چپتر 419: استادِ پیشگو لی زاها
0کالسکه باید یه مسافت معقولی رو دورانرژی میشد و بعد ترمز میکرد، اما انقدرشلیک رفت تا کلاً از جلوی چشممون غیب شد.
«ها؟»
حالا که بهش فکر میکنم،گندش اینقدر دور شدن بیشترین کمکانرژی رو به رهبر فرقه میکرد.
به عبارت دیگه، کالسکهچی داشت تا جاییتوجه که میتونست دور میشد تا جونِ اونایی کهدرونی میخواستن با رهبر فرقه در بیفتن رو بگیره.
رهبر فرقه خون کهتابلو داشت تماشا میکرد، بادرونی لحنی سرد و یخی گفت.
«...دیگه کافیه.کفه تا کجانفع میخوای بری؟»
درست همون موقع که به نظر میرسید کالسکهاول بالاخره تو یه فاصله مناسب وایمیسته، با اینتیر حرفِ کوفتیِ رهبر فرقه خون، باز هم دورتر رفت.
این یعنی کالسکهچیسنگینی واقعاً یه دندهبیشتر و لجباز بود.
تو همون حالی که همهاول هاج و واج به همدیگه نگاهمیکنه میکردن، رهبر فرقه به حرف اومد.
«دیگه کافیه.»
تازه اون موقع بوداخلاق که صدای کالسکهچی ازاول دوردست به گوش رسید.
«بله، رهبر فرقه.»
پس، اینکه رهبر فرقهتابلو خون قاطی کنه یا نه،خودش پشیزی برای کالسکهچی ارزش نداشت.
اون دو نفری که قرار بود تو مهارت سبکی بابیشتر هم رقابت کنن، همزمان از جاشون بلند شدن و باخودش قیافههایی شاکی، یکی رفت سمت چپ و اون یکی رفت راست.
به نظر من.
تو یه مسابقه مسافت طولانی، کفه ترازو بهاخلاق نفع محقق سپیدپوش سنگینی میکرد، در حالی کهخودش تو مسافت کوتاه، شانس رهبر فرقه خون بیشتر بود.
با توجه به اون اخلاق گندش، کاملاً تابلو بودخودش که رهبر فرقه خون همون اول کار، انرژی درونی خودشروی رو منفجر میکنه و مثل تیر شلیک میشه تو هوا.
چون کالسکهچیکفه بدجوری روی اعصابشمحقق راه رفته بود.
روان آدمیزادبیشتر همینقدر بیثباتاخلاق و متغیره.
از اون طرف، محقق سپیدپوش از اون مدل آدمایی بودکاملاً که با قدمهای الهی ابر نردبان خودش پیوسته و باثباتتیر حرکت میکرد و درست تو لحظه آخر ورق رو برمیگردوند.
پس نتیجه کار،کاملاً کاملاً به فاصلهکار کالسکه بستگی داشت.
حالا اینکفه مسافت طولانینفع بود یا کوتاه؟
اگه بخوایم دقیق بگیم، مسافت کوتاهی به حساب میاومد، اما چوندرونی باید وسط راه ترمز میکردن تا دستشون رو به کالسکه بزنن واعصابش بعد تغییر مسیر بدن، در واقع محقق سپیدپوش دست بالا رو داشت.
مکر وسپیدپوش حیله محقق سپیدپوششانس بدجوری عمیق بود.
البته، هیچ راهیکاملاً نداشتم که بفهممکار پیشبینیم درسته یا نه.
یه نگاهی به بقیهنفع انداختم و جوری کهکوتاه انگار دارم شرطبندی میکنم، گفتم.
«رأی من روی محقق سپیدپوشه.»
رهبر فرقه خونسنگینی اخم غلیظی کرد وتوجه زل زد به من.
«اگه من ببرم چیکار میکنی؟»
به خنجرکفه موهیست روینفع میز اشاره کردم.
«این خنجربیشتر رو به عنوانگندش کادو میدم بهت.»
رهبر فرقه خونسنگینی نیشخندی زد و بعدتوجه به روبهرو خیره شد.
«رهبر فرقه، علامت بده.»
انگشتم رو آوردمترازو بالا و باسپیدپوش یه بشکن زدن، گفتم.
«...برو.»
