چپتر 256: دلیلی که گذاشتم بازیچه نقشهها بشم
0ما تانمیشه خرخره نمینوشیم کهواقعاً کاملاً مست بشیم.
چون این کار یعنی دوترس دستی خودمون رو تقدیم دشمناخداحافظی کنیم تا سرمون رو ببرن.
از اونجایی که یو اون-بیوک هم دقیقاًواقعاً همین طرز فکر رو داشت، به اندازهامروز نوشیدیم و بعد از جامون بلند شدیم.
نگاهم با نگاه یو اون-بیوک گره خورد و گفتم: «رهبر فرقه یو،خداحافظی خیلی خوب میشه اگه همین الان راهمون رو از هم جدا کنیم،زندگی بدون هیچ دردسری به زندگیمون برسیم و دیگه هیچوقت ریخت هم رو نبینیم.»
یو اون-بیوکنمیشه سر تکان داد:واقعاً «چیز بدی نمیشه.»
«ولی، اگه یه روزی واقعاً صلحلرز و آرامش برقرار شد، بیا دوبارهسفر مثل امروز با هم یه پیاله بزنیم.»
به چشمهای هم خیره شدیمولی و با یه تکون سر،برقرار برای آینده قولی به هم دادیم.
یو اون-بیوک گفت: «همونطور که قول دادم،ترس شمشیر موهیست رو برات میفرستم. میدم ببرنش آهنگریبیخطر سر اژدها، میتونی همونجا بری و تحویلش بگیری.»
شیطان شبحنمیشه سر تکانروزی داد: «فهمیدم.»
رفتم سمت صاحبقبل مسافرخانه و پوللرز نوشیدنیها رو حساب کردم.
صاحب مسافرخانه که حالا دیگه اسم و قیافهامصلح رو میشناخت، با چهرهای که کمتر از قبلبزنیم توش ترس و لرز دیده میشد، باهام خداحافظی کرد.
«سفر بیخطر، رهبر فرقه.»
یه تکون ریز به سرم دادم، با یو اون-بیوک خداحافظی کردممثل و همراه با شرورها تو خیابانهای مکتب موهیست که در یک چشمهمونطور به هم زدن به زندگی روزمره و عادیشون برگشته بودن، قدم زدیم.
هر از گاهی با کسایی کهلرز نگاهمون تو هم گره میخورد، باسفر تکون دادن سر سلام و علیک میکردم.
تازه وقتی یکم ازنمیشه خیابونها فاصله گرفتیم، قفلصلح دهن شیطان شبح باز شد.
«کی فکرش رو میکرد به همین راحتی صاحب یهدیده شمشیر باارزش بشم. آدم هیچوقت نمیدونه زندگی قراره چیهمراه براش رقم بزنه. من که منتظر یه جنگ خونین بودم.»
به نظر میرسید شیطان شهوتواقعاً بیشتر از این حرفهای احساسی،دوباره درگیر مهارتهای محققها شده بود.
«برادر سوم، مهارتهای اون محققترس نابینا که کشتی رو در مقایسهکرد با رهبر فرقه یو چطور میبینی؟»
سؤالی نبود کهبدی بتونم با قطعیتروزی جوابش رو بدم.
«نمیدونم، چون با هم نجنگیدیم. حسشون که شبیهلرز به هم بود. ولی اگه کار به جنگ وسرم دعوا میکشید، رهبر فرقه یو بدجوری تو هچل میافتاد.»
