چپتر 197: چون چند تا شرور دور و برم ریخته
0چند تا دلیل دارم کهافراطی شک کنم این محقق سپیدپوش،کشتن همون نجیبزاده شیطانیِ انجمن سریع باشه.
اولاً، اون مرتیکه «هنرضربه بیقلب سایه ماه» رومردههای به من کادو داد.
آخه فازش چی بود کهمویونگِ بعد از فقط یه بار ملاقات،قیافهاش یه هنر یخ به من داد؟
راستش رومرگ بخواید، نیتشزدهام اصلاً معلوم نیست.
این نجیبزاده شیطانی احتمالاً قبل از اینکهشده اون هنر بیقلب سایه ماه رو بده دستخونده مویونگ بک، خوب آمار من رو درآورده بود.
حالا باخونده آمار گرفتنضربه چی دستگیرش میشد؟
بیشتر به این نتیجه میرسیدمویونگِ که من رهبرهای جناح غیرمتعارف روقیافهاش بیرحمانه تا حد مرگ کتک زدهام.
رهبر قلعه بادبزن سیاه، راکشاسای بزرگ، استاد سو،سیاه ارباب پیرِ اژدهای بیشاخ، چند تا از اون ژنرالهایالهی الهی، رهبر جامعه شمشیر هژمون و بقیه اون آشغالها.
مخصوصاً اینکه عادت داشتم گندهلاتهاافراطی و رهبرها رو با یهکشتن قساوت وحشیانه بفرستم سینه قبرستون.
پس، منخونده رفتم تو لیستروحی آدمهای مورد علاقهاش.
درست مثلملت اون قصاببیرون و هیزمشکن.
دوماً، مگه این هنرزدهام بیقلب سایه ماه یهسیاه هنر رزمی عادی بود؟
عمراً.
تو کتابچه این هنر بیقلب سایه ماه، روشمردههای «چیدن یین» به عنوان راهی برای به دستحرفی آوردن «چی حقیقی یین افراطی» نوشته شده بود.
به زبون سادهتر، یه هنر شیطانی وچنان یه هنر یخ بود که با کشتنقشنگ ملت، چی حقیقی یین افراطی رو میکشید بیرون.
استاد مویونگِ ما که چند بار اینبادبزن روش رو خونده بود، چنان ضربه روحیاژدهای خورد که قیافهاش مثل مردههای متحرک شده بود.
قشنگ معلوم بودآوردن که تو یک قدمیشده انحراف چی قرار داره.
هنوز حرفی کهچنان مویونگ بک اون موقعقیافهاش بهم زد تو گوشمه.
«اگه خالق این هنر رزمیمویونگِ جایی زنده باشه، دلم میخوادخورد پیداش کنم و خودم خفهاش کنم.»
دلیلش این بود که روش تمرینقلعه این هنر رزمی بدون یه ذره بوییپیرِ از انسانیت و رحم نوشته شده بود.
پس، اون نجیبزاده شیطانیِ حرومزاده با یهشده کتاب، قلب مویونگ بک رو سیاه کردمویونگِ و بعدش اون رو انداخت به من.
ولی یه چیزی هستضربه که این نجیبزاده شیطانی عمراًمتحرک بتونه در مورد من بدونه.
اینکه منملت «یشم بهشتی»بیرون رو دارم.
یعنی برای جمع کردن چیرهبر حقیقی یین افراطی، هیچ نیازیبزرگ به کثافتکاری و چیدن یین ندارم.
شک ندارم دلیل اینکه نجیبزاده شیطانی اون هنر بیقلب سایه ماه رو داد دستم،مویونگِ این بود که امید داشت یه «دشمن شماره یک موریم» دیگه متولد بشه؛ دقیقاًهنوز همونطوری که من تا الان با قتلعام وحشیانه آشغالهای جناح غیرمتعارف پیش رفته بودم.
درست همونطوریخونده که اون قصابروحی انجام داده بود.
راستش رو بخواید، اگه یشم بهشتی رو نداشتم و از اون آدمهایی بودم کهقشنگ تو کشتار، انتقام یا هنرهای رزمی غرق میشن، بعد از گرفتن اون هنر بیقلب سایهمیخواد ماه، برای تمرین هنر یخ، یه مسیر پر از قتلعامهای وحشیانهتر رو در پیش میگرفتم.
البته با شناختی که ازرهبر خودم دارم، تیغهام فقط گلویبزرگ حرومزادههای جناح غیرمتعارف رو پاره میکرد...
