چپتر 368: کالسکه جهنم
0«رهبر فرقه.»
مردی با سرافراطی افکنده، روی یکزیردستانت زانو نشسته بود.
فقط به پاهای خودش خیرهزیردستانت شده بود و منتظر بوداول تا رهبر فرقه حرفی بزند.
«فرستاده چپ وی.»
مردی که فرستاده چپ ویتخت نامیده میشد، بدون اینکه سرشداده را بلند کند جواب داد.
«بله.»
«اگه فرستاده چپ فرقه الهی اینطوری خودش روملحق روی زمین بندازه، بقیه اعضای فرقه باید چهمناطق غلطی بکنن؟ لابد باید به زمین بچسبن. بلند شو.»
«عذر میخوام.»
فرستاده چپ وی تازه بعد از عذرخواهیچانهاش از جایش بلند شد و دستهایش راشدی با احترام جلوی بدنش به هم گره زد.
حتی بعد ازافراطی ایستادن هم مستقیم بهقراره رهبر فرقه نگاه نکرد.
نگاهش را پاییندست نگه داشت وقراره دهانش را بست.
مردی بامستقیم ظاهر چنداننکرد قابلتوجهی نبود.
هیچ اثری از استخوانبندی یکتخت رزمیکار در او دیده نمیشد،داده اما قد نسبتاً بلندی داشت.
بارزترین ویژگیگذاشتنهای چهرهاش، چشمهایدست افتادهاش بود.
گوشهایش از یک آدم معمولی بزرگتر بود و بابشن زاویهای چنان تند خم شده بود که آدم باجانشینهاشون خودش فکر میکرد نکند شنوایی فوقالعاده قویای داشته باشد.
در نتیجه، هیکل کلیاش شبیهنگاهش یک میمون دراز و لاغر بودظاهر که روی دو پا ایستاده باشد.
رهبر فرقه که روی تخت ریاستریاست نشسته بود و چانهاش را روی یکحالا دستش تکیه داده بود، به حرف آمد.
«حالا که شدی فرستادهدست چپ، از این احترامگروه گذاشتنهای افراطی دست بردار.»
«بله.»
«زیردستانت؟»
فرستاده چپ وی جواب داد: «قراره تو دو گروه به فرقه ملحق بشن.حالا گروه اول همین الان هم ملحق شدن. گروه دوم بعد از اینکه کسبوکارهایهمین مناطق مختلف رو به جانشینهاشون تحویل دادن، میان. بابت این تأخیر عذر میخوام.»
رهبر فرقه گفت: «نیازی نیست گروه دومقراره ملحق بشن. لزومی نداره کل خاندانتون تا حدیدوم وارد فرقه بشن که به کسبوکارتون لطمه بزنه.»
فرستاده چپ وی سرشبردار را کمی خم کرد. «ازبشن لطف و توجه شما سپاسگزارم.»
«فرستاده چپ وی، تو معاملات تجاریتپایین هم همیشه همینقدر چاپلوس بودی؟ اینقدر بهقابلتوجهی خاک افتادنت حالم رو به هم میزنه.»
فرستاده چپ وی با لبخند جواب داد: «راستشدستش رو بخواید، من هیچوقت تو زندگیم هیچجا اینقدرگذاشتنهای مطیع نبودم. رهبر فرقه، کمکم بهش عادت میکنم.»
رهبر فرقه با چهرهای بیتفاوت جواب داد: «شنیدم خانوادهات، خانواده ویاول میونگچون، پنج نسله که تاجران بزرگی هستن. بین خانوادههای ثروتمند دشتهایمیان مرکزی چه جایگاهی دارید؟ تاجر بزرگ شماره یک زیر آسمان شمایید؟»
«دقیقاً شماره یک نیستیم، ولی اگه تمام ثروتمون رو از گوشه و کنار جمع کنیم، میتونیممناطق جزو ده تای برتر باشیم. خانوادههای ثروتمند مخفی زیادی زیر آسمان هستن که نمیشه مقایسه دقیقیکسبوکارتون کرد. با این حال، بین اعضای فرقه، من بیشتر از همه برای پول درآوردن تلاش کردم.»
«کی این شایعه رو راه انداخته که ثروت تودهانش از ثروت فرقه بیشتره و میتونی با پولت اونقدررزمیکار مزدور استخدام کنی که با نیروی نظامی فرقه برابری کنه؟»
فرستاده چپ وی با سرِ پایینافتادهریاست جواب داد: «رهبر فرقه، این شایعهایآمد نیست که ما پخش کرده باشیم.»
