---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت شیطان دیوانه

چپتر 409: هدیه شیطان شمشیر • ⏱ 18 دقیقه

چپتر 409: هدیه شیطان شمشیر

0

دلیل اینکه اون تاجرِ عوضی داشت برادر ارشد بزرگم‌بهت​ رو به چالش می‌کشید، قطعاً این بود که از رهبر‌کمال​ فرقه آمار گرفته بود «چی حقیقی» برادر ارشدم آسیب دیده.

ولی خب، مبارزه مبارزه‌ست.

نمی‌تونستم الکی خوش‌بین باشم‌یعنی​ و پیش خودم خیال کنم‌شنیدم​ برادر ارشد بزرگم صددرصد می‌بره.

«چی حقیقی» برادر ارشد بزرگ هنوز تو مرحله ریکاوری بود،‌کردی​ و انرژی درونی فرستاده چپ وی هم یا از همون اول‌دادم​ در سطح اون بود، یا احتمالاً الان یه پله بالاتر می‌زد.

مرتیکه بزرگترین تاجر فرقه شیطانی بود؛‌مال​ خدا می‌دونه تا حالا چقدر خرت‌وپرت و‌نیست​ داروی خفن چپونده بود تو خندق بلا.

با این حال، برادر ارشد‌گرفت​ بزرگ صاف زل زد به‌افتادن​ فرستاده چپ وی و پرسید:

«بدون سلاحت کم نمیاری؟»

فرستاده چپ‌جمع​ وی سر‌شاید​ تکان داد.

«یه شمشیر معمولی به هر حال نمی‌تونه‌بیشتر​ در برابر شمشیر نور دووم بیاره. بیا شروع‌برای​ کنیم. سرورم، فرستاده چپ سابق، شیطان شمشیر مرتد.»

«هه، چقدر بچه‌گانه.»

یهو برادر‌ادامه​ ارشد بزرگ زل‌اشاره‌هام​ زد تو چشم‌هام.

حالا که چشم تو چشم‌درونی‌ای​ شده بودیم، با ایما و‌کردی​ اشاره منظورم رو بهش رسوندم.

'برادر ارشد بزرگ، همین‌طوری‌کثیف​ به زر زدن و‌باشه​ رو اعصاب رفتن ادامه بده.'

یعنی اشاره‌هام رو گرفت؟

برادر ارشد بزرگ‌بده​ رو کرد به فرستاده‌کرد​ چپ وی و گفت:

«شنیدم نوچه‌هات افتادن به‌شاید​ جون دنیا و دارن مثل‌کثیف​ سگ داروهای معنوی جمع می‌کنن؟»

«...»

«شاید اون انرژی درونی‌ای که با لیس زدن ته‌مونده داروهای‌افتادن​ معنوی مثل یه موش کثیف جمع کردی از مال من‌درونی‌ای​ بیشتر باشه، ولی بهت نشون میدم که انرژی درونی همه‌چیز نیست.»

یه شست‌ادامه​ برای برادر ارشد‌اشاره‌هام​ بزرگ نشون دادم.

'ایول، قشنگ بود.'

در کمال تعجب، برادر ارشد‌کردی​ بزرگ نگاهم کرد، با انگشت زد‌میدم​ به شقیقه‌اش و بی‌صدا لب زد:

'خوب تماشا کن.'

دقیقاً چی رو باید‌یعنی​ خوب تماشا می‌کردم؟ فعلاً‌گفت​ که چیزی دستگیرم نمی‌شد.

به هر حال، برادر‌شاید​ ارشد بزرگ الان جوری رفتار‌کثیف​ می‌کرد که انگار شاگرد منه.

با دیدن اینکه چطور تیکه‌های مویونگ بک و‌باشه​ برادر ارشد بزرگ هر لحظه زهرآگین‌تر و کشنده‌تر‌دادم​ می‌شد، یه حس افتخار عجیبی بهم دست داد.

حس کسی رو داشتم که‌گرفت​ شده رهبر فرقه‌ای که اعضاش‌افتادن​ با زبون‌شون ملت رو جر میدن.

حس می‌کردم اگه همین فرمون رو برم جلو، یوران بعداً حسابم رو‌جون​ می‌رسه و سرم غر می‌زنه، که خب یه‌خورده رو اعصاب بود؛ برای‌موش​ همین تصمیم گرفتم جلوی اون بیشتر حواسم به حرف‌ها و کارام باشه.

