چپتر 233: کجا سرنوشتمان از هم جدا شد؟
0لحظهای عمیق در فکر فرو رفتمبهترینه و بعد بیخیال شدم، سپس روپرسیدم به رهبر که مقابلم نشسته بود گفتم:
«...من تسلیمم.»
«به این زودی؟ دلیلش چیه؟»
چطور باید توضیحش میدادم؟ حقیقتلبخندی این بود که من نمیتونستمهستی ادای رهبر فرقه گدایان رو دربیارم.
برای اینکه حضورم روبکنه محو کنم، اول بایدناگهان ذهنم رو خالی میکردم...
ولی ذهن من همین الانشمیگیرم هم پر از «مسافرخونه زاها»،داد شعلههای آتش و «حالت جنون» بود.
من مردی بودم کهداد نمیتونست ذهنش رو خالی کنه،بکنه مردی که هرگز فراموش نمیکرد.
نکته حیاتی این بود که دقیقاًتکون به خاطر همین احساسات تونستم بهبکنه «هنر الهی مه بنفش» دست پیدا کنم.
اگه قرار بود ذهنم روتوش خالی کنم، هنر الهی مه بنفشانداختم هم دود میشد و میرفت هوا.
نمیتونستم بذارم همچین اتفاقی بیفته.
وقتی با رهبر «اتحاد سرپیچی از بهشت» میجنگیدم از هنرتوش الهی مه بنفش استفاده نکردم، ولی اگه قرار بود تا آخرشکُند بجنگیم، هر طور شده با همون هنر کار رو تموم میکردم.
هیچ قصدی نداشتم که ذهنم رو خالیداد کنم و بیخیالِ هنر الهی مه بنفشبهترینه بشم؛ اون آخرین برگ برندهی من بود.
تمام تلاشم روکاری کردم تا این احساساتبسیار صادقانه رو منتقل کنم.
«من آدم احساساتیای هستم. گذشته روآدمیام فراموش نمیکنم. نگهش میدارم، به یادشآدمی میارم و انتقام میگیرم. من همچین آدمیام.»
رهبر فرقه گدایان کهداد روبروم نشسته بود لبخندیکاری زد و سر تکون داد.
«پس تو اینطور آدمی هستی.لبخندی آدم باید کاری رو بکنههستی که توش بهترینه. بسیار خب.»
ناگهان نگاهی بهکاری اطراف پل انداختمبهترینه و از رهبر پرسیدم:
«راستی، داداشیادش بدن کُند همیشهمیگیرم اینطوری غیبش میزنه؟»
«معمولاً اینطوریه. دوست دارهداد اطراف رو دید بزنهکاری و تو کارها سرک بکشه.»
از حالت قوز کردهروبروم دراومدم، صاف نشستم و دستهامآدمی رو روی سینه صلیب کردم.
به هر حال، با اون شمشیر چوبیبسیار که به کمرم بسته بودم، گدایی کردنداداش از همون اولش هم پروندهاش بسته بود.
یه حس ناخوشایند درونمانتقام وول میخورد، برای همینلبخندی عمیق به فکر فرو رفتم.
«...یعنی دارم اشتباه میکنم؟»
همونطور که دست به سینه نشسته بودم و هاله طبیعیامهستی دورم رو گرفته بود، عابران عادی که من رو میدیدنپرسیدم مسیرشون رو کج میکردن تا با فاصله از کنارم رد بشن.
این مردم عادی هیچبکنه خطری از سمت فرماندهناگهان کل فرقه گدایان حس نمیکردن.
ولی از سمت من،انتقام بوی خون و «قصدلبخندی کشتن» رو حس میکردن.
رهبر که انگار ازداد ظاهر و رفتار من گیجبکنه شده بود، با کنجکاوی پرسید:
«به چی داری فکرروبروم میکنی که قصد کشتنتاینطور انقدر شوم و سنگین شده؟»
«من همیشه همینطورم.»
لحظهای به چشمهایمیارم رهبر فرقه گدایان زلروبروم زدم و بعد گفتم:
«...یه کم دیگهتکون بهش فکر میکنمآدمی و بعد بهت میگم.»
