چپتر 429: کچل و من
0«کوه ژونگنان از این طرفه.»
«آره، همونجاست.»
شیطان شبح و شیطانبین شهوت سر دوراهی ایستادندکرد و به هم نگاه کردند.
با دیدنخودت قیافههای هم، هردیگه دو پوزخند زدند.
شیطان شهوتخودت اول بهزنبارۀ حرف آمد:
«...خیلی طولمطمئنم میکشه تا دوبارهبشم همدیگه رو ببینیم.»
«گمونم همینطور باشه.»
«برادر دوم،خودت تو اصلاًزنبارۀ تولد داری؟»
«نه.»
«که اینطور.»
این بار شیطان شبح پرسید:
«ولی برادرخودت ارشد چی؟زنبارۀ اون تولد داره؟»
«فکر نکنم. عمراًمیکنی فرقه همچین چیزیزیادهرویه رو جشن میگرفت.»
«برادر سوممطمئنم هم احتمالاً تولدبشم نداره، مگه نه؟»
«احتمالاً.»
«تو چی؟»
شیطان شهوتخودت سرش رازنبارۀ تکان داد:
«من دارم،مطمئنم ولی قراردرسته نیست جشنش بگیرم.»
شیطان شبحگزینۀ آه کوتاهیبین کشید و پرسید:
«خدا میدونهخودت یوران تولدشزنبارۀ یادشه یا نه؟»
«احتمالاً نمیدونه.»
«آره. برامون راحت نیست که هر از گاهی دوردرست هم جمع بشیم. به هر حال، دفعه بعد کهنظرت همدیگه رو ببینیم، قراره به رهبر اتحاد موریم نگاه کنم؟»
شیطان شهوتگزینۀ سرش رابین تکان داد:
«باید برسم اونجا تا ببینم چی میشه.هست حتی اگه همهچیز رو هم ببرم، اگهکمی دلم باهاش نباشه، یه راست میرم استان ایلیانگ.»
«اگه برگردی،خودت برادر ارشدزنبارۀ حسابی ناامید میشه.»
«به مهارتهای خودم کهدرسته مطمئنم، ولی آخه درسته کهدرست من رهبر اتحاد موریم بشم؟»
«نگرانی تو اتحاد هم با زنها دردسر درستکرد کنی؟ یا چون حتی خودت هم فکر میکنیایم یه رهبر زنبارۀ اتحاد موریم دیگه خیلی زیادهرویه؟»
«این نگرانی هم هست، ولی به نظرتهست برادر سوم گزینۀ بهتری نیست؟ هر چیکمی باشه اون بین زنها هیچ محبوبیتی نداره.»
شیطان شبح کمی فکر کرددیگه و بعد طوری سرش را تکانبین داد که انگار ایدۀ مزخرفی بود:
«بیخیال برادر سوم شو. مثل رهبر اتحاد ایم، بیماری قلبیشکنی ممکنه بدتر بشه. رهبر اتحاد ایم ذات برادر سوم روبهتری خوب میشناسه، واسه همین سخته که این مقام رو بهش بسپاره.»
«اینطوره؟ میرم و حسابی بهش فکرمحبوبیتی میکنم. راستی، واسه تأسیس یه فرقهمزخرفی پول و پله داری؟ نداری، نه؟»
شیطان شبح خندید:
«من از برادر سوم چیزهای زیادی در مورد پول درآوردن یاد گرفتم. وگرنه فکرکمی کردی برای چی گفتم خودم رو مجبور میکنم کارهای خوب انجام بدم؟ اگه منطقۀ کوهذات ژونگنان و جناح غیرمتعارف و جنگل سبزِ اطرافش رو پاکسازی کنم، پول خودش پارو میشه.»
«واقعاً؟ این که از رهبر اتحاد بودن هم باحالتر به نظرچون میرسه. خب، اینطور هم نیست که مجبور باشم تا آخر عمر رهبرمحبوبیتی اتحاد بمونم. فعلاً میرم و تمام تلاشم رو میکنم، پس نگران نباش.»
