چپتر 287: مسافرخانه را تسخیر کردم
0تهِ آن خیابانزدند پرهیاهو، یک جاده اصلیورودی خودش را نشان داد.
انگار که از یک دروازه رد شده باشیم، از جادهجناح پهن گذشتیم و یک خیابان شلوغ دیگر، دقیقاً مثل همانیتوی که تازه از آن گذشته بودیم، جلوی رویمان باز شد.
با قلبی که کمیغذایشان جا خورده بود، بهزدند این خیابان پرهیاهو خیره شدم.
«همم.»
منظرهای کاملاًعلناً عادی بود، درستموقع مثل وقتِ رسیدنمان.
هنوز هم پر از آدم بود؛ دستفروشها، بازاریهایی کهاول با خیال راحت شکم ماهیها را سفره میکردند وفریاد مشتریهای عادی که مشغول لمباندن غذا یا تنقلات بودند.
رفتار مطمئن و طبیعی مردم، جوری کهعلناً انگار هیچ ربطی به شمشیر اول جناحچایفروشی غیرمتعارف ندارند، هم خندهدار بود و هم تحسینبرانگیز.
یک نفرآنهایی در حالی کهسرشان میدوید، فریاد زد:
«کلی آدم توی مسیر آبی غربی کشته شدن! استادای موریمکرده اومدن تا شمشیر اول جناح غیرمتعارف رو بکشن! انگار هموناومده رهبر فرقه هائو که شایعهاش پیچیده بود، بالاخره پیداش شده!»
در جواب حرفهایش،طبیعی با لحنی خشنهیچ زیر لب غر زدم:
«آره جونم. پیدام شد.»
با ورودمان به این خیابان شلوغ، بعضی از دستفروشها نگاهشانموقع را دزدیدند، در حالی که آنهایی که مشغول خوردن غذایشانممکنه بودند، سرشان را چرخاندند و علناً زل زدند به ما.
همان موقع، پیرمردی که دم ورودیپیرمردی بساط چایفروشی پهن کرده بود، مادهن را دید و دهن باز کرد:
«... چطور ممکنه فقط چهار نفر برای کشتن شمشیر اولجناح جناح غیرمتعارف اومده باشن؟ من خیلی وقته اینجا کاسبی میکنم،توی ولی این اولین باره میبینم اینقدر آدمِ کم برای حمله میان.»
بازاریِ بغلدستیاشآنهایی با قیافهایغذایشان متعجب گفت:
«پیرمرد، فضولی نکن.»
پیرمرد باعلناً قیافهای لجبازانه بهموقع ما نگاه کرد.
«اگه آدمای ترسناکی باشن،مردم مگه بیدلیل بازاریها روشمشیر میکشن؟ از این کارا نمیکنن.»
میخواستم از کنارش رد شوم، چون میدانستم همکلام شدن باموقع او خیلی زود به کتک خوردن و مرگ این پیرمردممکنه ختم میشود، اما شیطان شمشیر ایستاد و به او چشمغره رفت.
نگاهی بهآنهایی شیطان شمشیرغذایشان و پیرمرد انداختم.
«...»
اگر شیطان شمشیر این پیرمرد کاسب را همینجاشمشیر میکشت، پایش را از گلیمش درازتر کرده بود،حالی پس چارهای نداشتم جز اینکه فقط تماشا کنم.
ولی بیخیال ردخوردن شدن هم حسچرخاندند ناخوشایندی به من میداد.
شیطان شهوتآنهایی جلوی شیطانغذایشان شمشیر را گرفت.
«استاد، بیاین فقط بریم.همان این یه پیرمرده که یهچایفروشی ذره هم انرژی درونی نداره.»
شیطان شمشیرمطمئن نگاهی به اطرافجوری انداخت و گفت:
«اینطوره؟ پس یه پیرمردِغذایشان بدون یه قطره انرژیزدند درونی چطوری ما رو شناخت؟»
تازه آنجا بودخوردن که شیطان شهوت همعلناً نگاهی به پیرمرد انداخت.
