---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت شیطان دیوانه

چپتر 120: اگه قراره از کسی متنفر باشی، باید درست و حسابی این کار رو بکنی • ⏱ 15 دقیقه

چپتر 120: اگه قراره از کسی متنفر باشی، باید درست و حسابی این کار رو بکنی

0

شیطان شهوت سعی کرد‌گرفتمش​ با زبون‌بازی و کلمات ملایم،‌کشیده​ جلوی اون دختره رو بگیره.

«بانوی جوان، این یارو‌کشید​ یه روانی زنجیریِ معمولی‌قدرت​ نیست، پس لطفاً بی‌خیال شید.»

دختره در حالی که‌اومد​ با غضب بهم خیره شده‌چپم​ بود، به شیطان شهوت پرید:

«بهت گفتم دخالت نکنی.»

یه لحظه وقت‌چپم​ گذاشتم تا قیافه‌ی نور‌کشید​ درخشان رو برانداز کنم.

حتی تو اون وضعیت خر‌کاملاً​ تو خر هم، چشم‌های نور درخشان‌بهش​ داشت هیکل دختره رو دید می‌زد.

یه‌جورایی از این‌فرود​ روانِ مریضِ نور‌حوصله​ درخشان کف کرده بودم.

«این حروم‌زاده‌گرفتمش​ دیگه نوبره. یه‌کشید​ شیطان شهوت واقعی.»

دختره رو به من گفت:

«قبلاً جدی نمی‌جنگیدی.‌دیگه‌اش​ من هم همین‌طور. مهارت‌های‌سفت​ واقعیت رو نشونم بده.»

دست‌به‌سینه، جواب‌سرم​ این افاضاتش‌اومد​ رو دادم:

«انگار مقامت خیلی بالاست، برای همین احتمالاً‌کشیده​ تا حالا یه کتک مشتی و حسابی‌کردم​ نخوردی. امروز، یه تجربه‌ی جدید بهت هدیه می‌دم.»

اینکه فقط یه تلنگر به پیشونیش‌دیگه‌اش​ زدم، یعنی به جای اینکه جمجمه‌اش رو‌شعله​ متلاشی کنم، به همون تلنگر رضایت دادم.

دختره در جواب،‌دیگه‌اش​ شلاق آویزونش رو‌کشیده​ با چی پر کرد.

«این تهدیدها‌سرم​ روی من‌اومد​ اثری نداره.»

به محض اینکه دست دختره تکون خورد،‌کشیده​ شلاق تو یه چشم‌به‌هم‌زدن رسید و با‌کردم​ کشیدن یه قوس، روی سرم فرود اومد.

ووش!

حوصله نداشتم تکون‌دیگه‌اش​ بخورم، پس با‌کشیده​ دست چپم گرفتمش.

تک!

دختره اخم کرد و با دست‌کاملاً​ دیگه‌اش شلاق رو کشید، و تو یه‌تزریق​ لحظه، شلاق کاملاً کشیده و سفت شد.

من هم قدرت مرحله شعله‌اخم​ رو بهش تزریق کردم و‌سفت​ با هنرهای بیرونی‌ام شلاق رو کشیدم.

بدن دختره به جلو کشیده شد،‌کشیده​ بعد یهو تو هوا معلق شد‌تزریق​ و با وحشی‌گری به سمتم پرواز کرد.

«...!»

اون دختره‌ی سلیطه تو همون‌کشید​ حالت معلق، کف دست چپش‌مرحله​ رو به سمتم پرتاب کرد.

به محض اینکه اون روحیه جنگ‌طلبی‌دیگه‌اش​ رو تو چشم‌هاش دیدم، با نیروی‌مرحله​ کف دست مرغ شعله‌ور ضدحمله زدم.

بام!

در حالی که داشتم هنر یخ ماه رو به زوال رو با دست چپم‌کاملاً​ که شلاق رو گرفته بود بیرون می‌دادم و نیروی کف دست مرغ شعله‌ور رو‌بعد​ با دست راستم، یه نگاه به نور درخشان انداختم که داشت اوضاع رو دید می‌زد.

این یه عادت قدیمی بود،‌کشید​ با اینکه می‌دونستم نور درخشان‌مرحله​ قرار نیست بهم شبیخون بزنه.

تازه اون موقع‌چپم​ بود که قیافه‌ی دخترِ‌کشید​ جلوم رو برانداز کردم.

