چپتر 162: نه به دیوانگیِ تاریکی
0از بالایشیرینی اسب، لگدی نثارعقلم رهبر هوانگ کردم.
«این مرتیکه خودش ازمکیسه خواست فحش بدم، حالابرداشتم خودش داره فحشکش میکنه.»
رهبر هوانگ در حالیخالی که صورتش را گرفتهتشنه بود، از جا بلند شد.
«آه، به نظر میرسید بیشیعنی از حد هیجانزده شدی، واسهچهارزانو همین عمداً این کار رو کردم.»
در حالی که داشتم به جنازههایبرای پراکنده راهزنان در اطراف نگاه میکردم،عود رهبر هوانگ به سمتی اشاره کرد.
«تعداد غیرعادیای ازشون اونکیسه طرف فرار کردن. حتماًبرداشتم یه مقری اونجا دارن.»
«به نظر نمیومدزمین همشون دارن سمتبار مقر فرار میکنن.»
«درست میگی. ولی نمیدونم چرا.»
بعد ازشیرینی بررسی وضعیتاینکه رهبر هوانگ، گفتم:
«لازم نیست فوراًبره بیفتیم دنبالشون. یهجنازه لحظه استراحت کن.»
«بله.»
از اسب پیاده شدم، ضربهاییعنی به کفل حیوان زدم وچهارزانو آن را به دل بیابان فرستادم.
رهبر هوانگشیرینی با قیافهایاینکه حیرتزده پرسید:
«رهبر فرقه، چرا فرستادیشکیسه رفت؟ خودت گفتی کهبرداشتم اسب قوی و بنیهداریه.»
«اگه مطمئن نباشمزمین میتونم زنده نگهش دارم،چون باید ولش کنم بره.»
یک کیسه چرمی از جنازه یکیدیوانگیم از راهزنان برداشتم، محتویاتش را رویکمی زمین خالی کردم و بعد نوشیدم.
این بار چونمیداد تشنه بودم، آببرای مزه شیرینی میداد.
اینکه عقلم برای لحظهای پریده بود، یعنییکی دیوانگیم دوباره عود کرده بود؛ پس چهارزانوبار نشستم تا کمی قلبم را آرام کنم.
احتمالاً ماشهروی این دیوانگی،خالی خاطراتم بود.
در زندگیبرای قبلی هم بایعنی راهزنان جنگیده بودم.
به نظر میرسید با بازگشت خاطراتبرای آن دوران، برای لحظهای ذهنیت شیطانعود دیوانه را به خود گرفته بودم.
در زندگی قبلی، حوالی زمانی کهجنازه لقب شیطان دیوانه را گرفتم، عمداًخالی از یادآوری خاطرات بد دوری میکردم.
اگر دیوانه میشدم،زمین برای خودم همبار دردسر درست میشد.
این نوع جنون را میشد تا حدی با تمرین مرحلهچهارزانو چوبِ هنر لاکپشت طلایی رها آرام کرد، اما فکرش راقبلی هم نمیکردم که در چنین لحظه غیرمنتظرهای گرفتار موج دیوانگی شوم.
شاید به این دلیل بود که نبرد باپریده راهزنان در زندگی قبلی، مربوط به زمانی میشد کهقلبم هنوز هنر لاکپشت طلایی رها را یاد نگرفته بودم.
من مردی بودم که ازچرمی میان رنجها و مصیبتهای بسیاریروی جان سالم به در برده بود.
چیزهای زیادی بود که سخت تلاشبار کرده بودم فراموششان کنم، و گاهیمیداد مثل الان، بیهوا دوباره ظاهر میشدند.
مشکل این بود که شیطان دیوانه زندگی قبلیم، اغلب با حالوهواینشستم بسیار تاریکی رد میداد و دیوانه میشد، واسه همین الان داشتمبازگشت تمام تلاشم را میکردم که تا جای ممکن «روشن» دیوانه شوم.
فرق بینشیرینی این دواینکه تا چی بود؟
هیچ ایدهای نداشتم.
غریزهام فقط همین را میگفت.
که روشن دیوانه شوم...
باید مثلشیرینی نور دیوانه شوم،عقلم نه مثل تاریکی.
