---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت شیطان دیوانه

چپتر 432: فصل ۳۴۰ • ⏱ 17 دقیقه

چپتر 432: فصل ۳۴۰

0

در حالی که رزمی‌کاران موریم، همون شکارهایی که تو این سفر ماهیگیری‌اغلب​ دریایی به تورمون افتاده بودند، از سرما و گرسنگی به خودشان می‌لرزیدند،‌بدهد​ راهب دیوانه که تازه از گشت‌زنی برگشته بود، آمد و کنارم نشست.

می‌خواست مثل من یه سخنرانی طولانی‌خودم​ راه بندازه؟ یا فقط آمده بود تا‌همون‌جا​ به قیافه این کچل‌های تازه‌کار زل بزنه؟

رزمی‌کارها که تمام روز از غرغرهای من‌داره​ خسته و هلاک شده بودند، با چهره‌هایی‌باز​ پر از تنش به راهب دیوانه خیره شدند.

راهب دیوانه با پشتی صاف و‌معمولاً​ حالتی رسمی نشست و مدت طولانی‌عبادت​ تو سکوت به صورت رزمی‌کارها خیره ماند.

«...»

با خودم گفتم حتماً حرفی برای گفتن داره، پس‌حرفی​ همون‌جا نشستم و در حالی که حواسم به رزمی‌کارها‌دهان​ بود، منتظر ماندم تا راهب دیوانه دهان باز کند.

بعد از اینکه مدت زیادی گذشت و‌داره​ چند باری با رزمی‌کارها چشم تو چشم‌باز​ شد، بالاخره راهب دیوانه به حرف آمد.

«من یک راهب رزمی‌تکان​ از فرقه بودایی وجره‌یانه‌کوهستان‌ها​ از مناطق غربی هستم.»

فقط پادشاه اون-پیونگ جواب داد.

«پس از راهبان دشت‌های‌صورت​ مرکزی نیستی. پیش خودم می‌گفتم‌حرفی​ چرا لباس‌هایت این‌قدر عجیب است.»

راهب دیوانه سر تکان داد.

«معابد معمولاً در اعماق کوهستان‌ها قرار دارند. اهداکنندگانی‌کوهستان‌ها​ که برای عبادت می‌آمدند، اغلب در کوهستان، گاهی‌گاهی​ در کوهپایه یا در مسیر بازگشتشان کشته می‌شدند.»

هیچ‌کس نتوانست‌تکان​ جوابی به این‌اعماق​ حرف ناگهانی بدهد.

«راهبان رزمی برای محافظت از جان همین اهداکنندگان به وجود آمدند. خیلی وقت پیش بود. در ابتدا، آن‌ها در سراسر کوهستان مستقر می‌شدند. با عصای راهب‌باری​ در دست، از دامنه کوه، کوهپایه و تقاطع‌های اصلی، اهداکنندگان را راهنمایی کرده و از آن‌ها محافظت می‌کردند. اما بعدها، اهداکنندگان و راهبان رزمی با هم‌است​ مورد حمله قرار گرفتند. با نیزه و تیغه به آن‌ها ضربه می‌زدند، با پرتاب سنگ کشته می‌شدند و حتی با چیزهایی مثل سوزن‌های سمی هدف قرار می‌گرفتند.»

«...»

راهب دیوانه به‌است​ مرشد اعظم ایالت‌معمولاً​ یان نگاه کرد.

«راهبان رزمی چاره‌ای جز یادگیری هنرهای رزمی نداشتند. اینکه چطور نیزه‌ها و تیغه‌ها را دفع کنند، چطور با سم مقابله کنند، چطور در‌ناگهانی​ برابر یک شلاق بلند بایستند و وقتی در اقلیت هستند چطور بجنگند. راهبان رزمی، از آنجایی که موجوداتی بودند که نمی‌خواستند بمیرند، در‌اما​ هنرهای رزمی تمرین کردند، آموخته‌هایشان را به نسل‌های بعدی انتقال دادند و با شجاعت زندگی کردند تا از اهداکنندگان و بودایی‌ها محافظت کنند.»

