---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت شیطان دیوانه

چپتر 163: شعله‌ای زیبا همچون گل • ⏱ 14 دقیقه

چپتر 163: شعله‌ای زیبا همچون گل

0

به رهبر هوانگ نگاه کردم‌مردی​ که به زور تکان می‌خورد‌نسبت​ و نای بلند شدن نداشت.

«رهبر هوانگ، استقامتت خیلی داغونه.»

رهبر هوانگ غلت زد و طاق‌باز‌ناگهان​ رو به آسمان دراز کشید، نگاهی‌جایی​ به بالا انداخت و جواب داد:

«...اگه اون ریشه طول عمر‌برهوت​ صد ساله رو نخورده بودم،‌شمشیر​ همون وسط دویدن سقط می‌شدم.»

من هم روی زمین نشستم.

«خسته نباشی.»

«بله.»

رهبر هوانگ همان‌طور درازکش به آسمان زل‌ناگهان​ زده بود و من به دشت که حالا‌دلِ​ سکوت بر آن حاکم شده بود، نگاه می‌کردم.

همان‌طور که به این‌اسم​ بیابان برهوت خیره شده بودم،‌جدیتش​ ناگهان یاد شیطان شمشیر افتادم.

چون تا جایی که من‌این‌جور​ می‌دانم، دلِ شیطان شمشیر هیچ‌منظورت​ فرقی با این بیابان ندارد.

«یعنی تا الان‌بیابان​ رفته به ارشد‌ناگهان​ هو سر بزنه؟»

غیرممکن بود بفهمم.

راستش حال خود شیطان شمشیر هم‌تبدیل​ میزبان نبود، پس خیلی طبیعی نیست که‌کشیده​ یک مریض برود عیادت یک مریض دیگر.

اگر موقع شمشیر زدن در آستانه روشنگری‌انجام​ بوده باشد، بعید نیست اون شیطان شهوتِ‌می‌کنی​ حروم‌زاده اصلاً به او خبر نداده باشد.

در واقع،‌این​ بیماری شیطان‌برهوت​ شمشیر اسم ندارد.

چون او مردی بود که تبدیل شد به‌یاد​ شیطان شمشیر، فقط به این خاطر که جدیتش‌هیچ​ نسبت به شمشیر، خودش یک نوع بیماری بود.

رهبر هوانگ‌واقع​ که دراز‌اسم​ کشیده بود پرسید:

«فرقه هائو چه جور فرقه‌ایه؟»

غرق در افکارم و‌برهوت​ خیره به دشت، خیلی‌شیطان​ خلاصه جوابش را دادم:

«فرقه‌ای که‌می‌کردم​ این‌جور کارها‌بیابان​ رو انجام میده.»

«...آهان. منظورت اون‌جور کارهاییه که من رو‌فقط​ مجبور می‌کنی تو بیابون بدوم تا نفسم‌پرسید​ ببره و بعدش مجبورم می‌کنی آدم بکشم؟»

«نتیجه‌اش فرق می‌کنه اگه تو بکشیشون یا من. من آدمی‌منظورت​ نیستم که دنبال شهرت باشم. بذار این‌طوری بگن که کسی‌مجبورم​ که رئیس راهزنا رو زمین‌گیر کرد، رهبر گروه کلاغ بزرگ بود.»

«ممنونم. من واقعاً‌بیابان​ رهبرشون رو کشتم. هرچند‌یاد​ مردم دنیا هیچ‌وقت نمی‌فهمن.»

لحظه‌ای به آسمان‌این​ خیره شدم و بعد‌ناگهان​ از رهبر هوانگ پرسیدم:

«هنوز اون منور رو داری؟»

«بله.»

«بیارش بیرون.»

بدون اینکه تغییری در حالت دراز‌خیره​ کشیدنش بدهد، رهبر هوانگ دستش را در‌جایی​ ردایش کرد و منور را بیرون آورد.

