---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت شیطان دیوانه

چپتر 178: زاها، زیباتر از گل‌ها • ⏱ 15 دقیقه

چپتر 178: زاها، زیباتر از گل‌ها

0

وقتی ازش پرسیدم پولی تو‌بودن​ بساطش داره یا نه، ارباب‌باز​ دره عطر باران جواب داد:

«رهبر فرقه، من اون‌قدر پول به ارث بردم که تو‌اگه​ یه عمر هم نمی‌تونم همه‌ش رو خرج کنم. هر مبلغی‌میشه​ که بخوای، من حامی مالی تو و فرقه هائو میشم.»

جواب غیرمنتظره‌ای‌بهش​ بود، ولی خیلی‌بحث​ هم جا نخوردم.

یه جورایی قیافه‌ش به این‌قیافه‌های​ تازه‌به‌دوران‌رسیده‌ها می‌خورد، برای همین از‌حرف​ قبل حدس می‌زدم که خرپول باشه.

راستش رو بخواین، پرسیدن اینکه پول‌منتظر​ داره یا نه تو همچین موقعیتی،‌ویلای​ یه سوال کاملاً بی‌ربط و الکی بود.

همه با قیافه‌های جورواجور زل‌می‌تونستم​ زده بودن به من و‌اگه​ منتظر بودن تا حرف بزنم.

قبل از اینکه دهنم رو باز کنم، نگاهی به ویلای کوهستانی‌بگیرم​ که به نظر می‌رسید اقامتگاه ارباب دره عطر باران باشه، باغ‌تبدیل​ اطرافش، مسیر گل‌کاری شده‌ی تر و تمیزش و اون برکه کوچیک انداختم.

«راستی، کی این‌الکی​ فضای کلی باغ‌جورواجور​ گل رو درست کرده؟»

«من و پدربزرگم. وقتی تو یه‌منتظر​ دره خلوت و دورافتاده خودت رو حبس‌کوهستانی​ کنی، کار دیگه‌ای برای انجام دادن نداری.»

«واقعاً یه‌اصلی​ حس و‌لحنی​ حال گل‌گلی میده.»

فحش نبود، ولی یه جوری‌بحث​ از دهنم پرید بیرون که‌خودم​ انگار داشتم بهش فحش می‌دادم.

از اونجا که همه زل زده بودن‌زده​ به من، بحث اصلی رو با جدی‌ترین‌نگاهی​ لحنی که می‌تونستم به خودم بگیرم، کشیدم وسط.

«به هر حال، اگه من اینجا با دشمن روبرو‌دهنم​ بشم، چه ببرم و چه ببازم، این باغ گل‌اطرافش​ خوشگل تبدیل به یه خراب‌آباد میشه. می‌فهمی چی میگم؟»

ارباب دره‌اصلی​ عطر باران‌لحنی​ سر تکون داد.

«می‌فهمم.»

«جای شکرش باقیه که پول زیادی داری. فعلاً افرادت رو بردار‌بزنم​ و تو دره گل روان پناه بگیر. ولی در نهایت اونجا‌مسیر​ هم امن نمی‌مونه. ارباب دره گل روان، بانوی وزغ آهنی. می‌دونید چرا؟»

بانوی وزغ آهنی جواب داد: «از‌منتظر​ اونجایی که ما فرقه شیطانی رو تحریک‌کوهستانی​ کردیم، ما هم در امان نخواهیم بود.»

«خوشحالم که می‌فهمید.»

بهشون گفتم‌بهش​ که باید‌اونجا​ کجا برن.

«هر چی نباشه، گروه ارباب جوان سفیدرو حداقل باید یه نیروی خارجی از فرقه شیطانی باشه. ما همین الانش هم فرقه شیطانی رو بدجور کفری کردیم. شاید در حد‌انداختم​ کندن چند تا گلبرگ باشه، ولی بهشون یه بهونه دادیم تا قاطی کنن. دره عطر باران دیگه امن نیست و دره گل روان هم همین‌طور. شما سه تا باید‌می‌دادم​ تمام ثروتی که جمع کردید رو بردارید، افرادتون رو دور هم جمع کنید و آماده بشید تا به سمت رشته‌کوه غربی، یعنی قله نیلوفر تو کوه هوا راه بیفتید.»

