چپتر 363: بدترین چیزی که میتوانم تصور کنم
0جو گوال از گروه ناسان با عجله خودش را بهحالی اتحاد سرپیچی از بهشت رسانده بود؛ آن هم دقیقاً با هماندرسته لباسهایی که موقع غذا خوردن در یک قصابی به تن داشت.
پس از اینکه او را به داخلحرف تالار بزرگ راهنمایی کردند، دید که مدیران ارشدصبر اتحاد سرپیچی از بهشت به او خیره شدهاند.
همگی لباسهای فاخری به تنداری داشتند، خیلیهایشان باابهت به نظر میرسیدندبزنی و سلاحهایشان هم کیفیت بالایی داشت.
جو گوال کمی جا خورده وطبیعی مرعوب شده بود، اما تا جای ممکنفرقه احساساتش را پنهان کرد و منتظر ماند.
«...»
مردی از جو گوال پرسید:
«قصد داری فقطپرسید وقتی رهبر اتحادفقط اومد حرف بزنی؟»
جو گوال سر تکان داد.
«دقیقاً.»
«الان پیداشداری میشه، یهوقتی لحظه صبر کن.»
از آنجا که هیچکس برایش صندلیفقط نیاورد یا تعارف نکرد بنشیند، جوتکان گوال خیلی راحت روی زمین نشست.
دستبهسینه نشست وبرخلاف منتظر رهبر اتحادطبیعی سرپیچی از بهشت ماند.
با اینکه برخی از مدیران ارشد آشکارازمانی به او چشمغره میرفتند، اصلاً به رویاون خودش نیاورد و برای لحظهای چشمانش را بست.
«حتی یهداری لیوان آب همرهبر تعارف نمیکنن، حرومزادهها...»
بهمحض شنیدن صدای قدمها، جو گوال مثلوقتی فنر از جا پرید و به رهبر اتحادپیداش سرپیچی از بهشت که نزدیک میشد نگاه کرد.
آن مرد خیلیبرخلاف درشتهیکلتر از چیزیطبیعی بود که شایعات میگفتند.
از آنجا که او یک افسانه زنده دربهطور جناح غیرمتعارف به حساب میآمد، جو گوال برخلاف زمانیهائو که با مدیران ارشد بود، بهطور طبیعی مرعوب شد.
رهبر اتحاد سرپیچی ازوقتی بهشت در حالی کهبزنی روی صندلی ارباب مینشست، پرسید:
«...پس تو ازپرسید طرف اون حرومزاده، رهبروقتی فرقه هائو، پیام آوردی؟»
جو گوال جواب داد:
«درسته. رهبر اتحاد، دیدار بامیآمد شما مایه افتخاره. من جوحالی گوال از گروه ناسان هستم.»
رهبر اتحادداری سرپیچی از بهشترهبر سر تکان داد.
«همفامیلی هستیم. بهپرسید نظر میاد راه درازیوقتی رو اومدی. آب خوردی؟»
«خوبم.»
رهبر اتحاد سرپیچیغیرمتعارف از بهشت دستشبرخلاف را دراز کرد.
«اول بهش یکم آب بدید.»
«چشم.»
جو گوال پس از نوشیدن آبیطبیعی که یکی از زیردستان آورده بود، بهفرقه رهبر اتحاد سرپیچی از بهشت نگاه کرد.
«رهبر اتحاد،جناح مو بهحساب مو گزارش میدم.»
«بگو.»
«دو تا برادر کوچیکترم که عضو گروه ناسان بودن، آدمای گروهبزنی رفاه بزرگ، و اعضای گروه سه مبدأ که رقبای ما محسوبصندلی میشدن، همگی به دست مردی به اسم فرستاده راست روشنایی کشته شدن.»
«فرستاده راست روشنایی؟»
«بله، گروه رفاه بزرگ و گروه سه مبدأ، فرقههایی هستن که توی مسیر شمالیِ منطقه ما قرار دارن. من وارد مقر گروه سه مبدأ شدم و با مردی به اسم فرستادهدرازی راست روشنایی روبهرو شدم. به نظر میرسید داره هنرهای شیطانی تمرین میکنه، چون شبیه دیوونهها شده بود. چشماش قرمز میدرخشید. خودش رو رهبر فرقه خون صدا میزد و حتی اصرار داشتاسم که به فرقهاش ملحق بشم. من قبول نکردم و قبل از اینکه از هوش برم، یه بار تیغهام رو سمتش تاب دادم. بعدش با سیلیِ رهبر فرقه هائو به هوش اومدم.»
