چپتر 209: او نمیخواست گرفتار شیطان قلب شود
0با چهار شرور بزرگ، رسیدنخالص نیروهای فرقه شیطانی رو بهکرد اطراف مسافرخانه هزار مایلی تماشا کردم.
نمیتونستم بگم دقیقاً چند نفر اومده بودن، ولی یه پارچهکرد قرمز بزرگ و لولهشده رو باز کردن و هر از گاهیمیدونستم تیرکهایی میکاشتن تا محوطه بیرون مسافرخانه هزار مایلی رو مسدود کنن.
«دارن چه غلطی میکنن؟»
شیطان شمشیر جوابکیه داد: «یعنی نیروهایسوم پادشاه زرشکی رسیدن.»
البته کهدراومدن این لقب روخالص قبلاً شنیده بودم.
چون تو کل فرقه شیطانیخالص فقط چهار تا استاد بودن کهبعد تو لقبشون کلمه «پادشاه» وجود داشت.
اونا چهار پادشاه بهشتی بودننگاهی که مقامشون دقیقاً زیر فرستادگانپرسیدم چپ و راست روشنایی قرار داشت.
با این حال، پرده قرمزاربابزاده از شرق شروع شد وآسمانی خیلی زود تو شمال متوقف شد.
منظره خاصی نبود، ولی برامخالص جالب بود چون تا حالاکرد پردهای به این بزرگی ندیده بودم.
با اینکه فاصله زیادی با مسافرخانه هزارسمت مایلی داشت، انگار شمال شرقی رو بامیکردن یه قلمموی غولپیکر قرمز رنگ کرده بودن.
تازه اون موقع بود که پرچمهاییاربابزاده با نوشته «پادشاه خیرخواه» اینجا و اونجادرسته روی پرده قرمز شروع به اهتزاز دراومدن.
اما خیلی زود، یه پردهاربابزاده سفید خالص ظاهر شد و ازسفیدن شمال به سمت غرب حرکت کرد.
بعد از قرمزاما کردن اونجا، حالاظاهر داشتن سفیدش میکردن.
پرده سفید خالص که تازهخالص مسیرش رو شروع کرده بود، مدتبعد کوتاهی بعد تو غرب متوقف شد.
با توجه بهنیروی حضور پادشاه زرشکی، خوبسوم میدونستم نیروی سفید کیه.
نگاهی به اربابزاده سوم که داشتسوم با من تماشا میکرد انداختم ودرسته پرسیدم: «اونا نیروهای پادشاه آسمانی سفیدن؟»
«درسته.»
«اصلاً پیش میاد که هرخالص چهار پادشاه بهشتی فرقه یهکرد جا با هم بسیج بشن؟»
اربابزاده سوم جواب داد: «تا حالا همچین موردی پیش نیومده. نمیدونم برای جنگدرسته اومدن یا کنترل اوضاع، ولی چهار پادشاه بهشتی تا حالا هیچوقت همزمان با هماوضاع بسیج نشدن. اگه برای به دست گرفتن کنترل اومده باشن، ممکنه همهشون اینجا باشن.»
نمیتونستم سرم رو از روی تعجبسوم کج نکنم. «دیگه دارن خیلی شلوغشدرسته میکنن. این فقط یه بلوف توخالی نیست؟»
اگه چهار پادشاه بهشتی مدیران ارشدِ دقیقاً زیرغرب دست فرستادگان چپ و راست روشنایی بودن، عجیب نبودکوتاهی که چشم طمع به جایگاه فرستاده چپ داشته باشن.
با این حال،اما فکر میکردم اینظاهر تعداد نیرو زیادهرویه.
هر چیمیدونستم نباشه، ما کلاًنگاهی شش نفر بودیم.
یه پرده آبی که از غرب شروع شده بودپرسیدم تو جنوب تموم شد و یه پرده سیاه که ازموردی جنوب شروع شده بود بالاخره تو شرق به پایان رسید.
