---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت شیطان دیوانه

چپتر 429: کچل و من • ⏱ 16 دقیقه

چپتر 429: کچل و من

0

«کوه ژونگنان از این طرفه.»

«آره، همون‌جاست.»

شیطان شبح و شیطان‌بین​ شهوت سر دوراهی ایستادند‌کرد​ و به هم نگاه کردند.

با دیدن‌خودت​ قیافه‌های هم، هر‌دیگه​ دو پوزخند زدند.

شیطان شهوت‌خودت​ اول به‌زن‌بارۀ​ حرف آمد:

«...خیلی طول‌مطمئنم​ می‌کشه تا دوباره‌بشم​ همدیگه رو ببینیم.»

«گمونم همین‌طور باشه.»

«برادر دوم،‌خودت​ تو اصلاً‌زن‌بارۀ​ تولد داری؟»

«نه.»

«که این‌طور.»

این بار شیطان شبح پرسید:

«ولی برادر‌خودت​ ارشد چی؟‌زن‌بارۀ​ اون تولد داره؟»

«فکر نکنم. عمراً‌می‌کنی​ فرقه همچین چیزی‌زیاده‌رویه​ رو جشن می‌گرفت.»

«برادر سوم‌مطمئنم​ هم احتمالاً تولد‌بشم​ نداره، مگه نه؟»

«احتمالاً.»

«تو چی؟»

شیطان شهوت‌خودت​ سرش را‌زن‌بارۀ​ تکان داد:

«من دارم،‌مطمئنم​ ولی قرار‌درسته​ نیست جشنش بگیرم.»

شیطان شبح‌گزینۀ​ آه کوتاهی‌بین​ کشید و پرسید:

«خدا می‌دونه‌خودت​ یوران تولدش‌زن‌بارۀ​ یادشه یا نه؟»

«احتمالاً نمی‌دونه.»

«آره. برامون راحت نیست که هر از گاهی دور‌درست​ هم جمع بشیم. به هر حال، دفعه بعد که‌نظرت​ همدیگه رو ببینیم، قراره به رهبر اتحاد موریم نگاه کنم؟»

شیطان شهوت‌گزینۀ​ سرش را‌بین​ تکان داد:

«باید برسم اونجا تا ببینم چی می‌شه.‌هست​ حتی اگه همه‌چیز رو هم ببرم، اگه‌کمی​ دلم باهاش نباشه، یه راست می‌رم استان ایلیانگ.»

«اگه برگردی،‌خودت​ برادر ارشد‌زن‌بارۀ​ حسابی ناامید می‌شه.»

«به مهارت‌های خودم که‌درسته​ مطمئنم، ولی آخه درسته که‌درست​ من رهبر اتحاد موریم بشم؟»

«نگرانی تو اتحاد هم با زن‌ها دردسر درست‌کرد​ کنی؟ یا چون حتی خودت هم فکر می‌کنی‌ایم​ یه رهبر زن‌بارۀ اتحاد موریم دیگه خیلی زیاده‌رویه؟»

«این نگرانی هم هست، ولی به نظرت‌هست​ برادر سوم گزینۀ بهتری نیست؟ هر چی‌کمی​ باشه اون بین زن‌ها هیچ محبوبیتی نداره.»

شیطان شبح کمی فکر کرد‌دیگه​ و بعد طوری سرش را تکان‌بین​ داد که انگار ایدۀ مزخرفی بود:

«بیخیال برادر سوم شو. مثل رهبر اتحاد ایم، بیماری قلبیش‌کنی​ ممکنه بدتر بشه. رهبر اتحاد ایم ذات برادر سوم رو‌بهتری​ خوب می‌شناسه، واسه همین سخته که این مقام رو بهش بسپاره.»