راهب دیوانه آن‌قدر جدی حرف می‌زد که‌گفتم​ رزمی‌کارها نگاهی به همدیگر انداختند و چند‌نشستم​ نفرشان با ترس قیافه من را پاییدند.

راهب دیوانه بدون‌حتماً​ اینکه به آن‌ها‌گفتن​ محل بگذارد، ادامه داد.

«این منشأ پیدایش راهبان رزمی است. برخی از اهداکنندگان فقیر بودند و برخی ثروتمند، اما غارتگران هیچ فرقی بین آن‌ها قائل نمی‌شدند. چون مردها را می‌کشتند و به زن‌ها تجاوز‌اهداکنندگان​ می‌کردند. راهبان رزمی نمی‌توانستند فقط عصای راهب خود را در هوا بچرخانند، برای همین یک روز یک نفر حلقه‌های متصل به عصا را برداشت و تیغه‌ای را که راهزن‌ها استفاده‌چیزهایی​ می‌کردند به آن وصل کرد. این احتمالاً شبیه همان چیزی است که شما رزمی‌کارها به آن عصای ذن می‌گویید. راهبان رزمیِ قدیمی برای زنده ماندن دست به هر کاری می‌زدند.»

راهب دیوانه‌تکان​ به من‌معمولاً​ نگاه کرد.

«کسانی که به‌سکوت​ بودا خدمت می‌کنند‌خودم​ باید عمیقاً دلسوز باشند.»

«آره.»

«راهبی که هنرهای رزمی را با چیزی‌اعماق​ شبیه به تیغه تبر که به عصایش‌اغلب​ وصل شده تمرین می‌کند. نظرت چیست، رهبر فرقه؟»

همون‌طور که‌تکان​ حس می‌کردم‌معمولاً​ جواب دادم.

«هیچ فرقی‌مدت​ با یه‌صورت​ رزمی‌کار موریم نداره.»

راهب دیوانه سر تکان داد.

«دقیقاً، هیچ فرقی ندارد. این فقط تاریخچه‌ای از راهبان رزمی بود که شنیده بودم. اما تجربه شخصی چیز دیگری است. تا جایی که یادم می‌آید، بیش از ده سال، پیرمردی بود که هر سحرگاه برای عبادت می‌آمد. پیرمردی که چه‌دست​ در خواب و چه در بیداری، نگران پسری بود که در اواخر عمرش به دنیا آمده بود. پسرش تاجر سخت‌کوشی بود که برای تجارت به سفرهای طولانی می‌رفت، اما توسط گروهی به نام اشباح موطلایی دستگیر شد، اموالش را غارت‌مقابله​ کردند و با نیزه او را سوراخ‌سوراخ کردند و کشتند. پدرش، ارشد تاک، اهداکننده‌ای خون‌گرم بود که هر روز با پشتکار از کوه بالا می‌آمد تا برای بودا دعا کند و به خوبی به امور کوچک و بزرگ راهبان رسیدگی می‌کرد.»

«...»

راهب دیوانه‌مدت​ نگاهی به‌صورت​ رزمی‌کاران اطرافش انداخت.

«روزی که این خبر را شنیدم، برای اولین بار قصد داشتم حلقه‌ها را از عصای راهبم جدا کنم، تیغه‌ای را که‌باری​ راهبان رزمی قدیمی استفاده می‌کردند به آن وصل کنم و از کوه پایین بیایم. راهبان پیر بیرون دویدند تا جلویم را‌می‌گفتم​ بگیرند، و من را سرزنش و توبیخ کردند. به من گفتند: "چه عمل بی‌رحمانه‌ای است که یک بودایی بخواهد مرتکب شود."»

راهب دیوانه لبخند‌است​ محوی زد و دوباره‌اعماق​ به رزمی‌کارها نگاه کرد.

