چپتر 363: بدترین چیزی که میتوانم تصور کنم
0جو گوال از گروه ناسان با عجله خودش را بهجناح اتحاد سرپیچی از بهشت رسانده بود؛ آن هم دقیقاً با همانطرف لباسهایی که موقع غذا خوردن در یک قصابی به تن داشت.
پس از اینکه او را به داخلزنده تالار بزرگ راهنمایی کردند، دید که مدیران ارشدطبیعی اتحاد سرپیچی از بهشت به او خیره شدهاند.
همگی لباسهای فاخری به تنچیزی داشتند، خیلیهایشان باابهت به نظر میرسیدندغیرمتعارف و سلاحهایشان هم کیفیت بالایی داشت.
جو گوال کمی جا خورده وفرقه مرعوب شده بود، اما تا جای ممکنشما احساساتش را پنهان کرد و منتظر ماند.
«...»
مردی از جو گوال پرسید:
«قصد داری فقطمرد وقتی رهبر اتحادشایعات اومد حرف بزنی؟»
جو گوال سر تکان داد.
«دقیقاً.»
«الان پیداشدرشتهیکلتر میشه، یهشایعات لحظه صبر کن.»
از آنجا که هیچکس برایش صندلیشایعات نیاورد یا تعارف نکرد بنشیند، جوحساب گوال خیلی راحت روی زمین نشست.
دستبهسینه نشست وطرف منتظر رهبر اتحادفرقه سرپیچی از بهشت ماند.
با اینکه برخی از مدیران ارشد آشکارامیگفتند به او چشمغره میرفتند، اصلاً به رویبرخلاف خودش نیاورد و برای لحظهای چشمانش را بست.
«حتی یهدرشتهیکلتر لیوان آب هممیگفتند تعارف نمیکنن، حرومزادهها...»
بهمحض شنیدن صدای قدمها، جو گوال مثلمیگفتند فنر از جا پرید و به رهبر اتحادزمانی سرپیچی از بهشت که نزدیک میشد نگاه کرد.
آن مرد خیلیطرف درشتهیکلتر از چیزیفرقه بود که شایعات میگفتند.
از آنجا که او یک افسانه زنده درافسانه جناح غیرمتعارف به حساب میآمد، جو گوال برخلاف زمانیطبیعی که با مدیران ارشد بود، بهطور طبیعی مرعوب شد.
رهبر اتحاد سرپیچی ازشایعات بهشت در حالی کهجناح روی صندلی ارباب مینشست، پرسید:
«...پس تو ازمرد طرف اون حرومزاده، رهبرمیگفتند فرقه هائو، پیام آوردی؟»
جو گوال جواب داد:
«درسته. رهبر اتحاد، دیدار باچیزی شما مایه افتخاره. من جوجناح گوال از گروه ناسان هستم.»
رهبر اتحاددرشتهیکلتر سرپیچی از بهشتمیگفتند سر تکان داد.
«همفامیلی هستیم. بهمرد نظر میاد راه درازیمیگفتند رو اومدی. آب خوردی؟»
«خوبم.»
رهبر اتحاد سرپیچیمرد از بهشت دستششایعات را دراز کرد.
«اول بهش یکم آب بدید.»
«چشم.»
جو گوال پس از نوشیدن آبیفرقه که یکی از زیردستان آورده بود، بهشما رهبر اتحاد سرپیچی از بهشت نگاه کرد.
«رهبر اتحاد،نگاه مو بهدرشتهیکلتر مو گزارش میدم.»
«بگو.»
«دو تا برادر کوچیکترم که عضو گروه ناسان بودن، آدمای گروهغیرمتعارف رفاه بزرگ، و اعضای گروه سه مبدأ که رقبای ما محسوباون میشدن، همگی به دست مردی به اسم فرستاده راست روشنایی کشته شدن.»
