---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت شیطان دیوانه

چپتر 162: نه به دیوانگیِ تاریکی • ⏱ 15 دقیقه

چپتر 162: نه به دیوانگیِ تاریکی

0

از بالای‌شیرینی​ اسب، لگدی نثار‌عقلم​ رهبر هوانگ کردم.

«این مرتیکه خودش ازم‌کیسه​ خواست فحش بدم، حالا‌برداشتم​ خودش داره فحش‌کش می‌کنه.»

رهبر هوانگ در حالی‌خالی​ که صورتش را گرفته‌تشنه​ بود، از جا بلند شد.

«آه، به نظر می‌رسید بیش‌یعنی​ از حد هیجان‌زده شدی، واسه‌چهارزانو​ همین عمداً این کار رو کردم.»

در حالی که داشتم به جنازه‌های‌برای​ پراکنده راهزنان در اطراف نگاه می‌کردم،‌عود​ رهبر هوانگ به سمتی اشاره کرد.

«تعداد غیرعادی‌ای ازشون اون‌کیسه​ طرف فرار کردن. حتماً‌برداشتم​ یه مقری اونجا دارن.»

«به نظر نمی‌ومد‌زمین​ همشون دارن سمت‌بار​ مقر فرار می‌کنن.»

«درست میگی. ولی نمی‌دونم چرا.»

بعد از‌شیرینی​ بررسی وضعیت‌اینکه​ رهبر هوانگ، گفتم:

«لازم نیست فوراً‌بره​ بیفتیم دنبالشون. یه‌جنازه​ لحظه استراحت کن.»

«بله.»

از اسب پیاده شدم، ضربه‌ای‌یعنی​ به کفل حیوان زدم و‌چهارزانو​ آن را به دل بیابان فرستادم.

رهبر هوانگ‌شیرینی​ با قیافه‌ای‌اینکه​ حیرت‌زده پرسید:

«رهبر فرقه، چرا فرستادیش‌کیسه​ رفت؟ خودت گفتی که‌برداشتم​ اسب قوی و بنیه‌داریه.»

«اگه مطمئن نباشم‌زمین​ می‌تونم زنده‌ نگهش دارم،‌چون​ باید ولش کنم بره.»

یک کیسه چرمی از جنازه یکی‌دیوانگیم​ از راهزنان برداشتم، محتویاتش را روی‌کمی​ زمین خالی کردم و بعد نوشیدم.

این بار چون‌می‌داد​ تشنه بودم، آب‌برای​ مزه شیرینی می‌داد.

اینکه عقلم برای لحظه‌ای پریده بود، یعنی‌یکی​ دیوانگیم دوباره عود کرده بود؛ پس چهارزانو‌بار​ نشستم تا کمی قلبم را آرام کنم.

احتمالاً ماشه‌روی​ این دیوانگی،‌خالی​ خاطراتم بود.

در زندگی‌برای​ قبلی هم با‌یعنی​ راهزنان جنگیده بودم.

به نظر می‌رسید با بازگشت خاطرات‌برای​ آن دوران، برای لحظه‌ای ذهنیت شیطان‌عود​ دیوانه را به خود گرفته بودم.

در زندگی قبلی، حوالی زمانی که‌جنازه​ لقب شیطان دیوانه را گرفتم، عمداً‌خالی​ از یادآوری خاطرات بد دوری می‌کردم.

اگر دیوانه می‌شدم،‌زمین​ برای خودم هم‌بار​ دردسر درست می‌شد.

این نوع جنون را می‌شد تا حدی با تمرین مرحله‌چهارزانو​ چوبِ هنر لاک‌پشت طلایی رها آرام کرد، اما فکرش را‌قبلی​ هم نمی‌کردم که در چنین لحظه غیرمنتظره‌ای گرفتار موج دیوانگی شوم.

شاید به این دلیل بود که نبرد با‌پریده​ راهزنان در زندگی قبلی، مربوط به زمانی می‌شد که‌قلبم​ هنوز هنر لاک‌پشت طلایی رها را یاد نگرفته بودم.

من مردی بودم که از‌چرمی​ میان رنج‌ها و مصیبت‌های بسیاری‌روی​ جان سالم به در برده بود.

