چپتر 277: بیا این چرت و پرتها رو برای اتحاد موریم نگه داریم
0همین که اسمبگیره فرقه شیطانی وسط اومد،باجگیری جو حسابی سنگین شد.
به هرراحت حال، تقصیرادامه من نبود.
رهبر فرقه پدیدههای بیشمارتنها اول از همه یکیماک از مدیرانش رو فرستاد بیرون.
«یه نامه رسمیکنه آماده کن وبگیره یه پیامرسان بفرست.»
«چشم، رهبر فرقه.»
رهبر فرقه پدیدههایزندگیش بیشمار رو بهمال من کرد و گفت:
«فاصله اونقدرها همنمیکنیم زیاد نیست، ولیمبارزه باید منتظر جواب بمونیم.»
«معلومه که باید بمونیم.»
«فرقه ضربه تندربگیره احتمالاً نزدیکتره، برای همینباجگیری جواب اونا زودتر میرسه.»
رهبر فرقه پدیدههایزندگیش بیشمار به مشروبمال دوکانگ اشاره کرد.
«بذار یه بار دیگه اینو بگم، ما از سم استفاده نمیکنیم. تنها دلیلی که مبارزه تو قلعه ماک به هرج و مرج کشیده نشده، اینهمتحد که توافق کردیم علیه همدیگه از سم استفاده نکنیم. اگه یه طرف پاشو از گلیمش درازتر میکرد، دو فرقه دیگه با هم متحد میشدن تا نابودشانداختم کنن، ولی هیچوقت نمیدونستیم این تعادل کی ممکنه به هم بخوره. راستش رو بخوای، ما چیز زیادی از سم نمیدونیم. تنها چیزی که یاد گرفتیم، جنگیدنه.»
فضا قطعا حالکنه و هوای یهبگیره جناح نظامی رو داشت.
نگاهی به رهبربگیره فرقه پدیدههای بیشمارحساب و مدیرانش انداختم.
«راهی سراغ داری که فرقه پدیدههای بیشمار بتونه جناح غیرمتعارفبیبرنامه قلعه ماک رو متحد کنه، کنترل رو به دست بگیره وفرقهشون بدون گرفتن حق حساب و باجگیری، راحت به زندگیش ادامه بده؟»
اونا مال جناح غیرمتعارف بودن؛ یهمبارزه مشت آدم بیبرنامه و هردمبیل، براینشده همین انتظار جواب دندانشکنی ازشون نداشتم.
مدیرها نگاهی به همدیگه انداختندست و بعد همگی با همباجگیری زل زدن به رهبر فرقهشون.
رهبر فرقهدست پدیدههای بیشماربدون جواب داد:
«نه، نمیدونم.»
یه جواب ساده بهش دادم:
«باید کار کنید.»
«همم.»
«ولی احتمالاً دلتون نمیخواد کار کنید، مگه نه؟ البته نمیتونم سرزنشتون کنم، به هر حال شما نوادگان ژنرالی هستین که از دولت حقوق میگرفته. بیدار شدن دم سحر، اونم بعد از اینکهمگه تا بوق سگ عرق خوردین، کار راحتی نیست. کسی که مجبوره برای پیدا کردن گیاهان دارویی بره تو کوه و کمر و بعد تو بازار بفروشتشون، قبل از طلوع آفتاب بیدار میشه، یهطلوع نگاه به صورت زن و بچه خوابیدهاش میندازه و بعد با عجله میزنه به کوه. اما اینکه جناح غیرمتعارف جرات کنه کله سحر بیدار بشه و بره سر کار؟ هه، یه کار غیرممکنه.»
«...»
«شاید خودتون از فکر کردن به کار هم وحشت کنید، ولی آخه کی به خاطر اینکه از کار کردن خوشش میاد میره سر کار؟ رهبر فرقه پدیدههای بیشمار، اوناییزدن که هنرهای رزمی یاد نگرفتن احمق نیستن. همهشون برای سحر بیدار شدن دلایل خودشون رو دارن. درست مثل دلیل شما برای متنفر بودن از کار. اگه با گرفتن حقبوق حساب دارین تو ناز و نعمت زندگی میکنین، نباید حداقل یه بار به این فکر کنید که این پول چطوری به دست میاد؟ مخصوصاً با این سن و سالت.»
رهبر فرقه پدیدههایبگیره بیشمار بدون هیچحساب حرکتی بهم خیره شد.