صورتش داشت هی سرخ و سرخ‌تر می‌شد،‌سفت​ انگار داشت با قیافه‌ای که داد می‌زد‌هنرهای​ بهم ظلم شده، انرژی درونی‌اش رو جمع می‌کرد.

نور درخشان دوباره پرید وسط:

«دهاتی، نکشیش. بانوی جوان، شما هم باید تمومش کنید. این‌مرحله​ آخرین اخطار منه. در مورد قضیه گل شنگرف ماه، استاد من‌یهو​ و همراه شما همین الانش دارن اون پایین با هم می‌جنگن.»

نگاه کردم که‌چپم​ چطور چشم‌های دختره آروم‌آروم‌کشید​ به رنگ زرشکی دراومد.

«همم؟»

انگار هنرهای‌سرم​ شیطانی رو‌اومد​ یاد گرفته بود.

جالبه که هنرهای رزمی‌دیگه‌اش​ قدیمی‌تر، معمولاً خودشون رو با‌قدرت​ یه رنگ خاص نشون می‌دادن.

رنگ معرف مسیر بودایی طلاییه، در حالی که خانواده‌کشیده​ تائوئیست با رنگ آبی شناخته می‌شه، و قرمز هم‌بیرونی‌ام​ برای اون یکی چیِ افراطی. آبی از همه رایج‌تره.

از طرف دیگه،‌دیگه‌اش​ رنگ‌های جناح شیطانی یه‌سفت​ ترکیب خر تو خره.

یا مثل سیاه تاریکن،‌اومد​ یا مثل خون شومن،‌بخورم​ یا مثل خاکستر کدرن.

هاله قرمزی که‌اخم​ تو چشم‌های دختره‌کاملاً​ بود، رنگ خون داشت.

نه تنها چشم‌هاش، بلکه شلاقی هم که تو دستش‌کشیده​ بود داشت آروم‌آروم قرمز می‌شد، و دستی که دراز کرده‌کشیدم​ بود تو یه نیروی کف دست قرمز رنگ پوشیده شد.

با یه نگاه‌دیگه‌اش​ سرد به دختره خیره‌سفت​ شدم و پوزخند زدم.

«پس از‌سرم​ طرف شیطان‌اومد​ خون اومده.»

تازه اون موقع بود که نور درخشان، انگار‌سفت​ که فهمیده باشه این هنرهای رزمی مال کدوم‌بیرونی‌ام​ جناحه، با لحنی که یه‌کم جاخورده بود، گفت:

«رهبر فرقه، سخت نگیر. به نظر میاد از‌کاملاً​ تبار قصر شب خونی باشه. حتی اگه فقط زخمی‌اش‌هنرهای​ کنی، یه جنگ راه می‌افته. لی زاها! نمی‌تونی بکشیش!»

از گوشه چشم‌دیگه‌اش​ یه نگاه به‌کشیده​ نور درخشان انداختم.

«خفه شو. خودم جمعش می‌کنم.»

قدرت یشم بهشتی رو با‌کشید​ هنر الهی خورشید و ماه جدا‌شعله​ کردم تا تعادل رو پیدا کنم.

سطح هنر یخ ماه رو به زوال یه‌کم‌کاملاً​ پایین‌تر از قدرت عظیم مرحله شعله بود، اما برای‌هنرهای​ زجر دادن این دختره‌ی از خود راضی کفایت می‌کرد.

نیروی کف دست قرمز و عجیب دختره رو با مرحله‌شعله​ شعله سوزوندم و سرکوبش کردم، و همزمان بدون وقفه هنر یخ‌هوا​ ماه رو به زوال رو از طریق شلاق بهش انتقال دادم.

تو همون لحظه، از دماغ دختره که‌نداشتم​ انرژی درونی‌اش از همون اول هم به‌کاملاً​ گرد پای من نمی‌رسید، خون راه افتاد.

با دیدن‌گرفتمش​ این صحنه‌دیگه‌اش​ نیشم باز شد.

اون یه قطره خونی که‌اخم​ از دماغش می‌اومد، خیلی زود تبدیل‌قدرت​ به دو تا جوی خون شد.

خندیدم و گفتم:

«پس یه بچه‌ننهِ دماغویی. اون آب‌دماغ آویزونت رو باش. چسبناک و‌اخم​ چندش‌آور. می‌خوای قبل از اینکه بجنگیم، بهت وقت بدم فین کنی؟ یا‌هنرهای​ نکنه قبل از بالا اومدن از قله داشتی دست تو دماغت می‌کردی؟»

«خفه شو.»