شیطان شبح گفت:
«اخبار رهبر جدیدمیکنی اتحاد رو از کوههست ژونگنان میشنوم. دیگه بریم.»
«برادر دوم.»
«بله.»
«برادرها موقع خداحافظیبهتری باید چه نوعمحبوبیتی احترامی به هم بذارن؟»
«چیز خاصیخودت در اینزنبارۀ مورد وجود نداره.»
به محض اینکه گفت چیز خاصی نیست،هست شیطان شهوت شمشیر اژدهای سفید را باکمی دو دست گرفت و ادای احترام کرد:
«برادر، سفر بیخطر. سالم بمون.»
تازه آن موقع بود که شیطان شبح پرچم را ازانگار کمرش باز کرد، آن را به قبضۀ شمشیر شش هارمونیاشبدتر بست و بعد شمشیر را بین بقچههای روی دوشش محکم کرد.
پرچم خیلی تو چشم نبود، برایزیادهرویه همین شیطان شهوت جلو رفت وهیچ بقچهها و پرچم را برایش مرتب کرد.
شیطان شبحخودت برگشت و بهدیگه شیطان شهوت گفت:
«کوچیکه، سالم بمون.آخه بعداً داستانهای دلاوریتنگرانی تو مسابقات رو میشنوم.»
«همین کار رو میکنیم.»
شیطان شهوتخودت به مسیر کوهدیگه ژونگنان اشاره کرد:
«تو اول برو.»
شیطان شبح سرآخه تکان داد، برگشتنگرانی و به راه افتاد.
شیطان شهوت به پشت شیطان شبح که با قدمهای بلند دورایدۀ میشد نگاه کرد و یک بار دیگر کلماتی را که مثلذات موج روی پرچمِ در حال اهتزاز میرقصیدند، زیر لب زمزمه کرد:
«شمشیر اول ژونگنان... برادر دوم!»
شیطان شهوت حرف خاصی برای گفتنزیادهرویه نداشت، فقط صدایش زد تا یک بارمحبوبیتی دیگر قیافۀ خشن شیطان شبح را ببیند.
شیطان شبحمطمئنم برگشت ودرسته جواب داد:
«چیه؟»
«به نظرت برادرمیکنی سوم الان دارهزیادهرویه چه غلطی میکنه؟»
شیطان شبح نگاهیمیکنی به آسمان روشنزیادهرویه انداخت و جواب داد:
«هوا به این خوبی، فکربشم نمیکنی احتمالاً الان داره یهکنی بدبختی رو لت و پار میکنه؟»
به محض اینکه حرفبین شیطان شبح تمام شد، هرطوری دو همزمان زدند زیر خنده.
شیطان شهوت تماشا کردزنبارۀ تا اینکه هیکل شیطان شبحگزینۀ در امتداد جاده ناپدید شد.
در حالی که شمشیر اژدهای سفیدش راهست در دست چپ گرفته بود، با قدمهایکمی بلند به راه افتاد و آه بلندی کشید:
«رهبر اتحادمطمئنم موریم. تودرسته تقدیر من نبود.»
بالأخره رسیدیم به دریا.
اما اونقدر حرومزاده دنبالمون راه افتاده بودهست که حتی یه لحظه هم وقت نکردیمکمی با خیال راحت از منظره لذت ببریم.
تازه بعد از اینکه یه دلنگرانی سیر کتکشون زدم، کچل راه افتاد سمتمیکنی ساحل تا موجهای خروشان رو تماشا کنه.
به محض اینکه چشمش به دریاییمحبوبیتی افتاد که نور خورشید روش میبارید،مزخرفی یه لبخند درخشان روی لبهای کچل نشست.
دریا برقخودت میزد و اوندیگه کلهتاس هم میدرخشید...
