چپتر 264: سه مرد بد
0جرعهای از مشروب دوکانگ نوشیدمالان که امروز بهطور خاصی مزهمیدونن زهرمار میداد، و بعد گفتم:
«دارم در مورد ارشدخوردنِ دوکانگ حرف میزنم، همونی کهالان اول این مشروب رو ساخت.»
شیطان شهوت نگاهماخم کرد و جوابمالِ داد: «دوکانگ ارشد توئه؟»
«ارشدم نیست.»
«پس چراخوشمزه انقدر صمیمیشروع صداش میزنی؟»
«تا حالا حتیبود ندیدمش، نمیتونم همینطوری "داداش"داستان صداش کنم که، هان؟»
شیطان شبحخورد با قیافهای جدیولی سر تکون داد.
«راست میگه. همون ارشد خوبه.»
از جفتشون پرسیدم: «شماشروع دو تا میدونید چرا مشروبآدم ارشد دوکانگ انقدر معروف شد؟»
شیطان شبح کمیبود از مشروب خوردخوشمزه و اخم کرد.
«نمیدونم، ولیخورد مالِ این خرابشدهولی که خیلی افتضاحه.»
شیطان شهوتمسیر هم در تاییدجهت حرفش اخم کرد.
«این یه تقلید ناشیانه از مشروب دوکانگه. انقدر داغونهآدم که حتی لیاقت نداره اسم مشروب دوکانگ رو روشمیتونی بذارن. حتی لایق این نیست که بهش بگی درجه پایین.»
من همپاک جامم روخوردنِ گذاشتم زمین.
«میگن ارشد دوکانگ اولشنمیدونم برای درست کردن یه مشروبافتضاحه خوب، دربهدر دنبال آب میگشت.»
«کی میگه؟»
«پدربزرگم میگفت. خلاصه، اون یه جایی به اسم ییچوان رو پیدا کرد، نزدیک رودخانه دوکانگ. ولی آیا اولین بار مشروب دوکانگ رو توی ییچوان درستواقعاً کرد؟ میگن اونجا هم نبوده. بعد از اینکه وجب به وجبِ ییچوان رو گشت و مسیر یه جویبار رو خلاف جهت آب دنبال کرد، یهمهم چشمه پیدا کرد. چشمهای که انقدر زلال و پاک بود که حتی خوردنِ آب خالیش هم خوشمزه بود. داستان مشروب دوکانگ از اونجا شروع شد.»
«خب که چی؟»
«الان دیگه روش درست کردن مشروب دوکانگ رو همه عالم و آدم میدونن، واسه همین تو مسافرخونههای درپیت مثل اینجا هم پیدا میشه و میتونی تو رستورانهای دربوداغون کوفتش کنی. ولیبرای خیلی کم پیش میاد که واقعاً خوشمزه باشه. راز و رمزش منتقل شده، ولی خودِ سازندهها دیگه به خودشون زحمت نمیدن دنبال آب خوب بگردن. نکنه جناح غیرمتعارف یه جایی توی پروسهزلال توزیع دست برده؟ دلیل خوشمزگی مشروب دوکانگ اینه که با آب خوب درست شده، حتی قبل از اینکه روش مخفی ساختش مهم باشه. بیاید بریم. دیگه میل ندارم از این زهرماری بخورم.»
شیطان شبح سر تکون داد.
«حتی دوکانگ که بهش میگفتن جاودانه مشروب هم دنبال آب خوب میگشت. اینمسافرخونههای جماعت که فقط فرمولش رو یاد گرفتن چه غلطی میکنن که اسم مشروبباشه دوکانگ رو میچسبونن روی محصولاتشون و همینجوری فلهای میفروشن؟ معلومه که مزه گند میده.»
شیطان شهوتپاک بالاخره پارچخوردنِ رو بو کرد.
«پس بگو چرااخم آبش از همونمالِ اول بو میداد.»
سرتکون دادم.
«موریم هم همینطوریه. همه دانش هنرهای شمشیر و هنرهای کف دستواسه رو دارن، ولی مردانِ واقعاً قوی کمیابن. باید در سطح رهبرکنی فرقه گدایان باشی تا بتونن بهت بگن قویترین مرد زیر آسمان.»