رهبر اتحادداری سرپیچی از بهشترهبر سر تکان داد.
«ادامه بده.»
«رهبر فرقه هائو با سه نفر دیگه سفر میکرد و گفت که دارن فرستاده راست روشناییآوردی رو تعقیب میکنن. رهبر فرقه به من گفت که با شما تماس بگیرم، رهبر اتحاد. اون گفتدراز که ممکنه کل جناح غیرمتعارف توی منطقه دشتهای بهشت شرقی به دست فرستاده راست روشنایی نابود بشه.»
رهبر اتحادجناح سرپیچی ازحساب بهشت پرسید:
«امکان نداره رهبر فرقهوقتی هائو اینقدر مؤدبانه حرفبزنی زده باشه. دقیقاً چی گفت؟»
جو گوال دوباره جواب داد:
«عذر میخوام، ولی حرفایزمانی رهبر فرقه هائو خیلی بیادبانهمینشست بود، برای همین سانسورشون کردم.»
«خودم میدونم آدم بیادبیه.حساب دقیقاً همون کلماتی که ازطبیعی دهنش دراومد رو تکرار کن.»
«چشم.»
جو گوال نفسپرسید عمیقی کشید وفقط سپس پاسخ داد.
«...اول اینکه، اون حرومزاده رهبر فرقه، این مکالمه رو با همراهای قلدرش داشت. "برادر ارشد، اگهآوردی رهبر اتحاد سرپیچی از بهشت و فرستاده راست با هم بجنگن، کی میبره؟" "نمیدونم." رهبر فرقه هائودراز جواب داد: "فکر کنم من میدونم. من با جفتشون جنگیدم. به نظرم، فرستاده راست یه نمه قویتره."»
رهبر اتحاد سرپیچی ازحساب بهشت با چهرهای متعجببهطور به جو گوال نگاه کرد.
«...»
صحبتهای جو گوال ادامه یافت.
«"ولی رهبر اتحاد سرپیچی از بهشت آدمی نیست که تنهایی بجنگه. اون گله گرگهای خودش رو داره. به هر حال، جو گوال، برو و به اتحاد سرپیچی از بهشت بگو. با این وضعی که پیش میره، جناح غیرمتعارفِ اینورانوشیدن قراره با خاک یکسان بشه. فرستاده راست روشنایی الان داره تو قلمروهای جناح غیرمتعارف میچرخه و علناً آدما رو قتلعام میکنه. اونی که به اصطلاح شماره یک جناح غیرمتعارفه، داره چشمش رو روی این قتلعام میبنده؟ یارو قاطی داره؟ اگهداره بعد از اینکه من بهش پیام دادم بازم این قضیه رو نادیده گرفت، بهش بگو اون لقب شماره یک رو بندازه دور."... بعد از گفتن این حرفا، انگار دوباره اعصابش خرد شد و یه سیلی خوابوند تو گوشم. رهبر اتحاد...»
جو گوالجناح گونه چپشحساب را جلو آورد.
هنوز هم جایفقط کمرنگ یک دستاومد روی آن نمایان بود.
جو گوال درپرسید حالی که انگشتانش راوقتی یکییکی باز میکرد، گفت:
«یه بار وقتی که از هوش رفته بودم و با سیلی بیدارم کرد، وهائو یه بار هم وقتی بهم گفت با رهبر اتحاد سرپیچی از بهشت تماس بگیرم...درازی لابد فکر کرده من یکی از زیردستای شمام. در مجموع دو بار کتک خوردم.»
رهبر اتحاد سرپیچیغیرمتعارف از بهشت بهبرخلاف جو گوال نگاه کرد.
«من هیچوقتداری زیردستی مثلوقتی تو نداشتم.»
«منم همینو میگم دیگه.»
رهبر اتحاد سرپیچیبرخلاف از بهشت به مدیرانحالی ارشد خود نگاه کرد.
با شنیدن حرفهای جوحساب گوال، چهره همگیشان ازبهطور شدت خشم سرخ شده بود.
جو گوال عادتی داشت که بعد ازحرف دروغ گفتن، گردنش را با انگشت میخاراند وصبر در این لحظه، گردنش بهشدت سرخ شده بود.
با این حال، خود جو گوال از این عادتشاومد بیخبر بود و رهبر اتحاد سرپیچی از بهشت همصبر در آن لحظه نمیتوانست از این موضوع باخبر باشد.
مردی زیر لب غرید:
«...حرفا وجناح رفتاراش مثلحساب همیشه گستاخانهست.»