چیزی نگذشت که برادر ارشد بزرگ و فرستاده چپ‌کثیف​ وی با هم درگیر شدن، اما در کمال تعجب،‌نیست​ برادر ارشد بزرگ شمشیر نور رو از غلاف بیرون نکشید.

یعنی می‌تونست در حالی که‌کردی​ شمشیرش هنوز تو غلافه، فرستاده‌نشون​ چپ وی رو شکست بده؟

از اونجایی که برادر ارشد‌گرفت​ بزرگ احمق نبود، فقط خفه‌افتادن​ خون گرفتم و تماشا کردم.

در عوض، برادر ارشد بزرگ به شدت از‌گفت​ کف دست چپش استفاده می‌کرد و نیروی کف‌داروهای​ دست این دو نفر مدام به هم برخورد می‌کرد.

پس‌لرزه‌های برخورد نیروی کف‌شاید​ دست‌هاشون حتی به ما‌موش​ که تماشاچی بودیم هم می‌رسید.

اولش یه باد ولرم می‌وزید، اما‌مال​ از یه جایی به بعد، گاهی اوقات‌نیست​ یه سوز سرمای وحشتناک هم قاطی‌اش می‌شد.

'انگار خورشید و ماه‌اشاره‌هام​ هر چی که باشه‌شنیدم​ همون خورشید و ماهه.'

با اینکه این تازه دست‌گرمی بود، فرستاده چپ‌گفت​ وی داشت نیروی کف دستی رو آزاد می‌کرد‌داروهای​ که با انرژی‌های یین و یانگ ترکیب شده بود.

برام سوال شد که‌شاید​ این حروم‌زاده چطوری ستاره‌موش​ قاتل هاینان رو کشته بود.

تو حرکات فرستاده چپ وی‌کردی​ حتی یه ذره هم حرکت‌نشون​ اضافی و بی‌خود دیده نمی‌شد.

احتمالاً مدت‌ها تو هنرهای کف دست تمرین کرده بود، چون تعادل بین‌دنیا​ حمله و دفاعش بی‌نقص بود و حرکات پایین‌تنه‌اش همزمان که محکم و استوار‌کردی​ بود، سرعت بالایی داشت و هیچ نقطه ضعف تابلویی از خودش نشون نمی‌داد.

بذار یه‌ادامه​ کم بیشتر‌یعنی​ تماشا کنم.

هنرهای کف دست فرستاده چپ‌درونی‌ای​ وی قطعاً یه حال و‌کردی​ هوای تاجرمآبانه‌ای تو خودش داشت.

طرز فکرش تو چارچوب «من عمراً ضرر نمی‌کنم» گیر کرده بود.‌میدم​ حرکاتش دقیق بود اما هیچ ریسکی توش دیده نمی‌شد، و با وجود‌شقیقه‌اش​ اینکه موذیانه بود، نمی‌شد گفت به یه قلمرو عمیق و خفن رسیده.

'فقط با تکیه رو‌اشاره‌هام​ تکنیک‌هاش خیلی سخته بتونه‌شنیدم​ برادر ارشد بزرگ رو بخوابونه.'

با این حال، دقیقاً همون‌طور که من‌کرد​ و برادر ارشد بزرگ پیش‌بینی کرده بودیم،‌دارن​ انرژی درونی‌اش واقعاً وحشتناک و عمیق بود.

انرژی درونی برادر ارشد بزرگ قطعاً لنگ می‌زد، اما فقط‌کردی​ با نگاه کردن نمی‌شد فهمید داره خودش رو به ضعیف‌برای​ بودن می‌زنه یا واقعاً داره کم میاره و عقب رانده میشه.

بعد از درگیری اولیه، نبرد‌کردی​ حمله و دفاع با یه‌نشون​ اتمسفر کاملاً متفاوت ادامه پیدا کرد...

درست تو همون لحظه‌ای که فرستاده چپ‌گفت​ وی با دست چپش به سمت شمشیر نور‌داروهای​ چنگ انداخت، برادر ارشد بزرگ شمشیر رو کشید.

اما وقتی شمشیر تا نیمه بیرون اومده بود، فرستاده‌شنیدم​ چپ وی با یه حرکت سریع مچ دستش، شمشیر‌جمع​ رو دوباره تپوند تو غلاف و درگیری رو ادامه داد.

حرکت بعدی، انگشت‌های فرستاده چپ وی بود‌ته‌مونده​ که پشت سر هم صورت، قفسه سینه‌بهت​ و شکم برادر ارشد بزرگ رو نشونه رفتن.