چهار جهت اطراف مسافرخانه هزار مایلی با پردههای قرمز، سفید، آبی وداشتن سیاه محاصره شده بود و روی پرچمهایی که از جاهای مختلف بالا میرفتن،اربابزاده نوشته شده بود: «پادشاه خیرخواه»، «پادشاه بهشتی»، «پادشاه زمین» و «پادشاه جهان زیرین».
فقط با قضاوت از روی پرچمها،ظاهر معنیش این بود که هر چهارداشتن محافظ بزرگ فرقه شیطانی بسیج شده بودن.
ترکیبشون با رنگها:
پادشاه زرشکی، پادشاه آسمانینگاهی سفید، پادشاه زمین آبیانداختم و پادشاه جهان زیرین سیاه.
انگار جهان زیرین بهسفید ترکیب بهشت، زمین وغرب انسان اضافه شده بود.
از همون اول پیشبینی میکردمخالص که مبارزه تو مسافرخانه هزار مایلیبعد قرار نیست مثل آب خوردن باشه.
چون این احتمال وجود داشت که فرقه شیطانی تو همین حوالیآسمانی زمانی به طریقی کلکِ شیطان شمشیرِ زندگی قبلی من رو کندهنمیدونم باشه و بعد از اون تمام اخبار مربوط بهش قطع شده باشه.
فرقه شیطانی شمشیر نور رواربابزاده پس گرفته بود و دیگهآسمانی هیچ خبری از شیطان شمشیر نبود.
شیطان شهوت هم سالهای عمرش رو پای مشروب وحرکت زنها هدر داد تا اینکه به ناچار به عنوانتوجه دشمن عمومی شناخته شد و به فرقه شیطانی پیوست.
اینا اتفاقاتی بودناما که میتونستم تاظاهر حدودی پیشبینی کنم.
با این وجود، ظاهرکیه شدن نیروهای چهار پادشاهمیکرد بهشتی دیگه خیلی زیادهروی بود.
«ارشد، انگار این قضیه پساربابزاده گرفتن شمشیر نور خیلی بیخ پیداسفیدن کرده. توقع داشتی اینجوری لشکرکشی کنن؟»
شیطان شمشیردراومدن جواب داد: «توقعخالص نداشتم اینطوری بیان.»
«همم.»
یه لحظهمیدونستم پشت سرمکیه رو خاروندم.
نمیتونستم همینطوری صاف تو چشمای شیطان شمشیر نگاه کنم و بپرسم:سفیدن «تو زندگی قبلیت چطوری شکست خوردی؟» همون موقع، سروصدای رسیدن نیروهابرای به گوشم رسید و همونطور که انتظار میرفت، تعدادشون وحشتناک زیاد بود.
یه وضعیتدراومدن ممتد از گیجیخالص و سردرگمی بود.
شیطان شهوت که اونم دستپاچه شده بود، از استادش پرسید: «نیروهاشون خیلی زیاده. استاد، ممکنه روبرو شدن باهاشون توحضور یه نقطه به ضررمون تموم بشه. نظرتون چیه از یه طرف خط محاصره رو بشکنیم و مبارزه کنیم؟ تازههمچین اینم جای سؤال داره که آیا اون عوضیها اصلاً حاضرن تو مبارزات فرسایشی تنبهتن با ما روبرو بشن یا نه.»
شیطان شمشیر جواب داد: «با این تعداد نیرو، خسارت به محیط اطرافسفیدن خیلی زیاد میشه. اون شیاطین به روش خودشون میدون نبرد رو محدودجنگ کردن تا با جناح متعارف درگیر نشن، پس نیازی نیست ما بریم بیرون.»
شیطان شبح هم گفت: «کیاربابزاده فکرش رو میکرد برای پسآسمانی گرفتن یه شمشیر اینهمه نیرو بیارن.»
در حالی که چهار شرور بزرگ به شیطان شمشیر خیره شده بودن،داشتن اون سرش رو تکون داد: «اونا اومدن تا منو بکشن. شمشیر نورنگاهی فقط یه بهانهست. و برای کشتن من، باید حداقل همینقدر نیرو میآوردن.»