چشم‌های ارباب دره‌جورواجور​ عطر باران از‌منتظر​ تعجب گرد شد.

«چی؟ کوه هوا؟»

دست‌هام رو پشتم گره زدم و‌اصلی​ همون‌طور که به اطراف دره عطر‌کشیدم​ باران نگاه می‌کردم، به حرفم ادامه دادم.

«اول از همه،‌الکی​ همین الان عطر شکوفه‌زده​ باران رو برام بیار.»

نگاهم رو‌قیافه‌های​ دوختم به‌زده​ استاد یوک-هاپ.

«یوک-هاپ، به محض اینکه عطر شکوفه باران رو خوردی، فوراً‌اگه​ همین‌جا گردش چی خودت رو شروع کن. من تو این فاصله‌می‌فهمی​ به حرف زدن ادامه میدم. چون الان داریم وقت تلف می‌کنیم.»

با اشاره‌ی ارباب دره عطر‌بحث​ باران، دو تا از زیردست‌هاش رفتن‌بگیرم​ تا عطر شکوفه باران رو بیارن.

ارباب دره عطر باران‌همه​ ازم پرسید: «دلیلی داره که‌منتظر​ حتماً باید بریم کوه هوا؟»

«فکر کردی الکی و بدون دلیل بهت میگم پاشی بری یه جا؟ فرقه شیطانی تو اصل یه گروه مذهبیه. اونا یه مشت مومن افراطی‌ان که عقایدی رو می‌سازن و دنبال می‌کنن که از نظر ما عجیب و غریبه. وقتی به‌انجام​ چیزای عجیب و غریب اعتقاد داشته باشی، عادت می‌کنی از چیزایی که عجیب نیستن دوری کنی. به نظر می‌رسه تو گذشته، اساتید جناح شیطانی اغلب تو مکان‌هایی کشته می‌شدن که رزمی‌کارها اونا رو به عنوان کوه‌های ارواح می‌شناسن. کوه هوا و‌جای​ کوه ژونگنان بهترین نمونه‌هاش هستن. برای ما اونا کوه‌های مقدس هستن، ولی برای نیروهای جناح شیطانی، چیزی شبیه به یه سرزمین ممنوعه‌ن. با گذشت زمان، عقایدشون کم‌کم تغییر می‌کنه و چیزایی که ازشون دوری می‌کنن هم عوض میشه. ولی الان نه.»

رو کردم به جمعیتی که‌می‌تونستم​ اونجا بودن و گفتم: «اگه می‌خواید‌اینجا​ زنده بمونید، برید به سرزمین ممنوعه.»

شاید به خاطر اینکه ما زودتر با هم آشنا شده بودیم، بانوی وزغ آهنی بهم پیشنهاد‌دشمن​ داد: «رهبر فرقه، تو این وضعیت، چرا شما، یوک-هاپ، نه یعنی، استاد یوک-هاپ، و فرقه هائو‌زیادی​ با ما به کوه هوا نمیاین؟ این بار نیازی نیست با دشمن روبرو بشید، مگه نه؟»

با یه‌بی‌ربط​ اشاره هر سه‌تاشون‌قیافه‌های​ رو صدا زدم.

«بیاین جلوتر.»

ارباب دره گل روان،‌لحنی​ بانوی وزغ آهنی و ارباب‌وسط​ دره عطر باران اومدن سمتم.

صدام رو‌بهش​ آوردم پایین‌اونجا​ و توضیح دادم.

«از اونجایی که به هر حال دارید محل زندگیتون رو عوض می‌کنید...‌دهنم​ شما سه تا باید با هم متحد بشید و چند تا خونه‌شده‌ی​ و ساختمون اطراف قله نیلوفر بسازید تا آدم‌های زیادی بتونن اونجا زندگی کنن.»

هر سه‌تاشون‌قیافه‌های​ به قیافه‌زده​ همدیگه نگاه کردن.

منم یه‌اصلی​ خونه برای‌لحنی​ خودم سفارش دادم.

«یه جا هم‌می‌دادم​ برای من بسازید‌اصلی​ که بعداً توش بمونم.»

ارباب دره عطر‌الکی​ باران آب دهنش‌جورواجور​ رو قورت داد.