در برابر هنرهای انگشت که تقریباً همزمان مثل‌باشه​ بارون رو سرش می‌ریخت، برادر ارشد بزرگ با سه‌'ایول​ بار تغییر جهت سریع شمشیرش، اون‌ها رو منحرف کرد.

فو-فو-فواک!

بعدش، وقتی فرستاده چپ وی یه نیروی کف دست عظیم‌نوچه‌هات​ رو آزاد کرد، برادر ارشد بزرگ که ضربه رو با کف‌درونی‌ای​ دست چپش دفع کرده بود، روی هوا به عقب پرتاب شد.

این احتمال وجود داشت‌شاید​ که برادر ارشد بزرگ‌موش​ کلکی سوار کرده باشه.

اما به نظر می‌رسید‌کثیف​ فرستاده چپ وی هم‌باشه​ از تمام زورش استفاده نمی‌کنه.

فرستاده چپ وی دهن‌اشاره‌هام​ باز کرد، با لحنی‌شنیدم​ که خیلی ریلکس‌تر شده بود:

«...نمی‌خوای حالا بکشیش بیرون؟ شنیدم‌اشاره‌هام​ یه تکنیک نهایی به اسم‌نوچه‌هات​ میدان نبرد روح شمشیر شیطانی داری.»

«قبلاً روی ارشدها امتحانش کردم. نمی‌دونم چرا، ولی الان‌کثیف​ احساس خطر کمتری نسبت به اون موقع دارم. وقتی‌نیست​ حس کنم دارم می‌میرم ازش استفاده می‌کنم، پس حرص نخور.»

خلاصه کلام اینکه، قصد نداشت‌کردی​ به دست وی کشته بشه،‌نشون​ که همین باعث شد خنده‌ام بگیره.

فرستاده چپ وی تک‌خنده‌ای کرد.

«این‌طوریاست؟ پس‌ادامه​ فکر کنم قراره‌اشاره‌هام​ خیلی زود ببینمش.»

با لحنی که فرستاده چپ‌درونی‌ای​ وی الان به کار برد، یه‌مال​ لرز خفیف تو ستون فقراتم پیچید.

طرز حرف زدن‌موش​ و لحنش به شکل‌بیشتر​ نامحسوسی عوض شده بود.

این باید صدای واقعی‌اش باشه.

به نظر می‌رسید تنش مبارزه به طور‌کرد​ طبیعی اون ماسک دیپلماسی و اتوکشیده‌اش رو‌دارن​ پاره کرده و صدای ذاتیش رو کشیده بیرون.

به عبارت دیگه،‌می‌کنن​ تو واقعیت یه حروم‌زاده‌ته‌مونده​ به مراتب نفرت‌انگیزتر بود.

در حالی که این دو نفر با هم‌باشه​ می‌جنگیدند، شیطان شهوت که داشت تماشا می‌کرد، به‌دادم​ نظر معذب می‌اومد و مدام جاش رو عوض می‌کرد.

صورتش پر‌بده​ از نارضایتی‌اشاره‌هام​ و کلافگی بود.

کاملاً هم طبیعی بود، چون برادر‌گرفت​ ارشد بزرگ اصلاً از باد شمشیر،‌جون​ چی شمشیر یا نیروی شمشیر استفاده نمی‌کرد.

انگار ارباب‌جمع​ عمارت شکوفه آلو‌درونی‌ای​ داشت مبارزه می‌کرد.

فرستاده چپ وی که به طرز وحشتناکی محتاط بود،‌بهت​ داشت با دقت وضعیت برادر ارشد بزرگ رو زیر‌قشنگ​ نظر می‌گرفت و کم‌کم انرژی درونی‌اش رو می‌برد بالا...

در نتیجه، هر بار که نیروی کف‌گفت​ دست‌هاشون به هم برخورد می‌کرد، برادر ارشد بزرگ‌داروهای​ به طور ضایعی بیشتر به عقب رانده می‌شد.

انرژی درونی یه چیز نسبیه.

این‌طور نبود که انرژی درونی برادر ارشد‌ته‌مونده​ بزرگ کم باشه، بلکه انرژی درونی فرستاده چپ‌نشون​ وی به شکل غیرعادی‌ای عمیق به نظر می‌رسید.

با این حال،‌موش​ هنوزم حاضر نبود‌مال​ شمشیرش رو بکشه.

