چپتر 449: ما موریم را تسخیر کردیم.
0توی چشمای من، شیطان شهوتی که اونجابعدی روی سکو ایستاده بود، دقیقاً عین «مسندآدمیزاد نور تابان» تو زندگی قبلیم به نظر میرسید.
مقام رهبر اتحادجدی موریم یه همچیندادم وزن و ابهتی داشت.
از طرفی، عمراً فکرش روبرنجی هم نمیکردم که شیطان شهوتداد یه روزی بشه رهبر اتحاد موریم.
درسته که دلم میخواست اشتباهات زندگی قبلیش روبهتره تکرار نکنه، ولی دیگه نه در این حد کهحرف اینطوری واسه خودش کسی بشه و به اینجا برسه!
«آخه این درسته؟»
دورترین آدم بهجدی مقام رهبری اتحاد موریم،داداش همون رهبر فرقه است.
نفر بعدیدستش تو این لیست،برنجی همین شیطان شهوته.
تا این حد وصله ناجوره،تکون ولی خب سرنوشت آدمیزاد همینهکنار دیگه، اصلاً قابل پیشبینی نیست.
«تویی؟»
شیطان شهوت پرسید.
«خودمم.»
من از اون آدمام کهتکون اول میبرم، بعد تازه به اینالبته فکر میکنم که قدم بعدی چیه.
اینکه بخوام فقط چون طرفاست شیطان شهوته بهش آسون بگیرم،شهوته اصلاً تو قاموس من تعریف نشده.
روش من اینه: اول بهتکون هر قیمتی که شده میبرم، بعدالبته میشینم غصه اتحاد بهشتی رو میخورم.
نگاهم رو دوختم بهکاسه ایم سو-بک که با یهجواب حالت معذبی اونجا ایستاده بود.
«برادر سو-بک.»
«بگو.»
«بیزحمت بازنشسته شو.»
ایم سو-بک دستش رو کردبرنجی تو یه کاسه برنجی وداد همونطور که بیرون میکشید، جواب داد.
«همین؟»
با قیافهایرهبری کاملاً جدی سرماست رو تکون دادم.
«پس داداش، بهترهجدی بکشی کنار. البته اگهداداش عجلهای واسه مردن نداری.»
با شنیدن این حرف رک وهمونطور راستم، ایم سو-بک یدفعه زد زیرکاملاً خنده و سرش رو تکون داد.
«خودتون دوتاکاملاً قضیه رو حلتکون و فصل کنید.»
شیطان شهوت نوچنوچ کرد.
«این چه طرزجدی حرف زدن بادادم رهبر اتحاده؟ جوجه پررو.»
انگشتم رو گرفتم سمت شیطان شهوتهمونطور و بعد رو به قهرمانهایی که اونجاجدی جمع شده بودن، صدام رو بردم بالا.
«ارشدها و تازهکارهای عزیز، قهرمانان محترم! این مونگ رانگ که اینجا میبینید، برادر قسمخورده کوچکتر منه. شاید چونراستم همسن و سالیم، تا حالا یه بار هم نشده با من درست و درمون حرف بزنه یا مثلسمت یه برادر بزرگتر باهام رفتار کنه. امروز میخوام این سلسلهمراتب رو قشنگ تو کلهاش فرو کنم. هوی برادر چهارم!»
شیطان شهوت هم انگار میخواست نقش یه برادرلیست کوچیکِ یاغی و رو اعصاب رو به بهتریناصلاً شکل بازی کنه، پوزخندی زد و جواب داد.
«چته؟»
«انتخاب کن. هنرهای کف دست، شمشیربازی، زهرخوری، مسابقهمیکشید انرژی درونی، حشرهخوری، مهارت سبکی، رشتهخوری، یا رقابتدادم هنرهای خارجی؛ واسم هیچ فرقی نمیکنه. انتخابش با خودت.»
شیطان شهوت سرش رو تکون داد،دادم بعد مثل من روی سکو قدماگه زد و به قهرمانها نگاه کرد.
«منم میخوام یه چیزی بگم. این رهبر فرقه هائو که اینجاست، در واقع برادر قسمخورده بزرگتر منه. واسه اونایی که شاید ندونن میگم، تو کل موریم هیچکسبعد حریف مهارتهای رهبر فرقه نمیشه. با این حال، یه مرد نمیتونه تو همچین موقعیتی همینطوری دمش رو بذاره رو کولش و بره. اگه حتی تو باخت همایم چیزی واسه یاد گرفتن باشه، روش درست اینه که طرف رو به چالش بکشی. این همون هدف دوئل رزمیه که من از رهبر اتحاد ایم یاد گرفتم.»
