---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت شیطان دیوانه

چپتر 188: تحت تعقیب قصاب • ⏱ 17 دقیقه

چپتر 188: تحت تعقیب قصاب

0

از فرقه شیطانی و اون‌هائو​ قصاب خواستم یه لحظه دندون‌آدمی​ رو جیگر بذارن و مهلتم بدن.

«...یه لحظه صبر کنین. حتی اگه‌راه​ وقت مرگم هم رسیده باشه، زدن‌سلاحت​ حرف آخرم که مشکلی نداره، مگه نه؟»

«...»

بعد از اینکه پوزخند اون ارباب‌زاده‌خفه​ سومِ پررو رو دیدم، با لحنی جدی‌کنم​ رو به شیطان شهوت کردم و گفتم:

«مونگ رانگ.»

«چیه؟»

با جدی‌ترین و صادقانه‌ترین‌دومین​ لحن ممکن تو این دنیای‌دست​ خراب‌شده به شیطان شهوت گفتم:

«اگه من افتادم و مردم، تو باید به عنوان دومین رهبر فرقه هائو، کنترل اوضاع رو به دست بگیری. تو‌انداختم​ آدمی نیستی که به درد فرقه شیطانی بخوری. فهمیدی؟ به خاطر ارشد شیطان شمشیر هم که شده، بهتره خودت رو‌کدوممون​ قاطی این ماجرا نکنی. این حروم‌زاده‌ها هنوز اون‌قدرها خایه ندارن که ارشد شیطان شمشیر رو نادیده بگیرن و تو رو بکشن.»

«این دیگه‌عنوان​ چه زر مفتیه‌هائو​ که داری می‌زنی؟»

«هنرهای رزمی در اصل برای کمک به ضعیفان و مظلومان یاد‌آشپزخونه​ گرفته میشن، پس این رو یادت نره. برای اینکه از چیزی‌ساطور​ که الان هستی قوی‌تر بشی، باید قلبت رو بیشتر باز کنی.»

شیطان شهوت‌باید​ آهی کشید‌دومین​ و گفت:

«خفه شو و زر نزن.»

«باشه. تو تنها‌دومین​ کسی هستی که‌کنترل​ می‌تونم بهش اعتماد کنم.»

بلند شدم، یه فضای‌سنگین​ سنگین و حماسی راه انداختم‌مرتیکه​ و رو به قصاب گفتم:

«هوی مرتیکه بک گا! برو تو آشپزخونه و سلاحت رو بیار.‌آدمی​ از قیافه‌ت این‌طور برمیاد که از یه شمشیر پهنِ گران‌بها استفاده‌قاطی​ می‌کنی که شبیه ساطور قصابیه. بیا ببینیم اول دست کدوممون قطع میشه.»

«چه حرف‌های روحیه‌بخشی! عالیه!»

قصاب نیشخندی‌عنوان​ زد و‌رهبر​ راهی آشپزخونه شد.

نفس عمیقی کشیدم و‌سنگین​ دقیقاً همون لحظه‌ای که قصاب‌مرتیکه​ پاش رو گذاشت تو آشپزخونه...

مهارت سبکی‌ام رو فعال‌دومین​ کردم و با تمام قوا‌دست​ از مسافرخانه زدم به چاک.

به دنبال صدای‌آهی​ تق‌وتوق، چند تا صدا‌نزن​ با عجله بلند شد.

«ها؟»

«داره فرار می‌کنه؟»

بعدش، صدای خرد شدن درِ مسافرخانه به گوش‌اوضاع​ رسید و قصاب، در حالی که مهارت سبکی‌اش رو‌ارشد​ به کار گرفته بود، مثل یه شبح افتاد دنبالم.

من اصولاً ترس خاصی از ارواح و اشباح‌تنها​ نداشتم، ولی مهارت سبکی این مرتیکه اون‌قدر سریع‌فضای​ بود که مورمورم شد و لرزه به جونم انداخت.

