف کرد—توف،‌شمشیر​ توف، توف—و بعد بهم گفت:

«همینو کوفت کن.»

«چقدر بچه... خیلی‌حال​ بچگانه‌ست. فکر کردی تف‌کلی​ کنی روش نمی‌خورمش، هان؟»

شیطان شمشیر با صورتی بی‌حس داشت‌گناهی​ یه رون بزرگ عقب رو تیکه‌پاره‌گناهاش​ می‌کرد و بعدش به من نگاه کرد.

لحظه‌ای سکوت برقرار شد.

از هر سه‌تاشون پرسیدم:

«یه گراز مگه چهار تا پا نداره؟‌کلی​ پس چرا فقط من دارم از این (تفی)‌کرده​ می‌خورم؟ نکنه یکی از پاهاش رو گرگ کنده؟»

«......»

اینکه به‌صورت‌بودن​ دسته‌جمعی نادیده‌م گرفتن‌گناه​ حس تازه‌ای داشت.

«عجیبه. من تابلوئه که با‌هاله‌ش​ سه نفر دیگه اینجام، ولی‌باهاش​ دارم با خودم زر می‌زنم.»

درست همون موقع، زوزه‌ی یه گرگ‌حتماً​ از فاصله‌ای نسبتاً دور برای مدتی طولانی‌شمشیر​ شنیده شد و بعد یهو قطع شد.

دست از جویدن گوشت برداشتیم و همزمان‌کرده​ کله‌هایمان را به سمت تاریکی چرخاندیم، جایی‌همین‌جوری​ که زوزه گرگ به زور خفه شده بود.

صدای برخورد سرِ‌حتماً​ گرگ به زمین هم‌رنگارنگ​ خیلی ضعیف شنیده شد.

یک لحظه بعد، صدایی‌روی​ با استفاده از تکنیک شکم‌گویی‌همین‌جوری​ از همان نزدیکی‌ها شنیده شد.

«شما چهار نفر به چه دلیلی‌حتماً​ در کوه بامبو پرسه می‌زنید و‌دارن​ این‌قدر سر و صدا راه انداختید؟»

آن سه نفر که تا همین‌گناهی​ الان حرف‌های من را کاملاً نادیده گرفته‌سنگینه​ بودند، حالا همزمان به من نگاه کردند.

«......»

انگشتم را روی‌اینم​ لبم گذاشتم و‌معلومه​ با دقت گوش دادم.

آن صدا که بخاطر‌نفر​ تکنیک شکم‌گویی معلوم نبود‌گناه​ صاحبش کجاست، ادامه داد:

«هر جور نگاه می‌کنم، شما چهار نفر بیشتر شبیه اعضای جناح‌معلومه​ شیطانی هستید. کارتان چیست؟ رزمی‌کاران ساده‌اید یا دنبال کسی می‌گردید؟ اگر دشمن‌داره​ مشترک داریم، بد نیست متحد شویم. سعی دارید چه کسی را بکشید؟»

دوباره هر‌بودن​ سه نفرشان به‌گناه​ من نگاه کردند.

من هم دوباره‌اینم​ سرم را به‌معلومه​ نشانه منفی تکان دادم.

صدا ادامه داد:

«به شما هشدار می‌دهم، یا بی‌سر و صدا از کوه بامبو بروید بیرون یا هدفتان را بگویید.‌شدم​ اگر نروید، قصد دارم یارانم را جمع کنم و شما را بکشم. اگر از طرف اتحاد موریم فرستاده‌می‌تونه​ شده بودید، همان اول می‌کشتمتان، ولی به نظر نمی‌آید مال آنجا باشید، پس این آخرین پیشنهاد من است.»

سرم را تکان دادم.

اگر کسی وجود داشت که بتواند به ما چهار‌همین‌جوری​ نفر نگاه کند و فکر کند ما استادان متعلق به‌آدم​ اتحاد موریم هستیم، آن طرف قطعاً یک حرام‌زاده دیوانه بود.

