چپتر 91: یک برد، یک باخت؟
0جایی نشستم که بتونم خیابون رومیخواستم دید بزنم، یه شراب دوکانگ سفارشسوالی دادم و برای لحظهای غرق فکر شدم.
در حالی که افکارم رو درباره فرمگذاشت شمشیر آذرخش، فرم شمشیر شکوفه آلو و عطربهم شکوفه آلو جمعوجور میکردم، منتظر نور تابان موندم.
اینکه شیطان شمشیر مشخصاً به اونفقط «اسهالی» اشاره کرد و صداش زد،حرف یعنی نمیخواست ما با هم درگیر بشیم.
ولی حتی اگه دعوا هم نمیکردیم،میری باید هدفم از اومدن به برکهگذاشت عقاب سفید رو کامل انجام میدادم.
نور تابانهنوز هم قطعاً سوالاییفقط از من داشت.
چون وقتی داشتم باپرید شیطان شمشیر بحث رزمی میکردم،هنوز یه سوتی توی حرفام بود.
البته شیطان شمشیر متوجه نمیشد.
ولی واسهمغز نور تابانانقدر عجیب بود.
وقتی پنجمین جام شرابفهمید دوکانگ رو تنهایی بالا رفتم،دوکانگم سر و کلهاش پیدا شد.
نور تابان که داشت میرفتگلوش سمت خاندان مونگ، تغییر مسیربچهست داد و اومد طرف من.
نور تابان اومد جلو، نگام کرد، انگار سه باربهم حرفی که میخواست بزنه رو قورت داد و آخرشهنر بدون هیچ حرفی روبروم نشست و واسه خودش نوشیدنی ریخت.
با لحن آرومی گفتم:
«اگه تو اون جام همفقط داروی اسهال باشه چی؟ مغز خرحرف خوردی که انقدر نترس میری بالا؟»
تا حرفم رو شنید،پرید پرید تو گلوش، سرفه کردهنوز و جام رو گذاشت زمین.
«خب، هنوز بچهست.»
وقتی فهمیدمغز فقط میخواستم بترسونمش،نترس زل زد بهم.
شراب دوکانگم روبچهست خوردم و منتظرمیخواستم موندم حرف بزنه.
نور تابانحرفم سوالی که بایدگلوش میپرسید رو پرسید.
«از کجا میدونستی من از هنر یخ استفاده میکنم؟ اصلاً نمیفهمم. استادمحرف احتمالاً براش عجیب نبود چون شنیده بود با هم جنگیدیم، ولی ازاحتمالاً رفتار تو معلوم بود که از همون اول میدونستی من هنر یخ دارم.»
سرم رو تکون دادم.
«من دنبال هنر یخ میگردم.»
«همین؟»
«من زیردست زیاد دارم. یکیشون که یه جورایی وارث یه صنف تجاریه، داستان دقیق کاخ شکوفهکجا یشم رو برام تعریف کرد. مخصوصاً بین مناطقی که جناح راستین توش متمرکزه، خاندانهای نجیب. حدساول میزدم یکی آموزههای واقعی کاخ شکوفه یشم رو به ارث برده باشه، واسه همین داشتم میگشتم.»
«آها، پس واسه همین بود که اون یارو کهپرید دستش شکسته بود تعقیبم میکرد. ولی من اون موقع ازبترسونمش هنر یخ استفاده نکردم. حریف قدری نبود که لازم باشه.»
اینجا بود که نیشخند زدم.
«تو خیلی بامزهای.»
«چی؟»
«زدی دست زیردست منو شکوندی. اونم کجا، تو برکه عقاب سفید. تحقیق کردم،زمین گفتن یه زنباز قهاری هستی که هنرهای رزمیت هم خوبه. اگه زیردستم آسیب ببینه،کجا من باید وارد عمل بشم. هنر یخ رو هم همینطوری وسط دعوا مطمئن شدم.»
نور تابان حرفام روفهمید سبکسنگین کرد تا ببینهبهم سوتی توش هست یا نه.