«"چه عمل بی‌رحمانه‌ای است که یک بودایی بخواهد مرتکب شود"... من مقاومت راهبان پیر را پس زدم و از کوه پایین آمدم تا اشباح موطلایی را پیدا کنم. در اصل، حلقه‌های روی عصای راهب برای ایجاد صدای جرینگ‌جرینگ استفاده می‌شدند تا حیوانات‌اصلی​ وحشی به ما حمله نکنند. این یک تزئین دلسوزانه است تا از کشتن حتی حشرات کوچک جلوگیری شود، چه برسد به جانوران گوشت‌خوار. وقتی آن حلقه‌ها را برداشتم و تیغه را وصل کردم، قدرتش به طرز باورنکردنی‌ای زیاد بود. محیط اطرافم در‌اقلیت​ یک چشم به هم زدن به دریای خون تبدیل شد. حالا، نه تنها من، بلکه هیچ‌کس دیگری هم هرگز اشباح موطلایی را در این دنیا پیدا نخواهد کرد. اما ارشد تاک هم که پسرش را از دست داده بود، زیاد عمر نکرد.»

نگاهم را بین‌سکوت​ راهب دیوانه و رزمی‌کارها‌گفتم​ رد و بدل کردم.

رزمی‌کارها حالا از ترس‌حرفی​ نفس‌هایشان را حبس کرده‌همون‌جا​ بودند و بی‌صدا نفس می‌کشیدند.

حتماً فهمیده بودند که راهب‌معابد​ روبه‌رویشان از آن راهب‌های معمولی‌دارند​ و پاستوریزه‌ای که می‌شناختند نیست.

واسه همینه‌تکان​ که این‌معمولاً​ کچل، راهب دیوانه‌ست.

راهب دیوانه سر تکان داد.

«من الکل هم می‌نوشیدم و گوشت می‌خوردم. تبدیل‌همون‌جا​ به یک راهب مرتد شدم. حتی وقتی برای مجازات‌اینکه​ در یک غار زندانی شدم، باز هم زیاد می‌نوشیدم...»

راهب دیوانه‌عجیب​ دستش را به‌معابد​ سمت بینی‌اش برد.

«مهم نیست چقدر مست کنم، آن بوی وحشتناک خونی که موقع کشتن اشباح موطلایی حس کردم هرگز از بین نمی‌رود. حتی پیش خودم فکر کردم راهبان پیری که‌اهداکنندگان​ به اسم دلسوزی از چنین چیزهایی چشم‌پوشی می‌کنند، خرفت شده‌اند و خیلی بیشتر از من احکام را زیر پا گذاشته‌اند. اصلاً چه کسی در این دنیا احکام را‌سنگ​ شکسته است؟ اینکه پول و غذایی را که دیگران با زحمت در کوهستان به دست آورده‌اند بگیری، و بعد وقتی خطری پیش می‌آید، درباره دلسوزی و شفقت اراجیف ببافی.»

با راهب‌مدت​ دیوانه چشم‌صورت​ تو چشم شدم.

راهب دیوانه‌گفتم​ رو به‌حرفی​ من گفت.

«هیچ فرقی در معنا وجود نداشت؛ بین تو، رهبر فرقه، که اعضای‌عبادت​ جناح غیرمتعارف را تا حد مرگ کتک می‌زنی تا از مردم زحمتکش‌جوابی​ محافظت کنی، و من که اشباح موطلایی را با تیغه تکه‌تکه کردم.»

سرم را تکان دادم.

«هیچ فرقی نداره.»

«شرح کارهای تو که در راه رسیدن به دریا شنیدم، برای‌منتظر​ من مثل یک نقطه عطف بود. انسان‌ها ذاتاً موجودات ضعیفی هستند،‌چشم​ بنابراین کارهای تو مایه آرامش بود. یک بار دیگر از تو سپاسگزارم.»

این بار،‌عجیب​ راهب دیوانه به‌معابد​ رزمی‌کارها نگاه کرد.