«این‌طوره؟ می‌رم و حسابی بهش فکر‌محبوبیتی​ می‌کنم. راستی، واسه تأسیس یه فرقه‌مزخرفی​ پول و پله داری؟ نداری، نه؟»

شیطان شبح خندید:

«من از برادر سوم چیزهای زیادی در مورد پول درآوردن یاد گرفتم. وگرنه فکر‌کمی​ کردی برای چی گفتم خودم رو مجبور می‌کنم کارهای خوب انجام بدم؟ اگه منطقۀ کوه‌ذات​ ژونگنان و جناح غیرمتعارف و جنگل سبزِ اطرافش رو پاکسازی کنم، پول خودش پارو می‌شه.»

«واقعاً؟ این که از رهبر اتحاد بودن هم باحال‌تر به نظر‌چون​ می‌رسه. خب، این‌طور هم نیست که مجبور باشم تا آخر عمر رهبر‌محبوبیتی​ اتحاد بمونم. فعلاً می‌رم و تمام تلاشم رو می‌کنم، پس نگران نباش.»

شیطان شبح گفت:

«اخبار رهبر جدید‌می‌کنی​ اتحاد رو از کوه‌هست​ ژونگنان می‌شنوم. دیگه بریم.»

«برادر دوم.»

«بله.»

«برادرها موقع خداحافظی‌بهتری​ باید چه نوع‌محبوبیتی​ احترامی به هم بذارن؟»

«چیز خاصی‌خودت​ در این‌زن‌بارۀ​ مورد وجود نداره.»

به محض اینکه گفت چیز خاصی نیست،‌هست​ شیطان شهوت شمشیر اژدهای سفید را با‌کمی​ دو دست گرفت و ادای احترام کرد:

«برادر، سفر بی‌خطر. سالم بمون.»

تازه آن موقع بود که شیطان شبح پرچم را از‌انگار​ کمرش باز کرد، آن را به قبضۀ شمشیر شش هارمونی‌اش‌بدتر​ بست و بعد شمشیر را بین بقچه‌های روی دوشش محکم کرد.

پرچم خیلی تو چشم نبود، برای‌زیاده‌رویه​ همین شیطان شهوت جلو رفت و‌هیچ​ بقچه‌ها و پرچم را برایش مرتب کرد.

شیطان شبح‌خودت​ برگشت و به‌دیگه​ شیطان شهوت گفت:

«کوچیکه، سالم بمون.‌آخه​ بعداً داستان‌های دلاوریت‌نگرانی​ تو مسابقات رو می‌شنوم.»

«همین کار رو می‌کنیم.»

شیطان شهوت‌خودت​ به مسیر کوه‌دیگه​ ژونگنان اشاره کرد:

«تو اول برو.»

شیطان شبح سر‌آخه​ تکان داد، برگشت‌نگرانی​ و به راه افتاد.

شیطان شهوت به پشت شیطان شبح که با قدم‌های بلند دور‌ایدۀ​ می‌شد نگاه کرد و یک بار دیگر کلماتی را که مثل‌ذات​ موج روی پرچمِ در حال اهتزاز می‌رقصیدند، زیر لب زمزمه کرد:

«شمشیر اول ژونگنان... برادر دوم!»

شیطان شهوت حرف خاصی برای گفتن‌زیاده‌رویه​ نداشت، فقط صدایش زد تا یک بار‌محبوبیتی​ دیگر قیافۀ خشن شیطان شبح را ببیند.

شیطان شبح‌مطمئنم​ برگشت و‌درسته​ جواب داد:

«چیه؟»

«به نظرت برادر‌می‌کنی​ سوم الان داره‌زیاده‌رویه​ چه غلطی می‌کنه؟»

شیطان شبح نگاهی‌می‌کنی​ به آسمان روشن‌زیاده‌رویه​ انداخت و جواب داد:

«هوا به این خوبی، فکر‌بشم​ نمی‌کنی احتمالاً الان داره یه‌کنی​ بدبختی رو لت و پار می‌کنه؟»

به محض اینکه حرف‌بین​ شیطان شبح تمام شد، هر‌طوری​ دو هم‌زمان زدند زیر خنده.