«چرا؟»
«رهبر فرقه یو استاد محاصرههای دفاعیه، نه یه قاتل. شاید تو یه مبارزه تنبهتن قوی باشه، ولی عمراً بتونه از پس یه درگیری هرکیبههرکی و پر از هرجومرج بربیاد. البته این فکریه که بعد از فهمیدن اینکه اونوقتی عضو مکتب موهیسته به سرم زد... و بین محققهایی که تا الان دیدم، به هر حال چون-آک از همه قویتر بود. در نهایت، ما سه تا باید خیلی بیشتر از اینا پیشرفت کنیم. چون-آک یه چیزی تو مایههایکشتی یه جونور وحشی بود. شما دو تا اگه یه روزی باهاش روبهرو شدید، بهتره خوب از مغزتون کار بکشید. یه جوری بود که حس میکردی اگه فقط یه کلمه اشتباه از دهنت بپره، دستت رو از جا میکند.»
اگه یکم میترسوندمشون،بدی این مرتیکهها بیشترروزی روی تمریناتشون تمرکز میکردن.
البته همهاش هم دروغ نبود.
صورت و چشمهای چون-آک دقیقاًواقعاً نشون میداد که چه جوردوباره زندگیای رو پشت سر گذاشته.
نگاه سرد و سرسخت کسی رولرز داشت که جون سالم از بیشمار تمریناتبیخطر مرگ و زندگی به در برده بود.
بعدش هم حتماً یه روز زدهروزی یه محقق همرده استادش رو کهدوباره مقام بالاتری داشته، تیکهتیکه کرده و کشته.
اینطوریه که من رابطهکمتر بین محقق شیطان بهشتی ودیده محقق سپیدپوش رو حدس میزنم.
شاید محقق سپیدپوش هنرهای رزمی و روشهای مختلفیبرقرار رو در اختیار چون-آک گذاشته تا قویتر بشه وتکون این دو تا با هم از پس سختیها برومدن.
به نظر نمیرسید رابطهشونتوش بر اساس سلسلهمراتب مهارتهایمیشد رزمیشون شکل گرفته باشه.
سر یهچیز دوراهی، از جفتشونولی پرسیدم: «...همینطوری برگردیم؟»
همون لحظه، شیطانچهرهای شهوت نگاهم کردتوش و پوزخند زد.
حس بدینمیشه بهم دست دادواقعاً ولی صدام درنیومد.
شیطان شهوت گفت: «فکر کردی این همه راه دنبالت راه افتادم که همینطوری دستریز از پا درازتر برگردم؟ میخوام ریخت شمشیر اول دروازه اژدها رو ببینم و رتبهبندیزدیم شش اژدهای جدید جنوب رو درستوحسابی مشخص کنم. راه بیفت. بریم سراغ شمشیر اژدها.»
«هوم.»
کلاً یادم رفته بودکمتر که خودم این آتیشلرز رو روشن کرده بودم.
با این حال، برام سؤالواقعاً شد که چرا این کرمدوباره ریختنم اینقدر خوب جواب داده بود.
«اصلاً چرا بریم؟ همون کوچیکترینشون بمون دیگه. شاید بینباهام شش اژدهای جدید جنوب از همه کوچیکتر باشی، ولیخیابانهای بازم بین نسل جوون و تازهنفس، خفنترین جایگاه رو داری.»
چشمهای شیطان شهوتبدی گرد شد و باواقعاً غضب بهم زل زد.
«عمراً. خودت برو کوچیکترینشون باش.»
«منم نمیتونمنمیشه این کارروزی رو بکنم.»
شیطان شبح پرید وسط حرفمون: «برادر ارشد به هر حال به یه کم وقت نیاز داره تا تنها باشه،مکتب فکر کنه و تمرین کنه. بیاین تو همون استان ایلیانگِ ساکت و آروم به حال خودش رهاش کنیم تا ازیکم نظر روانی ریکاوری بشه. با دستپخت سرآشپز جانگ و حضور راهب دونگ-سو، برادر ارشد باید بتونه یه کم استراحت کنه.»
خندهام گرفت.
