چپتر 307: کسی که در لیست افراد خطرناک قرار دارد
0وقتی داشتیم ته گوشتنمیدونستیم گراز رو درمیآوردیم، ایمکنه سو-بک نگاهی به ما انداخت.
«شیطان شمشیر، یوک-هاپ، مونگ رانگ، رهبر فرقه.اینکه میخوام برای اولین و آخرین بار باهاتونهیچکس درباره هنرهای رزمی صحبت کنم. امیدوارم گوش بدید.»
یکم به آتیشباره نزدیکتر شدیم و بهاونا ایم سو-بک زل زدیم.
جو اطراف ایم سو-بک بدجوری جدی بودبرداشتی و برای چند لحظه، تنها صدایی کهاگه میاومد صدای ترق و توروق سوختن هیزمها بود.
شیطان شهوتدوختیم با لحنینمیدونستیم باوقار گفت:
«ما سراپا گوشیم، رهبر اتحاد.»
ایم سو-بک گفت:
«این نظر شخصی منه. برداشتی که هر کدومتون از حرفام میکنید متفاوت خواهد بود. راستش، اگه سطحتون بالا نباشهمطالعات یا دیدگاهتون به مطالعات رزمی خیلی فرق داشته باشه، ممکنه حرفام به هیچ دردتون نخوره. ولی مهم نیست اگهمیوزه طرز فکرتون متفاوته. شکممون سیره، باد خنکی میوزه و همهتون هم از اساتید نادر هستید، پس آمادهام که حرف بزنم.»
نفسمون رو تو سینهنمیدونستیم حبس کردیم و بهکنه ایم سو-بک چشم دوختیم.
اصلاً نمیدونستیم میخوادبرامون چه داستانی براموناطلاعتون سر هم کنه.
ایم سو-بک گفت:
«جهت اطلاعتون، با اینکه زیردستان زیادی تو اتحاد دارم که برام عزیزن، هنوز با هیچکس اینقدر عمیق در اینمطالعات باره صحبت نکردم. دلیلش هم اینه که اونا هنوز به اون سطح نرسیدن. بخوام چیزی که میخوام به شما چهارهمهتون نفر بگم رو خلاصه کنم، باید بگم تا زمانی که نتونید بر شکاف انرژی درونی غلبه کنید، نمیتونید بالاتر برید.»
تا اینجایدوختیم کار که اصلاًمیخواد نفهمیدم منظورش چیه.
شیطان شمشیرداستانی که داشت گوشجهت میداد، بیدرنگ پرسید:
«منظورت چیه؟ به نظرنکردم نمیاد فقط داری بهموناون میگی انرژی درونی جمع کنیم.»
راستش رو بخواید، برای آدمی مثل شیطان شمشیر اصلاًحرفام راحت نبود که درباره مطالعات رزمی سوال بپرسه، امادیدگاهتون برادر ارشد بزرگ با یه حالت بیخیالی این رو پرسید.
ایم سو-بک جواب داد:
«اساساً، انرژی درونی سهکنه فاجعه از ما پنج نفرزیادی عمیقتره. این رو قبول دارید؟»
شیطان شهوت جواب داد:
«آره، ولی یعنیاین از تو هممنه عمیقتره، رهبر اتحاد؟»
ایم سو-بک سر تکون داد.
«درسته. یه بار از ارشد سین گه خواستم که فقط تو زمینه انرژی درونی باهام رقابت کنه، و سطحیدلیلش بود که اصلاً جرأت نمیکردم باهاش روبهرو بشم. از طریق ارشد، تونستم تقریباً سطح انرژی درونی بقیه سه فاجعه روکنید هم حدس بزنم. کلماتی که قراره استفاده کنم فقط یه سری اصطلاحن و مطلق نیستن. با این دید گوش بدید.»
«باشه.»
«سه فاجعه از قبل قلمرو کمال رو پشت سر گذاشتن. ساده بگم، تو سطحی هستن کهبالا انرژی درونیشون سرریز میکنه و هیچ کم و کسری ندارن. میتونی بگی تو سطحی هستن کهفکرتون هر چقدر هم ازش بیرون بکشی، بازم کلی ازش باقی میمونه. به نظرتون این قلمرو یه انسانه؟»
شیطان شهوتدوختیم سرش رونمیدونستیم تکون داد.