«بدمش به تو؟»

«نه، فقط‌جوابش​ یه لحظه‌فرقه‌ای​ نگهش دار.»

من هم لحظه‌ای روی‌برهوت​ زمین دشت دراز کشیدم‌شیطان​ و به آسمان نگاه کردم.

خورشید غروب کرده بود، اما انگار‌خیره​ جایی برای لحظه‌ای متوقف شده باشد، نوری‌جایی​ کم‌رنگ هنوز در آسمان باقی مانده بود.

به محض اینکه این‌اسم​ رنگ دلپذیر آسمان محو‌خاطر​ می‌شد، انبوه ستارگان پدیدار می‌شدند.

لحظه‌ای بعد، درست قبل از اینکه ستارگانی‌انجام​ که انگار قرار بود بر سر آدم‌می‌کنی​ ببارند ظاهر شوند، به رهبر هوانگ گفتم:

«الان.»

«چی؟»

«آسمون جون میده واسه آتیش‌بازی.»

«آه، نمی‌دونم اصلاً‌دادم​ کار می‌کنه یا‌کارها​ نه. شلیکش می‌کنم.»

رهبر هوانگ همان‌طور که دراز کشیده‌ناگهان​ بود، منور را به سمت آسمان‌جایی​ گرفت، نخ انتهایش را چسبید و کشید.

در آن لحظه، باروت آتش گرفت‌خیره​ و با صدای شکافتن باد، چیزی شبیه‌جایی​ به یک پوکه به هوا شلیک شد.

خیلی بالا نرفت، اما با صدای‌تبدیل​ «پنگ»، شعله‌ای دوباره از پوکه بیرون زد‌کشیده​ و مثل یک گل در آسمان شکفت.

به آن شعله‌دادم​ زیبا و گل‌مانند‌کارها​ نگاه کردم و گفتم:

«همون‌طور که گفتم،‌بیابان​ به نظر میاد منور‌یاد​ یه آژانس اسکورت باشه.»

«درسته.»

دلیلش این بود‌بیماری​ که منور خام‌تبدیل​ و بی‌کیفیتی بود.

منورهای سازمان‌هایی مثل اتحاد‌فرقه‌ای​ موریم کیفیت خیلی بالاتری‌میده​ نسبت به این دارند.

به هر حال، من و رهبر‌ناگهان​ هوانگ انتقام آن محافظ اسکورت را‌جایی​ که صاحب منور بود، گرفته بودیم.

همان‌طور که پراکنده شدن‌بیابان​ بقایای منور در هوا‌یاد​ را تماشا می‌کردم، گفتم:

«با این حال،‌بیماری​ بهتر می‌شد اگه خودش‌فقط​ منور رو شلیک می‌کرد.»

«چرا؟»

«کی می‌دونه. شاید یه آدمی‌خیره​ لنگه من همین اطراف ولو‌افتادم​ شده بود و می‌رفت نجاتش بده.»

«......»

«به هر حال، انتقام‌اسم​ محافظ‌های اسکورت گمنام رو‌خاطر​ گرفتیم، پس در آرامش بخوابن.»

رهبر هوانگ هم‌دادم​ با محافظ‌هایی که هرگز‌انجام​ ندیده بود وداع کرد.

«در آرامش بخوابید.»

به آسمان که داشت تاریک‌برهوت​ می‌شد نگاه کردم و وضعیت‌شمشیر​ رهبر هوانگ را بررسی کردم.

راستش وقت آن بود که‌مردی​ قبل از تاریک‌تر شدن هوا‌نسبت​ بلند شویم و راه بیفتیم.

اما چون رهبر هوانگ ساکت‌این‌جور​ به آسمان زل زده بود،‌منظورت​ لحظه‌ای به حال خودش رهایش کردم.

در یک چشم به‌برهوت​ هم زدن، آسمان شب‌شیطان​ پر از ستاره شد.

