چپتر 49: تحقیرِ امروز
0نوچههای باند خرگوش سیاه با کالسکههایچپم خودشون، راه کالسکهای که گوم ههبرای توش نشسته بود رو بسته بودن.
وسط این بلبشو، در حالی که یه عده داشتن اسبهای رمکرده رووزنه آروم میکردن و بقیه داد و بیداد راه انداخته بودن، یه الدنگی داشتباید میخوابوند زیر گوش زیردست من که خودش رو جای کالسکهچی جا زده بود.
البته الان عصبانیتمدید به خاطر چکمیرسید خوردنِ زیردستم نبود.
هرچی نباشه، اون کالسکهچیپای در اصل یکی ازکردم شاگردهای فرقه هائو بود.
به همین خاطر، از دید من اینطور به نظردرست میرسید که یه کالسکهچی معمولی داره کتک میخوره، نه اینکهراستت یکی از زیردستهای باند خرگوش سیاه داره تقاص پس میده.
بدون اینکه حتی یه ذرهمستقیم از سرعت مهارت سبکی خودم کمدرست کنم، مثل تیر به هوا پریدم.
لگد پرنده یه تکنیک هجومیه که یه بچه هفت هشتمیخوره ساله معمولی هم میتونه ازش استفاده کنه؛ یه فرم رزمیسبکی که حتی تو هشتاد سالگی هم به راحتی قابل اجراست.
بیدلیل نیست کهبودم بهش میگن هنرمستقیم رزمیِ نمادینِ آدمهای بیمصرف.
منم به عنوان یه نمونهکردم بارز از همین آدمهای بیمصرف، طبیعتاًتعادل میتونستم یه لگد پرنده نثارش کنم.
اول، همونطور که روراستم هوا بودم، پای راستمچپم رو مستقیم دراز کردم.
پای چپم کمی خماینطور شده بود، درست مثل یهکتک وزنه تعادل برای حفظ ثبات.
بهترین کار اینه کهپای دست راستت رو هم موازیچپم با پای راستت دراز کنی.
مشت دست چپ هم باید به نرمیکمی گره بخوره و مثل زه کمانِ کشیده شدهبهترین به عقب بره تا برای ضدحمله آماده باشی.
اگه فقط همین ژست رو حفظ کنی،کردم میشه یه لگد پرنده بینقص که حتی مربیهایحفظ اتحاد موریم هم نمیتونن هیچ ایرادی ازش بگیرن.
شترق!
با این صدا، اون الدنگی که داشت زیرکردم گوش کالسکهچی میخوابوند، به فاصلهای دور پرت شد وثبات تو همون لحظه، همه چشمها روی من قفل شد.
گوم هه نقاب زده بود، برایچپم همین نمیتونستم حالت صورتش رو ببینم، ولیحفظ با این حال داشت بهم زل میزد.
«ای خدمتکارِ بوگندو،پای فکر کردی داریدراز اینجا چه غلطی میکنی؟»
«"خدمتکار بوگندو"... حرفت درسته. ولی نمیتونم تحملمعمولی کنم که حتی بعد از حمام کردنم،میده یکی بخواد به خاطر بوی بد مسخرهام کنه.»
گوم هه با تندی جواب داد: «این چرتکردم و پرتها چیه؟ فکر کردی فقط به خاطرحفظ اینکه خدمتکارِ برادر ارشد هستی، از این کارت میگذرم؟»
همون موقع، مردی که باکردم لگدِ بدون انرژی درونیِ منوزنه پرت شده بود، اومد جلو.
«ارباب جوان،بودم من حسابشراستم رو میرسم.»
همونطور که دستبهسینه ایستاده بودم، با سرعتی باورنکردنیداره به سمت شمشیرزنی که داشت نزدیک میشد حرکتحتی کردم و یه لگد از پهلو نثارش کردم.
شمشیرزن بیچاره تازه نصف شمشیرش رو ازدراز غلاف کشیده بود که لگد پهلو دوبارهتعادل پرتش کرد عقب و روی زمین غلت خورد.