«نه، نیست.»
«با استانداردهای عادی، این یعنی اگه من ده بار با رهبر فرقه بجنگم، هر ده بارش رو میبازم. با دیدن ارشد سین گه میتونستم قشنگ این روبالاتر تصور کنم. با این حال، به عنوان کسی که اتحاد رو رهبری میکنه، نمیتونم اینطوری بمیرم. اگه اصلاً راهی باشه، قصد دارم از مبارزه دوری کنم. مشکلبرادر دقیقاً همینجاست. انرژی درونی ما پنج نفر از رهبر فرقه کمتره، پس اگه یه روز با یه نبرد اجتنابناپذیر روبهرو بشیم، باید همینطوری گردنمون رو تقدیمش کنیم؟»
«نمیتونیم.»
«دقیقاً، نمیتونیم. با این اوصاف، اگه همه چیز رو کنار بذارم و توزیادی ده سال آینده فقط روی تمرین دادن انرژی درونیام تمرکز کنم، میتونم بهاون سطح انرژی درونی سه فاجعه برسم؟ اینم غیرممکنه. برای شما چهار نفر هم همینطوره.»
تو همون لحظه،برامون ایم سو-بک نگاهیاطلاعتون به من انداخت.
«البته درعمیق مورد رهبر فرقهدلیلش فعلاً قضاوتی نمیکنم.»
یه جواب کوتاه دادم:
«چرا؟»
«بعضی وقتا، آدمایی پیدا میشنجهت که اینطورین. درک کردنشون بادارم عقل سلیم سخته. فعلاً ازش میگذریم.»
«باشه.»
یعنی من واقعاًاین اینقدر با عقلمنه سلیم غریبه بودم؟
در هر حال،اصلاً به حرفهای ایمداستانی سو-بک گوش دادم.
«اگه تمام داروهای معنوی تو موریم رو جمع کنم و خودم همهشون رو بخورم،هیچکس بازم میتونم به انرژی درونی سه فاجعه برسم؟ اونم غیرممکنه. منظورم اینه که حتیچهار بعد از مصرف همه اونا، بازم ممکنه در مقایسه با سه فاجعه کم بیارم.»
یعنی فاصلهمون اینقدر زیاد بود؟
ناگهان، رهبر اتحاد شمشیرش روشخصی آروم گرفت، دستهاش رو چسبیدمیکنید و تیغهاش رو کمی بیرون کشید.
تیغه شمشیر که نورنمیدونستیم سرخ آتیش رو بازتابکنه میداد، آروم نمایان شد.
«اما شمشیر رو داریم.»
ایم سو-بکعمیق با انگشتش تیغهدلیلش رو نوازش کرد.
«در نهایت، همهچیز به همین ختم میشه. تنها چیزی که میتونه ورق رو برگردونه. بذارید برگردم بهنباشه بحثمون. برای زنده موندن، باید بتونیم اساتیدی رو بکشیم که انرژی درونیشون از ما عمیقتره. بهتره شماشکممون چهار نفر همین الان این واقعیت رو بپذیرید. غیرممکنه بتونید از انرژی درونی سه فاجعه پیشی بگیرید.»
«همم.»
«چه از طریق فرصتهای سرنوشتساز و چه با قدرت فرقههاشون، سهبرام فاجعه از کمال عبور کردن و به حالت بازگشت به سادگیاون و حقیقت رسیدن، یا حداقل بهش نزدیک شدن. ارزیابی من اینه.»
ایم سو-بکعمیق به شیطاننکردم شهوت اشاره کرد.
«تو شمشیر نداری، ولی هنرشخصی یخ خودت رو داری، پس اینمتفاوت رو به روش خودت تفسیر کن.»
«بله.»
«حداکثر سرعتی که بدن میتونه بهش برسه محدوده.زیردستان این به خاطر تنفسه. این یعنی رسیدن بهعمیق سرعت سه فاجعه، سریعتر از رسیدن به انرژی درونیشونه.»
ایم سو-بکعمیق دستش رونکردم بالا آورد.
«یعنی نقطه اوجشاین به اندازه نقطه اوجبرداشتی انرژی درونی بالا نیست.»
«بله.»