ما چهار نفر هر کدام هاله متفاوتی‌کلی​ داریم، ولی یک ویژگی مشترک داریم و آن‌کرده​ هم این است که اصلاً شبیه آدم‌حسابی‌ها نیستیم.

از هر زاویه‌ای نگاه کنی، شبیه‌گناهی​ اشراریم و حتی خود من هم‌گناهاش​ قیافه‌ام داد می‌زند که آدم شروری هستم.

تازه آن موقع‌حتماً​ بود که با‌خاص​ صدایی مناسب جواب دادم:

«مگر کوه بامبو اتاق نشیمن خانه‌ته؟‌معلومه​ تو چه خری هستی که به‌شدم​ ما می‌گی گمشیم یا نه؟ چه پررو.»

حرفم را پرت کردم‌نفر​ و منتظر واکنش ماندم، ولی‌خاص​ دور و بر ساکت ماند.

یک لحظه‌رنگارنگ​ بعد، همان صدا‌شمشیر​ دوباره پخش شد:

«برادر ارشد بزرگ پیامش را رساند. قبل از طلوع خورشید کوه‌گناهی​ بامبو را ترک کنید. ایشان تشخیص دادند که شما گروهی از‌شدم​ جناح شیطانی هستید که سعی دارید از اتحاد موریم پول بگیرید.»

در حالی که داشتم جدی گوش‌معلومه​ می‌دادم، شیطان شهوت جلو آمد و‌شدم​ آخرین پای جلویی گراز را تعارف کرد.

یک لحظه آن‌قدر مشغول‌نفر​ پاره کردن گوشت گراز‌گناه​ بودم که نتوانستم جواب بدهم.

آبِ گوشت آن‌قدر‌پرونده‌شون​ محشر بود که به‌کرده​ آن سه نفر گفتم:

«آه، رانش خیلی خوشمزه بود.»

«واقعاً.»

«خوب کبابش کردی.‌حال​ فکر نمی‌کردم این مستراح‌کلی​ همچین استعدادی داشته باشد.»

تازه آن موقع،‌پرونده‌شون​ کمی جا خوردم و‌کرده​ داد زدم توی تاریکی:

«... چی!‌بودن​ چی گفتی؟‌کلی​ همین الان...؟ رفتی؟»

از شیطان شبح پرسیدم:

«شکم‌گوئه رفت؟»

شیطان شبح‌رنگارنگ​ سرش را‌دارن​ تکان داد:

«شکم‌گوییه دیگه، من‌حتماً​ از کجا بدانم؟ نمی‌دانم.‌رنگارنگ​ فقط کوفتت را بخور.»

«آخرش چی گفت؟»

«نمی‌دانم. تلفظش بخاطر شکم‌گویی‌نفر​ بد بود. همه‌ش خفه و‌خاص​ نامفهوم بود، واسه همین نفهمیدم.»

در حالی که‌پرونده‌شون​ پای گراز را به‌کرده​ دندان می‌کشیدم، زیرلب گفتم:

«دیوانه‌کننده است. این لامصب آن‌قدر خوشمزه است که اگر یکی از ما وسط خوردن با سلاح مخفی‌گناهاش​ هدف قرار بگیرد، آن یکی حتی متوجه نمی‌شود. می‌دانی، مثلاً یک سوزن فولادی. فویپ! تاپ! آخ! طرف همان‌خونه‌ش​ بغلت می‌افتد و می‌میرد، ولی تو همچنان به خوردن گوشت ادامه می‌دهی. دارم بهت می‌گویم، انقدر خوب است.»

شیطان شهوت جواب داد:

«بجای این حرف‌ها، بیا برویم پایین توی بازار‌گناه​ و کلی گوشت، هیزم، نمک و چیزهای این‌طوری‌اینم​ بخریم. کلی سبزیجات هم بگیریم. استاد، نظرت چیست؟»

شیطان شمشیر که داشت با‌شمشیر​ دقت گوشت را از استخوان‌هاله‌ش​ پای گراز می‌تراشید، کوتاه جواب داد:

«خوب است.»