«فرستاده راست روشنایی؟»
«بله، گروه رفاه بزرگ و گروه سه مبدأ، فرقههایی هستن که توی مسیر شمالیِ منطقه ما قرار دارن. من وارد مقر گروه سه مبدأ شدم و با مردی به اسم فرستادهشما راست روشنایی روبهرو شدم. به نظر میرسید داره هنرهای شیطانی تمرین میکنه، چون شبیه دیوونهها شده بود. چشماش قرمز میدرخشید. خودش رو رهبر فرقه خون صدا میزد و حتی اصرار داشتآدمای که به فرقهاش ملحق بشم. من قبول نکردم و قبل از اینکه از هوش برم، یه بار تیغهام رو سمتش تاب دادم. بعدش با سیلیِ رهبر فرقه هائو به هوش اومدم.»
رهبر اتحاددرشتهیکلتر سرپیچی از بهشتمیگفتند سر تکان داد.
«ادامه بده.»
«رهبر فرقه هائو با سه نفر دیگه سفر میکرد و گفت که دارن فرستاده راست روشناییهستم رو تعقیب میکنن. رهبر فرقه به من گفت که با شما تماس بگیرم، رهبر اتحاد. اون گفتآبی که ممکنه کل جناح غیرمتعارف توی منطقه دشتهای بهشت شرقی به دست فرستاده راست روشنایی نابود بشه.»
رهبر اتحادنگاه سرپیچی ازدرشتهیکلتر بهشت پرسید:
«امکان نداره رهبر فرقهشایعات هائو اینقدر مؤدبانه حرفجناح زده باشه. دقیقاً چی گفت؟»
جو گوال دوباره جواب داد:
«عذر میخوام، ولی حرفایاون رهبر فرقه هائو خیلی بیادبانهآوردی بود، برای همین سانسورشون کردم.»
«خودم میدونم آدم بیادبیه.درشتهیکلتر دقیقاً همون کلماتی که اززنده دهنش دراومد رو تکرار کن.»
«چشم.»
جو گوال نفسمرد عمیقی کشید وشایعات سپس پاسخ داد.
«...اول اینکه، اون حرومزاده رهبر فرقه، این مکالمه رو با همراهای قلدرش داشت. "برادر ارشد، اگههستم رهبر اتحاد سرپیچی از بهشت و فرستاده راست با هم بجنگن، کی میبره؟" "نمیدونم." رهبر فرقه هائوآبی جواب داد: "فکر کنم من میدونم. من با جفتشون جنگیدم. به نظرم، فرستاده راست یه نمه قویتره."»
رهبر اتحاد سرپیچی ازدرشتهیکلتر بهشت با چهرهای متعجبافسانه به جو گوال نگاه کرد.
«...»
صحبتهای جو گوال ادامه یافت.
«"ولی رهبر اتحاد سرپیچی از بهشت آدمی نیست که تنهایی بجنگه. اون گله گرگهای خودش رو داره. به هر حال، جو گوال، برو و به اتحاد سرپیچی از بهشت بگو. با این وضعی که پیش میره، جناح غیرمتعارفِ اینورابگو قراره با خاک یکسان بشه. فرستاده راست روشنایی الان داره تو قلمروهای جناح غیرمتعارف میچرخه و علناً آدما رو قتلعام میکنه. اونی که به اصطلاح شماره یک جناح غیرمتعارفه، داره چشمش رو روی این قتلعام میبنده؟ یارو قاطی داره؟ اگهدیوونهها بعد از اینکه من بهش پیام دادم بازم این قضیه رو نادیده گرفت، بهش بگو اون لقب شماره یک رو بندازه دور."... بعد از گفتن این حرفا، انگار دوباره اعصابش خرد شد و یه سیلی خوابوند تو گوشم. رهبر اتحاد...»
جو گوالنگاه گونه چپشدرشتهیکلتر را جلو آورد.
هنوز هم جایچیزی کمرنگ یک دستافسانه روی آن نمایان بود.