منم باهاش راه اومدم.
«دقیقاً.»
شیطان شهوت نگاهیجدی به شیطان شمشیر انداختداداش و ادای احترام کرد.
«تازه، این همونهمون منش یه رزمیکاره کهبعدی از استادم یاد گرفتم.»
شیطان شمشیرکاملاً سرش روسرم تکون داد.
«معلومه، باید به چالش بکشیش.»
شیطان شهوتکاملاً دو تا انگشتشتکون رو آورد بالا.
«من دو تا دوئل پیشنهاد میدم. اونم به روشی که به نفع من باشه. دوئلها هم زیاد طول نمیکشه. اگهتویی هر دو بار رو باختم، مثل بچه آدم تسلیم میشم. ولی اگه حتی یه بار ببرم، نتیجه میشه یک بهبگیرم یک. واسه مسابقه آخر هم، با یه دوئل رسمی و با تمام قدرتمون کار رو تموم میکنیم. چطوره، برادر سوم؟»
«قبوله.»
شیطان شهوت یه نفسکاسه عمیق کشید و بهمیکشید همون کاسه برنجی اشاره کرد.
«واسه دورکاملاً اول باسرم همون شروع میکنیم.»
درجا فهمیدم منظورش چیه.
«باشه.»
من و شیطان شهوت رفتیمبرنجی جلوی کاسه برنجی روی میز وقیافهای به آب لرزان داخلش خیره شدیم.
این همون آبی بود که رهبر اتحادداداش ایم دستاش رو توش شسته بود، ولیمردن حالا قرار بود بشه ابزار دوئل ما.
طبیعتاً گذاشتمرهبری شیطان شهوتفرقه اول شروع کنه.
«یخش کن.»
شیطان شهوت انگشت اشاره و میانیاش روبیرون دراز کرد، فرو بردشون تو آب کاسه برنجیتکون و با بقیه انگشتهاش لبه کاسه رو گرفت.
تق!
تو یه چشمبههمزدن، آبِ تو کاسه به رنگلیست سفید شیری یخ زد و طولی نکشید که کلقابل کاسه و حتی روی میز هم کاملاً یخ بست.
شیطان شهوت انرژی درونی خودش رودادم بیرون ریخت و جوری بهم زلاگه زد که انگار میخواست خونم رو بریزه.
«...»
یه نگاه به وضعیتسرم میز یخزده انداختم وبهتره بعد از شیطان شهوت پرسیدم.
«حالا چقدرشرهبری رو میخوایفرقه برات آب کنم؟»
«فقط کافیهکاملاً آب تو کاسهتکون رو آب کنی.»
ناخودآگاه یهدستش پوزخند ازکاسه دهنم پرید بیرون.
«جوجه احمق.کاملاً اینکه اصلاًسرم برات مزیتی نداره.»
منم انگشت میانی و اشارهاماست رو دراز کردم و یهشهوته تقه به سطح کاسه یخزده زدم.
تق.
به محض اینکه انگشتهام بهشبرنجی خورد، آب تو کاسه توداد یه صدم ثانیه آب شد.
هیچ هنر رزمی دیگهای به کار نبرده بودم؛بهتره فقط و فقط با استفاده از «مرحله شعله»شنیدن خودم، آب یخزدهی کاسه رو کاملاً ذوب کردم.
از همون اولش هم من و شیطان شهوت تو دو تاوصله سطح کاملاً متفاوت بودیم، واسه همین چیز زیاد عجیبی نبود، ولی خباون طبیعتاً قیافه شیطان شهوت جوری وا رفته بود که انگار جن دیده.
«باختم.»
با یه حسکرد تعجب خفیف بههمونطور شیطان شهوت نگاه کردم.
«این حرومزاده داره بازی روانیتکون راه میندازه؟ نکنه از همون اولشالبته هم دلش نمیخواست رهبر اتحاد بشه؟»
شیطان شهوت که از همیشه جدیتر شدهبعدی بود، شمشیر بلندش رو با دست چپآدمیزاد باز کرد و دستهاش رو گرفت سمت من.
«دور دوم همونجدی کاریه که تودادم کوه هوا کردیم.»