شیطان شبح بشکن زد:

«مشروب هم بخرید.»

شیطان شهوت سر تکان داد:

«مشروب را فراموش کردم. واو، باید گوشت کباب کنیم‌دارن​ و زیر نور ستاره‌ها پیک بزنیم. عالی می‌شد اگر‌سنگینه​ کنار دریاچه بودیم. فردا باید دور و بر را بگردم.»

شیطان شبح به من گفت:

«سومی، یکم پول بده.»

شاید بخاطر اینکه‌پرونده‌شون​ شرور بودند، همه‌شان از‌کرده​ نظر اقتصادی تعطیل بودند.

راستش، من هم در زندگی قبلی‌ام‌خاص​ از نظر اقتصادی تعطیل بودم، واسه‌کرده​ همین این جنبه را درک می‌کردم.

«اگر بخواهید، باید بدهم.»

درست همان موقع،‌حال​ صدای شکم‌گو که فکر‌کلی​ می‌کردم رفته، شنیده شد:

«... این جوابت است؟»

سرم را با شتاب‌کلی​ چرخوندم و زل زدم‌پرونده‌شون​ به تاریکی و جواب دادم:

«چیه؟ نرفتی؟ این‌اینم​ حرام‌زاده دارد از‌معلومه​ کدام گوری زر می‌زند؟»

«......»

چرخیدم سمت تاریکی و‌دارن​ یک استخوان را با‌اینم​ تمام زورم پرت کردم.

«این را‌بودن​ بخور و گم‌گناه​ شو. خواهش می‌کنم!»

استخوان جایی فرود‌اینم​ آمد، قل خورد‌معلومه​ و متوقف شد.

نفس عمیقی کشیدم‌حال​ و بعد شروع کردم‌کلی​ به طولانی حرف زدن:

«... ناموساً، اصلاً چرا رفتی شکم‌گویی یاد گرفتی؟ تو آن مدت می‌توانستی یک دور دیگر گردش چی انجام بدهی. اگر می‌خواهی حمله کنی، همین الان بیا. اگر نه، فقط گم شو. می‌خواهی تا صبح با شکم‌گویی وراجی کنی؟ زود باش دوستانت را بیاور. آن برادر ارشد بزرگت را هم بیاور. ما الان باید بخوریم و بخوابیم، چرا نصف شبی با شکم‌گویی سر و صدا‌وجود​ راه انداختی؟ اگر به هنرهای رزمی‌ات اطمینان داشتی که نمی‌رفتی شکم‌گویی یاد بگیری. چون به رزمت اطمینان نداری رفتی شکم‌گویی یاد گرفتی، نه؟ موشی مگر؟ اگر رزمی‌کاری، مثل آدم تمرین کن. چرا مثل موش شکم‌گویی یاد می‌گیری و توی تاریکی وز‌وز می‌کنی؟ اشتباه می‌گویم؟ نکند برادر ارشد بزرگت یادت داده: "تو هیچ استعدادی در هنرهای رزمی نداری، پس اول شکم‌گویی یاد بگیر، یک زمانی به‌وقت‌کشی​ کار می‌آید." آن زمان امشب بود؟ نه، حتماً استادت یادت داده. نه، کدام احمقی به شاگردش شکم‌گویی یاد می‌دهد؟ "در حقیقت، فرقه ما فرقه‌ای نیست که با هنرهای رزمی بجنگد. ما فرقه‌ای هستیم که مسائل را با دهانمان حل می‌کنیم. تو باید اول شکم‌گویی یاد بگیری تا حریفت نتواند توی تاریکی پیدایت کند." این‌طوری گفت؟ شماها چه جور فرقه مرموز موش‌های تاریکی هستید؟ هویتتان چیست؟»