یعنی می‌خوام بگم، سرعتش اصلاً‌هائو​ با شیطان توهم قابل‌مقایسه نبود‌آدمی​ و خیلی از اون سریع‌تر بود.

با علم به اینکه اون بچه‌ننه سوم فعلاً‌هوی​ از شیطان شمشیر حساب می‌بره، شیطان شهوت رو‌برمیاد​ به امان خدا ول کردم و فلنگ رو بستم.

بعد از مدت‌ها، این اولین‌رهبر​ باری بود که داشتم با‌بگیری​ تمام توانم و مثل اسب می‌دویدم.

از اونجایی که کنجکاو بودم ببینم‌خفه​ سطح مهارت سبکی قصاب چقدره، با‌اعتماد​ نهایت سرعتم شروع به دویدن کردم.

تمام حواس بدنم با درک اینکه‌کنترل​ زمان یه دوئل مرگ و زندگی فرا‌بخوری​ رسیده، به‌شدت تیز و حساس شده بود.

با شنیدن صدای شکافته شدن‌حماسی​ باد از پشتم، سریع سرم‌برو​ رو به عقب خم کردم...

شاخه درختی که تا چند لحظه پیش‌کنترل​ بالای خط دیدم قرار داشت، در سکوت‌بخوری​ مطلق بریده شد و افتاد رو زمین.

قبل از اینکه شاخه به زمین برسه،‌نزن​ خودم رو به جلو پرتاب کردم و‌بلند​ سرعتم رو حتی از قبل هم بیشتر کردم.

صدای قصاب‌عنوان​ از پشتم‌رهبر​ به گوش رسید:

«رهبر فرقه‌شدم​ جوان واقعاً‌سنگین​ می‌تونه فرار کنه؟»

صداش به طرز تحسین‌برانگیزی آروم‌رهبر​ بود، برای همین من هم‌بگیری​ با مهربونی جوابش رو دادم:

«ای حروم‌زاده کثافت. بوی‌کشید​ گند میدی، پس دست از‌کسی​ سرم بردار و دنبالم نیا.»

کمی تو هوا شناور شدم،‌هائو​ بعد در حالی که فرم کشیدن‌نیستی​ شمشیر رو اجرا می‌کردم، چرخیدم سمتش.

در حالی که درخت‌های دو طرف جاده با لمس‌مرتیکه​ چی شمشیر من به تمیزی بریده می‌شدن، قصاب که به‌استفاده​ هوا پریده بود، تیغه‌اش رو به این‌ور و اون‌ور چرخوند.

تو همون لحظه، سه‌دومین​ جریان از باد تیغه‌اوضاع​ به سمتم هجوم آوردن.

این سه جریان تو خط مستقیم حرکت نمی‌کردن، بلکه‌کسی​ مثل گردبادهای نامنظم و پراکنده به جلو می‌تاختن، جوری که‌راه​ به نظر می‌رسید جاخالی دادن کامل ازشون کار حضرت فیله.

پام رو به زمین کوبیدم و عقب‌اوضاع​ کشیدم، و هم‌زمان به نقطه‌ای از زمین‌فهمیدی​ که باد تیغه بهش برخورد می‌کرد، خیره شدم.

انگار سه صاعقه به زمین برخورد‌راه​ کرده باشن؛ با صدای کرکننده‌ای، توده‌ای از‌بیار​ سنگ و کلوخ به هوا پرتاب شد.

پاباباباک!

قصاب که فقط یه پاش رو زمین‌نزن​ بود، با یه پرش به هوا رفت‌بلند​ و در دم خودش رو به من رسوند.

بدون اینکه حتی فرصت‌رهبر​ کنم یه نفس راحت بکشم،‌بگیری​ شمشیر چوبی‌ام رو تاب دادم.

قصاب با مهارت تمام یه هنر تیغه سریع رو اجرا‌برو​ کرد، اما هر بار که از تیغه‌اش جاخالی می‌دادم، یه‌می‌کنی​ چیزی همون حوالی با ظرافتِ تمام به دو نیم می‌شد.