«کلمه "مسیر" به جناح غیرمتعارف چسبیده، ولی نمیفهمم چطور میتونید کلمه "مسیر" رو به هویت کسایی بچسبونید که با دزدی از بقیه زندگی میکنن. این ماهیت واقعی جناح غیرمتعارف نیست. راستش رو بخوای، برامنمیتونم مهم نیست که بخورید و بخوابید. اما اگه فرقه پدیدههای بیشمار رویهاش رو تغییر بده و شروع کنه به حل و فصل مشکلات غیرمنطقی تو قلعه ماک یا کمک به تاجرها تا بدون دردسرنگاه کار کنن... فکر میکنی اونایی که کمک دریافت کردن میذارن فرقه پدیدههای بیشمار از گشنگی بمیره؟ بازم میگم، مردم احمق نیستن. اینکه هنرهای رزمی بلد نیستن به این معنی نیست که قدردانی حالیشون نمیشه.»
فنجون مشروباستفاده دوکانگ روتنها آوردم بالا.
«...اگه اینو بنوشم و توش سم باشه، برنامهام اینه که قبلراحت از اینکه سم تو بدنم پخش بشه، همهتون رو بکشم. پس ازازشون اینکه دارم مینوشم زیاد خوشحال نشید. کسی میخواد جلوم رو بگیره؟ نه؟»
مشروب دوکانگ رو رفتم بالا.
البته کهراحت هیچ سمیادامه توش نبود.
راستش رو بخوای، نه تنها مدیرهایمبارزه حاضر تو اتاق، بلکه خود رهبر فرقهاینه پدیدههای بیشمار هم از من مسنتر بودن.
ولی سنغیرمتعارف و سالکنترل اصلاً مهم نیست.
ما زندگیمون روبگیره با گذاشتن سرمونحساب روی لبه تیغ میگذرونیم.
تو صف رفتنزندگیش به اون دنیا، هیچبودن نوبتی در کار نیست.
تو اون جونمیکنیم سنگین، یکی ازمبارزه مدیرها ازم پرسید:
«خبرهایی شنیدیم که مدتی پیشدست با فرقه شیطانی درگیر شدی.باجگیری الان اوضاع چطور پیش میره؟»
«چطور پیش میره؟ منظورتبدون اینه که بپرسی چراراحت هنوز زندهام و حالم خوبه؟»
«خب، منظورم این نبود.ادامه از اونجایی که رهبر فرقهآدم یکی از سه فاجعه است...»
«من دقیقاً به خاطر همین که رهبر فرقه یکی از سه فاجعه است، زندهام. میدونی، اون دو تا رقیب دیگه هم داره. اگه اون تنها فاجعه موجودنابودش بود، من خیلی وقت پیش مرده بودم. احتمالاً الان داره دنبال راهی میگرده که اون دو تای دیگه رو له کنه. اینم میدونه که فرستادن یه مشتداری از اون زیردستهای بهاصطلاح ماهرش نمیتونه منو بکشه. من یکم از اون سطح بالاترم. در واقع من برای همه یه وجود حسابی دردسرسازم. راستی، رهبر فرقه پدیدههای بیشمار.»
«بفرما.»
«در حالی که من اینجا دارم فکر میکنم چطوری تو آینده با رهبر فرقه بجنگم، تو مشغول جیببری از تاجرهایی. عجب جناح غیرمتعارف معرکهای! اجدادت تو دنیایفرقهشون مردگان دارن از خجالت آب میشن. این تمام ظرفیت و توانایی یه رزمیکار به اسم سون وو-جین ـه؟ جد تو بعد از شکست تو جنگ تبدیل بهاینکه یه ژنرال شکستخورده شد، ولی اگه تو اینطوری زندگی کنی، مگه مثل یه ژنرال شکستخورده زندگی نمیکنی، اونم بدون اینکه حتی یه بار تو جنگی شرکت کرده باشی؟»
با حرفام،راحت مدیرها بهادامه زمین خیره شدن.
به نظر میرسید ازتنها اینکه به رهبرشون توهینماک شده، دارن کفری میشن.
اما از اونجایی کهکنترل سون وو-جین ساکت موند،گرفتن هیچکس دهنش رو باز نکرد.
رهبر فرقهدست پدیدههای بیشماربدون سر تکون داد.
«من توراحت خیلی چیزهاادامه کاستی دارم.»