«در موردش تحقیق کردی؟»
«تا جایی کهدست میدونم، شایعهایه کهقراره تالار بیرونی پخشش کرده.»
«کی؟»
«متوجه شدم که کار ارباب تالار ببرچانهاش طلایی از تالار بیرونی و انجمن تجاریشدی آسمان میانه بوده که باهاش کار میکنه.»
«چطور حلوفصلش کردی؟»
«نامهای فرستادم و گفتم کهزیردستانت سوءتفاهم شده و ازشون خواستم ازهمین پخش کردن اینجور شایعات دست بردارن.»
«خب، اونا چی گفتن؟»
«هیچ جوابی ندادن.»
رهبر فرقه خندید. «پس خبر اینکه تو جایگاه نور درخشانبشن رو به دست آوردی، باید بیشتر از همه ارباب تالارتحویل ببر طلایی و انجمن تجاری آسمان میانه رو غافلگیر کرده باشه.»
«احتمالاً همینطوره.»
«حالا که قدرتنگاه دستته، قصد داری یهنگه اخطار جدید بهشون بدی؟»
فرستاده چپ ویلاغر بیدرنگ جواب داد:ریاست «هیچ کاری نمیکنم.»
«دلیلش؟»
«از وقتی نامه رو فرستادم، دیگه شایعه گمراهکنندهای پخش نشده. از اونجایی کهشدن شما، رهبر فرقه، با وجود بیلیاقتی من، وظایف فرستاده چپ رو به مننیست محول کردید، باور دارم که طرفِ ارباب تالار ببر طلایی هم محتاطانه عمل میکنه.»
رهبر فرقه با شنیدن حرفهای فرستادهپایین چپ وی لبخند زد. «فکر کنمچندان میدونم چرا فرستاده راست ازت خوشش نمیومد.»
«بله.»
«میدونستی؟»
«چند باری شنیده بودم.»
«دلیلش رو هم میدونی؟»
فرستاده چپ وی سرش را کمی تکان داد وتکیه در حالی که به زمین نگاه میکرد جواب داد:دست «فهمیدم که ازمون بدش میومد، چون بهمون میگفت شیاطینِ پولپرست.»
«وقتی فرستاده راست برگرده، میتونید با هم کنار بیاید؟ به هراول حال، وقتی من اینجا نیستم، شما دو نفر باید با هممیان مشورت کنید و امور ریز و درشت فرقه رو مدیریت کنید.»
«بهخوبی باهاش مشورت خواهم کرد.»
«من تو رو تو این جایگاهپایین نذاشتم که بازیچه دست فرستاده راستچندان و کارایی که میخواد بکنه بشی.»
«بله. حتماً به خاطر میسپرم.»
در همان لحظه، صدای یکی از زیردستانقراره از بیرون به گوش رسید. «رهبر فرقه،شدن اربابزاده اول که احضار کرده بودید، رسیدن.»
«بگو منتظر بمونه.»
«بله.»
رهبر فرقه با لبخند گفت: «فرستاده چپ، بعددستش از جمع کردن اینهمه ثروت تو پنج نسل،گذاشتنهای قصد داشتی چیکار کنی؟ میخواستی یه پادشاهی کوچیک بسازی؟»
فرستاده چپ وی جواب داد: «وقتی پول درمیارید،گروه یه حسی بهتون دست میده انگار که جریانکسبوکارهای یه رودخونه داره شما رو با خودش میبره.»
«منظورت چیه؟»
«اولش یه قایق کوچیک کافیه، ولی برای گرفتنداشت ماهیهای بزرگتر، آدم کمکم میره سمت یه رودخونه پهنتر.استخوانبندی وقتی دریازده میشید، یه قایق یه کم بزرگتر میخرید.»