«اون زیردستتحرفم چطور شد کهگلوش افتاد دنبال من؟»
به نور تابانهنوز نگاه کردم وفقط حقیقت رو گفتم.
«نظر زیردستام این بود که هنرمیری یخ رو به احتمال زیاد یه بچهزمین صیغهای از یه خاندان نجیب یاد گرفته.»
تا کلمه «بچه صیغهای»فهمید رو گفتم، صورت نوربهم تابان مثل لبو قرمز شد.
تغییر احساساتشحرفم رو توپرید صورتش تماشا کردم.
نور تابانزمین به زور لبخندفهمید زد و گفت:
«بازم اون داستان لعنتی بچه صیغهای.میری میدونی هر کی تو برکه عقاب سفیدزمین این حرف رو زده، من کتکش زدم؟»
«به من ربطی نداره. اگهفقط بچه صیغهای هستی، خب هستی دیگه.حرف نمیفهمم چرا سر بقیه خالی میکنی.»
نور تابان با نگاهی کهگلوش انگار هر لحظه میخواست میزبچهست رو چپ کنه، جواب داد:
«این توهینه...»
«چرا توهینه؟ چیزیخوردی نبوده که خودتمیری انتخاب کنی. احمق بیشعور.»
«اصلاً نمیشه باهات حرف زد.»
نور تابان میخواست دوباره شرابگلوش دوکانگ بخوره، ولی دید خالیه، پسفهمید دوباره از صاحب مسافرخونه سفارش داد.
به هر حال،هنوز قضیه هنر یخفقط اینطوری ماستمالی شد.
چیز بعدی که بایدانقدر مطمئن میشدم، احتمال پیوستن اینپرید پسره به فرقه شیطانی بود.
میدونستم که اون با نیت کشتنمیخواستم رهبر فرقه بهشون ملحق شده بود،سوالی ولی وضعیت با زندگی قبلیم فرق داشت.
چون این دفعه، منپرید بودم که داشتم یواشیواش برایهنوز کشتن رهبر فرقه آماده میشدم.
شاید به خاطر آموزشهای شیطان شمشیرفقط بود، ولی این پسره تبدیل شده بودسوالی به یکی از اساتید برتر فرقه شیطانی.
اگه میتونستم بیارمشخوردی سمت خودم، مقابله باحرفم جناح غیرمتعارف راحتتر میشد.
نور تابان گفت:
«هوی، دها...»
«دها چی؟»
«دهاتی، مرتیکه عوضی. چرا رهبر فرقه دشمن توئه؟ یه جوجهایگلوش مثل تو که عمراً دست اون آسیبی دیده باشه. نگوبهم که خانواده مادری تو هم مال کاخ شکوفه یشم بودن؟»
«اگه اینطور بودبچهست که منم داشتم ازبترسونمش هنر یخ استفاده میکردم.»
«پس چرا رهبر فرقه دشمنته؟»
اینجاش واسه یه «بازگشتکننده» سخته.
بعضی وقتا باید دلیل بتراشی.
ولی من منم.
«نمیتونم بهت بگم.»
وقتی همون گارد دفاعیبچهست بحث رزمیمون رو گرفتم،بترسونمش نور تابان هم ساکت شد.
اینجا بود که بایدانقدر چیزی که برام سوال بودپرید رو از نور تابان میپرسیدم.
آخه چرا اینبچهست بشر تبدیل شدمیخواستم به شیطان شهوت؟
اگه میفهمیدم، شاید میتونستم آیندهای که توش شیطان شهوت متولد میشهفهمید رو تغییر بدم، درست همونطور که با کشتن راکشاسای بزرگ، احتمالکجا تبدیل شدن مویونگ بک به شیطان سم رو از بین بردم.
فعلاً که توهنوز به دست آوردن هنرمیخواستم یخ شکست خورده بودم.
ولی یه کار دیگهانقدر به همون اندازه مهم،شنید هنوز در جریان بود.