همانطور که نبرد اخیر را به آرامی دربرداشتم ذهنم مرور میکردم، متوجه شدم که برای لحظهایتشنه گذرا، حتی رهبر هوانگ را هم نشناخته بودم.
این قبلاً یکزمین اتفاق رایج بود،بار پس جای تعجب نداشت.
خودم را در حال زل زدن به بیابان یافتم،کرده در حال دلداری دادن به آن شیطان دیوانه بدبختِخاطراتم زندگی قبلی؛ منی که مثل تاریکی دیوانه شده بود.
«حرومزاده دیوونه... مرتیکه بدبخت.»
منِ آن زمان و منِ اکنونجنازه متفاوت بودیم، پس با اینکه حرفخالی عجیبی بود، گذشتهام را تسلی دادم.
زاها، بیا دیوونه نشیم.
بیا نذاریمبرای دیوانگی ماپریده رو ببلعه.
منِ الان فرق داره.
عمداً خطی میان شیطانکیسه دیوانه زندگی قبلی وبرداشتم لی زاهای فعلی کشیدم.
لحظهای بعد، پس از کشیدن نفسی عمیق، توانستم بدون هیچمزه احساس خاصی به رهبر هوانگ و جنازههای راهزنان شیطانی کهدوباره با دستهای خودم تا حد مرگ کتکشان زده بودم، نگاه کنم.
آرامشی مثل رودخانه برایپریده من، سکونی مثل کوهستانعود پوشیده از برف برای من.
با فکر اینکه مردی که مرابرای در صخره قتلعام مطلق به گذشته فرستاد،کرده خدای رزمی بوده است، برایش دعایی کردم.
«داداش خدای رزمی، لطفاً هوام رو داشته باش. منو توی وسوسه ننداز، بلکه از دیوونگی بکش بیرون. اگه یکی زد تو گوشعقلم چپم، بذار جفت گوشای طرف رو بیارم پایین. بذار تا وقتی قوی نشدم از سه فاجعه دور بمونم. در عوضِ این بازگشتخاطرات به گذشته، منم پنج شرور رو تا حد مرگ میزنم و تقدیمت میکنم. الهی انحراف چی فقط سراغ دشمنام بیاد... آسورا بالبالتا.»
وقتی به این فکر کردم که سرچون عقل آمدن بعد از دعا هم خودشعقلم هنری است، قلبم خیلی زود آرام گرفت.
لحظهای بعد چشمهایم را باز کردم، بهدوباره رهبر هوانگ نگاهی انداختم و آهی عمیقآرام و ناخواسته از بین لبهایم خارج شد.
«...انحراف چی گذشت.»
رهبر هوانگ سر تکان داد.
«تبریک میگم.»
«تبریک گفتن نداره.»
«یهو جوری قیافه گرفتی انگارعقلم داری با دشمن خونیت میجنگی،دیوانگیم واسه همین منم جا خوردم.»
سر تکان دادم.
«راهزنا دشمننروی دیگه. چطورخالی ممکنه رفیق باشن؟»
«منظورم این نبود.»
«خفه شو.»
«چشم.»
«وقتی با چند تاخالی دشمن میجنگم گاهی اینطوریتشنه میشه، ولی مشکلی ندارم.»
«متوجه شدم.»
لحظهای بعد، رهبرمیداد هوانگ طوری کهبرای انگار کنجکاو است پرسید:
«آه، وقتی کناربره اتحاد موریم میجنگیدیجنازه هم همینطوری بودی؟»
«نه.»
«پس حتماًبرای اون موقعپریده با خونسردی میجنگیدی.»
«اونم نه.»
«پس چه غلطی میکردی؟»
«فقط همشونروی رو یهخالی کله میکشتم.»
ناگهان رهبر هوانگ باپریده قیافهای حقبهجانب و مظلومعود به من نگاه کرد.
«...»
«چیه؟»
«هیچی.»
«رهبر هوانگ، کشتن یه اسبیعنی بیگناه بیشتر از این راهزنا قلبمنشستم رو به درد میاره. من عجیبم؟»
«خب، ممکنه باشی. ولی عجیبهها.»
«یکیش رو انتخاب کن.»
رهبر هوانگ زیر خنده زد.
«هاهاها...»
از جا بلندمیداد شدم و خاکبرای پشتم را تکاندم.