«راست میگی.»
حالا دیگرمطمئن همه زل زدهجوری بودند به ما.
همهشان چنان با زندگی روزمره قاطی شده بودند کههمان اصلاً نمیشد تشخیص داد چه کسی زیردست شمشیر اول جناحچطور غیرمتعارف است و چه کسی یک ساکنِ عادیِ دریاچه شرقی.
پیرمرد باآنهایی قیافهای پرروغذایشان و بیشرمانه گفت:
«... به لطف شمشیر اول جناح غیرمتعارف، دریاچه شرقی یه روی آرامش به خودش دیده. بیست سال پیش از این خبرا نبود. اون موقع، جناح غیرمتعارف از بیرون وباره دزدان دریایی رودخانه محلی، تقریباً یه روز در میون با هم میجنگیدن و همدیگه رو تیکهتیکه میکردن، واسه همین کارِ هر روزمون شده بود جمع کردن جنازه. شمشیر اولمیدانستم جناح غیرمتعارف بالاخره اوضاع رو سر و سامان داد و حال و هوا رو عوض کرد. اگه اون بمیره، شما مسئولیت این دریاچه شرقی به این دراندشتی رو گردن میگیرین؟»
نمیدانم تحت تأثیر شجاعت پیرمرد قرار گرفتهربطی بودند یا نه، اما یکدفعه از درتحسینبرانگیز و دیوار حرفهای سرزنشآمیز روی سرمان آوار شد.
«رهبر فرقه هائوخوردن چطوری میخواد مسئولیتچرخاندند اینجا رو گردن بگیره؟»
«مگه بهخاطر اون بخور سیاهسرشان یا هر کوفت دیگهای نیستموقع که داره این کارا رو میکنه؟»
«اون تقصیر بخور سیاهه. چه ربطی به شمشیر اول جناحکرده غیرمتعارف داره؟ اون اینهمه زیردست داره، چطوری میتونه تکتکشون رواومده کنترل کنه؟ اصلاً این چیزیه که بخواین واسش اینقدر شلوغش کنین؟»
«رهبر فرقه، شهرت شمشیر اول جناح غیرمتعارف اینجا اصلاًاول بد نیست. اگه بد بود، چطوری میتونست اینهمه مدتفریاد حکومت کنه؟ شمشیر اول جناح غیرمتعارف تا حالا گیر نیفتاده.»
معجونی از اتهامهای موذیانهغذایشان و نالههای صدتا یکزدند غاز روی سرمان باریدن گرفت.
اینها که دعوت به مبارزه نبود، فقط درزدند حد یک مشت بحث کلامی بود، پس اگردید میگرفتم تا سرحد مرگ میزدمشان، کمی عجیب میشد.
صاحب یکعلناً مغازه پیراشکیفروشیهمان به من گفت:
«مگه فرقه هائو هم عضو از جناح غیرمتعارفشمشیر نداره؟ رهبر فرقه، اگه زیردستات دردسر درست کنن، تومیدوید همه تقصیرا رو گردن میگیری؟ اینطوری تازه عادلانه میشه.»
یک نفر آرام پچپچ کرد:
«چرا همچین چیزی میپرسی؟غذایشان این فقط یه یاروئهزدند که اومده دعوا راه بندازه.»
از داخل یکزدند مسافرخانه، فقط صدای یکورودی نفر به گوش رسید:
«شنیدم حتی مسند نور تابان از فرقهربطی شیطانی هم بین همراهاشه، نه؟ هرچند میگنتحسینبرانگیز الان دیگه از فرقه شیطانی زده بیرون.»
نگاهی به قیافههای شیطان شمشیر،سرشان شیطان شهوت و شیطان شبحموقع انداختم و دوباره پوزخند زدم.