شیطان شهوتپاک بالاخره کمیخوردنِ علاقه نشون داد.
«پس یعنی رهبر فرقهنمیدونم هم اون موقع باخیلی ناامیدی دنبال داروی معنوی میگشت؟»
این مرتیکهمسیر هم قطعاًخلاف نرمال نیست.
طرز فکرشخوشمزه یه جوراییشروع شبیه خودمه.
به شیطان شهوت نگاه کردم و جواب دادم: «چیزی که میخوام بگمعالم اینه که رهبر فرقه، درست مثل دوکانگ که بهش میگفتن جاودانه مشروب، هدفکوفتش اصلی یادگیری هنرهای رزمی رو فراموش نکرده. همونطور که آب برای مشروب مهمه.»
«خب هدف اصلی چیه؟»
جام مشروبِ بیمزه دوکانگ رو بالا آوردم وزلال جواب دادم: «هر چی که بود، مطمئنم برخلافالان تو، یادش نگرفت تا با زنها لاس بزنه.»
«هاهاها.»
همین که شیطان شبحخوردنِ یهو زد زیر خنده،شروع شیطان شهوت بهش چشمغره رفت.
«چیش خندهداره...»
«دلایل اصلی شماجویبار برای یادگیری هنرهایچشمه رزمی چی بود؟»
شیطان شهوت جواب داد: «منالان از وقتی راه افتادم دارم یادواسه میگیرم. چه هدفی میتونست داشته باشه؟»
«منم دارم همین رو میگم. تو هیچ هدفی نداری.الان ولی الان که انقدر سنت بالا رفته، باید بهدرپیت هدفت فکر کنی. مثل رهبر فرقه یا ارشد دوکانگ.»
«ارشد دوکانگ چه هدفی داشت؟»
«شاید خودِ مشروبِ عالی. واسه همینه که با گشتن دنبال آب شروع کرد. بدونداستان هدف، حتی سفر هم تبدیل میشه به ولگردیِ بیخودی. و وقتی ول بگردی، تهش مشروبمیتونی دوکانگ هم همچین مزهای میده. احتمالاً دلیلش اینه که هدفشون مشروب خوب نبوده، پول بوده.»
شیطان شهوت جواب داد: «خیلی خب.دیگه ولی چرا یهو داری این چرتهمین و پرتها رو به من میگی؟»
به صورتپاک شیطان شهوتخوردنِ زل زدم.
«چرت وخورد پرت میگم چونولی مستم، دیوونه زنجیری.»
«چه چرت و پرتی؟ تو حتی وقتیچشمهای هوشیاری هم استاد چرت و پرتی. پسداستان هدف خودت واسه یادگیری هنرهای رزمی چیه؟»
زیر نگاههای سنگین شیطانشروع شبح و شیطان شهوت،عالم بدون هیچ مشکلی جواب دادم.
«معلومه، من هنرهای رزمی رو یاد گرفتم چون مسافرخونه سوخت.دیگه حس میکنم اون شعلهها همیشه دارن بهم زل میزنن. وقتی چشماممیشه رو میبندم یا چی رو به گردش درمیارم، هنوز میتونم ببینمشون.»
با دست زدم روی سینهام.
«این دلیلِ بیماری آتش منه.جهت حس میکنم اینجا هنوز دارهبود میسوزه. واسه همینه که مینوشم. بنوشید.»
هر سه نفرمونداستان اون مشروبِ بیمزه دوکانگهمه رو ریختیم تو حلقمون.
یه جایی توی ذهنم، صدایخالیش جلز و ولز شنیدم، انگار کههمه مشروب ریخته شد روی شعلههای خروشان.
با دیدنخورد این صحنه،نمیدونم خندهام گرفت.
ناگهان سرم روجویبار برگردوندم و بهچشمه خیابون زل زدم.
«...»
شیطان شهوت که میخواست با چوبخوشمزه غذاخوریاش یه تیکه مزه برداره، اونم سرشآدم رو برگردوند تا به خیابون نگاه کنه.
