چپتر 188: تحت تعقیب قصاب
0از فرقه شیطانی و اونهائو قصاب خواستم یه لحظه دندونآدمی رو جیگر بذارن و مهلتم بدن.
«...یه لحظه صبر کنین. حتی اگهراه وقت مرگم هم رسیده باشه، زدنسلاحت حرف آخرم که مشکلی نداره، مگه نه؟»
«...»
بعد از اینکه پوزخند اون اربابزادهخفه سومِ پررو رو دیدم، با لحنی جدیکنم رو به شیطان شهوت کردم و گفتم:
«مونگ رانگ.»
«چیه؟»
با جدیترین و صادقانهتریندومین لحن ممکن تو این دنیایدست خرابشده به شیطان شهوت گفتم:
«اگه من افتادم و مردم، تو باید به عنوان دومین رهبر فرقه هائو، کنترل اوضاع رو به دست بگیری. توانداختم آدمی نیستی که به درد فرقه شیطانی بخوری. فهمیدی؟ به خاطر ارشد شیطان شمشیر هم که شده، بهتره خودت روکدوممون قاطی این ماجرا نکنی. این حرومزادهها هنوز اونقدرها خایه ندارن که ارشد شیطان شمشیر رو نادیده بگیرن و تو رو بکشن.»
«این دیگهعنوان چه زر مفتیههائو که داری میزنی؟»
«هنرهای رزمی در اصل برای کمک به ضعیفان و مظلومان یادآشپزخونه گرفته میشن، پس این رو یادت نره. برای اینکه از چیزیساطور که الان هستی قویتر بشی، باید قلبت رو بیشتر باز کنی.»
شیطان شهوتباید آهی کشیددومین و گفت:
«خفه شو و زر نزن.»
«باشه. تو تنهادومین کسی هستی کهکنترل میتونم بهش اعتماد کنم.»
بلند شدم، یه فضایسنگین سنگین و حماسی راه انداختممرتیکه و رو به قصاب گفتم:
«هوی مرتیکه بک گا! برو تو آشپزخونه و سلاحت رو بیار.آدمی از قیافهت اینطور برمیاد که از یه شمشیر پهنِ گرانبها استفادهقاطی میکنی که شبیه ساطور قصابیه. بیا ببینیم اول دست کدوممون قطع میشه.»
«چه حرفهای روحیهبخشی! عالیه!»
قصاب نیشخندیعنوان زد ورهبر راهی آشپزخونه شد.
نفس عمیقی کشیدم وسنگین دقیقاً همون لحظهای که قصابمرتیکه پاش رو گذاشت تو آشپزخونه...
مهارت سبکیام رو فعالدومین کردم و با تمام قوادست از مسافرخانه زدم به چاک.
به دنبال صدایآهی تقوتوق، چند تا صدانزن با عجله بلند شد.
«ها؟»
«داره فرار میکنه؟»
بعدش، صدای خرد شدن درِ مسافرخانه به گوشاوضاع رسید و قصاب، در حالی که مهارت سبکیاش روارشد به کار گرفته بود، مثل یه شبح افتاد دنبالم.
من اصولاً ترس خاصی از ارواح و اشباحتنها نداشتم، ولی مهارت سبکی این مرتیکه اونقدر سریعفضای بود که مورمورم شد و لرزه به جونم انداخت.
یعنی میخوام بگم، سرعتش اصلاًهائو با شیطان توهم قابلمقایسه نبودآدمی و خیلی از اون سریعتر بود.
با علم به اینکه اون بچهننه سوم فعلاًهوی از شیطان شمشیر حساب میبره، شیطان شهوت روبرمیاد به امان خدا ول کردم و فلنگ رو بستم.
بعد از مدتها، این اولینرهبر باری بود که داشتم بابگیری تمام توانم و مثل اسب میدویدم.