«این داره تبدیل‌جورواجور​ به یه قضیه خیلی‌حرف​ بزرگ میشه، رهبر فرقه.»

«می‌دونم ترک کردن زادگاهتون کار راحتی نیست. ولی نیازی هم نیست فقط به خاطر اینکه نتونستید ولش کنید، بمیرید. اونجا در واقع همون کوه مقدسیه که ارباب جوان سفیدرو ازش‌فعلاً​ حرف می‌زد. اونا داشتن پادزهر رو اونجا تولید می‌کردن تا گیر مقر فرقه شیطانی نیفتن. و من ارباب جوان سفیدرو رو بعد از اینکه تقریباً تمام انرژی درونی‌اش رو بالا کشیدم،‌حداقل​ فرستادم همون‌جا. پس، اگه اون مرتیکه اونجا رو درست و حسابی پاکسازی نکرده، شما سه تا باید بکشیدش، جایی که پادزهر توش ساخته میشه رو پیدا کنید و کلاً آتیشش بزنید.»

«همم، می‌فهمم.»

«طبق قولی که بهم داده بود، قرار بود اونجا رو پاکسازی کنه و بعدش بزنه به چاک. اگه اون‌اقامتگاه​ حروم‌زاده سر قولش نموند، حقشه که بکشیدش. از اون طرف، اگه شما سه تا کارها رو درست پیش نبرید،‌خودت​ خودم میام اونجا و شخصاً به حسابتون می‌رسم. بانو، تو که اخلاق گند من رو خوب می‌شناسی، مگه نه؟»

«بله، رهبر فرقه.»

ارباب دره گل روان که تا اون موقع ساکت داشت گوش‌اینجا​ می‌داد، پرسید: «ولی در حالی که ما داریم مستقر میشیم و‌میگم​ چند تا خونه می‌سازیم، خود شما کی می‌خواید مستقر بشید، رهبر فرقه؟»

یه لبخند محو زدم.

«نمی‌دونم. اگه به خاطر درگیری‌ها نتونستم برگردم، ازتون می‌خوام‌منتظر​ که هوای فرقه هائو رو داشته باشید. هنوز نمی‌دونم تا‌اقامتگاه​ چند سال دیگه قراره تمام تمرکزم رو بذارم رو جنگیدن.»

«بله.»

فشار خاصی‌اصلی​ رو ارباب دره‌می‌تونستم​ عطر باران آوردم.

«ارباب دره.»

«بله.»

«پول رو باید تو همچین مواقعی این‌جوری خرج کرد. اگه بمیری، تمام اون پول‌ها به هیچ دردی نمی‌خوره. همون‌طور که داری چیزای مختلف رو آماده می‌کنی تا مردم بتونن‌کلی​ اطراف قله نیلوفر زندگی کنن، پول‌ها رو بی‌خیال خرج کن. اگه تمام اون پول‌ها ته کشید، میرم سراغ جناح غیرمتعارف، یه کتک حسابی بهشون می‌زنم و یه کوه از‌اصلی​ پول‌هایی که احتکار کردن رو بالا می‌کشم و میگم فرقه ساخت و ساز از فرقه هائو هم بهت کمک کنه... پس هر چقدر دلت می‌خواد پول بریز پاش کن.»

«متوجهم.»

«اگه یه وقت تو موریم حین جنگیدن به کسایی برخوردم که جایی برای‌وسط​ رفتن ندارن یا بچه‌هایی که پدر و مادرشون رو از دست دادن، می‌فرستمشون‌میگم​ اونجا، پس این رو یادتون باشه. حالا می‌فهمید چرا بهتون میگم برید کوه هوا؟»

هر سه‌تاشون جواب دادن.

«می‌فهمیم.»

قبل از اینکه حرفی بزنم، با دقت‌بگیرم​ قیافه‌های ارباب دره گل روان، بانوی وزغ آهنی‌ببرم​ و ارباب دره عطر باران رو بررسی کردم.

«ما چهار تا...»

استاد یوک-هاپ که‌الکی​ داشت به حرفام گوش‌زده​ می‌داد، پرید وسط حرفم.

«چرا چهار‌قیافه‌های​ تا؟ ما‌زده​ پنج تاییم.»

حرفم رو اصلاح کردم.