«بریم. اگه اینجا لفتش بدیم، خطرشجنازه هست که خودمونم راهزن بشیم. باید سریعنوشیدم بکشیمشون و از این بیابون بزنیم بیرون.»
«فهمیدم.»
شروع به ردگیریشانلحظهای کردم و زمین رادوباره با دقت بررسی نمودم.
اینجا و آنجا لکههای خون،عقلم یک وسیله زینتی افتاده ودیوانگیم حتی سلاحهای رها شده دیده میشد.
به رهبر هوانگ که مثلچرمی کسی که دنبال شکار میگرددروی در حال پرسه زدن بود، گفتم:
«اگه چیزی شبیهزمین نیزه پیدا کردی،بار بردار بده به من.»
«هیچی نمیبینم. مگهلحظهای تو از نیزهدیوانگیم هم استفاده میکنی؟»
«من کار با همهاینکه سلاحها رو بلدم، غیرپریده از اونایی که بلد نیستم.»
رهبر هوانگکنم با قیافهایکیسه جدی نگاهم کرد.
«رهبر فرقه.»
«چیه؟»
«حالت خوبه؟»
لبخند ناجوریکنم زدم وکیسه سر تکان دادم.
رهبر هوانگ که داشتخالی این طرف و آنتشنه طرف را نگاه میکرد، گفت:
«منم الانبرای کمکم دارم احساسیعنی راحتی بیشتری میکنم.»
«نباید بکنی. اگه همینطوری نتونیم رئیسشون رو پیدا کنیم، یعنی اون شبح سرخِکرده خالکوبیدار ترسیده. ولی اگه با دیدن افراد فراریش عصبانی بشه و خودشو نشونبازگشت بده، یعنی یه چیزایی بارش هست. اون از اینایی که مردن بهتر خواهد بود.»
کمی بعد، من و رهبرنوشیدم هوانگ فقط توانستیم مات ومزه مبهوت به بیابان خیره شویم.
تعدادی از راهزنان فراری را پیدادیوانگیم کرده بودیم، اما خیلی مسخره بود؛کمی بقیه راهزنان داشتند آنها را میکشتند.
لباس وشیرینی حالوهوایشان شبیهاینکه هم بود.
به نظر نمیرسید جنگ بین دو گروه راهزنبرداشتم رقیب باشد، بلکه بیشتر شبیه فرماندهانی بود که سربازانبودم شکستخورده را به جرم سرپیچی از دستورات اعدام میکردند.
حتی سربازان شکستخورده هم برای مقاومت شمشیرچون میکشیدند، اما اکثرشان بعد از چند ضربهعقلم سرشان قطع میشد و میمردند یا فرار میکردند.
عجیب اینجا بود که اینیعنی مردان همزمان با کشتار وحشیانهچهارزانو زیردستانشان، به صورت هماهنگ آواز میخواندند.
صدای خندهشیرینی هم با آوازشانعقلم مخلوط شده بود.
آنها سلاحهای مخفی پرتابکیسه میکردند تا اسبهای راهزنان فراریمحتویاتش را بزنند و تعقیبشان میکردند.
حتی روی اسبهای حریفخالی میپریدند، آنها را میکشتندتشنه و همزمان مرکبشان را میدزدیدند.
خلاصه اینکه، تعدادی مبارزپریده نسبتاً ماهر از گروهعود راهزنان ظاهر شده بودند.
رهبر هوانگ گفت:
«اون یکی که اونجا وایساده دارهجنازه میخنده و تماشا میکنه، به نظرخالی میاد همون شبح سرخِ خالکوبیدار باشه.»
به محض اینکه حرف رهبر هوانگ تمام شد،تشنه کسی که گمان میرفت شبح سرخِ خالکوبیدار باشدلحظهای هم به ما نگاه کرد و چیزی گفت.
سپس، فرماندهانی که مشغول کشتن سربازان شکستخوردهدوباره بودند، دور شبح سرخ جمع شدند، با صدایاحتمالاً بلند وراجی کردند و گاهی زیر خنده میزدند.
خنده پوچی از دهنماینکه پرید بیرون و با لبخندیعنی به سرکردههای راهزنا زل زدم.