از اونجایی که دختره‌ی به‌شدت‌اخم​ بدعنقی بود، با یه نگاه‌سفت​ پر از کینه بهم چشم‌غره رفت.

حتی با در نظر گرفتن اینکه‌کشیده​ مال جناح شیطانی بود، باز هم‌تزریق​ نمی‌تونستم طرز فکرش رو درک کنم.

اینکه فقط یه تلنگر به پیشونیش‌حوصله​ زده بودم، یعنی جونش رو بخشیده‌دیگه‌اش​ بودم، با اینکه می‌تونستم راحت بکشمش.

«هوی، من از‌اخم​ اون نوکرهایی نیستم که‌کشیده​ جلوت دولا راست می‌شدن.»

هنرهای درونی و بیرونی‌ام، یعنی مرحله شعله و هنر یخ‌سفت​ رو با هم ترکیب کردم تا دختره رو جوری به‌بدن​ پایین فشار بدم که انگار می‌خواستم تو زمین لهش کنم.

زانوی دختره با چنان‌کشید​ ضربی به زمین خورد‌قدرت​ که انگار می‌خواست خرد بشه.

بعد از‌سرم​ اینکه مجبورش کردم‌ووش​ زانو بزنه، پرسیدم:

«تسلیم می‌شی؟»

دختره پرید بهم:

«تو خواب ببینی.»

«عالیه.»

به نشونه‌ی تأییدِ شجاعتش یه سر تکون‌کشیده​ دادم، بعد دست‌هاش رو با زور ضربدری‌کردم​ کردم تا تعادلش رو به هم بزنم.

به محض اینکه پس‌گردنش رو گرفتم،‌دیگه‌اش​ انرژی درونی‌ام رو تزریق کردم و‌مرحله​ از بالای قله پرتتش کردم پایین.

با یه صدای‌دیگه‌اش​ ووش، دختره تو‌کشیده​ هوا به پرواز دراومد.

به محض اینکه صدای جیغش‌ووش​ بلند شد، صداش کش اومد، انگار‌اخم​ داشت با سرعت وحشتناکی سقوط می‌کرد.

نور درخشان عربده کشید:

«توی حروم‌زاده‌ی روانی!»

انرژی درونی‌ام رو جمع کردم و‌کشیده​ زن سرخ‌پوش رو که احتمالاً داشت‌تزریق​ با شیطان شمشیر می‌جنگید، صدا زدم:

«هوی، ارباب قصر.‌فرود​ شاگردت یا هر خری‌نداشتم​ که هست داره می‌افته.»

تو همون لحظه، هیکل نور‌کشید​ درخشان تلوتلو خورد و بعد خودش‌شعله​ رو از صخره پرت کرد پایین.

«بانوی جوان!»

با دهن باز‌دیگه‌اش​ رفتم لبه‌ی صخره و‌سفت​ پایین رو نگاه کردم.

«واو... این‌سرم​ دیگه چه‌اومد​ مدل دیوونه‌بازی‌ایه؟»

آدمی با مهارت‌های این‌دیگه‌اش​ دختره، صرفاً با افتادن‌سفت​ از یه قله نمی‌مرد.

می‌تونست با آزاد کردن نیروی کف دست تو‌کاملاً​ هوا، شدت ضربه رو کم کنه و با‌کردم​ ترکیبش با مهارت سبکی، بدون آسیب جدی فرود بیاد.

تازه، زن سرخ‌پوشی هم‌کشید​ که اون پایین می‌جنگید‌قدرت​ احتمالاً صدام رو شنیده بود.

همون‌طور که انتظار می‌رفت، یه هیکل قرمز رنگ داشت با سرعت وحشتناکی حرکت‌کشید​ می‌کرد و می‌دوید زیر پای دختره‌ای که در حال سقوط بود، و نور‌بدن​ درخشان هم که داشت می‌افتاد، دستش رو به سمت دختره دراز کرده بود.

این عشق پاکه، یا‌دیگه‌اش​ یه تاکتیک روانی برای‌سفت​ مخ‌زنی تو آینده است؟

دستم رو گذاشتم رو پیشونیم‌اخم​ و صحنه‌ای که اون پایین‌سفت​ داشت اتفاق می‌افتاد رو تماشا کردم.