چیزهای زیادی بود که سخت تلاش‌بار​ کرده بودم فراموششان کنم، و گاهی‌می‌داد​ مثل الان، بی‌هوا دوباره ظاهر می‌شدند.

مشکل این بود که شیطان دیوانه زندگی قبلیم، اغلب با حال‌وهوای‌نشستم​ بسیار تاریکی رد می‌داد و دیوانه می‌شد، واسه همین الان داشتم‌بازگشت​ تمام تلاشم را می‌کردم که تا جای ممکن «روشن» دیوانه شوم.

فرق بین‌شیرینی​ این دو‌اینکه​ تا چی بود؟

هیچ ایده‌ای نداشتم.

غریزه‌ام فقط همین را می‌گفت.

که روشن دیوانه شوم...

باید مثل‌شیرینی​ نور دیوانه شوم،‌عقلم​ نه مثل تاریکی.

همان‌طور که نبرد اخیر را به آرامی در‌برداشتم​ ذهنم مرور می‌کردم، متوجه شدم که برای لحظه‌ای‌تشنه​ گذرا، حتی رهبر هوانگ را هم نشناخته بودم.

این قبلاً یک‌زمین​ اتفاق رایج بود،‌بار​ پس جای تعجب نداشت.

خودم را در حال زل زدن به بیابان یافتم،‌کرده​ در حال دلداری دادن به آن شیطان دیوانه بدبختِ‌خاطراتم​ زندگی قبلی؛ منی که مثل تاریکی دیوانه شده بود.

«حروم‌زاده دیوونه... مرتیکه بدبخت.»

منِ آن زمان و منِ اکنون‌جنازه​ متفاوت بودیم، پس با اینکه حرف‌خالی​ عجیبی بود، گذشته‌ام را تسلی دادم.

زاها، بیا دیوونه نشیم.

بیا نذاریم‌برای​ دیوانگی ما‌پریده​ رو ببلعه.

منِ الان فرق داره.

عمداً خطی میان شیطان‌کیسه​ دیوانه زندگی قبلی و‌برداشتم​ لی زاهای فعلی کشیدم.

لحظه‌ای بعد، پس از کشیدن نفسی عمیق، توانستم بدون هیچ‌مزه​ احساس خاصی به رهبر هوانگ و جنازه‌های راهزنان شیطانی که‌دوباره​ با دست‌های خودم تا حد مرگ کتکشان زده بودم، نگاه کنم.

آرامشی مثل رودخانه برای‌پریده​ من، سکونی مثل کوهستان‌عود​ پوشیده از برف برای من.

با فکر اینکه مردی که مرا‌برای​ در صخره قتل‌عام مطلق به گذشته فرستاد،‌کرده​ خدای رزمی بوده است، برایش دعایی کردم.

«داداش خدای رزمی، لطفاً هوام رو داشته باش. منو توی وسوسه ننداز، بلکه از دیوونگی بکش بیرون. اگه یکی زد تو گوش‌عقلم​ چپم، بذار جفت گوشای طرف رو بیارم پایین. بذار تا وقتی قوی نشدم از سه فاجعه دور بمونم. در عوضِ این بازگشت‌خاطرات​ به گذشته، منم پنج شرور رو تا حد مرگ می‌زنم و تقدیمت می‌کنم. الهی انحراف چی فقط سراغ دشمنام بیاد... آسورا بالبالتا.»

وقتی به این فکر کردم که سر‌چون​ عقل آمدن بعد از دعا هم خودش‌عقلم​ هنری است، قلبم خیلی زود آرام گرفت.

لحظه‌ای بعد چشم‌هایم را باز کردم، به‌دوباره​ رهبر هوانگ نگاهی انداختم و آهی عمیق‌آرام​ و ناخواسته از بین لب‌هایم خارج شد.

«...انحراف چی گذشت.»

رهبر هوانگ سر تکان داد.

«تبریک میگم.»

«تبریک گفتن نداره.»

«یهو جوری قیافه گرفتی انگار‌عقلم​ داری با دشمن خونیت می‌جنگی،‌دیوانگیم​ واسه همین منم جا خوردم.»

سر تکان دادم.

«راهزنا دشمنن‌روی​ دیگه. چطور‌خالی​ ممکنه رفیق باشن؟»

«منظورم این نبود.»

«خفه شو.»

«چشم.»