اگه یک روز در میون یه نفر رو میکشتم و شیرهشون رومیکشید میکشیدم تا پایه و اساس هنر بیقلب سایه ماه رو بسازم، خیلیقدمی سریعتر از زندگی قبلیم تو مسیر تبدیل شدن به «شیطان دیوانه» قدم برمیداشتم.
اونوقت نیت شومِچنان این نجیبزاده شیطانیخورد دقیقاً به هدف میخورد.
خلاصه، تمام این حدس و گمانها از اینجا آب میخورهخورد که دلیل اون نجیبزاده شیطانی برای دادن هنر بیقلب سایه ماهموقع به من، از همون اولش هم شدیداً بودار و نامشخص بود.
«فقط برای اینکهکتک تو مهارت سبکیقلعه باهام کلکل کنه؟»
اون مرتیکهبرای اصلاً بهحقیقی این سادگیها نیست.
همینطور که شَکَم به اینکه محقق سپیدپوشقیافهاش همون نجیبزاده شیطانی باشه به یقین تبدیلداره میشد، چند تا سوال تو ذهنم چرخید.
آخه چطوری تو زندگیبیرون قبلیم تونست از جناحضربه شیطانی بپره تو جناح متعارف؟
و چطوری تونست هویتش رو بهقلعه عنوان «امپراتور شرور» که اتحاد موریم دربهدرپیرِ دنبالش بود، تا آخر مخفی نگه داره؟
اصلاً واسهبرای چی واردحقیقی جناح متعارف شد؟
دارم از فضولی دق میکنم.
درست تو همون لحظه، نگهبان اربابزاده سوم اولینضربه نفری بود که با یه بغل مشروب وانحراف مزه پیداش شد و تو چارچوب در ظاهر شد.
اونقدر غرق تو افکارم بودم که حتی خونسیاه روی بدنم رو هم درست پاک نکرده بودم؛ژنرالهای با همون وضع یه نگاه خیره به نگهبان انداختم.
«...برگشتی؟»
«بله، رهبر فرقه.چنان مشروب و مزههاخورد رو همینجا میذارم.»
«باشه.»
در حالی که هنوز تورهبر هپروت بودم، به زل زدنبزرگ به نگهبانِ اربابزاده سوم ادامه دادم.
«راهی برای پریدنآوردن از جناح شیطانینوشته به جناح متعارف؟»
تو اون لحظه، یه خنده آروم وقیافهاش خفه از گلوم پرید بیرون و همزمان حسهنوز کردم یه لرزه سرد تو کل بدنم پیچید.
وقتی داشتم با خودمبیرون میخندیدم، نگهبان اربابزاده سوم باروحی چشمهای گرد شده نگاهم کرد.
«چرا یهو زدی زیر خنده؟»
«میخندم چون زندگیآوردن یهو خیلی مسخرهنوشته و خندهدار شد.»
«که اینطور.»
«تو چی؟»
«من واقعاً چیزکتک زیادی برای خندیدن ندارم،بادبزن واسه همین درک نمیکنم.»
«گرفتم.»
چون میدونم تو زندگی قبلیم چه اتفاقی افتاد،مردههای این رو هم میدونم که اون قصاب درحرفی نهایت به «دشمن شماره یک موریم» تبدیل میشه.
ولی هیچوقت نمیدونستم کهبیرون این قصاب یه همچینضربه برادرهای رزمیای هم داره.
با فرض اینکه همهشون زنده میموندن، حتیبادبزن اگه اتحاد موریم هم قاطی ماجرا میشد،اژدهای دستگیری این جونورها اصلاً کار راحتی نبود.
اگه قصاب، هیزمشکن و ماهیگیر با هم متحد میشدن، آیاکشتن یکی از اون کلهگندههای ده استاد بزرگ موریم مجبور نمیشدقیافهاش شخصاً زیردستهاش رو برداره و بیاد تا کلک اینها رو بکنه؟
اما چی میشد اگه محقق سپیدپوش شخصاً سرِمردههای همچین دشمنهای شماره یکی رو میبرید و میبرد میذاشتموقع جلوی اتحاد موریم و میگفت میخواد بهشون ملحق بشه؟
منظورم اینه که...
اعتبار کشتن چند تا از دشمنهایقلعه شماره یک موریم، برای گرفتن بلیت ورودپیرِ به اتحاد از سرشون هم زیاد بود.