تازه، به خاطر عمق انرژی درونی‌ای که‌کنترل​ تو تیغه‌اش جریان داشت، صدای بریده شدن‌بخوری​ اجسام به‌قدری ضعیف بود که به‌سختی شنیده می‌شد.

داشتم با گوش‌های‌آهی​ خودم مدرکِ سریع و‌نزن​ دقیق بریدن‌هاش رو می‌شنیدم.

حتی تو اون هاگیرواگیر‌رهبر​ هم، گه‌گداری نگاهم با‌دست​ نگاه قصاب تلاقی می‌کرد.

هم من و هم قصاب.

هیچ ترسی تو وجودمون نبود.

قصاب کلماتش رو طوری به‌گفت​ زبون می‌آورد که انگار داشت اون‌ها‌بهش​ رو لابه‌لای ضربات تیغه‌اش جا می‌داد.

«چرا، فرار،‌عنوان​ کردی، وقتی،‌رهبر​ این‌قدر، خوب، می‌جنگی؟»

من هم جوابش‌فضای​ رو دادم، اونم هماهنگ‌انداختم​ با ریتم ضربات خودم:

«بوی، خون، حالم‌عنوان​ رو، به هم،‌هائو​ می‌زنه، دماغم، حساسه.»

تو همون لحظه، شمشیر چوبی و ساطور قصابی با هم‌می‌تونم​ برخورد کردن و جرقه‌ها به هوا پریدن؛ قدرت چنگِ قصاب که‌هوی​ از طریق دو تیغه منتقل می‌شد، تا دست من هم رسید.

یه حسی مثل اینکه دستم‌هائو​ داره از جا کنده میشه،‌آدمی​ تمام وجودم رو فرا گرفت.

تا اون لحظه، بدون استفاده‌حماسی​ از مرحله شعله یا هنر‌برو​ بی‌قلب سایه ماه داشتم می‌جنگیدم.

با یه گام لرزه پام‌رهبر​ رو محکم به زمین کوبیدم‌بگیری​ و دوباره زدم به چاک.

خنده سرد قصاب‌آهی​ انگار داشت پرده‌خفه​ گوشم رو پاره می‌کرد.

«هههههه.»

قصاب که برای جاخالی دادن از گام لرزه‌هوی​ عقب کشیده بود، با پنج قدم خودش رو بهم‌پهنِ​ رسوند و ساطورش رو به سمت کمرم فرو کرد.

سووش!

چرخیدم، شمشیر چوبی‌ام رو عمودی‌گفت​ نگه داشتم و با سطح‌می‌تونم​ نازک تیغه‌اش جلوی ضربه‌اش رو گرفتم.

کلنگ!

شمشیر چوبی که با‌سنگین​ چی آغشته شده بود،‌هوی​ مثل یه کمان خم شد.

بی‌درنگ، گذاشتم بدنم نیروی ضربه قصاب رو‌کنترل​ جذب کنه و هم‌زمان با لگد زدن‌بخوری​ به زمین، خودم رو به هوا پرتاب کردم.

کمی فاصله ایجاد کرده بودم، ولی‌خفه​ سرعت قصاب اون‌قدر زیاد بود که‌اعتماد​ اصلاً وقت نمی‌شد هیچ غلط دیگه‌ای بکنم.

فقط تونستم قبل از اینکه شمشیر‌کنترل​ چوبی‌ام رو دوباره تاب بدم، نگاه‌درد​ و حالت چهره‌اش رو برانداز کنم.

قصاب از شمشیر چوبی‌سنگین​ جاخالی داد و هم‌زمان‌هوی​ به پایین‌تنه‌ام حمله کرد.

اون با حرکات سریعش از بیشتر حملاتم جاخالی‌اوضاع​ می‌داد، و تو تمام این مدت سعی داشت‌خاطر​ دست‌هام رو قطع کنه یا یه ضدحمله ترتیب بده.

عجیب این بود که چون‌گفت​ حرکاتش هیچ‌گونه دفاعی نداشت، حتی‌می‌تونم​ سریع‌تر هم به نظر می‌رسید.

