چپتر 432: فصل ۳۴۰
0در حالی که رزمیکاران موریم، همون شکارهایی که تو این سفر ماهیگیریجوابی دریایی به تورمون افتاده بودند، از سرما و گرسنگی به خودشان میلرزیدند،آنها راهب دیوانه که تازه از گشتزنی برگشته بود، آمد و کنارم نشست.
میخواست مثل من یه سخنرانی طولانیگاهی راه بندازه؟ یا فقط آمده بود تانتوانست به قیافه این کچلهای تازهکار زل بزنه؟
رزمیکارها که تمام روز از غرغرهای منمعابد خسته و هلاک شده بودند، با چهرههاییعبادت پر از تنش به راهب دیوانه خیره شدند.
راهب دیوانه با پشتی صاف وداره حالتی رسمی نشست و مدت طولانیدهان تو سکوت به صورت رزمیکارها خیره ماند.
«...»
با خودم گفتم حتماً حرفی برای گفتن داره، پسبازگشتشان همونجا نشستم و در حالی که حواسم به رزمیکارهاجان بود، منتظر ماندم تا راهب دیوانه دهان باز کند.
بعد از اینکه مدت زیادی گذشت ومعابد چند باری با رزمیکارها چشم تو چشمعبادت شد، بالاخره راهب دیوانه به حرف آمد.
«من یک راهب رزمیبرای از فرقه بودایی وجرهیانهنشستم از مناطق غربی هستم.»
فقط پادشاه اون-پیونگ جواب داد.
«پس از راهبان دشتهایاغلب مرکزی نیستی. پیش خودم میگفتمبازگشتشان چرا لباسهایت اینقدر عجیب است.»
راهب دیوانه سر تکان داد.
«معابد معمولاً در اعماق کوهستانها قرار دارند. اهداکنندگانینشستم که برای عبادت میآمدند، اغلب در کوهستان، گاهیاینکه در کوهپایه یا در مسیر بازگشتشان کشته میشدند.»
هیچکس نتوانستاغلب جوابی به اینکوهپایه حرف ناگهانی بدهد.
«راهبان رزمی برای محافظت از جان همین اهداکنندگان به وجود آمدند. خیلی وقت پیش بود. در ابتدا، آنها در سراسر کوهستان مستقر میشدند. با عصای راهبآنها در دست، از دامنه کوه، کوهپایه و تقاطعهای اصلی، اهداکنندگان را راهنمایی کرده و از آنها محافظت میکردند. اما بعدها، اهداکنندگان و راهبان رزمی با همسمی مورد حمله قرار گرفتند. با نیزه و تیغه به آنها ضربه میزدند، با پرتاب سنگ کشته میشدند و حتی با چیزهایی مثل سوزنهای سمی هدف قرار میگرفتند.»
«...»
راهب دیوانه بهحرفی مرشد اعظم ایالتداره یان نگاه کرد.
«راهبان رزمی چارهای جز یادگیری هنرهای رزمی نداشتند. اینکه چطور نیزهها و تیغهها را دفع کنند، چطور با سم مقابله کنند، چطور درابتدا برابر یک شلاق بلند بایستند و وقتی در اقلیت هستند چطور بجنگند. راهبان رزمی، از آنجایی که موجوداتی بودند که نمیخواستند بمیرند، درسنگ هنرهای رزمی تمرین کردند، آموختههایشان را به نسلهای بعدی انتقال دادند و با شجاعت زندگی کردند تا از اهداکنندگان و بوداییها محافظت کنند.»
راهب دیوانه آنقدر جدی حرف میزد کهکوهپایه رزمیکارها نگاهی به همدیگر انداختند و چندجوابی نفرشان با ترس قیافه من را پاییدند.
راهب دیوانه بدوناینقدر اینکه به آنهاتکان محل بگذارد، ادامه داد.