شیطان شهوت تماشا کرد‌زن‌بارۀ​ تا اینکه هیکل شیطان شبح‌گزینۀ​ در امتداد جاده ناپدید شد.

در حالی که شمشیر اژدهای سفیدش را‌هست​ در دست چپ گرفته بود، با قدم‌های‌کمی​ بلند به راه افتاد و آه بلندی کشید:

«رهبر اتحاد‌مطمئنم​ موریم. تو‌درسته​ تقدیر من نبود.»

بالأخره رسیدیم به دریا.

اما اون‌قدر حروم‌زاده دنبالمون راه افتاده بود‌هست​ که حتی یه لحظه هم وقت نکردیم‌کمی​ با خیال راحت از منظره لذت ببریم.

تازه بعد از اینکه یه دل‌نگرانی​ سیر کتکشون زدم، کچل راه افتاد سمت‌می‌کنی​ ساحل تا موج‌های خروشان رو تماشا کنه.

به محض اینکه چشمش به دریایی‌محبوبیتی​ افتاد که نور خورشید روش می‌بارید،‌مزخرفی​ یه لبخند درخشان روی لب‌های کچل نشست.

دریا برق‌خودت​ می‌زد و اون‌دیگه​ کله‌تاس هم می‌درخشید...

حتی چشم‌های منم‌می‌کنی​ فقط با تماشا‌زیاده‌رویه​ کردنشون خیره مونده بود.

وقتی نگاهم افتاد به یه یابو که‌زن‌ها​ سعی داشت از بغل بهم شبیخون بزنه،‌زن‌بارۀ​ مرتیکه به طرز مسخره‌ای با کون خورد زمین.

همون لحظه که چشم تو چشم‌محبوبیتی​ شدیم، سعی کرد با یه حرکت عجیب‌بود​ و غریب مثل خرچنگ دریایی فرار کنه.

منم نامردی نکردم، افتادم‌زن‌بارۀ​ دنبالش، مچ پاش رو گرفتم‌گزینۀ​ و پرتش کردم تو دریا.

«گيااااااااه!»

یه جیغ‌مطمئنم​ طولانی و بعدش‌بشم​ صدای شالاپِ آب.

صدای تحسین‌گزینۀ​ از بین‌بین​ لب‌هام در رفت:

«واو، این یکی‌می‌کنی​ حتی واسه خودم‌زیاده‌رویه​ هم جیگر حال‌بیار بود.»

از اونجا که منطقه پر از آشغال‌هایی‌هست​ بود که قبلاً کتک خورده بودن، کار سختی‌کرد​ نبود که یکی‌یکی بگیرم و بندازمشون تو دریا.

ما اومده بودیم‌آخه​ دریا چون راهب دیوانه‌زن‌ها​ می‌خواست ببینتش، نه من.

در حالی که راهب دیوانه داشت از دریا لذت می‌برد، من‌ایدۀ​ بین جنازه‌های افتاده قدم زدم، دست و پای اونایی که هنوز نسبتاً‌خوب​ سالم بودن رو پیچوندم و یکی‌یکی فرستادمشون تو آب تا پرواز کنن.

دست یه بدبخت رو شکستم و‌زیاده‌رویه​ پرتش کردم تو دریا، مچ پای یکی‌محبوبیتی​ دیگه رو قبل از پرت کردن پیچوندم.

حتی واسه اونایی که شناگرهای‌دیگه​ ماهری بودن، بیرون اومدن از دریا‌بین​ یه مصیبت درست و حسابی می‌شد.

چون قشنگ‌مطمئنم​ دور پرتابشون‌درسته​ کرده بودم.

این بار، دو تا مچ پای‌محبوبیتی​ یه یارو رو با هر دو‌مزخرفی​ دستم گرفتم و سر جام چرخیدم.

«ضیافت بزرگ صاحب مسافرخونه،‌زن‌بارۀ​ بچرخ و بچرخ و بچرخ،‌گزینۀ​ پرش یه آدمیزاد روی موج‌ها.»

بعد از‌خودت​ شش دور‌زن‌بارۀ​ چرخیدن پرتش کردم.