«من همه شما را زنده نگه داشته‌ام، اما نیت قتلی که از زمان بودنم‌گاهی​ در مناطق غربی قلبم را پر کرده، حتی با نگاه کردن به این دریای‌اهداکنندگان​ پهناور هم محو نمی‌شود. آیا شما رزمی‌کارانی نیستید که هیچ فرقی با اشباح موطلایی ندارید؟»

به محض اینکه حرف راهب دیوانه تمام شد،‌حتماً​ نه تنها چشمان چهار هژمون، بلکه چشمان معاون‌منتظر​ رهبر انجمن هم هم‌زمان از حدقه زد بیرون.

«...»

بعضی‌هایشان با چهره‌هایی‌است​ مات و مبهوت‌معمولاً​ به من نگاه کردند.

حتی بدون اینکه حرفی بزنند،‌اعماق​ راحت می‌شد فهمید که دارند‌عبادت​ برای زنده ماندن التماس می‌کنند.

مرشد اعظم‌مدت​ ایالت یان‌صورت​ دهان باز کرد.

«راهب.»

«حرف بزن. من هیچ چیزی درباره ایالت یان نشنیده‌ام، اما برایم جای سؤال است که چطور مردی که مرشد‌بازگشتشان​ اعظم یک کشور است، با جناح غیرمتعارف هم‌دست شده. آیا ارباب انجمن مرگ و زندگی تا این حد مرد‌مستقر​ بزرگی است؟ در مسیرم به سمت ژجیانگ، شایعات زیادی شنیدم که ارباب انجمن مرگ و زندگی به شدت بی‌رحم است.»

صدای مرشد اعظم ایالت یان، که به نظر می‌رسید انواع‌عبادت​ و اقسام مصیبت‌ها را از سر گذرانده، در حالی که‌هیچ‌کس​ تمام خونسردی‌اش را از دست داده بود، به گوش رسید.

«راستش را بخواهید، به عنوان کسی که نان‌حتماً​ ایالت یان را خورده، رویای احیای آن را‌منتظر​ در سر داشتم و به پول زیادی نیاز داشتم.»

راهب دیوانه پرید وسط حرفش.

«مرشد اعظم ایالت یان، آیا این‌معمولاً​ به آن معنا نیست که در‌عبادت​ نهایت به خاطر پول همکاری کردی؟»

«این...»

مرشد اعظم‌مدت​ ایالت یان‌صورت​ نتوانست ادامه دهد.

فضا جوری سنگین شد که اگر همین‌داره​ الان راهب دیوانه با عصایش مغز یکی‌باز​ را متلاشی می‌کرد، اصلاً جای تعجب نداشت.

«اگر بخواهم از اصطلاح رهبر فرقه استفاده کنم، همه شما چیزی جز طعمه‌ای روی قلاب ماهیگیری برای گرفتن ارباب انجمن مرگ و‌هیچ‌کس​ زندگی و پادشاه گوم-سان نیستید. جدا از این کاربرد، آیا دلیلی وجود دارد که من و رهبر فرقه شما را زنده نگه‌اصلی​ داریم؟ کلماتی مثل "امیدوارم راهب رحم کند" همان‌طور که قبلاً گفتم، برای گوش‌های من چیزی جز اراجیف نیست. یک نفر حرف بزند.»

رشته کلام‌تکان​ را از‌معمولاً​ راهب دیوانه گرفتم.

«...مثلاً اینکه یه مادر‌صورت​ پیر تو خونه دارید، یا‌حرفی​ یه همچین چرت و پرت‌هایی.»

راهب دیوانه گفت.

«دلیل اینکه نیت قتل تو دلم فروکش نمی‌کنه اینه که می‌تونم چیزای زیادی رو از تو صورت و حالت‌بازگشتشان​ نگاهتون بخونم. شما تو زندگیتون کلاً عادت نداشتید دشمناتون رو ببخشید، برای همین همچین نگاهی تو چشماتونه. درست مثل‌مستقر​ خودِ من، تو مسیرم به سمت دریا. قیافه‌هاتون وقتی از اون کالسکه سیاه پیاده شدید رو هیچ‌وقت یادم نمیره.»