«آره ارواح عمهام، ارشد شیطان شمشیر خیلی قراره استراحت کنه. احتمالاً هر بار که چشمش به کله کچل دونگ-سو بیفته دلش میخواد یهزدن پسگردنی محکم نثارش کنه، نه؟ خودت که دیدیش. تنها کاری که بلده اینه که یه مشت چرتوپرت رو اعصاب تلاوت کنه. واو، حالادهن که بهش فکر میکنم، تقابل ارشد شیطان شمشیر و راهب دونگ-سو یه رویارویی افسانهای میشه، مگه نه؟ تقابل دو تا قطب کاملاً متضاد.»
همینطور که داشتیم چرتوپرت میگفتیم، ما سهآرامش تا خودمون رو تو مسیری دیدیم کهبزنیم به سمت شمشیر اول دروازه اژدها میرفت.
شیطان شهوت نظرشقبل رو درباره درگیریلرز اونا اینطوری بیان کرد:
«اونطوری که من میبینم، احتمال خیلی زیادیواقعاً وجود داره که استادمون تا وقتی برگردیمامروز حتی یه کلمه هم با دونگ-سو حرف نزنه.»
اون دو تاچهرهای رو تو استانتوش ایلیانگ تصور کردم.
هر بار که دونگ-سو رو اون ماهی چوبی کوفتیشبیا ضربه میزد و سوترا میخوند، شیطان شمشیر با اونبرای شنوایی تیزش باید جون میکَند تا دچار انحراف چی نشه.
اینکه وسط تمرین باشی تا به بزرگترین شمشیرزن تبدیل بشی،خداحافظی بعد یکی بیخ گوشت مدام زیر لب وِرد نامو آمیتاباچشم بودا بخونه، قشنگ میتونه سینهات رو از شدت کلافگی منفجر کنه.
اینکه کی توبدی این جنگ روانی برندهواقعاً میشد رو نمیتونستم بگم.
در هر صورت،چهرهای حتی تصور اینتوش صحنه هم خندهدار بود.
یهو، یه صدای عجیب شنیدم و به اون دو تا نگاه کردم. شیطانپیاله شهوت و شیطان شبح که انگار داشتن به همون چیزی که تو سرشمشیر من بود فکر میکردن، با یه حالت عجیب و غریبی نیششون باز بود.
نوچی کردم. «...حرومزادههای روانی.توش قبل از اینکه بخندیدمیشد یه چیزی بگید خب.»
شیطان شهوت نگاهمبدی کرد: «خودت داشتی مثلواقعاً گندهترین احمق دنیا میخندیدی.»
این بار، شیطان شبحکمتر زد زیر خنده و صحنهدیده مسافرخانه زاها رو توصیف کرد.
«تق، تق، تق، تق، تق، نامو آمیتابا بودا... برادر ارشد بامثل یه لحن ملایم به دونگ-سو میگه: "میشه لطفاً بری یه جای دیگههمونطور رو اون ماهی چوبیت ضربه بزنی؟" فکر میکنی دونگ-سو چی جواب میده؟»
من بهکمتر جاش جوابتوش دادم: «رد میکنم.»
شیطان شهوت وبدی شیطان شبح ازروزی خنده رودهبر شدن. «هاهاهاهاهاها...»
«اهداکننده شیطان شمشیر، نیتکمتر قتل شما خیلی غلیظلرز است. نامو آمیتابا بودا.»
راستش رو بخواین، اصلاً چیزواقعاً خندهداری نبود که اینقدر بهش بخندیم،مثل ولی ما مثل احمقها قهقهه میزدیم.
فقط به این خاطر بودترس که میتونستیم بدبختی و استیصالخداحافظی شیطان شمشیر رو تصور کنیم.
هر چی بیشتر بهش فکرولی میکردم، بیشتر میفهمیدم که چهبرقرار ترکیب افسانهای و سمیای میشدن.
به هر حال، تزکیه ذهنی برای پیشرفت واجبه، برایدیده همین اصلاً قصد نداشتم دلم برای شیطان شمشیر بسوزه،همراه حتی اگه اون راهب کچل داشت خون به جیگرش میکرد.