از اونجایی که کنجکاو بودم ببینمخفه سطح مهارت سبکی قصاب چقدره، بااعتماد نهایت سرعتم شروع به دویدن کردم.
تمام حواس بدنم با درک اینکهکنترل زمان یه دوئل مرگ و زندگی فرابخوری رسیده، بهشدت تیز و حساس شده بود.
با شنیدن صدای شکافته شدنحماسی باد از پشتم، سریع سرمبرو رو به عقب خم کردم...
شاخه درختی که تا چند لحظه پیشکنترل بالای خط دیدم قرار داشت، در سکوتبخوری مطلق بریده شد و افتاد رو زمین.
قبل از اینکه شاخه به زمین برسه،نزن خودم رو به جلو پرتاب کردم وبلند سرعتم رو حتی از قبل هم بیشتر کردم.
صدای قصابعنوان از پشتمرهبر به گوش رسید:
«رهبر فرقهشدم جوان واقعاًسنگین میتونه فرار کنه؟»
صداش به طرز تحسینبرانگیزی آرومرهبر بود، برای همین من همبگیری با مهربونی جوابش رو دادم:
«ای حرومزاده کثافت. بویکشید گند میدی، پس دست ازکسی سرم بردار و دنبالم نیا.»
کمی تو هوا شناور شدم،هائو بعد در حالی که فرم کشیدننیستی شمشیر رو اجرا میکردم، چرخیدم سمتش.
در حالی که درختهای دو طرف جاده با لمسمرتیکه چی شمشیر من به تمیزی بریده میشدن، قصاب که بهاستفاده هوا پریده بود، تیغهاش رو به اینور و اونور چرخوند.
تو همون لحظه، سهدومین جریان از باد تیغهاوضاع به سمتم هجوم آوردن.
این سه جریان تو خط مستقیم حرکت نمیکردن، بلکهکسی مثل گردبادهای نامنظم و پراکنده به جلو میتاختن، جوری کهراه به نظر میرسید جاخالی دادن کامل ازشون کار حضرت فیله.
پام رو به زمین کوبیدم و عقباوضاع کشیدم، و همزمان به نقطهای از زمینفهمیدی که باد تیغه بهش برخورد میکرد، خیره شدم.
انگار سه صاعقه به زمین برخوردراه کرده باشن؛ با صدای کرکنندهای، تودهای ازبیار سنگ و کلوخ به هوا پرتاب شد.
پاباباباک!
قصاب که فقط یه پاش رو زمیننزن بود، با یه پرش به هوا رفتبلند و در دم خودش رو به من رسوند.
بدون اینکه حتی فرصترهبر کنم یه نفس راحت بکشم،بگیری شمشیر چوبیام رو تاب دادم.
قصاب با مهارت تمام یه هنر تیغه سریع رو اجرابرو کرد، اما هر بار که از تیغهاش جاخالی میدادم، یهمیکنی چیزی همون حوالی با ظرافتِ تمام به دو نیم میشد.
تازه، به خاطر عمق انرژی درونیای کهکنترل تو تیغهاش جریان داشت، صدای بریده شدنبخوری اجسام بهقدری ضعیف بود که بهسختی شنیده میشد.
داشتم با گوشهایآهی خودم مدرکِ سریع ونزن دقیق بریدنهاش رو میشنیدم.
حتی تو اون هاگیرواگیررهبر هم، گهگداری نگاهم بادست نگاه قصاب تلاقی میکرد.
هم من و هم قصاب.
هیچ ترسی تو وجودمون نبود.
قصاب کلماتش رو طوری بهگفت زبون میآورد که انگار داشت اونهابهش رو لابهلای ضربات تیغهاش جا میداد.
«چرا، فرار،عنوان کردی، وقتی،رهبر اینقدر، خوب، میجنگی؟»
من هم جوابشفضای رو دادم، اونم هماهنگانداختم با ریتم ضربات خودم:
«بوی، خون، حالمعنوان رو، به هم،هائو میزنه، دماغم، حساسه.»