هر خری می‌تونست بفهمه‌اشاره‌هام​ که برادر ارشد بزرگ‌شنیدم​ داره جنگ روانی راه میندازه...

اما هیچ‌کس نمی‌تونست سر‌یعنی​ در بیاره که دقیقاً‌گفت​ چه مدل جنگ روانی‌ای بود.

برای همین،‌جمع​ به طرز‌شاید​ عجیبی این مبارزه...

تبدیل شده بود به یه آزمون صبر بین‌باشه​ یه تاجر با انرژی درونی خیلی عمیق و‌دادم​ یه شمشیرزن که یه زمانی بدجوری آسیب دیده بود.

عجیبه، ولی با دلی خیلی آروم‌تر‌کرد​ از درگیری اولیه، داشتم حرکات برادر‌دنیا​ ارشد بزرگ رو با جزئیات تماشا می‌کردم.

با این طرز فکر که به قضیه نگاه می‌کردم،‌شنیدم​ می‌دیدم که برادر ارشد بزرگ تقریباً فقط با تکیه‌جمع​ بر اصول پایه‌اش داره با فرستاده چپ وی مقابله می‌کنه.

تصویر اون روزهایی که رو نیمکت شمشیرش رو تمیز می‌کرد، بلند می‌شد‌بیشتر​ تا تابش بده، ایم سو-بک رو به چالش می‌کشید و می‌باخت، و بعد‌تعجب​ دوباره شمشیرش رو تمیز می‌کرد، با حرکات فعلی‌اش تو ذهنم رو هم می‌افتادن.

خیلی عجیب بود که می‌دیدم برادر ارشد بزرگ‌باشه​ یهو شبیه یه شمشیرزن آروم و خونسرد شده‌دادم​ که از دل یه فرقه معتبر متعارف بیرون اومده.

به روش خودش داشت خوب می‌جنگید، اما‌گفت​ دلیل اینکه به آدم حس این رو می‌داد‌داروهای​ که فقط داره مقاومت می‌کنه، چیز دیگه‌ای نبود.

اون هنوزم تو رقابت‌یعنی​ انرژی درونی داشت پس‌گفت​ می‌زد و عقب می‌رفت.

با این وجود، حتی‌شاید​ یه قطره اضطراب یا ترس‌کثیف​ هم تو صورتش دیده نمی‌شد...

برادر ارشد بزرگ شبیه مردی بود‌مال​ که برای غلبه بر شرایط پیش‌همه‌چیز​ روش، حسابی پوست‌کلفت شده و تحمل می‌کرد.

صدای فرستاده‌بده​ چپ وی‌اشاره‌هام​ بلند شد:

«...ته زورت‌ادامه​ همین نبود‌یعنی​ که، هان؟»

این مبارزه دقیقاً داشت کدوم گوری می‌رفت؟ فرستاده‌موش​ چپ وی، احتمالاً با این خیال که دست‌میدم​ بالا رو گرفته، یه کم پرچونه‌تر شده بود.

جوری حمله کرد که انگار می‌خواست برادر ارشد‌باشه​ بزرگ رو تو نیروی کف دستش گیر بندازه،‌دادم​ و بعد دوباره دهن گشادش رو باز کرد.

«همون‌طور که خودت قبلاً گفتی.»

«...»

«اگه باختی،‌جمع​ شمشیرت رو‌شاید​ بده به شاگردت.»

«...»

«مجبورم شاگردت‌بده​ رو هم یه‌گرفت​ کتک حسابی بزنم.»

«...»

«تا اون‌جمع​ شمشیر رو‌شاید​ ازش بگیرم.»

از اونجایی که فرستاده چپ وی بیشتر با انرژی درونی‌نشون​ بهش فشار می‌آورد، شمشیر برادر ارشد بزرگ اغلب مسیرش رو‌تعجب​ گم می‌کرد تا اینکه با عجله دوباره جاش رو پیدا کنه.

هر بار که کف دست‌هاشون به هم می‌خورد، برادر ارشد بزرگ‌جون​ به عقب پرت می‌شد، و گاهی اوقات در جواب، یه حرکت گول‌زننده‌موش​ قاطی‌اش می‌کرد و با شمشیرش به دست فرستاده چپ وی ضربه می‌زد.

فرستاده چپ وی قهقهه زد.

«لجبازیت واقعاً نوبره.»