«از همون اولاما انتظار داشتی هرظاهر چهار پادشاه بهشتی بیان؟»
«حتی اگه چهار پادشاهکیه بهشتی هم اینجا نباشن،میکرد ارشدهای زیادی بینشون هستن.»
البته که ارشدهایکیه فرقه شیطانی همونسوم شیاطین بزرگ سابق بودن.
تو این وضعیت، اگه ایم سو-بک باسمت رهبری اتحاد موریم پیداش میشد، اینجا تبدیل میشدمسیرش به یه نسخه مینیاتوری از جنگ بزرگ راستین-شیطانی.
چون صحنه نمایش بیش از حد بزرگ شده بود، بلند شدم، دستام روسفیدش زدم به کمرم و در حالی که قدم میزدم و به نیروهای فرقهسوم شیطانی که تمام جهات رو پر کرده بودن نگاه میکردم، رو به چیل-گیوم گفتم:
«چیل-گیوم.»
«بله، رهبر فرقه.»
«تعدادشون خیلیدراومدن زیاده، اینطورسفید فکر نمیکنی؟»
چیل-گیوم سر تکوناما داد: «منم انتظارظاهر همچین چیزی رو نداشتم.»
«استادت گفت کِی میرسه؟»
«اینو دیگه نمیدونم.»
همون لحظه، مردی از طرف فرقهظاهر شیطانی در حالی که چیزی شبیه بهسفیدش یه فرمان تو دستش بود، نزدیک شد.
نزدیک مسافرخانه هزار مایلی توقف کردظاهر و گفت: «پیامی برای فرستاده چپ سابقسفیدش دارم. میتونم نزدیکتر بیام و صحبت کنم؟»
شیطان شمشیرمیدونستم سر تکونکیه داد: «بیا.»
پیامرسان جلوی مسافرخانه رسید و به شیطان شمشیرانداختم گفت: «به رهبر فرقه خبر رسیده که فرستاده چپبشن سابق، اربابزاده سوم رو گروگان گرفته. این حقیقت داره؟»
شیطان شمشیردراومدن جواب داد:سفید «نه، حقیقت نداره.»
پیامرسان نگاهی به اربابزاده سومخالص انداخت و گفت: «جای شکرش باقیه.بعد اربابزاده، بیاید برگردیم. کالسکه آماده کردم.»
اربابزاده سوم جواب داد:کیه «من گروگان گرفته نشدم،میکرد ولی قصد برگشتن هم ندارم.»
پیامرسان گفت: «ایشون گفتن اگه با یهمیکرد مرتد بمونید و با فرقه دشمنی کنید،پیش شما هم بهزودی از مقامتون خلع میشید، اربابزاده.»
«این حرف کیه؟»
«اینا حرفای پادشاه خیرخواهه.»
«به پادشاه خیرخواه بگو: هیچ فرقی نمیکنه کهمیکرد با لقب اربابزاده به دست برادرام کشته بشم،میاد یا بعد از اینکه مهر ارتداد بهم خورد بمیرم.»
«فهمیدم.»
شیطان شمشیردراومدن از پیامرسان پرسید:خالص «اون فرمان چیه؟»
تازه اون موقعاما پیامرسان فرمان روظاهر باز کرد و خوند:
«این پیام رو ابلاغ میکنم. فرستاده چپ سابق باید شمشیر نور رو به فرقه برگردونه. اگه بدون درگیری برگردونده بشه، زندگی فرستاده چپ سابق پنج سال دیگه تمدید میشه تا بعداً به جرایمش رسیدگی بشه. اگه فرستاده چپ سابق خودش با شمشیربلوف نور به فرقه برگرده و التماس بخشش کنه، ارشدها و چهار پادشاه بهشتی با در نظر گرفتن خدمات گذشتهاش کمک میکنن تا عفو بشه و به اعدام محکوم نشه. علاوه بر این، به کسانی که با این مرتد هستن اعلام میکنم کهرنگها اگه از این محاصره فرار کنید و منتظر فرصت بمونید، با بازماندگان خانواده مونگ، فرقه هائو و فرقه شش هارمونی درست مثل همین مرتد رفتار خواهد شد. امیدوارم شما سه نفر به فرستاده چپ سابق کمک نکنید و با فرقه دشمنی نورزید.»
