---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت شیطان دیوانه

چپتر 399: لحظه‌ای که ارغوانی شد • ⏱ 16 دقیقه

چپتر 399: لحظه‌ای که ارغوانی شد

0

دلیل اینکه موقع گردش چی‌تزکیه​ چشم‌ها رو می‌بندیم اینه که خیلی‌کوه​ از اساتید این رو توصیه کردن.

راستش رو بخواید، گردش چی‌چرخیده​ چه با چشم باز و‌قبل​ چه با چشم بسته فرقی نداره.

ولی دلیل بستن‌بیشتریا​ چشم‌ها به تمرکز‌دنبال​ و احساسات ربط داره.

با چشم باز، آدم چیزایی‌شروع​ می‌بینه که احساسات بی‌ربط به‌همون‌جا​ گردش چی رو بیدار می‌کنه.

احساسات روی ذهن تأثیر می‌ذارن و احتمال اشتباه کردن‌می‌رفتم​ یا از دست دادن تمرکز رو تو فرآیند گردش چی‌لذت‌بخش‌تر​ که نیاز به تمرکز لحظه‌ای و بالا داره، بیشتر می‌کنن.

آدم چشماش رو می‌بنده چون‌چرخیده​ همیشه ممکنه اون احتمال یک‌قبل​ در میلیون کار دستش بده.

بذارید یه کم خشن‌تر بگم.

اگه یه آدم در حال مرگ یهو جلوی چشمت‌حتی​ سبز بشه، یا یه صحنه دلخراش ببینی، ممکنه دسته‌های‌قله​ اون گاری سنگین پر از انرژی درونی رو ول کنی.

اگه از قضا تو یه‌تزکیه​ سراشیبی باشی، گاری ممکنه با سرعت‌کوه​ دیوانه‌واری به یه سمتی پرت بشه.

و جایی که‌پیشکسوت‌های​ قراره باهاش تصادف‌برای​ کنه، مریدین‌های منه.

این‌طوری هم گاری و‌قبل​ هم مریدین‌هام منفجر می‌شن‌می‌گردن​ و نتیجه‌اش می‌شه انحراف چی.

خیلی از رزمی‌کارهای موریم موقع گردش‌دنبال​ چی دچار انحراف چی شدن و‌وقت​ دیگه هیچ‌وقت چشماشون رو باز نکردن.

آزمون و خطای پیشکسوت‌های ما سینه به سینه چرخیده، برای‌قله​ همین الان بیشتریا قبل از شروع گردش چی دنبال یه‌بود​ فضای بسته می‌گردن و حتی همون‌جا هم چشماشون رو می‌بندن.

ولی من هر وقت برای تزکیه‌برای​ هنر الهی مه بنفش می‌رفتم قله‌دنبال​ کوه هوا، هیچ‌وقت چشمام رو نمی‌بستم.

الان دیگه برام‌بیشتریا​ فرقی نداشت چشمام‌دنبال​ باز باشه یا بسته.

راستش، تمرین کردن‌بیشتریا​ با چشم باز‌دنبال​ خیلی هم لذت‌بخش‌تر بود.

روزایی که زودتر از کوه هوا بالا‌الهی​ می‌رفتم، هنرهای خروس سفید، سایه ماه و‌نمی‌بستم​ لاک‌پشت طلایی رو به نوبت تمرین می‌کردم.

روزایی که دیر می‌رسیدم، تا‌چرخیده​ خود سحر فقط هنر الهی‌قبل​ مه بنفش رو تزکیه می‌کردم.

حس می‌کردم دارم اون پرده ارغوانی رنگی رو که‌حتی​ تو آسمون و زمین رسوخ کرده، لایه به لایه می‌کنم‌کوه​ و ورق به ورق تو دانتین خودم روی هم می‌چینم.

بعضی روزا حالم‌بیشتریا​ خوب بود و بعضی‌فضای​ روزا فقط آروم بودم.