«این منشأ پیدایش راهبان رزمی است. برخی از اهداکنندگان فقیر بودند و برخی ثروتمند، اما غارتگران هیچ فرقی بین آنها قائل نمیشدند. چون مردها را میکشتند و به زنها تجاوزهستم میکردند. راهبان رزمی نمیتوانستند فقط عصای راهب خود را در هوا بچرخانند، برای همین یک روز یک نفر حلقههای متصل به عصا را برداشت و تیغهای را که راهزنها استفادهکوهپایه میکردند به آن وصل کرد. این احتمالاً شبیه همان چیزی است که شما رزمیکارها به آن عصای ذن میگویید. راهبان رزمیِ قدیمی برای زنده ماندن دست به هر کاری میزدند.»
راهب دیوانهاغلب به منگاهی نگاه کرد.
«کسانی که بهمیآمدند بودا خدمت میکنندگاهی باید عمیقاً دلسوز باشند.»
«آره.»
«راهبی که هنرهای رزمی را با چیزیهمونجا شبیه به تیغه تبر که به عصایشکند وصل شده تمرین میکند. نظرت چیست، رهبر فرقه؟»
همونطور کهاغلب حس میکردمگاهی جواب دادم.
«هیچ فرقیعبادت با یهاغلب رزمیکار موریم نداره.»
راهب دیوانه سر تکان داد.
«دقیقاً، هیچ فرقی ندارد. این فقط تاریخچهای از راهبان رزمی بود که شنیده بودم. اما تجربه شخصی چیز دیگری است. تا جایی که یادم میآید، بیش از ده سال، پیرمردی بود که هر سحرگاه برای عبادت میآمد. پیرمردی که چهپیش در خواب و چه در بیداری، نگران پسری بود که در اواخر عمرش به دنیا آمده بود. پسرش تاجر سختکوشی بود که برای تجارت به سفرهای طولانی میرفت، اما توسط گروهی به نام اشباح موطلایی دستگیر شد، اموالش را غارتسراسر کردند و با نیزه او را سوراخسوراخ کردند و کشتند. پدرش، ارشد تاک، اهداکنندهای خونگرم بود که هر روز با پشتکار از کوه بالا میآمد تا برای بودا دعا کند و به خوبی به امور کوچک و بزرگ راهبان رسیدگی میکرد.»
«...»
راهب دیوانهعبادت نگاهی بهاغلب رزمیکاران اطرافش انداخت.
«روزی که این خبر را شنیدم، برای اولین بار قصد داشتم حلقهها را از عصای راهبم جدا کنم، تیغهای را کهبازگشتشان راهبان رزمی قدیمی استفاده میکردند به آن وصل کنم و از کوه پایین بیایم. راهبان پیر بیرون دویدند تا جلویم رادست بگیرند، و من را سرزنش و توبیخ کردند. به من گفتند: "چه عمل بیرحمانهای است که یک بودایی بخواهد مرتکب شود."»
راهب دیوانه لبخندحرفی محوی زد و دوبارههمونجا به رزمیکارها نگاه کرد.
«"چه عمل بیرحمانهای است که یک بودایی بخواهد مرتکب شود"... من مقاومت راهبان پیر را پس زدم و از کوه پایین آمدم تا اشباح موطلایی را پیدا کنم. در اصل، حلقههای روی عصای راهب برای ایجاد صدای جرینگجرینگ استفاده میشدند تا حیواناتتیغه وحشی به ما حمله نکنند. این یک تزئین دلسوزانه است تا از کشتن حتی حشرات کوچک جلوگیری شود، چه برسد به جانوران گوشتخوار. وقتی آن حلقهها را برداشتم و تیغه را وصل کردم، قدرتش به طرز باورنکردنیای زیاد بود. محیط اطرافم درنسلهای یک چشم به هم زدن به دریای خون تبدیل شد. حالا، نه تنها من، بلکه هیچکس دیگری هم هرگز اشباح موطلایی را در این دنیا پیدا نخواهد کرد. اما ارشد تاک هم که پسرش را از دست داده بود، زیاد عمر نکرد.»