هر حرکتش نیت‌دومین​ نابودی متقابل رو‌کنترل​ به همراه داشت.

تازه، بدون شک از نظر سرعت حرکت و‌هوی​ سرعت تیغه، اون سریع‌ترین حریفی بود که از‌برمیاد​ زمان بازگشتم تا حالا باهاش روبه‌رو شده بودم.

به نظر می‌رسید قصاب هم تحت‌تأثیر‌هائو​ مهارت‌هام قرار گرفته، چون در حالی که‌درد​ ساطورش رو تاب می‌داد به حرف اومد:

«رهبر فرقه هائو، اگه بیای‌گفت​ زیردست من بشی، می‌ذارم زنده بمونی.‌بهش​ من بدجوری چشمم دنبال اون مهارتته.»

در حالی که ضربه‌رهبر​ ساطورش رو منحرف می‌کردم،‌دست​ با لحنی خونسرد جواب دادم:

«...دریافت شد.»

قصاب خودبه‌خود حمله‌اش‌عنوان​ رو متوقف کرد و‌کنترل​ سرش رو کج کرد.

«اوه، داری بهش فکر می‌کنی؟»

تا قصاب اومد کلمه «فکر می‌کنی» رو‌اوضاع​ از دهنش دربیاره، من مهارت سبکی‌ام رو‌فهمیدی​ فعال کرده بودم و داشتم فرار می‌کردم.

از پشتم، قصاب‌فضای​ دوباره زد زیر‌راه​ خنده و افتاد دنبالم.

«عجب آدم جالبی هستی.»

این بار، صدای‌آهی​ قصاب پر از‌خفه​ نیت قتل بود.

«کارمون فقط با‌دومین​ قطع کردن دو‌کنترل​ تا دستت تموم نمیشه.»

مردی که حتی وقتی لبخند‌حماسی​ می‌زد هم لحنش پر از‌برو​ نیت قتل بود؛ اون قصاب بود.

حتی در حال فرار‌دومین​ هم، مثل یه آدم‌اوضاع​ وظیفه‌شناس جوابش رو دادم:

«دریافت شد.»

«این "دریافت‌عنوان​ شد" دیگه‌رهبر​ چه صیغه‌ایه؟»

بدون اینکه به سؤالش محل‌حماسی​ سگ بذارم، در حالی که‌برو​ می‌دویدم به فکر فرو رفتم.

هنرهای تیغه اون و هنرهای شمشیر من کم‌وبیش تو‌دست​ یه سطح بودن، و انرژی درونی جفتمون هم اون‌قدر‌شمشیر​ عمیق بود که حالا حالاها امکان نداشت ته بکشه.

همون‌طور که می‌دویدم، هنرهای تیغه و‌خفه​ حرکات قصاب رو تو ذهنم مرور کردم‌کنم​ تا یه نقطه ضعفی چیزی پیدا کنم.

عجیبه، ولی‌عنوان​ هیچ نقطه ضعفی‌هائو​ در کار نبود.

از اونجایی که قصاب هیچ تلاشی برای دفاع کردن‌مرتیکه​ نمی‌کرد، تنها راهی که برای تموم کردن این مبارزه‌گران‌بها​ به ذهنم می‌رسید این بود که جفتمون لت‌وپار بشیم.

دلیل اینکه داشتم‌عنوان​ فرار می‌کردم هم‌هائو​ دقیقاً همین بود.

علاوه بر این، قصاب هم انگار فکر می‌کرد من دارم‌می‌تونم​ چیزی رو مخفی می‌کنم، برای همین از نشون دادن هرگونه تکنیک‌هوی​ نهایی خودداری می‌کرد و فقط روی هنرهای تیغه‌اش تمرکز کرده بود.

راستش رو بخواین، هنرهای شمشیر‌هائو​ من یه افتضاحِ بی‌سروته و‌آدمی​ بدون پایه و اساس بود...