این بار انگار بیهوش شدهکردم بود، چون همونطور دمر افتادهوزنه بود و هیچ تکونی نمیخورد.
من تو لگد پرندهام ازمستقیم انرژی درونی استفاده نکرده بودم،شده ولی برای این لگد پهلو چرا.
تفاوتش تو همین بود.
وقتی حتی با وجود مدارا کردنممستقیم نمیتونستن حد و مرز خودشون رو بشناسن،وزنه چارهای نداشتم جز اینکه واقعاً ضربه بزنم.
گوم هه یه لحظهدراز گونهاش رو که از زیردرست نقاب بیرون زده بود، خاروند.
به نظر میرسید مهارتراستم من رو سنجیده و داشتکمی با خودش سبک سنگین میکرد.
«باید این قضیهدید رو با برادرمیرسید ارشد در میون بذارم.»
بعد، با حس کردن یه جو عجیب،دراز گوم هه با دقت چهره و حال وبرای هوای کالسکهچیهای اطرافش رو برانداز کرد و گفت:
«همهتون از قصد این نقشه رو کشیدین، مگه نه؟ باید بدونین که من شاگرد راکشاسای بزرگ و همچنین یکی از اعضای گروه تاجران کوهستان طلایی هستم.بخوره اگه شما زیردستهای برادر ارشد میو هستین، کل باند خرگوش سیاه باید با خشم استاد من روبهرو بشن. و اگه دارین این کار رو به خاطرلحظه پولِ شخص دیگهای انجام میدین، صنف تاجران ما بالاخره میفهمه. من امروز یه قرار ملاقات دارم، پس شانس آوردین که همینجا بیخیال قضیه میشم. بکشین عقب.»
گوم هه انگشتش رو به سمت من گرفت. «وکمی تو، بهت نمیخوره یه خدمتکار باشی. به هر حال، اگهاینه یه کم پول خرج کنم، فهمیدن هویتت مثل آب خوردنه.»
گوم هه من رو به چشممیرسید یه جاسوس میدید که از بیرونزیردستهای به باند خرگوش سیاه نفوذ کرده.
وقتی آدم باهوشیبودم باشی، تمایل داری بهدراز احتمالات مختلفی فکر کنی.
در حالی که به گومکردم هه نزدیک میشدم، سرم رو تکونتعادل دادم. «اگه دلت میخواد، برو بفهم.»
«جلوتر نیا. بوی گند میدی.»
درست رفتم تو صورت گوم هه و گفتم:داره «فکر کنم گفتم که تازه حمام کردم. توحتی واقعاً تنت میخاره. محاصرهاش کنید تا نتونه جیم بشه.»
نوچههام عقب کشیدنبودم و تمام راههایمستقیم فرار رو بستن.
تو این حین، من وکردم گوم هه تو یه مسابقه زلتعادل زدن به همدیگه قفل شده بودیم.
اگه قدرت رزمی گوم هه تو رتبهکردم هفتم یا هشتم قرار میگرفت، یعنی بینبرای دوازده ژنرال الهی تو سطح متوسطی بود.
گوم هه نگاهی بهم انداختنظر و بعد به سرعت کف دستاینکه راستش رو به سمتم پرتاب کرد.
منم بیدرنگ بابودم کف دست چپممستقیم باهاش مقابله کردم.
بوم!
با شروع زورآزماییپای نیروی کف دستمون، صدایکردم برخورد تو فضا پیچید.
هر دومون همزمان و به شکلمیرسید انفجاری انرژی درونیمون رو بالا بردیمزیردستهای و امواج چی رو آزاد کردیم.
تو یه چشمبههمزدن، لباسهای گشادراستم گوم هه جوری باد کرد کهشده انگار توش باد پر کرده باشن.
دلیل اینکه گوم هه این مبارزه رو بهشده سمت مسابقه نیروی کف دست کشوند، این بودکار که اون پسرِ رهبر یه صنف تاجران بود.