فرستاده چپ وی همچنین‌کثیف​ با هنرهای کف دستش یه‌بهت​ تقسیم شمشیر رو اجرا کرد.

نیروهای کف دست که از انرژی درونی ساخته شده بودن تو‌جون​ هوا معلق موندن و برادر ارشد بزرگ رو به بازی گرفتن؛ درست‌موش​ همون‌طور که اولین جد شیطانی با چرخوندن چرخ ماه خودش حمله می‌کرد.

عمق انرژی درونی‌اش فقط از ظاهر نیروهای کف دستش کاملاً‌نوچه‌هات​ تابلو بود، چون نیروهای کف دست قرمز و آبی گاهی‌شاید​ اوقات با هم ترکیب می‌شدن و یه منظره وحشتناک می‌ساختن.

به لطف همین قضیه، برادر ارشد بزرگ مثل‌موش​ یه کارگر زحمتکش، نیروهای کف دست رو می‌شکافت، در‌همه‌چیز​ هم می‌شکست و گاهی سوراخ می‌کرد تا خنثی بشن.

هر بار قیافه‌اش داغون‌تر و‌کردی​ ژولیده‌تر می‌شد، انگار که تازه‌نشون​ به فرقه گدایان پیوسته بود.

تکنیک‌های فرستاده چپ وی‌اشاره‌هام​ حتی برای چشم تماشاچی‌ها‌شنیدم​ هم هر لحظه پیچیده‌تر می‌شد...

مثل یه پهلوون معرکه‌گیر تو یه خیابون شلوغ که‌شنیدم​ داره واسه بچه‌ها حقه‌بازی درمیاره، کل میدان دید برادر‌جمع​ ارشد بزرگ رو با چندین نیروی کف دست پوشوند.

ناگهان، فرستاده‌جمع​ چپ وی‌شاید​ هم کم‌حرف‌تر شد.

برادر ارشد بزرگ چنان با لجبازی سکوت کرده بود‌بهت​ که کاملاً طبیعی بود حتی کسی که داشت مسخره‌اش‌قشنگ​ می‌کرد هم تو این لحظه لرزه به تنش بیفته.

دو مبارز مدام از‌اشاره‌هام​ هم فاصله می‌گرفتند و‌شنیدم​ دوباره به هم نزدیک می‌شدند.

برای اولین بار از زمانی که تو‌کرد​ موضع دفاعی گیر افتاده بود، برادر ارشد‌دارن​ بزرگ دهنش رو باز کرد و هشدار داد.

«...می‌خوام شمشیرم رو بکشم.»

«بفرما.»

اما حملات‌بده​ فرستاده چپ وی‌گرفت​ فقط وحشیانه‌تر شد.

حالا دیگه انگار هیچ دلیلی نداشت بهش اجازه بده شمشیرش‌نوچه‌هات​ رو بکشه، و مبارزه طوری پیش رفت که حرکات برادر‌شاید​ ارشد بزرگ رو مختل کرد و نذاشت تیغه‌اش رو بیرون بکشه.

نتونستم جلوی‌جمع​ خودم رو بگیرم‌درونی‌ای​ و آهی کشیدم.

«باورنکردنیه. اون یارو هم...»

یهو به ذهنم خطور کرد که دلیل این‌طوری رو‌نوچه‌هات​ اعصاب جنگیدنِ برادر ارشد بزرگ، شاید این بود که اون‌شاید​ هم درباره تکنیک نهایی فرستاده چپ وی چیزهایی شنیده بود.

از اونجایی که خودش‌یعنی​ قبلاً فرستاده چپ بود، حتماً‌شنیدم​ اطلاعات مفصلی درباره زیردست‌هاش داشت.

بالاتنه فرستاده چپ وی ناگهان مثل یه مار غول‌پیکر‌کثیف​ پیچ و تاب خورد و بالاخره یه نیروی کف‌نیست​ دست رو روی شونه چپ برادر ارشد بزرگ فرود آورد.

باممم!

در حالی که بدن‌اشاره‌هام​ برادر ارشد بزرگ چرخید‌شنیدم​ و تو هوا پرتاب شد...

فرستاده چپ وی برای تعقیبش یه قدم به جلو‌شنیدم​ برداشت و یه نیروی کف دست دیگه به سمت‌جمع​ برادر ارشد بزرگ که رو هوا معلق بود، رها کرد.