اما هنرهای تیغه قصاب هم دقیقاً به‌انداختم​ همون اندازه بی‌ریشه بود؛ اصلاً نمی‌تونستم بفهمم‌قیافه‌ت​ این‌ها رو از کدوم گوری یاد گرفته.

با این حال، دلیل قوی بودنش این بود که سرعتش اون‌قدر‌آدمی​ وحشتناک بود که اساتید جناح غیرمتعارف مثل سو گون-پیونگ یا نام‌قاطی​ گا-راک با دو سه تا ضربه، یه دستشون رو به باد می‌دادن.

هوش و‌کنی​ ذکاوت بالایی‌کشید​ هم داشت...

اگه سعی می‌کردم با‌رهبر​ دست چپم کار خاصی‌دست​ بکنم، ساطور قصابیش سریع‌تر می‌شد.

مبارزه، فرار، فکر کردن به یه‌راه​ ضدحمله، دوباره روبرو شدن باهاش... برای‌سلاحت​ فکر کردن به زمان بیشتری نیاز داشتم.

تو این گیرودار، قصاب هم ول‌کن نبود‌کنترل​ و سایه‌به‌سایه دنبالم می‌اومد؛ حتی یه لحظه‌بخوری​ هم فاصله‌اش باهام از بیست قدم بیشتر نشد.

صدای قصاب به گوشم رسید:

«حتی اگه دو شبانه‌روز کامل هم بدوی،‌اوضاع​ نمی‌تونی از دستم قسر در بری. بیا‌فهمیدی​ ببینیم اول تو خسته میشی یا من.»

کوتاه جواب دادم:

«دریافت شد.»

تنها چیزی که تو‌کشید​ اون لحظه به ذهنم‌تنها​ می‌رسید، نابودی متقابل بود.

وقتی دستم قطع می‌شد،‌رهبر​ منم می‌تونستم گردن یا‌دست​ سینه قصاب رو سوراخ کنم.

ولی این ضدحمله درستی نبود.

همون‌طور که می‌دویدم، یاد حصار شمشیری‌هائو​ افتادم که استاد یوک-هاپ تو اون‌نیستی​ چند روز بهم یاد داده بود.

«یه حرکت‌کنی​ درست بعد از‌گفت​ یه دفاع غیرقابل‌نفوذ.»

وقتش رسیده بود که‌رهبر​ از تکنیک شیطان شبحِ‌دست​ زندگی قبلیم استفاده کنم.

اجرای حصار شمشیر کاری نداشت،‌حماسی​ اما در برابر انرژی درونی‌برو​ قصاب، این حصار کاملاً بی‌مصرف بود.

حتی اگه با یه سپر فولادی‌هائو​ هم دفاع می‌کردم، احتمالاً سپر و دستم‌درد​ هم‌زمان با هم به دو نیم می‌شدن.

با این حال، حصار‌کشید​ شمشیر می‌تونست برای یه‌تنها​ لحظه دیدش رو کور کنه.

در حین دویدن، چند‌رهبر​ تا از تکنیک‌های نهایی‌دست​ رو با هم ترکیب کردم.

حصار شمشیر، حصار یخی، مهر دست بزرگ مرغ شعله‌ور، چی‌برو​ شمشیر شکوفه آلو، بخور شکوفه شعله، خنجر وزغ درخشان، فرم‌می‌کنی​ ده هزار شمشیر، فرم شمشیر کوتاه و حتی فرم شمشیر چی.

وضعیت روانی قصاب، سرعت مهارت‌رهبر​ سبکی‌ و سرعت ضربات شمشیرش‌بگیری​ رو تو ذهنم حلاجی کردم.

و به این فکر کردم که‌خفه​ اگه ترکیب ضدحمله‌هام وسط کار شکست‌اعتماد​ خورد، چطوری باید واکنش نشون بدم.

همین‌طور به دویدن‌دومین​ ادامه دادم تا اینکه‌اوضاع​ قصاب دهن باز کرد.

همین که صدای قصاب دراومد...

«...تا کی قراره...»