جو گوال درمرد حالی که انگشتانش رامیگفتند یکییکی باز میکرد، گفت:
«یه بار وقتی که از هوش رفته بودم و با سیلی بیدارم کرد، ومایه یه بار هم وقتی بهم گفت با رهبر اتحاد سرپیچی از بهشت تماس بگیرم...بهش لابد فکر کرده من یکی از زیردستای شمام. در مجموع دو بار کتک خوردم.»
رهبر اتحاد سرپیچیمرد از بهشت بهشایعات جو گوال نگاه کرد.
«من هیچوقتدرشتهیکلتر زیردستی مثلشایعات تو نداشتم.»
«منم همینو میگم دیگه.»
رهبر اتحاد سرپیچیطرف از بهشت به مدیرانهائو ارشد خود نگاه کرد.
با شنیدن حرفهای جودرشتهیکلتر گوال، چهره همگیشان ازافسانه شدت خشم سرخ شده بود.
جو گوال عادتی داشت که بعد اززنده دروغ گفتن، گردنش را با انگشت میخاراند وطبیعی در این لحظه، گردنش بهشدت سرخ شده بود.
با این حال، خود جو گوال از این عادتشزنده بیخبر بود و رهبر اتحاد سرپیچی از بهشت همحالی در آن لحظه نمیتوانست از این موضوع باخبر باشد.
مردی زیر لب غرید:
«...حرفا ونگاه رفتاراش مثلدرشتهیکلتر همیشه گستاخانهست.»
«همیشه همینطوری بوده.»
رهبر اتحادنگاه سرپیچی ازدرشتهیکلتر بهشت گفت:
«پس، فرستاده راست روشناییِ فرقه شیطانی یه جورایی عقلش روجواب از دست داده. خودش رو رهبر فرقه خون صدا میزنهراه و اساساً داره استادای مناطق جناح غیرمتعارف رو قتلعام میکنه.»
«بله، رهبر اتحاد.مرد سر تا پاششایعات غرق خون بود.»
«وضعیت رو درکچیزی میکنم. ولی توافسانه چطور هنوز زندهای؟»
«خودمم دقیقاً نمیدونم. وقتی نخواستم به فرقهاش ملحق بشم، یه کم تند حرف زدم و احتمالاً براش بامزه به نظر رسیدم.طرف خودش گفت چون حسابی خندوندمش، از جونم میگذره. به نظر میرسید در حالی که غرق خون بود، داشت چی خودش روخوبم به گردش درمیآورد و بوی خونِ سوخته میومد. انگار چون از رسیدن به یه جور موفقیت راضی بود، منو زنده گذاشت.»
رهبر اتحاد سرپیچی ازاون بهشت برای لحظهای بهپیام جو گوال خیره شد.
حرفهای رهبر فرقه هائو بهطور غیرمنتظرهایشایعات در گوشش زنگ میزد و برایحساب کنترل خشمش به لحظهای زمان نیاز داشت.
«تو اول تیغهاتچیزی رو به سمت فرستادهزنده راست روشنایی تاب دادی؟»
«بله.»
«چرا یهمینشست همچین کاراون احمقانهای کردی؟»
جو گوال جواب داد:
«چون برادرایدرشتهیکلتر کوچیکترم روشایعات کشته بود.»
«هیچ تیغهای نمیبینم.»
جو گوال ساطور قصابی را از پشتهائو کمرش بیرون کشید و آن را بهمایه رهبر اتحاد سرپیچی از بهشت نشان داد.
رهبر اتحادنگاه سرپیچی ازدرشتهیکلتر بهشت گفت:
«تو، تو کار قصابی هستی؟»
«بله.»
رهبر اتحاد سرپیچی ازاون بهشت آه کوتاهی کشیدپیام و به زیردستش گفت:
«یه آهننگاه سیاه از زمینچیزی تمرین من بیار.»
«چشم، رهبر اتحاد.»
رهبر اتحاد سرپیچیمرد از بهشت روشایعات به جو گوال کرد.
«یه مأموریت برات دارم.»
«دستور بدید، رهبر اتحاد.»