گرگ سیاه به حرف اومد.

«راهب، تو‌مدت​ رو خدا‌صورت​ از جونم بگذر.»

راهب دیوانه خنده بی‌رمقی‌حرفی​ سر داد و سرش رو‌نشستم​ به نشونه تأسف تکون داد.

«حالا که رزمی‌کار هستید، بیاید‌معابد​ در مورد هنرهای رزمی حرف‌دارند​ بزنیم. نظرت چیه، رهبر فرقه؟»

مثل بچه‌ای که داره‌معمولاً​ یه نمایش خیابونی تو روستا‌اهداکنندگانی​ می‌بینه، در دم جواب دادم.

«عالیه.»

«اگه بخوایم سطح هنرهای رزمی همه افراد اینجا رو از ضعیف‌ترین‌منتظر​ به قوی‌ترین رتبه‌بندی کنیم، ترتیبش میشه گرگ سیاه، مهمان مرگ و زندگی،‌بالاخره​ ملکه شیطانی، پادشاه اون-پیونگ، معاون رهبر انجمن و مرشد اعظم ایالت یان.»

به محض اینکه حرفش تموم شد،‌معمولاً​ معاون رهبر انجمن بیشتر از همه‌عبادت​ جا خورد و قیافه‌اش دیدنی شد.

انگار همیشه پیش خودش‌معمولاً​ فکر می‌کرده مرشد اعظم‌دارند​ ایالت یان از اون ضعیف‌تره.

راهب دیوانه توضیح داد.

«نمی‌خوام خیلی وارد جزئیات بشم، ولی گرگ سیاه، مهمان مرگ و زندگی و ملکه شیطانی تو یه سطحن. پادشاه اون-پیونگ و معاون رهبر‌بالاخره​ انجمن هم تو یه قلمرو قرار دارن. با این حال، مرشد اعظم ایالت یان حدود دو مرحله از معاون رهبر انجمن جلوتره. مرشد‌عجیب​ اعظم ایالت یان احتمالاً پیش خودش فکر می‌کنه تو ژجیانگ رقیبای خیلی کمی داره، ولی بخش زیادی از قدرتش رو مخفی کرده. این‌طور نیست؟»

مرشد اعظم ایالت‌است​ یان با لحنی‌معمولاً​ محترمانه جواب داد.

«همین‌طوره.»

«احتمالاً با خودت فکر می‌کنی حتی اگه با‌حتماً​ تمام قدرتت جلوی ارباب انجمن مرگ و زندگی‌منتظر​ وایستی، بازم بازنده نمیشی. چطوره؟ حق با منه؟»

«اینم درسته.»

«پس مرشد اعظم ایالت یان، سطح‌معمولاً​ هنرهای رزمی رهبر فرقه که بغل‌عبادت​ دستت ایستاده رو چطور ارزیابی می‌کنی؟»

مرشد اعظم‌تکان​ ایالت یان زل‌اعماق​ زد به من.

منم باهاش‌مدت​ مسابقه زل‌صورت​ زدن راه انداختم.

مرشد اعظم ایالت یان که‌برای​ خیلی زود تو این مسابقه‌حواسم​ کم آورد و باخت، جواب داد.

«می‌دونم که‌عجیب​ خیلی از‌تکان​ من بالاتره.»

«این فاصله چقدره؟ در مقایسه با اختلاف مهارت بین‌اهداکنندگانی​ گرگ سیاه که اون پایین‌ماییناست و خودت، فکر می‌کنی‌کشته​ اختلاف مهارت بین تو و رهبر فرقه بیشتره؟ یا کمتر؟»

مرشد اعظم ایالت‌سکوت​ یان یه حرف کاملاً‌گفتم​ پرت و پلا زد.