ولی احساسات منفی مثل ترس،‌تزکیه​ وحشت، اضطراب، بی‌قراری و نگرانی‌قله​ تا حد زیادی محو شده بودن.

چون این احساسات منفی اکثراً دود‌برای​ شده بودن، چیزایی که تو ذهنم شکل‌فضای​ می‌گرفت به ندرت تبدیل به خشم می‌شد.

با این‌الان​ حساب، قوی‌تر‌قبل​ شده بودم؟

یا از اون ذهنیت غریزی که یه مرغ مبارز باید داشته باشه فاصله‌تزکیه​ گرفته بودم؟ انگار وضعیت ذهنی من هم جزر و مد خودش رو داشت، چون‌لذت‌بخش‌تر​ از مرحله مرغ مبارز سقوط کرده بودم و برگشته بودم به مرحله مرغ چوبی.

یعنی قرار نبود فقط یه‌تزکیه​ کله برم بالا؛ حالا دیگه ذهنیت‌کوه​ رها کردن رو هم درک می‌کردم.

که به عقب نگاه‌سینه​ می‌کنم، شیطان دیوانه تو‌الان​ زندگی قبلیم دستاورد خاصی نداشت.

فقط زنده مونده بود.

از اونجا که حالم از ضعیف شدن تو‌می‌گردن​ هر وضعیت ذهنی‌ای به هم می‌خورد، تمرکزم رو‌بنفش​ برای تزکیه هنر الهی مه بنفش دوچندان کردم.

وقتی تمام قلب و‌وقت​ اراده‌ام رو وقف هنر‌بنفش​ الهی مه بنفش می‌کردم...

بعضی وقتا، حتی‌پیشکسوت‌های​ موقع غذا خوردن‌برای​ تو عمارت شکوفه آلو.

خیلی وقتا اصلاً متوجه‌قبل​ صدای برادر ارشد بزرگ‌می‌گردن​ و شیطان شهوت نمی‌شدم.

حتی با چشمای باز، موقع غذا خوردن‌فضای​ و چای نوشیدن، با دقت داشتم اتفاقاتی‌هنر​ که تو درونم می‌افتاد رو تماشا می‌کردم.

خوشبختانه، به نظر می‌رسید اون دو‌هنر​ تا تا حدودی وضعیتم رو درک‌هوا​ می‌کردن، برای همین زیاد بهم گیر نمی‌دادن.

منم اصلاً حوصله و ظرفیت‌چرخیده​ این رو نداشتم که به‌قبل​ وضعیت تمرین اونا اهمیت بدم.

کاملاً واضح بود که مبارزه با‌دنبال​ رهبر فرقه سخت‌ترین نبرد تو هر‌وقت​ دو زندگی قبلی و فعلیم می‌شه.

تازه، وقتم هم کم بود.

سامبوک تا‌همون‌جا​ الان به‌وقت​ فرقه رسیده بود؟

رهبر فرقه‌خطای​ بعد از گرفتن‌چرخیده​ گزارش، لفتش می‌داد؟

این مرتیکه رهبر فرقه اصلاً کِی از فرقه راه می‌افته‌همون‌جا​ و کِی می‌رسه؟ چون نمی‌تونستم زمان رسیدنش رو حدس بزنم،‌هوا​ حق نداشتم حتی یه روز رو هم الکی هدر بدم.

چه رهبر فرقه زود‌قبل​ می‌رسید چه دیر، من‌می‌گردن​ داشتم تمام تلاشم رو می‌کردم.

راستش رو بخواید، به محض اینکه‌هنر​ فهمیدم رهبر فرقه از یوران محافظت‌هوا​ کرده، خیلی چیزا رو رها کردم.

همین که شاگرد جوون و‌چرخیده​ بیچاره‌ام زنده بود، برام یه‌قبل​ جور رستگاری به حساب می‌اومد.

پس هنر الهی مه‌قبل​ بنفش هم یه جور‌می‌گردن​ هدیه برای رهبر فرقه است.