«عجب حرومزادههای بامزهایخوردن هستن. خوب بلدن قایمعلناً بشن و فک بزنن.»
دستهایم را تکان دادمهمان تا آنهایی را کهبساط حرف میزدند، تشویق کنم.
«بیشتر زر بزنین. من همه رو گوش میدم. به انتقاد عادت دارم. هیچچیزی غیرقابلتحملترتحسینبرانگیز از حرفای چرت و پرت و بیسروته نیست، ولی از اونجایی که انگار همهتوناومدن قصد کردین با زبونتون بهمون حمله کنین، یالا، بیشتر فک بزنین. من سراپا گوشم.»
اینطرف و آنطرف آدمهایی راسرشان میدیدم که با بدبختی داشتندموقع نیت قتلشان را مخفی میکردند.
«اگه میخواین با حرف بجنگین، باشه، همین کار رو میکنیم. ولی اگه فقط یه ذره نیت حمله ببینم، درست مثل همون احمقایی کهبرای تو مسیر آبی غربی مردن، شما رو هم میخوابونم بغل همین ماهیهای گندیده. شمشیر اول جناح غیرمتعارف پادشاه اینجاست؟ بدون اون، نظم عمومیفضولی به هم میریزه، زندگی تیره و تار میشه و جناح غیرمتعارف وحشیبازی درمیاره و اینجا رو دوباره میکنه میدون جنگ، آره؟ همینو میخواین بگین؟»
«...»
«ماجرای بخور سیاه اشتباه اون نیست. قضیه اینه که اون بابت خسارتهای اونجا ازم غرامت مالی خواست. کجای این اشتباهه؟ حتماً همهتون اون اعلامیههای جایزهداری رو که پخش کردم خوندین. باورم نمیشه حرومزادهای که بازاریها رو تا سرحد مرگ کتک میزنه، بچهای رو که پدر و مادرش رو ازنگاهشان دست داده میدزده، اسم دختر دورگه روش میذاره و برای پول میفروشدش، یه همچین احترامی بهش گذاشته میشه. این دنیا خیلی رقتانگیزه. عجب کثافتهای پوستکلفتی هستین شماها که به بهونه یه لقمه نون درآوردن اینطوری شلوغش میکنین. ای حرومزادههای بیشرم، آشغالای بدتر از برده... کثافتایی که حاضرین تا آخرنگاه عمرتون انگشتای پای اون شمشیر اول دریاچه شرقیِ رقتانگیز یا هر اسم کوفتی دیگهای که داره رو بلیسید. بچههاتون هم همینطور، به محض اینکه به دنیا بیان، اول باید انگشتای پای شمشیر اول دریاچه شرقی رو بلیسن. اونا قبل از شیر مادرشون، طعم انگشتای پای اون رو میچشن. مگه نه؟»
واو... انتظارآنهایی نداشتم اینقدرغذایشان ساکت شوند.
همان یارویی که داشت باسرشان ساطورش کله ماهیها را میزد،موقع یکدفعه ساطورش را پرت کرد سمتم.
سرعتش بدکعلناً نبود، خیلیهمان وحشیانه بود.
اصلاً قصد نداشتم به ساطورجوری آشپزخانهاش دست بزنم، برای همین باغیرمتعارف یک تکان دادنِ سرم جاخالی دادم.
ساطور از بدشانسی، مماس با صورت یک دستفروش درهمان سمت مقابل رد شد و در چیزی شبیه به یکچطور ستون فرو رفت و صدای جیغ طرف به هوا رفت.
نگاهی به مردیخوردن که ساطور راچرخاندند پرت کرده بود انداختم.
«تو کله ماهیهات روهمان قطع کن. آخه چرا بایدچایفروشی ساطورت رو سمی کنی؟ هان؟»
شمشیرم را کمی بیرونمردم کشیدم تا این ماهیفروش رااول بکشم، ولی دوباره غلافش کردم.