به ستاره‌ها‌می‌کردم​ نگاه کردم و‌برهوت​ زیر لب گفتم:

«چرا این‌قدر ستاره زیاده؟»

تازه آن موقع‌دادم​ بود که دهان‌کارها​ رهبر هوانگ باز شد.

«درسته.»

رهبر هوانگ نیم‌خیز‌این​ شد و به‌خیره​ من نگاه کرد.

فکر کردم‌واقع​ می‌خواهد چیزی بگوید،‌مردی​ پس پیش‌دستی کردم:

«خفه شو.»

«چشم.»

«......»

«ولی از کجا‌بیماری​ دونستی می‌خوام چی بگم‌فقط​ که گفتی خفه شم...»

«به من‌جوابش​ ربطی نداره،‌فرقه‌ای​ پس خفه شو.»

«چشم.»

«از این به بعد، فقط مثل‌خیره​ این راهزنا بدبخت و شرور زندگی‌چون​ نکن. آشغالایی مثل اینا هیچ خاصیتی ندارن.»

رهبر هوانگ صورت‌بیماری​ خشکش را با‌تبدیل​ دست مالید و گفت:

«رهبر فرقه، بعداً به‌فرقه‌ای​ آژانس اسکورت خورشید تابان‌میده​ سر می‌زنم و عذرخواهی می‌کنم.»

«هر غلطی دلت می‌خواد بکن.»

ناگهان، با صدای سم اسب‌ها‌برهوت​ که در دشت ساکت پیچید،‌شمشیر​ نشستم و سرم را برگرداندم.

یکی دو تا اسب نبودند.

رهبر هوانگ با‌دادم​ قیافه‌ای گیج دهانش‌کارها​ را باز کرد:

«آه... انگار تعدادشون بیشتره.»

فریادی نامفهوم‌می‌کردم​ در دشت‌بیابان​ طنین‌انداز بود.

لحظه‌ای بعد، مشعل‌ها سوسو‌اسم​ زدند و صدای سم‌خاطر​ اسب‌های زیادی شنیده شد.

رهبر هوانگ‌جوابش​ بلند شد و‌این‌جور​ شمشیرش را گرفت.

به رهبر‌این​ هوانگ نگاه کردم‌خیره​ و لبخند زدم.

«نای جنگیدن داری؟»

«نمی‌تونم همین‌جوری بمیرم که.»

احتمال اینکه کسانی‌دادم​ که نزدیک می‌شدند راهزن‌انجام​ باشند، بسیار کم بود.

چون بعد از اینکه آن‌همه از آن‌ها را تا‌شمشیر​ حد مرگ زدم و رهبرانشان را نابود کردم، تیپ‌هایی‌یعنی​ نبودند که سر عقل بیایند و دوباره حمله کنند.

«رهبر هوانگ.»

«بله.»

در حالی که‌دادم​ به نورهای سرگردان در‌انجام​ دشت نگاه می‌کردم، گفتم:

«به نظر میاد‌بیابان​ چون منور زدیم‌ناگهان​ اومدن نجاتمون بدن.»

«بله؟ امکان نداره.»

لحظه‌ای بعد، مردی سوار بر‌مردی​ اسب که مشعل در دست‌نسبت​ داشت، هنگام عبور ما را دید.

«...شما اینجایید! هاهاها...»

البته که‌این​ مردی بود‌برهوت​ که نمی‌شناختمش.

اما با دیدن من و رهبر هوانگ زیر‌یاد​ خنده زد، گرم احوالپرسی کرد و بعد دستش‌هیچ​ را بالا برد و مشعل را تکان داد.

«اینجان!»

رهبر هوانگ‌جوابش​ به من‌فرقه‌ای​ نگاه کرد.

«رهبر فرقه؟»

چیزی را که‌این​ حدس زده بودم‌خیره​ به رهبر هوانگ گفتم:

«آدمای مسافرخونه‌ن.‌واقع​ بهت که‌اسم​ گفتم. اومدن کمک.»