ووووش!

یه دزد دریایی رودخانۀ ناشناس‌هیچ​ قبل از اینکه بیفته تو‌انگار​ دریا، به شکل غیرممکنی اوج گرفت.

احتمالاً همون وسط‌می‌کنی​ هوا غش کرده بود،‌هست​ چون هیچ جیغی نکشید.

وقتی به یه مرتیکه دیگه‌دیگه​ نزدیک شدم، دست چپ داغون‌بهتری​ و پیچ‌خورده‌اش رو بهم نشون داد.

«...دسـ... دستم شکسته.‌آخه​ تو رو خدا‌نگرانی​ بهم رحم کن.»

«مگه دست راستت دکوریه؟»

این بار، دست راستش رو گرفتم،‌زیاده‌رویه​ هنرهای درونی و بیرونیم رو ترکیب‌هیچ​ کردم و با تمام توانم پرتش کردم.

داشتم می‌رفتم سراغ بازی آبی بعدی که‌هست​ یهو مردی که خیلی وقت پیش دست‌کمی​ از مقاومت برداشته بود، سرم داد کشید:

«وایسا!»

«زهره‌ترکم کردی.»

رفتم سمت مردی که انواع‌دیگه​ و اقسام جواهرات طلا و‌بهتری​ نقره از گردنش آویزون بود.

«پادشاه اون-پیونگ، آخه مرض داشتی تا اینجا‌هست​ دنبالم راه بیفتی و روی اعصابم رژه‌کمی​ بری؟ همون‌جا یه لحظه دندون رو جیگر بذار.»

اونایی که دنبالم راه افتاده بودن فقط نیروهای پادشاه اون-پیونگ نبودن، بلکه‌خودت​ ترکیبی از یاکشای کوچک ژجیانگ، شبح فنگ‌شویی هاینیونگ و جامعه مرگ و‌کمی​ زندگی بودن که تو دوران انزوای خانواده نامگونگ قدرتشون رو گسترش داده بودن.

اینا همون فرقه‌هایی بودن که من‌محبوبیتی​ و راهب دیوانه تو راه رسیدن‌مزخرفی​ به دریا لت و پارشون کرده بودیم.

از اونجا که ریشه‌شون رو خشک نکرده‌هست​ بودیم، مخصوصاً واسه تعقیب کردن کچل با‌کمی​ هم یه اتحاد تشکیل دادن و افتادن دنبالمون.

همون‌طور که‌خودت​ می‌بینید، نتیجش‌زن‌بارۀ​ هم شد این.

همین الانشم تو ساحل حدود پنجاه تا‌زن‌ها​ جنازه و بیشتر از صد تا مجروح افتاده‌دیگه​ بودن که یا ناله می‌کردن یا بیهوش بودن.

دیدن اینکه چطور به خودشون می‌پیچیدن و حتی تو اون وضعیت‌ایدۀ​ هم سعی می‌کردن فرار کنن، باعث می‌شد شبیه یه توده جونور دریایی‌خوب​ به نظر برسن که با جزر و مد تو ساحل گیر افتادن.

قصد داشتم اگه ممکنه فقط‌دیگه​ دست و پاشون رو بشکنم، اما‌بین​ تو یه دعوا بعضی چیزها اجتناب‌ناپذیره.

چون من‌خودت​ یه راهب‌زن‌بارۀ​ بخشنده نیستم.

راهب دیوانه در زندگی قبلی، که تو این زندگی‌درست​ فقط یه مرد کچله، داشت عصای راهبِ خونیش رو‌نظرت​ تو آب دریا فرو می‌برد تا خونش رو بشوره.

نگاهی به‌گزینۀ​ اطراف انداختم‌بین​ و پرسیدم.

«یاکشای کوچک زنده‌ست؟»

سر یاکشای کوچک که تا همین‌زیاده‌رویه​ چند لحظه پیش با تیغه‌های دوقلوش‌هیچ​ جولان می‌داد، تو شن‌ها دفن شده بود.