این یعنی چی؟ یعنی از اونجایی که پسرچپم یه خانواده پولدار بود، تو یه نبرد انرژی درونیبهترین خیلی بیشتر از یه دعوای خیابونی کثیف اعتمادبهنفس داشت.
البته که این یه حرکت احمقانهمیرسید بود که از روی ناآگاهی نسبتزیردستهای به هویت واقعی من انتخابش کرد.
مشکل اینجا بود کهپای نه گوم هه و نهچپم من انتظارش رو نداشتیم، اما...
پدیده جذبِراستم یشم بهشتیدراز اتفاق افتاد.
به خاطر این بود که مرکزدراز کف دست اون و مرکز کف دستتعادل من دقیقاً روی هم تراز شده بودن؟
تو یک لحظه، انرژی درونینظر گوم هه از طریق مرکزمیخوره کف دست من مکیده شد.
گوم هه که جا خورده بود، کف دستکردم چپش رو چرخوند و منم چارهای نداشتم جزحفظ اینکه با کف دست راستم جلوش رو بگیرم.
بوم!
سرعت مکیده شدنپای انرژی درونی حتی ازکردم قبل هم بیشتر شد.
زمین زیرهمین پامون از شدتنظر ضربه فرو ریخت.
در حالی که دو نیروی قدرتمند کف دست با هم برخوردشده میکردن، ترکیب میشدن و بعد جذب میشدن، گوم هه که مات وموازی مبهوت مونده بود چارهای نداشت جز اینکه از تمام توانش استفاده کنه.
کل بدن گوم هه به لرزهچپم افتاد تا اینکه با یه صدایبرای تِرقِ بلند، نقاب خوک طلاییاش خرد شد.
تازه اون موقعپای بود که تونستم قیافهکردم گوم هه رو ببینم.
عرق از سر و روی مردی کهمعمولی تابلو بود تو عمرش حتی یه روزمیده هم سختی نکشیده، مثل بارون سیلآسا میریخت پایین.
به زور تونستبودم دهنش رو بازمستقیم کنه: «ول... ولم کن!»
اینجا بود کهمستقیم به ذات خودخواهچپم یشم بهشتی پی بردم.
داشت بیرحمانهبودم انرژی درونیراستم حریف رو میمکید.
ولی اگه میخواستم یهویی متوقفش کنم، ممکنمعمولی بود از نیروی در حال فورانِ کفمیده دست گوم هه دچار جراحت درونی بشم.
به همین خاطر،بودم منم مجبور شدم تمامدراز تمرکزم رو جمع کنم.
اگه تو لحظه مناسبدراز جلوش رو نمیگرفتم، گوم ههدرست جونش رو از دست میداد.
برای منی که قصد داشتم حسابدراز هر دوازده ژنرال الهی رو برسم،وزنه مرگ گوم هه مسئله چندان مهمی نبود.
با این حال، اصلاًاینطور دلم نمیخواست روحِ کینهتوز اینکتک یارو به یشم بهشتی بچسبه.
اگه این اتفاق میافتاد،پای دیگه هیچ فرقی باکردم رهبر فرقه شیطانی نداشتم.
من آدمیام که میخوام بهکردم روش خودم زنده بمونم، نهوزنه یه هیولا مثل رهبر فرقه.
خوشبختانه، وقتی مقدار مشخصیراستم از انرژی درونی گومچپم هه جذب یشم بهشتی شد...
قدرت نیروی کف دستیاینطور که از خودش ساطع میکرد،کتک به طرز چشمگیری ضعیف شد.
بنابراین، بدون دردسر خاصیپای تونستم خودم پدیده جذبِکردم یشم بهشتی رو متوقف کنم.
همین که این کار روکردم کردم، گوم هه تلوتلوخوران رفتوزنه عقب و با ماتحت افتاد زمین.
تلاپ...
یه لحظههمین پشت سرماینطور رو خاروندم.