«وقتی با چند تا‌خالی​ دشمن می‌جنگم گاهی این‌طوری‌تشنه​ میشه، ولی مشکلی ندارم.»

«متوجه شدم.»

لحظه‌ای بعد، رهبر‌می‌داد​ هوانگ طوری که‌برای​ انگار کنجکاو است پرسید:

«آه، وقتی کنار‌بره​ اتحاد موریم می‌جنگیدی‌جنازه​ هم همین‌طوری بودی؟»

«نه.»

«پس حتماً‌برای​ اون موقع‌پریده​ با خونسردی می‌جنگیدی.»

«اونم نه.»

«پس چه غلطی می‌کردی؟»

«فقط همشون‌روی​ رو یه‌خالی​ کله می‌کشتم.»

ناگهان رهبر هوانگ با‌پریده​ قیافه‌ای حق‌به‌جانب و مظلوم‌عود​ به من نگاه کرد.

«...»

«چیه؟»

«هیچی.»

«رهبر هوانگ، کشتن یه اسب‌یعنی​ بی‌گناه بیشتر از این راهزنا قلبم‌نشستم​ رو به درد میاره. من عجیبم؟»

«خب، ممکنه باشی. ولی عجیبه‌ها.»

«یکیش رو انتخاب کن.»

رهبر هوانگ زیر خنده زد.

«هاهاها...»

از جا بلند‌می‌داد​ شدم و خاک‌برای​ پشتم را تکاندم.

«بریم. اگه اینجا لفتش بدیم، خطرش‌جنازه​ هست که خودمونم راهزن بشیم. باید سریع‌نوشیدم​ بکشیمشون و از این بیابون بزنیم بیرون.»

«فهمیدم.»

شروع به ردگیری‌شان‌لحظه‌ای​ کردم و زمین را‌دوباره​ با دقت بررسی نمودم.

اینجا و آنجا لکه‌های خون،‌عقلم​ یک وسیله زینتی افتاده و‌دیوانگیم​ حتی سلاح‌های رها شده دیده می‌شد.

به رهبر هوانگ که مثل‌چرمی​ کسی که دنبال شکار می‌گردد‌روی​ در حال پرسه زدن بود، گفتم:

«اگه چیزی شبیه‌زمین​ نیزه پیدا کردی،‌بار​ بردار بده به من.»

«هیچی نمی‌بینم. مگه‌لحظه‌ای​ تو از نیزه‌دیوانگیم​ هم استفاده می‌کنی؟»

«من کار با همه‌اینکه​ سلاح‌ها رو بلدم، غیر‌پریده​ از اونایی که بلد نیستم.»

رهبر هوانگ‌کنم​ با قیافه‌ای‌کیسه​ جدی نگاهم کرد.

«رهبر فرقه.»

«چیه؟»

«حالت خوبه؟»

لبخند ناجوری‌کنم​ زدم و‌کیسه​ سر تکان دادم.

رهبر هوانگ که داشت‌خالی​ این طرف و آن‌تشنه​ طرف را نگاه می‌کرد، گفت:

«منم الان‌برای​ کم‌کم دارم احساس‌یعنی​ راحتی بیشتری می‌کنم.»

«نباید بکنی. اگه همین‌طوری نتونیم رئیسشون رو پیدا کنیم، یعنی اون شبح سرخِ‌کرده​ خالکوبی‌دار ترسیده. ولی اگه با دیدن افراد فراریش عصبانی بشه و خودشو نشون‌بازگشت​ بده، یعنی یه چیزایی بارش هست. اون از اینایی که مردن بهتر خواهد بود.»

کمی بعد، من و رهبر‌نوشیدم​ هوانگ فقط توانستیم مات و‌مزه​ مبهوت به بیابان خیره شویم.

تعدادی از راهزنان فراری را پیدا‌دیوانگیم​ کرده بودیم، اما خیلی مسخره بود؛‌کمی​ بقیه راهزنان داشتند آن‌ها را می‌کشتند.

لباس و‌شیرینی​ حال‌وهوایشان شبیه‌اینکه​ هم بود.

به نظر نمی‌رسید جنگ بین دو گروه راهزن‌برداشتم​ رقیب باشد، بلکه بیشتر شبیه فرماندهانی بود که سربازان‌بودم​ شکست‌خورده را به جرم سرپیچی از دستورات اعدام می‌کردند.