عجیبه...

با اینکه من و رهبر فرقه از‌الهی​ هم خیلی دور بودیم، حس می‌کردم تا حدودی‌برام​ داریم افکارمون رو با هم به اشتراک می‌ذاریم.

اگه ضعیف‌تر، رقت‌انگیزتر و‌سینه​ بی‌عرضه‌تر از چیزی بودم‌الان​ که رهبر فرقه انتظار داشت...

دلم گواهی می‌داد که‌قبل​ احتمالاً همه تو عمارت‌می‌گردن​ شکوفه آلو کشته می‌شن.

چون در واقع، رهبر‌قبل​ فرقه تا الان وقت‌می‌گردن​ کافی بهم داده بود.

ناامید کردنش دقیقاً‌می‌بندن​ مثل زیر پا‌هنر​ گذاشتن یه قول بود.

برای همین بود که هنر الهی مه‌همین​ بنفش، یعنی هدیه‌ام برای رهبر فرقه رو‌می‌گردن​ مثل یه شمشیر عزیز و باارزش صیقل می‌دادم.

بعضی وقتا، فکرِ کشتنِ وحشیانه‌ی رهبر فرقه با هنر الهی‌همون‌جا​ مه بنفش به سرم می‌زد و بعضی وقتای دیگه، دعا می‌کردم‌چشمام​ که خودم با این هنر به یه رزمی‌کار بی‌نقص‌تر تبدیل بشم.

این‌طوری بود که‌بیشتریا​ شب و روز درون‌فضای​ من هم جابه‌جا می‌شدن.

تاریکی فرود می‌اومد،‌می‌بندن​ فقط برای اینکه‌هنر​ جلوی نور عقب‌نشینی کنه.

چرخه پر شدن از‌سینه​ نور و بعد غرق شدن‌بیشتریا​ تو تاریکی مدام تکرار می‌شد.

قلب انسان‌الان​ این‌طوریه که‌قبل​ اصلاً نمی‌شه شناختش.

چون مدام در‌بیشتریا​ حال تغییره، درست مثل‌فضای​ غروب خورشید یا سپیده‌دم.

تا وقتی که یه جورایی به تمرین هنر‌بنفش​ الهی مه بنفش با چشمای باز عادت کردم، دیگه‌باشه​ نمی‌فهمیدم بیست سی روز گذشته، یا چهل پنجاه روز.

وقتایی بود که یه کله می‌خوابیدم‌برای​ و وقتایی هم بود که سه‌دنبال​ چهار روز چشم رو هم نمی‌ذاشتم.

با فراموش کردن زمان، روز و شب،‌فضای​ مرگ و زندگی، بین کوه هوا و‌هنر​ عمارت شکوفه آلو در رفت و آمد بودم.

یه روز، هوا اون‌قدر‌قبل​ تازه و سرحال‌کننده بود که‌حتی​ جسم و روحم مورمور شد.

گل‌های شکفته کنار جاده چشمم رو گرفتن، برای بچه‌هایی که معمولاً تو خیابون‌چشمام​ می‌دیدم دست تکون می‌دادم و سلام می‌کردم، بعد در حالی که دستام رو‌سایه​ پشتم گره کرده بودم، با مشغله زیاد دور و بر کوه هوا پرسه می‌زدم.

تمام تلاشم رو کردم که موقع راه‌همین​ رفتن هم هنر الهی مه بنفش رو تمرین‌حتی​ کنم، ولی اصلاً حرفش رو نزن. غیرممکن بود.

اون‌قدر سخت بود که نمی‌تونستم پیش‌بینی‌دنبال​ کنم کِی ممکنه عملی بشه، ولی‌وقت​ دلیل خاصی هم برای بی‌خیال شدن نداشتم.