صدای فحش دادنِ یه نفر شنیده میشد وخیلی زنی با قیافهای وحشتزده، در حالی که جلوی دامنشنداره رو با دو دست چسبیده بود، داشت فرار میکرد.
مردی که شمشیری به کمرجهت داشت، سریع از پشت بهشبود رسید و موهاش رو گرفت.
مردک واقعاً رقتانگیز بود، ولی خبدیگه این صحنهای بود که گاهی تویهمین محلههای پر از میخانه دیده میشد.
با کمی مستی،بود به مرد گفتم: «هوی.داستان مثل آدم حرف بزن.»
بخاطر سروصدایخورد اطراف، هیچ توجهیولی به حرفم نکرد.
یه چوبمسیر غذاخوری از تویجهت ظرف کشیدم بیرون.
اگه دستش میرفت سمتشروع زن، قصد داشتم چوبعالم رو پرت کنم سمتش.
ناگهان، یهپاک نفر دیگه جلویخالیش چشمام ظاهر شد.
شیطان شهوت که معلومنمیدونم نبود از کدوم گوری پیداشافتضاحه شد، بازوی مرد رو گرفت.
شیطان شبح نگاهم کرد و گفت: «کوچیکهچشمهای پا پیش گذاشته، پس حله. اون چوبداستان رو بذار زمین. ممکنه یکی به کشتن بره.»
چوب غذاخوری رو برگردوندمشروع توی ظرف و بهعالم شیطان شهوت چشمغره رفتم.
شیطان شهوت در حالی که بازوی مرد روشروع گرفته بود، با لبخند گفت: «... باید مثل آدممسافرخونههای حرف بزنی. درسته که همینطوری موهای یکی رو بگیری؟»
«تو دیگه کی هستی؟»
متأسفانه، به محض اینکه مرد دستشچشمه رو از موهای زن کشید کنار،خالیش یه مشت حواله صورت شیطان شهوت کرد.
طبیعتاً، شیطان شهوتِ پسر بد،الان با یه قیافه پوکر، ساعد مردیواسه رو که گرفته بود خرد کرد.
مردک مستپاک شروع کردخوردنِ به جیغ زدن...
«کواااااه!»
وقتی شیطان شهوتجویبار جلوی دهن مرد روچشمهای گرفت، جیغش قطع شد.
ولی قیافهاش هنوزداستان نشون میداد کهدیگه داره جیغ میزنه.
به نظر میرسیدبود با هنر یخخوشمزه کوبیده توی دهن یارو.
مرد دستهاش رواخم دیوانهوار تکون میداد،مالِ انگار تشنج کرده باشه.
شیطان شهوت که خیلیخلاف راحت جاخالی میداد، یقه مردپاک رو گرفت و کوبیدش زمین.
همین که شیطان شهوت پاش رودیگه بلند کرد، مرد مثل فنر پریدهمین و برای نجات جونش فرار کرد.
تازه اون موقع یه تیکه مزه برداشتم و بهالان شیطان شبح گفتم: «بیدلیل نبود که مشروبه مزه گنددرپیت میداد. انگار کل این محله به لجن کشیده شده.»
شیطان شهوت به زنِ وحشتزده کهمالِ افتاده بود زمین کمک کرد بلند شهناشیانه و بدون اینکه بپرسه چی شده، برگشت.
یهو با صدای کلافهایخلاف به ما گفت: «یهزلال دور دیگه سفارش بدید.»
«مگه دورخوشمزه بعدی قرارهشروع فرقی داشته باشه؟»
«پس پاشیدپاک بریم یهخوردنِ جای دیگه.»
باقیمونده مشروبخورد دوکانگ رونمیدونم ریختم توی جامم.
همین که خواستم بنوشم، زنی کهچشمه دنبال شیطان شهوت اومده بود، لرزان اونجاخوشمزه ایستاده بود و به ما نگاه میکرد.
بخاطر آرایش غلیظش فکر کردم سن وهمه سالی داشته باشه، ولی از نزدیک، خیلیدرپیت جوونتر از چیزی بود که انتظار داشتم.
«تعقیبت میکنن؟»
با سوالخورد من، بانو دستهایشولی را تکون داد.