تو همون لحظه، شمشیر چوبی و ساطور قصابی با هممیتونم برخورد کردن و جرقهها به هوا پریدن؛ قدرت چنگِ قصاب کههوی از طریق دو تیغه منتقل میشد، تا دست من هم رسید.
یه حسی مثل اینکه دستمهائو داره از جا کنده میشه،آدمی تمام وجودم رو فرا گرفت.
تا اون لحظه، بدون استفادهحماسی از مرحله شعله یا هنربرو بیقلب سایه ماه داشتم میجنگیدم.
با یه گام لرزه پامرهبر رو محکم به زمین کوبیدمبگیری و دوباره زدم به چاک.
خنده سرد قصابآهی انگار داشت پردهخفه گوشم رو پاره میکرد.
«هههههه.»
قصاب که برای جاخالی دادن از گام لرزههوی عقب کشیده بود، با پنج قدم خودش رو بهمپهنِ رسوند و ساطورش رو به سمت کمرم فرو کرد.
سووش!
چرخیدم، شمشیر چوبیام رو عمودیگفت نگه داشتم و با سطحمیتونم نازک تیغهاش جلوی ضربهاش رو گرفتم.
کلنگ!
شمشیر چوبی که باسنگین چی آغشته شده بود،هوی مثل یه کمان خم شد.
بیدرنگ، گذاشتم بدنم نیروی ضربه قصاب روکنترل جذب کنه و همزمان با لگد زدنبخوری به زمین، خودم رو به هوا پرتاب کردم.
کمی فاصله ایجاد کرده بودم، ولیخفه سرعت قصاب اونقدر زیاد بود کهاعتماد اصلاً وقت نمیشد هیچ غلط دیگهای بکنم.
فقط تونستم قبل از اینکه شمشیرکنترل چوبیام رو دوباره تاب بدم، نگاهدرد و حالت چهرهاش رو برانداز کنم.
قصاب از شمشیر چوبیسنگین جاخالی داد و همزمانهوی به پایینتنهام حمله کرد.
اون با حرکات سریعش از بیشتر حملاتم جاخالیاوضاع میداد، و تو تمام این مدت سعی داشتخاطر دستهام رو قطع کنه یا یه ضدحمله ترتیب بده.
عجیب این بود که چونگفت حرکاتش هیچگونه دفاعی نداشت، حتیمیتونم سریعتر هم به نظر میرسید.
هر حرکتش نیتدومین نابودی متقابل روکنترل به همراه داشت.
تازه، بدون شک از نظر سرعت حرکت وهوی سرعت تیغه، اون سریعترین حریفی بود که ازبرمیاد زمان بازگشتم تا حالا باهاش روبهرو شده بودم.
به نظر میرسید قصاب هم تحتتأثیرهائو مهارتهام قرار گرفته، چون در حالی کهدرد ساطورش رو تاب میداد به حرف اومد:
«رهبر فرقه هائو، اگه بیایگفت زیردست من بشی، میذارم زنده بمونی.بهش من بدجوری چشمم دنبال اون مهارتته.»
در حالی که ضربهرهبر ساطورش رو منحرف میکردم،دست با لحنی خونسرد جواب دادم:
«...دریافت شد.»
قصاب خودبهخود حملهاشعنوان رو متوقف کرد وکنترل سرش رو کج کرد.
«اوه، داری بهش فکر میکنی؟»
تا قصاب اومد کلمه «فکر میکنی» رواوضاع از دهنش دربیاره، من مهارت سبکیام روفهمیدی فعال کرده بودم و داشتم فرار میکردم.
از پشتم، قصابفضای دوباره زد زیرراه خنده و افتاد دنبالم.
«عجب آدم جالبی هستی.»
این بار، صدایآهی قصاب پر ازخفه نیت قتل بود.
«کارمون فقط بادومین قطع کردن دوکنترل تا دستت تموم نمیشه.»