نگاهم را بینمیآمدند راهب دیوانه و رزمیکارهاکوهپایه رد و بدل کردم.
رزمیکارها حالا از ترسعجیب نفسهایشان را حبس کردهمعمولاً بودند و بیصدا نفس میکشیدند.
حتماً فهمیده بودند که راهبگفتن روبهرویشان از آن راهبهای معمولیمنتظر و پاستوریزهای که میشناختند نیست.
واسه همینهاغلب که اینگاهی کچل، راهب دیوانهست.
راهب دیوانه سر تکان داد.
«من الکل هم مینوشیدم و گوشت میخوردم. تبدیلمعمولاً به یک راهب مرتد شدم. حتی وقتی برای مجازاتکوهستان در یک غار زندانی شدم، باز هم زیاد مینوشیدم...»
راهب دیوانهحتماً دستش را بهگفتن سمت بینیاش برد.
«مهم نیست چقدر مست کنم، آن بوی وحشتناک خونی که موقع کشتن اشباح موطلایی حس کردم هرگز از بین نمیرود. حتی پیش خودم فکر کردم راهبان پیری کهدست به اسم دلسوزی از چنین چیزهایی چشمپوشی میکنند، خرفت شدهاند و خیلی بیشتر از من احکام را زیر پا گذاشتهاند. اصلاً چه کسی در این دنیا احکام رایان شکسته است؟ اینکه پول و غذایی را که دیگران با زحمت در کوهستان به دست آوردهاند بگیری، و بعد وقتی خطری پیش میآید، درباره دلسوزی و شفقت اراجیف ببافی.»
با راهبعبادت دیوانه چشماغلب تو چشم شدم.
راهب دیوانهلباسهایت رو بهعجیب من گفت.
«هیچ فرقی در معنا وجود نداشت؛ بین تو، رهبر فرقه، که اعضایدهان جناح غیرمتعارف را تا حد مرگ کتک میزنی تا از مردم زحمتکشرزمی محافظت کنی، و من که اشباح موطلایی را با تیغه تکهتکه کردم.»
سرم را تکان دادم.
«هیچ فرقی نداره.»
«شرح کارهای تو که در راه رسیدن به دریا شنیدم، برایقرار من مثل یک نقطه عطف بود. انسانها ذاتاً موجودات ضعیفی هستند،کشته بنابراین کارهای تو مایه آرامش بود. یک بار دیگر از تو سپاسگزارم.»
این بار،حتماً راهب دیوانه بهگفتن رزمیکارها نگاه کرد.
«من همه شما را زنده نگه داشتهام، اما نیت قتلی که از زمان بودنمبدهد در مناطق غربی قلبم را پر کرده، حتی با نگاه کردن به این دریایدست پهناور هم محو نمیشود. آیا شما رزمیکارانی نیستید که هیچ فرقی با اشباح موطلایی ندارید؟»
به محض اینکه حرف راهب دیوانه تمام شد،مسیر نه تنها چشمان چهار هژمون، بلکه چشمان معاونبدهد رهبر انجمن هم همزمان از حدقه زد بیرون.
«...»
بعضیهایشان با چهرههاییحرفی مات و مبهوتداره به من نگاه کردند.
حتی بدون اینکه حرفی بزنند،کوهپایه راحت میشد فهمید که دارندهیچکس برای زنده ماندن التماس میکنند.
مرشد اعظمعبادت ایالت یاناغلب دهان باز کرد.
«راهب.»
«حرف بزن. من هیچ چیزی درباره ایالت یان نشنیدهام، اما برایم جای سؤال است که چطور مردی که مرشدچند اعظم یک کشور است، با جناح غیرمتعارف همدست شده. آیا ارباب انجمن مرگ و زندگی تا این حد مردمرکزی بزرگی است؟ در مسیرم به سمت ژجیانگ، شایعات زیادی شنیدم که ارباب انجمن مرگ و زندگی به شدت بیرحم است.»