«در این صورت، چارهای نیست جز اینکه مدام از حملاتی که با انرژی درونی عظیم به سمتتون سرازیر میشه جاخالی بدید و با شمشیر کارشون رو تموم کنید.چهار مسخرهست، ولی این تنها راهه. استادی که بتونه چنین فرصتی رو غنیمت بشمره، میتونه با فرمانروایان این دوران رقابت کنه. و اونا شایسته این هستن که یکی ازبهمون ده استاد بزرگ موریم نامیده بشن. البته، اون لیست دهتایی شامل سه فاجعه نمیشه. چرا باید به خودم زحمت بدم و همچین چیزی بگم؟ یه جورایی کاملاً واضحه.»
ایم سو-بک بهباره من نگاه کرد،اینه پس منم جواب دادم:
«به خاطر اینه کهنظر رزمیکاران موریم بیش ازکدومتون حد درگیر انرژی درونی شدن؟»
«تا حدودی، آره. ایننمیدونستیم وسواس باعث میشه اصلکنه ماجرا رو فراموش کنن.»
«منظورت اینه که برای بالاتر رفتن،اطلاعتون آدم باید راه کشتن استادی کهعزیزن انرژی درونی عمیقتری داره رو یاد بگیره.»
ایم سو-بک سر تکون داد.
«دقیقاً. معمولاً وقتی با استادی روبهرو میشن که نمیتونن شکستش بدن...متفاوت عادیه که به فکر انتقام بیفتن و سعی کنن انرژی درونی عمیقتریباشه نسبت به اون شخص جمع کنن. اما این کار یه محدودیتی داره.»
شیطان شمشیر پرسید:
«داری میگی ما چهارکنه نفر کسانی هستیم کهزیردستان به اون محدودیت رسیدیم؟»
«یا الان باهاش روبهرو شدید، یا تو آینده باهاش روبهرو میشید. یکیچیزی از این دو تاست. وقتی اون دیوار رو حس کنید، طرز فکرِ تلاشکنید برای شکستن اون دیوار با انرژی درونی، مانع رشد تو زمینههای دیگه میشه.»
ایم سو-بکاتحاد به شیطاننظر شمشیر نگاه کرد.
«شیطان شمشیر، تواصلاً باید عمیقتر توداستانی مسیر شمشیر کاوش کنی.»
شیطان شمشیرداستانی آروم سرکنه تکون داد.
ایم سو-بک ادامه داد:
«اینطوری بود که هنر شمشیر بزرگ شش جنگجو من متولد شد. وقتی جوون بودم، روشی که برای انتقام گرفتن از فرمانروایانیفرق که شکستم داده بودن استفاده کردم، این نبود که با انرژی درونی بهشون غلبه کنم. حتی اون موقع هم انرژی درونیام کمآمادهام بود، ولی با شمشیر انتقامم رو گرفتم. در واقع، حتی الان هم بعضی از فرمانروایان انرژی درونی عمیقتری نسبت به من دارن.»
شیطان شبحدوختیم با چهرهاینمیدونستیم متعجب جواب داد:
«واقعاً؟»
«برای همینه که اینقدر هیجانزده میشن واونا هر بار برای به چالش کشیدن منچهار کلی سر و صدا به پا میکنن.»
این خبر که بعضی ازشخصی فرمانروایان انرژی درونی عمیقتری نسبت بهمتفاوت رهبر اتحاد داشتن، واقعاً غیرمنتظره بود.
ایم سو-بک گفت:
«اگه میخواید از چیزی که الان هستید قویتر بشید، به رهبر فرقه فکر کنید. حتی اگه انرژی درونینکردم جمع کنید، غلبه کردن بر انرژی رهبر فرقه غیرممکنه. در این صورت، دیگه چی رو باید تمرین بدید؟ قصددرونی دارید بدون هیچ تمرینی فقط تو درههای عمیق کوهستان ول بگردید تا داروهای معنوی پیدا کنید؟ این درست نیست.»
«فکر کردن به اینکه چطور از شمشیر استفاده کنید، چطور هنر یخ رو به کار بگیرید... اینا چیزایی هستن که مطالعات رزمیتون رودرونی ارتقا میدن. نمیتونید مثل یه خوک تو خوکدونی منتظر داروهای معنوی بمونید و انتظار داشته باشید سطحتون بالا بره. و شیطان شمشیر، همونطوربخواید که میدونی، اشباح مقر قدیمی همهشون انرژی درونی بالاتری نسبت به ما دارن. نمیدونم چند نفرشون زنده موندن، ولی تو گذشته قطعاً همینطور بود.»