حالا این بازی روانی هربرنجی چی که بود، بردن تو اولویتقیافهای قرار داشت، پس بیدرنگ جواب دادم.
«یخش کن.»
هنوز حرفم تموم نشدهفرقه بود که شمشیر بلند بههمین رنگ سفید شیری یخ زد.
قلمروش قطعاً یه پلهسرم بالاتر از زمانی بود کهبکشی تو کوه هوا دیده بودمش.
شبیه یه شمشیر یخی شده بود کهبیرون فقط غولهایی مثل رهبر فرقه، شیطان بهشتی،سرم راهب دیوانه یا سین گه میتونستن ذوبش کنن.
زیر لب زمزمه کردم.
«ایول. تو ای خدایفرقه یخ حرومزاده، انگار بازملیست یه نمه قویتر شدی.»
«واقعاً فکرکاملاً میکنی فقطسرم یه نمه است؟»
کل بدن شیطان شهوت توبرنجی یه جریان سفیدرنگ غرق شد وقیافهای هوای اطراف به شدت سرد شد.
هووووووش...!
بعد، وقتی جریان دوبارهفرقه پخش شد، کل سکو مثلهمین یه دشت برفی یخ بست.
اینکه بتونی «چی سرد» رو به اینداداش آرومی پخش کنی و همزمان فاصلهاش رومردن هم کنترل کنی، یعنی تسلطت روش بینقصه.
با دیدن این صحنه نادر،برنجی حتی تماشاچیها هم خودشون رو جمعقیافهای کردن و چند قدم رفتن عقب.
اما شیطان شهوت با دقت تمام فقطداداش تا خود سکو رو یخ زد ومردن بعد خودش این تکنیک وسیع رو متوقف کرد.
شیطان شهوت یههمون نفس سفیدرنگ بیروننفر داد و گفت.
«شروع کنیم؟»
این بار همکرد شرایط دقیق پیروزیهمونطور رو ازش پرسیدم.
«حالا چقدرشکاملاً رو میخوایسرم برات آب کنم؟»
«معلومه، فقطرهبری کافیه شمشیر بلنداست رو بکشی بیرون.»
«عجیبه. به طرز مشکوکی منصفانهاست.»
شیطان شهوت نگاهمکرد کرد و با قیافهایبیرون جدی سر تکون داد.
«این یه دوئلجدی تو اتحاد موریمه،دادم پس باید منصفانه باشه.»
یعنی تحت تاثیرهمون رهبر اتحاد ایمنفر قرار گرفته بود؟
یا شایدم به خاطر اینتکون بود که برادر ارشدش داشتکنار با اون چشمای تیزش نگاهمون میکرد؟
با این حال، تو چشمای من، اون «مسندمیکشید نور تابان» که تو صخره قتلعام مطلق همشدادم در حال مسخرهبازی بود، هنوزم داشت یه نقشهای میکشید.
این باعث شد دوبارهسرم بفهمم که چقدر بدبینیبهتره تو وجودم ریشه دوونده.
«همهاش یخ زد؟»
شیطان شهوت بهم چشمغره رفت.
«بیا دیگه.»
یه نگاه به شیطان شهوتتکون انداختم و کل بدنم روکنار تو «هنر الهی مه بنفش» پوشوندم.
استفاده از چیِ پنجفرقه عنصر یه جورایی مثل تقلبهمین و شانس به نظر میرسید.
در عوض، برای اینکه بهش حس یهداداش مبارزه واقعی و رودررو رو بدم، منممردن هنر الهی مه بنفش رو احضار کردم.
و بعد...
دستم رو درازجدی کردم و شمشیردادم بلند رو گرفتم.
چی سرد شیطانهمون شهوت حتی نتونستنفر دست راستم رو بپوشونه.
سریع بکشمش بیرون، یا یه کم الکی زور بزنمبکشی که آبروی شیطان شهوت حفظ بشه؟ این دوگانگی فقطراستم یه لحظه طول کشید و بعدش خیلی راحت کشیدمش بیرون.
شینگ...
«...!»
چشمای شیطان شهوتهمون بیشتر از هرنفر زمان دیگهای گشاد شد.
از قصدکاملاً با یهسرم لحن خونسرد گفتم.
«دستم لیز خورد.»
چی سردی که روش یختکون بسته بود، همون لحظهای که شمشیرالبته بلند رو گرفتم، آب شده بود.