با دیدن اینکهخوردن فرار نکرد، فهمیدمچرخاندند انگار مأموریت خاصی دارد.
مثلاً همان لحظهای که بهسرشان ماهیفروش حمله کنم، یک نفرموقع دیگر یک حمله غافلگیرانه راه بیندازد...
وقتی شمشیرم رازدند غلاف کردم، پیرمردپیرمردی دوباره زبان باز کرد.
«گوش کن ببینم، رهبر فرقه هائو. راستش رو بخوای، اینجاجناح هم زیردستای شمشیر اول جناح غیرمتعارف هستن، هم کسایی کهتوی ربطی بهش ندارن. ولی یه نقطه مشترک بین همه هست.»
«چی؟»
«هیچکدوم از ما تا حالا شمشیر اول جناح غیرمتعارف رو ندیدیم. اون قطعاً هست، ولی ما ندیدیمش. فکر میکنی اگه همه آدمایچهار اینجا رو بکشی، شمشیر اول جناح غیرمتعارف خودش رو نشون میده؟ اصلاً امکان نداره. اون از اولش هم همچین آدمی نیست. شاید یهپیرمرد نفر بدونه، ولی هیچ تضمینی نیست که اون شخص همون شمشیر اول جناح غیرمتعارف باشه. خیلی احتمال داره که فقط یه نماینده باشه.»
آخرش، جلوی پیرمردیزدند که بساط پهنپیرمردی کرده بود، چمباتمه زدم.
«ای پیرمردِ حرومزاده،طبیعی واسه یه دستفروش،هیچ خیلی خوب زبون میریزی.»
پیرمرد بهآنهایی من چشمغرهغذایشان رفت و گفت:
«شنیده بودم رهبر فرقه هائو کسیه کهعلناً از قشر کارگر محافظت میکنه. این ذات واقعیکرده رهبر فرقهست؟ هیچ فرقی با جناح غیرمتعارف نداری.»
همانطور که چمباتمه زده بودم، شمشیرپیرمردی چوبیام را کشیدم، گردن پیرمرد را زدمکرد و بعد خونش را روی زمین تکاندم.
خیلی زود، باطبیعی یک صدای «تلپ»، کلهاشربطی افتاد روی کف زمین.
وقتی با شمشیرم بساط چایفروشیاش را به هم ریختم، یکموقع مایع سیاه از یک قوری کوچک ریخت بیرون، کل بساط رافقط کاملاً ذوب کرد و یک بوی گند و متعفن زد بالا.
حسش شبیه همان پودرغذایشان ذوب کننده استخوان بودزدند که قبلاً دیده بودم.
دسته قوریای که حاوی پودر ذوب کننده استخوان بود راکرده با نوک شمشیرم گیر انداختم، بعد با پهنای تیغه یک تلنگرباشن به آن زدم و فرستادمش هوا، راست به سمت همان ماهیفروش.
ماهیفروش چیزی شبیه به تخته گوشتبریهیچ را چنگ زد و بالا آوردندارند تا سپرِ «پودر ذوبکننده استخوان» کند.
تسسس!
تو همین گیرودار،خوردن شیطان شبح شمشیرش راعلناً کشید و تاب داد.
تخته گوشتبری از وسط دو نیمپیرمردی شد و بالاتنهی ماهیفروش هم همراهشدهن به دو قسمت مساوی تقسیم شد.
شاید چون دقیقاً از وسط نصفهیچ شده بود، حتی فرصت نکرد یک جیغخندهدار ناقابل بکشد و در دم جان داد.
با پخش شدن جسدِغذایشان خونفوارهزن روی زمین، دوبارهزدند سکوت همهجا را فرا گرفت.