«اگه از دروازه اصلی اتحادمیگفتند خارج بشی و از کوه جونگهاپمیآمد عبور کنی، به استان جوسان میرسی.»
«میشناسمش.»
«توی استان جوسان، یه جایی هست به اسم پل سگ زرد.درسته آدمایی که روی اون پل یا زیرش هستن، گداهای فرقه گدایانن. باخوردی جوونترها حرف نزن؛ سعی کن پیام رو به یه گدای پیرتر برسونی.»
«چشم.»
«فقط هر چیچیزی میدونی رو بهشونافسانه بگو. از پسش برمیای؟»
جو گوال جواب داد:
«آه، قرارهمینشست با فرقهاون گدایان متحد بشیم؟»
«اون رو دیگه فرقه گدایان باید تصمیم بگیره. با این حال، اگه اون مرد به سمت شمال تو همونارباب مسیری که گفتی حرکت کنه، شعبه فرقه گدایان هم در خطر نابودیه. اگه به فرقه گدایان حمله بشه، یهراه گدای پیر از اونجا پیداش میشه، و اگه شانس نیارم، تو این سن و سال سرم رو خرد میکنن.»
«اوه خدای من...چیزی امکان نداره. چطورافسانه یه گدا جرئت میکنه؟»
«به نظر میاد فرستاده راست موقع یادگیری هنرهای شیطانی دیوونه شده، ولی حتی وقتی دیوونهزمانی هم نیست، یکی از اساتید برتر فرقه شیطانیه. مثل این میمونه که یه استاد شیطانیِ روانیشما از تو قصههای قدیمی زده باشه بیرون. هر چی زودتر جلوش رو بگیریم، خسارت کمتری میبینیم.»
«فهمیدم. پسمینشست همین الاناون راه میافتم.»
«صبر کن.»
وقتی زیردستی که به زمین تمرینافسانه رفته بود با یک تیغه مستقیم سیاهزمانی برگشت، رهبر اتحاد سرپیچی از بهشت گفت:
«بدهاش به جو گوال.»
جو گوال با چهرهایاون گیج، آن تکتیغه راپیام که درخشش سیاهی داشت، گرفت.
رهبر اتحادنگاه سرپیچی ازدرشتهیکلتر بهشت گفت:
«این همون تیغه آهنشایعات سیاهه که خودم اکثراً توغیرمتعارف زمین تمرین ازش استفاده میکنم.»
جو گوالنگاه با نگاهیدرشتهیکلتر بهتزده جواب داد:
«چرا اینو میدین به من؟»
رهبر اتحادنگاه سرپیچی ازدرشتهیکلتر بهشت گفت:
«فکر کردی با چرخوندنشایعات اون ساطور قصابیت سمتجناح فرستاده راست روشنایی میتونی ببریش؟»
«نه، قضیه این نیست.»
«پس چرامینشست این کاراون رو کردی؟»
«همونطور کهنگاه گفتم، چون برادرهایچیزی کوچیکترم کشته شدن...»
رهبر اتحاددرشتهیکلتر سرپیچی از بهشتمیگفتند سر تکان داد.
«این هدیهایه برای همون ضربهچیزی تیغهات. ازش استفاده کن. باید خیلیغیرمتعارف بهتر از یه ساطور قصابی باشه.»
«فهمیدم. ممنونم.»
رهبر اتحادنگاه سرپیچی ازدرشتهیکلتر بهشت گفت:
«چند تا از زیردستهام رو میفرستم تا باند ناسان، باند رفاه بزرگ و باند سه منبعحالی رو پاکسازی کنن. از اونجایی که تو داری به عنوان نامهرسان اینور و اونور میدوی، بههستم آدمهای بیشتری نیاز داریم تا راه فرستاده راست روشنایی رو ببندیم یا وضعیت رو گزارش بدیم. موافقی؟»
«بله، رهبر اتحاد.»
«میتونی بری.»