مردم دنیا هم فکر میکردن یهنوشته قهرمان افسانهای ظهور کرده که تونسته دشمنهایبیرون شماره یک رو به خاک سیاه بشونه.
و اون تعداد انگشتشماری هم که از اصل ماجرا خبرقشنگ داشتن، تو دلشون میگفتن این دیگه چه حرومزادهِ بیسابقهایه که برایخالق ورود به اتحاد موریم، سر شاگردها و زیردستهای خودش رو بریده.
البته تا وقتی که کار به اونجا برسه،ضربه همون چند نفری هم که خبر داشتن، صدانحراف در صد توسط خود محقق سپیدپوش سربه نیست میشدن.
به هر حال، فعلاً فقطرهبر در حد یه شکه که محققاستاد سپیدپوش ممکنه همون نجیبزاده شیطانی باشه.
و دقیقاً به خاطر همین،افراطی نمیتونم لو بدم که محققکشتن سپیدپوش قراره بعداً بشه امپراتور شرور.
حس میکنم دارم یه شرارت عظیمخورد و بیشاخودم رو میبینم که جنسشانحراف با کثافتکاریهای رهبر فرقه شیطانی فرق داره.
خندهدار اینجاست که اگه پیشبینیم درست از آبضربه دربیاد، محقق سپیدپوش تبدیل میشه به مردی کهانحراف کاملاً برازنده اون لقبیه که قراره بعداً بهش بچسبه.
یعنی همون امپراتور شرور.
ذهن و افکارم بدجوری درگیرافراطی و پیچیده شده بود، ولیکشتن خداروشکر که جلوم مشروب بود.
نگهبان که مشروب و مزههاروحی رو تر و تمیز چیدهقشنگ بود، رو کرد بهم و گفت:
«رهبر فرقه، بفرمایید میل کنید.»
با یهمرگ لحن بیتفاوتزدهام از نگهبان پرسیدم:
«زهر که توش نریختی؟»
«نه، خبری از زهر نیست.»
«چرا نریختی؟»
«اونقدرها هممرگ شجاع یازدهام کلهخراب نیستم.»
سرم رو تکونآوردن دادم و بعدشنوشته به نگهبان گفتم:
«با دهن خودتچنان امتحانش کن تاخورد خیالم راحت شه.»
«اطاعت میشه.»
نگهبان یه جفت چاپستیکزدهام درآورد و شروع کرد بهراکشاسای تست کردن غذا و مشروب.
یهو یهبرای فکری زدحقیقی به سرم.
وقتی دور و برت پر از آدمهای حرومزادهمردههای و شرور باشه، کمکم به این شک میافتی کهموقع نکنه هر کی دورت میپِلِکه یه شرور عوضی باشه.
دقیقاً الانملت همین وضعبیرون رو دارم.
حفظ کردن تعادل بینزدهام شکاک بودن و یه ذهنراکشاسای خونسرد، اصلاً کار راحتی نیست.
یه جورایی، اینکه همچین افکاریافراطی تو سرم میچرخه احتمالاً بهکشتن خاطر تأثیر اون محقق سپیدپوشه.
«این حرومزاده دارهچنان زندگی من توخورد موریم رو جالب میکنه.»
یه خنده ریز با خودممویونگِ کردم و بعد بلند شدمخورد تا برم خودم رو بشورم.
الان دیگه تا حدودی میتونستم بوی خونبادبزن رو تحمل کنم، ولی اون حس چسبناکیِ رویبیشاخ کل بدنم رو اصلاً نمیتونستم به دوش بکشم.
«میرم یهبرای آبی بهحقیقی تنم بزنم.»
«چشم.»
با یه حس احترامزدهام و خلوص نیت، خونها روراکشاسای تو چاهِ پشت مسافرخانه شستم.
اول باید خونآوردن رو بشورم تا بتونمشده بدنم رو تمیز کنم.
و باید بدنم روضربه بشورم تا بتونم کثافتهامردههای رو از خودم پاک کنم.
جسم وملت روحم پربیرون از ردپای خونه.
وقت سلاخی دشمنهام «آسورا بالبالتا» میخونمقلعه و موقع شستن این خونها، مثلارباب یه رودخونه غرق تو آرامش میشم.
همونطور که داشتم وجب به وجب بدنم رو برق میانداختم، دعا کردممیکشید که حتی اگه فرقه شیطانی دنبالم افتاد یا محقق سپیدپوش من روقدمی گرفت و شکنجه کرد، حداقل عقلم رو از دست ندم و دیوونه نشم.