رو بهآنهایی جماعت اطرافغذایشان اعلام کردم:
«... آهای جماعت، من اینجام. قیافهام شبیه این آدمای خیّر و رقتانگیزه که راه میفتن کار خیر میکنن؟ اگه اون شمشیر اول جناح غیرمتعارفِ حرومزاده پیداش نشه، قبل از رفتنممیبینم تکتک زیردستاش رو سلاخی میکنم، پس خیلی غصه نخورید. اگه هنوزم میخواید ادای تاجرای بدبخت و معمولی رو دربیارید، راحت باشید. میذارم زنده بمونید. آخ که چقدر از این رهبر فرقهکتک لعنتیِ فرقه هائو حالم به هم میخوره. پس یا مثل مرد بیاید جلو، یا مثل یه مشت بزدل شبیخون بزنید؛ هر غلطی دلتون میخواد بکنید. در هر حال همهتون رو میکشم.»
دست راستم را بالامردم بردم و از جماعتشمشیر دور و برم پرسیدم:
«کس دیگهای هم هست که بخواد مثل اون پیرمرد خرفتی که میخواست روم پودرچایفروشی ذوبکننده استخوان بپاشه و سقط شد، زر مفت بزنه؟ ظاهراً اینجا آدمای زبوندراز کم نداریم،اینجا برای همین یهخورده خوشحالم. آخه برنامه چیدم دهن همهتون رو جر بدم. کسی حرفی نداره؟»
یه مرد میانسالخوردن که داشت کوفتهچرخاندند بخارپز میکرد، جواب داد:
«رهبر فرقه، اصلاً میدونی چندتا خیابون شلوغ مثل این تو دنیادید هست؟ حتی اگه زنده از اینجا جون به در ببری، بدنامیِخیلی رهبر فرقه هائو تو کل دنیا میپیچه. میتونی تاوانش رو پس بدی؟»
جواب صاحبِ کوفتهفروشی را دادم:
«مغازهدار، برو این چرتوپرتها رو برای اتحاد موریم بلغور کن. حالا این کوفتهها چند؟ کوفتهکرده گوشته؟ کوفته سبزیجات هم داری؟ به جای اینکه سمهای مسخره تو این کوفتهها بریزی، سعیکاسبی کن خوشمزهشون کنی. آخه یه کوفتهفروشِ دوزاری چرا باید نگران بدنامی من باشه؟ حرومزادهی کثافت.»
شمشیر به دست رفتمغذایشان جلو و زل زدمزدند تو چشمهای صاحبِ مغازه.
«ده تا کوفته چند درمیاد؟»
«...»
مردی که خودش را جایسرشان مغازهدار جا زده بود، با قیافهایپیرمردی مات و مبهوت بهم خیره شد.
واکنشی به نیت قتلِ من بود؟ با اینکهزدند هنوز شمشیرم را تاب نداده بودم، مغازهدار درِدید قابلمهی جلویش را چنگ زد تا سپر کند.
با یک ضربه مورب،همان درِ قابلمهی فوقالعاده ضخیم وچایفروشی بالاتنهی مغازهدار را همزمان شکافتم.
از لای شکافِ درِ قابلمه،جوری فواره زدن خون از کلجناح بدن مغازهدار را تماشا کردم.
«عجب مسخرهبازیای...آنهایی واو، اینغذایشان حرومزادهها رو باش.»
نگاهی به جمعیتیخوردن انداختم که خیابان شلوغعلناً را پر کرده بودند.
لابهلای جمعیت، آدمهایی پخش شدهموقع بودند که از قبل برایکرده رسیدنِ ما کمین کرده بودند.
با خودم فکر کردم اینجوری عوضیها حتماً مردم عادی را تهدیدغیرمتعارف کردهاند تا بتوانند بینشان قایم شوند.
«خداییش کارشون تحسینبرانگیزه. این رو اعترافچرخاندند میکنم. من که نمیتونم مردم بیگناهورودی رو هم از دم تیغ بگذرونم.»