«باشه.»
شاید اینطور برداشت میشد که دارم به یکی ازنگاهی اساتید اعظم جناح راستین و یکی از «سه فاجعه»اینطوری بیاحترامی میکنم، ولی من به روش خودم داشتم احتیاط میکردم.
من به رهبر احترام میذارممیگیرم چون این مرد قبلاً یکداد بار موریم رو نجات داده.
ناگهان برام سوال شد.
آیا حتی مردی مثلروبروم اون هم زندگیش رواینطور با اشتباه کردن میگذرونه؟
به عنوان یک انسان،بکنه آیا رهبر فرقه گدایانناگهان هم ناگزیر دچار خطا میشه؟
همونطور که ساکت مونده بودم،میگیرم مردم گهگاه رد میشدن وداد به رهبر فرقه گدایان صدقه میدادن.
تا اونجایی که من میدیدم، رهبرآدمی فرقه گدایان مردی بود که ذاتاًبسیار نسبت به ضعیفها حسن نیت داشت.
این مرد باطنشآدمیام همون چیزی بودتکون که ظاهرش نشون میداد.
حتماً به همینکاری خاطره که مردمبهترینه اینطور بهش کمک میکنن.
زمانبندی اتفاقات رو در نظر گرفتم و حرفهایی کهتکون بین من، رهبر فرقه گدایان و «بدن کُند» ردبسیار و بدل شده بود رو به ترتیب زمانی بازبینی کردم.
«اون هنر رزمیتکون که قبلتر استفادهآدمی کردی چی بود؟»
«اون آسمان درخشان خورشیدروبروم و ماه بود، ترکیبیاینطور از انرژی خورشید و ماه.»
در مقر «اتحاد سرپیچیبکنه از بهشت»، رهبر پرسیده بودنگاهی و من جواب داده بودم.
«چرا انقدر دیر کردی؟»
«چون شما خیلی سریعداد هستین، استاد. یعنی بهکاری همین زودی همهچیز تموم شد؟»
در مقر «اتحاد سرپیچی ازلبخندی بهشت»، رهبر پرسیده بود وهستی بدن کُند جواب داده بود...
«وقتی هنرهای درونی و بیرونیت مثل خورشید وناگهان ماه درون بدنت در هماهنگی کامل باشن، میتونیکُند قدرتی انفجاری پیدا کنی که فراتر از تمام انتظاراته.»
بعد از اینکه تمرین مهارت سبکیآدمیام رو تموم کردیم، بدن کُند اینآدمی حرف رو به من زده بود.
مکالمات رستوران خورشید بهاری واینطور استان ایلیانگ رو هم ازتوش حافظهام بیرون کشیدم و مرور کردم.
سوءتفاهم بود یا نه؟
اینکه کسی مثل رهبر فرقه گدایانبهترینه بپرسه «چرا انقدر دیر کردی؟» یعنیپرسیدم بدن کُند اون اطراف منتظر نبوده.
من اولین نفری بودم که کلمات «خورشیدروبروم و ماه» و «آسمان درخشان خورشید و ماه»بکنه رو جلوی رهبر فرقه گدایان به زبون آوردم.
و به نظر میرسیدداد رهبر هم بار اولشهکاری که این اسم رو میشنوه.
پس چرا بدن کُند موقعلبخندی نصیحت کردن در مورد مهارت سبکی،کاری حرف از «خورشید و ماه» زد؟
این بار زیادهروی کردم؟
نکنه پارانویاییادش ناشی از دیوونگیممیگیرم دوباره عود کرده؟
تنها کسانی که به وضوح نامهای «خورشید وکاری ماه» یا «آسمان درخشان خورشید و ماه» روانداختم میدونستن، «چهار شرور بزرگ» و «محقق سفیدپوش» بودن.
از اونجایی که بدن کُند هم جزویداد از «انجمن سریع» محسوب میشه، با محقق سفیدپوشبسیار ارتباط داره، پس ممکنه از اون شنیده باشه.
با این حال، فرض اینکه اون دو نفر در فاصله زمانیانداختم بین ملاقات من با محقق سفیدپوش و برگشتنم به استان ایلیانگ همدیگهدوست رو دیده باشن، یه کم زیادی یهویی و بیربط به نظر میرسه.