به جای اینکه تبدیلضربه به یه زندانی بشممردههای که بوی گند کثافت میده.
تصور کردم کهمیکشید یه زندانی تمیز،خونده مرتب و بااعتمادبهنفس میشم.
خودم رومرگ سفت وزدهام سخت کیسه کشیدم.
یهو یهبرای فکری زدحقیقی به سرم.
وقتی اوضاع حسابی از کنترل خارج بشه، اگه آدمی به اسمقدمی شیطان دیوانه بره پیش اتحاد موریم و فاش کنه که هویتجایی واقعی محقق سفیدپوش همون امپراتور شیطانیِ، کی حرفش رو باور میکنه؟
هیچکس باورش نمیکرد.
اما اگه آدمی که بهش میگن قهرمانبادبزن جوانمرد بره پیش اتحاد موریم و همیناژدهای حرف رو بزنه، وزن کلماتش فرق میکنه.
پس دلیل اینکه بهحقیقی این آدمها میگن قهرمانزبون جوانمرد و قوی هستن...
این نیست کهچنان حرفهاشون حقیقت روخورد تو خودش جا داده؟
اگه حقیقتی که یه قهرمان جوانمرد تو دست وروحی بالش داره، از هنرهای رزمی آدمی مثل شیطان دیوانهداره قویتر باشه، پس یعنی حقیقت از هنرهای رزمی هم قویتره.
بنابراین، وقتی به این نتیجه رسیدم که برای فاش کردن حقیقتی که مردم دنیااژدهای از باورش طفره میرن، اول باید خودم مثل یه آدم درستکار زندگی کنم... حتیقساوت همونطور که داشتم خونها رو از تنم میشستم، مورمورم شد و لرزه به جونم افتاد.
تو زندگی قبلیم،آوردن فقط دیوونه شدمنوشته و رد دادم.
این بار، میترسم توضربه مسیر تلاش برای تبدیل شدنمتحرک به یه قهرمان، دیوونه بشم.
همونطور که خونها رو میشستم، توخونده دلم با خودم عهد بستم و گاردمتحرک گرفتم تا جلوی این اتفاق رو بگیرم.
من یه قهرمان جوانمرد نیستم.
حالا که بهش فکر میکنم، اونایی که بهشون میگن قهرمان جوانمرد، آدمهاییمیکشید هستن که کارهایی رو انجام دادن که بیشتر مردم دنیا اونها روقدمی سخت یا بعضی وقتها دردسرساز میدونن و خودشون رو به اون راه میزنن.
اینها کارهایی هستن کهضربه نه برای خودت، بلکهمردههای برای بقیه انجام میدی.
وقتی بهش فکر میکنم،بیرون میبینم هیچکس به اندازه اینروحی جماعت دیوونه و زنجیری نیست.
برای اولین بار تو زندگیم، ازقلعه ته دل به اونایی که توارباب گذشته بهشون میگفتن قهرمان جوانمرد، احترام گذاشتم.
به خاطر قوی بودنشون بهشونافراطی احترام نمیذارم، بلکه صرفاً همین حقیقتملت که اونا قهرمان جوانمرد بودن، قابلاحترامه.
لباسهایی که شیطان شهوت آوردهمویونگِ بود رو تنم کردم وخورد به بساط نوشیدنشون ملحق شدم.
استاد یوک-هاپ برای یه لحظه سوزنقلعه نقرهای درآورد و غذا و مشروبارباب رو چک کرد تا سمی توشون نباشه.
همونطور که میبینید، ماحقیقی سه نفر ذرهای بهزبون محافظِ اربابزاده سوم اعتماد نداشتیم.
اینکه درجا نکشیمش وضربه اینکه حواسمون رو جمع کنیم،متحرک دو تا مسئله کاملاً متفاوتن.
فقط وقتی میتونی بهبیرون یه آدم اعتماد کنی کهروحی یه مدت زیر نظر بگیریش.
به هر حال، همونطور که تو سکوتبادبزن مشروب میخوردیم و به مزهها ناخنک میزدیم،اژدهای هر کدوممون مبارزههامون رو تو ذهنمون مرور میکردیم.
شیطان شهوت و شیطان شبح تو مسافرخانه هزار مایلیسادهتر بهم ملحق شده بودن، چون پیشبینی میکردن استادِ آدمهایی کهخورد اینجا مردن، کسی باشه که من تنهایی از پسش برنیام.