در نهایت، برنامه‌ام این بود که حتی موقع خواب هم‌همون‌جا​ با هنر الهی مه بنفش تجمع چی رو امتحان کنم،‌هوا​ هرچند البته، الان سطحم برای این کار خیلی پایین بود.

مثل یه‌همون‌جا​ ولگرد تو کوه‌تزکیه​ هوا پرسه می‌زدم.

از اونجا که بی‌خیال شدنِ ظاهر هم یه جور بی‌احترامی‌قبل​ به آداب و رسومه، گهگداری تو یه رودخونه خودم رو می‌شستم‌الهی​ و موها و ریش بلندم رو با خنجر موهیست کوتاه می‌کردم.

کوه هوا جاهای دیدنی زیادی‌شروع​ داشت، برای همین فقط با‌همون‌جا​ پرسه زدن خودم رو سرگرم می‌کردم.

بعد از حدود ده روز زیر و رو‌می‌گردن​ کردن کوه، تازه فهمیدم اون جایی که خیلی‌بنفش​ وقتا تماشاش می‌کردم، قله نیلوفر آبی کوه هوا بود.

یعنی جایی که من معمولاً هنر الهی مه‌بنفش​ بنفش رو تمرین می‌کردم، بهش می‌گفتن قله جنوبی،‌نداشت​ و قله نیلوفر آبی همون قله غربی پایین‌تر بود.

تازه اون موقع بود که با‌برای​ مهارت سبکی از صخره‌های سفیدِ رنگ‌پریده‌دنبال​ گذشتم و رسیدم به قله نیلوفر آبی.

وقتی دوباره از قله نیلوفر آبی به پایین‌می‌گردن​ نگاه کردم، دسته‌ای از عمارت‌ها و خونه‌ها رو‌بنفش​ دیدم که این‌ور و اون‌ور پراکنده شده بودن.

وقتی با دقت نگاه کردم...

در کمال تعجب،‌می‌بندن​ بانوی وزغ آهنی‌هنر​ رو بین مردم دیدم.

خیلی دور بود، ولی با صدایی‌برای​ که با انرژی درونی تقویت شده‌دنبال​ بود، با بانوی وزغ آهنی حرف زدم.

«بانوی وزغ آهنی، حالت چطوره؟»

بانوی وزغ آهنی با شنیدن صدام‌دنبال​ جا خورد و به اطرافش نگاه کرد،‌تزکیه​ ولی به این راحتی‌ها نمی‌تونست پیدام کنه.

چون هوا‌همون‌جا​ یه کم‌وقت​ مه‌آلود بود.

دستم رو تکون دادم تا‌چرخیده​ مه رو پراکنده کنم و‌قبل​ بعد به پایین خیره شدم.

«بانو، این‌ورم.»

فریاد بانوی وزغ آهنی، بعد از‌دنبال​ کلی گشتن و نگاه کردن به‌وقت​ اطراف، اکو شد و به گوشم رسید.

«...رهبر فرقه،‌همون‌جا​ تویی؟ رهبر‌وقت​ فرقه! کجایی؟»

بعدش، ارباب دره گل روان و ارباب جوان سفیدرو که‌قبل​ از یه جایی خودشون رو رسونده بودن هم قبل از اینکه‌الهی​ بالاخره من رو اون دوردست‌ها پیدا کنن، به اطراف نگاه کردن.

اون‌قدر از دیدنشون بعد از‌شروع​ مدت‌ها خوشحال شدم که ناخودآگاه‌همون‌جا​ یه لبخند رو لبم نشست.

وقتی دست تکون دادم، اون سه‌دنبال​ تا هم با هم یه چیزایی بلغور‌تزکیه​ کردن و بی‌وقفه برام دست تکون دادن.

فاصله خیلی زیاد بود، برای‌تزکیه​ همین حتماً تو چشم همدیگه‌قله​ اندازه یه مورچه به نظر می‌رسیدیم.

صدای ارباب جوان سفیدرو کاملاً واضح‌برای​ بود، شاید به این خاطر که مقداری‌فضای​ از انرژی درونی‌اش رو پس گرفته بود.