ایم سو-بک شمشیرشاین رو غلاف کردمنه و بعد گفت:
«بذارید خلاصه کنم. هنرهای شمشیر همهتون هنوز نقص داره. "نقص داشتن" معانی زیادی داره. اینم یعنی هنوز اون رو به روش خودتون کامل نکردید. با استانداردهایاون من، حرکات بدن شما هنوز کُنده. استفاده و سطح بدنهاتون هم هنوز عقبه. تمریناتتون تو زمینه حرکات پا کافی نیست. بعد از اینکه سطح این چیزایداشت پایهای رو خیلی بالاتر بردید، اگه خوششانس باشید و یه فرصت سرنوشتساز پیش بیاد، انرژی درونی رو بهش اضافه میکنید. شما چهار نفر منظورم رو میفهمید؟»
سرمون روداستانی به نشونهکنه تأیید تکون دادیم.
ایم سو-بک گفت:
«بیان کردن انرژی درونی با اعداد سخته، ولی برای اینکه کمکتون کنم بفهمید، باید بگمسطحتون که من جوری تمرین کردم که بتونم حتی کسایی که انرژی درونیشون ده تا بیست سالطرز از من عمیقتره رو هم با شمشیرم بکشم. برای زنده موندن چارهای جز این کار نداشتم.»
شیطان شبح که تانمیدونستیم الان ساکت نشسته بودکنه و گوش میداد، جواب داد:
«...رهبر اتحاد.»
«هان؟»
«راستش رو بخوای، انرژی درونی شمشیر اول جناح غیرمتعارفحرفام خیلی عمیق بود. تازه، هیچ شمشیری هم به بدنش کارگرمطالعات نبود. حتی شمشیر برادر ارشد هم نتونست خراشی روش بندازه.»
ایم سو-بکدوختیم اخمهاش رونمیدونستیم تو هم کشید.
«واقعاً؟ اینداستانی یکی روکنه دیگه انتظار نداشتم.»
شیطان شبح نگاهم کرد.
«...نمیدونم رهبر فرقه با خودش چه فکری کرده بود، ولی تو یه مسابقه انرژی درونی باهاش گلاویز شد. ما همخیلی بهش ملحق شدیم. بعد از اون، حمله برادر ارشد جمجمهاش رو خرد کرد. پس یه جورایی، ما چهار نفر بااساتید هم کشتیمش. حس میکنم اگه قرار بود تکبهتک باهاش روبهرو بشیم، اصلاً نمیتونستیم اون اختلاف وحشتناک انرژی درونی رو جبران کنیم.»
ایم سو-بک سر تکون داد.
«پس منظورت اینه که به خاطر همون اختلاف توزیادی انرژی درونی، به نظر میرسید که بدن آسیبناپذیری داره. ولیدلیلش در واقعیت، کاملاً در برابر شمشیر و تیغه آسیبناپذیر نبوده.»
«دقیقاً.»
ایم سو-بک نگاهم کرد.
«رهبر فرقه، تو اون لحظهمیخواد با خودت چه فکری میکردی کهاینکه رفتی تو فاز مسابقه انرژی درونی؟»
با لحنی خونسرد جواب دادم:
«با خودم گفتم اگه انرژی درونی هراونا دومون تهکشید، یوک-هاپ، شیطان شهوت یا برادرچهار ارشد یه جوری کلکش رو میکنن دیگه.»
«با خودت گفتی...؟»
«به هر حال، من بامیخواد این نیت رفتم جلو کهاطلاعتون تو مسابقه انرژی درونی برنده بشم.»
راستش رو بخواید، اونکنه مسابقه پشتش یه طرززیردستان فکر پیچیده خوابیده بود.
من به «چهار شرور بزرگ» اعتماد داشتم، اما زیر پوست همه اینها، یهشما ذهنیت قماربازانه هم وول میخورد؛ اینکه اگه بقیه حملهها جواب نداد، «یشم بهشتی» توبالاتر بدنم برای زنده موندن خودش هم که شده، یه جوری گندکاری رو جمع میکنه.