همین‌طور که داشتم گوشت‌کلی​ را از پای عقب می‌کندم،‌دارن​ به حرف زدن ادامه دادم:

«چه ما از جناح شیطانی باشیم چه از اتحاد موریم، چه ربطی به تو دارد؟ صاحب کوه بامبویی؟ درخت‌ها‌آدم​ را تو کاشتی؟ راهزنی؟ این گراز ملک شخصی تو بود؟ اول هویت خودتان را فاش کنید. شما حرام‌زاده‌های عجیب و‌تحمل​ غریب. هنوز هم قایم شدی و با تمام اراده‌ت داری به حرف‌های من گوش می‌دهی؟ حرام‌زاده‌های لعنتی، شماها نرمال نیستید.»

شیطان شهوت آه کشید:

«گوش‌هایم دارد خون می‌آید.»

به شیطان‌بودن​ شهوت نگاه‌کلی​ کردم و گفتم:

«واو، حالا که فکرش را می‌کنم. شاید استاد آن یارو یک مدل شکم‌گویی یاد گرفته که‌باشه​ توی کل کوه بامبو پژواک دارد؟ آن وقت دیگر خواب بی خواب. درست وقتی داری خوابت‌ببینه​ می‌برد، همه‌تان را با شکم‌گویی بیدار می‌کند. "برخیزید، ای موجودات کوه بامبو. صبحی دیگر دمیده است."»

شیطان شهوت‌نمی‌دونم​ انگشتش را‌نفر​ کرد توی گوشش:

«آه، فقط تمامش کن. حس می‌کنم گوش‌هایم دارد خون‌روی​ می‌آید. معذرت می‌خواهم. من از طرف آن عذرخواهی می‌کنم. بخاطر‌هیچ​ یاد گرفتن شکم‌گویی متاسفم. بس کن. فقط کوفتت را بخور.»

شیطان شمشیر که اول از‌گناه​ همه پای عقبش را تمام‌شمشیر​ کرده بود، روی زمین دراز کشید.

شیطان شهوت پرسید:

«استاد، خوابی؟»

شیطان شمشیر که‌پرونده‌شون​ به پهلو دراز‌گناهی​ کشیده بود، جواب داد:

«خوابم.»

«بله.»

شیطان شمشیر‌نمی‌دونم​ با چشم‌های بسته‌بودن​ به من گفت:

«سومی، تو هم باید‌دارن​ بخوابی. فقط شنیدن صدایت‌اینم​ دارد سرم را گیج می‌آورد.»

در حالی‌بودن​ که گوشتم را‌گناه​ می‌خوردم جواب دادم:

«می‌خورم و بعد می‌خوابم.»

همین که دهانم‌حال​ را بستم، کل کوه‌کلی​ بامبو دوباره ساکت شد.

به شیطان شبح پچ‌پچ کردم:

«شکم‌گوئه، رفت؟»

شیطان شبح‌کرده​ هم با‌روی​ پچ‌پچ جواب داد:

«نمی‌دانم مرتیکه. ولی مطمئنم‌نفر​ در حالی که خون‌گناه​ بالا می‌آورد گذاشت رفت.»

«پس خیالم راحت شد.»

ناگهان، شیطان‌بودن​ شمشیر صدایی‌کلی​ درآورد—هوم—و غلت زد.

شیطان شهوت هم که‌روی​ خسته بود، دراز کشید‌سنگینه​ و چشم‌هایش را بست.

شیطان شبح هم یکهو‌نفر​ چشم‌هایش را بست، چهارزانو‌گناه​ نشست و زیرلب گفت:

«ذهنم گیج و منگ است.»

و این‌طوری شد که دوباره‌گناه​ توی دل شب تنها ماندم‌شمشیر​ و به آن شرورها گفتم:

«بخوابید... شب بخیر.»

هم‌صحبت‌هایم ناپدید شده‌حال​ بودند، ولی شبی‌حتماً​ ساکت و مقدس بود.

همین کافی بود.

ناولها | novelha.net