تنش رهبر هوانگ فوراً فروکش کرد و‌انجام​ انگار که احساسات بر او غلبه کرده‌می‌کنی​ باشد، صورتش را با یک دست پوشاند.

در همین حین،‌بیابان​ اولین مردی که رسیده‌یاد​ بود از من پرسید:

«رهبر فرقه، مدتیه دنبالتون می‌گردیم. فکر می‌کردیم‌ناگهان​ همین نزدیکی‌ها باشین چون جسد راهزنا همه جا‌دلِ​ ریخته بود، ولی خیلی طول کشید پیداتون کنیم.»

سری تکان‌واقع​ دادم و‌اسم​ لبخند زدم.

«چطوری پیدامون کردین؟»

«کاملاً شانسی.‌این​ اومدیم دنبال منور‌خیره​ تا چکش کنیم.»

وقتی حرف مرد تمام شد،‌برهوت​ جمعیت پر سروصدایی که مشعل‌شمشیر​ به دست داشتند سرازیر شدند.

البته که‌واقع​ مویونگ بک‌اسم​ هم بینشان بود.

در حالی که خاک پشتم‌این‌جور​ را می‌تکاندم و بلند می‌شدم، مویونگ‌اون‌جور​ بک لبخند موذیانه‌ای زد و گفت:

«رهبر فرقه، خیلی سختی‌برهوت​ کشیدین. به نظر میاد‌شیطان​ نیروی کمکی ما دیر رسید.»

به نظر می‌رسید خودش‌بیابان​ از قبل می‌دانست که من‌شیطان​ اکثر راهزن‌ها را نفله کرده‌ام.

مردهایی که دنبال‌بیماری​ ما آمده بودند، انگار‌فقط​ که کنجکاو باشند، پرسیدند.

«راستی، شبح سرخ هم مرده؟»

چون حال و حوصله‌برهوت​ جواب دادن نداشتم، مخصوصاً‌شیطان​ به رهبر هوانگ نگاه کردم.

رهبر هوانگ‌می‌کردم​ چاره‌ای جز باز‌برهوت​ کردن دهنش نداشت.

«بله، اون همین‌بیماری​ اواخر کارش تموم شد‌فقط​ و مُرد. در واقع...»

قبل از اینکه رهبر هوانگ‌این‌جور​ بتونه چیز دیگه‌ای بگه، مردایی که‌اون‌جور​ مشعل دستشون بود یک‌صدا هورا کشیدن.

فریادهای خوشحالی‌شون ترکیبی از فحش و‌ناگهان​ شادی بود و حرف‌های رهبر هوانگ‌جایی​ خیلی زود توی اون سروصدا گم شد.

تشکر و قدردانی‌این​ مردم هم‌زمان نثار من‌ناگهان​ و رهبر هوانگ می‌شد.

«ممنونیم رهبر‌واقع​ هوانگ!» و «ممنونیم‌مردی​ رهبر فرقه هائو...»

به هر‌جوابش​ حال، اوضاع‌فرقه‌ای​ این‌طوری بود.

یکی از مردهای‌بیابان​ گروه اسبی رو جلو‌یاد​ آورد و بهم گفت:

«رهبر فرقه، لطفاً‌این​ سوار شید. من‌خیره​ با همکارم می‌رم.»

بدون تعارف سوار اسب شدم.

یه نفر دیگه هم به همین‌کارها​ شکل اسبش رو به رهبر هوانگ‌کارهاییه​ داد و پرید ترکِ اسبِ رفیقش.

یه نفر جلودار‌بیابان​ شد، مشعلش رو بالا‌یاد​ برد و داد زد:

«برمی‌گردیم! دنبالم بیاید!»

مردا شادیشون رو با هم‌مردی​ تقسیم می‌کردن و جوری فریاد‌نسبت​ می‌زدن که انگار داشتن نعره می‌کشیدن.

«امشب بساط عرق‌خوری به راهه؟»

«فکر کنم امشب‌بیابان​ یه کم کمبود‌ناگهان​ مشروب داشته باشیم.»

