---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت شیطان دیوانه

چپتر 11: تو گوان یو هستی؟ • ⏱ 14 دقیقه

چپتر 11: تو گوان یو هستی؟

0

میز پر از مزه‌ها‌هان​ و غذاهایی بود که تازه‌چیزی​ آورده بودن. به حرف اومدم:

«بخور. با پول باارزش خودت خریدی‌شون. پولی که از کار کشیدن از دخترای جوون به دست آوردی. یا شایدم این‌طور‌رزمی​ نیست؟ آهان، فهمیدم، با اون پول باارزشی خریدی که از قالب کردن مشروب دوکانگ درجه سه به جای درجه یکِ‌حروم‌زاده​ اعلا به جیب زدی. مدیر عمارت شکوفه آلوی ما، لطفاً تا خرتناق کوفت کن و بریز تو اون خندق بلات.»

«آره، آره،‌مردنی​ همین الانشم‌وزن​ دارم حسابی می‌خورم.»

«توی غذا‌خیلی​ که سم‌مردنی​ نریختی، هان؟»

«داریم با هم می‌خوریم.‌هان​ مگه مریضی چیزی هستی‌مریضی​ که این‌قدر توهم می‌زنی؟»

«آهان. راست میگی.»

با غذاهایی که چا سونگ-ته‌اضافه​ خریده بود، همین الانشم دو‌بیرونی‌م​ کوزه مشروب رو خالی کرده بودیم.

من مشروب‌خور قهاری‌لاغر​ بودم، ولی چا‌وزن​ سونگ-ته هم کم نمی‌آورد.

جوری غذا و مشروب رو‌داریم​ می‌بلعیدیم که انگار تو یه فضای‌این‌قدر​ به‌شدت خشن داشتیم بهشون یورش می‌بردیم.

چا سونگ-ته تندتند می‌نوشید چون به غرورش‌راه‌حل​ برخورده بود، و منم مثل گاو می‌خوردم چون‌کارهای​ در حال حاضر خیلی لاغر و مردنی بودم.

اگه وزن اضافه می‌کردم،‌وزن​ می‌تونستم خیلی راحت هنرهای‌راحت​ بیرونی‌م رو تمرین کنم.

پس از اونجایی‌لاغر​ که یه راه‌حل بی‌نقص‌اضافه​ داشتم، مثل خوک می‌خوردم.

برنامه‌م این بود که بعد از‌می‌خوریم​ رسیدگی به کارهای فوری و فوتی،‌توهم​ خودم رو وقف تمرین هنرهای رزمی کنم.

چا سونگ-ته همون‌طور که با غذاش بازی می‌کرد،‌بی‌نقص​ گفت: «نگرانم که اگه جو یی-گیول و جو‌فوری​ ایل-سوم بمیرن، باند خرگوش سیاه چه واکنشی نشون میده.»

«اگه نگرانی، پس بشین هنرهای رزمی‌ت رو تمرین کن. حروم‌زاده، تنها کاری که بلدی فک‌بی‌نقص​ زدنه. "نگرانم؟" "چی‌کار کنم؟" "چی‌کار کنیم؟" "در مورد اون باید چی‌کار کنیم؟" بس کن این چرت‌وپرت‌ها‌می‌کرد​ رو! مگه نگرانی‌هات رو تو دانتینت ذخیره می‌کنی که مثل یه احمقِ لعنتی این‌قدر غصه می‌خوری؟»

چا سونگ-ته‌خیلی​ هم واسه‌مردنی​ خودش سگ‌اعصابی بود.

هرچی بیشتر بهش می‌پریدم، قیافه‌ش‌داریم​ بیشتر عوض می‌شد تا اینکه مثل‌این‌قدر​ یه جوونِ یاغی جوابم رو داد:

«تو دیگه کدوم خری هستی؟ تو‌اونجایی​ زاها نیستی، کثافت. اون ماسک پوست‌این​ انسان رو از رو صورتت بردار.»

تا یکی از دست‌هام‌وزن​ رفت بالا، چا سونگ-ته‌راحت​ سریع لحنش رو عوض کرد.