به بیان دیگه، تا حدودیشخصی خودم رو هول داده بودممیکنید تو یه وضعیت وحشتناک و افراطی.
چون مندوختیم همیشه همیننمیدونستیم کارو میکنم.
ایم سو-بک آه کوتاهی کشید.
«انگار اصلاً مبارزه معمولیای نبوده. از اونجاییاونا که هیچکدومتون چیزی نگفتید، فکر کردم چهار نفرینفر با یه حمله مشترک راحت کارش رو ساختید.»
بحث در مورد هنرهای رزمی، یهومنه تبدیل شده بود به جلسه نقد وراستش بررسی مبارزه با شمشیر اول جناح غیرمتعارف.
شیطان شهوت پرسید:
«رهبر اتحاد،داستانی تو بودی چطورجهت باهاش تا میکردی؟»
ایم سو-بکعمیق نگاهی بهموننکردم انداخت و گفت:
«همونطور که میدونید، انرژی درونی منمنه یه مقدار از شماها بیشتره. قصدخواهد لاف زدن ندارم، این فقط یه واقعیته.»
«آره.»
«دارید درباره وضعیتی حرفکنه میزنید که منم نتونم شمشیرزیادی اول جناح غیرمتعارف رو ببرم؟»
شیطان شهوت سر تکون داد.
«دقیقاً.»
«خب. راستش رو بخوای، یکم حیف شد.برامون با شنیدن این داستان، بیشتر دلم میخواد خودمبرام باهاش روبهرو بشم. اون مرتیکه سلاح هم داشت؟»
«نه، نداشت.»
«در این صورت، اولین فکری که به ذهنماون میرسه اینه که با شمشیرم یه ضربه بهشبگم میزدم و یه جوری تو زمین دفنش میکردم.»
شیطان شهوتاتحاد با چهرهاینظر شوکه جواب داد:
«چی؟»
«چرا تعجب کردی؟ بایدکنه بکشیش دیگه، حتی اگهزیردستان به این روش باشه.»
«با انرژیعمیق درونی ناکافی، اصلاًدلیلش میشه دفنش کرد؟»
ایم سو-بک خندید.
«این تویی که اعتماد به نفس نداری. شمشیر بزرگ شش جنگجو خیلی سنگینه. اگه سعی میکرد بدون سلاح ضربهام رو دفع کنه،نکردم از اونجایی که زمین از ترکیب انرژی درونی ما ضعیفتره، چارهای جز دفن شدن نداشت. وقتی اساتید با یه ضربه کف دستنمیتونید با هم درگیر میشن، خیلی وقتها زمین نشست میکنه. ولی من با این فکر ساده که فقط دفنش کنم، بهش ضربه نمیزدم.»
شیطان شهوت پرسید:
«پس چی؟»
ایم سو-بکاتحاد به آتیش خیرهشخصی شد و گفت:
«...با این نیت مطلق ضربه میزدم که اون رو از وسط به دوزیادی نیم کنم. اگه نتونم ببرمش، خودم میمیرم. یه شمشیرزن باید با این قصد بجنگهسطح که با یه ضربه، حریف رو دو شقه کنه. شیطان شمشیر، غیر از اینه؟»
شیطان شمشیر سر تکون داد.
«دقیقاً همینطوره.»
ایم سو-بک نگاهم کرد.
«رهبر فرقه، اینطور نیست؟»
«هست.»
ایم سو-بکعمیق به شیطاننکردم شبح نگاه کرد.
«تو هم باید با این نیت توبرداشتی قلبت تمرین کنی که حریف رو با یهسطحتون ضربه دو نیم کنی. خیلی شدیدتر از الان.»
شیطان شبح سر تکون داد.
«تو قلبم حکش میکنم.»
ایم سو-بکعمیق به شیطاننکردم شهوت نگاه کرد.
«من مدت زیادی نیست که دارم میبینمت، برای همین نمیدونم چقدرمتفاوت میتونی پیشرفت کنی. اگه به اون دستاورد بزرگی که شیطان شمشیرداشته ازش حرف میزد برسی، همه دشمنهات از سرما یخ میزنن و میمیرن؟»
شیطان شهوت لحظهای فکرنمیدونستیم کرد و بعد بهکنه ایم سو-بک نگاه کرد.