انگار نه انگارهمون که از اولنفر یخی در کار بوده.
دستم واقعاً لیزجدی خورد، کشیدمش ودادم خیلی طبیعی اومد بیرون.
بعد از مدتها، با یهبرنجی نگاه خالی به تیغهای کهداد هالهی بنفش داشت خیره شدم.
«...مثل همیشه، من بردم.»
شوکش خیلی زیاد بود؟ یا چون بهبعدی خودش خیلی مطمئن بود اینطوری شد؟ شیطان شهوتهمینه یهو تلوتلو خورد و با باسن افتاد زمین.
به من چه.
شمشیر بلند با هاله بنفشبرنجی رو تو دستم نگه داشتمداد و یه نگاه به اطراف انداختم.
«همه میشنون؟ همونطور کهسرم انتظار میرفت، من بردم.بهتره رهبر اتحاد بهشتی منم.»
به خاطر این بود که هنر الهی مه بنفش رو خیلیوصله خفن به نمایش گذاشته بودم؟ نصفشون قیافههاشون از ترس زهرهترک شده بوداون و بقیه هم همونطور با دهن باز و قیافههای متعجب نگاهم میکردن.
من که تو یه هالهتکون بنفش غرق شده بودم، سفیدیِکنار روی سکو رو محو کردم.
در حالی که سکو بهبرنجی حالت عادیش برمیگشت، سکوت مطلقداد همهجا رو فرا گرفته بود.
آخه کجایکاملاً دنیا میشد همچینتکون منظرهای رو دید؟
تازه اون موقع بود که هنر الهی مه بنفش رو جمع کردم وسرنوشت آروم به اطراف نگاه انداختم؛ به شیطان شهوت، برادر سو-بکِ بازنشسته، اعضای اتحاد موریم،بعد برادر ارشد و برادر دومم، بچههای اتحاد شرقی، استاد کچلم و بقیه رزمیکارهای موریم.
«کسی هست که با رهبری من تو اتحادبهتره بهشتی مشکلی داشته باشه؟ همین الان بیاد روشنیدن سکو. با کمال احترام باهاش روبرو میشم. کسی نیست؟»
«...»
«اگه نیست، پسجدی منم حالا یهدادم کلمهای حرف میزنم.»
پادشاه اون-پیونگ که مشخص بود حتی یهبعدی ثانیه هم به نتیجه این دوئل شکآدمیزاد نکرده، تنها کسی بود که جواب داد:
«سراپا گوشیم، رهبر اتحاد.»
«اول از همه،معذبی اتحاد شرقی، گوشاتونبیزحمت رو وا کنید.»
«بله، رهبر اتحاد.»
«از این لحظه به بعد، همهتون متعلق به اتحاد موریم هستید. جایگاهتون رو به عنوان روسای شعبه و نفوذیمیبرم که دارید حفظ کنید. پولهایی که از جناح غیرمتعارف اخاذی شده، میره تو خزانه اتحاد موریم. از اونجایی که شماقیمتی اولین زیردستهای من هستید، حق ندارید جلوی اعضای اینجا زیادی از خودتون راضی باشید یا ادعای مالکیت کنید. شیرفهم شد؟»
«فهمیدیم.»
شمشیرم رو بالامعذبی آوردم و گرفتمبیزحمت سمت مونگ رانگ.
«تو، مونگ رانگ.»
«بگو.»
«از اونجایی که برادر سو-بکبازنشسته بازنشسته شده، تو مسئولیت اتحادهمونطور موریم رو به عهده میگیری.»
«نه، من...»
«همین که گفتم. بیا مسابقه بدیمکاملاً ببینیم کی رهبر بهتری میشه؛ توبهتره توی موریم، یا من توی کل دنیا.»
شیطان شهوتهمین با قیافهایوصله پشمریخته نگاهم کرد.
«همم.»
«چون من قویترم، دنیا رو برمیدارم، وبازنشسته چون تو حداقل داری سعی میکنی بهمیکشید گرد پام برسی، موریم مال تو. فهمیدی؟»
شیطان شهوت که انگار باقیافهای پتک کوبیده بودن تو سرش،دادم با قیافهای جدی سر تکون داد.
«باشه.»
این بار شمشیرمبگو رو آوردم بالا وکرد گرفتم سمت ایم سو-بک.
«برادر سو-بک؟»
«بله.»