«خنده داره؟»
همون موقع، شش هفتخالی تا از راهزنا اسبهاشونتشنه رو هی کردن سمت ما.
رهبر هوانگ ازم پرسید:
«رهبر فرقه،شیرینی چند تااینکه رو من بزنم؟»
«فقط سعی کن سقط نشی.»
«اطاعت.»
راهزنا به چپ وپریده راست پخش شدن، آرایششون روکرده باز کردن و یورش آوردن.
فاصله کهشیرینی کم شد، تونستمعقلم قیافههاشون رو ببینم.
همشون هنوز نیششون باز بود.
این بار راهزنا گازشخالی رو گرفتن، دورمون حلقه زدنبودم و شروع کردن به چرخیدن.
یه آهبرای از تهپریده دل کشیدم.
«هعی... عجب اسکولایی هستن.»
شمشیر چوبیکنم رو تو دستچرمی چپم گرفته بودم.
تا دیدم یکیشون میخواد یه سلاحبار مخفی سمت رهبر هوانگ پرت کنه،میداد شمشیر رو کشیدم و هوا رو شکافتم.
یه دست قطع شدپریده و رفت هوا، صدایعود جیغ و داد بلند شد.
وقتی نیشخند زدم، اون «شبحعقلم سرخ» که بدنش پر ازدیوانگیم خالکوبی بود، افسار اسبش رو کشید.
بعدش، راهزنای شیطانی کهکیسه دورمون حلقه زده بودن،برداشتم اسباشون رو نگه داشتن.
اونی که دستشزمین قطع شده بود،بار یه ریز عر میزد.
شبح سرخ گفت:
«خفه شو.»
همون لحظه، سه چهار تا سلاح مخفی پرتاببرداشتم شد، خورد تو تن اونی که دستش قطعتشنه شده بود و از روی اسب انداختش پایین.
شبح سرخروی رو کرد بهنوشیدم من و گفت:
«تو کارچاقکنی؟برای آژانس اسکورتپریده اجیرت کرده؟»
انگشتم رو کردم تواینکه دماغم و حضور «چی»پریده شبح سرخ رو برانداز کردم.
«از رهبر هوانگ قویتره.»
دور و بر رو که نگاه کردم،چون دیدم چند نفری قاطیشون هستن که قیافهشونعقلم یه کم با اهالی دشتهای مرکزی فرق داره.
ارزش نداشتبرای باهاشون دهنپریده به دهن بشم.
یهو کلهگندههاشون مهمیز زدن بهعقلم اسبها، پریدن تو هوا ودیوانگیم همگی با هم ریختن سرمون.
یه زنجیر آهنی تو هواچرمی چرخید و یه شمشیر پهنِ کجزمین که قلاب داشت کشیده شد بیرون.
زنجیر رو با غلافم رد کردم وچون اون شمشیر کجی رو که با یهعقلم زاویه اجقوجق میومد سمتم، با شمشیرم منحرف کردم.
سلاحهاشون لنگه نداشت.
دو تاشیرینی از سرکردهها پریدنعقلم به رهبر هوانگ.
اوضاع از این قرار بود کهجنازه چهار تا راهزن، از جمله خودِ شبحنوشیدم سرخ، داشتن رو سر من خراب میشدن.
این بار دیگهزمین نمیشد تکتکشون رو باچون یه ضربه نفله کرد.
چهارچشمی حواسم رو جمعپریده کردم و با حملهعود گروهی راهزنا درگیر شدم.
از آسمون سوزن میباریداینکه و یهو یه سلاح مخفییعنی از فاصله نزدیک سبز شد.
یکیشون پاش رو کوبید زمین تا خاک بپاشهبرداشتم تو چشم و چالم، اون یکی هم گیرتشنه داده بود به پاهام و هی زنجیرش رو میچرخوند.
اون وسط، شبح سرخ که جفتشمشیر کشیدهچون بود، خیلی تر و تمیز میومد جلو، شمشیرشبرای رو میکوبید به شمشیرم و باز میکشید عقب.
همینطور که بدنم رو میچرخوندم، یه آماردوباره از رهبر هوانگ گرفتم و دیدم داره مثلاحتمالاً سگ با اون دو تا میجنگه؛ خندهم گرفت.