مردی که حتی وقتی لبخندحماسی میزد هم لحنش پر ازبرو نیت قتل بود؛ اون قصاب بود.
حتی در حال فراردومین هم، مثل یه آدماوضاع وظیفهشناس جوابش رو دادم:
«دریافت شد.»
«این "دریافتعنوان شد" دیگهرهبر چه صیغهایه؟»
بدون اینکه به سؤالش محلحماسی سگ بذارم، در حالی کهبرو میدویدم به فکر فرو رفتم.
هنرهای تیغه اون و هنرهای شمشیر من کموبیش تودست یه سطح بودن، و انرژی درونی جفتمون هم اونقدرشمشیر عمیق بود که حالا حالاها امکان نداشت ته بکشه.
همونطور که میدویدم، هنرهای تیغه وخفه حرکات قصاب رو تو ذهنم مرور کردمکنم تا یه نقطه ضعفی چیزی پیدا کنم.
عجیبه، ولیعنوان هیچ نقطه ضعفیهائو در کار نبود.
از اونجایی که قصاب هیچ تلاشی برای دفاع کردنمرتیکه نمیکرد، تنها راهی که برای تموم کردن این مبارزهگرانبها به ذهنم میرسید این بود که جفتمون لتوپار بشیم.
دلیل اینکه داشتمعنوان فرار میکردم همهائو دقیقاً همین بود.
علاوه بر این، قصاب هم انگار فکر میکرد من دارممیتونم چیزی رو مخفی میکنم، برای همین از نشون دادن هرگونه تکنیکهوی نهایی خودداری میکرد و فقط روی هنرهای تیغهاش تمرکز کرده بود.
راستش رو بخواین، هنرهای شمشیرهائو من یه افتضاحِ بیسروته وآدمی بدون پایه و اساس بود...
اما هنرهای تیغه قصاب هم دقیقاً بهانداختم همون اندازه بیریشه بود؛ اصلاً نمیتونستم بفهممقیافهت اینها رو از کدوم گوری یاد گرفته.
با این حال، دلیل قوی بودنش این بود که سرعتش اونقدرآدمی وحشتناک بود که اساتید جناح غیرمتعارف مثل سو گون-پیونگ یا نامقاطی گا-راک با دو سه تا ضربه، یه دستشون رو به باد میدادن.
هوش وکنی ذکاوت بالاییکشید هم داشت...
اگه سعی میکردم بارهبر دست چپم کار خاصیدست بکنم، ساطور قصابیش سریعتر میشد.
مبارزه، فرار، فکر کردن به یهراه ضدحمله، دوباره روبرو شدن باهاش... برایسلاحت فکر کردن به زمان بیشتری نیاز داشتم.
تو این گیرودار، قصاب هم ولکن نبودکنترل و سایهبهسایه دنبالم میاومد؛ حتی یه لحظهبخوری هم فاصلهاش باهام از بیست قدم بیشتر نشد.
صدای قصاب به گوشم رسید:
«حتی اگه دو شبانهروز کامل هم بدوی،اوضاع نمیتونی از دستم قسر در بری. بیافهمیدی ببینیم اول تو خسته میشی یا من.»
کوتاه جواب دادم:
«دریافت شد.»
تنها چیزی که توکشید اون لحظه به ذهنمتنها میرسید، نابودی متقابل بود.
وقتی دستم قطع میشد،رهبر منم میتونستم گردن یادست سینه قصاب رو سوراخ کنم.
ولی این ضدحمله درستی نبود.
همونطور که میدویدم، یاد حصار شمشیریهائو افتادم که استاد یوک-هاپ تو اوننیستی چند روز بهم یاد داده بود.
«یه حرکتکنی درست بعد ازگفت یه دفاع غیرقابلنفوذ.»
وقتش رسیده بود کهرهبر از تکنیک شیطان شبحِدست زندگی قبلیم استفاده کنم.