«همیشه همینطوری بوده.»
رهبر اتحادمردی سرپیچی ازقصد بهشت گفت:
«پس، فرستاده راست روشناییِ فرقه شیطانی یه جورایی عقلش روطرف از دست داده. خودش رو رهبر فرقه خون صدا میزنهشما و اساساً داره استادای مناطق جناح غیرمتعارف رو قتلعام میکنه.»
«بله، رهبر اتحاد.غیرمتعارف سر تا پاشبرخلاف غرق خون بود.»
«وضعیت رو درکفقط میکنم. ولی تواومد چطور هنوز زندهای؟»
«خودمم دقیقاً نمیدونم. وقتی نخواستم به فرقهاش ملحق بشم، یه کم تند حرف زدم و احتمالاً براش بامزه به نظر رسیدم.برایش خودش گفت چون حسابی خندوندمش، از جونم میگذره. به نظر میرسید در حالی که غرق خون بود، داشت چی خودش روحتی به گردش درمیآورد و بوی خونِ سوخته میومد. انگار چون از رسیدن به یه جور موفقیت راضی بود، منو زنده گذاشت.»
رهبر اتحاد سرپیچی اززمانی بهشت برای لحظهای بهارباب جو گوال خیره شد.
حرفهای رهبر فرقه هائو بهطور غیرمنتظرهایبرخلاف در گوشش زنگ میزد و برایمینشست کنترل خشمش به لحظهای زمان نیاز داشت.
«تو اول تیغهاتفقط رو به سمت فرستادهحرف راست روشنایی تاب دادی؟»
«بله.»
«چرا یهمیآمد همچین کارزمانی احمقانهای کردی؟»
جو گوال جواب داد:
«چون برادرایداری کوچیکترم رووقتی کشته بود.»
«هیچ تیغهای نمیبینم.»
جو گوال ساطور قصابی را از پشتحالی کمرش بیرون کشید و آن را بههائو رهبر اتحاد سرپیچی از بهشت نشان داد.
رهبر اتحادجناح سرپیچی ازحساب بهشت گفت:
«تو، تو کار قصابی هستی؟»
«بله.»
رهبر اتحاد سرپیچی اززمانی بهشت آه کوتاهی کشیدارباب و به زیردستش گفت:
«یه آهنجناح سیاه از زمینمیآمد تمرین من بیار.»
«چشم، رهبر اتحاد.»
رهبر اتحاد سرپیچیپرسید از بهشت روفقط به جو گوال کرد.
«یه مأموریت برات دارم.»
«دستور بدید، رهبر اتحاد.»
«اگه از دروازه اصلی اتحادرهبر خارج بشی و از کوه جونگهاپالان عبور کنی، به استان جوسان میرسی.»
«میشناسمش.»
«توی استان جوسان، یه جایی هست به اسم پل سگ زرد.اون آدمایی که روی اون پل یا زیرش هستن، گداهای فرقه گدایانن. باهستم جوونترها حرف نزن؛ سعی کن پیام رو به یه گدای پیرتر برسونی.»
«چشم.»
«فقط هر چیفقط میدونی رو بهشوناومد بگو. از پسش برمیای؟»
جو گوال جواب داد:
«آه، قرارهمیآمد با فرقهزمانی گدایان متحد بشیم؟»
«اون رو دیگه فرقه گدایان باید تصمیم بگیره. با این حال، اگه اون مرد به سمت شمال تو همونآوردی مسیری که گفتی حرکت کنه، شعبه فرقه گدایان هم در خطر نابودیه. اگه به فرقه گدایان حمله بشه، یهبهش گدای پیر از اونجا پیداش میشه، و اگه شانس نیارم، تو این سن و سال سرم رو خرد میکنن.»
«اوه خدای من...فقط امکان نداره. چطوراومد یه گدا جرئت میکنه؟»
«به نظر میاد فرستاده راست موقع یادگیری هنرهای شیطانی دیوونه شده، ولی حتی وقتی دیوونهپیداش هم نیست، یکی از اساتید برتر فرقه شیطانیه. مثل این میمونه که یه استاد شیطانیِ روانینشست از تو قصههای قدیمی زده باشه بیرون. هر چی زودتر جلوش رو بگیریم، خسارت کمتری میبینیم.»
«فهمیدم. پسمیآمد همین الانزمانی راه میافتم.»
«صبر کن.»