«به هر حال، فهمیدم. اگه با این سگ‌پدرهای باند‌می‌تونستم​ خرگوش سیاه درگیر بشیم، ظاهراً چاره‌ای نیست جز اینکه‌داشتم​ همه‌شون رو بکشیم. منم سخت‌تر روی هنرهای رزمی‌م تمرین می‌کنم.»

«با این‌غذا​ مهارت‌های درپیتت می‌تونی‌داریم​ از پسش بربیای؟»

«پس خودت‌هنرهای​ می‌تونی از پسش‌کنم​ بربیای، آقای زاها؟»

با شنیدن کلمه‌اگه​ «آقای زاها»، ناخودآگاه‌می‌کردم​ لبخندی رو لبم نشست.

به خاطر‌خیلی​ دوران کار‌مردنی​ تو مسافرخونه بود؟

طرز برخورد چا‌نریختی​ سونگ-ته باعث شد‌می‌خوریم​ دوباره متوجه وضعیتم بشم.

اینکه به خاطر صاحب مسافرخونه بودنم تحقیر می‌شدم‌بی‌نقص​ قطعاً یه مزیت بود، اما باید هرچه زودتر‌فوری​ سطح هنر لاک‌پشت طلایی رها رو بالا می‌بردم.

این‌طوری، مزیتِ دست‌کم گرفته‌وزن​ شدن توسط همه، حتی‌راحت​ بیشتر هم به چشم می‌اومد.

همون‌طور که می‌نوشیدم، به چا سونگ-ته گفتم: «بعد از این‌راحت​ پیک، میرم و جو ایل-سوم رو می‌کشم. از اونجایی که حروم‌زاده‌ایه‌این​ که به هر حال باید بمیره، بهتره زودتر کلکش رو بکنم.»

«...نکنه گوان یو‌نریختی​ هستی؟ وسط مشروب خوردن‌مگه​ یهو همچین تصمیمی می‌گیری؟»

چا سونگ-ته با وجود‌تمرین​ اینکه حسابی مست بود،‌بی‌نقص​ با قیافه‌ای متعجب نگاهم می‌کرد.

«مشکل اون کوچیکه‌ست، جو سام-پیونگ، که‌می‌کردم​ داره اون بیرون واسه خودش می‌چرخه.‌کنم​ اون مرتیکه رو از کجا پیداش کنم؟»

«دیگه کم‌کم وقتشه که برگرده.»

«اگه برگرده، می‌تونی از‌هان​ پسش بربیای؟ تو که‌مریضی​ یه آشغالِ بی‌مصرفِ تمام‌عیاری.»

چا سونگ-ته‌هنرهای​ با قیافه‌ای‌تمرین​ کلافه جواب داد:

«من چا سونگ-ته هستم.»

«خب که چی؟»

«خودم تنهایی می‌تونم از پس اون‌می‌خوریم​ کوچیکه بربیام. ولی از اونجایی که‌توهم​ چشمم زخمیه، شاید یکم سخت باشه.»

«تکلیفت رو روشن کن،‌تمرین​ حروم‌زاده. می‌تونی از پسش بربیای‌داشتم​ یا نه؟ داری گیجم می‌کنی.»

«اول دنبال یه فرصت می‌گردم و بعد سعی می‌کنم از‌بیرونی‌م​ زیبایی یه حمله غافلگیرانه نهایت استفاده رو ببرم. تا حالا‌بعد​ اسم چا سونگ-تهِ کمین‌گر به گوشت نخورده؟ لقب من کاپیتان کمین‌ـه.»

«کاپیتان کمین.»

اولین بار بود‌نریختی​ که همچین لقب‌می‌خوریم​ بچگانه‌ای به گوشم می‌خورد.

چا سونگ-ته این رو گفته‌کنم​ بود تا من رو بخندونه، اما‌برنامه‌م​ من اصلاً به روی خودم نیاوردم.