«و بعدش؟»
«وقتی تعداد آدما زیاد میشه، به چند تا قایق نیاز پیدا میکنید. همینطور که در امتداد جریان آب حرکت میکنید، قایقهای بقیه رو میبینید که از قایق شما بهترن. یهجورایی به نظر میرسهکسبوکارتون که پول بیشتری به سمت اونا سرازیر میشه. واسه همین خودم یه قایق بزرگتر ساختم. در نهایت، قایقی دارید که اونقدر بزرگه که دیگه نمیتونه تو رودخونههای باریک حرکت کنه. پس این بار،بیتفاوت از دریا عبور میکنید. تازه اون موقع است که میفهمید دنیا چقدر بزرگه و یاد میگیرید که مردان ثروتمندی هستن که با وجود تحمل همون سختیها، ثروت خیلی بیشتری نسبت به شما جمع کردن.»
رهبر فرقه پرسید:دست «اون مردان ثروتمندقراره رو انداختی تو دریا؟»
«اگه لازم میدیدم، آره. اگهنگاهش کشتی من غرق میشد، خدمتکارانبست زیادی بودن که باهاش غرق میشدن.»
«این مسیردراز پول جمع کردنتخت پایانی هم داره؟»
«پایانی نداره.»
«پس حتماً هنرهای رزمیبردار رو یاد گرفتی تاملحق بتونی پول بیشتری دربیاری.»
فرستاده چپ وینگاه سر تکان داد.پایین «در نهایت، بله.»
«پس جایگاه فرستادهلاغر چپ رو همریاست با پول خریدی.»
«انکارش نمیکنم.»
رهبر فرقه که داشت با انگشت روی دستهملحق صندلیاش ضربه میزد، گفت: «فرستاده چپ وی، حالامناطق وظایفی رو که باید انجام بدی بهت فرمان میدم.»
«سراپا گوشم.»
رهبر فرقه در حالی کهتخت حرف میزد، دستش را به اینحرف طرف و آن طرف تکان داد.
«از تمام اختیاراتت استفاده کن.»
«...»
«از فرقه برای پول درآوردنِ بیشتر استفاده کن و جاهای خالی رو همهجا با آدمهای خودت پر کن. مستبد باش. هیچاما عیبی نداره اگه با فرستاده راست یا بقیه اربابان بزرگ درگیر بشی. صندلیهای چهار پادشاه بهشتی رو هر طور که صلاح میدونیباشد پر کن. برام مهم نیست اگه اعضای فرقه ازت ناراضی بشن. به عنوان فرستاده چپ، باید قدرتی درخور جایگاهت داشته باشی. و...»
«بله.»
«تنها نمادی که به فرستاده چپزیردستانت داده میشه شمشیر نوره، که دست فرستادهالان چپ قبلیه. تو باید ازش استفاده کنی.»
فرستاده چپ وی سرشبردار را کمی بالا آورد وبشن به رهبر فرقه نگاه کرد.
«متوجهم.»
«میتونی بری.»
«بله.»
فرستاده چپ وی سرش رازیردستانت کمی خم کرد، سه قدماول به عقب برداشت و برگشت.
پس از باز کردن در وپایین بیرون رفتن، نگاهش با اربابزاده اولچندان که بیرون منتظر بود، تلاقی کرد.
صورتش مثل یک کشاورز ازتخت آفتابسوختگی سرخ شده بود، انگار کهحرف از یک سفر طولانی برگشته باشد.
فرستاده چپ وی به جعبه کوچکیزیردستانت که زیر بغل اربابزاده اول زدههمین شده بود نگاه کرد و گفت:
«...اربابزاده اول، خیلی وقت میگذره.»
اربابزاده اول سرنگاه تکان داد. «توپایین شدی فرستاده چپ؟»
فرستاده چپ وی به درتخت اشاره کرد و جواب داد:داده «بله. بفرمایید داخل. ایشون منتظرن.»
وقتی اربابزاده اول از کنارش رد میشد،قراره گفت: «برای یه پولپرست که به جایگاهشدن فرستاده چپ برسه، حسابی بار خودت رو بستی.»
فرستاده چپ ویدست با لبخند جوابقراره داد: «ممنونم، اربابزاده اول.»
اربابزاده اول در حالی کهنگاهش خودش در را میبست، بهبست فرستاده چپ وی چشمغره رفت.
فرستاده چپ وی تاایستاده زمانی که در کاملاً بستهتکیه شد، لبخند به لب داشت.
تازه بعد از بسته شدن درزیردستانت بود که چهره فرستاده چپ ویهمین کاملاً بیروح و خالی از احساس شد.
نگاهی به اطراف انداختبردار و با قدمهای آرامملحق شروع به حرکت کرد.