«با پولی که بهت دادم برو سفر. این یه دستوره. به عنوان رهبر سابق اتحاد، با چشمای خودتاول ببین مردم چطور زندگی میکنن. یه کم از این بار مسئولیتت کم کن و اگه تو راه دیدینشده به کسی ظلم میشه، کمکش کن. خوشبختی خودت رو هم پیدا کن. رهبر سابق اتحاد حرفام رو میفهمه؟»
ایم سو-بکبرادر نیشخندی زد وبازنشسته سر تکون داد.
«فهمیدم.»
این بارمیکشید شمشیر رو گرفتمقیافهای سمت شیطان شمشیر.
«برادر ارشد.»
شیطان شمشیر سر تکون داد.
«برادر سوم.»
«تا وقتی من ازداد استان ایلیانگ دورم، لطفاًسرم حواست به فرقه هائو باشه.»
«حواسم هست.»
این باربرادر شمشیر چرخیدبیزحمت سمت شیطان شبح.
«برادر دوم، تو ژونگنان.»
شیطان شبح سر تکون داد.
«همین الانش همشهوته تو راه برگشتسرنوشت از ژونگنان هستم.»
«که اینطور.»
شمشیرم رو محکم چسبیدم و جوری به اوندستش قهرمانها زل زدم که انگار میخواستم خرخرهشون رو بجوم،قیافهای تا اینکه نگاهم روی یه صورت ناآشنا قفل شد.
ریشش سفید بود وداد موهای بلند و پریشونشسرم هم کاملاً سفید شده بود.
اما حالت صورتش خشک بود و انرژیآدمیزاد درونی که مخفی کرده بود، برای همچینپرسید ظاهری بیش از حد عمیق به نظر میرسید.
نوک شمشیرمبرادر رو تکونبیزحمت دادم و گفتم:
«تو دیگه کدوم خریبرادر هستی؟ پیرمرد، جوابم رودستش بده. بذار صدات رو بشنوم.»
«...»
«امپراتور رزمیهمین سفیدپوش، اون یهناجوره ماسک پوست انسانه؟»
امپراتور رزمی سفیدپوش که به خاطردستش پوشیدن ماسک پوست انسان حالت صورتشمیکشید به زور تغییر میکرد، سر تکون داد.
«خودمم. خیلی وقته ندیدمت.»
«ارشد شیطان بهشتی کجاست؟»
«داره بههمین یه شاگردوصله آموزش میده.»
«به کی داره آموزش میده؟»
«شاگردی کهحالت از کوه وودانگبگو با خودش آورده.»
«خوبه. تو حواست به سمت وودانگکاملاً باشه. مطمئنم تو و ارشد شیطانبهتره بهشتی به خوبی از پسش برمیاید.»
با شمشیرم یه خط مستقیم کشیدمسرنوشت و وقتی چشمم به یه مردنیست با پوست تیره افتاد، متوقف شدم.
«تو کی هستی؟»
مرد که به نظربرادر میرسید اواخر دهه بیستدستش زندگیش باشه، جواب داد:
«شاگرد قدیس شمشیر کونلون هستم.»
«به کی باختی؟»
«به رهبربرادر واحد اولبیزحمت اتحاد موریم باختم.»
«به نظر میاد هنوز لیاقتبگو لقب "قدیس شمشیر" رو نداری،کاسه پس به تمرینت ادامه بده.»
«همین کار رو میکنم.»
تازه اون موقعشهوته بود که نگاهمسرنوشت به استاد کچلم افتاد.
با اینکه میتونستم با بقیه ازدستش بالا به پایین حرف بزنم، ولیمیکشید با این یه نفر برام سخت بود.
شمشیرم رو برایمعذبی یه لحظه آوردمبیزحمت پایین و گفتم:
«راهب گوانگهه.»
استادم لبخندهمین ملایمی زدوصله و جواب داد:
«رهبر فرقه، سراپا گوشم.»
«خوب استراحت کنید و هر وقت آماده بودید برید به کوه سونگ، همونجایی کهمیکشید مرشد اعظم یون بهش اشاره کرد. اما اون مرتیکههایی که کچلشون کردم رو هماگه با خودتون ببرید. نظرم عوض شده، پس پادشاه گوم-سان رو هم به شما میسپرم.»
طبق گفتههای مرشد اعظم یونِقیافهای باهوش و فرهیخته، یه راهبدادم برجسته تو کوه سونگ حضور داشت.