در حالی که نگرانانتقام پارانویای خودم بودم، بهلبخندی رهبر فرقه گدایان نگاه کردم.
«...»
حالا که فکرش رو میکنم، تو زندگی قبلیم، وقتی فرقه شیطانی جنگهایبکنه منطقهای راه انداخته بود و داشت اساتید موریم رو یکییکی میکشت، رهبرکُند اتحاد ایم سو-بک بیچاره پاره میشد بس که اینور و اونور میدوید.
اون موقعهستی رهبر فرقه گدایانتوش چه غلطی میکرد؟
من هیچیادش خبری از دلاوریهایمیگیرم رهبر نشنیده بودم.
نکنه اونلبخندی موقع هم دراینطور حال تمرین بوده؟
حتی وقتی من به عنوان شیطانتکون دیوانه داشتم طغیان میکردم، سه فاجعه مثلتوش اساتید افسانهای بودن که هیچوقت نتونستم ببینمشون.
به نظر میاد من از اونبهترینه دسته آدمهایی هستم که تخیلشون فقطپرسیدم برای بدترین سناریوها خوب کار میکنه.
ناگهان با رهبر فرقه گدایانمیگیرم چشم تو چشم شدم و چیزیاینطور که به ذهنم رسید رو پرسیدم.
«ارشد، داداش بدن کُند ازاینطور کجا میدونه که من باتوش انرژی خورشید و ماه کار میکنم؟»
رهبر فرقه گدایان حرفمروبروم رو شنید و فقط بدونآدمی هیچ کلامی بهم نگاه کرد.
نگاهش روی منکاری بود، ولی داشتبهترینه حرفم رو سبکسنگین میکرد.
ناگهان، رهبر فرقه گدایان صدقههایی که جمعروبروم کرده بود رو برداشت، بلند شد، اومدکاری کنار من نشست و بعد جواب داد:
«مگه قبلاًلبخندی خودت بهشداد نگفته بودی؟»
«شاید از همون دیدار اول فهمیده باشه که من بدن یین-یانگ دارم. ولی همونطور که خودت میدونی، لحن و طرزپرسیدم بیانش طوری نبود که انگار داره بر اساس شنیدههاش درباره بدن یین-یانگ من حدس میزنه؛ با اطمینان حرف میزد. ایندراومدم اواخر شنیده. و توی مقر اتحاد سرپیچی از بهشت، اون دیرتر از شما رسید، ارشد. آیا اون اطراف منتظر بود؟»
«نه.»
رهبر فرقه گدایان ناگهانانتقام سرش رو چرخوند ولبخندی به من نگاه کرد.
قیافهاش طوری بودتکون که انگار تازه کلیتهستی حرفم رو گرفته بود.
«داری میگی اون با محقق دستش تو یهاینطور کاسهست؟ عمداً عضو انجمن سریع شده تا اطلاعات مربوطنگاهی به جناح محقق رو با من به اشتراک بذاره.»
وقتی گیج شدنِ رهبربکنه فرقه گدایان رو دیدم،ناگهان رک و پوستکنده حرف زدم.
«میتونی از دستم عصبانی بشی. ممکنه یه شک بیخود باشه. ولی برایآدمی اینکه جناح محقق بتونه از حرکات رهبر فرقه گدایان سر در بیاره، چارهایداداش ندارن جز اینکه از بدن کُند بپرسن. راستی، شما ارباب سریع رو میشناسید؟»
«حتی بدن کُند هم گفت که نمیشناستش. میگن اگه همهتوش رو با مهارت سبکی شکست بدی، ارباب سریع ظاهر میشه،بدن ولی حتی محقق سفیدپوش هم نتونست این کار رو بکنه.»
اینجا یه چیزیآدمیام هست که منمتکون در موردش کنجکاوم.
آیا جناح محقق واقعاً در جایگاهی هست که بتونه با بسیج کردن تمامراستی نیروهاش، رهبر فرقه گدایان رو بکشه؟ این فقط در صورتی ممکنه که قدرتبزنه کلی جناح محقق از مجموع قدرت «رهبر فرقه» (شیطانی) و رهبر (گدایان) بیشتر باشه.