رهبر فرقه خون همچون تیری به آسمان شلیک شد و ردپایی از چی خونِانرژی سرخرنگ در چپ و راست خود بر جای گذاشت، در حالی که پایینتر از او،رفته محقق سپیدپوش به جلو خم شد و قدمهای الهی ابر نردبان خود را آغاز کرد.
آن دوگندش همچون طوفانی سهمگیناول به جلو تاختند.
تو جایی که تا چند لحظهسپیدپوش پیش ایستاده بودن، فقط نور مهتاباخلاق و چراغهای عمارت باقی مونده بود.
خیلی زود، حتیتوجه صدای حرکتشون همکاملاً تقریباً محو شد.
طولی نکشید که یه صدای ضعیف و خفه، شبیهگندش برخورد کف دست به یه چیزی به گوش رسیدمیکنه و یه صحنه عجیب و غریب جلوی چشممون سبز شد.
رهبر فرقه خون که رفته بود تو هوا، حالا داشت روی زمین میدوید وشلیک برمیگشت، در حالی که برعکس، محقق سپیدپوش با سرعتی باورنکردنی از آسمون فرود اومد،طرف زودتر از رهبر فرقه خون رسید و درجا خنجر موهیست رو از روی میز برداشت.
اگه بخوایم با تعداد نفس کشیدن حسابسنگینی کنیم، سرعتشون انقدر به هم نزدیک بودکاملاً که اختلافشون به یه نفس هم نمیرسید.
محقق سپیدپوش با یه قیافهگندش رو اعصاب لبخندی زد وانرژی خنجر موهیست رو پرت کرد سمتم.
خنجر موهیست رو چپوندمکوتاه تو ردام و بهاخلاق رهبر فرقه خون نگاه کردم.
«همونطور که پیشبینی کرده بودم،اول محقق سپیدپوش یه نمه سریعترمنفجر بود. حیف شد برات. شرط، شرطه.»
راستش رو بخواید، این نتیجهمحقق فقط به خاطر این بود کهتوجه محقق سپیدپوش حرومزادهتر و مکارتر بود.
یهو رهبر فرقه خون همونجا خشکش زد و مثل یهانرژی دیوونه زنجیری شروع کرد به قهقهه زدنِ طولانی و بیوقفه،چون و بعد به دور و بر و ما نگاه کرد.
شاید به خاطر استفاده از چیبیشتر خون بود که صورت رهبر فرقهاول خون مثل لبو سرخ شده بود.
به هر دلیلی، رهبر فرقه خونکار هنوز داشت مثل آدمی که عقلش روتیر از دست داده، بیش از حد میخندید.
اگه یه نفر وقتی هیچکس دیگه نمیخنده،سنگینی برای مدت طولانی با خودش بخنده، احتمالکاملاً خیلی زیاد قاطی داره و یه روانیه.
به عنوان یه متخصصاخلاق تو زمینه دیوونهها، ایناول رو خیلی خوب میدونم.
یهو یهسپیدپوش فکری زدکوتاه به سرم.
نکنه رهبر فرقه خون تو اعماق روانش یه عقده حقارتِ عجیب و غریب وشلیک ریشهدار داره؟ به زبون سادهتر، پیش خودش به این نتیجه رسیده بود که بقیهطرف دارن بهش میخندن، و واکنش دفاعیش به این قضیه، به شکل خنده بروز میکرد.
یه رفتاری هست که من به شدت ازشکوتاه متنفرم، و اونم اینه که یه نفر شرایطاول رو فقط و فقط با استانداردهای خودش بسنجه.
کمتر چیزی به اندازهاخلاق قضاوتی که بدون شعوراول و بصیرت انجام بشه، حالبههمزنه.
«تچ...»
رهبر فرقه خونکاملاً یه نگاه بهکار ما انداخت و پرسید.
«خندهداره؟»
با اینکه تا حدودی تابلوگندش بود اوضاع قراره چطوری پیشانرژی بره، با لحنی آروم جواب دادم.
«هیچکس نخندید. اشتباه نزن.»
«مگه همهتون نداشتید میخندیدید؟»
«داری میگی حق نداریم موقع تماشای یه دوئل یه لبخند کوچیک بزنیم؟ در نهایت، هیچکس علنی قهقهه نزد.انرژی حتماً داشتی به خودت میخندیدی. حالت جنون معمولاً همینطوری شروع میشه، پس تقصیر رو ننداز گردن بقیه. اینجاهمینقدر هیچکس حوصله لجبازیهای تو رو نداره. اینجا گروه متصل به بهشت نیست که هر غلطی دلت خواست بکنی.»