وسط اون شلوغی‌این​ و شوخی‌های درهم‌برهم مردا،‌ناگهان​ اسب‌هامون رو هی کردیم.

اونایی که مشعل دستشون‌اسم​ بود، خود به خود‌خاطر​ رفتن کناره‌ها تا حرکت کنن.

کسایی که مشعلشون خاموش شده بود، همراه‌انجام​ من، رهبر هوانگ و مویونگ بک، وسط‌می‌کنی​ حرکت می‌کردیم و شعله‌های آتش اسکورت‌مون می‌کردن.

اولین بارم بود که نصف‌شب‌خیره​ وسط شعله‌های رقصان آتیش اسب‌سواری‌افتادم​ می‌کردم و دلم حسابی خنک شد.

حتی بدون اینکه من بلند‌برهوت​ بخندم، مردم همون‌طور که اسب‌شمشیر​ می‌روندن، با صدای بلند می‌خندیدن.

حین سواری، نگاهی به اطراف انداختم و‌فقط​ دیدم مویونگ بک هم داره لبخند می‌زنه‌پرسید​ و رهبر هوانگ هم از خنده ریسه رفته.

یه سری بساط‌های‌بیابان​ عرق‌خوری هست که نمی‌شه‌یاد​ ازشون قسر در رفت.

اینم یکی از همونا بود.

چون همه ریخته بودن بیرون‌مردی​ تا خبر رو پخش کنن‌نسبت​ و شروع کنن به نوشیدن.

حتی اگه برمی‌گشتم اقامتگاهم، جایی برای‌کارها​ استراحت نبود، چون مردم اونجا هم دسته‌مجبور​ به دسته جمع شده بودن و می‌نوشیدن.

چاره‌ای نداشتم جز اینکه یه‌خیره​ میز بگیرم و با مویونگ بک‌چون​ و رهبر هوانگ بشینم به نوشیدن.

ولی از اونجایی که از حرف زدن خوشم نمی‌اومد، هر‌شمشیر​ وقت مردم دورم جمع می‌شدن و می‌خواستن داستان کشتن شبح‌الان​ سرخ رو تعریف کنم، با انگشت رهبر هوانگ رو نشون می‌دادم.

آخر سر، رهبر هوانگ مجبور‌مردی​ شد همون داستان رو دوباره،‌نسبت​ و دوباره، و دوباره تعریف کنه.

بعد از مدتی، رهبر هوانگ که انگار‌انجام​ کفرش دراومده بود، مردم رو جمع کرد و‌بیابون​ توضیح داد که توی بیابون چه اتفاقی افتاده.

هر بار که رهبر‌برهوت​ هوانگ نگاهم می‌کرد، انگشتم‌شیطان​ رو می‌ذاشتم روی لبم.

«در مورد من حرف نزن.»

خواه‌ناخواه، رهبر‌واقع​ هوانگ باید می‌شد‌مردی​ ویترین این ماجرا.

رهبر هوانگ عین یه نقال، ماجراهای بیابون رو‌میده​ تعریف می‌کرد و مردمی که توی اون خیابون‌بدوم​ شلوغ و چهارراه بزرگ بودن، با دقت گوش می‌دادن.

منم با مویونگ بک‌برهوت​ مشروبم رو مزه‌مزه می‌کردم‌شیطان​ و مردم رو تماشا می‌کردم.

همون موقع، پیرمردی که بقیه زیر‌خیره​ بغلش رو گرفته بودن، با قدم‌های لرزون‌جایی​ و سخت به سمت رهبر هوانگ اومد.

رهبر هوانگ با‌بیماری​ قیافه‌ای دستپاچه به‌تبدیل​ پیرمرد نگاه کرد.

«...»

پیرمرد حتی قبل از رسیدن به رهبر‌یاد​ هوانگ زده بود زیر گریه و حالا‌دلِ​ که بهش چسبیده بود، مدام تشکر می‌کرد.