«همون‌طور که فکر می‌کردم...»

زن سرخ‌پوش پرید‌فرود​ تو هوا و‌حوصله​ دختره رو قاپید.

نور درخشانِ در حال سقوط هم یه پشتک زد و‌مرحله​ بعد با کوبیدن نیروی هر دو کف دستش به سمت‌بعد​ زمین، با یه ژست پر زرق و برق فرود اومد.

از یه فاصله‌ی کوتاه،‌گرفتمش​ شیطان شمشیر داشت با قدم‌های‌کشیده​ آروم و خونسرد نزدیک می‌شد.

وقتی نور درخشان، زن سرخ‌پوش و دختره‌سفت​ همزمان سرشون رو بالا آوردن و بهم زل‌بیرونی‌ام​ زدن، جو یهو یه‌جوری سنگین و سرد شد.

«...!»

در حالی که بالای‌دیگه‌اش​ قله وایستاده بودم، رو‌سفت​ به هر سه‌تاشون گفتم:

«اگه قرار نیست همدیگه‌گرفتمش​ رو بکشیم، بیاید حداقل مراعات‌کشیده​ کنیم و گندش رو درنیاریم.»

«...»

نور درخشان فحش داد:

«این زریه که‌اخم​ تو باید بزنی؟!‌کاملاً​ ای دهاتیِ حروم‌زاده؟!»

زن سرخ‌پوش از دختره پرسید:

«حالت خوبه؟»

«بله.»

زن سرخ‌پوش به‌اخم​ شیطان شمشیر نگاه‌کاملاً​ کرد و گفت:

«شیطان شمشیر، تو حمله‌ات رو متوقف کردی تا بتونم‌کشیده​ شاگردم رو بگیرم. یکی بهت بدهکارم. قضیه گل شنگرف ماه‌کشیدم​ رو فراموش می‌کنم. پس، بیا همین‌جا ختم به خیرش کنیم.»

شیطان شمشیر‌اخم​ با لحنی‌کشید​ بی‌احساس جواب داد:

«همین کار رو می‌کنیم.»

زن سرخ‌پوش دوباره‌اخم​ نگاهش را به‌کاملاً​ سمت من بالا آورد.

«راستی، این مردک دیگه کیه؟»

«او رهبر‌اخم​ فرقه‌ای به نام‌کاملاً​ فرقه هائو است.»

«می‌تونم بکشمش؟»

شیطان شمشیر‌گرفتمش​ با پوزخندی‌دیگه‌اش​ جواب داد:

«نیازی به این کار نیست.»

«چرا که نه؟»

«او دشمن رهبر فرقه است. دشمنِ دشمن من، دوست من است، پس‌دیگه‌اش​ بیا میانه‌روی کنیم. گذشته از این، با شناختی که از شخصیت رهبر فرقه‌کشیدم​ دارم، او کسی نیست که اول با بانوی جوان قصر درگیر شده باشد.»

زن سرخ‌پوش‌گرفتمش​ از دختر‌دیگه‌اش​ جوان پرسید:

«تو اول بهش حمله کردی؟»

دختر جوان جواب داد:

«بله.»

«چه بلایی سر پیشونیت اومده؟»

«یه تلنگر خوردم.»

«و بعدش‌اخم​ دوباره بهش‌کشید​ حمله کردی؟»

«بله.»

زن سرخ‌پوش آهی‌اخم​ کشید، انگار تازه وضعیت‌کشیده​ را درک کرده بود.

«خیلی بچه‌گانه‌ست. خیلی خیلی بچه‌گانه.»

او طوری با شیطان شمشیر‌کاملاً​ صحبت کرد که انگار از‌شعله​ او تقاضای درک شرایط را داشت.

«من هیچ‌وقت نذاشتم پاش رو توی‌حوصله​ موریم بذاره، برای همین رسم و‌دیگه‌اش​ رسوم دنیا رو نمی‌دونه. امیدوارم درک کنید.»

شیطان شمشیر سر تکان داد.

«مسئله‌ای نیست.»

زن سرخ‌پوش‌اخم​ نگاهی به من‌کاملاً​ انداخت و گفت:

«نمی‌کشمت، پس بیا پایین. قبل از اینکه‌نداشتم​ بری، باید حساب اون تلنگری که به‌کاملاً​ پیشونی بانوی جوان قصر زدی رو تسویه کنیم.»