رو به شیطان شهوتروزی گفتم: «یه کم زیادیبرقرار بلند به بدبختی استادت نمیخندی؟»
قیافه شیطان شهوت جدیتوش شد: «نه؟ من داشتممیشد به خاطر اون راهبه میخندیدم.»
«تأیید شد.»
راستش رو بخواین، سریعترین راه برای رسیدن به شمشیردیده اول دروازه اژدها این بود که یه بند از مهارتشرورها سبکیمون استفاده کنیم، ولی ما فقط مثل آدمیزاد راه میرفتیم.
راه میرفتیم و فکر میکردیم،واقعاً درباره یه مشت چرتوپرت حرفدوباره میزدیم و دنیا رو تماشا میکردیم.
آدمهای معمولی اونقدر درگیر درآوردن یه لقمهدیده نونن که وقت ندارن مثل ما راهریز بیفتن تو این سفرای بیخود و بیجهت.
مخصوصاً از اونجایی که من کلی پول واسهصلح سفرمون آورده بودم، تو جاهای نسبتاً دنج میخوابیدیم،بزنیم غذای خوب میخوردیم و به راهمون ادامه میدادیم.
چرا اون آدما کار میکنن؟
و چرانمیشه آدمهای بیمصرفی مثلواقعاً ما کار نمیکنن؟
به خاطرکمتر اینه که ماترس رزمیکاران موریم هستیم؟
واقعاً نمیدونم.
فعلاً، احتمالاًمیشناخت دلیلش اینهکمتر که من خرپولم.
برای همینه که راه و رسم موریم برای مایی کهدوباره هیچ غلطی جز ولگردی و تمرین هنرهای رزمی نمیکنیم، اینه کهدادیم به اونایی که کار میکنن و تو دردسر افتادن کمک کنیم.
این احساس واقعی من بود، ولیلرز اصلاً حسش نبود که بخوام باسفر جزئیات برای این دو تا توضیحش بدم.
فقط امیدوار بودم که تو این سفرمونواقعاً برای پیدا کردن شمشیر اول دروازه اژدها،امروز این دو تا هم مثل من فکر کنن.
اگر این اتفاق میافتاد، حتی اگهتوش رسماً به فرقه هائو ملحق نمیشدن، سبککرد زندگیشون هیچ فرقی با فرقه هائو نداشت.
دلم رو به این امید خوشصلح کرده بودم که این دو تاامروز شرورِ زندگی قبلیم، حداقل همینقدر تغییر کنن.
هر چی نباشه، اونا هم میتونستنلرز مثل خودم به نیابت از بقیه،سفر دک و پوز ملت رو بیارن پایین.
خلاصه، راه افتادیمبدی سمت شرق وروزی بعدش رفتیم جنوب.
بعد از اینکهچهرهای رفتیم جنوب، دوبارهتوش پیچیدیم سمت شرق.
هر وقت به رودخونهای میرسیدیم، از قصد میگشتیم دنبال یه قایقران که با یهبزنیم قایق کوچیک ازش رد بشیم، و وقتی به یه رودخونه پهن میخوردیم، سوار یه کشتیمیفرستم بزرگ میشدیم که محافظای اسکورت ازش استفاده میکردن و به آبهای خروشان رودخونه خیره میشدیم.
بادی که از روی آبهای خروشان میگذشت، اونقدر خنکباهام و دلپذیر بود که انگار مستقیم از تو سینهامخیابانهای رد میشد، و بعضی وقتا هم بیاختیار واسه خودم میخندیدم.
شایعات مربوط به مردی که بهش میگفتن «شمشیر اولِ دروازهمیشد اژدها»، یا به طور خلاصه «شمشیر اژدها»، اونقدر زیاد بودخیابانهای که بدون اینکه بخوایم دنبالشون بگردیم، مدام به گوشمون میرسید.