پس در هر صورت، شیطان شهوتخورد و شیطان شبح دلشون نمیخواد منانحراف از کسی شکست بخورم و کشته بشم.
احساساتشون رو درکمیکشید میکردم، برای همین حرفچنان زیادی برای گفتن نداشتم.
کمی بعد، رو کردم به محافظی کهبادبزن مسئول تمیزکاری بود و بعد از سراژدهای به نیست کردن جسد هیزمشکن برگشته بود.
«هوی تو! تمیزکاریآوردن رو ول کن بیاشده با ما غذا بخور.»
«اطاعت میشه. فقطچنان اول دست وخورد روم رو بشورم.»
مدت کوتاهی بعد، دوربیرون یه میز جمع شدهضربه بودیم و تو سکوت مینوشیدیم.
سکوت برای مدت طولانیایزدهام ادامه داشت تا اینکه شیطانراکشاسای شهوت با لحنی کنجکاو پرسید.
«اون حرومزاده، ماهیگیره کهحقیقی قسر در رفت... فکر میکنیسادهتر اگه میافتادیم دنبالش، میتونستیم بگیریمش؟»
استاد یوک-هاپخونده سرش روضربه کج کرد.
«کار سختی میشد. با مهارت سبکیِ رهبر فرقه، شاید میتونستی بهشقیافهاش برسی، اما تموم کردن کارش تو یه زمان کوتاه مکافات بود.بهم هر چی نباشه اون برادر ارشد هیزمشکن بود. تو چی فکر میکنی؟»
به نشونهمرگ تایید سرمزدهام رو تکون دادم.
«درسته. حتی اگه مهارتهای سبکیافراطی ما تو یه سطح بود،کشتن اون زودتر جیم شد، پس...»
«به نظر میرسید یهضربه استادی هم داره. درمردههای مورد اون نظرت چیه؟»
فقط درملت حد اعتدالبیرون بهش اطلاعات دادم.
«قبل از اینکه قصاب سقط بشه، اعتراف کرد کهراکشاسای استادش شکنجهاش میکرده. از اونجایی که شاگردا اینقدر دیوونهجامعه و زنجیریان، استادشون هم نمیتونه عقل سالمی داشته باشه.»
حقیقتش، مردی که به محقق سفیدپوش معروف بود، ازسادهتر اون قماش آدمهایی نبود که فقط به خاطر مرگروحی چند تا از شاگرداش برای انتقام پاشه بیاد اینجا.
طبق ارزیابی من، احتمالاً یه گوشه خلوت کرده بودمتحرک و داشت کتاب میخوند، یا غرق تو مراسم چایبهم بود، یا داشت ول میگشت تا شاگردهای دیگهای پیدا کنه.
یا همونطور که از زندگی قبلیمخونده میدونستم، ممکن بود با استادای انجمن سریعمتحرک پلاس باشه و مسابقه مهارت سبکی بده...
به عبارت دیگه، از اون مدل آدمهاییبادبزن بود که توجهش رو کاملاً از هراژدهای چیزی که خارج از علایقش بود، قطع میکرد.
در عوض، من بیشتر درافراطی مورد اوضاع فرقه شیطانی کنجکاوکشتن بودم، برای همین از محافظ پرسیدم.
«هوی تو.»
«بله.»
«اسمت چیه؟»
با سوالم، شیطان شهوتحقیقی و شیطان شبح همزبون به محافظ زل زدن.
آیا این محافظ میدونست که ممکنهخورد جونش نه به دست من، بلکه بهقرار دست این دو تا شرور گرفته بشه؟
با لحنیملت مؤدبانه خودشبیرون رو معرفی کرد.
«من نام خانوادگی ندارم. اسممرهبر سامبوکِ، ترکیبی از کلمات "سه"بزرگ و "شکم". به معنی سومین خدمتکاره.»
«پس چرا سومین خدمتکارحقیقی اینجاست و پیش اربابزاده سومسادهتر نیست که بهش خدمت کنه؟»
«مگه اربابزاده سوم به خاطرروحی یه کلمه حرف زدن باقشنگ قصاب، من رو بیهوش نکرد؟»
«خب که چی؟»
«فکر کردم کارم تمومه. امارهبر وقتی به هوش اومدم، فقطبزرگ مات و مبهوت مونده بودم.»