«منم برای روبرو شدن با باند خرگوش سیاه به زمان نیاز دارم تا تمرین‌راه‌حل​ کنم، و برام سواله که اگه جو ایل-سوم رو بکشم، می‌تونی کنترل بقیه رو به‌غذاش​ دست بگیری یا نه. پس، می‌تونی اون سه تا فاحشه‌خونه رو اداره کنی، مگه نه؟»

«اگه بتونم چی؟»

چشم‌هام برق زد.

«مثل آدم اداره‌شون کن.»

«اگه مثل‌مردنی​ آدم اداره‌شون‌وزن​ کنم چی میشه؟»

«از اونجایی که یه عده از طریق اون فاحشه‌خونه‌ها شکمشون رو سیر می‌کنن، بستنِ کاملشون غیرممکنه. حق و حقوق اونایی که‌این​ اونجا کار می‌کنن رو تمام و کمال بده. با قالب کردن مشروب درجه سه به قیمت درجه یک کلاهبرداری نکن. اگه‌سیاه​ کسی مریض شد، بهش برس. اگه کسی خواست برگرده به شهر و دیار خودش، بفرستش بره. این یعنی اداره کردن مثل آدم.»

من همچین آدم منطقی‌ای هستم.

واکنش چا‌هنرهای​ سونگ-ته نسبتاً‌تمرین​ منفی بود.

«این کار خیلی سختیه.»

«شاید سخت‌خیلی​ باشه، ولی‌مردنی​ مجبوری انجامش بدی.»

«اون‌وقت چرا؟»

«چون این‌طوری خیلی بهتر از‌کنم​ اینه که کاپیتان کمینِ ما‌خوک​ به دست من کشته بشه.»

انگشتم رو‌مردنی​ سمت چشم‌بند چا‌اضافه​ سونگ-ته نشونه رفتم.

«اگه بعد از اینکه کنترل اینجا رو به دست گرفتی‌راحت​ بازم اوضاع شیرتوشیر بود، خودم اول از همه کمین می‌کنم‌برنامه‌م​ و می‌فرستمت تا به اون حروم‌زاده‌های خانواده جو ملحق بشی.»

چا سونگ-ته چاپستیک‌هاش رو گذاشت زمین و گفت: «آه، این کار اون‌قدر‌توهم​ کثیفه که نمی‌تونم انجامش بدم. نه، جدی میگم. تو تقی به توقی می‌خوره‌ولی​ تهدید به مرگم می‌کنی. من یکی که بازنشسته میشم و میرم تو کوهستان.»

«هر غلطی دلت می‌خواد بکن.»

«همم.»

یه طعمه‌خیلی​ برای چا‌مردنی​ سونگ-ته انداختم.

«به هر حال، اگه خوب مدیریتش کنی، رئیس سه تا فاحشه‌خونه میشی، اما اگه هیچ جاه‌طلبی‌ای‌سونگ​ نداری و دلت کوچیکه، پس برو تو یه روستای کوهستانی یه غار پیدا کن و همون‌جا‌خشن​ بشین به مراقبه. گیاه و علف هرز بخور و ترجیحاً دیگه هیچ‌وقت از اون غار بیرون نخز.»

«چرا؟»

«چون اگه وقتی دارم اون بالاها دنبال داروی معنوی می‌گردم بهت‌تمرین​ بربخورم، ممکنه بکشمت. شیرفهم شد؟ اگه قراره فرار کنی، فقط برو تو‌فوری​ اعماق کوهستان زندگی کن و با آب چشمه خودت رو خفه کن.»

بعد از سر کشیدن آخرین‌اگه​ قطره مشروب، بلند شدم و‌راحت​ شروع کردم به درآوردن لباس‌هام.

چا سونگ-ته با‌نریختی​ قیافه‌ای بهت‌زده پرسید:‌می‌خوریم​ «داری چه غلطی می‌کنی؟»

«لباس‌هات رو‌هنرهای​ دربیار، حروم‌زاده.‌تمرین​ می‌خوام بپوشمشون.»

«این دیگه‌مردنی​ چه جور‌وزن​ راهزنِ روز روشنیه...»