به نظر‌مطمئنم​ می‌رسید کار‌درسته​ کچل باشه.

«مرده. شبح فنگ‌شویی چطور؟»

با کمی فاصله از‌زن‌بارۀ​ راهب دیوانه، روی یه‌نظرت​ صخره ولو شده بود.

با دیدن خونی که مثل یه دریای‌هست​ بزرگ از زیرش راه افتاده بود، مشخص‌کمی​ بود که اون حروم‌زاده رو هم کچل کشته.

این کچل واقعاً آدم خشنیه.

به نظر می‌رسید‌بهتری​ رهبر جامعه مرگ و‌کمی​ زندگی شخصاً آفتابی نشده.

در این صورت، تنها‌زن‌بارۀ​ رهبری که هنوز اینجا زنده‌گزینۀ​ مونده بود، پادشاه اون-پیونگ بود.

مچ پای یکی از نوچه‌های نزدیک‌زیاده‌رویه​ پادشاه اون-پیونگ رو گرفتم، خردش کردم‌هیچ​ و بعد پرتِش کردم تو دریا.

اونایی که قبلاً افتاده بودن تو‌نگرانی​ آب، داشتن دست و پا می‌زدن‌خودت​ تا خودشون رو به ساحل برسونن.

با اون دست و‌بین​ پاهای ناقص و داغونشون،‌کرد​ حسابی درمانده به نظر می‌رسیدن.

حتماً وقتی برای تعقیب ما با هم‌هست​ متحد می‌شدن روحیه‌شون خیلی بالا بوده، اما‌کمی​ از بختِ بدشون، من در حال حاضر شکست‌ناپذیرم.

احتمالاً هیچ نابغه‌ای تو کل موریم نمی‌تونست پیش‌بینی‌نظرت​ کنه که یه مرد جوانِ نیش‌باز که فقط‌طوری​ با یه راهب سفر می‌کنه، بتونه این‌قدر شکست‌ناپذیر باشه.

اینجا، ژجیانگ، مثل‌آخه​ یه دنیای دیگه بود؛‌زن‌ها​ کسی من رو نمی‌شناخت.

البته فقط ژجیانگ نبود؛‌بین​ تو مناطق دیگه هم‌کرد​ هیچ‌کس من رو نمی‌شناخت.

دلیلش هم این بود که‌دیگه​ قبل از اینکه شهرتم تو‌بهتری​ چهار دریا بپیچه، اومده بودم اینجا.

بعد از اینکه آشغال‌های دور‌دیگه​ و بر رو انداختم تو دریا،‌بین​ روبروی پادشاه اون-پیونگ روی زمین نشستم.

«پادشاه اون-پیونگ.»

«...»

«هر ننه قمری‌می‌کنی​ برای خودش یه‌زیاده‌رویه​ پا پادشاه شده.»

راهب دیوانه هم اومد جلو، عصاش رو که تو‌گزینۀ​ آب دریا شسته بود با دقت گذاشت زمین و‌ایدۀ​ چهارزانو نشست تا با هم یه مثلث تشکیل بدیم.

«رهبر فرقه، قصد داری بکشیش؟»

به پادشاه‌گزینۀ​ اون-پیونگ نگاه کردم‌هیچ​ و جواب دادم:

«دارم بهش فکر می‌کنم.»

راهب دیوانه طوری باهام‌زن‌بارۀ​ حرف زد که انگار داره‌گزینۀ​ بچه همسایه رو دعوا می‌کنه.

«همین الان‌مطمئنم​ نکشش. یکم بیشتر‌بشم​ بهش فکر کن.»

«مگه تا‌گزینۀ​ همین الان‌بین​ به‌اندازه کافی نکشتم؟»

«با این حال، بازم‌زن‌بارۀ​ یه فکری به حالش بکن.‌گزینۀ​ منم سعی می‌کنم صبور باشم.»

«فهمیدم.»