شیطان شمشیر که‌اخم​ کنارش ایستاده بود،‌کاملاً​ با لبخندی گفت:

«ارشد.»

«چیه؟»

«خوب نگاه کن. مردی که معنی "میانه‌روی" رو نمی‌فهمه داره از بالا بهمون نگاه می‌کنه. در هر حال، بیا‌شعله​ امروز همین‌جا قضیه رو ختم به خیر کنیم. اون جوجه‌ایه که وقتی با رهبر فرقه روبه‌رو بشیم یه جورایی به‌پرتاب​ دردمون می‌خوره، پس نیازی نیست این‌قدر بهش فشار بیاری. همین شاگرد من وقت مبارزه با این مرتیکه تو شلوارش رید.»

نور درخشان‌گرفتمش​ با چهره‌ای‌دیگه‌اش​ دستپاچه گفت:

«استاد؟»

شیطان شمشیر‌اخم​ با چهره‌ای‌کشید​ خونسرد جواب داد:

«مگه دروغ می‌گم؟»

«...نه، دروغ نمی‌گید. من بعد‌کشید​ از اینکه مسموم شدم تو‌مرحله​ شلوارم ریدم و بعدش مبارزه کردم.»

زن سرخ‌پوش و دختر جوان‌اخم​ هر دو به‌شدت گیج شده بودند،‌قدرت​ انگار درک منظورش برایشان سخت بود.

شیطان شمشیر به من گفت:

«رهبر فرقه،‌سرم​ بیا پایین و‌ووش​ ادای احترام کن.»

یک پایم را در‌دیگه‌اش​ هوا گذاشتم و مستقیم‌سفت​ به پایین سقوط کردم.

در حالی که صخره را می‌خراشیدم پایین آمدم و‌کشیده​ وقتی زمین نزدیک شد، با پای عقبم به دیوار‌بیرونی‌ام​ لگد زدم، در هوا چرخیدم و بعد فرود آمدم.

ده از ده!

با دست‌هایی که پشت سرم‌ووش​ گره کرده بودم نزدیک شدم‌گرفتمش​ و به زن سرخ‌پوش گفتم:

«من لی‌گرفتمش​ زاها هستم،‌دیگه‌اش​ رهبر فرقه هائو.»

زن سرخ‌پوش‌بخورم​ با تندی‌گرفتمش​ جواب داد:

«یه اسم‌اخم​ مزخرف و‌کشید​ یه ذات گندیده.»

زن سرخ‌پوش ناگهان‌فرود​ به نور درخشان‌حوصله​ نگاه کرد و گفت:

«و تو کی هستی؟»

نور درخشان ادای‌چپم​ احترام رزمی کرد‌دیگه‌اش​ و جواب داد:

«ارباب قصر، من مونگ‌کشید​ یون از خانواده مونگ‌قدرت​ باد و ابر هستم.»

زن سرخ‌پوش‌سرم​ تکان ریزی‌اومد​ به سرش داد.

«پس هنوز جوانمردی تو جناح متعارف‌کاملاً​ پیدا می‌شه. یه روزی بهت کمک‌بهش​ می‌کنم تا حساب امروز رو تسویه کنی.»

نور درخشان‌بخورم​ با لبخند‌گرفتمش​ محوی جواب داد:

«لطفاً نگرانش نباشید.‌دیگه‌اش​ من فقط کاری رو‌سفت​ کردم که باید می‌کردم.»

زن سرخ‌پوش سر تکان داد.

«پس بیا جوری‌اخم​ در نظر بگیریمش که‌کشیده​ انگار اصلاً اتفاق نیفتاده.»

«...»

دست‌به‌سینه ایستادم‌اخم​ و به این‌کاملاً​ مکالمه مسخره خندیدم.

نور درخشان به من گفت:

«به چه کوفتی داری می‌خندی؟»

با چهره‌ای جدی جواب دادم:

«این حروم‌زاده باید یه‌کشید​ بار دیگه تو شلوارش برینه‌مرحله​ تا یکم ادب یاد بگیره؟»

نور درخشان با تندی گفت:

«بیا دیگه حرف‌اخم​ زدن درباره عن‌کاملاً​ من رو تمومش کنیم.»

شیطان شمشیر انگار‌چپم​ که بخواهد میانجی‌گری‌دیگه‌اش​ کند، پرید وسط حرفمان:

«ایشون ارشد او سو-ریونگ، ارباب‌کاملاً​ قصر شب خونین هستن. شوهرشون تو‌بهش​ جوونی توسط رهبر فرقه کشته شد.»