«نـ-نه. ممنونم.»
به دستهای لرزانشداستان نگاه کردم و پرسیدم:همه «پس چرا انقدر میلرزی؟»
«فقط شوکه شدم.»
خیلی زودخورد فهمیدیم چرانمیدونم بانو داشت میلرزید.
صدای داد و فریاد بلند شد و مردم تویپاک خیابون به کناری هل داده شدن؛ دهها مرد درهمه حالی که شمشیرهاشون رو در هوا میچرخوندن، ظاهر شدن.
توی اون گروه، همون مردی که توسط شیطان شهوت کتکمیدونن خورده بود، با قیافهای کج و کوله و در حالیدربوداغون که دست شکستهاش رو گرفته بود، به ما اشاره کرد.
به نظر میرسید مغازهایخوردنِ که اون زن توششروع کار میکرد همین نزدیکیهاست.
تو چشمهای بانو نگاهنمیدونم کردم و با چونهخیلی به صندلی خالی اشاره کردم.
«مشکلی پیشمسیر نمیاد، یهخلاف لحظه بشین همینجا.»
به نظر میرسید بانو فکر میکنهدیگه موندن پیش ما که بهش کمکهمین کرده بودیم، امنتر از فرار کردنه.
وقتی بانو نشست، شیطانخوردنِ شهوت با قیافهای بیزار بهالان اون گروه مسلح نگاه کرد.
از ما پرسید: «چرانمیدونم فقط من باید تکون بخورم؟افتضاحه شماها قراره فقط بشینید اونجا؟»
شیطان شبحمسیر جواب داد:خلاف «کمک میخوای؟»
«نه واقعاً.»
«اگه رهبر فرقه بیاد وسط، ممکنهخوشمزه بیشتر از نصفشون رو تا حدعالم مرگ بزنه، پس بهتره خودت حلش کنی.»
قبل از اینکه شیطان شهوت بتونه جواب بده، مردی که شمشیرشحرفش رو کشیده بود رو به ما گفت: «اون زن یه گیسنگِ هنریبگی از عمارت شکوفه گیلاسه. سرتون تو کار خودتون باشه و تحویلش بدید.»
از بانومسیر پرسیدم: «توضیح بدهجهت چرا فرار کردی.»
بانو جواب داد: «گولم زدن که اونجا کارعالم کنم. گفتن فقط باید ساز بزنم. ولی کاری بودمیشه که حتی نیاز به دونستن ساز زدن هم نداشت.»
حرف بانو رو ادامه دادم و به اون مردالان گفتم: «... اینطوری میگه. گم شید. قبل از اینکه صاحبمثل عمارت شکوفه گیلاس رو از موهاش بگیرم و بکشمش اینجا.»
مرد شمشیر به دستنمیدونم خندید و خندهاش بهخیلی همراهاش هم سرایت کرد.
«هههههههه.»
جلوی سه نفر،داستان با داشتن بیست نفرهمه آدم، خندیدن اجتنابناپذیر بود.
یکیشون یه تیکهایبود انداخت که معمولاًخوشمزه قاطی خندهها میشه.
«نمیدونستم همچین جوجهایاخم از الان واسه خودشخرابشده یه حامی پولدار داره.»
شیطان شهوت کهجویبار داشت مینوشید، جامشچشمه رو پرت کرد.
لحظهای که مشروب دوکانگ که کمی از جامِ در حالمیدونن پرواز بیرون ریخته بود یخ زد، صدای برخوردی شنیده شددربوداغون و مردی که توی هوا چرخیده بود، بیهوش روی زمین افتاد.
یه جام مشروب دوکانگ واسهخالیش بانو ریختم و گفتم: «راستی، چراهمه مشروب دوکانگِ اینجا انقدر بد مزهست؟»
بانو جوابخورد داد: «واسهنمیدونم همین منم نمیخورم.»
«با این حال،جویبار تو همچین موقعیتهاییچشمه باید یه پیک بزنی.»
با بانو و شیطان شبح مشروب دوکانگهمه رو نوشیدم و بعد تماشا کردم کهدرپیت شیطان شهوت به سمت اون اراذل میره.