هر چی بیشتر میرفتیم سمت جنوب، آدمایی کهبرقرار درباره موریم حرف میزدن، بیشتر از شمشیر اژدهاخیره مایه میذاشتن، انگار که مایه افتخار محلهشون بود.
میگفتن از بچگی نابغه بوده.
قبل از اینکه بیست سالشولی بشه، بیشتر از صد تا رزمیکاربیا رو لت و پار کرده بود.
داستانهایی هم از اینکه شمشیر اژدها یهترس تنه یه قلعه روی آب رو باسفر خاک یکسان کرده، چند باری به گوشمون خورد.
نکنه واسه همینولی بود که تو مسیرمونآرامش هیچ قلعه آبیای ندیدیم؟
یه مشت چرت و پرت پرطمطراق هم میگفتن که مثلاً اگهکرد ده سال دیگه تمرین کنه و تو مسابقات بزرگ دنیای رزمی شرکتروزمره کنه، شمشیر اژدها میتونه واسه جایگاه رهبر اتحاد بعدی قد علم کنه.
با شنیدن این اراجیف، شمشیر اژدهاروزی رو تو ذهنمون تصور میکردیم و تامثل به خودمون اومدیم، رسیدیم به دروازه اژدها.
تازه وقتی رسیدیم اون دور و بر،ترس فهمیدم که اسم واقعی و اصل و نسببیخطر شمشیر اژدها، «وی مو-گیول» از خاندان وی بود.
این خودش مشکلی نداشت.
ولی این رو همتوش فهمیدم که اسم خواهر کوچیکترباهام وی مو-گیول، «وی سو-سون» بود.
نمیدونستم اصلاً چه نیازی بود اسم خواهر وی مو-گیول رو بشنویم،بیا اما وقتی فهمیدم وی سو-سون یکی از همونهایی بود که توقولی موریم بهشون میگفتن «دو جاودانه»، بیاختیار فحش از دهنم پرید بیرون.
«این حرومزاده واسهچهرهای یه همچین چیزیتوش اینجوری له له میزد؟»
شیطان شهوت با یهروزی قیافهای نگاهمون کرد کهبرقرار انگار میپرسید یهو چهتون شد.
شیطان شبح هم بعدتوش از شنیدن قضیه، شیطانمیشد شهوت رو به فحش کشید.
«این کثافت عقلشبدی رو از دست داده؟واقعاً از قصد اومدی اینجا؟»
شیطان شهوت شونهایچهرهای بالا انداخت وتوش دهنش رو باز کرد:
«چتونه؟ چرا جوش آوردین؟ بهتونواقعاً که گفتم، اومدم تا رتبهبندی ششمثل اژدهای جدید جنوب رو مشخص کنم.»
«عجب...»
شیطان شهوت با لحنینمیشه خونسرد گفت: «منم نمیدونستم خواهرآرامش شمشیر اژدها، همون وی سو-سونه.»
محال بود مرتیکهای که کارش عرقخوری وترس گوش دادن به خالهزنکبازیهای موریم تو برکهسفر عقاب سفید بود، این قضیه رو ندونه.
نمیتونستم این حس رو از خودم دور کنم کهبیا شیطان شهوت من رو تا اینجا کشونده فقط واسهبرای اینکه زنی رو ببینه که یکی از دو جاودانه است.
شیطان شهوت باقبل یه لحن پررولرز و حقبهجانب بهمون گفت:
«...خب، حالا میخواین برگردین؟ بعد از اینهمه راهی که اومدیم؟ آره، پس برگردین.مثل اصلاً نیازی بهتون ندارم. فکر کردین من کیام؟ یه آدم هول که واسهقول دیدن قیافه یه زن له له میزنه؟ مسخرهام کردین؟ اینا همش بخشی از تمرینه.»
نوچی کردم و جوابکمتر دادم: «چطوری اینقدر راحت چرتدیده و پرت از دهنت درمیاد؟»
آهی از سینهام فرار کرد،واقعاً اما برگشتن همونقدر احمقانه بود، واسهمثل همین راه افتادیم سمت خاندان وی.