حتی سربازان شکست‌خورده هم برای مقاومت شمشیر‌چون​ می‌کشیدند، اما اکثرشان بعد از چند ضربه‌عقلم​ سرشان قطع می‌شد و می‌مردند یا فرار می‌کردند.

عجیب اینجا بود که این‌یعنی​ مردان هم‌زمان با کشتار وحشیانه‌چهارزانو​ زیردستانشان، به صورت هماهنگ آواز می‌خواندند.

صدای خنده‌شیرینی​ هم با آوازشان‌عقلم​ مخلوط شده بود.

آن‌ها سلاح‌های مخفی پرتاب‌کیسه​ می‌کردند تا اسب‌های راهزنان فراری‌محتویاتش​ را بزنند و تعقیبشان می‌کردند.

حتی روی اسب‌های حریف‌خالی​ می‌پریدند، آن‌ها را می‌کشتند‌تشنه​ و هم‌زمان مرکبشان را می‌دزدیدند.

خلاصه اینکه، تعدادی مبارز‌پریده​ نسبتاً ماهر از گروه‌عود​ راهزنان ظاهر شده بودند.

رهبر هوانگ گفت:

«اون یکی که اونجا وایساده داره‌جنازه​ می‌خنده و تماشا می‌کنه، به نظر‌خالی​ میاد همون شبح سرخِ خالکوبی‌دار باشه.»

به محض اینکه حرف رهبر هوانگ تمام شد،‌تشنه​ کسی که گمان می‌رفت شبح سرخِ خالکوبی‌دار باشد‌لحظه‌ای​ هم به ما نگاه کرد و چیزی گفت.

سپس، فرماندهانی که مشغول کشتن سربازان شکست‌خورده‌دوباره​ بودند، دور شبح سرخ جمع شدند، با صدای‌احتمالاً​ بلند وراجی کردند و گاهی زیر خنده می‌زدند.

خنده پوچی از دهنم‌اینکه​ پرید بیرون و با لبخند‌یعنی​ به سرکرده‌های راهزنا زل زدم.

«خنده داره؟»

همون موقع، شش هفت‌خالی​ تا از راهزنا اسب‌هاشون‌تشنه​ رو هی کردن سمت ما.

رهبر هوانگ ازم پرسید:

«رهبر فرقه،‌شیرینی​ چند تا‌اینکه​ رو من بزنم؟»

«فقط سعی کن سقط نشی.»

«اطاعت.»

راهزنا به چپ و‌پریده​ راست پخش شدن، آرایششون رو‌کرده​ باز کردن و یورش آوردن.

فاصله که‌شیرینی​ کم شد، تونستم‌عقلم​ قیافه‌هاشون رو ببینم.

همشون هنوز نیششون باز بود.

این بار راهزنا گازش‌خالی​ رو گرفتن، دورمون حلقه زدن‌بودم​ و شروع کردن به چرخیدن.

یه آه‌برای​ از ته‌پریده​ دل کشیدم.

«هعی... عجب اسکولایی هستن.»

شمشیر چوبی‌کنم​ رو تو دست‌چرمی​ چپم گرفته بودم.

تا دیدم یکی‌شون می‌خواد یه سلاح‌بار​ مخفی سمت رهبر هوانگ پرت کنه،‌می‌داد​ شمشیر رو کشیدم و هوا رو شکافتم.

یه دست قطع شد‌پریده​ و رفت هوا، صدای‌عود​ جیغ و داد بلند شد.

وقتی نیشخند زدم، اون «شبح‌عقلم​ سرخ» که بدنش پر از‌دیوانگیم​ خالکوبی بود، افسار اسبش رو کشید.

بعدش، راهزنای شیطانی که‌کیسه​ دورمون حلقه زده بودن،‌برداشتم​ اسباشون رو نگه داشتن.

اونی که دستش‌زمین​ قطع شده بود،‌بار​ یه ریز عر می‌زد.

شبح سرخ گفت:

«خفه شو.»

همون لحظه، سه چهار تا سلاح مخفی پرتاب‌برداشتم​ شد، خورد تو تن اونی که دستش قطع‌تشنه​ شده بود و از روی اسب انداختش پایین.