یه انرژی زرشکیرنگتوجه تو چشمهای رهبرکاملاً فرقه خون سوسو زد.
«که اینطور؟»
رهبر فرقه خونکاملاً پوزخندی زد و بهانرژی رهبر فرقه نگاه کرد.
«خودمم میدونم که درنفع حال حاضر به هیچوجهکوتاه حریف رهبر فرقه نمیشم.»
رهبر فرقه جواب داد.
«خب که چی.»
«اینکه من و محقق سپیدپوش جونِ رهبر فرقه رو بگیریم چهمیکنه فایدهای داره؟ دلم میخواد رهبر فرقه یه دوئل عادلانه با رهبررفته فرقه داشته باشه. من مسابقهم رو با محقق سپیدپوش ادامه میدم.»
انگار که تبدیل شده باشه به آدمی کهکوتاه فقط افکار توهمی خودش رو بلغور میکنه، رهبر فرقهکار خون یهو رو کرد به محقق سپیدپوش و گفت.
«...مهارت سبکی که همهچیز نیست.»
میدونستم کار به اینجا میکشه.
محقق سپیدپوش در حالی که یه بادبزنانرژی سفید رو از تو رداش درمیآورد وشلیک با یه حرکت بازش میکرد، جواب داد.
«میدونستم قراره اینطوریترازو بازی دربیاری. میخوایسپیدپوش اصلاً میذاشتم تو ببری؟»
در حالی که محقق سپیدپوش ریز میخندید،تابلو رهبر فرقه خون با صورتی که هیچمیکنه اثری از لبخند توش نبود، بهش چشمغره رفت.
راستش رو بخواید، تنها کسایی که میتونستنتوجه این رهبر فرقه خونِ روانی رو متوقفانرژی کنن، شیطان بهشتی و رهبر فرقه بودن.
رهبر فرقه خون، وقتی کلید میکرد روی یه چیزی... تبدیلمنفجر به آدمی نمیشد که مثبت فکر کنه، بلکه میشد یهاعصابش مردی که منفی بافی میکرد، اونم به بدترین شکل ممکن.
دیوونگی انواع و اقسام مختلفیمحقق داره، و این مدلش دقیقاًبیشتر شبیه هاریِ یه سگِ دیوونه بود.
کی میتونست این مسیر رو عوض کنه؟تابلو این وضعیت فقط با یه کتکِ مفصلمیکنه و له و لورده شدن تغییر میکرد.
شیطان بهشتی کهسنگینی داشت تماشا میکرد،بیشتر با لبخند گفت.
«شیطان خون، دلت میخواد همینجا دست و پات رو از جامیکنه بکنم؟ به نظر میرسه دچار یه حمله خشمِ گزینشی شدی. اگه اینقدرروان تخمش رو داری که با من در بیفتی، اونوقت بهت احترام میذارم.»
رهبر فرقه خون آدمی بود که رفتارش میتونست اونقدرشانس شدید تغییر کنه که آدم شاخ دربیاره، واسه همین دردرونی نهایت نتونست حتی یه کلمه هم به شیطان بهشتی بگه.
با این حال، به نظرگندش میرسید این وضعیت محقق سپیدپوشانرژی رو بیشتر تحریک کرده بود.
«رهبر فرقه خون، از شیطان بهشتی میترسی، ولی من به چشمت یهاول آدم چلاق و دستوپابسته میآم؟ هر جور که بخوای باهات روبهرو میشم.چون یه دوئل یا یه مبارزه مرگ و زندگی، هر غلطی که دلت میخواد.»
با این اوضاعی که پیشاول اومد، همه به جز رهبرمنفجر فرقه زل زدن به من.
«همم.»
منم ازبیشتر قصد به رهبرگندش فرقه نگاه کردم.
رهبر فرقه جوری حرفکوتاه زد که انگار میخواستاخلاق اون دو تا بشنون.
«اینکه سر این مسائل چرت و پیشپاافتاده اینطوری آتیش میگیرید، واقعاً گیجکنندهست.مثل حتی منم نمیتونم فقط با پیشبینی بگم کدوم یکی از شما دوآدمیزاد تا سرتره، پس هر غلطی میخواید بکنید. اگه میخواید بجنگید، پس بجنگید.»
محقق سپیدپوش گفت.