«اگه بخوایم فاصله‌حتماً​ رو اندازه بگیریم، فکر‌داره​ کنم تقریباً هم‌اندازه باشه.»

راهب دیوانه‌عجیب​ با یه‌تکان​ لبخند محو پرسید.

«مطمئنی؟»

مرشد اعظم ایالت یان‌صورت​ جوری که انگار می‌خواست‌حتماً​ بهونه بیاره جواب داد.

«گرگ سیاه‌گفتم​ هم اون‌قدرها‌حرفی​ آدم ضعیفی نیست.»

«نه. مرشد اعظم ایالت یان، مهارت رهبر فرقه فراتر از درک و اندازه توئه. با این خودشیفتگی خودت رو‌بازگشتشان​ گول نزن و واقعیت رو نادیده نگیر. تو با این سطح از مهارتت حتی نمی‌تونی درک کنی رهبر فرقه‌مستقر​ چقدر قویه. نکنه قلمروش رو بر اساس همون چند تا ضربه هنرهای انگشت که قبلاً بهت زد حدس زدی؟»

«همم.»

«اونم یه حقه بود. اینکه به خودش زحمت داد تا همه‌تونو این‌ور و اون‌ور دنبال کنه و این‌قدر بازیگوشانه بجنگه هم یه حقه بود. بیشتر شماها فقط‌چشم​ با یه حرکت رهبر فرقه ریق رحمت رو سر می‌کشید. فاصله واقعی اینه، و شماها اون‌قدر ضعیفید که حتی نمی‌تونید متوجه این اختلاف سطح بشید. عادت رهبر‌معابد​ فرقه اینه که اول طرف رو فریب بده، چون نمی‌دونه ممکنه چه اتفاقی بیفته، و بعد شرایط رو بسنجه... و تک‌تک شما احمقا هم گولش رو خوردید.»

همه به جز‌حتماً​ راهب دیوانه، هم‌زمان‌گفتن​ زل زدن به من.

از اونجایی که حرفای‌تکان​ راهب دیوانه کاملاً حق بود،‌قرار​ حرف خاصی برای گفتن نداشتم.

پادشاه اون-پیونگ آروم‌معابد​ دستش رو برد‌کوهستان‌ها​ بالا و این‌طوری گفت.

«تا حدودی حدس می‌زدم.»

جواب دادم.

«باهوشی.»

«ممنونم.»

راهب دیوانه‌مدت​ به رزمی‌کارا چشم‌غره‌ماند​ رفت و گفت.

«ولی خب، رهبر فرقه رهبر فرقه‌ست. و منم منم. این‌همه روده‌درازی که الان کردم هیچ منظور دیگه‌ای نداشت. اصلاً قصد ندارم ولتون کنم برید. خیلی سعی کردم با زل زدن به دریا، این نیت قتل رو‌داد​ که تو دلم قل‌قل می‌کنه آروم کنم، ولی وقتی از بین نمیره چیکار می‌تونم بکنم؟ من و رهبر فرقه یه رابطه بر اساس احترام متقابل داریم، برای همین اگه بخوام کسی رو بکشم، رهبر فرقه جلوم‌جان​ رو نمی‌گیره. منم تاحالا جلوی کشتن کسایی که رهبر فرقه قصد جونشون رو داشته نگرفتم. اگه بخوام به حرف دلم گوش بدم، شماها همین الانشم یه مشت جنازه‌اید... پس حالا باید چه خاکی تو سرمون بریزیم؟»

وقتی یهو متوجه سکوت اطراف‌معابد​ شدم، صدای امواج به زیباترین‌دارند​ شکل ممکن سکوت رو شکست.

اونایی که جونشون به مو بند بود، جوری به‌اهداکنندگانی​ راهب دیوانه نگاه می‌کردن که انگار نمی‌دونستن باید چه‌کشته​ غلطی بکنن و بعضی وقتا هم نگاهی به من می‌نداختن.