حتی چشمهای منممیکنی فقط با تماشازیادهرویه کردنشون خیره مونده بود.
وقتی نگاهم افتاد به یه یابو کهزنها سعی داشت از بغل بهم شبیخون بزنه،زنبارۀ مرتیکه به طرز مسخرهای با کون خورد زمین.
همون لحظه که چشم تو چشممحبوبیتی شدیم، سعی کرد با یه حرکت عجیببود و غریب مثل خرچنگ دریایی فرار کنه.
منم نامردی نکردم، افتادمزنبارۀ دنبالش، مچ پاش رو گرفتمگزینۀ و پرتش کردم تو دریا.
«گيااااااااه!»
یه جیغمطمئنم طولانی و بعدشبشم صدای شالاپِ آب.
صدای تحسینگزینۀ از بینبین لبهام در رفت:
«واو، این یکیمیکنی حتی واسه خودمزیادهرویه هم جیگر حالبیار بود.»
از اونجا که منطقه پر از آشغالهاییهست بود که قبلاً کتک خورده بودن، کار سختیکرد نبود که یکییکی بگیرم و بندازمشون تو دریا.
ما اومده بودیمآخه دریا چون راهب دیوانهزنها میخواست ببینتش، نه من.
در حالی که راهب دیوانه داشت از دریا لذت میبرد، منایدۀ بین جنازههای افتاده قدم زدم، دست و پای اونایی که هنوز نسبتاًخوب سالم بودن رو پیچوندم و یکییکی فرستادمشون تو آب تا پرواز کنن.
دست یه بدبخت رو شکستم وزیادهرویه پرتش کردم تو دریا، مچ پای یکیمحبوبیتی دیگه رو قبل از پرت کردن پیچوندم.
حتی واسه اونایی که شناگرهایدیگه ماهری بودن، بیرون اومدن از دریابین یه مصیبت درست و حسابی میشد.
چون قشنگمطمئنم دور پرتابشوندرسته کرده بودم.
این بار، دو تا مچ پایمحبوبیتی یه یارو رو با هر دومزخرفی دستم گرفتم و سر جام چرخیدم.
«ضیافت بزرگ صاحب مسافرخونه،زنبارۀ بچرخ و بچرخ و بچرخ،گزینۀ پرش یه آدمیزاد روی موجها.»
بعد ازخودت شش دورزنبارۀ چرخیدن پرتش کردم.
ووووش!
یه دزد دریایی رودخانۀ ناشناسهیچ قبل از اینکه بیفته توانگار دریا، به شکل غیرممکنی اوج گرفت.
احتمالاً همون وسطمیکنی هوا غش کرده بود،هست چون هیچ جیغی نکشید.
وقتی به یه مرتیکه دیگهدیگه نزدیک شدم، دست چپ داغونبهتری و پیچخوردهاش رو بهم نشون داد.
«...دسـ... دستم شکسته.آخه تو رو خدانگرانی بهم رحم کن.»
«مگه دست راستت دکوریه؟»
این بار، دست راستش رو گرفتم،زیادهرویه هنرهای درونی و بیرونیم رو ترکیبهیچ کردم و با تمام توانم پرتش کردم.
داشتم میرفتم سراغ بازی آبی بعدی کههست یهو مردی که خیلی وقت پیش دستکمی از مقاومت برداشته بود، سرم داد کشید:
«وایسا!»
«زهرهترکم کردی.»
رفتم سمت مردی که انواعدیگه و اقسام جواهرات طلا وبهتری نقره از گردنش آویزون بود.
«پادشاه اون-پیونگ، آخه مرض داشتی تا اینجاهست دنبالم راه بیفتی و روی اعصابم رژهکمی بری؟ همونجا یه لحظه دندون رو جیگر بذار.»