«بحث فقط سر چنداخلاق تا کلمه نیست. این مرتیکهکار قبلاً یه محقق رو کشته.»
رهبر فرقه خونسنگینی با لحنی گیجبیشتر و منگ گفت.
«من کی همچین غلطی کردم؟»
«مگه تا حالا فقط یکیمحقق دو تا استاد رو کشتی؟ توتوجه تنها کسی بودی که اینو نمیدونست.»
«بگو ببینم کی رو کشتم.»
محقق سپیدپوش گفت.
«تو یه بارکاملاً رهبر قبلی فرقهکار ابر معطر رو کشتی...»
«آها، فرقه ابر معطر هم جزوسپیدپوش جناح محققان بود؟ ای احمق، کهاخلاق یه همچین چیزی رو لو دادی.»
محقق سپیدپوش خندید.
«فکر کردی اصلاًسنگینی پشیزی به اینبیشتر چیزا اهمیت میدم؟»
همون لحظه،گندش شیطان بهشتی ازاول جاش بلند شد.
«...»
همون لحظهای که قیافه شیطانگندش بهشتی رو دیدم، فهمیدم رهبر فرقهدرونی خون قراره یه کتک مشتی بخوره.
البته، قطعاً منسنگینی تنها کسی نبودمبیشتر که اینو فهمیدم.
اگه فقط جلوی اون دهن گشادش رو میگرفت، میتونستخودش با محقق سپیدپوش بجنگه، اما در نهایت، یه سگبدجوری هار مثل اون همیشه خودش رو به کتک خوردن میده.
اگه اینجا گروه متصل بهمحقق بهشت بود، یه بلبشوی حسابی راهتوجه میافتاد، اما اینجا کوه هوا بود.
محقق سپیدپوش هم با دیدنگندش قیافه شیطان بهشتی، درجا خفهانرژی خون گرفت و دهنش رو بست.
چون اون آدمی نبود که برای کاریتوجه اجازه بگیره یا دنبال درک شدن باشه،انرژی شیطان بهشتی مستقیم رفت سمت رهبر فرقه خون.
رهبر فرقه خون پرسید.
«شیطان بهشتی،کفه این الان یهمحقق جور اعلام مبارزهست؟»
«پاک عقلتبیشتر رو ازاخلاق دست دادی.»
به محض اینکه حرفکوتاه شیطان بهشتی تمام شد، آنگندش دو با هم درگیر شدند.
محقق سپیدپوش آدم باهوشی بود؟
یا رهبرکفه فرقه خون یهمحقق دیوانهی کلهخراب بود؟
یا شاید به این خاطر بودکاملاً که شیطان بهشتی از اون آدماییخودش بود که هیچوقت هیچی رو فراموش نمیکنند؟
حتی با کنار همکوتاه گذاشتن همهی اینها، بازاخلاق هم یه جای کار میلنگید.
معنیاش این بود که محقق سپیدپوشکار تا الان این اطلاعات رو بامثل شیطان بهشتی در میان نگذاشته بود.
به هر حال، مبارزهای کهمحقق تماشای آن حسابی ارزش داشت،بیشتر همانطور که انتظار میرفت شروع شد.
حرکات رهبر فرقه خون در زیر نورتابلو ماه، تماشای عنکبوت سرخی را تداعی میکردمیکنه که خون را به هر سو میپاشید.
او با حملاتی پر زرق و برق، خشن، وحشیانه، شوم وتابلو هولناک به مصاف شیطان بهشتی رفته بود، اما... بیشتر این حملاتِمیشه متنوع در برابر این مردِ غیرقابلتوقف، دود میشد و به هوا میرفت.
با این حال، رهبر فرقه خونکار هم استاد سطح بالایی بود ومثل تماشای این مبارزه حسابی کیف میداد.
درست در لحظهای که به نظر میرسید دست شیطان بهشتی شانه رهبر فرقهگندش خون را چسبیده است، رهبر فرقه خون که انگار یک کلون توهمزا ازمیشه خود به جا گذاشته بود، پراکنده شد و ناگهان ضدحملهای را آغاز کرد.
به زبان سادهتر... داشت ازگندش هنرهای شیطانیای استفاده میکرد کهانرژی با عقل سلیم جور درنمیآمد.
خلاصه بگویم... وقتی قبل از اینبیشتر با سه فاجعه میجنگید، اصلاً ازاول این حرکات خفن رو نکرده بود.