خود کلمه «خاندان»قبل هم یه حسلرز ناخوشایندی بهم میداد.
یه خاندان اشرافی موریم،نمیشه حس و حالی کاملاًصلح متفاوت از یه فرقه داره.
روند شکلگیری یه خاندان متفاوته؛ بعضیهاشون از یه اربابزاده پولدار که هنرهایخداحافظی رزمی تمرین کرده جون میگیرن، در حالی که بعضی دیگه به خاطر یهروزمره رئیس خاندانِ گردنکلفت، از یه خانواده رزمیکار به یه خاندان اشرافی تبدیل میشن.
مواردی هم هست که یه قدرتصلح نفوذ محلی، خودش رو میکشه بالاامروز و میشه یه خاندان اشرافی موریم.
از چیزایی که شنیده بودم، خاندانلرز وی هم پولدار بودن، هم رزمیکار وبیخطر هم بانفوذ؛ همهچی رو با هم داشتن.
واسه همین، با اینکه دروازه اصلی خاندان وی روآرامش پیدا کرده بودیم، یه لحظه مثل دهاتیهای ندیدبدی باخیره فاصله وایسادیم و محو تماشای این تشکیلات اعیونی شدیم.
شیطان شبح گفت: «یه جورایی خودمتوش رو باختم. میگم بهتر نیست قبلخداحافظی از اینکه بریم تو، یه پیک بزنیم؟»
شیطان شهوت پوزخندی زد.
«ترس ندارهکمتر که. تقریباًتوش شبیه خونه خودمه.»
شونه شیطان شهوت رو چسبیدم.
«برادر چهارم، راه بیفت. بروقبل اون عقده مسخرهات واسه ششم شدنباهام تو شش اژدها رو خالی کن.»
برعکس اون موقعی که به فرقه ابر معطر حمله کردیم، شیطانمثل شهوت رو هول دادم جلو و خودم به همراه شیطان شبح یههمونطور قدم رفتیم عقب تا مثل فرستادههای چپ و راست نور، همراهیش کنیم.
شیطان شهوت یه بار گلوش رولرز صاف کرد، دستاش رو پشتش گره زد،بیخطر رفت جلو و درِ اصلی رو کوبید.
تق، تق، تق!
یه خدمتکار در روکمتر باز کرد، اومد بیرون ودیده به شیطان شهوت زل زد.
«...فرمایشی داشتید؟»
«من مونگ یون هستم،توش از خانواده مونگ بادمیشد و ابرِ برکه عقاب سفید.»
خدمتکار جا خوردبدی و در روروزی تا آخر باز کرد.
«خوش اومدید، ارباب جوان مونگ.»
شیطان شهوتِ حرومزاده نگاهی بهمونواقعاً انداخت و با سر اشاره کردمثل که یعنی همراهانش هم بیان تو.
همونطور که با شیطانتوش شبح میرفتم تو، زیر لبباهام غر زدم: «مرتیکه بدشگونِ لعنتی.»
با راهنماییچیز خدمتکار واردنمیشه خاندان وی شدیم.
مسیری که توشچهرهای قدم میذاشتیم با سنگهایترس گرد فرش شده بود.
اما طولینمیشه نکشید که مجبورواقعاً شدیم دوباره وایسیم.
مردی که بهش میخوردتوش نگهبان باشه، راه ورود بهباهام حیاط داخلی رو بسته بود.
«شما کی هستین؟»
خدمتکار جواب داد:
«نگهبان جونگ، ایشون ارباب جوان مونگصلح یون از خانواده مونگ باد و ابرِپیاله برکه عقاب سفید هستن، به همراه همراهانشون.»