اونایی که دنبالم راه افتاده بودن فقط نیروهای پادشاه اون-پیونگ نبودن، بلکهخودت ترکیبی از یاکشای کوچک ژجیانگ، شبح فنگشویی هاینیونگ و جامعه مرگ وکمی زندگی بودن که تو دوران انزوای خانواده نامگونگ قدرتشون رو گسترش داده بودن.
اینا همون فرقههایی بودن که منمحبوبیتی و راهب دیوانه تو راه رسیدنمزخرفی به دریا لت و پارشون کرده بودیم.
از اونجا که ریشهشون رو خشک نکردههست بودیم، مخصوصاً واسه تعقیب کردن کچل باکمی هم یه اتحاد تشکیل دادن و افتادن دنبالمون.
همونطور کهخودت میبینید، نتیجشزنبارۀ هم شد این.
همین الانشم تو ساحل حدود پنجاه تازنها جنازه و بیشتر از صد تا مجروح افتادهدیگه بودن که یا ناله میکردن یا بیهوش بودن.
دیدن اینکه چطور به خودشون میپیچیدن و حتی تو اون وضعیتایدۀ هم سعی میکردن فرار کنن، باعث میشد شبیه یه توده جونور دریاییخوب به نظر برسن که با جزر و مد تو ساحل گیر افتادن.
قصد داشتم اگه ممکنه فقطدیگه دست و پاشون رو بشکنم، امابین تو یه دعوا بعضی چیزها اجتنابناپذیره.
چون منخودت یه راهبزنبارۀ بخشنده نیستم.
راهب دیوانه در زندگی قبلی، که تو این زندگیدرست فقط یه مرد کچله، داشت عصای راهبِ خونیش رونظرت تو آب دریا فرو میبرد تا خونش رو بشوره.
نگاهی بهگزینۀ اطراف انداختمبین و پرسیدم.
«یاکشای کوچک زندهست؟»
سر یاکشای کوچک که تا همینزیادهرویه چند لحظه پیش با تیغههای دوقلوشهیچ جولان میداد، تو شنها دفن شده بود.
به نظرمطمئنم میرسید کاردرسته کچل باشه.
«مرده. شبح فنگشویی چطور؟»
با کمی فاصله اززنبارۀ راهب دیوانه، روی یهنظرت صخره ولو شده بود.
با دیدن خونی که مثل یه دریایهست بزرگ از زیرش راه افتاده بود، مشخصکمی بود که اون حرومزاده رو هم کچل کشته.
این کچل واقعاً آدم خشنیه.
به نظر میرسیدبهتری رهبر جامعه مرگ وکمی زندگی شخصاً آفتابی نشده.
در این صورت، تنهازنبارۀ رهبری که هنوز اینجا زندهگزینۀ مونده بود، پادشاه اون-پیونگ بود.
مچ پای یکی از نوچههای نزدیکزیادهرویه پادشاه اون-پیونگ رو گرفتم، خردش کردمهیچ و بعد پرتِش کردم تو دریا.
اونایی که قبلاً افتاده بودن تونگرانی آب، داشتن دست و پا میزدنخودت تا خودشون رو به ساحل برسونن.
با اون دست وبین پاهای ناقص و داغونشون،کرد حسابی درمانده به نظر میرسیدن.
حتماً وقتی برای تعقیب ما با همهست متحد میشدن روحیهشون خیلی بالا بوده، اماکمی از بختِ بدشون، من در حال حاضر شکستناپذیرم.
احتمالاً هیچ نابغهای تو کل موریم نمیتونست پیشبینینظرت کنه که یه مرد جوانِ نیشباز که فقططوری با یه راهب سفر میکنه، بتونه اینقدر شکستناپذیر باشه.
اینجا، ژجیانگ، مثلآخه یه دنیای دیگه بود؛زنها کسی من رو نمیشناخت.
البته فقط ژجیانگ نبود؛بین تو مناطق دیگه همکرد هیچکس من رو نمیشناخت.