این لحظهای بود کهتابلو نشان میداد واقعاً چهدرونی آدم مکار و حرومزادهای است.
البته این به ایننفع معنی نبود که حمله غافلگیرکنندهشانس رهبر فرقه خون جواب داد.
حرکات انفجاری شیطان بهشتی با بیخیالی تمام،تابلو حمله غافلگیرانه و خارقالعادهی رهبر فرقه خون رامثل جاخالی داد، منحرف کرد و در هم شکست.
سپس، هر بار که ضربه شیطان بهشتی فرود میآمد... بدن رهبر فرقهاول خون هم مثل امواج آب پراکنده میشد و با خودم فکر کردم کهبدجوری اگر فقط یک بار گیر بیفتد، کارش زار است و بدجوری لتوپار میشود.
او همین الانش هم حدود سی ثانیه دردرونی برابر شیطان بهشتی دوام آورده بود و هرچههوا مبارزه بیشتر طول میکشید، چهره شیطان بهشتی آرامتر میشد.
کی فکرش روترازو میکرد یه چهرهی آرامسنگینی بتواند اینقدر ترسناک باشد؟
با دیدن اینتوجه وضعیت، فهمیدم شیطان بهشتیتابلو هم آدم نرمالی نیست.
با خشم از جایش بلند شده بود، بعد با چهرهای آرام مبارزهاول میکرد و حالا هر بار که ذرهای بیشتر از انرژی درونی خودشچون را بیرون میکشید، جوری لبخند میزد که انگار دارد حسابی حال میکند.
این همهگندش روانی از کدوماول گوری پیدایشان میشود؟
رفتهرفته، انگار که فهمیده بود قرار است تا حد مرگ کتکتوجه بخورد، چی خون که تمام بدن رهبر فرقه خون را احاطهمیکنه کرده بود، مثل یک جنونِ لعنتی به هر طرف پخش شد.
مویونگ بک و ارباب عمارتگندش شکوفه آلو طوری عقبنشینی کردندانرژی که انگار دنبال پناهگاه میگردند.
حتی ما هم که آن دور و بر ایستادهگندش بودیم و تماشا میکردیم، بلند شدیم و هرازگاهی موجهایمیکنه داغی را که به سمتمان میآمد، با دست پس میزدیم.
تنها کسی که بیحرکتتابلو ماند و فقط تماشادرونی کرد، رهبر فرقه بود.
در میان اینترازو هیاهو، صدای شیطانسپیدپوش بهشتی به گوش رسید.
«...همهش همین بود؟ بیشتر دست وکاملاً پا بزن. تماشای این حالت خیلی بهترمنفجر از وقتاییه که فقط زر مفت میزدی.»
طعنهاش باید جواب داده باشد، چرا که موج عظیمی ازکاملاً خون از پشت رهبر فرقه خون فوران کرد و بهتیر دهها شلاق تبدیل شد که شیطان بهشتی را در خود بلعیدند.
همزمان، نیروی شمشیر زرشکی رنگی مثلکار صاعقه از شمشیر بلندی که رهبر فرقهتیر خون بالاخره بیرون کشیده بود، سرازیر شد.
آخه بهکفه این همنفع میگن دوئل؟
بیشتر شبیه این بود کهگندش دارد از سر ناچاری جانانرژی میکند تا کمتر کتک بخورد.
اما حملات جنونآمیز رهبر فرقه خون هر بار که شیطانکاملاً بهشتی پشت دستش را تاب میداد، دود میشد و به هواشلیک میرفت؛ انگار که فضا را با یک قلمموی بزرگ پاک میکرد.
وقتی مبارزه میکرد،کاملاً اصلاً شبیه یککار وحشی بیمغز نبود.
شیطان بهشتی با استفاده از حرکات پا بعضی از حملات را جاخالی داد،گندش به جلو پیشروی کرد و برای کم کردن فاصله ضربهای زد. او برایمیشه اولین بار کف دستش را نشان داد و نیروی کف دست را رها کرد.
حالا که دقت میکردم،اخلاق مسیر نیروی کف دستاول به سمت ما نبود.
انگار که بارها فاصلهاش را تغییربیشتر داده بود تا منتظر فرصتی بمانداول و نیروی کف دستش را خالی کند.
بدن رهبر فرقه خون که با شمشیرش دفاعدرونی کرده بود، به پرواز درآمد و سپس بههوا صورت عمودی از هوا به زمین سقوط کرد.