به مسابقه زل زدن به پادشاه‌نگرانی​ اون-پیونگ ادامه دادم، همون مردی که برای‌می‌کنی​ تعقیب من یه اتحاد راه انداخته بود.

تعداد اونایی که یواشکی سعی می‌کردن جیم بشن داشت‌طوری​ بیشتر می‌شد و حتی اونایی هم که از دریا‌قلبیش​ برگشته بودن داشتن پا به فرار می‌ذاشتن، ولی بی‌خیالشون شدم.

با نگاه کردن به زیورآلات مختلفی که از گردن‌گزینۀ​ پادشاه اون-پیونگ آویزون بود، مخصوصاً اون گردنبندی که بیشتر‌ایدۀ​ به درد زنا می‌خورد، نیت قتلم دوباره تحریک شد.

می‌خواستم جواهرات رو از گردنش بکنم،‌زیاده‌رویه​ اما وقتی پادشاه اون-پیونگ سرش رو‌هیچ​ دزدید، یه سیلی محکم خوابوندم زیر گوشش.

شترق!

خیلی محکم زدمش؟

یا شایدم به خاطر‌زن‌بارۀ​ این بود که هنرهای‌نظرت​ رزمی من خیلی قدرتمنده؟

جای کف دستم‌می‌کنی​ قشنگ روی صورت پادشاه‌هست​ اون-پیونگ مهر شده بود.

بعدش یه دندون شکسته رو‌بشم​ تف کرد رو زمین و خودش‌چون​ جواهراتش رو درآورد و گذاشتشون همونجا.

برام سواله که این‌بین​ حروم‌زاده وقتی افتاد دنبالم‌کرد​ اصلاً می‌دونست من کی‌ام؟

«پادشاه اون-پیونگ.»

«بگو.»

«وقتی افتادی دنبالم اصلاً می‌دونستی من کی‌ام؟ فکر‌دردسر​ کردی با این همه آدم می‌تونی منو بگیری؟‌زیاده‌رویه​ حدود دویست نفر؟ پیش خودت گفتی همین‌قدر کافیه؟»

اول جواهرات‌گزینۀ​ گرون‌قیمت رو‌بین​ چپوندم تو لباسم.

این عادتیه که از‌زن‌بارۀ​ این همه مدت سفر‌نظرت​ کردن به جونم افتاده.

پادشاه اون-پیونگ یه‌می‌کنی​ نگاهی بهم انداخت‌زیاده‌رویه​ و بعد آهی کشید.

«از کجا باید می‌دونستم. من اومده‌نگرانی​ بودم بکشمت. مهم‌تر از اون، تو‌خودت​ چرا سر به سر ما گذاشتی؟»

«مگه شماها چی هستین؟‌بین​ نکنه از اون موجودات مقدسین‌طوری​ که نباید بهشون دست زد؟»

«تو ژجیانگ، آره.»

به جنازه‌های پخش و‌زن‌بارۀ​ پلا شده و آدم‌های‌نظرت​ زخمی اشاره کردم و گفتم:

«من خیلی سرسری جنگیدم. سعیم‌بشم​ بر این بود که تا‌کنی​ جای ممکن کسی رو نکشم.»

اصلاً چرا دارم‌بهتری​ اینا رو با این‌کمی​ همه جزئیات توضیح می‌دم؟

درست همون موقع که داشتم پیش خودم‌هست​ می‌گفتم ‹می‌تونم همین الان بکشمش و قال‌کمی​ قضیه رو بکنم›، راهب دیوانه به حرف اومد.

«رهبر فرقه، فقط یه کم دیگه تحمل کن. تا‌گزینۀ​ همین الانم خیلی‌ها رو کشتی. با این وضع، زخمی‌ها به‌مزخرفی​ جای اینکه برگردن به فرقه‌هاشون، فرار می‌کنن و آواره می‌شن.»

«آره، دارم صبر می‌کنم.»

دستم رو دراز کردم، صورت پادشاه‌محبوبیتی​ اون-پیونگ رو گرفتم و نگاهش، حالت چشماش،‌بود​ دهنش و خط فکش رو برانداز کردم.