در حین راه رفتن،نکرد گوشهای بزرگش انگار که ازدهانش روی عادت باشد، تکان میخورد.
اما گفتگوی بینلاغر رهبر فرقه و اربابزادهچانهاش اول به گوش نمیرسید.
تازه وقتی ازافراطی تالار خارج شد، زیردستانشقراره به او نزدیک شدند.
«رئیس خاندان.»
فرستاده چپ وی به زیردستانی که به فرقه پیوسته بودند نگاهظاهر کرد و گفت: «انگار فقط وقتی شمشیر نور رو به دست بیارم،بلندی میتونم یه فرستاده چپ واقعی باشم. این رو تو کلهتون فرو کنید.»
«بله.»
«از این بهافراطی بعد، دیگه از لقبقراره ‹رئیس خاندان› استفاده نکنید.»
«مفهومه.»
فرستاده چپ جلوتر راه افتادنگاهش و گفت: «سرت شلوغ باشه خوبه.ظاهر کلی کار برای انجام دادن داریم.»
پسر دوم رهبرلاغر فرقه شیطانی داشتریاست رو به جنگل میشاشید.
کل بازوی راست و شانهاش را باقراره پارچه سفید بسته بودند، جوری که شبیه یکدوم سرباز شکستخورده بود که از میدان جنگ برمیگشت.
خیلی وقت بود خودشبردار را نگه داشته بود، برایبشن همین شاشیدنش حسابی طول کشید.
درست وقتی به نظر میرسید تمام شده، دوباره شروعدهانش میشد. این قضیه سه چهار بار تکرار شد تا اینکهدیده بالاخره شلوارش را کشید بالا و لنگلنگان سمت کالسکه رفت.
بعد از اینکه سوار کالسکهتخت شد و نشست، در راداده بست و گفت: «راه بیفت.»
«بله.»
بعد از یک لحظهبردار مکث، پسر دوم دوباره بهبشن حرف آمد: «گفتم راه بیفت.»
پسر دوم میخواست چیزنکرد دیگری بگوید، اما بعدداشت نگاهش به در کالسکه افتاد.
ناگهان در باز شدایستاده و مردی با یک بقچهتکیه در دستش وارد کالسکه شد.
در حالی که پسردست دوم با شوک بهگروه او زل زده بود...
«...»
فرستاده راست نور، در حالی کهپایین غرق در خون بود، روبهرویش نشستچندان و به پسر دوم خیره شد.
«اربابزاده دوم، اینلاغر مسیر برای برگشتتریاست زیادی تابلو نیست؟»
پسر دوم در حالی که فرستادهزیردستانت راست نور را برانداز میکرد، انرژیهمین درونیاش را به دست چپش هدایت کرد.
فقط صورتش که با دست خونهایشقراره را پاک کرده بود، تمیز بود؛ بقیهشدن بدن و لباسهایش غرق در خون بود.
فرستاده راست نور سرش را تکان داد و گفت: «بهبست ارباب بزرگ یانگ گفتم که از جون تو میگذرم. باباتنمیشد بهم احترام گذاشت، پس حداقل باید همین قدر جبران کنم.»
پسر دومدراز جواب داد: «پستخت چرا افتادی دنبالم؟»
فرستاده راست نورافراطی بقچه را گذاشت رویقراره پایش و بازش کرد.
پسر دوم انتظار داشتبردار سر بریده ارباب بزرگملحق یانگ را در آن ببیند.
اما داخل بقچه باز شده،نگاهش فقط چند تا کوفته سفیدبست و یک قمقمه بامبوییِ مشروب بود.
با دیدن کوفتههای سفید، پسر دومریاست حس عجیبی به او دست داد،آمد انگار داشت عقلش را از دست میداد.
وقتی فرستاده راست نوردست یکی از کوفتهها را برداشت،ملحق کوفته به خون آغشته شد.
فرستاده راست نور در حالی که کوفته خونی را میخورد، گفت: «... ارباب بزرگ یانگکسبوکارهای فرار کرد. چطور تونست به این سرعت جیم بشه در حالی که زیردستاش داشتن جونحدی میدادن؟ من گفتم تو رو زنده میذارم. هیچوقت نگفتم از جون ارباب بزرگ یانگ هم میگذرم.»
بعد از اینکه در یک چشم بهنگه هم زدن کوفته را بلعید، یکی دیگرنبود برداشت و به سمت اربابزاده دوم گرفت.