راهب برجسته به معنی راهبی با هنرهایآدمیزاد رزمی خارقالعاده مثل راهب دیوانه نبود، بلکهپرسید کسی بود که ایمان عمیق بودایی داشت.
برای همچین راهب باایمان وبازنشسته خردمندی، طبیعتاً یه راهب رزمی بایدبیرون کنارش میبود تا بهش کمک کنه.
این همون چیزی بود که منبیزحمت و استاد کچلم تو راه اینجاهمونطور مفصل در موردش بحث کرده بودیم.
استاد کچلم سر تکون داد.
«همه این کچلها رو با خودم میبرم کوه سونگ. رهبر فرقه، هر وقت سرت خلوتخودمم شد باید تند تند بهمون سر بزنی. من مواد اولیه رو از قبل آماده میکنم، پسبهش اون موقع باید بیای و خودت نودلها رو درست کنی. خیلی دلم میخواد طعمشون رو بچشم.»
«حتماً میام.»
با نگاهی ترسناک بهبرادر مردایی که تو شرقدستش کچلشون کرده بودم زل زدم.
«شما کچلهای شرق...»
«بله، رهبر اتحاد.»
«از حالا به بعد، من رو برادر ارشد بزرگ صدا میزنید و راهب گوانگهه رو استادکاملاً خودتون میدونید. من سرزده میام بهتون سر میزنم و هیچ تولهسگ بیاحترامی، هیچ عوضیای که بهراستم حرف استادش گوش نده، یا هیچ آشغالی که امیدی به اصلاحش نباشه رو تحمل نمیکنم. همهتون فهمیدید؟»
«آویزه گوشمون میکنیم.»
با قیافهای آروم، نگاهی به برادرام، زیردستام، اعضایسرم اتحاد، کسایی که خوب نمیشناختمشون و اونایی کهاگه قبلاً دشمنم بودن انداختم و بهشون دستور دادم:
«کارتون رو درستشهوته انجام بدید. حواسمسرنوشت به تکتکتون هست.»
«...»
مدام تاکیدحالت میکردم کهبرادر من رهبر اتحادم.
«چون از حالا به بعد، من رهبر اتحاد بهشتیام. اون بالا رهبر فرقه و شیطان بهشتیاگه قرار دارن، و این پایین فرقه هائو. و من حتی پایینتر از فرقه هائو رو همنوچنوچ زیر نظر میگیرم. حواسم به همهچیز هست. همهتون فهمیدید؟ برادرام هم استثنا نیستن. مخصوصاً کوچکترین برادر.»
مونگ رانگ ازشهوته جاش بلند شدسرنوشت و نگاهم کرد.
«آره.»
«کارت رو درست انجام بده.»
«مجبورم که انجام بدم.»
یعنی الان قلبشهوته شیطان شهوت روسرنوشت تغییر داده بودم؟
ممکن بود همینطور باشه؟
به ذهنم خطور کرد که تغییر دادنبازنشسته قلب یه آدم، خیلی سختتر از تبدیل شدنجواب به شماره یک زیر آسمان تو هنرهای رزمیه.
چقدر سختهمیکشید که قلب یهقیافهای نفر تغییر کنه.
شمشیر بلندهمین رو به شیطانناجوره شهوت پس دادم.
«این شمشیربرادر دراز روبیزحمت از کجا آوردی؟»
«آهنگری سر اژدها.»
نگاهم با نگاه شیطانداد شهوت گره خورد وسرم هر دومون همزمان نیشخند زدیم.
...
...
...
وقتی اوضاع کم و بیشقیافهای اینطوری جمع و جور شد،دادم شیطان شهوت نفس راحتی کشید.
«هوف... کتک نخوردم.شهوته تا وقتی کتکسرنوشت نخورم، همهچیز حله.»
دلیلی داشت که اونبیزحمت برای دوئل ذوب کردنکاسه شمشیر اصرار کرده بود.
با همچین دوئلی، میشد برندهبگو و بازنده رو بدون اینکه ازبرنجی برادر سومش کتک بخوره مشخص کرد.
حتی خودش هم فکرداد میکرد که این یه واکنشتکون و استراتژی واقعاً نابغهوار بوده.
کتک نخوردن از برادر سومش تو یه جمع عمومی،اصلاً به همون اندازهای بهش حس خوبی میداد که تبدیلاول شدن به رهبر بعدی اتحاد موریم براش لذتبخش بود.