مطمئناً اون پیرمرد تنها کسی‌برهوت​ نبود که خانواده‌ش رو به‌شمشیر​ خاطر راهزنا از دست داده بود.

همین‌طور که نگاه می‌کردم...

خیلی‌ها به رهبر هوانگ چسبیده‌این‌جور​ بودن تا قدردانی کنن و‌منظورت​ بعضی‌ها حتی جلوش تعظیم می‌کردن.

رهبر هوانگ که اولش فقط با یه قیافه هول‌کرده جواب‌افتادم​ سلام مردم رو می‌داد، کم‌کم قیافه‌ش جدی شد، با دقت به‌ارشد​ حرفاشون گوش داد، سر تکون داد و پیرترها رو بغل کرد.

مویونگ بک‌می‌کردم​ که داشت‌بیابان​ نگاه می‌کرد، گفت:

«رهبر هوانگ‌واقع​ حسابی تحت‌اسم​ تأثیر قرار گرفته.»

«به نظر می‌رسه.»

«رهبر فرقه.»

مویونگ بک‌می‌کردم​ نگاهم کرد‌بیابان​ و گفت:

«...شبح سرخ قوی بود؟»

سرم رو تکون دادم.

«برای مردم اینجا لقمه خیلی بزرگی بود. به نظر می‌رسه شبح سرخ اینجا رو فقط‌هیچ​ به چشم یه انبار تدارکات می‌دید. احتمالاً با یه استراتژی بزن‌دررو، هر وقت چیزی لازم داشت‌نیست​ حمله می‌کرد و بی‌خودی مردم رو اذیت نمی‌کرد تا بتونه نقش ارباب بیابون رو بازی کنه.»

مویونگ بک‌می‌کردم​ صداش رو آورد‌برهوت​ پایین و پرسید:

«واقعاً رهبر هوانگ کشتش؟»

منم آروم جواب دادم:

«آره. البته اون‌بیابان​ موقع دیگه رو‌ناگهان​ به موت بود.»

مویونگ بک بعد از‌بیابان​ یه لحظه فکر کردن،‌یاد​ با لحن شوخی بهم گفت:

«باید برم یه کم داروی اسهال به خوردش‌خاطر​ بدم. دیدن اینکه اون‌طوری با پیرمردها سروکله می‌زنه،‌هائو​ نشون می‌ده رهبر هوانگ داره یه حس‌هایی پیدا می‌کنه.»

البته، به نظر می‌رسید بعضی‌این‌جور​ از رزمی‌کارای اینجا می‌دونستن که رهبر‌اون‌جور​ هوانگ نمی‌تونسته تنهایی از پسش بربیاد.

ولی هر وقت مردم با جام‌هاشون می‌اومدن‌یاد​ سمت ما، مویونگ بک لبخند می‌زد، دستش رو‌هیچ​ دراز می‌کرد و رهبر هوانگ رو نشون می‌داد.

قیافه و حرکاتش داد می‌زد که‌خیره​ می‌خواد افتخار کار رو بندازه گردن اون،‌جایی​ و خوشبختانه مردم هم سریع دوزاری‌شون می‌افتاد.

مویونگ بک به‌بیماری​ رهبر هوانگ نگاه‌تبدیل​ کرد و گفت:

«با این فرمون، مردم‌فرقه‌ای​ هلش می‌دن تا تبدیل‌میده​ بشه به یه قهرمان جوانمرد.»

سرم رو تکون دادم.

«قهرمان جوانمرد بودن‌این​ بهتر از راهزن‌خیره​ بودنه، طبیب مویونگ.»

«بله.»

«بیا از این به بعد سعی کنیم کلی قهرمان جوانمرد بسازیم. حتی اگه‌مجبور​ من کسی باشم که تا حد مرگ کتکشون می‌زنم، باید افتخارش رو بدم‌بکشیشون​ به زیردستام و کلی از این قهرمانای جوانمرد رو توی سرتاسر موریم بکارم.»