اجرای حصار شمشیر کاری نداشت،حماسی اما در برابر انرژی درونیبرو قصاب، این حصار کاملاً بیمصرف بود.
حتی اگه با یه سپر فولادیهائو هم دفاع میکردم، احتمالاً سپر و دستمدرد همزمان با هم به دو نیم میشدن.
با این حال، حصارکشید شمشیر میتونست برای یهتنها لحظه دیدش رو کور کنه.
در حین دویدن، چندرهبر تا از تکنیکهای نهاییدست رو با هم ترکیب کردم.
حصار شمشیر، حصار یخی، مهر دست بزرگ مرغ شعلهور، چیبرو شمشیر شکوفه آلو، بخور شکوفه شعله، خنجر وزغ درخشان، فرممیکنی ده هزار شمشیر، فرم شمشیر کوتاه و حتی فرم شمشیر چی.
وضعیت روانی قصاب، سرعت مهارترهبر سبکی و سرعت ضربات شمشیرشبگیری رو تو ذهنم حلاجی کردم.
و به این فکر کردم کهخفه اگه ترکیب ضدحملههام وسط کار شکستاعتماد خورد، چطوری باید واکنش نشون بدم.
همینطور به دویدندومین ادامه دادم تا اینکهاوضاع قصاب دهن باز کرد.
همین که صدای قصاب دراومد...
«...تا کی قراره...»
تو هوا چرخیدم وکشید با شمشیر چوبیم یهتنها حصار شمشیر ایجاد کردم.
حصار شمشیر که بارهبر چی مرغ چوبی ساختهدست شده بود، جلوم باز شد.
کف دست چپم رو از چی سردانداختم پر کردم و همونطور که عقب میرفتم، یهاینطور حصار یخی از نیروی کف دست بیرون دادم.
پیشبینی میکردم که حتی با روی همکنترل افتادن این دو تا حصار، باز هم بافهمیدی یه ضربه شمشیر دود میشن و میرن هوا.
تِرق!
دقیقاً همونطور که انتظار داشتم شد. بیدرنگ نیروی کفبگیری دستِ مهر دست بزرگ مرغ شعلهور رو درست بهشده همون نقطهای که حصارها خرد شده بودن، شلیک کردم.
چی شمشیر آمیخته با هنر یخ ماه رو بهمرتیکه زوال رو فرستادم جلو، و به محض اینکه با انگشتاماستفاده تلنگر زدم، بخور شکوفه شعله رو تو هوا پخش کردم.
بعد، تا دیدم چی شمشیر محو شد و بخور شکوفهبگیری شعله تو باد تیغه پخش و پلا شد، خنجر وزغبهتره درخشان رو از آستینم درآوردم و سمت قصاب پرت کردم.
ووش!
فرم ده هزار شمشیر آمیخته با هنر یخ رو مثل بوراننیستی برف پخش کردم و بعد، با فرم شمشیر کوتاه که چیماجرا رو فشرده میکرد، بدون لحظهای تردید شمشیر چوبیم رو پرتاب کردم.
همه اینا رو در حالیحماسی پرت کردم که چهارچشمی زلبرو زده بودم به واکنشهای قصاب.
با یه صدایعنوان جرنگ، خنجر وزغهائو درخشان منحرف شد...
با دو تا چرخش تیغه قصاب، چینزن سردی که توسط فرم ده هزار شمشیر پخششدم شده بود هم دود شد و رفت هوا.
تو همون فاصله کوتاه،رهبر شمشیر چوبی مماس بادست گردن قصاب رد شد.
در یک چشمبههمزدن، قصاب باحماسی قیافهای خشمگین پرید تو هوابرو و ساطور قصابیش رو برد بالا.
یه تکنیک نهایی بوددومین که جاخالی دادن ازشاوضاع غیرممکن به نظر میرسید.