جو گوال نوک تیغه آهن سیاهشایعات را پایین آورد، آن را در دستمیآمد گرفت و با مشت ادای احترام کرد.
«من دیگه رفع زحمتشایعات میکنم، رهبر اتحاد. از اینغیرمتعارف تیغه به خوبی استفاده میکنم.»
«به سلامت.»
«چشم.»
پس از رفتن جودرشتهیکلتر گوال، رهبر اتحاد سرپیچی اززنده بهشت به مدیرانش نگاه کرد.
«مدیران...»
«بله، رهبر اتحاد.»
رهبر اتحاد سرپیچی از بهشت میخواست چیزیهائو بگوید، اما بعد، انگار خودش هم قضیه راافتخاره مسخره یافته باشد، لبخند محوی زد و پرسید:
«اگه من ومرد فرستاده راست روشنایی بامیگفتند هم بجنگیم، کی میبره؟»
«همم.»
«اهم.»
در کمالمینشست تعجب، مدیراناون هیچ جوابی ندادند.
نهتنها از میزان مهارت فرستاده راست روشنایی بیخبرافسانه بودند، بلکه از آن دسته آدمهایی هم نبودند کهطبیعی بخواهند با چاپلوسیِ محض به چنین سوالی جواب بدهند.
سکوتشان بهدرشتهیکلتر این معناشایعات بود که نمیدانستند.
با سکوت دستهجمعی مدیران،درشتهیکلتر رهبر اتحاد سرپیچی ازافسانه بهشت سر تکان داد.
«...پیداش کنید. خودمم کنجکاو شدم.»
«فرمان شما رو میپذیریم.»
«چند نفرتون اول برید رهبر فرقهافسانه هائو رو پیدا کنید و بپرسید چیزیزمانی هست که جو گوال ندونه یا نه.»
«بله.»
رهبر اتحاد سرپیچیطرف از بهشت از رویهائو صندلی استادیاش بلند شد.
«منم آمادهنگاه میشم کهدرشتهیکلتر راه بیفتم.»
در حالی که رهبر اتحاد سرپیچیافسانه از بهشت مشغول آماده شدن بود،برخلاف یکی از مدیران با احتیاط پرسید:
«رهبر اتحاد، نیازیمرد هست به اتحادشایعات موریم هم خبر بدیم؟»
«لازم نیست. خیلیطرف دورن. تا اونا برسنهائو کار از کار گذشته.»
«فهمیدم.»
خنجر موهیست رومرد از تو لباسم درآوردممیگفتند و کوبیدمش روی میز.
روی یکی از صندلیهای بیرون مسافرخانهای کههائو توش غذا سفارش داده بودم نشسته بودممایه و داشتم خیابونهای شلوغ رو دید میزدم.
وقتی یهو خنجر موهیستدرشتهیکلتر رو تو میز فروافسانه کردم، شیطان شبح پرسید:
«چته؟»
به خنجر موهیست نگاه کردم.
«تو این وضعیت خیلی عالی میشد اگه رهبر فرقه ابرجواب معطر، یو اون-بیوک رو خبر میکردیم، ولی هیچ راهی برای صدادرازی زدنش ندارم. حتی اگه داشتم هم، یارو خیلی از اینجا دوره.»
شیطان شهوت سر تکون داد.
«راست میگی. گفتی اون مرد از فرستادهزنده راست کینه به دل داره. برام سوالهبهطور چه جور کینهای. استاد، شما احیاناً چیزی میدونید؟»
شیطان شمشیر جواب داد:
«همون موهیستی که ایناون خنجر رو بهمون هدیه داد،آوردی از فرقه ابر معطر بود؟»
«آره.»
شیطان شمشیر قبلچیزی از جواب دادنافسانه کمی فکر کرد.