با بالا رفتنِ آمار تلفاتِسرشان کسانی که دهنگشادیشان کار دستشان دادهپیرمردی بود، رنگ از رخسار همه پرید.
دوباره به چهار شرورهمان بزرگ ملحق شدم و درچایفروشی امتداد خیابان به راه افتادم.
مردم با دستپاچگی به چپجوری و راست پناه میبردند وجناح مسیر را برایمان باز میکردند.
اما نگاههای خیرهخوردن و برندهشان همچنانچرخاندند روی ما قفل بود.
همه داشتندآنهایی با چشمهایشان بهسرشان ما فحش میدادند.
در همین گیرودار، یک نفر مردی راورودی به جلو هل داد؛ مرد چند قدمی بهممکنه سمت ما تلوتلو خورد و بعد فریاد زد:
«چرا هلم دادی؟!طبیعی من نبودم! یکی هلمربطی داد. از پشت سر!»
مرد در حالی که قیافهاش شبیه کسانی بود کههمان هر لحظه ممکن است غش کنند، هر دو دستشکرد را به نشانه تسلیم بالا برد و نگاهمان کرد.
از او پرسیدم:
«تو نبودی؟»
«آره، منمطمئن نبودم. من ازجوری زیردستهای اونا نیستم.»
«برگرد.»
«ها؟»
«گفتم روت رو برگردون.»
به محض اینکه مرد پشتشجوری را به من کرد، رفتمجناح جلو و در گوشش پچپچ کردم:
«پس کی زیردست اون شمشیر اول جناح غیرمتعارفه؟ باهمان انگشت نشونشون بده. ما به جات میکشیمشون. فقط یهکرد نفر رو درست نشون بده. اونوقت میذارم زنده بمونی.»
چنگ انداختم روی شانه مردسرشان و کمی از «هنر یخ»موقع را به بدنش تزریق کردم.
این کار هم یک جور تهدیدپیرمردی بود، هم راهی برای اینکه بسنجم چقدرکرد میتواند در برابر هنر یخ دوام بیاورد.
کل بدن مرد بلافاصله به لرزه افتاد وشمشیر با وحشت به اطراف نگاه کرد، اما منحالی اصلاً قصد نداشتم وقت زیادی به او بدهم.
«اگه کسی رو لو ندی، از سرما یخزدند میزنی و میمیری. میپرسی چرا؟ فقط به خاطردید بدشانسی. تو زندگی یه وقتایی مجبوری بدشانس باشی.»
مرد با انگشت به تاجری اشارهچرخاندند کرد که بقچهای به دوش داشت وبساط کلاه حصیری سرش گذاشته بود و گفت:
«اون کثافت هلمزدند داد. از قصدپیرمردی این کار رو کرد.»
هنوز کلمه «از قصد» از دهانش کامل بیرون نیامده بودجناح که شیطان شهوت مثل برق از جا پرید و باتوی یک ضربه کف دست چپ، تاجرِ بقچهبهدوش را هدف قرار داد.
بام!
شیطان شهوت بعد از واردسرشان کردن «نیروی کف دست»، در یکپیرمردی چشمبههمزدن سر جای قبلیاش برگشته بود.
تاجر بقچهبهدوش در حالی که دستش هنوزورودی دراز بود، رنگ صورتش مثل گچ سفیدچطور شد و خیلی زود بدنش خشک شد.
رو به مردیطبیعی که هنوز توهیچ چنگم بود گفتم:
«دیدی؟ وقتی بدشانسی بیاری دقیقاً همین بلا سرتزدند میاد. به اون قیافه بهتزدهاش نگاه کن. بقیهشوندید رو هم نشون بده. در هر صورت ما قویتریم.»
مرد دوباره دستخوردن لرزانش را بهچرخاندند آرامی بالا آورد.
اما قبل از اینکه بتواندموقع کسی را نشان بدهد، حدودکرده ده نفر به سمتمان هجوم آوردند.