کار آسونی نیست.
ولی غیرممکن هم نیست.
مثلاً، اگه «شیطان بهشتی» و محققتکون سفیدپوش با هم متحد بشن و زیردستانتوش هر کدومشون هم به ماجرا اضافه بشن.
علاوه بر این، اگر فرض کنیم اونبسیار «ارباب سریع» ناشناس از «محقق سپیدپوش» سریعتره،داداش احتمالاً حداقل رئیس یه «کتابخانه زندان» دیگه باشه.
همین برای ازمیارم پا درآوردن رهبرآدمیام فرقه گدایان کافی نیست؟
تازه، اگه «بدن کُند» درک دقیقی از هنرهای رزمیبکنه رهبر داشته باشه چی؟ در واقع، کسی که بهتر ازداداش هر کسی هنرهای رزمی رهبر رو میشناسه، همین بدن کُندـه.
چون شاگردشه دیگه.
با خودم فکر کردم که آیا رهبربسیار فرقه گدایان مردی هست که بتونه از نظربدن روانی خیانت شاگردش رو تحمل کنه یا نه.
با کنار هم گذاشتن همه این حرکات اشتباه،لبخندی به این نتیجه رسیدم که هرجور فکر کنم،توش تحمل این وضعیت برای رهبر فرقه گدایان سخت میشه.
حتی اگه رهبر فرقه گدایان ماهرترآدمی از چیزی باشه که اونها پیشبینیبسیار کردن، نتیجهاش نابودی دو طرفه است.
نکنه این همونآدمیام موقعیتی بود که فرقهداد شیطانی وارد میدون شد؟
رهبر فرقه، «یشم بهشتی» رو جوریبهترینه آماده کرده بود که انگار حریفیپرسیدم داره که حتی خودش هم حریفش نمیشه.
اون همینطوری هم قویه، ولی برایآدمیام روبرو شدن با این استاد نیازآدمی داره یشم بهشتی رو مصرف کنه؟
شاید استادی وجود داشته که میتونسته هم رهبر وبکنه هم شیطان بهشتی رو همزمان بکشه، یا کسی کهراستی به اندازه ترکیب قدرت رهبر و شیطان بهشتی قوی بوده...
این واقعیت که محقق سپیدپوش عمداًتکون هویت ارباب سریع رو به منبکنه لو نداد، بدجور رو مخم بود.
رشته افکارم رو که پرتوش از حدس و گمانهای درهموبرهماطراف و گیجکننده بود قطع کردم.
چون از اونمیارم سمت پل، بدن کُندروبروم داشت میومد این طرف.
«...آخ، عجب حجم نودلی بود.اینطور بالاخره معدهم یه کم آرومتوش گرفت. شما چطور، رهبر فرقه؟»
سرم رو تکونآدمیام دادم و بهتکون بدن کُند نگاه کردم.
«من که سهسوته هضمش کردم.»
«تچ، بهیادش جوونیت حسودیم میشه.میگیرم خیلی حسودیم میشه.»
بدن کُند کنارم ولو شد.
با نشستن رهبر فرقه گدایان، منتکون و بدن کُند کنار هم، خندهدار بودتوش که هیچکس سعی نمیکرد بهمون صدقه بده.
احتمالاً بهخاطر هاله من بود.
بدن کُندیادش نگاهم کردانتقام و گفت:
«تو تو سرنوشتت نیست که گدا بشی. هالهکاری ذاتیت خیلی ترسناکه؛ اصلاً به گدایی نمیخوره. اولانداختم از همه، اون نگاه توی چشمهات نرمال نیست.»
خندیدم، بلند شدمآدمیام و به رهبرتکون و شاگردش نگاه کردم.
«...به هر حال،کاری منم میخوام یهبهترینه کم پول دربیارم.»
رهبر فرقهیادش گدایان خندیدانتقام و جواب داد:
«چطوری میخوای دربیاری؟»
به رهبرمیگیرم فرقه گدایانروبروم اشاره کردم.