«آره، همهشونداستانی سفت وکنه سخت یخ میزنن.»
ایم سو-بک لبخند محوی زد.
«امیدوارم بهش برسی.»
«ممنون.»
ایم سو-بک ناگهان با لحنیجهت واضح و قاطع حرف زد،دارم انگار داشت اعلان جنگ میکرد.
«ما پنج نفر. وقتی وارد اتحاد موریم شدیم، بیاید فرمانرواها رو صدا بزنیم و یه کم خوش بگذرونیم. اصلاً مگه چیه اگه تودرونی یه دوئل به اساتید جناح راستین ببازیم؟ میتونیم تمرین کنیم و دوباره برگردیم. اگه بتونم ازش به عنوان پایهای برای قویتر شدن استفاده کنم،آدمی حتی خودم هم میتونم هر زمان شکست رو بپذیرم. دوئل، معنی خودش رو داره. اما یه چیز مهمتری هست که همیشه به زیردستانم میگم.»
در حالی که ایمنظر سو-بک به آتیش نگاه میکرد،حرفام هاله قاتلانهای تو چشمهاش درخشید.
«...وقتی تو یه نبرد مرگ و زندگی با رهبر فرقه روبهرو بشم، جوری نمیجنگم که انگار یه مبارزه تمرینیه. مهمعمیق نیست چقدر انرژی درونی کم بیارم، نیتم اینه که یکی از دستهاش رو قطع کنم. بعد از اون، اتحاد موریم جوندرونی رهبر فرقه رو میگیره. من دارم اونها رو جوری آموزش میدم که حتی اگه من ببازم، اتحاد موریم شکست نخوره. یا...»
ایم سو-بک یکبرامون بار دیگه بهاطلاعتون همهمون نگاه کرد.
«همهتون جای منباره رو میگیرید واینه کار رو تموم میکنید.»
این یه درخواست نبود، شبیه وصیتنامه هم بهکدومتون نظر نمیرسید، ولی همون لحظهای که طرز فکربالا رهبر اتحاد رو تأیید کردم، لرزی به تنم افتاد.
خلاصه بگم،دوختیم ایم سو-بک واقعاًمیخواد مرد ترسناکی بود.
ایم سو-بکداستانی به شیطانکنه شهوت گفت:
«مشروبی باقی مونده؟»
«آره.»
«پس بیا تمومش کنیم.»
بعد از اون، دیگهکنه تو بساط مشروبخوریمون حرفزیردستان زیادی رد و بدل نشد.
همه غرق تو افکارنکردم خودشون بودن و حرفاون زدن رو فراموش کرده بودن.
رسیدیم به اتحاد موریم.
رهبر اتحاد ما رو به عنواناطلاعتون مهمانهای افتخاری به مردی به اسم مدیرهنوز سونگ که مسئول پذیرایی بود، معرفی کرد.
مدیر سونگ که انگار درجادلیلش همهچیز رو گرفته بود، مانرسیدن رو به سمت اقامتگاهمون راهنمایی کرد.
همونطور که مدیر سونگ داشت مامنه رو به سمت اقامتگاه میبرد، ایمخواهد سو-بک رو به یکی کرد و گفت:
«...اون احمقهایی که همیشهنمیدونستیم رو مخم رژه میرنکنه رو صدا کن بیان.»
«کی روداستانی صدا کنم؟کنه تعدادشون خیلی زیاده.»
«به همه اونهاییباره که از انتصاب مجدداونا من ناراضیان بگو بیان.»
«اطاعت میشه.»
ایم سو-بک ازاصلاً فاصله کوتاهی روداستانی به ما گفت:
«باید یه سری گزارش بگیرم و بهاینکه کارهام برسم، پس لطفاً راحت استراحت کنید.هیچکس اگه چیزی لازم داشتید، به مدیر بگید.»
کوچکترین عضوعمیق گروهمون از طرفدلیلش بقیه جواب داد:
«فهمیدم، رهبر اتحاد.»
لحظهای توقف کردماصلاً و به مناظرداستانی اتحاد موریم خیره شدم.
شکوه عمارتها و راهروهای تمیز و بدون هیچ زبالهای، چشمم رو گرفت، اما بیشترهیچکس از اون، با فکر کردن به اینکه جایگاه رهبر اتحاد طوریه که باید هوای همهنفر اعضای ساکن اینجا رو داشته باشه، بار سنگین روی دوش ایم سو-بک رو حس کردم.