صدای مرشد اعظم ایالت یان، که به نظر میرسید انواعهیچکس و اقسام مصیبتها را از سر گذرانده، در حالی کهآمدند تمام خونسردیاش را از دست داده بود، به گوش رسید.
«راستش را بخواهید، به عنوان کسی که نانمسیر ایالت یان را خورده، رویای احیای آن رابدهد در سر داشتم و به پول زیادی نیاز داشتم.»
راهب دیوانه پرید وسط حرفش.
«مرشد اعظم ایالت یان، آیا اینداره به آن معنا نیست که دردهان نهایت به خاطر پول همکاری کردی؟»
«این...»
مرشد اعظمعبادت ایالت یاناغلب نتوانست ادامه دهد.
فضا جوری سنگین شد که اگر همینمعابد الان راهب دیوانه با عصایش مغز یکیعبادت را متلاشی میکرد، اصلاً جای تعجب نداشت.
«اگر بخواهم از اصطلاح رهبر فرقه استفاده کنم، همه شما چیزی جز طعمهای روی قلاب ماهیگیری برای گرفتن ارباب انجمن مرگ وبالاخره زندگی و پادشاه گوم-سان نیستید. جدا از این کاربرد، آیا دلیلی وجود دارد که من و رهبر فرقه شما را زنده نگهاینقدر داریم؟ کلماتی مثل "امیدوارم راهب رحم کند" همانطور که قبلاً گفتم، برای گوشهای من چیزی جز اراجیف نیست. یک نفر حرف بزند.»
رشته کلاماغلب را ازگاهی راهب دیوانه گرفتم.
«...مثلاً اینکه یه مادراغلب پیر تو خونه دارید، یابازگشتشان یه همچین چرت و پرتهایی.»
راهب دیوانه گفت.
«دلیل اینکه نیت قتل تو دلم فروکش نمیکنه اینه که میتونم چیزای زیادی رو از تو صورت و حالتچند نگاهتون بخونم. شما تو زندگیتون کلاً عادت نداشتید دشمناتون رو ببخشید، برای همین همچین نگاهی تو چشماتونه. درست مثلمرکزی خودِ من، تو مسیرم به سمت دریا. قیافههاتون وقتی از اون کالسکه سیاه پیاده شدید رو هیچوقت یادم نمیره.»
گرگ سیاه به حرف اومد.
«راهب، توعبادت رو خدااغلب از جونم بگذر.»
راهب دیوانه خنده بیرمقیعجیب سر داد و سرش رواعماق به نشونه تأسف تکون داد.
«حالا که رزمیکار هستید، بیایدگفتن در مورد هنرهای رزمی حرفمنتظر بزنیم. نظرت چیه، رهبر فرقه؟»
مثل بچهای که دارهگاهی یه نمایش خیابونی تو روستامیشدند میبینه، در دم جواب دادم.
«عالیه.»
«اگه بخوایم سطح هنرهای رزمی همه افراد اینجا رو از ضعیفترینقرار به قویترین رتبهبندی کنیم، ترتیبش میشه گرگ سیاه، مهمان مرگ و زندگی،میشدند ملکه شیطانی، پادشاه اون-پیونگ، معاون رهبر انجمن و مرشد اعظم ایالت یان.»
به محض اینکه حرفش تموم شد،داره معاون رهبر انجمن بیشتر از همهدهان جا خورد و قیافهاش دیدنی شد.
انگار همیشه پیش خودشگاهی فکر میکرده مرشد اعظمکشته ایالت یان از اون ضعیفتره.
راهب دیوانه توضیح داد.
«نمیخوام خیلی وارد جزئیات بشم، ولی گرگ سیاه، مهمان مرگ و زندگی و ملکه شیطانی تو یه سطحن. پادشاه اون-پیونگ و معاون رهبرمیشدند انجمن هم تو یه قلمرو قرار دارن. با این حال، مرشد اعظم ایالت یان حدود دو مرحله از معاون رهبر انجمن جلوتره. مرشداصلی اعظم ایالت یان احتمالاً پیش خودش فکر میکنه تو ژجیانگ رقیبای خیلی کمی داره، ولی بخش زیادی از قدرتش رو مخفی کرده. اینطور نیست؟»
مرشد اعظم ایالتحرفی یان با لحنیداره محترمانه جواب داد.