«حالا که بهم درسبکنه دادی، منم باید بهناگهان روش فرقه هائو پول دربیارم.»
رفتم سمت مخالف و رویمیگیرم نردهها نشستم و با یهداد وضعیت خطرناک رهگذرها رو دید میزدم.
هر وقت چندتا گردنکلفتداد رد میشدن، عمداً پوزخندکاری میزدم یا خیره میشدم بهشون.
بیشترشون اخم میکردن، اما بعدلبخندی از دیدن شمشیر چوبی کههستی به کمرم بود، بیسروصدا رد میشدن.
عمداً نیشخند زدم و وقتی چندتابهترینه آدم بداخلاق اومدن روی پل، شمشیرپرسیدم چوبیم رو تکون دادم و گفتم:
«...اگه من رو به چالش بکشیدآدمیام و ببرید، یه سکه نقره استاندارد بهتونهستی میدم. ولی ورودی چالش ده سکه آهنیه.»
اون بدبختهایی کهتکون زیر نظر داشتمآدمی وایسادن و پرسیدن:
«چه جور چالشی؟ با شمشیر؟»
«مشت و لگد هم قبوله.»
«گفتی چقدر؟»
«هزینه چالش ده سکهداد آهنی. اگه من روکاری بزنی، یه سکه نقره.»
«سکه نقره داری اصلاً؟»
کیسه پولم رو از تویتوش لباسم درآوردم، بازش کردم واطراف به اون اراذل نشون دادم.
«پول کهیادش تا دلتانتقام بخواد دارم.»
اراذل به هم نگاه کردناینطور و یکیشون اومد جلو وتوش ده سکه آهنی داد بهم.
همینطور کهمیگیرم پول رو میذاشتملبخندی تو جیبم، پرسیدم:
«کی میخوادهستی من روبکنه به چالش بکشه؟»
مردی که شمشیر پهن به کمرشآدمیام بود با نیش باز اومد جلوآدمی و با انگشت به خودش اشاره کرد.
«اول من میرم.»
«خیلی خب.»
از روی نردهکاری اومدم پایین وبهترینه بدنم رو شل کردم.
هنوز گرم کردنممیارم تموم نشده بود کهروبروم یارو بیهوا پرید سمتم.
مشت معمولیش رو جاخالی دادم،اینطور بعد یه لگد زدم درِتوش کونش و فرستادمش اونور پل.
با یه صدایآدمیام «شالاپ»، یارو افتادتکون توی رودخونه پایین پل.
«هاهاهاها...»
همینطور که زدم زیر خندهمیگیرم و به رفیقاش نگاه کردم،داد همهشون همزمان تیغههاشون رو کشیدن بیرون.
یه لحظهلبخندی مو بهداد تنم سیخ شد.
حرفهای رهبر اومد تو ذهنم.
«شرارت انسانیهستی حتی بین ضعفاتوش هم بیداد میکنه.»
راست میگفت.
من فقط انداختمشتکون تو آب؛ چیزیشآدمی که نشده بود.
دلیل اینکه بدونآدمیام فکر شمشیر کشیدنتکون حتماً کیسه پولم بود.
قیافهم جدی شد و گفتم:
«بهتون که گفتم. هزینه چالش دهآدمیام سکه آهنیه. راه و رسمش اینه. بایدهستی بدونید اگه همینجوری حمله کنید، ممکنه بمیرید.»
یارو که افتادهتکون بود تو آب، ازهستی پایین پل داد زد:
«چی رومیگیرم بر وروبروم بر نگاه میکنید؟!»
این حرومزادههای دیوونه تیغههاشونبکنه رو چرخوندن و همگیناگهان با هم پریدن سمتم.
اولین تیغه رو جاخالی دادم،میگیرم مچ دست طرف رو گرفتمداد و پرتش کردم تو رودخونه.
مچ دست نفر بعدی رو با ضربه تیغه دست شکستم، زدمبهترینه تو زانوی یکی دیگه تا بیفته زمین، و آخری رو همهمیشه با هنر انگشت آغشته به «هنر بیقلب سایه ماه» زدم تو سینهش.
انقدر ضعیف بودن کهروبروم از یقه گرفتمشون واینطور پرتشون کردم تو رودخونه.