ناگهان، دوباره صدایبگو برادر سومش رودستش از همون نزدیکی شنید.
«برادر چهارم.»
حالت صورت شیطان شهوت توقیافهای یه چشم به هم زدن عوضداداش شد و با قیافهای بیتفاوت برگشت.
«چیه؟ چرا صدام میزنی؟»
رهبر بعدی اتحاد موریمبیزحمت با قیافهای کلافه بهکاسه رهبر فرقه هائو نزدیک شد.
بدون هیچ مقدمهای، برادربرادر سومش مردهای کچل رودستش به او معرفی کرد.
«...برای تمام این حرومزادههای کچل پوستر تحتتعقیب درست کن و تو آرشیوبهتره اتحاد موریم نگهشون دار. وقتی مو داشتن، تو مناطق خودشون شرورهای بدنامیزیر بودن. اگه از کوه سونگ فرار کردن، فوراً براشون اعلان تحتتعقیب صادر کن.»
«باشه. ولی چرا اینقدر زیادن؟»
تو راهِ اومدن به اینجا، پادشاه گوم-سانکرد هم سرش رو تراشیده بود و تعدادداد بقیه کچلها هم کمی بیشتر شده بود.
اونا کسایی بودن که قرار بود زیر نظر راهب رزمی، یعنی استادهمونطور کچل، هنرهای رزمی تمرین کنن و با در نظر گرفتن ارتباطات زندگیبهتره قبلی و اتفاقات این زندگی، اونا هم مثل برادرهای کوچکتر رزمیاش محسوب میشدن.
«اینا هجده آرهاتجواب کوه سونگ هستن، پسجدی قیافهشون رو یادت بمونه.»
به این ترتیب، کوه سونگ،ناجوره وودانگ، ژونگنان، کوه هوا وقابل حتی کوه تای تو شرق.
کاری کردهبرادر بودم که نفوذمبازنشسته به همهشون برسه.
و تو مرکز همهی اینا اتحادبیزحمت موریم قرار داشت و رهبر بعدیهمونطور این اتحاد موریم، درست کنارم ایستاده بود.
جایگاه نور درخشان تو زندگیقیافهای قبلی، رهبر اتحاد موریم تو اینداداش زندگی، کوچکترین برادرم، گرگ خانواده مونگ.
با خطور اینشهوته افکار به ذهنم، بهآدمیزاد برادر چهارمم نگاه کردم.
«شیطان شهوت.»
«آخ، لعنت بهش...»
شیطان شهوت با حالت صورتش بهمکاملاً فحش داد و دست راستش رو جوریبکشی بالا آورد که انگار میخواست ضربه بزنه.
قیافهاش واقعاً پررو ووصله اعصابخردکن بود، برای همینهمینه محکم کوبیدم پسِ کلهاش.
تق!
بعد شیطانحالت شبح اومد جلوبگو و نوچنوچ کرد.
«دعوا نکنید. به خودتون میگید رهبر اتحادجدی بهشتی و اتحاد موریم، واقعاً که مایه خجالته.البته آخه این درسته؟ برادر ارشد، این کارا درسته؟»
شیطان شمشیر که با دستای گرهکرده پشت کمرش داشتاصلاً نزدیک میشد، سر تکون داد و بعد دستاش رواول دراز کرد تا دور شونههای من و شیطان شبح بندازه.
یهو روی صحنه، توبیزحمت یه حلقه شونهبهشونه از چهاربرنجی شرور بزرگ به هم چسبیدیم.
همه به شیطان شمشیر نگاه میکردن، کنجکاوبازنشسته بودن بفهمن این برادر ارشد که همیشهمیکشید خشک و جدی بود، حالا میخواد چی بگه.
در حالی که ما مردهای گنده دستامون رو دورتکون هم انداخته بودیم و تو یه حلقه منتظر بودیم، شیطاننداری شمشیر با صدای آرومی که فقط خودمون بشنویم زمزمه کرد:
«موریم حالا بهشهوته دست ما چهارسرنوشت شرور بزرگ افتاده.»
«...»
«بیاید کارمونحالت رو خوببرادر انجام بدیم.»
«آ-آره، بیایدمیکشید همین کارداد رو بکنیم.»
از اونجایی که برادر ارشدمون نتونست جلوی خندهاشهمینه رو بگیره و بالاخره زد زیر خنده، مااون هم مثل دیوونهها با هم شروع کردیم به خندیدن.