ارباب قصر‌سرم​ شب خونین‌اومد​ جواب داد:

«این حرف‌های بی‌فایده رو نزن.»

«من هم‌بخورم​ با شوهرت‌گرفتمش​ صمیمی بودم.»

شیطان شمشیر به دختر‌کشید​ جوانی که داشت خون دماغش‌مرحله​ را پاک می‌کرد نگاه کرد.

«فکر نکنم‌سرم​ قبلاً تو‌اومد​ رو دیده باشم.»

دختر جوان سرش‌اخم​ را برای شیطان شمشیر‌کشیده​ خم کرد و گفت:

«عمو، منم، گیو-یونگ.»

شیطان شمشیر با چشمانی‌کشید​ متعجب به او نگاه‌قدرت​ کرد و بعد جواب داد:

«آه، درسته.‌سرم​ این‌قدر بزرگ‌اومد​ شدی که نشناختمت.»

سکوت کوتاهی حاکم شد.

رد و بدل شدن‌گرفتمش​ این کلمات مؤدبانه اوضاع را‌کشیده​ از قبل هم معذب‌کننده‌تر کرد.

ارباب قصر‌اخم​ شب خونین از‌کاملاً​ شیطان شمشیر پرسید:

«از الان به‌فرود​ بعد برنامه‌ات در‌حوصله​ مورد رهبر فرقه چیه؟»

شیطان شمشیر جواب داد:

«پیش‌بینی می‌کنم که رهبر اتحاد ایم و رهبر فرقه با هم روبه‌رو بشن. اگر تن به تن‌هنرهای​ مبارزه کنن، قصد دارم فقط تماشاچی بمونم، اما اگر جناح‌هاشون با هم درگیر بشن، قصد دارم قدرتم‌روحیه​ رو به اتحاد قرض بدم که به نظر می‌رسه تو موقعیت ضعیف‌تری قرار داره. شما چطور، ارباب قصر؟»

ارباب قصر‌اخم​ شب خونین‌کشید​ جواب داد:

«در مورد من، نمی‌تونم با اون‌حوصله​ زیر یه آسمون زندگی کنم. اما‌دیگه‌اش​ نمی‌تونم به اتحاد هم کمک کنم.»

«این یه تفکر کوته‌بینانه‌ست.»

«چطور؟»

«چون اگر اتحاد اول سقوط کنه، از قصر شب‌مرحله​ خونین گرفته تا گوشه‌نشینان تائوئیست تو کوهستان، همگی توسط‌جلو​ رهبر فرقه کشته می‌شن. اون موقع دیگه خیلی دیر شده.»

وقتی ارباب‌سرم​ قصر ساکت شد،‌ووش​ شیطان شمشیر پرسید:

«اجازه می‌دی قصرت‌اخم​ رو ببینیم؟ یا همین‌جا‌کشیده​ راهمون رو جدا کنیم؟»

ارباب قصر‌بخورم​ شب خونین‌گرفتمش​ جواب داد:

«به خاطر رهبر فرقه، ورود غریبه‌ها‌کشیده​ ممنوعه. بیاین بریم همین نزدیکی یه چیزی‌کردم​ بخوریم و بعد راهمون رو جدا کنیم.»

«همین کار رو می‌کنیم.»

این یادآوری تازه‌ای بود که‌کشید​ حتی اعضای جناح شیطانی هم‌مرحله​ برای زنده ماندن باید غذا بخورند.

در حالی که گروهی با‌اخم​ هم قدم می‌زدیم، فکری به سرم‌قدرت​ زد و به ارباب قصر گفتم:

«ارباب قصر، من قصد دارم قاتل‌های‌کشیده​ دره جریان مرگ رو بکشم. یکم‌تزریق​ از قدرتت رو به من قرض بده.»

ارباب قصر شب خونین‌اومد​ جوابی به من نداد، در‌چپم​ عوض از شیطان شمشیر پرسید:

«این یارو قاطی داره؟»

شیطان شمشیر آهی کشید.

«خودم هم دقیقاً مطمئن نیستم.»

نور درخشان که کنارشان‌اومد​ قدم می‌زد، جواب سؤال‌بخورم​ ارباب قصر را داد:

«آره رد داده. ببین چطور‌کشید​ شاگردت رو از اون بالا‌مرحله​ پرت کرد پایین. رسماً دیوونه زنجیریه.»