خب، از اونجایی کهنکردم من رهبر اتحاد نیستم،اون اصلاً به من چه.
دوتا دستم رو گذاشتمنظر رو کمرم و بهکدومتون اتحاد موریم سلام دادم:
«صاحب مسافرخانهدوختیم استان ایلیانگ واردمیخواد اتحاد موریم شد!»
اون سه نفر همزمانکنه ازم فاصله گرفتن وزیردستان دنبال مدیر سونگ راه افتادن.
«...»
«بیاید با هم بریم دیگه.»
اون سهدوختیم تا هیچنمیدونستیم جوابی ندادن.
با تأخیر دنبال اون سه نفر راهاینکه افتادم و با اعضای اتحاد که ازهیچکس اونجا رد میشدن، چشم تو چشم شدم.
اعضای اتحاد که برای اولین باراینه داشتم میدیدمشون، یهو مشتهاشون رو به نشونهشما احترام تو هم گره کردن و گفتن:
«خوش اومدی، رهبر فرقه.»
«ورودت رو خوشآمد میگیم.»
تو سکوت جواب احترامشون رو دادماطلاعتون و از کنارشون رد شدم، بعدعزیزن برگشتم و به اعضای اتحاد نگاه کردم.
یعنی پوستر تحت تعقیبم رو اینجا پخش کردهاون بودن؟ قطعاً این اولین دیدارمون بود، با این حالخلاصه به نظر میرسید همهشون خیلی راحت من رو میشناسن.
از مسیرم خارج شدمنظر تا جلوی آدمهایی کهکدومتون داشتن رد میشدن رو بگیرم.
«یه لحظه بیاید اینجا ببینم.»
«بله؟»
از اعضایعمیق اتحاد کهنکردم برگشته بودن پرسیدم:
«شماها ازاتحاد کجا مننظر رو شناختید؟»
اعضا که انگاراصلاً یکم دستپاچه شده بودن،برامون به هم نگاه کردن.
یکیشون سرشداستانی رو خاروندکنه و جواب داد:
«همینطوری فهمیدیم.»
«وقتی تا حالااین همو ندیدیم، چطورمنه میتونید "همینطوری" بفهمید؟»
یه مرددوختیم خیلی رک ومیخواد پوستکنده بهم گفت:
«رهبر فرقه، تو لیست آدمهایی هستیاطلاعتون که باید مراقبشون باشیم، برای همینعزیزن همه تو اتحاد موریم تو رو میشناسن.»
«لیست آدمهاییعمیق که بایدنکردم مراقبشون باشیم؟»
«آره.»
«دقیقاً بایددوختیم مراقب چیِنمیدونستیم من باشن؟»
«به خاطرداستانی داشتن یه اخلاقجهت سگی و آتیشی...»
یکی دیگهعمیق از اعضاینکردم اتحاد دعواش کرد:
«بسه دیگه. این چرت و پرتها چیه داری به یه مهمون میگی. عذرخواهی مناگه رو بپذیرید، رهبر فرقه. بعد از اینکه شما رئیس خاندان ساما هاک رو بهولی شدت مجروح کردید، بیشتر مردم شما رو شناختن. منظور بدی نداریم، پس لطفاً درک کنید.»
«آه، رئیس خاندان سامانمیدونستیم هاک، یادم اومد. این روزهاجهت اون بنده خدا چیکار میکنه؟»
اعضای اتحاد جواب دادن:
«ایشون بازنشسته شدن.»
«ای وای، خب تونظر یه دوئل از این اتفاقهاحرفام میافته دیگه. عمدی که نبود.»
«بله.»
با تکون دادن سر با اعضای اتحاداینکه خداحافظی کردم و در حالی که به ایناینقدر موضوع فکر میکردم، به سمت اقامتگاهم راه افتادم.
اینکه میگنعمیق اخلاقم آتیشیه،نکردم یکم غلطه.
اگه بخوام دقیقتر بگم،نظر شخصیت من طوریه که بینحرفام آب و آتیش فرقی نمیذاره.
«آسمان درخشان خورشیداصلاً و ماه» که الکیبرامون از تو هوا نیومده.