برادر ارشد بزرگ که نیروی کف دست رو رو‌کثیف​ هوا دفاع کرده بود، به صورت افقی پرواز کرد و‌شست​ بعد از در هم شکستن یه دیوار سالم، ناپدید شد.

بومممم!

حالا فقط فرستاده‌یعنی​ چپ وی تو‌کرد​ زاویه دیدمون بود.

در همون لحظه که فرستاده چپ وی داشت به سمت‌نوچه‌هات​ دیوار می‌رفت، ناگهان جا خورد و هر دو دستش رو بالا‌درونی‌ای​ آورد. صدای برادر ارشد بزرگ از پشت دیوار به گوش رسید.

«...میدان نبرد روح شمشیر شیطانی.»

بالاخره، شمشیر‌ته‌مونده​ نور تو‌کثیف​ زمین فرو رفت.

دانگ!

درست همون‌طور که من وقت رویارویی با یه‌گفت​ نبرد سرنوشت‌ساز، خنجرم رو تو میز فرو می‌کردم،‌داروهای​ اونم مجبور بود شمشیرش رو تو زمین فرو کنه.

فرستاده چپ وی با عجله دو کف دستش رو روی‌کردی​ هم قرار داد و با کمال تعجب، صدای برخورد خشونت‌باری‌برای​ ایجاد کرد که تو کل عمارت شکوفه آلو طنین‌انداز شد.

برای یه لحظه اخم کردم.

«ها؟»

واقعاً خورشید و ماه‌یعنی​ بود؟ این تکنیک نهایی‌گفت​ فرستاده چپ وی بود؟

منم گیج شده بودم.

تو همون لحظه‌ای که نیروهای کف دست آبی و قرمز‌نشون​ از دو کف دستش با هم ترکیب شدن، یه پرتو نور‌نگاهم​ سیاه با سرعتی باورنکردنی از پشت دیوار به بیرون شلیک شد.

ووووووش!

شاید به این خاطر که برادر ارشد بزرگ عمداً کُندتر‌نوچه‌هات​ از حالت معمولش تو مبارزات حرکت می‌کرد، این چی شمشیر، که‌درونی‌ای​ یه تکنیک نهایی بود، به طرز شگفت‌انگیزی سریع به نظر می‌رسید.

تکنیک نهایی برادر ارشد بزرگ مستقیماً به دو‌موش​ دست فرستاده چپ وی کوبیده شد، درست همون دست‌هایی‌همه‌چیز​ که در آستانه تکمیل یه تکنیک نهاییِ مه‌آلود بودن.

بومممممممم!

فرستاده چپ وی هیچ چاره دیگه‌ای‌کرد​ نداشت، چون عقب کشیدن دست‌هاش به‌دنیا​ معنای سوراخ شدن قفسه سینه‌اش بود.

تازه، برد این تکنیک نهایی طوری بود که‌گفت​ انگار ده‌ها شمشیر بلند روی هم قرار گرفتن،‌داروهای​ و جاخالی دادن رو به شدت سخت می‌کرد.

این بار، بدن فرستاده‌شاید​ چپ وی با سرعتی‌موش​ باورنکردنی به عقب پرت شد.

تو هوا پیچید و چرخید و‌مال​ بعد به زمین افتاد، با این‌همه‌چیز​ حال تا مدت‌ها روی زمین غلت می‌خورد.

یعنی ممکن بود نتیجه‌اشاره‌هام​ مبارزه تو یه همچین‌شنیدم​ لحظه زودگذری مشخص بشه؟

در واقع، هرچی مهارت‌ها به هم نزدیک‌تر باشن،‌گفت​ بیشتر پیش میاد که نتیجه مبارزه تو یه چشم‌معنوی​ به هم زدن مشخص بشه، پس صحنه عجیبی نبود.

برادر ارشد بزرگ که با‌درونی‌ای​ تأخیر از پشت دیوار پیداش‌کردی​ شد، پوزخندی زد و گفت.

«...فکر کردی میدان نبرد روح‌کردی​ شمشیر شیطانیه؟ که مثل یه‌نشون​ معامله‌گر، منتظر تکنیک نهایی من موندی.»

چند بار‌بده​ حرکات همدیگه‌اشاره‌هام​ رو خونده بودن؟

گوش‌های حساس من به وضوح‌اشاره‌هام​ صدای فرو رفتن شمشیر نور‌نوچه‌هات​ تو زمین رو شنیده بودن.

این اولین حقه‌می‌کنن​ بود، یه میدان نبرد‌ته‌مونده​ روح شمشیر شیطانی قلابی.