آدم به جایمیداد اینکه مثل یه احمقلحظهای زندگی کنه و بمیره...
بهتره یه باربره اینطوری دعوا کنهجنازه و بعد سقط بشه.
خیال نداشتم به رهبر هوانگ کمکبار کنم، واسه همین دوباره زوم کردممیداد رو اونایی که دورم کرده بودن.
همین که «چی شمشیر» رویعنی آزاد کردم و از فاصلهچهارزانو نزدیک «نیروی کف دست» زدم...
اونی که چی شمشیرم رو با اون شمشیر گندهش دفاعدیوانگیم کرده بود، پرت شد عقب؛ اونی هم که جلوی نیرویماشه کف دستم وایساده بود، قلخورد روی زمین و دور شد.
ولی هرکنم چی بود، همهشونچرمی «انرژی درونی» داشتن.
معلوم بود قبل از اینکهنوشیدم راهزن بشن، تو موریم یهمزه چیزایی از هنرهای رزمی یاد گرفتن.
تو اون گیر وپریده دار، شبح سرخ پرید وسط،کرده انگار میخواست تنبهتن باهام بجنگه...
واسه یهشیرینی لحظه، کارموناینکه شد دوئل.
از نزدیک که نگاه میکردی،چرمی شبح سرخ برعکس بقیه، قیافهشروی شبیه اهالی دشتهای مرکزی بود.
یه داغ روی پیشونیشخالی داشت و دورش روتشنه هم خالکوبی کرده بود.
از کهنگی داغ روی پیشونیش معلومدیوانگیم بود یا از یه خاندان خائنکمی بوده یا از زندان دولتی فرار کرده.
مخصوصاً اونجوری که جفتشمشیرش رو میچرخوند،برای معلوم بود دیمی و تجربی نیست؛ انگارکرده «هنر تیغه» رو اصولی یاد گرفته بود.
خلاصه اینکه، اونقدر عرضه داشتچرمی که بتونه پنجاه شصت تاروی راهزن رو یه تنه سلاخی کنه.
چون احتمال داشت شمشیر چوبینوشیدم نازکم بشکنه، موقع دعوا مدام چیِشیرینی «مرحله چوب» رو بهش تزریق میکردم.
ولی خودم بیشتر ازپریده همه از این شمشیرعود چوبی کفبر شده بودم.
جفتشمشیرهای شبح سرخ تقریباًاینکه همزمان خوردن به شمشیرپریده چوبی و درجا بریده شدن...
شبح سرخ کهبره بدجور جا خورده بود،یکی زل زد به من.
البته منم شاخ درآورده بودم.
«لامصب شمشیر گنجینهست.»
شبح سرخ با شمشیرهای شکستهش عقب کشیدلحظهای و همون موقع، بقیه راهزنا که جاشونچهارزانو رو عوض کرده بودن، با هم ریختن سرم.
تو همونکنم لحظه، یه «گامچرمی تندر» کوبیدم زمین.
زمین یه کم نشست کرد و گرد و خاک از همهشیرینی طرف بلند شد؛ منم «هنر یخ هلال ماه» رو آزاد کردم،کرده پیچیدمش دور شمشیر چوبی و با «هنر شکوفه آلو» پخشش کردم.
گرد و خاک با «باد شمشیر» قاطی شد و همه جانشستم پخش شد؛ انرژی «هنر یخ هلال ماه» هم که قاطیش شده بود،خاطرات اون گرد و غبار رو تبدیل کرد به «باران گلِ پوشاننده آسمان».
در حالیشیرینی که چشم،اینکه چشم رو نمیدید...
صدای «تپتپتپتپ...» وبره جیغ و دادجنازه با هم بلند شد.
دست چپم رو تکون دادم تا گردچون و خاک رو کنار بزنم و بعد بهبرای شبح سرخ که داشت در میرفت نگاه کردم.
سرم رو که برگردوندم، دیدم رهبر هوانگدوباره یه کم اونورتر هنوز داره با چنگآرام و دندون با دو تا راهزن میجنگه.
برم دنبال شبحمیداد سرخ و کارشبرای رو تموم کنم؟
یا اولکنم رهبر هوانگکیسه رو نجات بدم؟
کدومش واسهروی «دیوانهبازیِ درخشان»خالی من بهتر بود؟
«بذار یکم سرمونلحظهای رو گرم کنیم،دیوانگیم یکم فعالتر باشیم.»