اولش قصد داشتم دستای خالیم رو بانزن فرم شمشیر چی بپوشونم و کار روبلند همونجا تموم کنم، ولی غریزهام گفت بیخیال شم.
عقلم میگفتعنوان تکنیک نهاییرهبر قصاب قویتره.
نیروی شمشیری که دور ساطور قصابی پیچیده شده بود،مرتیکه مثل شلاقی که از آسمون نازل بشه، زمینِ دورگرانبها و بر بدنم رو در هم کوبید و خرد کرد.
هر دو دستم رو بارهبر آسمان درخشان خورشید و ماهبگیری پوشوندم و فلنگ رو بستم.
«...»
از ترس اینکه مبادا تو یه نابودی متقابل به فنا برم، اصول باطنیبخوری حصار شمشیر که استاد یوک-هاپ بهم یاد داده بود رو با هنر بزرگ جذبخایه ستاره ترکیب کردم تا آسمان درخشان خورشید و ماه رو از هم جدا کنم.
«...آه، به فنا رفتم.»
آسمان درخشان خورشید و ماه یه قدرت سرپیچیاوضاع از بهشت بود که از ترکیب زوریِ انرژیهایخاطر ناسازگار، مثل یه تایجی مچالهشده، به وجود اومده بود.
ولی اگه این لعنتی تو همچین فاصله نزدیکی منفجر میشد، قصاب که میمردکنم هیچ، دست و پای منم صددرصد میترکید و به درک واصل میشدم؛ برایبیار همین، آسمان درخشان خورشید و ماه رو به ترتیبِ برعکس دوباره ترکیب کردم.
«لعنت بهش.»
تو همون لحظه،فضای نیروی شمشیر ازراه پشتم زبانه کشید.
البته توباید دستای منمدومین نور جریان داشت.
همینکه رو هوا بودم، نیروی شمشیر رونزن با یه حصار نورِ بینام و نشون کهشدم با هر دو دستم ساخته بودم، دفع کردم.
صدای ووشعنوان مانندی دو بارهائو تو گوشم پیچید.
حصار نور،شدم نیروی شمشیر روحماسی کاملاً برگردونده بود.
با صدای خیس و چندشآورِ پارههائو شدن گوشت، یکی از دستهای قصاب ازدرد جا کنده شد و رفت رو هوا.
قصاب که حالا یه دستگفت بیشتر نداشت، افتاد رو زمینمیتونم و بیدرنگ دوباره بهم حملهور شد.
انرژی آسمان درخشان خورشید و ماه رو که تو هر دو دستم نگه داشته بودم، به تکتکشمشیر دستهام منتقل کردم و بعد، هنر انگشت مرحله شعله و هنر انگشت ماه رو به زوال روداری پشت سر هم روی بدن قصابی که داشت در حال فواره زدنِ خون بهم حمله میکرد، پیاده کردم.
با وجود از دست دادن یه دست، شتابهوی قصاب اونقدر وحشیانه بود که مجبور شدم در حالیپهنِ که بیوقفه از هنرهای انگشتم استفاده میکردم، عقب بکشم.
پاق! پاق! پاق! پاق! پاق!
هر بار که بدنش باگفت هنرهای انگشت سوراخ میشد، سرعتمیتونم قصاب به طرز چشمگیری افت میکرد.
بالاخره به صورتم نزدیکرهبر شد و سریع اون یکیبگیری دست سالمش رو دراز کرد.
ولی من از قبلسنگین مچ دست قصاب روهوی با دست چپم چسبیده بودم.
یه جفت چاپستیک آهنیِدومین تیز و صیقلی از تودست اون دستش زده بود بیرون.
نگاهی بهکنی چاپستیکها انداختمکشید و گفتم:
«...چاپستیک، دریافت شد.»
دست چپم رو از هنر یخراه پر کردم و همین کار روسلاحت با شونه راست قصاب هم انجام دادم.