دلیلش هم این بود کهدیگه قبل از اینکه شهرتم توبهتری چهار دریا بپیچه، اومده بودم اینجا.
بعد از اینکه آشغالهای دوردیگه و بر رو انداختم تو دریا،بین روبروی پادشاه اون-پیونگ روی زمین نشستم.
«پادشاه اون-پیونگ.»
«...»
«هر ننه قمریمیکنی برای خودش یهزیادهرویه پا پادشاه شده.»
راهب دیوانه هم اومد جلو، عصاش رو که توگزینۀ آب دریا شسته بود با دقت گذاشت زمین وایدۀ چهارزانو نشست تا با هم یه مثلث تشکیل بدیم.
«رهبر فرقه، قصد داری بکشیش؟»
به پادشاهگزینۀ اون-پیونگ نگاه کردمهیچ و جواب دادم:
«دارم بهش فکر میکنم.»
راهب دیوانه طوری باهامزنبارۀ حرف زد که انگار دارهگزینۀ بچه همسایه رو دعوا میکنه.
«همین الانمطمئنم نکشش. یکم بیشتربشم بهش فکر کن.»
«مگه تاگزینۀ همین الانبین بهاندازه کافی نکشتم؟»
«با این حال، بازمزنبارۀ یه فکری به حالش بکن.گزینۀ منم سعی میکنم صبور باشم.»
«فهمیدم.»
به مسابقه زل زدن به پادشاهنگرانی اون-پیونگ ادامه دادم، همون مردی که برایمیکنی تعقیب من یه اتحاد راه انداخته بود.
تعداد اونایی که یواشکی سعی میکردن جیم بشن داشتطوری بیشتر میشد و حتی اونایی هم که از دریاقلبیش برگشته بودن داشتن پا به فرار میذاشتن، ولی بیخیالشون شدم.
با نگاه کردن به زیورآلات مختلفی که از گردنگزینۀ پادشاه اون-پیونگ آویزون بود، مخصوصاً اون گردنبندی که بیشترایدۀ به درد زنا میخورد، نیت قتلم دوباره تحریک شد.
میخواستم جواهرات رو از گردنش بکنم،زیادهرویه اما وقتی پادشاه اون-پیونگ سرش روهیچ دزدید، یه سیلی محکم خوابوندم زیر گوشش.
شترق!
خیلی محکم زدمش؟
یا شایدم به خاطرزنبارۀ این بود که هنرهاینظرت رزمی من خیلی قدرتمنده؟
جای کف دستممیکنی قشنگ روی صورت پادشاههست اون-پیونگ مهر شده بود.
بعدش یه دندون شکسته روبشم تف کرد رو زمین و خودشچون جواهراتش رو درآورد و گذاشتشون همونجا.
برام سواله که اینبین حرومزاده وقتی افتاد دنبالمکرد اصلاً میدونست من کیام؟
«پادشاه اون-پیونگ.»
«بگو.»
«وقتی افتادی دنبالم اصلاً میدونستی من کیام؟ فکردردسر کردی با این همه آدم میتونی منو بگیری؟زیادهرویه حدود دویست نفر؟ پیش خودت گفتی همینقدر کافیه؟»
اول جواهراتگزینۀ گرونقیمت روبین چپوندم تو لباسم.
این عادتیه که اززنبارۀ این همه مدت سفرنظرت کردن به جونم افتاده.
پادشاه اون-پیونگ یهمیکنی نگاهی بهم انداختزیادهرویه و بعد آهی کشید.
«از کجا باید میدونستم. من اومدهنگرانی بودم بکشمت. مهمتر از اون، توخودت چرا سر به سر ما گذاشتی؟»
«مگه شماها چی هستین؟بین نکنه از اون موجودات مقدسینطوری که نباید بهشون دست زد؟»
«تو ژجیانگ، آره.»