از اونجایی کهبود ذاتاً آدم خشنی بود،داستان تماشای دعواش سرگرمکننده بود.
صدای شکستنخورد استخونها مدامنمیدونم شنیده میشد.
چون استخونهای منجویبار نبودن، صدای ناخوشایندیچشمه به نظر نمیرسید.
مبارزه درخوشمزه چپ، بعدشروع مبارزه در راست.
برای حملات گروهی که جاخالی دادنشون غیرممکن بود، بهالان هوا میپرید و همونطور که حرکت میکرد، به شونههادرپیت و سرِ اون دست و پا چلفتیها ضربه میزد.
زیاد طول نکشید کهنمیدونم حساب هر بیست وخیلی چند نفر شمشیرزن رو برسه.
در حقیقت، اگه از هنر یخ خودش استفاده کرده بود، همهشون در یکخوشمزه چشم به هم زدن مرده بودن، ولی شاید چون مشروب دوکانگ بد مزه بود،اینجا شیطان شهوت داشت یکییکی با مشت و لگد میزدشون و حتی استخونهاشون رو میشکست.
خطر این وجود داشت که دعوا بزرگتر بشهعالم و از کنترل خارج بشه، اما چون مناینجا کسی نبودم که داشتم کتک میزدم، زیاد نگران نبودم.
شیطان شهوت به مردی که نسبتاً سالم مونده بود گفت:دیگه «بازم هستن؟ بنال. مجبورم نکن دوباره از پای مشروبم بلنداینجا شم. کجاست؟ خودم باید برم عمارت شکوفه گیلاس؟ ها؟ حرومزادهها؟»
اون مرد یه دائمالخمره،نمیدونم شیطان شهوته، یا هیچکدوم نیستافتضاحه و ارباب جوان مونگ یون؟
به بانو گفتم: «عمارت شکوفه گیلاس اونقدرچشمهای مشغول جمعوجور کردن گندکاری این یاروهاست که وقتشروع نمیکنه کاری کنه، پس بهتره با احتیاط بری.»
بانو با قیافهای مضطربشروع بهم گفت: «اون آدماعالم نگهبانهای عمارت شکوفه گیلاس بودن.»
«خب که چی؟»
«عمارت شکوفه گیلاس بهنمیدونم گروه بخور سیاه کهخیلی همین نزدیکیهاست باج میده.»
با شنیدن اسم یه گروه حراجیچشمه از جناح غیرمتعارف بعد از مدتها،خالیش گیج شدم و دوباره پرسیدم: «بخور سیاه؟»
«میشناسیدشون؟»
بهخاطر مستی بود؟ انگارخوردنِ برای لحظهای گذشته وشروع حال رو قاطی کرده بودم.
یادم اومد که بعد از به دست آوردنخیلی هنر لاکپشت طلایی رها، تمام آدمهای مربوط بهلیاقت حراجیِ متعلق به بخور سیاه رو کشته بودم.
حراجیای که ازش حرفخلاف میزنم، جاییه که همه چیزپاک و هر چیزی رو میفروشه.
حرومزادههایی که چیزهایی که میتونید تصوردیگه کنید و چیزهایی که نمیخواید تصورهمین کنید رو میفروشن، همین بخور سیاه هستن.
تازه اون موقعبود بود که بهخوشمزه مشروب دوکانگ نگاه کردم.
طبیعتاً فهمیدمخورد چرا مزه مشروبولی انقدر افتضاح بود.
از شیطان شبح کهخلاف نسبتاً اطلاعات خوبی داشتزلال پرسیدم: «بخور سیاه رو میشناسی؟»
«اولین بارهخوشمزه میشنوم. چطور؟شروع گروه معروفیه؟»
از شیطان شهوت که داشتخالیش برمیگشت هم پرسیدم: «تا حالادیگه اسم بخور سیاه به گوشت خورده؟»
«نمیدونم. کجاست؟»
«به نظر میاد نیرویخلاف جناح غیرمتعارفیه که عمارتزلال شکوفه گیلاس بهش باج میده.»
«آه، جداً؟»
اون دو نفر باخوردنِ شنیدن اسم بخور سیاهشروع واکنش خاصی نشون ندادن.