تو هوا چرخیدم و‌کشید​ با شمشیر چوبیم یه‌تنها​ حصار شمشیر ایجاد کردم.

حصار شمشیر که با‌رهبر​ چی مرغ چوبی ساخته‌دست​ شده بود، جلوم باز شد.

کف دست چپم رو از چی سرد‌انداختم​ پر کردم و همون‌طور که عقب می‌رفتم، یه‌این‌طور​ حصار یخی از نیروی کف دست بیرون دادم.

پیش‌بینی می‌کردم که حتی با روی هم‌کنترل​ افتادن این دو تا حصار، باز هم با‌فهمیدی​ یه ضربه شمشیر دود میشن و میرن هوا.

تِرق!

دقیقاً همون‌طور که انتظار داشتم شد. بی‌درنگ نیروی کف‌بگیری​ دستِ مهر دست بزرگ مرغ شعله‌ور رو درست به‌شده​ همون نقطه‌ای که حصارها خرد شده بودن، شلیک کردم.

چی شمشیر آمیخته با هنر یخ ماه رو به‌مرتیکه​ زوال رو فرستادم جلو، و به محض اینکه با انگشتام‌استفاده​ تلنگر زدم، بخور شکوفه شعله رو تو هوا پخش کردم.

بعد، تا دیدم چی شمشیر محو شد و بخور شکوفه‌بگیری​ شعله تو باد تیغه پخش و پلا شد، خنجر وزغ‌بهتره​ درخشان رو از آستینم درآوردم و سمت قصاب پرت کردم.

ووش!

فرم ده هزار شمشیر آمیخته با هنر یخ رو مثل بوران‌نیستی​ برف پخش کردم و بعد، با فرم شمشیر کوتاه که چی‌ماجرا​ رو فشرده می‌کرد، بدون لحظه‌ای تردید شمشیر چوبیم رو پرتاب کردم.

همه اینا رو در حالی‌حماسی​ پرت کردم که چهارچشمی زل‌برو​ زده بودم به واکنش‌های قصاب.

با یه صدای‌عنوان​ جرنگ، خنجر وزغ‌هائو​ درخشان منحرف شد...

با دو تا چرخش تیغه قصاب، چی‌نزن​ سردی که توسط فرم ده هزار شمشیر پخش‌شدم​ شده بود هم دود شد و رفت هوا.

تو همون فاصله کوتاه،‌رهبر​ شمشیر چوبی مماس با‌دست​ گردن قصاب رد شد.

در یک چشم‌به‌هم‌زدن، قصاب با‌حماسی​ قیافه‌ای خشمگین پرید تو هوا‌برو​ و ساطور قصابیش رو برد بالا.

یه تکنیک نهایی بود‌دومین​ که جاخالی دادن ازش‌اوضاع​ غیرممکن به نظر می‌رسید.

اولش قصد داشتم دستای خالیم رو با‌نزن​ فرم شمشیر چی بپوشونم و کار رو‌بلند​ همونجا تموم کنم، ولی غریزه‌ام گفت بی‌خیال شم.

عقلم می‌گفت‌عنوان​ تکنیک نهایی‌رهبر​ قصاب قوی‌تره.

نیروی شمشیری که دور ساطور قصابی پیچیده شده بود،‌مرتیکه​ مثل شلاقی که از آسمون نازل بشه، زمینِ دور‌گران‌بها​ و بر بدنم رو در هم کوبید و خرد کرد.

هر دو دستم رو با‌رهبر​ آسمان درخشان خورشید و ماه‌بگیری​ پوشوندم و فلنگ رو بستم.

«...»

از ترس اینکه مبادا تو یه نابودی متقابل به فنا برم، اصول باطنی‌بخوری​ حصار شمشیر که استاد یوک-هاپ بهم یاد داده بود رو با هنر بزرگ جذب‌خایه​ ستاره ترکیب کردم تا آسمان درخشان خورشید و ماه رو از هم جدا کنم.

«...آه، به فنا رفتم.»