چا سونگ-ته همون‌طور که‌مردنی​ لباس‌هاش رو درمی‌آورد، به‌می‌کردم​ حرف زدن ادامه داد:

«در مورد جو ایل-سوم. اون حروم‌زاده‌ی راهزن‌صفت. لطفاً لباس‌های من رو بپوش و برو‌راست​ بکشش. اون تو عمارت شکوفه گلابیه. اگه با اون لباس‌های گداگشنه‌ت وارد عمارت شکوفه‌می‌بلعیدیم​ گلابی بشی خیلی تو چشم می‌زنی، مگه نه؟ عوض کردن لباس واقعاً بهترین کاره.»

همون‌طور که لباس‌های چا سونگ-ته‌کنم​ رو می‌پوشیدم، گفتم: «اون ردای‌خوک​ رویی رو هم بده بیاد.»

«این یکی‌مردنی​ یکم گرونه.‌وزن​ لباس مورد علاقمه.»

وقتی شلاقِ روی میز رو‌اگه​ چنگ زدم، چا سونگ-ته سریع‌راحت​ ردای رویی رو داد دستم.

«لطفاً مراقبش باش.»

بعد از اینکه لباس‌های چا سونگ-ته رو که معمولاً خوش‌پوش بود تنم کردم، شلاق اژدها رو دور‌فوتی​ کمرم بستم. بعد از اینکه حدود سه بار دور کمرم پیچیدمش، شبیه یه کمربند شد و ماهیتش‌واکنشی​ به عنوان یه سلاح کاملاً مخفی موند، مخصوصاً حالا که ردای رویی رو هم روش پوشیده بودم.

دست‌هام رو باز‌اگه​ کردم و از چا‌می‌تونستم​ سونگ-ته پرسیدم: «تیپم چطوره؟»

«اوه پسر، عالی شدی. تو یه صاحب مسافرخونه‌ای، اما یه جذبه‌ای داری که میگه صاحب مسافرخونه نیستی. حالا‌داشتم​ که نگاهت می‌کنم، می‌بینم خیلی هم خوش‌تیپ بودی. صاحب مسافرخونه زاهای ما فقط به خاطر این شبیه گداها بود‌ایل​ که لباس گداهای فرقه گدایان رو می‌پوشید. واو، لباس چقدر آدم رو عوض می‌کنه! درست مثل بال‌های یه پری...»

محکم زدم‌غذا​ پسِ کله‌هان​ چا سونگ-ته.

«کافیه دیگه.»

«چشم.»

«ای حروم‌زاده، تا یه ذره باهات خوب تا‌می‌کردم​ می‌کنم، سریع برمی‌گردی به همون فاز تیکه‌پرانیِ سابقت.‌راه‌حل​ نکنه تو هنرِ کتک خوردن به روشن‌بینی رسیدی؟»

«دیگه نزن.»

شنیدن این حرفش‌بیرونی‌م​ باعث شد دلم‌اونجایی​ بخواد دوباره بزنمش.

دوباره زدمش.

تازه اون موقع بود‌مردنی​ که چا سونگ-ته با‌می‌کردم​ لحنی پشیمون به حرف اومد.

«بیشتر حواسم رو جمع می‌کنم. ولی‌می‌خوریم​ واقعاً می‌تونی تنهایی بری و جو ایل-سوم‌می‌زنی​ رو بکشی؟ اون حتماً کلی زیردست داره.»

«چرا باید زیردست‌ها رو بکشم؟ اگه بشه، فقط جو‌داشتم​ ایل-سوم رو می‌کشم. هرچی باشه اونا همه‌شون بچه‌محل‌های همین‌جان.‌خودم​ البته اگه موقع درگیری بمیرن، دیگه کاریش نمی‌شه کرد.»

وقتی از مسافرخونه زدم بیرون و راهی عمارت‌راحت​ شکوفه گلابی شدم، چا سونگ-ته با لحنی متعجب گفت:‌خوک​ «هوی، حداقل قبل رفتن یه کم مستیت رو بپرون.»