مویونگ بک مثل‌بیابان​ کسی که نقشه شرورانه‌ای‌یاد​ کشیده باشه، لبخند زد.

«مفهوم شد.»

دوتایی جمعیت پرشور رو‌اسم​ تماشا کردیم و جام‌هایی که‌جدیتش​ دستمون بود رو بالا بردیم.

گفتم:

«به سلامتی قهرمانان جوانمرد.»

مویونگ بک هم ادامه داد:

«به سلامتی فرقه هائو.»

دوتایی جام‌هامون رو سر کشیدیم.

بعد از اینکه مردم حسابی دوره ش کرده‌شیطان​ بودن، رهبر هوانگ با صورتی سرخ و حالتی‌فرقی​ که انگار به زور قسر در رفته، اومد سمتمون.

رهبر هوانگ ولو‌این​ شد روی صندلی،‌خیره​ نگاهم کرد و گفت:

«رهبر فرقه.»

«چیه؟»

«سروکله زدن با مردم خیلی سخته. هی دارم‌شیطان​ همون داستان تکراری رو تعریف می‌کنم. دارم می‌میرم. بهم‌ندارد​ می‌گن قهرمان بزرگ هوانگ. آخه این اصلا معنی می‌ده؟»

مخصوصاً گلوم رو صاف‌بیابان​ کردم و بعد با لحنی‌شیطان​ خاص به رهبر هوانگ گفتم:

«قهرمان بزرگ‌واقع​ هوانگ، یه‌اسم​ پیک بزن.»

«...»

همین که با لحن‌برهوت​ جدی دهنم رو باز‌شیطان​ کردم، دوروبرمون یهو ساکت شد.

شاید چون رهبر‌این​ هوانگ اینجا بود،‌خیره​ همه داشتن تماشا می‌کردن.

رهبر هوانگ جو رو‌اسم​ سنجید، بعد با قیافه‌ای‌خاطر​ متعجب جامش رو بالا برد.

«آه، بله. ممنون.»

برای رهبر هوانگ مشروب ریختم‌خیره​ و بعد با قیافه‌ای جدی‌تر از‌چون​ همیشه، بابت زحماتش ازش تقدیر کردم.

«واقعاً مایه آرامشه که بالاخره می‌تونیم با خیال راحت استراحت کنیم، چون‌چون​ قهرمان بزرگ هوانگ شخصاً شبح سرخ رو تا حد مرگ کتک زد.‌غیرممکن​ این چیزیه که من با دو تا چشمای خودم توی بیابون دیدم.»

از جام‌واقع​ پریدم و جامم‌مردی​ رو بالا بردم.

«برادران، بیاید با هم بنوشیم.»

مویونگ بک در حالی که گوشه لبش‌یاد​ بالا رفته بود بلند شد، جامش رو‌دلِ​ بالا برد و به اطراف نگاه کرد.

مردم این‌ور و‌این​ اون‌ور جام‌هاشون رو پر‌ناگهان​ کردن و بالا بردن.

مویونگ بک که نگاهم‌اسم​ رو گرفت، مخصوصاً با‌خاطر​ صدای بلند داد زد:

«به سلامتی قهرمان بزرگ هوانگ!»

به پیروی از‌بیابان​ مویونگ بک، مردم با‌یاد​ صداهای رعدآسا جواب دادن:

«به سلامتی قهرمان بزرگ هوانگ!»

قیافه رهبر هوانگ دیدنی بود.

ترکیب پیچیده‌ای بود از چیزی که‌کارها​ شبیه لذت بود و نگاهی که‌کارهاییه​ می‌گفت: «حالا دیگه حسابی تو دردسر افتادم.»

چشم تو چشمِ‌بیابان​ شیطان سم از‌ناگهان​ زندگی قبلیم شدم...

...اون قاطی جمعیت‌این​ شد و با‌خیره​ صدای بلند خندید.

ناولها | novelha.net