حالا این بدبختا، علاوه بر اینکه از سرما و گشنگی‌برای​ داشتن تلف می‌شدن، تو بحرانی گیر افتاده بودن که اگه هر‌بعد​ لحظه زیر مشت و لگد جون می‌دادن اصلاً چیز عجیبی نبود.

برای دلداری دادن‌حتماً​ به این بیچاره‌ها‌گفتن​ به حرف اومدم.

«چقدر رقت‌انگیزه، رزمی‌کار باشی و آخرش زیر دست یه‌قرار​ راهب کچلِ سرتراشیده کتک بخوری و بمیری. راستش اگه این‌بازگشتشان​ داستان رو تو یه مسافرخانه تعریف کنن، خیلی خنده‌دار میشه.»

شاید چون همه‌شون اساتیدی بودن که تمرینات رزمی خیلی طاقت‌فرسایی رو‌می‌آمدند​ پشت سر گذاشته بودن، نمی‌تونستن با یه حالت زننده خودشون رو‌جوابی​ بندازن به خاک و با التماس و زجه‌موره جونشون رو گدایی کنن.

تو یه‌مدت​ کلمه بخوام‌صورت​ بگم، غرور داشتن.

بالاخره راهب دیوانه، در حالی که عصای راهب‌همون‌جا​ طلاییش رو محکم تو دستش گرفته بود، جوری‌بعد​ از جا بلند شد که انگار تصمیمش رو گرفته.

منم دست‌به‌سینه ایستادم و‌تکان​ تصمیم گرفتم تا آخر‌کوهستان‌ها​ ماجرا فقط یه تماشاچی باشم.

راستش رو بخواید،‌معابد​ این چیزی بود‌کوهستان‌ها​ که تو سرم می‌گذشت.

من همین الانشم‌سکوت​ خوب می‌دونم تو دل‌گفتم​ راهب دیوانه چه خبره.

پس، این یه هنر ترکیبی از راهب دیوانه و‌نشستم​ شیطان دیوانه بود تا حداقل یه لایه از اون‌زیادی​ طرز فکر کثیف این رزمی‌کارا رو بکنیم و بندازیم دور.

این آدما آخه کِی‌تکان​ تاحالا همچین ترس خالصی از‌قرار​ مرگ رو حس کرده بودن؟

وقتی راهب دیوانه با عصاش نزدیک‌کوهستان‌ها​ شد، گرگ سیاه اولین نفری بود‌اغلب​ که از خودش واکنش نشون داد.

گرگ سیاه سرش رو کوبید‌ماند​ به زمین و به خفت‌بارترین‌برای​ شکل ممکن به حرف اومد.

«خواهش می‌کنم از‌حتماً​ جونم بگذر. راهب،‌گفتن​ هر کاری بگی می‌کنم.»

«آخه من چه‌است​ کاری می‌تونم با‌معمولاً​ توئه بی‌مصرف داشته باشم؟»

راهب دیوانه‌تکان​ از مرشد اعظم‌اعماق​ ایالت یان پرسید.

«مرشد اعظم ایالت یان، اگه جراحات درونیت تا حدودی خوب شده،‌گفتن​ می‌تونیم این قضیه رو با یه دوئل مرگ و زندگی فیصله‌اینکه​ بدیم. در عوض، من فقط از هنرهای خارجی استفاده می‌کنم. پاشو.»

مرشد اعظم ایالت یان هم‌برای​ از جاش بلند شد و‌حواسم​ به راهب دیوانه نگاه کرد.

«راهب.»

«حرفت رو بزن.»

«ایالت یان که یه زمانی بهش خدمت می‌کردم دیگه نابود شده، و همون‌طور که خودت گفتی، من برای پول به‌کند​ انجمن مرگ و زندگی تکیه کرده بودم، ولی الان دیگه واقعاً هیچ جایی برای رفتن ندارم. اگه یه راهی جلوم بذاری،‌داد​ دنبالت میام، پس لطفاً بهم بگو باید چیکار کنم. اگه اینم فقط توهمات ذهن خودمه، پس فقط ضربه عصات رو می‌پذیرم.»