شبح سرخ‌روی​ رو کرد به‌نوشیدم​ من و گفت:

«تو کارچاق‌کنی؟‌برای​ آژانس اسکورت‌پریده​ اجیرت کرده؟»

انگشتم رو کردم تو‌اینکه​ دماغم و حضور «چی»‌پریده​ شبح سرخ رو برانداز کردم.

«از رهبر هوانگ قوی‌تره.»

دور و بر رو که نگاه کردم،‌چون​ دیدم چند نفری قاطی‌شون هستن که قیافه‌شون‌عقلم​ یه کم با اهالی دشت‌های مرکزی فرق داره.

ارزش نداشت‌برای​ باهاشون دهن‌پریده​ به دهن بشم.

یهو کله‌گنده‌هاشون مهمیز زدن به‌عقلم​ اسب‌ها، پریدن تو هوا و‌دیوانگیم​ همگی با هم ریختن سرمون.

یه زنجیر آهنی تو هوا‌چرمی​ چرخید و یه شمشیر پهنِ کج‌زمین​ که قلاب داشت کشیده شد بیرون.

زنجیر رو با غلافم رد کردم و‌چون​ اون شمشیر کجی رو که با یه‌عقلم​ زاویه اجق‌وجق میومد سمتم، با شمشیرم منحرف کردم.

سلاح‌هاشون لنگه نداشت.

دو تا‌شیرینی​ از سرکرده‌ها پریدن‌عقلم​ به رهبر هوانگ.

اوضاع از این قرار بود که‌جنازه​ چهار تا راهزن، از جمله خودِ شبح‌نوشیدم​ سرخ، داشتن رو سر من خراب می‌شدن.

این بار دیگه‌زمین​ نمی‌شد تک‌تک‌شون رو با‌چون​ یه ضربه نفله کرد.

چهارچشمی حواسم رو جمع‌پریده​ کردم و با حمله‌عود​ گروهی راهزنا درگیر شدم.

از آسمون سوزن می‌بارید‌اینکه​ و یهو یه سلاح مخفی‌یعنی​ از فاصله نزدیک سبز شد.

یکی‌شون پاش رو کوبید زمین تا خاک بپاشه‌برداشتم​ تو چشم و چالم، اون یکی هم گیر‌تشنه​ داده بود به پاهام و هی زنجیرش رو می‌چرخوند.

اون وسط، شبح سرخ که جفت‌شمشیر کشیده‌چون​ بود، خیلی تر و تمیز میومد جلو، شمشیرش‌برای​ رو می‌کوبید به شمشیرم و باز می‌کشید عقب.

همین‌طور که بدنم رو می‌چرخوندم، یه آمار‌دوباره​ از رهبر هوانگ گرفتم و دیدم داره مثل‌احتمالاً​ سگ با اون دو تا می‌جنگه؛ خنده‌م گرفت.

آدم به جای‌می‌داد​ اینکه مثل یه احمق‌لحظه‌ای​ زندگی کنه و بمیره...

بهتره یه بار‌بره​ این‌طوری دعوا کنه‌جنازه​ و بعد سقط بشه.

خیال نداشتم به رهبر هوانگ کمک‌بار​ کنم، واسه همین دوباره زوم کردم‌می‌داد​ رو اونایی که دورم کرده بودن.

همین که «چی شمشیر» رو‌یعنی​ آزاد کردم و از فاصله‌چهارزانو​ نزدیک «نیروی کف دست» زدم...

اونی که چی شمشیرم رو با اون شمشیر گنده‌ش دفاع‌دیوانگیم​ کرده بود، پرت شد عقب؛ اونی هم که جلوی نیروی‌ماشه​ کف دستم وایساده بود، قل‌خورد روی زمین و دور شد.

ولی هر‌کنم​ چی بود، همه‌شون‌چرمی​ «انرژی درونی» داشتن.

معلوم بود قبل از اینکه‌نوشیدم​ راهزن بشن، تو موریم یه‌مزه​ چیزایی از هنرهای رزمی یاد گرفتن.

تو اون گیر و‌پریده​ دار، شبح سرخ پرید وسط،‌کرده​ انگار می‌خواست تن‌به‌تن باهام بجنگه...

واسه یه‌شیرینی​ لحظه، کارمون‌اینکه​ شد دوئل.