«آدم شجاعی هستی.»

پادشاه اون-پیونگ کلماتی‌می‌کنی​ رو به زبون آورد‌هست​ که هیچ تأثیری نداشتن.

«برادر ارشد‌مطمئنم​ من انتقامم‌درسته​ رو می‌گیره.»

«پادشاه گوم-سان؟ همونی که زمین‌هیچ​ رو با نقره فرش کرده‌انگار​ و یه کوه از طلا ساخته...»

خنجر موهیست‌خودت​ رو از‌زن‌بارۀ​ تو لباسم درآوردم.

«ولی نتونستی‌خودت​ از موهات‌زن‌بارۀ​ محافظت کنی.»

بعد از اینکه با یه هنر انگشت که با کمی‌کنی​ هنر یخ ترکیب شده بود به بالاتنه‌اش ضربه زدم، با‌بهتری​ خنجر موهیست به طرز خشنی موهای پادشاه اون-پیونگ رو بریدم.

«نتونستی از موهات محافظت کنی.‌هیچ​ حتی با اون همه پول. مو‌ایدۀ​ چیزیه که با پول نمی‌شه خرید.»

خنجر موهیست اون‌قدر‌می‌کنی​ تیز بود که موهاش‌هست​ دسته‌دسته می‌ریخت رو زمین.

به نظر نمی‌رسید دهنش‌زن‌بارۀ​ یخ زده باشه، چون با‌گزینۀ​ صدای گرفته‌ای به حرف اومد.

«...اگه قراره منو بکشی، پس بکش.‌نگرانی​ اگه می‌خوای بذاری زنده بمونم، پس‌خودت​ بذار زنده بمونم. چرا این‌طوری تحقیرم می‌کنی؟»

به این مرتیکه چشم‌غره رفتم.

«تحقیر؟»

«...»

«پادشاه اون-پیونگ، حالا مثلاً تحقیرت کنم می‌خوای چه غلطی بکنی؟ اگه ناراحتی، پاشو باهام بجنگ یا خودت رو‌نظرت​ بکش. چقدر بی‌شرمی که حرف از تحقیر می‌زنی. تویی که با اون نزول‌خوری‌های کثیفت خون مردم رو تو شیشه‌بدتر​ کردی، اصلاً چه حقی داری که احساس تحقیر کنی؟ عاقبت برادر ارشدت هم هیچ فرقی با تو نخواهد داشت.»

موهای بلند پادشاه اون-پیونگ دسته‌دسته تو‌محبوبیتی​ هوا پخش شد و با نسیم‌مزخرفی​ دریا به یه جای نامعلوم رفت.

دست و خنجرم‌می‌کنی​ هم پر از‌زیاده‌رویه​ مو شده بود.

حالا که بهش فکر می‌کنم، کچل کردن کاملش هم‌گزینۀ​ دردسر داشت، برای همین فقط موهاش رو شبیه احمق‌های‌ایدۀ​ روستا زدم و خنجر موهیست رو گذاشتم سر جاش.

لابد حسابی احساس ظلم و کینه بهش دست داده‌درست​ بود، چون این مرد گنده داشت مثل چی اشک‌نظرت​ می‌ریخت، برای همین یه سیلی دیگه خوابوندم زیر گوشش.

«برای چه مرگت داری گریه می‌کنی؟‌محبوبیتی​ کثافتِ رقت‌انگیز. من که حتی همه‌اش‌مزخرفی​ رو نتراشیدم، پس چرا زار می‌زنی؟»

راستش رو بخواین، قصد داشتم این یارو‌هست​ رو هم بکشم، اما چون راهب دیوانه داشت‌کرد​ از اون بغل نگاهم می‌کرد، فعلاً بی‌خیالش شدم.

یه چیزی‌خودت​ یادم اومد و‌دیگه​ از کچل پرسیدم.