«وقتی رهبر فرقه وارد تزکیه درهای بسته میشه، گاهی تا یه سال بیرون نمیاد. اگه فرستاده راست رفته باشهارباب گشتوگذار و مخفیانه اینطوری قتلعام راه انداخته باشه، هیچ راهی برای فهمیدنش وجود نداره. تازه، وقتی برگرده به فرقه،راه حتی اتحاد موریم هم نمیتونه بهش نزدیک بشه، پس شاید این کینه و دشمنی همون موقعها شکل گرفته باشه.»
به شیطان شمشیر نگاه کردم.
«...»
نمیدونم چرا، ولی حسی کهمیگفتند امروز از نگاه کردن بهحساب شیطان شمشیر میگرفتم عجیب بود.
یعنی فرستاده راست دقیقاً داشت تو مسیریمیگفتند قدم برمیداشت که شیطان شمشیر بیشتر از هرزمانی چیزی ازش متنفر بود و ازش دوری میکرد.
شیطان شمشیر خنجر موهیست خودشحرومزاده رو از تو لباسش درآوردجواب و اونم کوبید تو میز.
«بیاین خودمون قضیه رو حل کنیم. حتی نمیتونیم پیداش کنیم، پسغیرمتعارف نیازی به خبر کردن نیروی کمکی نیست. با این حال، بهاون خاطر مهارت فرستاده راست، نیازی نیست برای گشتن از هم جدا بشیم.»
آخر سر، شیطان شبح ومیگفتند شیطان شهوت هم خنجرهای موهیستشونحساب رو درآوردن و کوبیدن تو میز.
با اون چهار تا خنجری که تو چهارافسانه جهت اصلی لبههای میز فرو رفته بود، احتمالاًبهطور شبیه یه مشت روانی زنجیری به نظر میرسیدیم.
صاحب مسافرخانه که داشتاون غذامون رو میآورد، جاپیام خورد و زل زد بهمون.
«...»
با دست بهچیزی صاحب مسافرخانه اشارهافسانه کردم که بیاد.
«به مانگاه محل نده.درشتهیکلتر فقط همونجا بذارش.»
«آه، چشم.»
در کمال تعجب،مرد تعداد مشتریهای مسافرخانه شروعمیگفتند کرد به کم شدن.
اونایی که داشتن غذا میخوردن با عجلهزنده بلند شدن، و بعضی از مشتریها که تازهطبیعی نشسته بودن هم در دم فلنگ رو بستن.
زیاد برام مهم نبود.
بالاخره، اگه اونقدر بدشانس بودن که نزدیکهائو ما باشن، یه احتمال کوچیکی وجود داشتمایه که پاشون به یه دعوا کشیده بشه.
با رفتن پشتمرد سر هم مشتریها، صاحبمیگفتند مسافرخانه بدجور پکر شد.
تو چشمهای صاحب مسافرخانهشایعات نگاه کردم و همونطورجناح که غذا میخوردم گفتم:
«سریع میخوریم و میریم.»
«چشم.»
شیطان شمشیر کهمرد داشت غذا میخورد، بامیگفتند لحن آرومی ازم پرسید:
«سومی، دلیلی داره که به جایافسانه زیر نظر گرفتن نیروهای جناح غیرمتعارف، چندزمانی روزه داریم تو اینجور مسیرها پرسه میزنیم؟»
یه جرعهنگاه مشروب خوردم وچیزی سر تکون دادم.
«تو راه که داشتم بهش فکر میکردم، قتلعام فرقهها تقریباً هر سه چهار روز یه بار اتفاق میافته... مسیرمیاد حرکتش از اول تا آخر کاملاً غیرقابل پیشبینیه، ولی اگه از زمان پیدا شدن جنازهها حساب کنی، تقریباً همونمیدم درمیاد. به نظر میرسه بعد از هر قتلعام، یکی دو روز یه گوشهای میخزه تا گردش چی انجام بده.»
به خیابونهای معمولی، مسافرخانههایدرشتهیکلتر ردیفشده، چایخانهها و روسپیخانههایافسانه اطراف نگاه کردم و گفتم:
«احتمالاً داره تو یه جای معمولی کهزنده هیچ استادی اونجا نیست گردش چی انجام میده.طبیعی برای این کار به آرامش ذهنی نیاز داره.»