«رهبر فرقه، لطفاً بیاین پایین!»

با آشناهایی که‌بیشتریا​ مدتی بود ندیده‌دنبال​ بودمشون، احوال‌پرسی کردم.

«نه. وسط‌همون‌جا​ تمرینم، باشه‌وقت​ برای دفعه بعد.»

«رهبر فرقه!»

هی داد می‌زدن که‌قبل​ برم پایین، ولی محل سگ‌حتی​ نذاشتم و از صخره پریدم.

انقدر این مسیر رو بالا و پایین‌فضای​ کرده بودم که بعضی وقتا پیاده پایین‌هنر​ رفتن برام مثل یه عذاب الهی بود.

تو اینجور مواقع، فقط می‌پریدم.

قبلاً برای رسیدن به یه جای بلند‌همین​ ابرها رو شکافته بودم، اما پایین اومدن‌می‌گردن​ از زیر ابرها هنوزم حس عجیبی داشت.

هیچ راهی نبود که بشه کوه هوا رو با یه حرکت‌می‌بندن​ اومد پایین، برای همین از بین ابرهای سفید رد می‌شدم، پام‌نمی‌بستم​ رو می‌ذاشتم رو زمین و دوباره می‌پریدم؛ همین چرخه رو تکرار می‌کردم.

تمام تلاشم رو می‌کردم تا حس کنترل‌فضای​ بدنم موقع معلق بودن تو هوا برای‌هنر​ یه مدت طولانی رو، تو وجودم حک کنم.

هر وقت این‌طوری از‌وقت​ کوه پایین می‌اومدم و‌بنفش​ وارد عمارت شکوفه آلو می‌شدم...

دیروز برام مثل‌پیشکسوت‌های​ امروز بود و‌برای​ امروز مثل دیروز.

چون روش تمرینم رو عوض کرده‌دنبال​ بودم، کم‌کم تعداد دفعاتی که از‌وقت​ کوه هوا بالا می‌رفتم رو کم کردم.

به جاش، تمرین مهارت سبکی‌شروع​ رو شروع کردم که یه جورایی‌می‌بندن​ حکم پیاده‌روی رو هم برام داشت.

تو گذشته، خرکی دویدن بیشتر با روحیه‌ام جور در می‌اومد،‌قله​ اما این روزا، همه‌اش تو این فکرم که چطور می‌شه‌بود​ یه مسافت طولانی رو با کمترین حرکت ممکن طی کرد.

البته روشش ترکیبی از هنرهای بیرونی و‌همین​ درونی، انفجارهای انرژی، و استفاده از مچ پا،‌حتی​ کف پا، پاها، کمر و کل بدنم بود.

بنابراین، در حالی که دست‌هام رو پشتم گره کرده‌حتی​ بودم، بعضی وقتا جوری بدنم رو کش می‌دادم که انگار‌کوه​ تو یه چشم به هم زدن مسافتی رو طی می‌کردم.

برای آدم‌های معمولی، جوری به‌شروع​ نظر می‌رسید که انگار دارم‌همون‌جا​ از هنر طی‌الارض استفاده می‌کنم.

ولی این هنر طی‌الارض نبود.

فقط نوعی مهارت سبکی بود، شکلی از‌همین​ حرکات پا که با جون کندن و کشیدن‌حتی​ انواع و اقسام بدبختی‌ها توش استاد شده بودم.

گاهی اوقات، به زور یه قدم یا همون ایل‌بو‌حتی​ برمی‌داشتم، اما همون یه قدم تمام دانش رزمی‌ای که تا‌کوه​ الان یاد گرفته بودم رو تو خودش جا داده بود.

از اونجایی که اعتراف می‌کنم دلم‌دنبال​ نسبت به دوران شیطان دیوانه تو‌وقت​ زندگی قبلیم خیلی نرم‌تر شده بود...