ارباب قصر‌بخورم​ شب خونین از‌اخم​ نور درخشان پرسید:

«پس چرا باهاش هم‌سفری؟»

«این همون‌سرم​ چیزیه که خودمم‌ووش​ دلم می‌خواد بدونم.»

من هم صادقانه‌اخم​ احساساتم را به‌کاملاً​ آن‌ها منتقل کردم:

«فکر کنم من نرمال‌ترین آدمِ این‌دیگه‌اش​ جمعم، برای همین نمی‌فهمم شماها دارین‌مرحله​ چه چرت و پرتی بلغور می‌کنین.»

در یک چشم به‌کشید​ هم زدن، صدای زن و‌مرحله​ مرد با هم قاطی شد:

«خفه شو.»

«خفه شو.»

«خفه شو.»

پلک زدم‌اخم​ و به شیطان‌کاملاً​ شمشیر نگاه کردم.

شیطان شمشیر با‌فرود​ خونسردی نگاهش را‌حوصله​ از من دزدید.

ارباب قصر‌گرفتمش​ شب خونین با‌کشید​ لحنی ناراضی گفت:

«کمک کردن تو‌چپم​ همچین مسئله‌ای چه‌دیگه‌اش​ سودی برای من داره؟»

«سود؟»

لحظه‌ای از حرکت ایستادم‌اومد​ و به ارباب قصر‌بخورم​ شب خونین خیره شدم.

«دلایل ما با هم فرق داره، اما هر دومون‌قدرت​ از رهبر فرقه کینه به دل داریم، مگه نه؟‌بدن​ پس این حرف‌ها در مورد سود دیگه چه صیغه‌ایه؟»

«این چه چرت و پرتیه؟»

«واقعیت اینه که الان همه‌مون، از جمله خودم، از رهبر فرقه ضعیف‌تریم. اینکه فکر کنیم فقط با هنرهای رزمی می‌تونیم انتقام بگیریم، یه طرز فکر مغرورانه‌ست. شانس موفقیت هم زیاد نیست. پس تو چی باید باهاش رقابت کنیم؟ چاره‌ای نداریم جز اینکه مدام تو سبک زندگی‌مون‌می‌دادم​ باهاش رقابت کنیم. از اونجایی که رهبر فرقه به ضعیف‌ترها مثل حشره نگاه می‌کنه، من فرقه‌ای ساختم که طرف آدم‌های ضعیف می‌ایسته. کشتن قاتل‌ها و برخورد سیستماتیک با جناح غیرمتعارف. من با انجام کارهایی که رهبر فرقه انجام نمی‌ده، باهاش تسویه‌حساب می‌کنم. چطور می‌خوای با رهبر فرقه‌آروم‌آروم​ روبه‌رو بشی وقتی داری کارهایی مثل طعمه قرار دادن نقشه‌های گنج برای کشوندن رزمی‌کارها انجام می‌دی؟ اگه قراره انتقام بگیری، باید درست و حسابی انجامش بدی. اگه قراره از کسی متنفر باشی، یه راه درست برای این کار وجود داره. ارباب قصر شب خونین، حرف‌هام رو می‌فهمی؟»

با پوزخندی تمسخرآمیز‌فرود​ به ارباب قصر‌حوصله​ شب خونین نگاه کردم.

«اینکه با همچین نگرش ملایمی رؤیای انتقام‌کشیده​ گرفتن برای شوهرت رو تو سر بپرورونی،‌کردم​ کاملاً مسخره‌ست. بالاخره می‌خوای انتقام بگیری یا نه؟»

به چرت و‌چپم​ پرت گفتن ادامه‌دیگه‌اش​ دادم و رفتم جلو.

منطق حرف‌هایم خیلی‌دیگه‌اش​ با عقل جور در‌سفت​ نمی‌آمد، اما اهمیتی نمی‌دادم.

اگر قصر‌سرم​ شب خونین‌اومد​ کمکم می‌کرد...

در هر‌گرفتمش​ صورت، به نفع‌کشید​ من تمام می‌شد.

مردی که با نیش و کنایه یکی دیگر‌کاملاً​ را به خاطر دنبال سود بودن سرزنش می‌کند، در‌هنرهای​ حالی که خودش دارد سود خودش را تضمین می‌کند.

من همچین آدمی هستم.

ناولها | novelha.net