یهو، وقتی یه زن خوشگل با اندام ظریف و موهایخوردم نرم از تو خیابون رد شد، کلهی نور تابان چرخیداصلاً دنبالش، در حالی که لبش هنوز رو جام شراب بود.
تغییر سرنوشت انقدر سخته.
بدون اینکه امید زیادی داشتهفهمید باشم، یه سوال مثل مشتدوکانگم مستقیم پرت کردم تو صورتش.
«چرا انقدر هولی؟ داستانی پشتشه؟»
نور تابان نگام کرد.
«آره، یه داستانی داره.»
«چیه؟»
«نمیتونم بهت بگم. مرتیکه دهاتی.»
تکخند زدم.
به نظر من،شنید نور تابان هم مثلگذاشت زیردستام زندگی تباهی داشت.
اینکه تو یه خانواده خوب بهفقط دنیا بیای ولی همش درگیر فکر بچهسوالی صیغهای بودن باشی... این یعنی زندگی تباه.
همونطور که میخندیدم، یهانقدر کفگرگی با سرعت نهشنید چندان زیاد حوالش کردم.
نور تابان که میخواستفهمید بنوشه، جا خورد وبهم با دست راستش دفاع کرد.
تق!
بیدرنگ انرژی درونی مرحله چوبفهمید رو خالی کردم و بعددوکانگم سوئیچ کردم رو مرحله شعله.
قیافه نور تابان درجا عوض شدمیری و دست راستش رو سفید کرد تازمین جلوی انرژی درونی مرحله شعله رو بگیره.
این لحظهای بود کهفهمید هنر یخ شکوفه یشمشبهم رو کامل رو کرد.
همونطور که نیروی کف دستگلوش مرحله شعله رو میریختم بیرون،بچهست قیافه نور تابان رو دید میزدم.
هر ثانیه جدیتر میشد.
احتمالاً اکثر جوجههای نسل جدید جناح راستین روشنید بدون اینکه لازم باشه درست و حسابی ازفهمید هنر یخ شکوفه یشم استفاده کنه، شکست داده بود.
ولی مرحله شعلهی هنرفهمید لاکپشت طلایی رهای من،بهم ذاتاً ضد هنر یخ بود.
تازه علاوه بر اون، انرژی درونیای کهگذاشت از یشم بهشتی کشیده و ذخیره کردهبترسونمش بودم، چیزی کم از مال نور تابان نداشت.
وقتی انرژی درونیم رو یکم دیگهفقط بردم بالا، نور تابان با عجلهحرف با دست چپش میز رو گرفت.
میز درجا یخخوردی زد، واسه همین منمحرفم با دست چپم گرفتمش.
اون شبنم یخیبچهست سفید که داشت پخشبترسونمش میشد، دوباره محو شد.
واسه اینکه ته موندهپرید زور نور تابان روزمین بسنجم، دهنم رو باز کردم.
«به نظر میاد ارشد شیطان شمشیر میخواست ما دعوابهم نکنیم، ولی قبل از اینکه از هم جدا بشیم،هنر حداقل باید معلوم کنیم کی سرتره. مگه نه؟ اسهالی.»
حس میکردم اگه یه بار غرور اینحرفم مرتیکه رو له کنم، چهارچنگولی میچسبه بههنوز تمرین و دیگه وقتی واسه دختربازی براش نمیمونه.
اگه مسند نور تابان با تحریک من، قویتربهم از زندگی قبلیش میشد، اونوقت منم با دیدنمیدونستی اون تحریک میشدم و حتی از اینم قویتر میشدم.
مسند نور تابان کهپرید غرورش دستکمی از منزمین نداشت، دهنش رو باز کرد:
«معلومه کهزمین باید مشخص کنیمفهمید کی سرتره. دهاتی.»
همینطور که یهویی سر یه میزمیری وسط خیابون شلوغ مسابقه نیروی کف دستزمین رو شروع کردیم، تماشاچیها دورمون جمع شدن.