فرستاده چپ وی این‌کثیف​ رو دید و با عجله‌بهت​ تکنیک نهاییش رو آماده کرد.

حتماً حساب کرده‌یعنی​ بود که فاصله‌شون‌کرد​ به اندازه کافی هست.

احتمالاً قصد داشت برادر ارشد‌اشاره‌هام​ بزرگ رو همراه با میدان نبرد‌افتادن​ روح شمشیر شیطانی یکجا پودر کنه.

این یعنی از‌می‌کنن​ قبل با ویژگی‌های‌لیس​ این تکنیک آشنایی داشت.

اما حتی منم برای ترکیب تکنیک‌های‌مال​ هر دو طرف و خلق آسمان درخشان‌نیست​ خورشید و ماه به زمان نیاز دارم.

فرستاده چپ‌بده​ وی چطور می‌تونست‌گرفت​ فرق داشته باشه؟

اونم برای ترکیب یه نیروی کف دست که اساساً قدرتمند‌نوچه‌هات​ بود با تکنیک خورشید و ماه به زمان نیاز داشت، و‌درونی‌ای​ به نظر می‌رسید برادر ارشد بزرگ دقیقاً منتظر همین لحظه بود.

پس تاجر و‌می‌کنن​ شمشیرزن هر دو تکنیک‌های‌ته‌مونده​ نهایی همدیگه رو می‌شناختن.

برای همین بود که برادر ارشد بزرگ، به محض‌بهت​ بیرون کشیدن شمشیر نور که قبلاً تو زمین فرو‌قشنگ​ کرده بود، با کشیدن تیغه، تکنیک نهاییش رو آزاد کرد.

حدس زدم که زمین غلاف رو نگه داشته‌شنیدم​ بود، و اون بعد از اینکه شمشیر رو‌معنوی​ صاف خوابونده بود، تیغه رو بیرون کشیده بود.

دومین حقه، انتخاب سریع‌ترین‌یعنی​ تکنیک نهایی به جای میدان‌شنیدم​ نبرد روح شمشیر شیطانی بود.

ناگهان، غرق در تحسین شدم.

«نکنه...؟»

احتمالاً اصلاً‌بده​ جای «نکنه»‌اشاره‌هام​ گفتن نبود.

این یه اقدام متقابل بود که برادر ارشد بزرگ بعد‌نوچه‌هات​ از کلی فکر کردن به اینکه چطور باید در برابر آسمان‌درونی‌ای​ درخشان خورشید و ماه من واکنش نشون بده، طراحیش کرده بود.

وگرنه دلیلی نداشت‌می‌کنن​ که الان مو‌لیس​ به تنم سیخ بشه.

خلاصه بگم، این یه‌کثیف​ اقدام متقابل بود که به‌بهت​ خاطر من طراحی شده بود.

برادر ارشد‌بده​ بزرگ نگاهم‌اشاره‌هام​ کرد و پرسید.

«...برادر سوم،‌ادامه​ با دقت‌یعنی​ تماشا کردی؟»

این هدیه‌جمع​ برادر ارشد بزرگ‌درونی‌ای​ به من بود.

به نظر می‌رسید از همون اول تکنیک نهایی‌باشه​ فرستاده چپ وی رو پیش‌بینی کرده بود و‌دادم​ ضربات بی‌شماری رو به خاطرش تحمل کرده بود.

با این سطح‌یعنی​ از استراتژی، لقب شیطان‌گفت​ شمشیر واقعاً برازنده‌اش بود.

از اونجایی که هدیه رو به‌گرفت​ خوبی دریافت کرده بودم، شستم رو‌جون​ به نشانه تأیید براش بالا بردم.

«...برادر ارشد بزرگ،‌می‌کنن​ با اون تکنیک که‌ته‌مونده​ شستم رو کلاً می‌پروندی.»

البته، منم آسمان درخشان‌کثیف​ خورشید و ماه رو‌باشه​ این‌قدر قابل پیش‌بینی استفاده نمی‌کنم.

من همیشه بعد از اینکه حریفم رو با‌شنیدم​ یه جنگ روانی اساسی گول می‌زدم، زمان لازم‌معنوی​ برای ترکیب آسمان درخشان خورشید و ماه رو می‌خریدم.

این یعنی فرستاده چپ وی احتمالاً تجربه‌کرد​ خیلی کم یا حتی صفری تو استفاده‌دارن​ از تکنیک نهاییش تو یه مبارزه واقعی داشت.