«بوی عرق می‌دم. حسابی خوش‌تیپ کردم.‌وزن​ هیچ پولی هم تو جیبم نیست.‌بیرونی‌م​ امروز بهترین روز برای رفتن به فاحشه‌خونه‌ست.»

«آخه مرتیکه روانی، وقتی‌هان​ پول نداری واسه چه‌مریضی​ غلطی می‌خوای بری فاحشه‌خونه؟»

چا سونگ-ته این حرف‌ها رو قورت داد،‌راه‌حل​ چون با خودش فکر کرد اگه اینا‌رسیدگی​ رو بلند بگه ممکنه صاحب مسافرخونه برگرده.

همین که صاحب مسافرخونه تو تاریکی خیابون ناپدید‌راحت​ شد، چا سونگ-ته با صدای آرومی گفت: «تو مبارزه‌خوک​ برات آرزوی موفقیت می‌کنم. لی زاها، ای کثافتِ حروم‌زاده.»

ناگهان، وقتی چا سونگ-ته تو‌اگه​ مسافرخانه زاها تنها موند و مشغول‌هنرهای​ نوشیدن بود، نگاهی به اطراف انداخت.

چرا این حس شوم رو داشت که یه جورایی خودش تبدیل‌این‌قدر​ به صاحب مسافرخونه شده؟ به خاطر یه کلمه حرف اشتباه پس‌گردنی‌مشروب‌خور​ می‌خورد و از همه بدتر، حتی لباس‌هاش هم شبیه صاحب مسافرخونه‌ها بود.

«امروز هم‌هنرهای​ یه درس‌تمرین​ جدید یاد گرفتم.»

چا سونگ-ته بلند شد تا‌اضافه​ به عمارت شکوفه آلو برگرده،‌بیرونی‌م​ اما دوباره سر جاش نشست.

نمی‌تونست با‌خیلی​ این قیافه و‌اگه​ وضع رقت‌انگیز برگرده.

یکدفعه، چا‌غذا​ سونگ-ته دستش رو‌داریم​ گذاشت رو پیشونیش.

حالا که فکرش رو می‌کرد، کیسه پولی‌راه‌حل​ که پس‌اندازش توش بود، تو جیب داخلیِ‌رسیدگی​ همون ردای رویی بود که تن زاهاست.

«لعنت بهش.»

رسیدم به دروازه اصلی‌هان​ عمارت شکوفه گلابی و‌مریضی​ به نگهبان دروازه خیره شدم.

نگاه نگهبان قبل از اینکه‌کنم​ به چشم‌هام گره بخوره، سر‌خوک​ تا پام رو برانداز کرد.

وقتی عمداً اخم کردم و با‌می‌کردم​ غضب بهش زل زدم، نگهبان نگاهش‌کنم​ رو دزدید و گفت: «خوش اومدید.»

طبیعی بود که نگهبان با دیدن من‌اضافه​ تو این لباس‌های نسبتاً اعیونی و شمشیری‌کنم​ که به کمرم بسته بودم، خودش رو ببازه.

به جای اینکه همون‌هان​ موقع وارد عمارت شکوفه گلابی‌چیزی​ بشم، با لحنی عصبانی گفتم:

«ارباب عمارت، جو ایل-سوم داخله؟»

تازه اونجا بود که نگهبان کاملاً جا‌می‌تونستم​ خورد، سرش رو خم کرد و گفت:‌راه‌حل​ «بله هستن. شما از کجا تشریف میارید؟»

«من پیک، لی زاها از‌اگه​ باند خرگوش سیاه هستم. من‌راحت​ رو ببر پیش جو ایل-سوم.»

«لی زاها؟»

همون لحظه که نگهبان سرش رو بالا‌راه‌حل​ آورد تا تو چشم‌هام نگاه کنه، دستم‌رسیدگی​ رو هوا چرخید و خوابید تو گوشش.

«راه بیفت حروم‌زاده. من‌وزن​ سرم شلوغه، پس این زِر‌هنرهای​ زدن‌های بی‌خودت رو تموم کن.»