«اومده بودم پولش روپای بگیرم، ولی آخرش انرژیکردم درونیاش رو بالا کشیدم.»
گوم هه با قیافهدراز کسی که کل دنیا رودرست باخته بود، بهم زل زد.
«تو دیگه چه غلطی کردی؟»
این مرتیکه اصلاً میفهمیداینطور که از روی مهربونی وکتک قلب پاکم از جونش گذشتم؟
شک دارم تو کلپای این دنیا قهرمان جوانمردیکردم مثل من پیدا بشه.
به گوم هه گفتم: «تو اول حمله کردی. من فقط دفاع کردم. اگه با اون هنرکار رزمی عجیبم پسِت نزده بودم، همونجا درجا سقط میشدی. خودت بهتر از هر کسی میدونی کهآماده عمداً رقابت نیروی کف دست رو متوقف کردم. میخوای بقیه انرژی درونیات رو هم بکشم بیرون؟»
چمباتمه زدمبودم و بهراستم چشماش خیره شدم.
گوم هه بادید قیافهای مات و مبهوتمعمولی به صورتم زل زد.
«...»
به زیردستانم دستور دادم: «توی کالسکهچپم رو بگردید. حالا که داریم غنیمتبرای میگیریم، بهتره همهچیز رو جارو کنیم.»
گوم هه گفت: «دست نگهدار. اون توکردم چیزایی هست که مال ژنرال الهی بکبرای یوئه. فکر کردی میتونی از پس عواقبش بربیای؟»
«برای ژنرال الهی بک یو؟»
گوم هه داشت سعی میکردراستم منو تهدید کنه یا زبونشکمی بیموقع چرخید و سوتی داد؟
با شنیدن گزارش زیردستم،دراز جواب دادم: «اون جعبهشده کوچیک رو بیار اینجا.»
یکی از زیردستانم با یه جعبهدراز کوچیک دوید سمتم و بدون اینکهوزنه بهش بگم، درش رو باز کرد.
داخلش چهار ریشه از گیاهنظر شعله سفید صد ساله بود، دقیقاًاینکه عین همونهایی که خودم خورده بودم.
با قیافهای متعجب گفتم: «خیلی کثیف کاسبی میکنی. سه تا ریشه برای خرگوشوزنه سیاه، و یواشکی چهار تا برای بک یو. لابد نقشه کشیدی که اینباید بار با قمار هنرهای رزمی، خرگوش سیاه رو کلاً نابود کنی. همینه دیگه، نه؟»
گوم هه پوزخندیمستقیم زد و جوابچپم داد: «مدرکی هم داری؟»
یه سیلی محکم خوابوندم تو گوشدراز گوم هه و گفتم: «نه کهوزنه ندارم، حرومزاده. شماها چی فکر میکنید؟»
زیردستانم در جواب سوالم گفتند: «این تبانی نیست؟ به جای اینکهاینکه رتبهها با هنرهای رزمی مشخص بشه، یه دلال این وسط داره ازمثل این بازیها درمیاره. حتی برای جناح غیرمتعارف هم این کار بهشدت پسته.»
زیردستم دقیقاً زد وسط خال.
به گوم هه چشمغره رفتم و گفتم: «فقط میخواستم یه کم پول به جیب بزنم. ولی اگه این قضیه بو بگیره و پخش بشه، رئیسگره باند خرگوش سیاه خونش به جوش میاد، راکشاسای بزرگ هم بدجور قاطی میکنه. گروه تجاری گومسان هم به هم میریزه. اگه رئیس باند خرگوش سیاهپرت بفهمه، احتمالاً تمام آدمهاش رو جمع میکنه تا به گومسان حمله کنن، و راکشاسای بزرگ هم احتمالاً یه گوشه میایسته و تماشا میکنه. میپرسی چرا؟»
یکی از زیردستان باهوشم جواب داد:دراز «اگه نصف داراییهای گروه تجاری گومسانوزنه رو بهش بدن، چرا یه گوشه نایسته؟»
گوم هه بیشتر از تحقیرنظر امروزش، از آسیبی که بهمیخوره گروه تجاری گومسانِ خانوادهاش میرسید میترسید.