خودم رو‌همون‌جا​ با تمرینات بی‌رحمانه‌تری‌تزکیه​ تحت فشار گذاشتم.

تو دوران شیطان دیوانه‌ام، با‌چرخیده​ بقیه خشن بودم، اما حالا،‌قبل​ داشتم با خودم خشن تا می‌کردم.

چاره دیگه‌ای نداشتم، چون حس‌شروع​ می‌کردم در غیر این صورت،‌همون‌جا​ ذات شیطان دیوانه از بین می‌ره.

من نه یه‌بیشتریا​ حکیم تائوئیست بودم و‌فضای​ نه یه استاد تائوئیست.

هیچ قصدی هم برای رسیدن‌تزکیه​ به روشنگری و پشت کردن‌قله​ به این دنیای خراب‌شده نداشتم.

هیچ علاقه‌ای هم نداشتم‌سینه​ مثل اون اساتید پیر خرفت،‌بیشتریا​ به مقام جاودانگی صعود کنم.

برای اینکه ذات شیطان دیوانه، رهبر فرقه هائو، صاحب مسافرخانه‌همون‌جا​ و لی زاها رو فراموش نکنم، باید حواسم به این‌هوا​ ذهن لعنتیم می‌بود که داشت روز به روز آروم‌تر می‌شد.

رهبر فرقه‌الان​ تنها دشمن‌قبل​ من نیست.

برای اینکه بتونم تا آخر عمرم‌هنر​ چک و لگد نثار صورت دیوونه‌های این‌چشمام​ دنیا کنم، باید همون شیطان دیوانه می‌موندم.

یه روز به خودم اومدم و دیدم‌همین​ منظره پیاده‌روی روزانه‌ام حتی تغییر رنگ داده،‌می‌گردن​ و به زور تونستم حواسم رو جمع کنم.

فصل عوض شده بود؟

هنوز تو جمع کردن چی موقع راه رفتن‌می‌گردن​ استاد نشده بودم، اما به محض اینکه به‌بنفش​ عمارت شکوفه آلو برگشتم، تمرین رو متوقف کردم.

آدم اگه کارش فقط تمرین کردن باشه،‌الهی​ دیر یا زود تبدیل به یه احمق می‌شه،‌برام​ و من دقیقاً تو مرز احمق شدن بودم.

در حالی که دست‌هام رو پشتم گره کرده‌الان​ بودم و راه می‌رفتم، برادر ارشد بزرگم رو دیدم‌می‌بندن​ که بعد از مدت‌ها پشت یه میز نشسته بود.

«برادر ارشد بزرگ.»

برادر ارشد بزرگم یه‌قبل​ نگاه سرتاپایی بهم انداخت و‌حتی​ بعد سرش رو تکون داد.

«خوش اومدی.»

کنار برادر ارشد بزرگم‌سینه​ نشستم و نگاهی به‌الان​ اطراف عمارت شکوفه آلو انداختم.

«فصل عوض شده؟»

«آره. تمریناتت چطور؟»

«فعلاً می‌خوام یکم استراحت کنم.»

«مثل یه دیوونه ول‌سینه​ می‌گشتی. به اندازه کافی‌الان​ خودت رو خسته کردی.»

«وضعم خیلی لب مرز بود؟»

برادر ارشد‌الان​ بزرگم سر‌قبل​ تکون داد.

«فکر می‌کردم خودت از پسش برمیای،‌هنر​ برای همین دخالتی نکردم، ولی بعضی‌هوا​ وقتا واقعاً وضعت خطرناک به نظر می‌رسید.»

انگار واقعاً تو حالت عادی نبودم، چون خیلی‌الان​ وقت بود که حتی با برادر ارشد بزرگم‌همون‌جا​ که تو همین عمارت می‌موند هم حرفی نزده بودم.