وقتی زیردستی که به زمین تمریناومد رفته بود با یک تیغه مستقیم سیاهمیشه برگشت، رهبر اتحاد سرپیچی از بهشت گفت:
«بدهاش به جو گوال.»
جو گوال با چهرهایزمانی گیج، آن تکتیغه راارباب که درخشش سیاهی داشت، گرفت.
رهبر اتحادجناح سرپیچی ازحساب بهشت گفت:
«این همون تیغه آهنوقتی سیاهه که خودم اکثراً توتکان زمین تمرین ازش استفاده میکنم.»
جو گوالمردی با نگاهیقصد بهتزده جواب داد:
«چرا اینو میدین به من؟»
رهبر اتحادجناح سرپیچی ازحساب بهشت گفت:
«فکر کردی با چرخوندنوقتی اون ساطور قصابیت سمتبزنی فرستاده راست روشنایی میتونی ببریش؟»
«نه، قضیه این نیست.»
«پس چرامیآمد این کارزمانی رو کردی؟»
«همونطور کهجناح گفتم، چون برادرهایمیآمد کوچیکترم کشته شدن...»
رهبر اتحادداری سرپیچی از بهشترهبر سر تکان داد.
«این هدیهایه برای همون ضربهداری تیغهات. ازش استفاده کن. باید خیلیبزنی بهتر از یه ساطور قصابی باشه.»
«فهمیدم. ممنونم.»
رهبر اتحادجناح سرپیچی ازحساب بهشت گفت:
«چند تا از زیردستهام رو میفرستم تا باند ناسان، باند رفاه بزرگ و باند سه منبعآنجا رو پاکسازی کنن. از اونجایی که تو داری به عنوان نامهرسان اینور و اونور میدوی، بهچشمغره آدمهای بیشتری نیاز داریم تا راه فرستاده راست روشنایی رو ببندیم یا وضعیت رو گزارش بدیم. موافقی؟»
«بله، رهبر اتحاد.»
«میتونی بری.»
جو گوال نوک تیغه آهن سیاهبرخلاف را پایین آورد، آن را در دستطرف گرفت و با مشت ادای احترام کرد.
«من دیگه رفع زحمتوقتی میکنم، رهبر اتحاد. از اینتکان تیغه به خوبی استفاده میکنم.»
«به سلامت.»
«چشم.»
پس از رفتن جوحساب گوال، رهبر اتحاد سرپیچی ازطبیعی بهشت به مدیرانش نگاه کرد.
«مدیران...»
«بله، رهبر اتحاد.»
رهبر اتحاد سرپیچی از بهشت میخواست چیزیحالی بگوید، اما بعد، انگار خودش هم قضیه راپیام مسخره یافته باشد، لبخند محوی زد و پرسید:
«اگه من وغیرمتعارف فرستاده راست روشنایی بازمانی هم بجنگیم، کی میبره؟»
«همم.»
«اهم.»
در کمالمیآمد تعجب، مدیرانزمانی هیچ جوابی ندادند.
نهتنها از میزان مهارت فرستاده راست روشنایی بیخبربهطور بودند، بلکه از آن دسته آدمهایی هم نبودند کههائو بخواهند با چاپلوسیِ محض به چنین سوالی جواب بدهند.
سکوتشان بهداری این معناوقتی بود که نمیدانستند.
با سکوت دستهجمعی مدیران،قصد رهبر اتحاد سرپیچی ازرهبر بهشت سر تکان داد.
«...پیداش کنید. خودمم کنجکاو شدم.»
«فرمان شما رو میپذیریم.»
«چند نفرتون اول برید رهبر فرقهاومد هائو رو پیدا کنید و بپرسید چیزیمیشه هست که جو گوال ندونه یا نه.»
«بله.»
رهبر اتحاد سرپیچیبرخلاف از بهشت از رویحالی صندلی استادیاش بلند شد.
«منم آمادهجناح میشم کهحساب راه بیفتم.»
در حالی که رهبر اتحاد سرپیچیاومد از بهشت مشغول آماده شدن بود،پیداش یکی از مدیران با احتیاط پرسید:
«رهبر اتحاد، نیازیپرسید هست به اتحادفقط موریم هم خبر بدیم؟»
«لازم نیست. خیلیبرخلاف دورن. تا اونا برسنحالی کار از کار گذشته.»
«فهمیدم.»
خنجر موهیست روپرسید از تو لباسم درآوردموقتی و کوبیدمش روی میز.
روی یکی از صندلیهای بیرون مسافرخانهای کهحالی توش غذا سفارش داده بودم نشسته بودمهائو و داشتم خیابونهای شلوغ رو دید میزدم.