«همینطوره.»
«احتمالاً با خودت فکر میکنی حتی اگه بامسیر تمام قدرتت جلوی ارباب انجمن مرگ و زندگیبدهد وایستی، بازم بازنده نمیشی. چطوره؟ حق با منه؟»
«اینم درسته.»
«پس مرشد اعظم ایالت یان، سطحداره هنرهای رزمی رهبر فرقه که بغلدهان دستت ایستاده رو چطور ارزیابی میکنی؟»
مرشد اعظماغلب ایالت یان زلکوهپایه زد به من.
منم باهاشعبادت مسابقه زلاغلب زدن راه انداختم.
مرشد اعظم ایالت یان کهاست خیلی زود تو این مسابقهکوهستانها کم آورد و باخت، جواب داد.
«میدونم کهحتماً خیلی ازبرای من بالاتره.»
«این فاصله چقدره؟ در مقایسه با اختلاف مهارت بینمیشدند گرگ سیاه که اون پایینماییناست و خودت، فکر میکنیاهداکنندگان اختلاف مهارت بین تو و رهبر فرقه بیشتره؟ یا کمتر؟»
مرشد اعظم ایالتمیآمدند یان یه حرف کاملاًکوهپایه پرت و پلا زد.
«اگه بخوایم فاصلهاینقدر رو اندازه بگیریم، فکرمعابد کنم تقریباً هماندازه باشه.»
راهب دیوانهحتماً با یهبرای لبخند محو پرسید.
«مطمئنی؟»
مرشد اعظم ایالت یاناغلب جوری که انگار میخواستمسیر بهونه بیاره جواب داد.
«گرگ سیاهلباسهایت هم اونقدرهاعجیب آدم ضعیفی نیست.»
«نه. مرشد اعظم ایالت یان، مهارت رهبر فرقه فراتر از درک و اندازه توئه. با این خودشیفتگی خودت روچند گول نزن و واقعیت رو نادیده نگیر. تو با این سطح از مهارتت حتی نمیتونی درک کنی رهبر فرقهمرکزی چقدر قویه. نکنه قلمروش رو بر اساس همون چند تا ضربه هنرهای انگشت که قبلاً بهت زد حدس زدی؟»
«همم.»
«اونم یه حقه بود. اینکه به خودش زحمت داد تا همهتونو اینور و اونور دنبال کنه و اینقدر بازیگوشانه بجنگه هم یه حقه بود. بیشتر شماها فقطسراسر با یه حرکت رهبر فرقه ریق رحمت رو سر میکشید. فاصله واقعی اینه، و شماها اونقدر ضعیفید که حتی نمیتونید متوجه این اختلاف سطح بشید. عادت رهبرمیگرفتند فرقه اینه که اول طرف رو فریب بده، چون نمیدونه ممکنه چه اتفاقی بیفته، و بعد شرایط رو بسنجه... و تکتک شما احمقا هم گولش رو خوردید.»
همه به جزاینقدر راهب دیوانه، همزمانتکان زل زدن به من.
از اونجایی که حرفایبرای راهب دیوانه کاملاً حق بود،حواسم حرف خاصی برای گفتن نداشتم.
پادشاه اون-پیونگ آرومکوهستان دستش رو بردمسیر بالا و اینطوری گفت.
«تا حدودی حدس میزدم.»
جواب دادم.
«باهوشی.»
«ممنونم.»
راهب دیوانهعبادت به رزمیکارا چشمغرهکوهستان رفت و گفت.