آسمان درخشان خورشید و ماه یه قدرت سرپیچی‌اوضاع​ از بهشت بود که از ترکیب زوریِ انرژی‌های‌خاطر​ ناسازگار، مثل یه تایجی مچاله‌شده، به وجود اومده بود.

ولی اگه این لعنتی تو همچین فاصله نزدیکی منفجر می‌شد، قصاب که می‌مرد‌کنم​ هیچ، دست و پای منم صددرصد می‌ترکید و به درک واصل می‌شدم؛ برای‌بیار​ همین، آسمان درخشان خورشید و ماه رو به ترتیبِ برعکس دوباره ترکیب کردم.

«لعنت بهش.»

تو همون لحظه،‌فضای​ نیروی شمشیر از‌راه​ پشتم زبانه کشید.

البته تو‌باید​ دستای منم‌دومین​ نور جریان داشت.

همین‌که رو هوا بودم، نیروی شمشیر رو‌نزن​ با یه حصار نورِ بی‌نام و نشون که‌شدم​ با هر دو دستم ساخته بودم، دفع کردم.

صدای ووش‌عنوان​ مانندی دو بار‌هائو​ تو گوشم پیچید.

حصار نور،‌شدم​ نیروی شمشیر رو‌حماسی​ کاملاً برگردونده بود.

با صدای خیس و چندش‌آورِ پاره‌هائو​ شدن گوشت، یکی از دست‌های قصاب از‌درد​ جا کنده شد و رفت رو هوا.

قصاب که حالا یه دست‌گفت​ بیشتر نداشت، افتاد رو زمین‌می‌تونم​ و بی‌درنگ دوباره بهم حمله‌ور شد.

انرژی آسمان درخشان خورشید و ماه رو که تو هر دو دستم نگه داشته بودم، به تک‌تک‌شمشیر​ دست‌هام منتقل کردم و بعد، هنر انگشت مرحله شعله و هنر انگشت ماه رو به زوال رو‌داری​ پشت سر هم روی بدن قصابی که داشت در حال فواره زدنِ خون بهم حمله می‌کرد، پیاده کردم.

با وجود از دست دادن یه دست، شتاب‌هوی​ قصاب اون‌قدر وحشیانه بود که مجبور شدم در حالی‌پهنِ​ که بی‌وقفه از هنرهای انگشتم استفاده می‌کردم، عقب بکشم.

پاق! پاق! پاق! پاق! پاق!

هر بار که بدنش با‌گفت​ هنرهای انگشت سوراخ می‌شد، سرعت‌می‌تونم​ قصاب به طرز چشمگیری افت می‌کرد.

بالاخره به صورتم نزدیک‌رهبر​ شد و سریع اون یکی‌بگیری​ دست سالمش رو دراز کرد.

ولی من از قبل‌سنگین​ مچ دست قصاب رو‌هوی​ با دست چپم چسبیده بودم.

یه جفت چاپستیک آهنیِ‌دومین​ تیز و صیقلی از تو‌دست​ اون دستش زده بود بیرون.

نگاهی به‌کنی​ چاپستیک‌ها انداختم‌کشید​ و گفتم:

«...چاپستیک، دریافت شد.»

دست چپم رو از هنر یخ‌راه​ پر کردم و همین کار رو‌سلاحت​ با شونه راست قصاب هم انجام دادم.

تازه اون موقع بود‌دومین​ که خونی که مثل دیوونه‌ها‌دست​ ازش فواره می‌زد، بند اومد.

چشم‌های قصاب‌کنی​ کاسه خون‌کشید​ شده بود.

حتی با اینکه یه دستش‌هائو​ تو چنگ من بود، قصد‌آدمی​ کشتن هنوز تو چشماش موج می‌زد.

قصاب با‌شدم​ غضب بهم خیره‌حماسی​ شد و پرسید:

«...تو دیگه چه جونوری‌دومین​ هستی؟ کل مدتی که‌اوضاع​ می‌جنگیدیم از من ضعیف‌تر بودی.»