وقتی یهو خنجر موهیستحساب رو تو میز فروبهطور کردم، شیطان شبح پرسید:
«چته؟»
به خنجر موهیست نگاه کردم.
«تو این وضعیت خیلی عالی میشد اگه رهبر فرقه ابرطرف معطر، یو اون-بیوک رو خبر میکردیم، ولی هیچ راهی برای صدامایه زدنش ندارم. حتی اگه داشتم هم، یارو خیلی از اینجا دوره.»
شیطان شهوت سر تکون داد.
«راست میگی. گفتی اون مرد از فرستادهحرف راست کینه به دل داره. برام سوالهلحظه چه جور کینهای. استاد، شما احیاناً چیزی میدونید؟»
شیطان شمشیر جواب داد:
«همون موهیستی که اینزمانی خنجر رو بهمون هدیه داد،مینشست از فرقه ابر معطر بود؟»
«آره.»
شیطان شمشیر قبلفقط از جواب دادناومد کمی فکر کرد.
«وقتی رهبر فرقه وارد تزکیه درهای بسته میشه، گاهی تا یه سال بیرون نمیاد. اگه فرستاده راست رفته باشهآنجا گشتوگذار و مخفیانه اینطوری قتلعام راه انداخته باشه، هیچ راهی برای فهمیدنش وجود نداره. تازه، وقتی برگرده به فرقه،برای حتی اتحاد موریم هم نمیتونه بهش نزدیک بشه، پس شاید این کینه و دشمنی همون موقعها شکل گرفته باشه.»
به شیطان شمشیر نگاه کردم.
«...»
نمیدونم چرا، ولی حسی کهرهبر امروز از نگاه کردن بهداد شیطان شمشیر میگرفتم عجیب بود.
یعنی فرستاده راست دقیقاً داشت تو مسیریوقتی قدم برمیداشت که شیطان شمشیر بیشتر از هرپیداش چیزی ازش متنفر بود و ازش دوری میکرد.
شیطان شمشیر خنجر موهیست خودشبهطور رو از تو لباسش درآوردطرف و اونم کوبید تو میز.
«بیاین خودمون قضیه رو حل کنیم. حتی نمیتونیم پیداش کنیم، پسارباب نیازی به خبر کردن نیروی کمکی نیست. با این حال، بهدیدار خاطر مهارت فرستاده راست، نیازی نیست برای گشتن از هم جدا بشیم.»
آخر سر، شیطان شبح ورهبر شیطان شهوت هم خنجرهای موهیستشونداد رو درآوردن و کوبیدن تو میز.
با اون چهار تا خنجری که تو چهاررهبر جهت اصلی لبههای میز فرو رفته بود، احتمالاًمیشه شبیه یه مشت روانی زنجیری به نظر میرسیدیم.
صاحب مسافرخانه که داشتزمانی غذامون رو میآورد، جاارباب خورد و زل زد بهمون.
«...»
با دست بهفقط صاحب مسافرخانه اشارهاومد کردم که بیاد.
«به مامردی محل نده.قصد فقط همونجا بذارش.»
«آه، چشم.»
در کمال تعجب،غیرمتعارف تعداد مشتریهای مسافرخانه شروعزمانی کرد به کم شدن.
اونایی که داشتن غذا میخوردن با عجلهحرف بلند شدن، و بعضی از مشتریها که تازهصبر نشسته بودن هم در دم فلنگ رو بستن.
زیاد برام مهم نبود.
بالاخره، اگه اونقدر بدشانس بودن که نزدیکحالی ما باشن، یه احتمال کوچیکی وجود داشتهائو که پاشون به یه دعوا کشیده بشه.
با رفتن پشتغیرمتعارف سر هم مشتریها، صاحبزمانی مسافرخانه بدجور پکر شد.
تو چشمهای صاحب مسافرخانهوقتی نگاه کردم و همونطوربزنی که غذا میخوردم گفتم:
«سریع میخوریم و میریم.»
«چشم.»
شیطان شمشیر کهغیرمتعارف داشت غذا میخورد، بازمانی لحن آرومی ازم پرسید:
«سومی، دلیلی داره که به جایاومد زیر نظر گرفتن نیروهای جناح غیرمتعارف، چندمیشه روزه داریم تو اینجور مسیرها پرسه میزنیم؟»
یه جرعهمردی مشروب خوردم وداری سر تکون دادم.