رنگ از رُخش پرید.
انگار گوم هه بلد نبود چطوریچپم درست و حسابی تهدید کنه، برایبرای همین تصمیم گرفتم خودم بهش نشون بدم.
«برم پیش رئیس باند خرگوش سیاه زیرآبت رو بزنم؟ یاشده برم پیش راکشاسای بزرگ لوت بدم؟ خودت انتخاب کن. بهدست نظرم هر دو گزینهاش خیلی خوبه. شماها چی فکر میکنید؟»
زیردستانم ازهمین هر طرفاینطور صداشون دراومد.
«ما هم خوشمون میاد.»
«به نظر من که عالیه.»
«چی میشهبودم اگه بهراستم هر دوشون بگیم؟»
سرم رو تکون دادم. «اینطوری که حال نمیده. ما داریممیخوره این کارها رو میکنیم که بهمون خوش بگذره، اونطوری اصلاًسبکی کیف نداره. ژنرال الهی گوم هه، وقت انتخابه. کدومش رو میخوای؟»
تظاهر کردم که دارم با دستاممستقیم روی یه طبل کوچیک میکوبم و گفتم:وزنه «دوم دوم دوم دوم، زودباش انتخاب کن.»
گوم هه با قیافهای عبوس به حرف زدن ادامه داد: «اگه با من کینهای داشتی، تا الاناینه منو کشته بودی. در نهایت، این تحقیر به خاطر کینه نیست، بلکه به خاطر ثروت خانوادهمه. به جایفقط این کارها، بیا روراست بگیم چی میخوایم. اگه به استادم چیزی نگی، هر چقدر پول بخوای برات میارم.»
قبل از اینکه بتونم جوابمستقیم بدم، صدای آرومی از پایینشده جاده اومد: «برادر ارشد، من اومدم.»
نگاه همه مردها همزمان چرخید.
هونگ شین با قیافهای خستهراستم داشت میاومد سمت ما و نقابشده یه نفر هم تو دستش بود.
هونگ شین هممستقیم به نظر نمیرسید کهکمی قسر در رفته باشه.
روی ساعد وپای قسمتهایی از لباسشدراز لکههای خون دیده میشد.
گوم هه با قیافهایاینطور متعجب به هونگ شینداره نگاه کرد: «تو چرا...؟»
هونگ شین به گومپای هه نگاه کرد و جوابچپم داد: «تو هم گیر افتادی؟»
هونگ شین نقاب خونی سگ سبز رو به سمتم گرفت. «کمینمون شکست خورد، اما یه مبارزه حسابی کردیم وراستت رتبهها رو مشخص کردیم. اون رفت به درک. نمیتونی پادزهر رو به این خواهر کوچکترِ بیچارهات بدی؟ اونقدر تندبینقص تند باید برم دستشویی که حتی نمیتونم درست مبارزه کنم. لطفاً یه کم رحم داشته باش. این اسهال لعنتی ولکن...»
بلند شدم و جواب دادم: «خواهردراز رزمی کوچکتر هونگ، خسته نباشی. فکروزنه کنم باید به قولم عمل کنم.»
گوم هه دوباره بهماینطور نگاه کرد و پرسید:داره «تو دیگه کی هستی؟»
وقتی تظاهر کردم که ناراحت شدم، هونگ شین که زیر چشماششده از شدت اسهال گود افتاده و سیاه شده بود، یه سیلی محکمموازی خوابوند تو گوش گوم هه. «این طرز حرف زدن با برادر ارشده؟»
به هونگ شین نگاه کردمکردم و سرم رو تکون دادم:وزنه «کارت خوب بود، خواهر کوچکتر.»
«ممنونم.»