«ولی خب، رهبر فرقه رهبر فرقهست. و منم منم. اینهمه رودهدرازی که الان کردم هیچ منظور دیگهای نداشت. اصلاً قصد ندارم ولتون کنم برید. خیلی سعی کردم با زل زدن به دریا، این نیت قتل رووقت که تو دلم قلقل میکنه آروم کنم، ولی وقتی از بین نمیره چیکار میتونم بکنم؟ من و رهبر فرقه یه رابطه بر اساس احترام متقابل داریم، برای همین اگه بخوام کسی رو بکشم، رهبر فرقه جلومکرد رو نمیگیره. منم تاحالا جلوی کشتن کسایی که رهبر فرقه قصد جونشون رو داشته نگرفتم. اگه بخوام به حرف دلم گوش بدم، شماها همین الانشم یه مشت جنازهاید... پس حالا باید چه خاکی تو سرمون بریزیم؟»
وقتی یهو متوجه سکوت اطرافگفتن شدم، صدای امواج به زیباترینمنتظر شکل ممکن سکوت رو شکست.
اونایی که جونشون به مو بند بود، جوری بهمیشدند راهب دیوانه نگاه میکردن که انگار نمیدونستن باید چهاهداکنندگان غلطی بکنن و بعضی وقتا هم نگاهی به من مینداختن.
حالا این بدبختا، علاوه بر اینکه از سرما و گشنگیکشته داشتن تلف میشدن، تو بحرانی گیر افتاده بودن که اگه هروجود لحظه زیر مشت و لگد جون میدادن اصلاً چیز عجیبی نبود.
برای دلداری دادناینقدر به این بیچارههاتکان به حرف اومدم.
«چقدر رقتانگیزه، رزمیکار باشی و آخرش زیر دست یهحواسم راهب کچلِ سرتراشیده کتک بخوری و بمیری. راستش اگه اینچند داستان رو تو یه مسافرخانه تعریف کنن، خیلی خندهدار میشه.»
شاید چون همهشون اساتیدی بودن که تمرینات رزمی خیلی طاقتفرسایی رونتوانست پشت سر گذاشته بودن، نمیتونستن با یه حالت زننده خودشون رووقت بندازن به خاک و با التماس و زجهموره جونشون رو گدایی کنن.
تو یهعبادت کلمه بخواماغلب بگم، غرور داشتن.
بالاخره راهب دیوانه، در حالی که عصای راهبمعمولاً طلاییش رو محکم تو دستش گرفته بود، جوریاغلب از جا بلند شد که انگار تصمیمش رو گرفته.
منم دستبهسینه ایستادم وبرای تصمیم گرفتم تا آخرنشستم ماجرا فقط یه تماشاچی باشم.
راستش رو بخواید،کوهستان این چیزی بودمسیر که تو سرم میگذشت.
من همین الانشممیآمدند خوب میدونم تو دلکوهپایه راهب دیوانه چه خبره.
پس، این یه هنر ترکیبی از راهب دیوانه واعماق شیطان دیوانه بود تا حداقل یه لایه از اونگاهی طرز فکر کثیف این رزمیکارا رو بکنیم و بندازیم دور.
این آدما آخه کِیبرای تاحالا همچین ترس خالصی ازحواسم مرگ رو حس کرده بودن؟
وقتی راهب دیوانه با عصاش نزدیکمسیر شد، گرگ سیاه اولین نفری بودجوابی که از خودش واکنش نشون داد.
گرگ سیاه سرش رو کوبیدکوهستان به زمین و به خفتبارترینکشته شکل ممکن به حرف اومد.
«خواهش میکنم ازاینقدر جونم بگذر. راهب،تکان هر کاری بگی میکنم.»
«آخه من چهحرفی کاری میتونم باداره توئه بیمصرف داشته باشم؟»
راهب دیوانهاغلب از مرشد اعظمکوهپایه ایالت یان پرسید.
«مرشد اعظم ایالت یان، اگه جراحات درونیت تا حدودی خوب شده،میشدند میتونیم این قضیه رو با یه دوئل مرگ و زندگی فیصلهآمدند بدیم. در عوض، من فقط از هنرهای خارجی استفاده میکنم. پاشو.»