به جنازههای پخش وزنبارۀ پلا شده و آدمهاینظرت زخمی اشاره کردم و گفتم:
«من خیلی سرسری جنگیدم. سعیمبشم بر این بود که تاکنی جای ممکن کسی رو نکشم.»
اصلاً چرا دارمبهتری اینا رو با اینکمی همه جزئیات توضیح میدم؟
درست همون موقع که داشتم پیش خودمهست میگفتم ‹میتونم همین الان بکشمش و قالکمی قضیه رو بکنم›، راهب دیوانه به حرف اومد.
«رهبر فرقه، فقط یه کم دیگه تحمل کن. تاگزینۀ همین الانم خیلیها رو کشتی. با این وضع، زخمیها بهمزخرفی جای اینکه برگردن به فرقههاشون، فرار میکنن و آواره میشن.»
«آره، دارم صبر میکنم.»
دستم رو دراز کردم، صورت پادشاهمحبوبیتی اون-پیونگ رو گرفتم و نگاهش، حالت چشماش،بود دهنش و خط فکش رو برانداز کردم.
«آدم شجاعی هستی.»
پادشاه اون-پیونگ کلماتیمیکنی رو به زبون آوردهست که هیچ تأثیری نداشتن.
«برادر ارشدمطمئنم من انتقاممدرسته رو میگیره.»
«پادشاه گوم-سان؟ همونی که زمینهیچ رو با نقره فرش کردهانگار و یه کوه از طلا ساخته...»
خنجر موهیستخودت رو اززنبارۀ تو لباسم درآوردم.
«ولی نتونستیخودت از موهاتزنبارۀ محافظت کنی.»
بعد از اینکه با یه هنر انگشت که با کمیکنی هنر یخ ترکیب شده بود به بالاتنهاش ضربه زدم، بابهتری خنجر موهیست به طرز خشنی موهای پادشاه اون-پیونگ رو بریدم.
«نتونستی از موهات محافظت کنی.هیچ حتی با اون همه پول. موایدۀ چیزیه که با پول نمیشه خرید.»
خنجر موهیست اونقدرمیکنی تیز بود که موهاشهست دستهدسته میریخت رو زمین.
به نظر نمیرسید دهنشزنبارۀ یخ زده باشه، چون باگزینۀ صدای گرفتهای به حرف اومد.
«...اگه قراره منو بکشی، پس بکش.نگرانی اگه میخوای بذاری زنده بمونم، پسخودت بذار زنده بمونم. چرا اینطوری تحقیرم میکنی؟»
به این مرتیکه چشمغره رفتم.
«تحقیر؟»
«...»
«پادشاه اون-پیونگ، حالا مثلاً تحقیرت کنم میخوای چه غلطی بکنی؟ اگه ناراحتی، پاشو باهام بجنگ یا خودت رونظرت بکش. چقدر بیشرمی که حرف از تحقیر میزنی. تویی که با اون نزولخوریهای کثیفت خون مردم رو تو شیشهبدتر کردی، اصلاً چه حقی داری که احساس تحقیر کنی؟ عاقبت برادر ارشدت هم هیچ فرقی با تو نخواهد داشت.»
موهای بلند پادشاه اون-پیونگ دستهدسته تومحبوبیتی هوا پخش شد و با نسیممزخرفی دریا به یه جای نامعلوم رفت.
دست و خنجرممیکنی هم پر اززیادهرویه مو شده بود.
حالا که بهش فکر میکنم، کچل کردن کاملش همگزینۀ دردسر داشت، برای همین فقط موهاش رو شبیه احمقهایایدۀ روستا زدم و خنجر موهیست رو گذاشتم سر جاش.
لابد حسابی احساس ظلم و کینه بهش دست دادهدرست بود، چون این مرد گنده داشت مثل چی اشکنظرت میریخت، برای همین یه سیلی دیگه خوابوندم زیر گوشش.