«ما پنج تا. راستش رو بخواید، ما نه خیلی با هم صمیمی هستیم، نه از خیلی وقت پیش دوست بودیم، و حتی هیچ رابطه سلسله‌مراتبی هم‌میگم​ بینمون نیست. با این حال، من و یوک-هاپ اول جونمون رو کف دستمون می‌ذاریم تا برای شما زمان بخریم. شما سه تا باید با افرادتون تا‌امان​ آخرش زنده بمونید و تو کوه هوا مستقر بشید. ما همه رزمی‌کاران موریم هستیم، آدم‌هایی که لطف رو با لطف و کینه رو با کینه جواب میدن.»

«دقیقاً همین‌طوره.»

«پس دیگه نیازی به حرف اضافه نیست. اول از همه، اینجا وسایلتون رو جمع کنید و راه بیفتید سمت دره‌گل‌کاری​ گل روان. بعد از اون، حداقل باید علائم ترک اعتیاد ارباب دره عطر باران رو برطرف کنید، و تازه بعد‌انجام​ از اون برید سمت کوه هوا. پس، با اینکه به نظر می‌رسه وقت زیادی داریم، در واقع وقتمون خیلی کمه.»

ارباب دره عطر باران با قیافه‌ای مضطرب بهم گفت: «رهبر‌اگه​ فرقه، می‌خوای چند تا تله با گیاهان سمی کار بذارم؟ اگه‌می‌فهمی​ فقط جاشون رو یادت بمونه، موقع مبارزه خیلی به دردت می‌خوره.»

«سرتون شلوغه، پس دیگه برید.»

«متوجهم.»

در همین حین، زیردستان دره عطر‌منتظر​ باران با یه جعبه کوچیک دویدند‌ویلای​ سمتم و غافلگیرانه بهم نزدیک شدند.

«رهبر فرقه،‌اصلی​ ما عطر شکوفه‌می‌تونستم​ باران رو آوردیم.»

با چونم‌بهش​ به استاد‌اونجا​ یوک-هاپ اشاره کردم.

«بدینش به استاد.»

«هر دو تا رو؟»

پشت سرم رو خاروندم‌لحنی​ و جواب دادم: «خیلی‌کشیدم​ خب، بدینش به من.»

بعد از اینکه یکیش رو‌بحث​ گرفتم و چپوندمش تو ردام، به‌بگیرم​ اربابان دره و بانو اشاره کردم.

«زودتر راه‌بی‌ربط​ بیفتید. تعدادتون‌همه​ خیلی زیاده.»

به استاد یوک-هاپ که جعبه عطر شکوفه باران رو‌دهنم​ گرفته بود، گفتم: «یوک-هاپ، همین الان بخورش و گردش‌اطرافش​ چی خودت رو شروع کن. من فعلاً قصد ندارم بخورمش.»

استاد یوک-هاپ سر تکون داد.

«می‌فهمم.»

در حالی که ملت با عجله این‌ور و اون‌ور‌منتظر​ می‌رفتند، بعضی‌ها هر از گاهی می‌اومدن تا دوباره باهام‌می‌رسید​ خداحافظی کنن یا سعی می‌کردن با استاد یوک-هاپ حرف بزنن.

هر بار، به‌جورواجور​ همه‌شون می‌گفتم خفه خون‌حرف​ بگیرن و دکشون می‌کردم.

دلیلش این بود که‌لحنی​ استاد یوک-هاپ بی‌درنگ گردش چی‌وسط​ خودش رو شروع کرده بود.

حتی تو لحظه آخرِ رفتنشون هم، فقط‌جدی‌ترین​ چند بار دست تکون دادم و بدون اینکه‌اینجا​ صدایی از خودم دربیارم، با لب‌خونی خداحافظی کردم.

«به سلامت.»

همه قبل از اینکه با‌بودن​ عجله از دره عطر باران بزنن‌نگاهی​ بیرون، جلوم سر تعظیم فرود آوردن.

از اونجایی که همه‌شون بقچه‌های‌می‌تونستم​ گنده‌ای رو کولشون بود، بیشتر‌اگه​ شبیه کاروان پناهنده‌ها شده بودن.

تازه اون موقع بود که به دره عطر‌لحنی​ باران که حالا غرق در سکوت شده بود‌دشمن​ خیره شدم، و بعدش نزدیک استاد یوک-هاپ چهارزانو نشستم.