پیامرسان بعد از تمومنگاهی شدن حرفاش، فرمان روانداختم تا کرد: «همین بود.»
شیطان شمشیر ازاما پیامرسان پرسید: «ارشدهایظاهر زیادی هم اومدن؟»
«بله. اگه از اینجا فرار کنید، نیروهایی که تا اینجا اومدن قصدداشتن دارن اول سراغ خانواده مونگ برن. بقیه شما، به جز فرستاده چپنگاهی سابق، میتونید همین الان برید پیش ارشدها، التماس بخشش کنید و عقب بکشید.»
پریدم وسط ونیروی جواب این مرتیکهاربابزاده پیامرسان رو دادم:
«حسابی نشونمون کردن.»
پیامرسان نگاهمدراومدن کرد وسفید جواب داد:
«بله، رهبر فرقه هائو.»
«به اونمیدونستم شیاطین پیرکیه بگو که شرمندهام.»
«نمیتونم همچین پیامی رو برسونم.»
«حله.»
پیامرسان نگاهیدراومدن به بقیهسفید انداخت و گفت:
«فرصت کوتاهی بهتون میدم.کیه لطفاً جوابتون رو بدید.میکرد من فعلاً مرخص میشم.»
برای پیامرسان دست تکون دادم.
«به سلامت.»
«بله.»
با رفتن پیامرسان،نیروی نگاهم رو بهاربابزاده چهار شرور بزرگ دوختم.
«اوضاع قاراشمیش شد. یعنینگاهی میگن اگه جیم بزنیم،انداختم به نیروهای ما حمله میکنن؟»
شیطان شبح جواب داد:
«من که نیرویی ندارم. این فقطظاهر یه اصطلاحه. منظورشون اینه که هر کسیسفیدش دور و برمون باشه رو قتلعام میکنن.»
شیطان شمشیرمیدونستم با لحنی تلخنگاهی به حرف اومد:
«مسئلهای که میشد بین آدمهای کاربلدسوم حل و فصلش کرد. دارن با هموناصلاً روشی که ازش متنفرم، بهم فشار میارن.»
نگاهی به اطراف انداختمسفید که با پردههای رنگارنگغرب محاصره شده بود و پرسیدم:
«چقدر احتمال دارهاما رهبر فرقه خودشظاهر شخصاً لشکرکشی کرده باشه؟»
اربابزاده سوممیدونستم سرش روکیه تکون داد:
«همین الانش هم نیروی بیش از حدی فرستادن.انداختم عمداً بیشتر از ده برابرِ نیروی مورد نیاز آدمبشن آوردن تا همون اول کار بهمون فشار روانی بیارن.»
همه بهدراومدن شیطان شمشیرسفید نگاه کردن.
با لبخندی سرد گفت:
«حتی با این لشکری که راه انداختن هممیکرد نمیتونن من رو بکشن. بیشتر برام جای سؤاله کهبسیج پیش خودشون چه فکری کردن همچین محاصرهای راه انداختن.»
یه کم عجیب بهنگاهی نظر میرسید، ولی کنجکاوانداختم شده بودم و باید میپرسیدم:
«ارشد، یعنی حتی اینسفید لشکر هم در برابرغرب تو هیچ غلطی نمیتونن بکنن؟»
شیطان شمشیر سر تکون داد:
«دقیقاً.»
با نگاه بهکیه نیروهای فرقه شیطانی، عمیقاًمیکرد تو فکر فرو رفتم.