به اونهایی که داشتنبکنه تو جریان آب دستوپامیزدنناگهان نگاه کردم و گفتم:
«اگه میخواید تا حدانتقام مرگ کتک بخورید، بیایدلبخندی بالا و دوباره امتحان کنید.»
اون یکی که دستش شکستهاینطور بود داشت جیغ میکشید، پستوش بعید بود دوباره امتحان کنن.
با لبخند برگشتم وروبروم دوباره به رهبر فرقه گدایانآدمی و بدن کُند نگاه کردم.
جایی که نشسته بودم خالی بود وبسیار حالا که نگاه میکردم، فاصله بین اینداداش دو نفر خیلی زیاد به نظر میرسید.
راستی، وقتییادش استادش و رهبرمیگیرم داشتن گدایی میکردن...
شاگردش که اونمتکون گدای فرقه گدایانه،آدمی کجا ول میچرخید؟
اگه بخوایمیگیرم بپرسی کی بیشترلبخندی شبیه گداها بود،
بدن کُند نبود، بلکه خودتوش رهبر فرقه گدایان بود کهاطراف یه گدای واقعی به نظر میرسید.
وقتی لبخند زدم، رهبرانتقام فرقه گدایان و بدنلبخندی کُند هم بهم لبخند زدن.
بدن کُند ازم پرسید:
«فرقه هائو اینجوریآدمیام پول درمیاره؟ بازمتکون ده سکه کاسب شدی.»
سرم رو تکون دادم.
«این کمیادش و بیشانتقام روش فرقه هائوئه.»
ما هر دو ازداد قشر پایینیم، ولی فرقه هائوبکنه با فرقه گدایان فرق داره.
با انگشت به اونهایی کهلبخندی افتاده بودن تو آب اشاره کردمکاری و به رهبر فرقه گدایان گفتم:
«اون رو دیدی؟»
رهبر فرقه گدایان، «سینانتقام گه»، لبخند زد ولبخندی سرش رو تکون داد.
تو چشمهایلبخندی رهبر نگاهداد کردم و گفتم:
«...شرارت انسانی حتی بین ضعفالبخندی هم بیداد میکنه. شما همهستی نباید گاردت رو بیاری پایین، ارشد.»
لحظهای که لبخند از صورت رهبر فرقه گدایانناگهان محو شد، بدن کُند حالت چهره استادش روکُند چک کرد و بعد به من نگاه کرد.
به بدن کُند گفتم:
«هوی، چی رو نگاه میکنی؟»
بدن کُند یهوآدمیام نیشش تا بناگوشتکون باز شد و گفت:
«هاهاها... این چیزیهکاری که استادم اغلببهترینه میگه. چقدر جالب.»
دوباره نشستم رو نرده،انتقام به استاد و شاگردلبخندی نگاه کردم و جواب دادم:
«برای منم جالبه.»
بدن کُند باآدمیام لبخندی که روتکون صورتش بود پرسید:
«چی برات انقدر جالبه؟»
«چیزی که تو فرقه گدایان میگذرهآدمیام عین همون چیزیه که زیر آسمان میگذره.هستی ملاقات من با شما، ارشدها، سرنوشت آسمانیه.»
همینطور که داشتم کلمات معماییاینطور بلغور میکردم، لبخند کمکم ازتوش صورت بدن کُند محو شد.
تو دلم گفتم:
هرطور که پیش بره،بکنه سرنوشت تغییر کرده چون رهبرنگاهی فرقه گدایان اومده دیدن من.
سرنوشت رهبر هم تغییرانتقام میکنه و به دنباللبخندی اون، سرنوشت منم عوض میشه.
پس، برخلاف زندگی قبلیم،داد دلیل اینکه رهبر فرقه گدایانبکنه اومد دیدن من چی بود؟
شاید هممیگیرم دلیلش اینروبروم بود که...
طرز فکرمهستی نسبت به زندگیتوش قبلی تغییر کرده؟
مسئله این نبود کهانتقام «اگه نشد هم مهم نیست»؛تکون صرفاً دلیل دیگهای پیدا نمیکردم.