مرشد اعظم ایالت یان هماست از جاش بلند شد وکوهستانها به راهب دیوانه نگاه کرد.
«راهب.»
«حرفت رو بزن.»
«ایالت یان که یه زمانی بهش خدمت میکردم دیگه نابود شده، و همونطور که خودت گفتی، من برای پول بهاهداکنندگان انجمن مرگ و زندگی تکیه کرده بودم، ولی الان دیگه واقعاً هیچ جایی برای رفتن ندارم. اگه یه راهی جلوم بذاری،حمله دنبالت میام، پس لطفاً بهم بگو باید چیکار کنم. اگه اینم فقط توهمات ذهن خودمه، پس فقط ضربه عصات رو میپذیرم.»
«که اینطور؟»
وقتی راهب دیوانه عصاش روگفتن آورد پایین، مرشد اعظم ایالتمنتظر یان چشماش رو محکم بست.
از اونجایی که راهب دیوانه اصلاً یه استاد معمولی نبود، عصایینتوانست که جوری پایین اومده بود تا سر مرشد اعظم ایالت یانوقت رو متلاشی کنه، به شکل خطرناکی درست بالای شونهاش متوقف شد.
با این حساب، استقامت روانی مرشد اعظمکوهپایه ایالت یان واقعاً عالی نبود؟ دست خودمجوابی نبود، ولی واقعاً تحت تأثیر قرار گرفتم.
«این حرومزادهلباسهایت سرسخت، اصلاًعجیب جاخالی نداد.»
راهب دیوانه گفت.
«چطوری میتونم بهت اعتماد کنم؟»
منم باهاش موافقت کردم.
«دقیقاً.»
راهب دیوانه برگشت سر جایگفتن اولش، با یه حالت رسمی نشستماندم و بعد با لحنی بیتفاوت گفت.
«مرشد اعظم ایالت یان.»
«بله، راهب.»
«اگه از جونت بگذرم، میتونی جایگاه برادر ارشد بزرگ رو برای راهبان رزمی که قراره تو آینده تو دشتهای مرکزی بهشون آموزش بدم، بر عهده بگیری؟جوابی از نظر مهارت و استراتژی، تو از همه مکارتر و برجستهتری. با این استقامت روانی که بهت اجازه میده عمداً جاخالی ندی، میتونی برادران کوچکترت رو خوبحمله راهنمایی کنی، و اگه تزکیه خودت هم عمیقتر بشه... یه روزی، تو هم میتونی تبدیل به نوری بشی که بهت اجازه میده روزهای تاریکت رو جبران کنی.»
مرشد اعظم ایالت یان کهگفتن آدم باهوشی بود، به اینمنتظر سادگیا از خود بیخود نشد.
«من رو میپذیرید؟»
«حرفای یه آدم مثل دوده؛ خیلی زود پخش میشه وکشته از بین میره. همهچیز به قلب درونت بستگی داره. آیااهداکنندگان اون قلبت هنوز یه جایی تو ایالت یان سرگردان نیست؟»
مرشد اعظملباسهایت ایالت یان سرشاست رو تکون داد.
«اگه بخوامحتماً صادق باشم،برای هنوزم هست.»
راهب دیوانه سرکوهستان تکون داد و بابازگشتشان یه لبخند محو گفت.
«در اینعبادت صورت، یه کمکوهستان بیشتر صبر میکنم.»
آخرین حرفای راهب دیوانه دقیقاً مثلتکان همون ضربه مهلکی بود که اساتیددارند موریم همیشه در موردش حرف میزنن.
همونطور که انتظار میرفت، مرشد اعظمداره ایالت یان که به نظر میرسید تمامباز انرژیش کشیده شده، دوباره سر جاش نشست.
یهو، تو سکوت گوش دادم...
هیچ هماهنگیای در کار نبود،کوهستان ولی من و راهب دیوانهکشته همزمان به دریا خیره شدیم.
صدای امواج که جلوعجیب میاومدن و عقب میرفتن،معمولاً واقعاً شنیدنی و لذتبخش بود.