یک تکنیک نهایی، که احتمالاًمحقق تارهای شمشیر بود، روی شمشیربیشتر رهبر فرقه خون جمع شد.
این مهارتی سطح بالاتر از چیکاملاً شمشیر بود و بعضی از فرقههاخودش به آن میگفتند نوعی از نیروی شمشیر.
در حالی که رهبرکوتاه فرقه خون داشت تکنیکاخلاق نهاییاش را آماده میکرد...
شیطان بهشتی فقطکاملاً با خونسردی بهکار سمتش قدم برداشت.
به خاطر تجربهی بالایش بود؟ یاسپیدپوش قصد داشت کلاً تکنیک نهایی رااخلاق نادیده بگیرد و کامل لهاش کند؟
شیطان بهشتی گفت:
«...امتحانت رو بکن.»
با تاب دادن شمشیر توسط رهبر فرقه خوندرونی با شتابی درنده، کلاف زرشکی رنگی از تارها پایینچون ریخت که شبیه چند شلاق گرهخورده به هم بود.
از این زاویه، شبیهنفع یک شلاق غولپیکر بودکوتاه که داشت فرود میآمد.
کاملاً مشخص بود کهاخلاق این حمله یک حرکتاول ترکیبی و ادامهدار هم دارد.
برای یک لحظه، دیدم کهشانس شیطان بهشتی هم دارد ازکاملاً یک تکنیک نهایی استفاده میکند.
یک واکنش پیچیده بود.
پیشروی تقریباً انفجاری، منحرف کردن بخشی از تارهای شمشیر با نیروی کف دست و هنر محافظتاول از بدن. او درست در لحظهای که رهبر فرقه خون اصلاً انتظارش را نداشت، فاصله را بست،رفته بازوی رهبر فرقه خون را گرفت و تقریباً همزمان با دست دیگرش، پسِ گردن او را چسبید.
بدن رهبر فرقهتوجه خون کمی درکاملاً هوا بلند شد...
کووااااااانگ!
با کوبیده شدنش بهتابلو زمین، بدن رهبر فرقهدرونی خون در خاک دفن شد.
شدت ضربهکفه گودالی درنفع زمین ایجاد کرد.
مشکل این بود کهاخلاق شیطان بهشتی هنوز پسِاول گردنش را ول نکرده بود.
شیطان بهشتی دوباره رهبر فرقه خون راتوجه بالا کشید، تغییر جهت داد و یکانرژی بار دیگر او را به زمین کوبید.
کووااااااانگ!
هیچکس نبودکفه که جلویشنفع را بگیرد.
این تقاص آن دردسرهاییاخلاق بود که در گروه متصلکار به بهشت درست کرده بود؟
البته، رهبر فرقه خون هم برای خودش استادی بود و باتابلو هنر محافظت از بدن داشت مقاومت میکرد، اما به نظر میرسیدمیشه چند تا ضربه دیگر کافی است تا نفسش برای همیشه بند بیاید.
ضدحملات رهبر فرقه خون در حالیکار که اسیر شده بود، چیزی بیشترمثل از دست و پا زدنِ الکی نبود.
بعد از اینکه به این طرف و آنکوتاه طرف کوبیده شد، در حالی که بدنش کاملاًاول شل و بیحس شده بود، بالا آورده شد.
برخلاف انتظار، مویونگتوجه بک اولین کسی بودتابلو که به حرف آمد:
«ارشد، این فقطسنگینی یه دوئل بود. لطفاًتوجه خشمتون رو کنترل کنید.»
ارباب عمارت شکوفه آلوتابلو هم دلش را بهدرونی دریا زد و اضافه کرد:
«ارشد، رهبر فرقه خون میدونست که از شما ضعیفتره، امابیشتر با شجاعت مبارزه کرد و فرار نکرد. مگه نگفتید اگهخودش شما رو به چالش بکشه، اون رو به رسمیت میشناسید؟»
تازه آن موقعتوجه بود که محقق سپیدپوشتابلو هم پا پیش گذاشت:
«کافیه. خود مبارزه عادلانه بود. همونطور کهتوجه رهبر فرقه گفت، اگه اون از حالت جنوندرونی رنج میبره، رفتارش کاملاً هم غیرقابل درک نیست.»
شیطان بهشتی بالاخره جواب داد:
«آه، حالت جنون...»