واسه همینه که تجربه مهمه.

همون‌طور که برادر‌موش​ ارشد بزرگ گفته بود،‌بیشتر​ انرژی درونی همه‌چیز نبود.

تازه اون موقع بود که به فرستاده‌گفت​ چپ وی نگاه کردیم؛ کسی که مدت‌ها‌مثل​ بود روی زمین افتاده بود و بلند نمی‌شد.

«...»

فرستاده چپ وی شبیه تاجری‌درونی‌ای​ شده بود که تو یه‌کردی​ معامله مهم سرش کلاه گذاشته بودن.

مبارزه بین‌ته‌مونده​ رزمی‌کاران موریم‌کثیف​ همینه دیگه.

وقتی یه‌بده​ طرف گول بخوره،‌گرفت​ مبارزه تموم میشه.

تازه اونجا بود که متوجه شدیم یکی از دست‌های فرستاده‌نوچه‌هات​ چپ وی کاملاً قطع شده و اون با دست چپش‌شاید​ مچ قطع‌شده‌اش رو چسبیده بود تا جلوی خونریزی رو بگیره.

حالا که بهش فکر می‌کنم، تکنیک نهاییِ برادر‌موش​ ارشد بزرگ همونی بود که قبلاً برای دفع پس‌لرزه‌های‌همه‌چیز​ آسمان درخشان خورشید و ماه من استفاده کرده بود.

فکر کنم‌ته‌مونده​ اسمش اصل‌کثیف​ حقیقی شمشیر بود.

تو همون لحظه، مویونگ بک آروم‌کرد​ بلند شد و طوری که انگار داشت‌دارن​ به رهبر فرقه گزارش می‌داد، حرف زد.

«رهبر فرقه.»

«چیه؟»

«اجازه می‌دین بازوی فرستاده چپ وی رو موقتاً‌باشه​ درمان کنم؟ با این وضع قطع شدنش، بند‌دادم​ آوردن خونریزی به این شکل دووم زیادی نمیاره.»

رهبر فرقه بالاخره سرش‌اشاره‌هام​ رو چرخوند و با دقت‌نوچه‌هات​ به مویونگ بک خیره شد.

«به چه دلیل؟»

لب‌های مویونگ‌جمع​ بک قبل از‌درونی‌ای​ حرف زدن لرزید.

«...اجازه دارم رک باشم؟»

«باید باشی.»

«باور دارم که فقط با ایفای بی‌طرفانه‌کرد​ نقش یه پزشک می‌تونم حتی کسایی رو‌دارن​ که از قبل می‌شناختم هم نجات بدم.»

«با همچین افکاری‌می‌کنن​ اومدی اینجا؟ به‌لیس​ درخواست رهبر فرقه‌ات؟»

«راستش رو بخواین، من‌کثیف​ از قلبم پیروی کردم‌باشه​ و با میل خودم اومدم.»

با شنیدن حرف‌های مویونگ بک،‌گرفت​ رهبر فرقه لبخند محوی زد‌افتادن​ و با تکون دادن سرش گفت.

«درمانش کن.»

«بله، رهبر فرقه.»

در حالی که تماشاچی‌ها تو‌کردی​ سکوت فرو رفته بودن، مویونگ بک‌میدم​ به فرستاده چپ وی نزدیک شد.

با اینکه برادر ارشد بزرگ یه پیروزی‌گفت​ قاطع به دست آورده بود، فضا اون‌قدر‌مثل​ سنگین بود که حتی نمی‌تونستیم براش دست بزنیم.

واسه همین، من‌بده​ شروع کردم به‌گرفت​ آروم دست زدن.

شپ... شپ... شپ... شپ!

هیچ داوری در کار نبود،‌کردی​ واسه همین خودم پیروزی برادر‌نشون​ ارشد بزرگ رو اعلام کردم.

«پیروزی می‌رسه به فرستاده‌اشاره‌هام​ چپ سابق ما، برادر‌شنیدم​ ارشد بزرگِ مرتد. خسته نباشی.»

به خاطر سنگین بودن‌یعنی​ فضا نمی‌خندیدن، یا به‌گفت​ خاطر اینکه شوخیم بی‌مزه بود؟

مهم نبود.

تا وقتی که برادر‌کثیف​ ارشد بزرگ برنده شده‌باشه​ بود، همین کافی بود.

ناولها | novelha.net