از نزدیک که نگاه می‌کردی،‌چرمی​ شبح سرخ برعکس بقیه، قیافه‌ش‌روی​ شبیه اهالی دشت‌های مرکزی بود.

یه داغ روی پیشونی‌ش‌خالی​ داشت و دورش رو‌تشنه​ هم خالکوبی کرده بود.

از کهنگی داغ روی پیشونی‌ش معلوم‌دیوانگیم​ بود یا از یه خاندان خائن‌کمی​ بوده یا از زندان دولتی فرار کرده.

مخصوصاً اون‌جوری که جفت‌شمشیرش رو می‌چرخوند،‌برای​ معلوم بود دیمی و تجربی نیست؛ انگار‌کرده​ «هنر تیغه» رو اصولی یاد گرفته بود.

خلاصه اینکه، اون‌قدر عرضه داشت‌چرمی​ که بتونه پنجاه شصت تا‌روی​ راهزن رو یه تنه سلاخی کنه.

چون احتمال داشت شمشیر چوبی‌نوشیدم​ نازکم بشکنه، موقع دعوا مدام چیِ‌شیرینی​ «مرحله چوب» رو بهش تزریق می‌کردم.

ولی خودم بیشتر از‌پریده​ همه از این شمشیر‌عود​ چوبی کف‌بر شده بودم.

جفت‌شمشیرهای شبح سرخ تقریباً‌اینکه​ هم‌زمان خوردن به شمشیر‌پریده​ چوبی و درجا بریده شدن...

شبح سرخ که‌بره​ بدجور جا خورده بود،‌یکی​ زل زد به من.

البته منم شاخ درآورده بودم.

«لامصب شمشیر گنجینه‌ست.»

شبح سرخ با شمشیرهای شکسته‌ش عقب کشید‌لحظه‌ای​ و همون موقع، بقیه راهزنا که جاشون‌چهارزانو​ رو عوض کرده بودن، با هم ریختن سرم.

تو همون‌کنم​ لحظه، یه «گام‌چرمی​ تندر» کوبیدم زمین.

زمین یه کم نشست کرد و گرد و خاک از همه‌شیرینی​ طرف بلند شد؛ منم «هنر یخ هلال ماه» رو آزاد کردم،‌کرده​ پیچیدمش دور شمشیر چوبی و با «هنر شکوفه آلو» پخشش کردم.

گرد و خاک با «باد شمشیر» قاطی شد و همه جا‌نشستم​ پخش شد؛ انرژی «هنر یخ هلال ماه» هم که قاطی‌ش شده بود،‌خاطرات​ اون گرد و غبار رو تبدیل کرد به «باران گلِ پوشاننده آسمان».

در حالی‌شیرینی​ که چشم،‌اینکه​ چشم رو نمی‌دید...

صدای «تپ‌تپ‌تپ‌تپ...» و‌بره​ جیغ و داد‌جنازه​ با هم بلند شد.

دست چپم رو تکون دادم تا گرد‌چون​ و خاک رو کنار بزنم و بعد به‌برای​ شبح سرخ که داشت در می‌رفت نگاه کردم.

سرم رو که برگردوندم، دیدم رهبر هوانگ‌دوباره​ یه کم اون‌ورتر هنوز داره با چنگ‌آرام​ و دندون با دو تا راهزن می‌جنگه.

برم دنبال شبح‌می‌داد​ سرخ و کارش‌برای​ رو تموم کنم؟

یا اول‌کنم​ رهبر هوانگ‌کیسه​ رو نجات بدم؟

کدومش واسه‌روی​ «دیوانه‌بازیِ درخشان»‌خالی​ من بهتر بود؟

«بذار یکم سرمون‌لحظه‌ای​ رو گرم کنیم،‌دیوانگیم​ یکم فعال‌تر باشیم.»

تک‌خنده‌ای کردم‌شیرینی​ و رفتم‌اینکه​ سراغ رهبر هوانگ.

تا با شمشیر چوبیِ بالا رفته‌جنازه​ ظاهر شدم، وحشت رو تو چشمای‌خالی​ اونایی که داشتن باهاش می‌جنگیدن دیدم.

«رهبر هوانگ، اومدم.»

رهبر هوانگ با بدبختی نالید:

«رهبر فرقه،‌شیرینی​ جون مادرت...‌اینکه​ کمکم... کن!»