در حالی که پشت میز نشسته بودم و با‌حتی​ برادر ارشد بزرگم گپ می‌زدم، رو کردم به ارباب‌قله​ عمارت شکوفه آلو که داشت به این سمت نگاه می‌کرد.

«ارباب عمارت، شمشیر مطیع‌کننده شیاطین...»

ارباب عمارت شکوفه آلو رفت‌تزکیه​ داخل، بعد با شمشیر مطیع‌کننده شیاطین‌کوه​ برگشت و اون رو داد دستم.

بعد از‌خطای​ گرفتن شمشیر‌سینه​ مطیع‌کننده شیاطین گفتم:

«ارباب عمارت.»

«بله.»

«می‌خوام نتیجه‌همون‌جا​ تمریناتت رو ببینم.‌تزکیه​ بهم نشونش بده.»

ارباب عمارت شکوفه آلو بدون هیچ حرفی رفت‌الان​ سمت یه فضای باز، شمشیرش رو کشید و تکنیک‌می‌بندن​ شمشیری که قبلاً نشون داده بود رو اجرا کرد.

من و برادر‌بیشتریا​ ارشد بزرگم تو‌دنبال​ سکوت تماشاش کردیم.

اینجا و اونجا، حرکاتی قاطی تکنیکش شده بود‌می‌گردن​ که به نظر می‌رسید با راهنمایی برادر ارشد‌بنفش​ بزرگم به دست اومده باشن؛ با قبل فرق داشت.

بعد از تموم شدن نمایشش،‌تزکیه​ ارباب عمارت شکوفه آلو یه‌قله​ تکون ریز به سرش داد.

شیطان شهوت هم که نمی‌دونم کی از‌همین​ اون تو پیداش شده بود، داشت نمایش‌می‌گردن​ ارباب عمارت شکوفه آلو رو تماشا می‌کرد.

جام رو با ارباب عمارت شکوفه آلو‌فضای​ عوض کردم، رفتم جلو، شمشیر مطیع‌کننده شیاطین‌هنر​ رو کشیدم و اون رو عمودی نگه داشتم.

با نگاه کردن به برادر‌شروع​ ارشد بزرگم، شیطان شهوت و‌همون‌جا​ ارباب عمارت شکوفه آلو گفتم:

«...خیلی وقت پیش، تو باند خرگوش سیاه، داشتم گلبرگ‌های در حال سقوط رو با شمشیر سوراخ می‌کردم، و برای اینکه اون لحظه رو فراموش نکنم، اسمش رو گذاشتم هنر شمشیر شکوفه آلو. کی فکرش رو می‌کرد بعد‌دارم​ از اومدن به کوه هوا، همون هنر شمشیر رو تو جایی با همون اسم، یعنی عمارت شکوفه آلو، اجرا کنم. زندگی بعضی وقتا با یه سری تصادف‌های خنده‌دار گره می‌خوره. اگه ریشه این چیزایی که بهشون می‌گن‌تبدیل​ تصادف رو دنبال کنی، تو اعماقش به وضعیت ذهنی خودت می‌رسی. پس در نهایت، هیچ‌کدوم از اینا تصادفی نیست. این سیزده حرکت شکوفه آلوئه. اگه هر جاش به نظرتون لنگ می‌زنه، شما سه تا باید بهم بگید.»

فرم پایه‌اش همون‌پیشکسوت‌های​ سیزده حرکت ارباب‌برای​ عمارت شکوفه آلو بود.

به این فرم، اون آزادی و رهایی‌فضای​ که از زمان بودنم تو باند خرگوش‌هنر​ سیاه بهش فکر کرده بودم رو اضافه کردم.

با این امید که اصل ماجرا به دنبال‌می‌گردن​ آزادی باشه و این آزادی خیلی از مسیر‌بنفش​ اصلی منحرف نشه، شمشیر رو به رقص درآوردم.

سیزده حرکتی رو که‌وقت​ خودم تفسیر کرده بودم، به‌می‌رفتم​ ارباب عمارت شکوفه آلو برگردوندم.