«آهان، راستی، از اینکه‌درسته​ دریا رو از نزدیک‌دردسر​ می‌بینی چه حسی داری؟»

کچلِ براق یه‌بهتری​ بار دیگه به‌محبوبیتی​ دریای درخشان نگاه کرد.

«...چطور بگم.‌خودت​ پیچیده‌ست. شما‌زن‌بارۀ​ چطور، رهبر فرقه؟»

«مثل همیشه،‌خودت​ هیچ فکر‌زن‌بارۀ​ خاصی ندارم.»

«رهبر فرقه، ممکنه روی این‌بشم​ دریایی که الان دارین بهش‌کنی​ نگاه می‌کنین یه اسم بذارین؟»

کچل با یه‌بهتری​ حالت پر از‌محبوبیتی​ انتظار بهم نگاه کرد.

«روی دریا اسم بذارم؟»

«چیز عجیبی‌خودت​ نیست. کوه‌ها‌زن‌بارۀ​ هم اسم دارن...»

حالا که این رو گفت، دیدم خیلی هم عجیب نیست، برای‌چون​ همین به اون دریای پهناور که پرتوهای نور روش می‌تابید خیره‌هیچ​ شدم و بدون اینکه زیاد بهش فکر کنم یه اسم روش گذاشتم.

«بذار بهش بگیم دریای نور.»

با این اسم‌گذاری سرسری که از ترکیب کچلِ‌نظرت​ درخشان و دریا به ذهنم رسیده بود، راهب‌طوری​ دیوانه لبخند محوی زد و بهم نگاه کرد.

«این در‌خودت​ اصل نام‌زن‌بارۀ​ درمایی من بود.»

«اوه.»

عجب غافلگیری‌ای.

«اگه بخوام دقیق بگم، این نام‌زیاده‌رویه​ درمایی منه که قبل از تبدیل‌هیچ​ شدنم به یه راهب رزمی گرفتم.»

حتی خودمم از اینکه‌زن‌بارۀ​ نام درماییش رو درست‌نظرت​ حدس زده بودم تعجب کردم.

راهب دیوانه‌مطمئنم​ لبخند زد‌درسته​ و گفت:

«چون نام درمایی من دریای نور بود، همیشه قصد داشتم یه روزی دریا‌بود​ رو ببینم. کنجکاو بودم که آیا گرفتن اسم دریای نور یه اتفاق ساده بوده‌سخته​ یا نه، و حس می‌کردم فقط وقتی بیام کنار دریا می‌تونم جوابش رو بفهمم.»

«حالا فکر می‌کنی چی بوده؟»

«حس می‌کنم حتی یک لحظه‌دیگه​ از سفرمون تا اینجا تصادفی‌بهتری​ نبوده. شما چطور، رهبر فرقه؟»

یه لحظه فکر‌آخه​ کردم و بعد‌نگرانی​ صادقانه جواب دادم:

«تصادفی نیست.»

«منم همین‌طور فکر می‌کنم.»

راهب دیوانه‌خودت​ به پادشاه‌زن‌بارۀ​ اون-پیونگ نگاه کرد.

«پادشاه اون-پیونگ، رهبر فرقه فعلاً گذاشته‌نگرانی​ زنده بمونی، پس تو این لحظه،‌خودت​ فقط شکرگزار باش که نفس می‌کشی. فهمیدی؟»

رو کردم به پادشاه اون-پیونگ که‌محبوبیتی​ بعد از سیلی خوردن و خراب‌مزخرفی​ شدن موهاش حسابی مچاله شده بود.

«جواب بده.»

«فهمیدم.»

«پادشاه اون-پیونگ، هیچ اتفاقی تصادفی نیست.‌نگرانی​ زنده موندنت، اینکه یهو کچل شدی.‌خودت​ حتی ممکنه تو آینده یه راهب بشی.»

پادشاه اون-پیونگ دوباره به‌بین​ گریه افتاد، اما این‌کرد​ بار دیگه بهش سیلی نزدم.

یعنی منم حالا دلسوزتر شدم؟

ناولها | novelha.net