«قرار قبلی دارین؟»
من بهچیز جای شیطاننمیشه شهوت جواب دادم:
«...اومدیم به چالش بکشیمش چون از رتبهبندی شش اژدهای جدید جنوب شاکی هستیم. دیگه قرار قبلیریز واسه چیه؟ فقط خبر بده که اومدیم. اگه ارباب جوان وی ترسو باشه، بهونه میاره کهکسایی سرش شلوغه. اون وقت معنیش اینه که ارباب جوان مونگ بدون شک سرکرده شش اژدهای جدیده.»
از قصد با یه لحن رو اعصاب وبرقرار پررو حرف زدم، و هنوز حرفم تموم نشدهخیره بود که صورت نگهبان مثل لبو سرخ شد.
نگهبان دروازهکمتر حیاط داخلیتوش رو باز کرد.
«بفرمایید داخل.چیز تو، راهنماییشون کنولی به تالار بزرگ.»
«چشم.»
داشتم راه میافتادم دنبالشونروزی که نگهبان دستش رو آوردبیا جلو و جلوم رو گرفت.
«لطفاً شماکمتر هم خودتونتوش رو معرفی کنید.»
اول شیطانچیز شبح هویتشنمیشه رو رو کرد.
«من رومیشناخت استاد یوک-هاپکمتر صدا میزنن.»
تو چشمهای اونولی نگهبانِ حساس زلصلح زدم و جواب دادم:
«رهبر فرقه هائو، لی زاها.»
«آه!»
نگهبان که حسابی جا خوردهقبل بود، یهو به خدمتکار اشارهمیشد کرد و گفت: «خودم راهنماییشون میکنم.»
«آه، چشم.»
نگهبان جلوتر راه افتاد و گفت:لرز «پس دو تا از شش اژدها اومدنبیخطر به دیدنمون. اربابزاده اول حسابی خوشحال میشن.»
پرسیدم: «واقعاً خوشحال میشه؟»
«مگه شما برادرایی نیستین کهقبل همتراز اربابزاده اول شهرت دارین؟ شنیدمباهام همیشه راجع به شما کنجکاو بوده.»
سرم رو تکون دادم.
«درسته. ماکمتر هم چونتوش کنجکاو بودیم اومدیم.»
حالا که بهش فکر میکردم، وقتی شیطان شهوت گفت اومده تابیا رتبهبندیها رو مشخص کنه، قیافه نگهبان اصلاً جالب نبود، اما بهقولی محض اینکه من هویتم رو رو کردم، یهو باهامون رفیق شد.
یعنی تفاوت محبوبیت بین یهقبل دردسرساز از برکه عقاب سفید وباهام رهبر فرقه هائو اینقدر زیاد بود؟
امروز هم دوباره برنده شدم...واقعاً البته نه دقیقاً، ولی دردوباره هر حال بد هم نبود.
ما رو به یه تالار بزرگ، تمیز و جادار راهنمایی کردن که یهبیخطر ذره خاک هم توش پیدا نمیشد. روی صندلیهای گرونقیمتی منتظر اربابزاده اولِ خاندانبودن وی نشستیم که احتمالاً با پولشون میشد بیشتر از دویست روز دندهکباب خوک خورد.
از شیطانچیز شهوت پرسیدم:نمیشه «میتونی ببری؟»
شیطان شهوتمیشناخت یه پوزخندکمتر ازخودراضی زد.
به شیطاننمیشه شهوت که هیچیواقعاً نمیگفت سیخونک زدم.
«چته؟ حرف بزن.قبل حرومزاده احمق. فقطلرز نیشت رو باز نکن.»
شیطان شهوت در حالینمیشه که دستبهسینه نشسته بود، جوابآرامش داد: «دلیلی واسه باختنم نمیبینم.»
«ولی اونمیشناخت شمشیر اولِکمتر دروازه اژدهاست.»
شیطان شهوت لبخندیولی زد و بهمونصلح گفت: «خب که چی...»
حالم داشت به همتوش میخورد، واسه همین بامیشد دست چشمام رو پوشوندم.