تازه، چون یکی از طرفین دعوا، مونگبترسونمش رانگِ معروف از برکه عقاب سفید بود،پرسید جمعیت تو یه چشمبههم زدن چند برابر شد.
منم که عمداً لفتش میدادم و فقط مرحله شعله رو نگهفهمید داشته بودم، باعث شد جمعیت حتی بیشتر هم بشه و مسخرهتر اینکه،میدونستی حتی صدای زنایی رو میشنیدم که داشتن مونگ رانگ رو تشویق میکردن.
حتی وسط خالی کردن نیرویفهمید کف دست هم نتونستم جلوی خندمخوردم رو بگیرم. وضعیت خیلی مسخرهای بود.
«آقای اسهالی،مغز واسه خودتانقدر خیلی اسم درکردیا.»
«تو هم بهبچهست زودی به خاطرمیخواستم بیآبروییت معروف میشی.»
به محض اینکه مطمئن شدم مسند نور تابانزمین میخواد تا آخرش خونسردیش رو حفظ کنه، انرژی درونیخوردم رو تغییر دادم و بردم روی حالت مرغ مبارز.
انگار یه قانون نانوشتهبچهست بود که هیچکدوممون ازبترسونمش دست چپ استفاده نکنیم.
همین که با مرغانقدر مبارز فشار آوردم، رنگ ازپرید رخسار مسند نور تابان پرید.
صورتش که همینجوریش هم سفیدفقط بود، رنگش رو کامل باخت وحرف شد عین یه تیکه کاغذ سفید.
وسط اونحرفم گیرودار، برگشتپرید بهم گفت:
«میای مساوی کنیم؟»
یه لحظه پقی زدم زیر خنده وحرفم نزدیک بود کنترل انرژی درونی از دستمهنوز در بره، ولی خیلی خونسرد خودمو جمعوجور کردم.
بعدش، مسندهنوز نور تابانفهمید دوباره درخواست کرد:
«گفتم بیا مساوی کنیم.»
با لحن آرومی جواب دادم:
«نمیتونم همچینمغز درخواستی روانقدر قبول کنم.»
با خودم فکر کردم کشتن شاگرد شیطان شمشیر کهدوکانگم هنوز تبدیل به شیطان شهوت نشده، یه کم زیادیاستفاده بیرحمانهست، هرچند اگه خود شیطان شهوت بود راحت میکشتمش.
بنابراین، انرژی درونی مرغ مبارزگلوش رو به صورت انفجاری ازبچهست وسط کف دستم آزاد کردم.
بعد از یه صدای «بنگ» بلند که ازبترسونمش کف دستم بلند شد، بدن مسند نور تابان ازمیدونستی روی صندلی پرت شد و روی زمین قل خورد.
تماشاچیها ساکت شدن،خوردی انگار نفس همهشونمیری بند اومده بود.
دلیلش این بود که برای اولینمیخواستم بار شکست خوردن مونگ رانگ ازسوالی خاندان مونگ رو به چشم میدیدن.
مسند نور تابان که با یه وضعیت خفتبارزمین روی زمین قل خورده بود، سرش رو بلند کردخوردم و نه به من، بلکه به تماشاچیها نگاه کرد.
بین جمعیت، زنهایی بودنبچهست که اون برنامه داشتبترسونمش در آینده مخشون رو بزنه.
منم در حالی که فلاکتنترس مسند نور تابان رو تماشاگلوش میکردم، مشروبم رو سر کشیدم.
«حقشه.»
یهو مسند نور تابانپرید بلند شد، خاک لباسش روهنوز تکوند و زد زیر خنده.
«هاهاهاهاها...»
دستاش رو پشت کمرش قفلنترس کرد و مثل خوانندههای اپرا،گلوش خیلی مصنوعی اومد سمتم و گفت:
«امروز باختم.هنوز پس شد یهفقط برد، یه باخت؟»
مسند نور تابان با یه لبخند روی صورتشزمین دوباره نشست رو صندلیش و خیلی خونسرد، انگاردوکانگم نه انگار که اتفاقی افتاده، مشروبش رو خورد.