«میخوری؟»
«نه، ممنون.»
پسر دوم بعد از اینکه به زور تپش قلب وحشتزدهاش را آرامالان کرد، گفت: «خب حالا میخوای چیکار کنی؟ نمیفهمم چرا یهو اینطوری رفتار میکنی.نیازی بعد از کشتن زیردستای ارباب بزرگ یانگ، میخوای به رهبر فرقه چی بگی؟»
فرستاده راست نور در حالینگاهش که کوفتهاش را میجوید پرسید:بست «الان داری منو سرزنش میکنی؟»
«سرزنش نیست،دراز دارم سعی میکنمتخت اوضاع رو بفهمم.»
فرستاده راست نور بعد از نوشیدن کمی مشروب گفت: «من از جونت میگذرم، ولیشدن قصد دارم ارباب بزرگ یانگ رو بکشم. شرطش اینه. از اونجا که ارباب بزرگلزومی یانگ فرار کرده، بقیه باید تاوانش رو پس بدن. منو ببر به دره منشا عمیق.»
«...»
فرستاده راست نور گفت: «اگه ارباب بزرگ یانگ اونجا باشه، میکشمش.ظاهر اگه نباشه، رزمیکارای دره منشا عمیق باید تقاص گناهش رو پس بدن.بلندی نگران نباش. من به خدمتکارای خونه امن رحم کردم. اونا بیگناه بودن.»
پسر دوم به دستایستاده فرستاده راست نور نگاه میکردتکیه که داشت بین کوفتهها میگشت.
هر بار کهافراطی دستش را در آنهاقراره میبرد، کوفتهها قرمز میشدند.
فرستاده راست نور یکبردار کوفته برداشت و آنملحق را سمت پسر دوم گرفت.
«...منو به دره منشا عمیق راهنمایی میکنی؟ یا میخوای خودت تقاص گناه فرار کردن ارباب بزرگ یانگ رو پس بدی؟ به عنوان پسر دوم رهبر فرقهچهرهاش شیطانی، باید یه انتخاب هوشمندانه بکنی. بابات هیچوقت حتی همچین حق انتخابی هم نمیداد. اون همه رو از دم تیغ میگذروند. اینکه میبینی یکی مثل رهبرتخت فرقه هائو پیدا شده، نشون میده دنیا چقدر عوض شده. من کاری به زنها و بچهها ندارم. یا تو میمیری، یا ارباب بزرگ یانگ. تو چیکار میکنی؟»
پسر دوم به فرستاده راست نور چشمغرهچانهاش رفت، بعد نگاهش روی کوفتهای که یکهوشدی از لای انگشتهای او افتاد، ثابت ماند.
همزمان، فرستاده راست نور سرش رازیردستانت کج کرد و یک شمشیر بلندهمین دیواره کالسکه را شکافت و داخل آمد.
فرستاده راست نور تیغه شمشیر بلندقراره را با انگشتهایش گرفت و با یکشدن حرکت قدرتمند، آن را به داخل کشید.
شمشیر بلند که با سرعتی غیرقابلپایین گریز ظاهر شده بود، با صداییچندان خفه در شانه پسر دوم فرو رفت.
«آغغ...»
در حالی که پسر دوم به شمشیرقراره بلند نگاه میکرد، فرستاده راست نور گفت:شدن «دیدی چی شد؟ این سرنوشت تو و باباته.»
«...»
«کالسکهچی، خودت رو کنترل کن. اگهپایین تو هم بمیری، مجبور میشم یکیچندان دیگه رو برای روندن کالسکه پیدا کنم.»
فرستاده راست نور که شکمش سیرریاست شده بود، بقیه کوفتهها را انداخت کفحالا کالسکه و به پسر دوم نگاه کرد.
«تصمیمت روگذاشتنهای گرفتی؟ کیدست قراره بمیره؟»
پسر دوم با قیافهای بهزیردستانت فرستاده راست نور نگاه میکرد کههمین انگار وسط جهنم گیر افتاده است.
با هر نفس،نگاه بوی تهوعآور خونپایین میزد زیر دماغش.
فرستاده راست نور سرش را بهریاست چپ و راست کج کرد و باحالا دقت قیافه پسر دوم را برانداز کرد.