یه چیزینگاه به ذهنمدرشتهیکلتر رسید و گفتم:
«آخرش هم فکرطرف نکنم بتونیم پیداش کنیم...هائو یه همچین حسی دارم.»
«چه حسی؟»
«اینکه فرستاده راست خودش اولمیگفتند ما رو صدا میزنه. وقتیحساب که کار آمادهسازیش تموم بشه.»
شیطان شبح گفت:
«اون حرومزاده هر چقدر همحرومزاده که قوی بشه، مگه میتونهجواب حریف هر چهار تای ما بشه؟»
جواب سوالنگاه شیطان شبحدرشتهیکلتر رو ندادم.
چون در واقع راههایشایعات زیادی وجود داره کهجناح بتونه از پس ما بربیاد.
در حال حاضر، فرستاده راستچیزی روشنایی، تو یه کلمه، بدجورجناح رم کرده و رد داده.
از اونجایی که برای رسیدن به هدفش بهپیام هیچ روش و وسیلهای رحم نمیکنه، تو دلمهستم دعا میکردم که بدترین سناریوی ممکن اتفاق نیفته.
در مورد این بدترین سناریو.
چیزی بهدرشتهیکلتر چهار شرورشایعات بزرگ نگفته بودم.
اولاً، چون فقط حدس وچیزی گمان خودم بود، و فقط امیدوارمغیرمتعارف در حد همون حدس باقی بمونه.
پس، اگهمینشست بخوام سادهاون و خلاصهاش کنم...
فرستاده راست روشنایی اخلاقدرشتهیکلتر من دستش اومده وافسانه ممکنه به گروگانگیری متوسل بشه.
و اگه استادی تو سطحمیگفتند فرستاده راست بخواد گروگان بگیره، صادقانهمیآمد بگم، هیچ غلطی از دستم برنمیاد.
یعنی چارهای برام نمیمونه جزچیزی اینکه هر کاری که فرستادهجناح راست روشنایی میخواد رو انجام بدم.
و میدونممینشست فرستاده راستاون چی میخواد.
...
...
...
منو.
این بدتریننگاه سناریوییه کهدرشتهیکلتر میتونم تصور کنم.
برای همین نمیخواستم مثلشایعات یه دیوونه زنجیری بیفتم دنبالشغیرمتعارف و خودم رو مضحکه کنم.
در عوض، با خونسردی ذهنم رو آروم کردم و هر وقتغیرمتعارف فرصتی برای استراحت پیش میاومد، با تکیه به چهار شرور بزرگ،اون همزمان با تعقیب فرستاده راست روشنایی، تمرکزم رو میذاشتم رو گردش چی.
شیطان شهوت یکم از گوشت خوک ترشهائو و شیرین سمت من رو گذاشت تو یهافتخاره بشقاب کوچیک و هل داد جلوی شیطان شمشیر.
«استاد، بفرمایید میل کنید.»
شیطان شمشیر جواب داد:
«اینو سفارش دادممرد که سومی بخوره.شایعات چرا اینقدر زیاد آوردی؟»
«اشتها نداره.»
«کی همچین حرفی زد؟»
«قیافهاش رو نگاه کنید.»
به غذا خوردن شیطان شمشیر، شیطان شهوتمیگفتند و شیطان شبح نگاه کردم و مثلبرخلاف بادکنکی که بادش خالی بشه، خندهام گرفت.
یهو همونطور کهطرف داشتم مینوشیدم، فکریفرقه از سرم گذشت.
امیدوار بودم که فرستادهدرشتهیکلتر راست روشنایی حداقل یهافسانه ذره وجدان براش مونده باشه.
اگه اینطور بود، اصلاًشایعات قصد نداشتم از مبارزهجناح تنبهتن باهاش طفره برم.
چون حساب ومرد کتاب رزمیکارها باید بینمیگفتند خود رزمیکارها تسویه بشه.