یه خط مستقیم از «چی شمشیر» شلیک کردم که خورد به‌زمین​ دست یه راهزن، و با کف دست چپم «هنر بزرگ جذب ستاره»‌برای​ رو آزاد کردم تا پای اون یکی راهزن رو بکشم سمت خودم.

تو همون فرصت، شمشیر رهبر هوانگ به‌چون​ شکل ضربدری درخشید و با چند تا ضربه‌برای​ پشت سر هم، کله راهزنا رو پروند هوا.

رهبر هوانگ‌برای​ به هن‌هن‌پریده​ افتاده بود.

«هاه...»

پس گردنیِ رهبر هوانگ‌کیسه​ رو که از خستگی‌برداشتم​ دولا شده بود گرفتم.

«راه بیفت.»

«یه لحظه امون بده...»

«راه بیفت‌شیرینی​ کثافت. فقط‌اینکه​ شبح سرخ مونده.»

یه لگد زدم‌بره​ درِ کونِ رهبر‌جنازه​ هوانگ و گفتم:

«یالا. بدو.»

«چشم.»

یه کم‌کنم​ بعد، داشتم‌کیسه​ وسط بیابون می‌دویدم.

جلوتر، شبح‌روی​ سرخ داشت‌خالی​ در می‌رفت.

پشت سرم‌برای​ هم رهبر هوانگ‌یعنی​ هن‌هن‌کنان داشت میومد.

به سمت افق بیابون...

رهبر هوانگ، من و‌کیسه​ شبح سرخ الان دو تا‌محتویاتش​ «شیچن» بود که داشتیم می‌دویدیم.

«رهبر هوانگ، تندتر بیا.»

دیگه الان تنها صدایی‌پریده​ که از رهبر هوانگ در‌کرده​ میومد، صدای خرخر گلوش بود.

سرم رو گرفتم‌می‌داد​ بالا و دیدم خورشید‌لحظه‌ای​ داره کم‌کم غروب می‌کنه.

یه کم بعد، شبح سرخ که‌جنازه​ تلوتلو می‌خورد، دولا شد و به‌خالی​ خس‌خس افتاد؛ انگار دیگه جون نداشت بدوه.

ولی من‌روی​ هنوز عین‌خالی​ خیالم نبود.

عمداً به جای اینکه درجا کار‌دیوانگیم​ شبح سرخ رو بسازم، دنبالش دویده‌کمی​ بودم تا به رهبر هوانگ تمرین بدم.

رفتم سمت شبح سرخ که‌عقلم​ داشت از خستگی می‌افتاد و‌دیوانگیم​ رهبر هوانگ رو صدا زدم.

«نمیای؟»

یهو شبح سرخ زانو‌خالی​ زد، جفت دستاش رو‌تشنه​ گرفت بالا و گفت:

«به من رحم کن.»

از اون‌شیرینی​ بالا نگاهش‌اینکه​ کردم و گفتم:

«...واسه چی باید رحم کنم؟»

«نوکرت می‌شم.»

خیلی خونسرد جواب دادم:

«من کسی رو که‌اینکه​ آدمای خودشو می‌کشه، نوکر‌پریده​ خودم نمی‌کنم. بگیر بمیر.»

«هاه...»

سر رهبر هوانگ داد زدم:

«مگه نمیگم بیا!»

یهو رهبر هوانگ، در حالی که‌برای​ زیرلب فحش می‌داد، تمام زورش رو‌عود​ جمع کرد و شمشیرش رو پرت کرد.

شمشیر با صدای ویززز‌کیسه​ هوا رو شکافت و‌برداشتم​ نشست تو گردن شبح سرخ.

بلافاصله بعدش، رهبر هوانگ که‌نوشیدم​ تا نزدیکی ما دویده بود،‌مزه​ با صورت پخش زمین شد.

همون‌طور که‌برای​ صورتش رو خاک‌یعنی​ بود، هن‌هن می‌کرد.

همون‌طور که تک و تنها وسط بیابون وایساده‌پریده​ بودم، به اون جنازه و این یارو که‌کمی​ داشت جون می‌داد نگاه کردم و براشون دست زدم.

خنده‌م خود به خود گرفت.

«کارِت ایول داشت.»

ناولها | novelha.net