همچنین هنر شمشیرم رو به‌چرخیده​ برادر ارشد بزرگم و شیطان‌قبل​ شهوت نشون دادم و منتقل کردم.

اونا اون‌قدر تو زندگیم تأثیر‌شروع​ گذاشته بودن که صلاحیت این کار‌می‌بندن​ رو از سرشون هم زیاد بود.

چون یه هنر‌بیشتریا​ شمشیر ناآشنا بود، بارها‌فضای​ و بارها اجراش کردم.

حتی تو همون حین‌وقت​ که تکرارش می‌کردم، حرکات رو‌می‌رفتم​ صیقل می‌دادم و بی‌نقص‌تر می‌کردم.

راستش رو بخواید، هنر شمشیر فقط یه‌همین​ سری تغییرات روی حرکات ساده است، برای‌می‌گردن​ همین سیزده حرکت اصلاً عدد کمی نبود.

اگه روش تمرین می‌شد و به استادی می‌رسید،‌می‌گردن​ هنر شمشیری بود که می‌شد با خیال راحت‌بنفش​ تو رویارویی با اساتید بزرگ دنیا ازش استفاده کرد.

سیزده حرکت رو با بیشترین‌شروع​ تغییرات و تنوع ممکن به‌همون‌جا​ اون سه نفر نشون دادم.

با این فکر که اون سه‌هنر​ تا دارن خیلی با دقت و‌هوا​ زل‌زده نگاهم می‌کنن، متوقف شدم و پرسیدم:

«چطور بود؟»

شیطان شهوت به برادر ارشد‌شروع​ بزرگم نگاه کرد که اونم‌همون‌جا​ با تأکید سرش رو تکون داد.

«خوبه، هیچ نقصی نداره.»

شیطان شهوت‌همون‌جا​ هم با‌وقت​ لحن خشکی گفت:

«خوب بود.»

ارباب عمارت شکوفه آلو‌قبل​ پشت سر هم سر تکون‌حتی​ داد و بعد بهم گفت:

«رهبر فرقه، دارم با تمام‌شروع​ وجودم سعی می‌کنم به خاطر‌همون‌جا​ بسپارمش. می‌شه بیشتر نشونم بدی؟»

ارباب عمارت شکوفه آلو تا حالا‌هنر​ باهام انقدر مؤدبانه حرف زده بود؟‌هوا​ حالا زده بود یا نه، مهم نبود.

سرم رو‌خطای​ تکون دادم‌سینه​ و گفتم:

«هر چقدر بخوای می‌تونم نشونت بدم. پس این دفعه، خوب به‌می‌بندن​ مسیر حرکت شمشیر دقت کن. به جای تمرکز رو جزئیات اصول‌نمی‌بستم​ یا حرکات، باید مدام نیت شمشیر رو درک کنی و بپذیری.»

«نیت شمشیر چیه؟»

«یعنی باید چیزی رو‌وقت​ که می‌خوام از طریق این‌می‌رفتم​ هنر شمشیر بگم، درک کنی.»

برای اینکه مسیر حرکت هنر شمشیر شکوفه آلو‌الان​ رو واضح‌تر به اون سه نفر نشون بدم،‌همون‌جا​ تیغه شمشیر رو با هاله‌ای از رنگ بنفش پوشوندم.

از همون اولشم، تو زندگی‌ای که من‌فضای​ برای خودم تصور کرده بودم، چیزی به‌هنر​ اسم آداب و رسوم مسخره جایی نداشت.

در همون لحظه‌ای که گلبرگ‌های ریز‌دنبال​ و درشتِ آغشته به رنگ بنفش،‌وقت​ از تیغه شمشیر در هوا پراکنده شدند...

من شیطان شمشیر، شیطان شهوت، و‌هنر​ شمشیر اول کوه هوا رو به‌هوا​ عنوان شاگردهای خودم قبول کرده بودم.

ناولها | novelha.net