«که این‌طور؟»

وقتی راهب دیوانه عصاش رو‌معابد​ آورد پایین، مرشد اعظم ایالت‌دارند​ یان چشماش رو محکم بست.

از اونجایی که راهب دیوانه اصلاً یه استاد معمولی نبود، عصایی‌می‌آمدند​ که جوری پایین اومده بود تا سر مرشد اعظم ایالت یان‌جوابی​ رو متلاشی کنه، به شکل خطرناکی درست بالای شونه‌اش متوقف شد.

با این حساب، استقامت روانی مرشد اعظم‌گفتم​ ایالت یان واقعاً عالی نبود؟ دست خودم‌نشستم​ نبود، ولی واقعاً تحت تأثیر قرار گرفتم.

«این حروم‌زاده‌گفتم​ سرسخت، اصلاً‌حرفی​ جاخالی نداد.»

راهب دیوانه گفت.

«چطوری می‌تونم بهت اعتماد کنم؟»

منم باهاش موافقت کردم.

«دقیقاً.»

راهب دیوانه برگشت سر جای‌معابد​ اولش، با یه حالت رسمی نشست‌اهداکنندگانی​ و بعد با لحنی بی‌تفاوت گفت.

«مرشد اعظم ایالت یان.»

«بله، راهب.»

«اگه از جونت بگذرم، می‌تونی جایگاه برادر ارشد بزرگ رو برای راهبان رزمی که قراره تو آینده تو دشت‌های مرکزی بهشون آموزش بدم، بر عهده بگیری؟‌فرقه​ از نظر مهارت و استراتژی، تو از همه مکارتر و برجسته‌تری. با این استقامت روانی که بهت اجازه میده عمداً جاخالی ندی، می‌تونی برادران کوچکترت رو خوب‌قرار​ راهنمایی کنی، و اگه تزکیه خودت هم عمیق‌تر بشه... یه روزی، تو هم می‌تونی تبدیل به نوری بشی که بهت اجازه میده روزهای تاریکت رو جبران کنی.»

مرشد اعظم ایالت یان که‌معابد​ آدم باهوشی بود، به این‌دارند​ سادگیا از خود بی‌خود نشد.

«من رو می‌پذیرید؟»

«حرفای یه آدم مثل دوده؛ خیلی زود پخش میشه و‌برای​ از بین میره. همه‌چیز به قلب درونت بستگی داره. آیا‌کند​ اون قلبت هنوز یه جایی تو ایالت یان سرگردان نیست؟»

مرشد اعظم‌گفتم​ ایالت یان سرش‌برای​ رو تکون داد.

«اگه بخوام‌عجیب​ صادق باشم،‌تکان​ هنوزم هست.»

راهب دیوانه سر‌معابد​ تکون داد و با‌قرار​ یه لبخند محو گفت.

«در این‌مدت​ صورت، یه کم‌ماند​ بیشتر صبر می‌کنم.»

آخرین حرفای راهب دیوانه دقیقاً مثل‌گفتن​ همون ضربه مهلکی بود که اساتید‌ماندم​ موریم همیشه در موردش حرف می‌زنن.

همون‌طور که انتظار می‌رفت، مرشد اعظم‌معمولاً​ ایالت یان که به نظر می‌رسید تمام‌می‌آمدند​ انرژیش کشیده شده، دوباره سر جاش نشست.

یهو، تو سکوت گوش دادم...

هیچ هماهنگی‌ای در کار نبود،‌ماند​ ولی من و راهب دیوانه‌برای​ هم‌زمان به دریا خیره شدیم.

صدای امواج که جلو‌حرفی​ می‌اومدن و عقب می‌رفتن،‌همون‌جا​ واقعاً شنیدنی و لذت‌بخش بود.

ناولها | novelha.net