«برای چه مرگت داری گریه میکنی؟محبوبیتی کثافتِ رقتانگیز. من که حتی همهاشمزخرفی رو نتراشیدم، پس چرا زار میزنی؟»
راستش رو بخواین، قصد داشتم این یاروهست رو هم بکشم، اما چون راهب دیوانه داشتکرد از اون بغل نگاهم میکرد، فعلاً بیخیالش شدم.
یه چیزیخودت یادم اومد ودیگه از کچل پرسیدم.
«آهان، راستی، از اینکهدرسته دریا رو از نزدیکدردسر میبینی چه حسی داری؟»
کچلِ براق یهبهتری بار دیگه بهمحبوبیتی دریای درخشان نگاه کرد.
«...چطور بگم.خودت پیچیدهست. شمازنبارۀ چطور، رهبر فرقه؟»
«مثل همیشه،خودت هیچ فکرزنبارۀ خاصی ندارم.»
«رهبر فرقه، ممکنه روی اینبشم دریایی که الان دارین بهشکنی نگاه میکنین یه اسم بذارین؟»
کچل با یهبهتری حالت پر ازمحبوبیتی انتظار بهم نگاه کرد.
«روی دریا اسم بذارم؟»
«چیز عجیبیخودت نیست. کوههازنبارۀ هم اسم دارن...»
حالا که این رو گفت، دیدم خیلی هم عجیب نیست، برایچون همین به اون دریای پهناور که پرتوهای نور روش میتابید خیرههیچ شدم و بدون اینکه زیاد بهش فکر کنم یه اسم روش گذاشتم.
«بذار بهش بگیم دریای نور.»
با این اسمگذاری سرسری که از ترکیب کچلِنظرت درخشان و دریا به ذهنم رسیده بود، راهبطوری دیوانه لبخند محوی زد و بهم نگاه کرد.
«این درخودت اصل نامزنبارۀ درمایی من بود.»
«اوه.»
عجب غافلگیریای.
«اگه بخوام دقیق بگم، این نامزیادهرویه درمایی منه که قبل از تبدیلهیچ شدنم به یه راهب رزمی گرفتم.»
حتی خودمم از اینکهزنبارۀ نام درماییش رو درستنظرت حدس زده بودم تعجب کردم.
راهب دیوانهمطمئنم لبخند زددرسته و گفت:
«چون نام درمایی من دریای نور بود، همیشه قصد داشتم یه روزی دریابود رو ببینم. کنجکاو بودم که آیا گرفتن اسم دریای نور یه اتفاق ساده بودهسخته یا نه، و حس میکردم فقط وقتی بیام کنار دریا میتونم جوابش رو بفهمم.»
«حالا فکر میکنی چی بوده؟»
«حس میکنم حتی یک لحظهدیگه از سفرمون تا اینجا تصادفیبهتری نبوده. شما چطور، رهبر فرقه؟»
یه لحظه فکرآخه کردم و بعدنگرانی صادقانه جواب دادم:
«تصادفی نیست.»
«منم همینطور فکر میکنم.»
راهب دیوانهخودت به پادشاهزنبارۀ اون-پیونگ نگاه کرد.
«پادشاه اون-پیونگ، رهبر فرقه فعلاً گذاشتهنگرانی زنده بمونی، پس تو این لحظه،خودت فقط شکرگزار باش که نفس میکشی. فهمیدی؟»
رو کردم به پادشاه اون-پیونگ کهمحبوبیتی بعد از سیلی خوردن و خرابمزخرفی شدن موهاش حسابی مچاله شده بود.
«جواب بده.»
«فهمیدم.»
«پادشاه اون-پیونگ، هیچ اتفاقی تصادفی نیست.نگرانی زنده موندنت، اینکه یهو کچل شدی.خودت حتی ممکنه تو آینده یه راهب بشی.»
پادشاه اون-پیونگ دوباره بهبین گریه افتاد، اما اینکرد بار دیگه بهش سیلی نزدم.
یعنی منم حالا دلسوزتر شدم؟