با دیدنمطمئن این صحنهمردم نیشخندی زدم.
«عجب مسخرهبازیای.»
با ضربه جفتکفدستِ شیطان شهوت، سه چهار نفر به هواموقع پرتاب شدند و با تاب خوردن شمشیر شیطان شبح، بازوی کسانیفقط که با سلاحهای بالا برده حمله میکردند، از جا کنده شد.
در یک چشمبههمزدن،زدند صدای جیغ وپیرمردی فریادها در هم آمیخت.
از مردیمطمئن که هنوز توجوری چنگم بود پرسیدم:
«راستی، نگفتیآنهایی ده تا کوفتهسرشان اینجا چند درمیاد؟»
«دو سکه آهنی.»
کلهی مرد را چسبیدم،همان به سمت خودم چرخاندمشبساط و زل زدم تو چشمهایش.
«داری اشتباه میکنی. قضیه چیه؟»
به محض اینکه قیافهی گیج وچرخاندند منگش را دیدم، چنان سیلیِ محکمی خواباندمبساط زیر گوشش که در دم بیهوش شد.
«ظاهراً از هر ده نفرِسرشان اینجا، نُه نفرشون زیردست شمشیر اولپیرمردی جناح غیرمتعارف هستن. تعدادشون خیلی زیاده.»
دوباره قدم پیش گذاشتمهمان و رو به کسانی کهچایفروشی راه را بسته بودند گفتم:
«بکشید کنار. ایطبیعی احمقها. البته اگههیچ عجلهای برای مردن ندارید.»
کشیدهای زیر گوش یکی ازسرشان آدمهایی که نزدیکم بود خواباندمموقع و به راهم ادامه دادم.
«حتی با اینکه پیشنهاد مبارزه تنبهتن دادم، بازم میان جلو وپیرمردی نفله میشن. چه دردسری. بکش کنار عوضی. نکنه اون مرتیکه قصدچهار داره تازه وقتی کل محله رو متر کردم، خودش رو نشون بده؟»
شیطان شبح در سمت چپِموقع عقب و شیطان شهوت درکرده سمت راستِ عقب مستقر بودند.
پشت سرشانمطمئن هم شیطانمردم شمشیر حرکت میکرد.
من هم در جایگاه فرماندهِ خطشکن ایستادهعلناً بودم و طوری پیشروی میکردم که انگارچایفروشی در حال شکافتنِ این خیابان شلوغ بودم.
تازه الان بود که یکسرشان جور ارتباط حسیِ ریز بینموقع من و این جماعت شکل گرفت.
حتماً به این نتیجه رسیدهموقع بودند که اگر به ماکرده حمله کنند، مرگشان حتمی است.
رو به جماعتی کهمردم داشتند راه را برایمانشمشیر باز میکردند، پیشنهادی دادم:
«اول از همه، برید به رئیستون گزارش بدید. بگید کاری از دستمون برنمیومد. بگید: "فرمانده احمق من، ظاهراً خودت باید دست به کار بشی. آخه چرا مثل موش قایم شدی؟"کاسبی شجاع باشید و این حرفها رو بهش بزنید. بهش بگید: "تو که به خودت میگی شمشیر اول جناح غیرمتعارف، پس چرا اینقدر بزدلبازی درمیاری؟ دشمن کلاً چهار نفره. ای حرومزادهیکنارش کثافت." کسی اینجا جگرش رو نداره اینقدر رک باهاش حرف بزنه؟ آه، البته که نه. زیردستهای یه حرومزادهی احمق، حتماً از خودش هم احمقترن؛ پس نباید انتظار خاصی داشته باشم.»
صدای آههایی آمیخته باغذایشان احساساتی عجیب از گوشهزدند و کنار به گوش میرسید.