همونطور که سرمآوردن رو تکون میدادم،نوشته شیطان شهوت پوزخند زد.
«عجب خدمتکاری.»
شیطان شبحملت هم سرشبیرون رو تکون داد.
«میبینم که ازکتک اون خدمتکارهاست کهقلعه نباید کتکشون زد.»
برای سامبوک یه لیوان مشروبافراطی ریختم و خواستم یه چیزی درملت مورد فرقه شیطانی برامون تعریف کنه.
«خب، بیاید نظر سامبوکضربه رو بشنویم که کیمردههای قراره معاون رهبر فرقه بشه.»
سامبوک مشروبملت رو گرفتبیرون و جواب داد.
«بله. فعلاً همهکتک میدونن که رهبر فرقهبادبزن سه تا پسر داره.»
«اما چی؟»
«هیچکس نمیدونه دقیقاً چند تا هستن. هر چی باشه زندگی خصوصی رهبر فرقهست. شنیدم که بیشتر ازموقع این حرفان، اما فقط اسم سه نفرشون تو دعوای جانشینی مطرحه. خانوادههای اربابزاده اول و اربابزاده دومانسانیت نه تنها سر مقام معاون رهبر فرقه، بلکه سر جایگاه خالیِ نور درخشان هم دارن با هم میجنگن.»
«اربابزاده سوم چی؟»
سامبوک با لبخند گفت.
«اون داشت سعیآوردن میکرد اربابزاده اولنوشته و دوم رو بکشه.»
«چطوری؟»
سامبوک باملت لحنی آرومبیرون جواب داد.
«جزئیاتش رو نشنیدم.»
«چرا این برادرا اینقدر تشنهافراطی به خون همن و میخوانکشتن همدیگه رو تیکه پاره کنن؟»
سامبوک باخونده چهرهای متعجبضربه جواب داد.
«...مگه تابلو نیست؟ چند تا از برادرهای ناتنیاش همین الانش هم به دست اربابزاده اول کشته شدن. این فقط یه جنگ سر جانشینی نیست؛اگه یه جنگ انتقامجویانه برای برادراشه. البته، هیچ مدرکی نیست که اربابزاده اول خودش اونا رو کشته باشه. اما همه باور دارن که کار اونه.هست از اونجایی که رهبر فرقه هم اصلاً دخالتی تو این قضیه نمیکنه، این وضع اونقدر ادامه پیدا میکنه تا فقط یه نفر زنده بمونه.»
آه کوتاهی کشیدم، بعد بطریرهبر مشروب رو برداشتم و برای شیطاناستاد شهوت، شیطان شبح و سامبوک ریختم.
میون صدای آرامبخشِ ریختنحقیقی مشروب، اثرات الکل داشتزبون کمکم روم تاثیر میذاشت.
«اینو بنوشیدخونده تا حسابیضربه مست کنیم.»
همراه با این بچهها مشروب روخونده دادم بالا و ریختم تو خندقمردههای بلام و بعدش دهنم رو پاک کردم.
دوباره حس قدردانی تو وجودم جونقلعه گرفت که شرورهایی مثل شیطان شهوتارباب و شیطان شبح طرف من بودن.
دلیلش این بود کهحقیقی این داستانی بود که هیچکسسادهتر جز شرورها نمیتونست تحملش کنه.
درست همون موقع، در ورودی مسافرخانه هزار مایلی با صدای جیرجیریقدمی باز شد و مردی که یه کوزه مهر و موم شدهجایی مشروب زیر بغلش زده بود، پیداش شد و بهمون نگاه کرد.
خدا رو شکر، شیطان شمشیرمویونگِ بود؛ کسی که حضورش مثلخورد یه ارتش قدرتمند احساس میشد.
به نظر میرسید شیطان شهوترهبر اتفاقاتی که اینجا افتاده بودبزرگ رو به استادش گزارش داده.
با چهرهایبرای متعجب به شیطانافراطی شمشیر نگاه کردم.
«ارشد، اومدی.»
«استاد، اومدید.»
شیطان شمشیر باکتک چهرهای بیتفاوت نزدیکقلعه شد و بهم گفت.
«رهبر فرقه، شنیدم یهحقیقی مسافرخونه جدید باز کردی، برایسادهتر همین اومدم یه نگاهی بندازم.»
چارهای نداشتم جز اینکهضربه روی پاهام وایستم تامردههای به این مهمون خوشآمد بگم.