تکخندهای کردمشیرینی و رفتماینکه سراغ رهبر هوانگ.
تا با شمشیر چوبیِ بالا رفتهجنازه ظاهر شدم، وحشت رو تو چشمایخالی اونایی که داشتن باهاش میجنگیدن دیدم.
«رهبر هوانگ، اومدم.»
رهبر هوانگ با بدبختی نالید:
«رهبر فرقه،شیرینی جون مادرت...اینکه کمکم... کن!»
یه خط مستقیم از «چی شمشیر» شلیک کردم که خورد بهزمین دست یه راهزن، و با کف دست چپم «هنر بزرگ جذب ستاره»برای رو آزاد کردم تا پای اون یکی راهزن رو بکشم سمت خودم.
تو همون فرصت، شمشیر رهبر هوانگ بهچون شکل ضربدری درخشید و با چند تا ضربهبرای پشت سر هم، کله راهزنا رو پروند هوا.
رهبر هوانگبرای به هنهنپریده افتاده بود.
«هاه...»
پس گردنیِ رهبر هوانگکیسه رو که از خستگیبرداشتم دولا شده بود گرفتم.
«راه بیفت.»
«یه لحظه امون بده...»
«راه بیفتشیرینی کثافت. فقطاینکه شبح سرخ مونده.»
یه لگد زدمبره درِ کونِ رهبرجنازه هوانگ و گفتم:
«یالا. بدو.»
«چشم.»
یه کمکنم بعد، داشتمکیسه وسط بیابون میدویدم.
جلوتر، شبحروی سرخ داشتخالی در میرفت.
پشت سرمبرای هم رهبر هوانگیعنی هنهنکنان داشت میومد.
به سمت افق بیابون...
رهبر هوانگ، من وکیسه شبح سرخ الان دو تامحتویاتش «شیچن» بود که داشتیم میدویدیم.
«رهبر هوانگ، تندتر بیا.»
دیگه الان تنها صداییپریده که از رهبر هوانگ درکرده میومد، صدای خرخر گلوش بود.
سرم رو گرفتممیداد بالا و دیدم خورشیدلحظهای داره کمکم غروب میکنه.
یه کم بعد، شبح سرخ کهجنازه تلوتلو میخورد، دولا شد و بهخالی خسخس افتاد؛ انگار دیگه جون نداشت بدوه.
ولی منروی هنوز عینخالی خیالم نبود.
عمداً به جای اینکه درجا کاردیوانگیم شبح سرخ رو بسازم، دنبالش دویدهکمی بودم تا به رهبر هوانگ تمرین بدم.
رفتم سمت شبح سرخ کهعقلم داشت از خستگی میافتاد ودیوانگیم رهبر هوانگ رو صدا زدم.
«نمیای؟»
یهو شبح سرخ زانوخالی زد، جفت دستاش روتشنه گرفت بالا و گفت:
«به من رحم کن.»
از اونشیرینی بالا نگاهشاینکه کردم و گفتم:
«...واسه چی باید رحم کنم؟»
«نوکرت میشم.»
خیلی خونسرد جواب دادم:
«من کسی رو کهاینکه آدمای خودشو میکشه، نوکرپریده خودم نمیکنم. بگیر بمیر.»
«هاه...»
سر رهبر هوانگ داد زدم:
«مگه نمیگم بیا!»
یهو رهبر هوانگ، در حالی کهبرای زیرلب فحش میداد، تمام زورش روعود جمع کرد و شمشیرش رو پرت کرد.
شمشیر با صدای ویزززکیسه هوا رو شکافت وبرداشتم نشست تو گردن شبح سرخ.
بلافاصله بعدش، رهبر هوانگ کهنوشیدم تا نزدیکی ما دویده بود،مزه با صورت پخش زمین شد.
همونطور کهبرای صورتش رو خاکیعنی بود، هنهن میکرد.
همونطور که تک و تنها وسط بیابون وایسادهپریده بودم، به اون جنازه و این یارو کهکمی داشت جون میداد نگاه کردم و براشون دست زدم.
خندهم خود به خود گرفت.
«کارِت ایول داشت.»