«...»
مسند نورمغز تابان واسه تماشاچیهانترس دست تکون داد.
«نمایش تموم شد، برید خونههاتون.»
«یه برد،حرفم یه باخت؟پرید مرتیکه اسهالی.»
مسند نور تابان با صدایفهمید آروم، جوری که انگار داره یهخوردم راز مهم رو میگه، پچپچ کرد:
«یه مساوی، یه باخت، هرچی... ما از این به بعد سرنوشتمون اینه که باهنوز هم رقابت کنیم، پس زیاد بهم سخت نگیر. شاید چون دهاتی هستی ندونی، ولی نبردهنر انرژی درونی که همهچیز نیست. حالا گیریم تو انرژی درونی باختم. بیا همینجا تمومش کنیم.»
مسند نور تابان یه نگاهیفقط به دور و بر انداختخوردم و یه جام دیگه سر کشید.
اینکه تا لحظه آخر حواسشگلوش به نگاه بقیه بود، یهبچهست جورایی رقتانگیز به نظر میرسید.
شبیه کسی بود که میلفهمید به تایید شدن توسط دیگراندوکانگم توی ناخودآگاه بدنش حک شده باشه.
وقتی دید ساکتم،خوردی مسند نور تابان شروعحرفم کرد به حرف زدن:
«قدیما یه نوکر مردفهمید داشتیم به اسم بیونگ-گو.بهم نوکر شخصی من بود.»
«...»
«پنج سال ازم بزرگتر بود، یه خدمتکار که خاندان مونگ از بچگی آورده بودش. نه خونهای داشت، نه خانوادهای. نوکر وفاداری بود که بهم میگفت ارباب جوان، غذامو میآورد، کفشامو عوضهمون میکرد و وقتی حموم میکردم حوله و لباسامو میآورد. راستش، بیونگ-گو تنها همبازی دوران بچگیم بود. اون بیونگ-گوی وفادار یه روز مرده پیدا شد. خودشو تو یه اتاق کوچیک بدون اجازهمیزدم من دار زده بود. خودکشی. رفتم ته و توی قضیه رو دربیارم که چرا تنها نوکرم مرده، کاشف به عمل اومد که پسرهی احمق عاشق یه زنی به اسم دانیونگ شده بوده.»
مسند نورمغز تابان یهانقدر جام دیگه نوشید.
قیافش شبیه کساییبچهست بود که عقلشونمیخواستم رو از دست دادن.
«اون زنی که اسمش دانیونگ بود رو پیدا کردم و شکنجهش کردم. میدونی بهم چی گفت؟ گفت وقتی درخواست بیونگ-گومیپرسید رو رد کرده، بهش گفته: "تو حتی برادر مونگ رانگ هم نیستی، پس چرا داری به من ابراز علاقه میکنی؟" فکرشوتکون بکن، همچین احمقی نوکر من بوده. بعد از شنیدن این حرفا خودکشی کرد؟ خلاصه که، من بیونگ-گو رو از دست دادم.»
«خب که چی؟»
«که چی؟ کنجکاو شدم در موردمیری زنا. میخواستم بدونم چه فکری تو سرشونزمین میگذره که باعث شد بیونگ-گو خودکشی کنه.»
«و بعدش.»
«و بعدش، در کمال تعجب، اکثرشون دقیقاً مثل همون زن، دانیونگ فکر میکردن. یه مردی کهدوکانگم یه ذره خوشتیپتر باشه، یه ذره پولدارتر باشه، خانوادهش یه ذره موفقتر باشه... اونا از همون اولشنیده اصلاً بیونگ-گو رو آدم حساب نمیکردن. نه، درستترش اینه که بگم اصلاً به عنوان یه مرد نمیدیدنش.»
زُل زدم به مسند نورفهمید تابان که از همون بچگیدوکانگم یه جای کارش عجیب میلنگید.