برگشتم وعلناً رو به چهارموقع شرور بزرگ گفتم:
«آه، بیخیال. بدجور گشنمه،مردم بیاید بریم تو یکی ازاول همین خرابشدهها یه چیزی بخوریم.»
شیطان شهوت جواب داد:
«اگه توآنهایی غذا سمغذایشان ریخته باشن چی؟»
«که چه بهتر! اونوقت مجبور میشیم کل مغازه رو بالا بکشیم. از یه سوزن نقرهای استفاده میکنیم، وبرای از اونجایی که قضیه خیلی جدی و حیاتیه، اول صاحب مغازه رو مجبور میکنیم از تکتک غذاها کوفت کنهقیافهای و بعد خودمون میخوریم. یا اصلاً خودم شخصاً میرم تو آشپزخونه و یه کاسه نودل مشتی براتون ردیف میکنم.»
شیطان شمشیرمطمئن نگاهم کردمردم و گفت:
«جلوی خودت رو بگیر.غذایشان من از قبل شایعات دستپختتهمان رو از سرآشپز جانگ شنیدم.»
شیطان شهوت همخوردن از آن بغلچرخاندند پرید وسط حرفش:
«میگفت موقععلناً خوردنش نزدیکهمان بوده بالا بیاره.»
چشمغرهای به شیطان شهوت رفتم:
«از خودت چرتوپرت درنیار.»
شیطان شبح که حتی ازسرشان همیشه هم عبوستر به نظرموقع میرسید، رو به من گفت:
«منم این رو شنیدم.همان میگفت دلیل ورشکست شدنِبساط مسافرخونه هم دقیقاً همین بوده.»
بدون اینکه به هرمردم سهتایشان محل سگ بگذارم،شمشیر وارد یک مسافرخانه شدم.
به محض اینکه پایم را داخل گذاشتم، تمام کسانیهمان که مشغول غذا خوردن بودند، یکباره از جا پریدندکرد و طوری که انگار عزرائیل دیدهاند، پا به فرار گذاشتند.
صحنه به قدری مسخرهغذایشان بود که رو بهزدند مشتریهای فراری داد زدم:
«... هوی حرومزادهها، قبلهمان از رفتن باید پول غذاتونچایفروشی رو حساب کنید. مگه نه؟»
نگاهی بهمطمئن فضای خالیمردم داخل مسافرخانه انداختم.
«انگار نه.»
روی یک صندلی خالی ولوسرشان شدم و به چهار شرور بزرگپیرمردی که داشتند وارد میشدند نگاه کردم:
«واو، تعداد زیردستهای شمشیرهمان اول جناح غیرمتعارف بدجور زیاده.چایفروشی انگار اومدیم تو لونهی زنبور.»
ناگهان سرم را بالا آوردم و به سقف نگاه کردم؛جناح صدای غرش بلندی از جابهجا شدن آدمها به گوش رسیدتوی و بعد، شروع کردند به پایین پریدن از طبقه دوم.
ظاهراً مچ پای یکیشان موقع پایین پریدنعلناً پیچ خورد، چون در حالی که لنگلنگان دورکرده میشد، صدای فریاد «آآآخ—» از نهادش بلند شد.
رو به آن سهغذایشان نفر که با قیافههاییزدند خونسرد نشسته بودند، گفتم:
«عملیات تصاحب مسافرخانه با موفقیت انجامپیرمردی شد. این اتفاق باعث میشه دوبارهدهن به "گوان یو" ادای احترام کنم.»
«چرا؟»
«چون بدون اینکه حتی یه لقمهچرخاندند غذا بخوره، از پنج گذرگاه عبورورودی کرد و همه رو در هم شکست.»
البته اطلاعات تاریخیِ من هم ممکن بود کاملاً غلطهمان باشد، اما ظاهراً هر چهار نفرمان به یک اندازه بیسوادچطور بودیم، چون هر سهتایشان به نشانه تأیید سر تکان دادند.
«واقعاً شگفتانگیزه.»