در حالی که شیطان شبحِ‌قیافه‌های​ زندگی قبلیم با چشم‌های بسته روی‌بزنم​ گردش چی خودش تمرکز کرده بود...

من با چشم‌های باز، در حالی‌منتظر​ که به صدای پرنده‌ها و آب‌ویلای​ گوش می‌دادم، تو فکر فرو رفتم.

همون‌طور که چهارزانو نشسته بودم،‌بحث​ داشتم چرت می‌زدم که صدای‌خودم​ نفس‌های عمیق استاد یوک-هاپ بیدارم کرد.

استاد یوک-هاپ، که گردش چی خودش رو با تکون‌منتظر​ دادن دست و پاش مثل یه استاد تائوئیست قلابی تموم‌اقامتگاه​ کرده بود، با یه نیشِ باز چشم‌هاش رو باز کرد.

فقط از روی قیافه‌اش‌زده​ می‌تونستم بفهمم که نتیجه‌بزنم​ کار حسابی خوب بوده.

یه جورایی، برای آدم‌هایی مثل ما، این داروی‌کشیدم​ معنوی هیچ فرقی با اون پادزهر، یا بهتره بگم‌خوشگل​ همون مخدری که ارباب جوان سفیدرو پخش می‌کرد، نداشت.

استاد یوک-هاپ، با قیافه‌ای که نمی‌تونست لبخندش رو‌لحنی​ قایم کنه، بهم گفت: «تو هم باید بخوریش و‌روبرو​ گردش چی خودت رو شروع کنی. من کشیک می‌دم.»

خنده‌ام گرفت.

اصلاً قصد نداشتم جلوی‌زده​ شیطان شبحِ زندگی قبلیم‌بزنم​ گردش چی انجام بدم.

گذشته از اون، تو بدن من از‌بگیرم​ قبل یه داروی معنوی به بزرگی یه پنگ‌ببرم​ عظیم‌الجثه وجود داشت، پس نیازی به عجله نبود.

«بعداً انجامش می‌دم.»

قیافه استاد یوک-هاپ جدی شد‌قیافه‌های​ و ازم پرسید: «رهبر فرقه،‌حرف​ هنوز هم بهم اعتماد نداری؟»

«یوک-هاپ.»

«بله؟»

«یه چیزی تازه به ذهنم‌بحث​ رسید. تو شاگردی هم داری؟ مطمئناً‌بگیرم​ اون حروم‌زاده‌های حشره‌مانند که شاگردات نیستن.»

«نه، ندارم.»

«چرا که نه؟»

ناگهان استاد یوک-هاپ ساکت شد.

تازه بعد از دیدن قیافه‌اش یاد این حقیقت‌لحنی​ افتادم که فرقه شش هارمونی، جایی که هنرهای‌دشمن​ رزمی رو یاد گرفته بود، کاملاً نابود شده بود.

یه جورایی، به خاطر همون اتفاق بود‌زده​ که مردی به اسم استاد یوک-هاپ با‌نگاهی​ گذشت زمان تبدیل به شیطان شبح شد.

این مردی بود که با انتقام‌منتظر​ زندگی می‌کرد و کاملاً از تغییر‌ویلای​ مسیر زندگیش به سمت دیگه‌ای عاجز بود.

ولی خب، همه زخم‌هایی‌لحنی​ دارن، پس همون چیزی رو‌وسط​ که می‌خواستم، به زبون آوردم.

«بعداً یه شاگرد بگیر.»

«چرا باید‌بی‌ربط​ این کار‌همه​ رو بکنم؟»

«من قراره شاگردی رو آموزش بدم که ویژگی‌های بزرگ‌ترین قهرمان جوانمرد زیر آسمون رو داشته باشه.‌اقامتگاه​ اون باید نسل بعدی رو رهبری کنه، پس بهتره هنرهای رزمی رو تو یه جای امن‌پدربزرگم​ مثل کوه هوا بهش یاد بدم. تو هم می‌تونی شاگردت رو تو کوه ژونگنان آموزش بدی.»

«آخه چرا‌اصلی​ باید این‌لحنی​ کار رو بکنم؟»

نیشخندی زدم و گفتم: «تا‌بحث​ بتونیم شاگردامون رو بندازیم به جون‌بگیرم​ هم و دعواشون رو تماشا کنیم.»