«...پس یه رگه مهربونی تو وجودت هست.قراره کی فکرش رو میکرد اینطوری تردید کنی. پسدوم به جاش خودت تقاص گناهش رو پس میدی.»
پسر دوم رو بهبردار کالسکهچی گفت: «حرکت کنملحق سمت دره منشا عمیق.»
«...»
پسر دومدراز عربده کشید:ایستاده «عجله کن!»
«بله.»
فرستاده راست نور دستش رازیردستانت دراز کرد و شمشیر بلند راهمین از شانه پسر دوم بیرون کشید.
شمشیر را دوباره از همان سوراخ هل داد بیرون وبست به کالسکهچی گفت: «این شمشیر توئه. چقدر پررویی که اربابزادهنمیشد دوم رو چاقو میزنی. اگه رهبر فرقه بفهمه، حکمت اعدامه.»
«...»
فرستاده راست نور لابد حرفهایبردار خودش برایش خیلی خندهدار بود،بشن چون یکهو تنهایی زد زیر خنده.
بعد از اینکه حسابی خندید، ازقراره پسر دوم پرسید: «فکر میکنی اربابالان بزرگ یانگ تو دره منشا عمیق باشه؟»
پسر دوم در حالی کهنگاهش پارچه را باز میکرد وبست شانهاش را میمالید، جواب داد: «نمیدونم.»
«مهم نیست. اگه صبر کنم، بالاخره پیداش میشه. همهتکیه باید همکاری کنن تا ارباب بزرگ یانگ بویی نبرهدست و فرار نکنه. فهمیدی؟ اربابزاده دوم، باید جواب بدی.»
«فهمیدم.»
فرستاده راست نور با لبخند گفت: «وضعیت پسر دوم رهبر فرقه شیطانی واقعاً رقتانگیزه. اگه منمناطق جای تو بودم، زبونم رو گاز میگرفتم و خودم رو میکشتم. اگه احساس شرم میکنی، راحتکسبوکارتون باش و خودت رو بکش. من با همین کالسکهچی هم میتونم دره منشا عمیق رو پیدا کنم.»
پسر دوم به فرستاده راست نور چشمغرهنگه رفت، بعد یکی از کوفتههای افتاده روینبود زمین را برداشت و با دست چپش خورد.
کوفتهای بود کهلاغر طعم گس خون هنوزچانهاش روی آن مانده بود.
«فعلاً فقط راه بیفتیم.»
به محض اینکه فرستاده راست نور فکر کرد ممکن است پسر دوم ارادهاششدن را جمع کند و در دره منشا عمیق به او حمله کند، دستش رالزومی گذاشت روی دهانش تا جلوی خندهای که داشت از دهانش میپرید بیرون را بگیرد.
پسر دوم که در منگنه گیر افتادهنگه بود، یک حرف بچگانه زد: «فرستاده راست، فکرهیچ میکنی میتونی از پس خشم رهبر فرقه بربیای؟»
فرستاده راست نور با قیافهای بهتزده گفت:چانهاش «هنوز بابات رو خوب نمیشناسی. تا حالا دیدیاین بابات واقعاً خشمگین بشه؟ من که هنوز ندیدم.»
«...»
«تو دیدی؟»
«نه.»
فرستاده راست نور سر تکان داد. «همچین چیزی وجود نداره. مردی که داره از زندگیش لذت میبره، خشم سرش نمیشه. به این میگن یه بازی. اون مردیهالان که حتی اگه سرش رو هم ببرن، با خنده میمیره. چون ذهنش رو از خیلی چیزا خالی کرده. وقتی فرستاده راست بودم این رو نمیدونستم، ولی بعد ازسپاسگزارم اینکه رهبر فرقه شدم، میتونم تا حدودی ذهن بابات رو درک کنم. بعداً، اگه تو و بابات هنوز زنده بودید، باید همدیگه رو ببینیم و یه نوشیدنی بزنیم.»
«نظرت چیه الان برگردیدست به فرقه و با دلِملحق باز باهاش یه نوشیدنی بخوری؟»
فرستاده راست نور با قیافهای جدیقراره سرش را تکان داد. «امروز نه.الان تو هم باید بیشتر تلاش کنی.»
پسر دوم بانگاه نگاهی خالی به فرستادهنگه راست نور خیره شد.
در دلش فکر کرد کهتخت واقعاً هیچکس دیگری به اندازهداده این مرد دیوانه زنجیری نیست.