بعد از اینکه با هنر یخ به بالاتنه‌تنها​ قصاب ضربه زدم، دست چپش رو پیچوندم و‌فضای​ چاپستیک‌های تیز رو آروم تو شونه‌اش فرو کردم.

خرچ.

عجیب بود که حتی‌سنگین​ یه آخ هم از‌هوی​ دهن این مرتیکه درنیومد.

جلوی ردای قصاب رو‌دومین​ باز کردم و بدن‌اوضاع​ لختش رو برانداز کردم.

بدنش پر‌کنی​ از جای‌کشید​ سوختگی بود.

اینا ردِ شکنجه‌های معمولی نبودن.

چونه قصاب رو‌فضای​ گرفتم، به قیافه‌اش‌راه​ نگاه کردم و پرسیدم:

«کی تو‌باید​ رو این‌طوری‌دومین​ شکنجه کرده؟»

قصاب جواب داد:

«محقق سفیدپوش.»

سرم رو تکون دادم.

«دریافت شد.»

قصاب با یه‌آهی​ نگاه عجیب بهم‌خفه​ زل زد و پرسید:

«ارباب منو می‌شناسی؟»

«آره می‌شناسم. یکی از پنج شروره.‌راه​ همون یارویی که قبل از اینکه‌سلاحت​ بشه امپراتور شرور، بهش می‌گفتن محقق سفیدپوش.»

قصاب پرسید:

«پنج شرور دیگه‌آهی​ چیه؟ امپراتور شرور کیه؟‌نزن​ تا حالا اسمشونم نشنیدم.»

در حالی که‌دومین​ لرزِ عجیبی به تنم‌اوضاع​ افتاده بود، جواب دادم:

«یه همچین چیزایی هستن دیگه.»

کاملاً مشخص بود که هنوز تو دورانی هستیم‌اوضاع​ که اتحاد موریم اون پنج شروری که من‌خاطر​ می‌شناختم رو با این اسم نام‌گذاری نکرده بود.

یهو یه‌کنی​ فکری به‌کشید​ سرم زد.

درست همون‌طور که ارباب‌زاده‌رهبر​ سوم برای یه قتل‌دست​ به قصاب ماموریت داده بود.

فرقه شیطانی هم لابد درخواست‌های مختلفی به‌انداختم​ اساتید برتر جناح شیطانی که تو اون‌قیافه‌ت​ دوره از موریم بهترین قاتل‌ها بودن، داده بود.

مطمئناً ارباب‌زاده‌باید​ سوم تنها‌دومین​ مشتری‌شون نبود.

بدون اینکه انتظار زیادی داشته‌گفت​ باشم، خیلی مودبانه از قصابی‌می‌تونم​ که هنوز نفس می‌کشید پرسیدم:

«ارشد بک،‌عنوان​ احیاناً می‌دونی محقق‌هائو​ سفیدپوش الان کجاست؟»

«فکر کردی می‌تونی بکشیش؟»

سرم رو تکون دادم.

«باید شانسمو امتحان کنم.»

«بیشتر تمرین کن.‌دومین​ هنوز خیلی خامی.‌کنترل​ نمی‌تونم بهت بگم.»

قصاب نگاهم کرد و زد زیر خنده،‌انداختم​ خنده‌ای که باعث شد دهن پر از خونش‌این‌طور​ که از لای دندون‌هاش بیرون می‌زد، نمایان بشه.

با یه ضربه کف‌دومین​ دست زدم وسط پیشونی قصاب‌دست​ و درجا فرستادمش اون دنیا.

پاق!

از اونجایی که این مرتیکه تو‌کنترل​ کل مبارزه‌مون حتی یه بار هم جیغ‌بخوری​ نکشیده بود، چاره‌ای نداشتم جز اینکه بپرسم:

«قصاب، مردی؟»

«...»

هیچ جوابی نیومد،‌آهی​ پس تازه اون موقع‌نزن​ یه نفس راحت کشیدم.

«دریافت شد.»

ناولها | novelha.net