«...»

«همون‌طور که می‌گن، تماشای آتیش و تماشای دعوا سرگرم‌کننده‌ترین چیزهای دنیان. خودت که می‌دونی یوک-هاپ، مهارت‌ها‌اقامتگاه​ زمانی سریع‌تر پیشرفت می‌کنن که کل روز با کسی که ازش متنفری، چنگ و دندون مبارزه کنی.‌خلوت​ تمرین کردن رو به دیوار و بدون هیچ رقیبی، واقعاً کار احمقانه‌ایه. می‌فهمی چی می‌گم، مگه نه؟»

«راست می‌گی.»

«هیچ‌وقت نمی‌دونی چی پیش میاد.»

«چی؟»

«شاید تو تو آموزش‌زده​ دادن شاگرد، استعداد بیشتری‌بزنم​ نسبت به من داشته باشی.»

«این اصلاً‌اصلی​ پرسیدن داره؟ معلومه‌می‌تونستم​ که من بهترم.»

با استاد یوک-هاپ‌می‌دادم​ که بهش برخورده‌اصلی​ بود، همراهی کردم.

«حالا که فکرش‌الکی​ رو می‌کنم، نه.‌جورواجور​ معلومه که من بهترم.»

«با اون‌قیافه‌های​ اخلاق گُه‌ت، مطمئنم‌بودن​ واقعاً محشر می‌شی.»

«خودت هم‌اصلی​ کمتر از من‌می‌تونستم​ رو اعصاب نیستی.»

قهقهه‌ای زدم و‌می‌دادم​ سر به سر‌اصلی​ استاد یوک-هاپ گذاشتم.

«تازه من‌بی‌ربط​ از همین‌همه​ الان بردم.»

«این دیگه چه چرت‌زده​ و پرتیه؟ ما هنوز‌بزنم​ حتی شاگرد هم نداریم.»

جعبه عطر شکوفه باران رو‌می‌تونستم​ از تو ردام درآوردم و‌اگه​ جلوی چشم استاد یوک-هاپ تکونش دادم.

«من مال خودم رو نخوردم. باید تا اون موقع‌می‌تونستم​ نگهش دارم و بدمش به شاگردم. این‌طوری می‌تونه تو همون‌ببرم​ ثانیه اول، دهن اون شاگردِ ترسوی لرزونت رو سرویس کنه.»

استاد یوک-هاپ‌بی‌ربط​ با نگاهی‌همه​ تحقیرآمیز جواب داد:

«قبل از اینکه به اونجا برسه می‌گنده. پس، خوب ازش مراقبت کن.‌ویلای​ آخر سر تبدیل به یه گیاه سمی می‌شه و به محض اینکه شاگردت‌کوچیک​ بخوردش، به فنا می‌ره و از دستش می‌دی. در ضمن، تو خیلی عجولی.»

به محض اینکه حرف‌های استاد یوک-هاپ رو شنیدم، جعبه‌وسط​ رو باز کردم، عطر شکوفه باران رو انداختم بالا و‌خراب‌آباد​ در حالی که داشتم با دقت می‌جویدمش، بهش نگاه کردم.

«یوک-هاپ، از نصیحت‌می‌دادم​ خالصانه‌ات ممنونم. همون بهتر‌جدی‌ترین​ که همین الان بخورمش.»

استاد یوک-هاپ‌بی‌ربط​ با قیافه‌ای ناراضی‌قیافه‌های​ نگاهش رو دزدید.

در حالی که عطر شکوفه باران‌منتظر​ رو می‌جویدم، زیر لب گفتم: «مزه‌ویلای​ زهر مار میده. این همون تلخی زندگیه.»

استاد یوک-هاپ ناگهان بلند شد و بهم گفت: «من می‌رم یه گشتی این اطراف بزنم،‌ببرم​ پس تو هم فوراً گردش چی خودت رو شروع کن. نمی‌دونم تازه‌کاری مثل تو این رو‌افرادت​ می‌دونه یا نه، ولی برای یه مبارزه خوب باید زمین مبارزه رو به دقت بررسی کنی.»