تازه اون موقع بوددومین که خونی که مثل دیوونههادست ازش فواره میزد، بند اومد.
چشمهای قصابکنی کاسه خونکشید شده بود.
حتی با اینکه یه دستشهائو تو چنگ من بود، قصدآدمی کشتن هنوز تو چشماش موج میزد.
قصاب باشدم غضب بهم خیرهحماسی شد و پرسید:
«...تو دیگه چه جونوریدومین هستی؟ کل مدتی کهاوضاع میجنگیدیم از من ضعیفتر بودی.»
بعد از اینکه با هنر یخ به بالاتنهتنها قصاب ضربه زدم، دست چپش رو پیچوندم وفضای چاپستیکهای تیز رو آروم تو شونهاش فرو کردم.
خرچ.
عجیب بود که حتیسنگین یه آخ هم ازهوی دهن این مرتیکه درنیومد.
جلوی ردای قصاب رودومین باز کردم و بدناوضاع لختش رو برانداز کردم.
بدنش پرکنی از جایکشید سوختگی بود.
اینا ردِ شکنجههای معمولی نبودن.
چونه قصاب روفضای گرفتم، به قیافهاشراه نگاه کردم و پرسیدم:
«کی توباید رو اینطوریدومین شکنجه کرده؟»
قصاب جواب داد:
«محقق سفیدپوش.»
سرم رو تکون دادم.
«دریافت شد.»
قصاب با یهآهی نگاه عجیب بهمخفه زل زد و پرسید:
«ارباب منو میشناسی؟»
«آره میشناسم. یکی از پنج شروره.راه همون یارویی که قبل از اینکهسلاحت بشه امپراتور شرور، بهش میگفتن محقق سفیدپوش.»
قصاب پرسید:
«پنج شرور دیگهآهی چیه؟ امپراتور شرور کیه؟نزن تا حالا اسمشونم نشنیدم.»
در حالی کهدومین لرزِ عجیبی به تنماوضاع افتاده بود، جواب دادم:
«یه همچین چیزایی هستن دیگه.»
کاملاً مشخص بود که هنوز تو دورانی هستیماوضاع که اتحاد موریم اون پنج شروری که منخاطر میشناختم رو با این اسم نامگذاری نکرده بود.
یهو یهکنی فکری بهکشید سرم زد.
درست همونطور که اربابزادهرهبر سوم برای یه قتلدست به قصاب ماموریت داده بود.
فرقه شیطانی هم لابد درخواستهای مختلفی بهانداختم اساتید برتر جناح شیطانی که تو اونقیافهت دوره از موریم بهترین قاتلها بودن، داده بود.
مطمئناً اربابزادهباید سوم تنهادومین مشتریشون نبود.
بدون اینکه انتظار زیادی داشتهگفت باشم، خیلی مودبانه از قصابیمیتونم که هنوز نفس میکشید پرسیدم:
«ارشد بک،عنوان احیاناً میدونی محققهائو سفیدپوش الان کجاست؟»
«فکر کردی میتونی بکشیش؟»
سرم رو تکون دادم.
«باید شانسمو امتحان کنم.»
«بیشتر تمرین کن.دومین هنوز خیلی خامی.کنترل نمیتونم بهت بگم.»
قصاب نگاهم کرد و زد زیر خنده،انداختم خندهای که باعث شد دهن پر از خونشاینطور که از لای دندونهاش بیرون میزد، نمایان بشه.
با یه ضربه کفدومین دست زدم وسط پیشونی قصابدست و درجا فرستادمش اون دنیا.
پاق!
از اونجایی که این مرتیکه توکنترل کل مبارزهمون حتی یه بار هم جیغبخوری نکشیده بود، چارهای نداشتم جز اینکه بپرسم:
«قصاب، مردی؟»
«...»
هیچ جوابی نیومد،آهی پس تازه اون موقعنزن یه نفس راحت کشیدم.
«دریافت شد.»