حتی با دیدن چهرهسفید همیشه آروم شیطان شمشیرغرب هم داشتم سبکسنگین میکردم.
«نکنه ایندراومدن از اینسفید جنگهای محاصرهای باشه؟»
شیطان شهوت جواب داد:
«قلعهای درنیروی کار نیست، چهاربابزاده جنگ محاصرهای آخه؟»
«میگن اگه فرار کنیم به فرقه هائو یا خانواده مونگ حمله میکنن، پس گیر افتادیم. چون گیر افتادیم، وقتی غذامون تموم بشه، مثل یه قلعه تحت محاصره ایزوله میشیم.پرسیدم قبل از اینکه غذا تموم بشه، باید تکتک نیروهای فرقه شیطانی رو بکشیم تا محاصره بشکنه. قلعهای در کار نیست، ولی فضاش دقیقاً همونه. این حرومزادهها نیومدن اینجا کهنکنم یکی دو روزه بجنگن. برنامه ریختن محاصرهمون کنن و خشکمون کنن. اگه من یا ارشد شیطان شمشیر قاطی کنیم و بزنیم به سیم آخر، ارشدها یه حمله مشترک ترتیب میدن.»
شیطان شهوت سر تکون داد:
«در این صورت،نیروی چارهای نداریم جز اینکهسوم همهشون رو قتلعام کنیم.»
از شیطان شبح پرسیدم:
«تو چی فکر میکنی؟»
شیطان شبحدراومدن هم همونسفید جواب رو داد:
«در این صورت،نیروی چارهای نداریم جز اینکهسوم همهشون رو قتلعام کنیم.»
از اربابزاده سوم هم پرسیدم:
«اگه بجنگیم،دراومدن دیگه جاییسفید برای برگشتن نداری.»
«همین الانشدراومدن هم جاییسفید رو ندارم.»
در نهایت، نیتنیروی شیطان شمشیر رواربابزاده هم جویا شدم:
«ارشد، به نظر میرسه ایناربابزاده قضیه فقط وقتی تموم میشهآسمانی که همهشون سقط بشن، مگه نه؟»
شیطان شمشیر سر تکون داد:
«اگه پشیموندراومدن نمیشید، پس همینخالص کار رو میکنیم.»
همون لحظه، صداینیروی پیامرسان از سمت فرقهسوم شیطانی به گوش رسید.
«فرصت تموم شد.کیه گروه فرستاده چپسوم پیشین، تسلیم شید.»
در پی سکوت ما، ناگهان صدای کشیده شدنغرب هماهنگ چیزی به گوش رسید و از بیرونمدت پرده، بارانی از تیرهای سیاه به آسمان پرتاب شد.
با دهان بازاما و در کمال ناباوریسمت به آسمون خیره شدم.
«امکان نداره... تیر و کمان؟»
شمشیر چوبیام رو کشیدمنگاهی تا یه غلطی بکنم، ولیپرسیدم تعداد تیرها خیلی زیاد بود.
چارهای نداشتم جز اینکه همونجا خشکمظاهر بزنه و فقط تیرهایی که داشتنداشتن مستقیم میخوردن تو تنم رو پس بزنم.
در یک چشم بهسفید هم زدن، صدها تیر توحرکت زمین اطراف مسافرخانه فرو رفت.
با دقت گوش دادمکیه و دوباره صدای کشیدهمیکرد شدن زهِ کمانها رو شنیدم.
«فعلاً بریم تو.»
با بقیه رفتم داخلسفید مسافرخانه هزار مایلی وغرب از پنجره بیرون رو پاییدم.
در یک آن، صدای رها شدن زهِسمت کمانها با صدای بلندی طنینانداز شد ومیکردن این بار، تیرهای شعلهور به آسمون پرتاب شدن.
«هاها.»
از مسخرهنیروی بودن اوضاعنگاهی زدم زیر خنده.
«عجب بساطیه، تیر شعلهور.»
نگاهی بهدراومدن آخرین لحظات مسافرخانهخالص هزار مایلی انداختم.