«عذر می‌خوام.»

نگهبان بعد از خوردن‌هان​ اون کشیده، چرخید و‌مریضی​ در رو باز کرد.

بعد یقه یه راهنما رو گرفت و‌راه‌حل​ درِ گوشش پچ‌پچ کرد: «ایشون از باند‌رسیدگی​ خرگوش سیاه هستن. راهنماییشون کن پیش ارباب عمارت.»

عمداً جوری به هر کسی که سر راهم می‌دیدم زل می‌زدم که‌کنم​ انگار می‌خوام بکشمشون، و از اونجایی که شایعه از باند خرگوش سیاه‌فوتی​ بودنم هم بهش اضافه شده بود، بیشتر آدم‌ها نگاهشون رو ازم می‌دزدیدن.

تنها چیزی که می‌تونستن ببینن پایین سینه‌ام بود،‌می‌کردم​ جایی که یه ردای روییِ گرون‌قیمت و یه‌راه‌حل​ شمشیر بلند با تزئینات سر اژدها خودنمایی می‌کرد.

بازم باید بگم، تزئینات دسته شمشیرِ آهنگری‌مگه​ سر اژدها به‌شدت پر زرق‌وبرقه و تو‌راست​ همون نگاه اول حسابی گرون‌قیمت به نظر می‌رسه.

«به ارباب عمارت‌بیرونی‌م​ اطلاع می‌دم. لطفاً‌اونجایی​ یه لحظه صبر کنید.»

«بهش بگو زودتر گورش رو‌اضافه​ گم کنه بیاد بیرون. قبل از‌تمرین​ اینکه اینجا رو به آتیش بکشم.»

«چشم.»

به دنبال راهنما تا بالاترین طبقه‌می‌خوریم​ عمارت شکوفه گلابی رفتم و رسیدم‌توهم​ به یه سالن ضیافت خیلی بزرگ.

اون‌طرف‌تر یه صندلی اربابیِ پر زرق‌وبرق‌اونجایی​ قرار داشت، از همون‌هایی که فقط رهبران‌بعد​ فرقه یا رؤسای خاندان‌های اشرافی روش می‌نشستن.

«معلومه بدجوری‌مردنی​ تو کفِ‌وزن​ ساختن یه فرقه‌ست.»

بعد از اینکه نگاهی به‌اگه​ سالن ضیافت انداختم، رو کردم به‌هنرهای​ خدمتکارهایی که اونجا منتظر ایستاده بودن.

«یه کار خصوصی با‌هان​ ارباب عمارت دارم، پس اینجا‌چیزی​ نپِلکید و بزنید به چاک.»

«اطاعت می‌شه.»

به محض اینکه خدمتکارها جیم‌اضافه​ شدن، نشستم رو صندلی اربابی‌بیرونی‌م​ و منتظر جو ایل-سوم موندم.

تو دوران صاحب مسافرخونه بودنم، حتی یه بار هم با جو‌هنرهای​ ایل-سوم تنها حرف نزده بودم و هر وقت تصادفاً از کنار هم‌رسیدگی​ رد می‌شدیم، جوری بود که حتی نمی‌تونستم درست تو چشم‌هاش نگاه کنم.

حالا که رو صندلی اربابی‌داریم​ نشسته بودم و انتظارش رو‌هستی​ می‌کشیدم، حس کاملاً جدیدی داشت.

«یادمه این‌هنرهای​ یارو خیلی‌تمرین​ هیکل گنده‌ای داشت.»

جو ایل-سوم از اون دسته مردهایی بود که با‌هنرهای​ استخوان‌بندی درشت و هیکل بزرگ به دنیا اومده بودن و‌این​ فقط با همون جثه غول‌پیکرشان، بیشتر مردها رو مرعوب می‌کردن.

چند لحظه بعد، صدای قدم‌هایی به گوش رسید‌می‌کردم​ و جو ایل-سوم با قیافه‌ای ناراضی، در حالی‌راه‌حل​ که داشت لباس‌هاش رو مرتب می‌کرد، پیداش شد.