شیطان بهشتی در حالی که هنوزکاملاً پسِ گردنش را گرفته بود، به چشمانشمنفجر خیره شد و با نگاهی غضبناک گفت:
«که اینطور؟ این حالت جنونِ لعنتیِ تو انگار خیلی فرصتطلبانه خودش رو نشون میده. حداقلدرونی اون یارو رهبر فرقه تهدید کرد که حتی جلوی روی خودم، با من منفجر میشه وآدمیزاد میمیره. فکر کنم برای اینکه بشه بهش گفت حالت جنون، حداقل باید تو اون سطح باشه.»
رهبر فرقه خون که از پسِکار گردن آویزان بود، با چشمانی گیجمثل و منگ به شیطان بهشتی نگاه کرد.
«...اینطوریه؟ من آسمان درخشان خورشیدمحقق و ماه رو یاد نگرفتم،بیشتر واسه همین یه کم مایه خجالته.»
تنها در آن زمان بود که شیطانتابلو بهشتی پوزخند صداداری زد و او را رهامثل کرد. رهبر فرقه خون بلافاصله روی زمین افتاد.
اگر بخواهمسپیدپوش وضعیت راکوتاه ساده بگویم:
رهبر فرقهگندش خون فقط زبانشاول زنده مانده بود.
مویونگ بک با عجلهنفع دوید سمتش و اولکوتاه از شیطان بهشتی اجازه خواست:
«ارشد، یه نگاهی بهش میندازم.»
بعد از بررسی وضعیت رهبر فرقهبیشتر خون، مویونگ بک او را کولاول کرد و به سمت عمارت راه افتاد.
در همین حین، خونی کهاول از دهان رهبر فرقه خونمنفجر میچکید، زمین را لکهدار میکرد.
در کمالکفه تعجب، محققنفع سپیدپوش آهی کشید.
«هااا.»
شیطان خون، که زمانی زیردستشانس رهبر فرقه شیطانی بود، همین الانتابلو توسط شیطان بهشتی لتوپار شده بود.
یعنی الان داشت پیشبینی میکرداول که خودش هم قرار استمنفجر توسط رهبر فرقه شیطانی کتک بخورد؟
رسم دنیا همین است،نفع همهچیز میچرخه و میچرخهکوتاه و سر جای اولش برمیگردد.
فضا خیلی سنگین شده بود، واسه همینتابلو تصمیم گرفتم یه کم چرت و پرتمیکنه بگم تا حال و هوا عوض بشه.
«دیدید؟»
برادر ارشد بزرگکاملاً و شیطان شهوتکار به من نگاه کردند.
«چیو؟»
به لکه خونی که رهبرگندش فرقه خون از خودش بهانرژی جا گذاشته بود اشاره کردم:
«اونو نگاه کنید. این رو فقط به خاطر این میگم که رهبر فرقه خون الان اینجا نیست، ولی مگه من بهش نگفتم عنصورتِ خونی؟ بعد از باختن به محقق سپیدپوش، تنها کاری که بایدمتغیره میکرد این بود که بگه "من باختم"... ولی نه، حتماً باید مثل یه احمق میخندید، دعوا راه میانداخت و گندکاریهای گذشتهاش رو رو میکرد. کتک میخوره و خون میرینه. اون مرتیکه... جای شکرش باقیه کهعمیق هنوز نفس میکشه، ولی حالا با این لکه عنِ خونی که تا اینجا، روی کوه هوا کشیده شده چیکار کنیم؟ به نظرتون بهش بگیم فردا بیاد تمیزش کنه؟ بالاخره خودش این گند رو ریده دیگه.»
شیطان شهوتگندش با چهرهای آراماول پرید وسط حرفم:
«بس کن. به طرز عجیبی احساسسپیدپوش میکنم دارم به یه کتاب مقدساخلاق بودایی گوش میدم، پس فقط خفه شو.»
مردی که میتواند حتی از کسیکاملاً که بعد از کتک خوردن خونخودش ریده هم انتقاد کند، آن مرد منم.
«همونطور که انتظار میرفت،کوتاه کسی که میرینه نگراناخلاق کسیه که خون ریده.»
«باشه. من همونکاملاً گندزنم. فهمیدم. خیلیکار خب. تو بردی.»
سرم را تکان دادم.
با دیدن قیافهتوجه شیطان شهوت، میتوانستم بگویمتابلو که من برنده شدم.