به زودیمیدونستم میسوخت وکیه خاکستر میشد.
ظاهراً مسافرخانههایی که توشون اقامتاربابزاده میکردم بدجوری طلسم شده بودن کهسفیدن همیشهی خدا میسوختن و دود میشدن.
طولی نکشید که تیرها باخالص صدای بلندی به سقف برخوردکرد کردن و شعلهها زبانه کشید.
یه فحش آبدار دادمسفید و قبل از اینکه ازحرکت مسافرخانه برم بیرون، خمیازهای کشیدم.
شعلهها قد کشیدن وکیه سقف مسافرخانه هزار مایلیمیکرد تو آتش غرق شد.
این زنجیره اتفاقات مسخرهنگاهی تمومی نداشت و برایانداختم یه لحظه سرم گیج رفت.
به مسافرخانه هزار مایلی کهخالص تو آتش میسوخت نگاه کردیم وبعد بعد چشم چرخوندیم دور و برمون.
تنها چیزی که دیدهسفید میشد، پردههای مواج قرمز،غرب سفید، آبی و مشکی بود.
همون لحظه، صدایینیروی که تا حالااربابزاده نشنیده بودم طنینانداز شد.
«نور درخشان، اگه فقط شمشیر نور رومیکرد تحویل میدادی، همه این ماجراها ختم بهپیش خیر میشد. حتماً باید اینقدر مغرور باشی؟»
صدا واضح بوداما و با انرژیظاهر درونی عمیقی پشتیبانی میشد.
شیطان شمشیر جواب داد:
«ارشد بیوک، خیلی وقته ندیدمت. قضیه اینسوم تیرها چیه؟ چرا اول نمیکشی بیرون تااصلاً با هم یه دوئل درست و حسابی بکنیم؟»
این بار، صدایکیه یه پیرمرد ازسوم سمت غرب بلند شد:
«شیطان شمشیر، واقعاً رقتانگیزه کهخالص حتی تو همچین وضعیتی همکرد ادای آدمهای خونسرد رو درمیاری.»
صدای اون پیرمرداما تنها صدایی نبودظاهر که به گوش رسید.
از پشت پرده جنوبی، صدایینگاهی نسبتاً جوان که با انرژیپرسیدم درونی آمیخته شده بود، طنینانداز شد.
«شیطان شمشیر شکستناپذیره... وقتی تو فرقه بودی بهت احترام میذاشتم. ولی این احترام به خاطرمیاد این بود که با هم تو یه فرقه بودیم. هر چقدر هم که بینظیر باشی، مگهدست به خاطر لطف و کمک فرقه نبود که اینقدر قوی شدی؟ نور درخشان، به فرقه برگرد.»
از هر طرف، تهدید، تمسخر و کلماتیسمت آغشته به حسادت و رشک از سمتمیکردن شیاطین بر سر شیطان شمشیر آوار میشد.
حمله برایدراومدن لحظهای متوقفسفید شده بود.
حس میکردممیدونستم انگار منم کهنگاهی دارم مسخره میشم.
به محض اینکه حرفهای اساتیداربابزاده فرقه شیطانی تموم شد، با تمامسفیدن توانم شروع کردم به دست زدن.
صدای تشویقم اونقدر بلند بودخالص که انگار کف دستهام داشتنکرد محکم تو گوش همدیگه میخوابوندن.
«هاها، فرقه شیطانی هم عجبخالص زبون تند و تیزی داره.کرد عالیه. فرقه شیطانی ما یعنی همین!»
فقط همین یه جمله رونگاهی پرونده بودم، ولی شیطان شمشیر روآسمانی کرد به شیطان شهوت و گفت:
«چهارمی، جلوش روکیه بگیر. مثل اینکهسوم دوباره دیوونهبازیهاش گل کرده.»
«چشم.»
چند قدمی به سمت نیروهایخالص فرقه شیطانی برداشتم که شیطان شهوتبعد خِرم رو چسبید و کشیدم عقب.