استاد یوک-هاپ دست‌هاش رو پشتش گره‌اصلی​ کرد و شروع کرد به قدم‌کشیدم​ زدن و بررسی دره عطر باران.

به نظر می‌رسید‌الکی​ فکر می‌کرد اگه‌جورواجور​ نزدیکم باشه، معذب می‌شم.

مدت زیادی با نگاهی خالی‌بودن​ به پشت استاد یوک-هاپ خیره شدم‌نگاهی​ و بعد نفس عمیقی بیرون دادم.

ناگهان فکری به سرم زد.

به نظر‌بهش​ می‌رسه آدم‌ها‌اونجا​ واقعاً عوض می‌شن.

ولی اون تغییر...

هیچ‌وقت چیز آسونی نبود،‌زده​ نه برای من، و نه‌دهنم​ برای شیطان شبحِ زندگی قبلیم.

رفتم سمت میز، خنجر وزغ درخشان‌خودم​ رو توش فرو کردم و بعد پاهام‌روبرو​ رو روی یه صندلی خالی دراز کردم.

ارباب جوان سفیدرو که اولین مرخصیش رو گرفته بود،‌می‌تونستم​ الان باید تو راه کوه هوا باشه، ولی برای‌بشم​ من، همچین لحظه‌ای حکم یه مرخصی کوتاه رو داشت.

هر دو دستم رو پشت سرم‌جورواجور​ گذاشتم، به آسمون دره عطر باران‌دهنم​ نگاه کردم و نفس عمیقی کشیدم.

در حالی که بوی غلیظ گل‌های‌منتظر​ دره رو تو ریه‌هام می‌دادم، از استاد‌کوهستانی​ یوک-هاپ که همون اطراف پرسه می‌زد، پرسیدم:

«یوک-هاپ.»

«چیه؟»

«تو کوه‌بی‌ربط​ هوا هم گل‌قیافه‌های​ زیاد پیدا می‌شه؟»

«این اصلاً پرسیدن‌جورواجور​ داره؟ به این می‌گی‌حرف​ سؤال؟ معلومه که زیاده.»

«همون‌طور که انتظار می‌رفت...»

«همون‌طور که انتظار می‌رفت چی؟»

«کوه هوا بهت نمیاد. گمشو برو همون‌زده​ ژونگنان. گل‌ها با دیدن قیافه زشتت زهره‌ترک‌نگاهی​ می‌شن. حقشه که من برم کوه هوا.»

از فاصله‌ای نسبتاً‌جورواجور​ دور، صدای آه طولانی‌حرف​ استاد یوک-هاپ رو شنیدم.

رو به استاد یوک-هاپ و آسمونی که‌بگیرم​ داشتم بهش نگاه می‌کردم، اعلام کردم: «من‌بشم​ می‌رم کوه هوا. چون از یوک-هاپ خوش‌تیپ‌ترم.»

از یه جایی، استاد یوک-هاپ غرید: «هوی حروم‌زاده‌لحنی​ دیوونه، بس کن این چرت و پرت‌ها رو‌دشمن​ و فقط اون گردش چی لعنتیت رو انجام بده!»

«الان گفتی حروم‌زاده دیوونه؟»

«...»

«دقیقاً خودمم.»

همون‌طور که به گل‌های دره عطر‌اصلی​ باران خیره شده بودم، هر چی به‌وسط​ ذهنم می‌رسید رو زیر لب زمزمه می‌کردم.

«... زاها، زیباتر از گل‌ها.»

با این فکر که دیگه‌بودن​ سر این یکی یه کم زیاده‌روی‌نگاهی​ کرده بودم، برای خودم نوچ‌نوچ کردم.

نوچ، نوچ، نوچ...

از دوردست، استاد‌می‌دادم​ یوک-هاپ هم در‌اصلی​ جوابم نوچ‌نوچ کرد.

اتفاقی سرم رو چرخوندم و شیطان شبحِ زندگی‌بودن​ قبلیم رو دیدم که با دهن بسته، با یه‌نظر​ دید جدید به گل‌های دره عطر باران نگاه می‌کرد.

'گل‌ها قراره زهره‌ترک بشن، مرتیکه.'

این بار،‌اصلی​ افکار درونیم رو‌می‌تونستم​ به زبون نیاوردم.

ناولها | novelha.net