طبیعی هم بود.
اما اگه چیزی کهخلاف میدونستم رو بهشون میگفتم،زلال اونا هم بیکار نمینشستن.
لحظهای تو فکر فرو رفتم.
این یه نیروی جناح غیرمتعارف ازخوشمزه زندگی قبلیم بود که دیوونه شدهعالم بودم و تنهایی همهشون رو کشته بودم.
مثل وقتی که ارواح دوقلویولی تیغه بازگشتی از قلعه بادبزن سیاهحرفش رو کشتم، یه حس عجیبی داشتم.
به عبارت دیگه، کشتن مردی کهچشمه قبلاً با دستهای خودم کشته بودمش،خالیش حس ارتکاب یه گناه اضافی رو داشت.
در حقیقت، یهداستان حس ناخوشایند ودیگه غیرقابل توضیح بود.
جرعهای از مشروب دوکانگِخوردنِ بیمزه رو خوردم و باالان خونسردی افکارم رو مرتب کردم.
دلیل اینکه چرا وقتی باولی کسی که تو زندگی قبلیم کشتهحرفش بودم روبرو میشدم، حس عجیبی داشتم.
«هوم.»
نتیجهگیری اینه.
اون موقع، وقتی باخوردنِ بخور سیاه روبرو شدم، جونمالان رو کف دستم گذاشته بودم.
واسه اینکه خودم کشتهنمیدونم نشم، مجبور بودم با ناامیدیافتضاحه بجنگم و همهشون رو بکشم.
ولی الان، من خیلی قویتر ازچشمه روزهای اولی هستم که تازه هنرخالیش لاکپشت طلایی رها رو یاد گرفته بودم.
معنیش این بود که بخورالان سیاهی که این بار باهاشمیدونن روبرو میشم، نمیتونه حریفم باشه.
آیا این یهبود عذاب وجدان غریزیخوشمزه در مورد یه قتلعامه؟
از بانویی که کنارم درولی حال استراحت بود پرسیدم: «بخورتایید سیاه چه جور آدمهایی هستن؟»
بانو جوابمسیر داد: «حرومزادههایی هستنجهت که لایق مرگن.»
«چرا؟»
«اونا حتیپاک بچهها رو همخالیش به حراج میذارن.»
عمداً جواب رو کش دادمولی و به قیافههای شیطان شبحتایید و شیطان شهوت نگاه کردم.
شیطان شبح با قیافهایخلاف خشک و جدی بهمزلال گفت: «پس باید بریم بکشیمشون.»
در مورد من،داستان معنیش این بوددیگه که برم دوباره بکشمشون.
با چشمهامپاک نظر شیطانخوردنِ شهوت رو پرسیدم.
شیطان شهوت گفت: «من شاید یهمالِ لات و لوت باشم، ولی دیگهتقلید چه حرفی باقی میمونه؟ بزن بریم.»
به شوخی به جفتشون گفتم:جهت «اگه انقدر آدم بکشید، ممکنهبود تبدیل به دشمن عمومی موریم بشیدا.»
شیطان شهوت با قیافهای که هیچ بحثی رو قبول نمیکرد گفت: «تو که بادرپیت رهبر اتحاد رفیقی. واسه همینه که باید روابط اجتماعیت خوب باشه. بعداً درست ورمزش حسابی براش توضیح بده. نمیدونم چرا، ولی حس میکنم حرف من رو باور نمیکنه.»
از جام بلند شدم و گفتم: «بریم.داستان من هنرهای رزمی رو دقیقاً یاد گرفتممیدونن تا تو همچین مواقعی جهنم به پا کنم.»
وقتی بهش فکر میکردم، اینکه اونامالِ کسایی بودن که تو زندگی قبلیتقلید کشته بودم یا نه، مسئله مهمی نبود.
کشتن کسایی که لایقخلاف کشته شدن بودن، چیزیزلال بود که اهمیت داشت.
البته، این بار، شیطان شهوت و شیطانهمه شبح هم کسب و کارِ بخور سیاهدرپیت رو با دو تا چشمهای خودشون اول میدیدن.