«تو راه که داشتم بهش فکر میکردم، قتلعام فرقهها تقریباً هر سه چهار روز یه بار اتفاق میافته... مسیردیدار حرکتش از اول تا آخر کاملاً غیرقابل پیشبینیه، ولی اگه از زمان پیدا شدن جنازهها حساب کنی، تقریباً همونچشم درمیاد. به نظر میرسه بعد از هر قتلعام، یکی دو روز یه گوشهای میخزه تا گردش چی انجام بده.»
به خیابونهای معمولی، مسافرخانههایحساب ردیفشده، چایخانهها و روسپیخانههایبهطور اطراف نگاه کردم و گفتم:
«احتمالاً داره تو یه جای معمولی کهحرف هیچ استادی اونجا نیست گردش چی انجام میده.صبر برای این کار به آرامش ذهنی نیاز داره.»
یه چیزیمردی به ذهنمقصد رسید و گفتم:
«آخرش هم فکربرخلاف نکنم بتونیم پیداش کنیم...حالی یه همچین حسی دارم.»
«چه حسی؟»
«اینکه فرستاده راست خودش اولرهبر ما رو صدا میزنه. وقتیداد که کار آمادهسازیش تموم بشه.»
شیطان شبح گفت:
«اون حرومزاده هر چقدر همبهطور که قوی بشه، مگه میتونهطرف حریف هر چهار تای ما بشه؟»
جواب سوالجناح شیطان شبححساب رو ندادم.
چون در واقع راههایوقتی زیادی وجود داره کهبزنی بتونه از پس ما بربیاد.
در حال حاضر، فرستاده راستداری روشنایی، تو یه کلمه، بدجورحرف رم کرده و رد داده.
از اونجایی که برای رسیدن به هدفش بهارباب هیچ روش و وسیلهای رحم نمیکنه، تو دلمآوردی دعا میکردم که بدترین سناریوی ممکن اتفاق نیفته.
در مورد این بدترین سناریو.
چیزی بهداری چهار شروروقتی بزرگ نگفته بودم.
اولاً، چون فقط حدس وداری گمان خودم بود، و فقط امیدوارمبزنی در حد همون حدس باقی بمونه.
پس، اگهمیآمد بخوام سادهزمانی و خلاصهاش کنم...
فرستاده راست روشنایی اخلاقحساب من دستش اومده وبهطور ممکنه به گروگانگیری متوسل بشه.
و اگه استادی تو سطحرهبر فرستاده راست بخواد گروگان بگیره، صادقانهالان بگم، هیچ غلطی از دستم برنمیاد.
یعنی چارهای برام نمیمونه جزداری اینکه هر کاری که فرستادهحرف راست روشنایی میخواد رو انجام بدم.
و میدونممیآمد فرستاده راستزمانی چی میخواد.
...
...
...
منو.
این بدترینجناح سناریوییه کهحساب میتونم تصور کنم.
برای همین نمیخواستم مثلوقتی یه دیوونه زنجیری بیفتم دنبالشتکان و خودم رو مضحکه کنم.
در عوض، با خونسردی ذهنم رو آروم کردم و هر وقتبزنی فرصتی برای استراحت پیش میاومد، با تکیه به چهار شرور بزرگ،صندلی همزمان با تعقیب فرستاده راست روشنایی، تمرکزم رو میذاشتم رو گردش چی.
شیطان شهوت یکم از گوشت خوک ترشحالی و شیرین سمت من رو گذاشت تو یهپیام بشقاب کوچیک و هل داد جلوی شیطان شمشیر.
«استاد، بفرمایید میل کنید.»
شیطان شمشیر جواب داد:
«اینو سفارش دادمپرسید که سومی بخوره.فقط چرا اینقدر زیاد آوردی؟»
«اشتها نداره.»
«کی همچین حرفی زد؟»
«قیافهاش رو نگاه کنید.»
به غذا خوردن شیطان شمشیر، شیطان شهوتوقتی و شیطان شبح نگاه کردم و مثلالان بادکنکی که بادش خالی بشه، خندهام گرفت.
یهو همونطور کهبرخلاف داشتم مینوشیدم، فکریطبیعی از سرم گذشت.
امیدوار بودم که فرستادهحساب راست روشنایی حداقل یهبهطور ذره وجدان براش مونده باشه.
اگه اینطور بود، اصلاًوقتی قصد نداشتم از مبارزهبزنی تنبهتن باهاش طفره برم.
چون حساب وپرسید کتاب رزمیکارها باید بینوقتی خود رزمیکارها تسویه بشه.