نمی‌دونم چرا، ولی هیکل جو ایل-سوم که‌مگه​ بعد از مدت‌ها داشتم می‌دیدمش، خیلی کوچیک‌تر‌راست​ از چیزی بود که تو خاطرم مونده بود.

جو ایل-سوم من رو برانداز‌کنم​ کرد و گفت: «فکر نمی‌کنم‌خوک​ قبلاً همدیگه رو دیده باشیم.»

سرزده اومدن تو این وقت شب، نشستن رو صندلی اربابی بدون اینکه حتی زحمت‌راه‌حل​ یه سلام کردن رو به خودش بده، و اون چشم‌های غضبناکی که حتی با‌همون‌طور​ ورودش هم از خیره شدن دست برنمی‌داشتن؛ همه اینا جو ایل-سوم رو دستپاچه کرده بود.

اولین حرفی‌خیلی​ که از دهنم‌اگه​ دراومد این بود:

«جو ایل-سوم.»

«بله.»

«ای خوکِ حروم‌زاده و وحشی با‌می‌کردم​ اون قیافه زشتت که داره ازش‌کنم​ روغن می‌چکه. خیلی وقت بود ندیده بودمت.»

«هوه، هوهوهوهوهو...»

جو ایل-سوم سرش‌نریختی​ رو کج کرد و‌مگه​ به سمتی راه افتاد.

«بذار اول خودمون رو معرفی کنیم. این‌راه‌حل​ حرف‌های توهین‌آمیزِ یهویی دیگه چه صیغه‌ایه؟ آه،‌رسیدگی​ لطفاً من رو ببخش. با عجله اومدم بیرون.»

جو ایل-سوم همون‌طور که داشت حرف‌می‌کردم​ می‌زد، یه شمشیر بلند رو که‌کنم​ به دیوار آویزون بود برداشت و چرخید.

اون مردی بود که‌مردنی​ احتیاط تو گوشت و‌می‌کردم​ خونش رخنه کرده بود.

«همون‌طور که احتمالاً می‌دونی،‌هان​ من جو ایل-سوم هستم. بابت‌چیزی​ تأخیر تو معرفیم عذر می‌خوام.»

جو ایل-سوم جوری نگاهم‌تمرین​ کرد که انگار منتظر بود‌داشتم​ منم خودم رو معرفی کنم.

دلم می‌خواست واکنش‌ش رو‌وزن​ ببینم، برای همین این‌طوری‌راحت​ خودم رو معرفی کردم:

«من بک یو هستم.»

«بک یو؟ من رو‌هان​ ببخشید، ولی مقام شما‌مریضی​ تو باند خرگوش سیاه چیه؟»

لبخند محوی زدم.

«کی بهت‌مردنی​ گفته من از‌اضافه​ باند خرگوش سیاهم؟»

«بهم این‌طور خبر دادن.»

از اونجایی که کنجکاو بودم واکنش‌می‌خوریم​ جو ایل-سوم رو نسبت به دوازده ژنرال‌می‌زنی​ الهی ببینم، هویتم رو این‌طوری معرفی کردم:

«خوب گوش کن.‌بیرونی‌م​ من بک یو از‌راه‌حل​ دوازده ژنرال الهی هستم.»

«چی؟»

چشم‌های جو ایل-سوم از تعجب‌اگه​ گرد شد و تو یه حالت‌هنرهای​ نیم‌خیز، روی یک زانو فرود اومد.

«جو ایل-سوم به عالیجناب‌هان​ بک یو از دوازده‌مریضی​ ژنرال الهی ادای احترام می‌کنه.»

واو، واقعاً جواب داد؟

من فقط یه تیری‌وزن​ تو تاریکی انداختم، اما‌راحت​ جو ایل-سوم زانو زد.

به نظر می‌رسید دوازده ژنرال الهی‌وزن​ تو این محله واقعاً اسم در‌بیرونی‌م​ کرده بودن و همه ازشون حساب می‌بردن.

ناولها | novelha.net