شیطان شبح هم دوید سمتمنگاهی و دستش رو دور گردنم حلقهآسمانی کرد تا حرفم رو قطع کنه.
«ولم کنید ببینم.»
شیطان شبحدراومدن صداش روسفید برد بالا:
«رهبر فرقه، یه جا بشین. تنهایی نرو تو دلشون. برادرکرد ارشد حتماً یه نقشهای داره. آروم باش. گفتم آروم باش.خوب به اعصابت مسلط باش. در هر صورت قراره حالا حالاها بجنگیم.»
هر دو دستمنیروی رو به نشونهاربابزاده تسلیم بردم بالا.
«فهمیدم، فهمیدم. باشه بابا.»
در حالی که داشتمسفید به سمت مسافرخانه مخروبه کشیدهحرکت میشدم، شیطان شمشیر نگاهم کرد.
«من اول میرم.»
از اونجایی که برادرکیه ارشد گفت اول میره،میکرد چارهای جز کوتاه اومدن نداشتم.
خودمم بدجوری کنجکاوکیه بودم ببینم شیطانسوم شمشیر چطوری میجنگه.
با این حال، وقتی شیطان شمشیر به تنهاییغرب قدم به اون فضای باز و وسیع گذاشت،مدت هیچ اثری از شمشیر نور روی بدنش دیده نمیشد.
نگاهی بهدراومدن شیطان شهوتسفید انداختم و پرسیدم:
«شمشیرش کو پس؟»
شیطان شهوتنیروی با حالتنگاهی عجیبی لبخند زد:
«حواست کجاست؟ اوناما از همون اولشظاهر هم یه شمشیر شیطانیه.»
«که اینطور؟»
شیطان شمشیر همونطورنیروی که به سمت نیروهایسوم فرقه شیطانی میرفت، گفت:
«ارشدها، بیاید بیرون. اگه چشم طمعسوم به جایگاه فرستاده چپ دوختید، بالاخرهدرسته که باید من رو شکست بدید.»
یک نفردراومدن از پشتسفید پرده جواب داد:
«آره، درسته.»
از پشت پرده سرخرنگ، پیرمردینگاهی مو سفید به هوا برخاست وآسمانی سپس بیصدا روی زمین فرود آمد.
با به یاد آوردن صداش، فهمیدمسوم همون پیرمردیه که شیطان شمشیر کمیدرسته قبلتر بهش ارشد بیوک گفته بود.
ارشد بیوک در حالیسفید که آروم به شیطانغرب شمشیر نزدیک میشد، پرسید:
«شمشیر نور کجاست؟»
شیطان شمشیر با دستهای بهنگاهی سینه گره خورده ایستاد و توآسمانی سکوت به ارشد بیوک خیره شد.
تو همون لحظه، نگاه ما بهسوم سمت چیزی چرخید که از بین آوارهایاصلاً مسافرخانه هزار مایلی به بیرون پرتاب شد.
ووش!
شمشیر نور که زیر آوارها دفن شدهسمت بود، خود به خود به هوا برخاستمیکردن و به سمت شیطان شمشیر پرواز کرد.
چنان صحنه عجیب و غریبی بود که بامیکرد وجود اینکه داشتم با دو تا چشمای خودممیاد میدیدمش، یه خنده خشک از دهنم پرید بیرون.
شیطان شهوتنیروی آه کوتاهینگاهی کشید و گفت:
«کنترل شمشیر شیطان قلب.»
با شنیدن این جمله متناقض کهظاهر کسی که تسلیم شیطان قلب شده،داشتن شمشیر رو کنترل میکنه، سر تکون دادم.
اگه قضیه از این قرارنگاهی بود، پس تمام کارایی کهپرسیدم شیطان شمشیر تا الان کرده بود...
دقیقاً به اینکیه معنی بود که نمیخواستمیکرد تسلیم شیطان قلب بشه.
برای همین بوداما که با یهظاهر شمشیر چوبی تمرین میکرد.