مسند نور تابان ادامه داد:
«هر چی بیشتر باهاشون آشنا میشدم، شباهتشون ترسناکتر میشد. بعضی ازحرف زنا که معیارهای بالاتری داشتن، حتی از منم بدشون میاومد چون پسراحتمالاً صیغهای بودم. واسه بعضی از زنا، من هیچ فرقی با بیونگ-گو ندارم.»
«پس فقطحرفم باهاشون میپری وگلوش تندتند عوضشون میکنی؟»
«نه.»
شیطان شهوتِ زندگی قبلیمانقدر بهم نگاه کرد وشنید شروع کرد به چرتوپرت گفتن.
«این فقط انتقامبچهست واسه بیونگ-گوئه. چونمیخواستم منم یه آشغالم.»
سرم رو تکون دادم.
«پس توزمین یه مرتیکهبچهست اسهالیِ احمقی.»
یهو فهمیدم چی بگمانقدر که این یارو روشنید تا مرز جنون عصبانی کنه.
بدون معطلی، بابچهست کلماتم یه مشتمیخواستم مستقیم کوبیدم تو صورتش.
«تو هیچحرفم فرقی باپرید بابات نداری.»
صورت مسندزمین نور تابانبچهست تو هم رفت.
«چی؟»
«بابات حتماً فقط واسه به دست آوردن هنر یخ با مادرت بوده. با اینکه عاشقش نبوده. هنر یخ روحِ خاندان بود و بهاحتمالاً شدت ازش محافظت میشد، پس مادرت احتمالاً فقط به تو یادش داده. و تو هم حتماً تو خاندان مونگ به عنوان پسر صیغهایدقیق تحقیر شدی. با این حال داری همه این کارا رو به خاطر یه نوکر بدبخت میکنی... چه فرقی با بابات داری؟ حرومزاده رقتانگیز.»
همین که دیدم مسند نور تابانسرفه مشتش رو پرت کرد، دست منفقط زودتر حرکت کرد و خوابوندم زیر گوشش.
با یه صدای «شپلق» بلند، سر مسندمیخواستم نور تابان کج شد و من بامیپرسید دست چپم موهاش رو گرفتم و کشیدمش جلو.
«ای بابا، چه بچه نفهمیه. ارشد شیطان شمشیرشنید حتماً از سر ترحم تو رو برداشته. اگه یهفقط بار دیگه بخوای با من کل بندازی، خواجهت میکنم.»
مسند نور تابان که به خاطر الکلبترسونمش شیر شده بود، یه لحظه دودل شدپرسید که دوباره باهام درگیر بشه یا نه.
سرش رو هلشنید دادم اونور وسرفه یه جام مشروب خوردم.
یه آهزمین عمیق ازبچهست ته دلم کشیدم.
با صدایمغز جدی به مسندنترس نور تابان گفتم:
«من هنوز با هیچکس نبودم،فقط پس جرأت نکن اون چرتوپرتایخوردم احمقانه رو به من بگی.»
مسند نورحرفم تابان اخمپرید کرد و پرسید:
«راست میگی؟»
دستم رو کشیدم لایانقدر موهام و به شیطانشنید شهوت زندگی قبلیم جواب دادم:
«دارم میگم کلاًبچهست دیدگاه ما بهمیخواستم زندگی متفاوته، مرتیکه.»
شیطان شهوتِ مستشنید سرش رو عقب انداختگذاشت و زد زیر خنده.
«هاهاهاهاها.»
مشروبم رومغز خوردم وانقدر زیر لب گفتم:
«کجای اینهنوز دنیا میشه عشقفقط واقعی پیدا کرد؟»
شیطان شهوتحرفم شکمش رو گرفتگلوش و دوباره خندید.
«هاهاهاهاها.»
خودمم حس کردم مثل احمقها شدم، واسهحرفم همین یه کم با مسند نور تابانهنوز خندیدم و بعدش به خودم قول دادم.
این زندگیهنوز قراره فرقفهمید داشته باشه... واقعاً.