نگاهی به اطراف انداختم و اوضاع رو جمعوجور کردم: «بسیار خب. اون جعبه رو برگردونید تو کالسکه گومسرعت هه. بقیهتون اینجا رو تمیز کنید و برگردید. اون بیهوش رو هم با خودتون ببرید و بعداً ولش کنید.استفاده من با خواهر کوچکتر هونگ و گوم هه باید بریم یه جایی، پس همینجا راهمون از هم جدا میشه.»
با پام یه لگد آروم به کوندراز گوم هه زدم و گفتم: «کالسکهچیت رو صدابرای کن. ما سه تا باید بریم یه جایی.»
درست وقتی گوم هه میخواست دوبارهچپم دهنش رو باز کنه و زربرای بزنه، به هونگ شین نگاه کردم.
با این حرکت، هونگ شین بیصدادراز دستش رو برد بالا. «خوک طلایی،وزنه رو حرف برادر ارشد حرف نزن.»
با اینکه گوم هه بدوننظر هیچ حرفی بلند شد، هونگمیخوره شین دوباره یه سیلی بهش زد.
شترق!
نگاهم رو بین گومدراز هه و هونگ شینشده رد و بدل کردم.
گوم هه همیشه جلو هونگ شین اینقدر بیخایهچپم بود و نمیتونست از خودش دفاع کنه؟ یا چونبهترین انرژی درونیاش رو کشیده بودم بیرون داشت تحمل میکرد؟
در هر صورت، هونگ شین داشتمیرسید دقدلیِ بلاهایی که من سرش آوردهزیردستهای بودم رو سر گوم هه خالی میکرد.
با لحنی فاخر و باوقار بین این دوکردم تا آدم بچهصفت دخالت کردم: «آیا درسته کهحفظ برادران و خواهران رزمی اینقدر همدیگه رو کتک بزنن؟»
گوم هه در حالی که دستش رو رویشده گونهاش گذاشته بود بهم نگاه کرد، و هونگکار شین سرش رو کمی پایین انداخت. «بیشتر دقت میکنم.»
هر سهبودم تامون سوارراستم کالسکه شدیم.
هونگ شین و گوماینطور هه کنار هم نشستن،داره و من هم روبهروشون نشستم.
کالسکهچی پرسید: «کجا ببرمتون؟»
با لحنی جدی جواب دادم: «خواهر کوچکتر هونگشده با تیغه زخمی شده، و برادر کوچکتر گوم هماینه جراحت درونی برداشته. طبیعتاً باید بریم پیش یه پزشک.»
«پیش کدوم پزشک بریم؟»
«مطمئنم یه پزشکیدید هست که اربابمیرسید جوانتون همیشه میفرسته دنبالش.»
«آه، میبرمتون همونجا.»
دستم روراستم سمت هونگدراز شین دراز کردم.
هونگ شین همپای نقاب سگ سبزدراز رو گذاشت کف دستم.
یعنی هونگ شین به سطحی رسیده بودمعمولی که فقط با یه نگاه میفهمید تو سرمبدون چی میگذره؟ مثل چرخدندههای ساعت دقیق کار میکرد.
در حالی که عمداً وراستم با حرکاتی آهسته نقاب سگکمی سبز رو روی صورتم میگذاشتم...
هونگ شین هم به آرومی برام یهکمی ادای احترام رزمی کرد و گفت: «بهثبات برادر ارشد سگ سبز ادای احترام میکنم.»
چشمهای گوم ههپای با دیدن ایندراز صحنه بهشدت لرزید.
«...!»
هونگ شین در حالی که هنوزمستقیم تو ژست ادای احترام رزمی بود، اخموزنه کرد و به گوم هه چشمغره رفت.
گوم هه که پیشبینی میکرد یه سیلی دیگه تو راهه،وزنه با حالتی معذب به خودش پیچید و بعد برام ادایموازی احترام رزمی کرد: «به برادر ارشد سگ سبز ادای احترام میکنم.»
با قیافهای سردپای و لحنی باوقاردراز جواب دادم: «راحت باشید.»
«چشم.»
«... چشم.»