«منم تو خیلی چیزها کاستی دارم. من وارد موریم شدم چون از اینکه پولم رو از چنگم دربیارن متنفر بودم. نهپاشو ثروتی داشتم، نه از یه خانواده باکلاس و برجسته اومده بودم. ولی میدونستم که احمق نیستم. حتی وقتی یه صاحب مسافرخانهگرفتیم بودم. هر روز رو با این فکر تحمل میکردم که "فقط صبر کنید حرومزادهها." و به خاطر همینه که الان اینجام.»
همونطور که داشتم یه بند بهبگیره فرقه پدیدههای بیشمار میتوپیدم، پیامرسانی کهزندگیش رفته بود پیش فرقه ضربه تندر، برگشت.
صدای دویدن از بیرون به گوش رسید، پلههاراحت غژغژ کردن و پیامرسان در حالی که نفسنفسبیبرنامه میزد و بخار سفید از دهنش بیرون میداد، رسید.
اما حتی قبل ازادامه اینکه حرفی بزنه، قیافه گرفتهاشآدم محتوای پیامش رو لو میداد.
«رهبر فرقه، من برگشتم.»
«چی گفتن؟»
پیامرسان قبل ازبگیره جواب دادن، یهحساب سرفه خشک کرد.
«متاسفم کهراحت باید اینوادامه گزارش بدم.»
«...»
«من نامه رو تحویل دادمدست و نکات هشداردهنده رو هم منتقلراحت کردم، ولی رهبر فرقه ضربه تندر...»
«پیام رو با آرامشبدون بگو. همه میدونن اونراحت مرتیکه بویی از ادب نبرده.»
«چشم. خب، اون نه تنها باور نکرد کهمشت رهبر فرقه هائو اینجاست، بلکه گفت این چرت وانداختن پرتهای نصفهشبی رو ببرید برای اتحاد موریم. عذر میخوام.»
«تو دلیلی براینمیکنیم عذرخواهی نداری. میفهمم.مبارزه میتونی بری استراحت کنی.»
«چشم.»
صورت رهبر فرقه پدیدههای بیشمار کهحساب تا اون موقع احساساتش رو خیلیمال خوب کنترل کرده بود، در هم رفت.
پوزخندی از دهنم پرید.
«میگه "این چرت و پرتها رو ببرید برای اتحاد موریم"... انگار رهبر اتحاد کدخدای یهکردیم دهاته. من رهبر فرقه یه جناح متحد و همرزمی هستم که دوشادوش شما در برابر اتحاداین جنگل سبز قله جنوبی جنگیدم. اتهام توهین به رهبر اتحاد رو هم به پروندهاش اضافه میکنم.»
صدای شیهه اسبی ازکنترل بیرون اومد، انگار یکیگرفتن افسارش رو محکم کشیده باشه.
به دنبال اون، صدای کسی اومد که مثل یه پیامرسانادامه تو میدون جنگ با عجله میدوید، و پیامرسانی که رفتهازشون بود پیش گروه شاهین بهشتی هم از پلهها دوید بالا.
این بارراحت هم اوضاعادامه تقریباً همونطوری بود.
جای یه دست سرختنها و روشن رو گونهماک پیامرسان مهر شده بود.
با این حال،کنه پیامرسان با لحنبگیره نسبتاً آرومی گزارش داد.
«رهبر فرقه،دست رهبر گروهبدون شاهین بهشتی...»
«خب. چی گفت؟»
«گفت اگه مستی، بهتره زودتر بری بکپی. گفت اگه حرفیمرج برای گفتن داری، خودش تو رو به عمارت ماه آبطرف احضار میکنه و اون موقع باید خودت رو نشون بدی.»
برای یه لحظه،کنه چشم رهبر فرقهبگیره پدیدههای بیشمار پرید.
«که اینطور. چرا چک خوردی؟»
پیامرسان باراحت صدایی قاطعادامه جواب داد:
«بهم گفت یه لحظهتنها بیا اینجا، و بعدماک بیمقدمه خوابوند تو گوشم.»
رهبر فرقهغیرمتعارف پدیدههای بیشمارکنترل سر تکون داد.
«...خوب تحملدست کردی. بروبدون استراحت کن.»
«چشم.»
رهبر فرقهاستفاده پدیدههای بیشمارتنها نگاهم کرد.
«امیدوارم دچار سوءتفاهم نشی. رابطه ما همیشه بد بوده. اون حتماً شنیدن اینکه رهبر فرقه هائو اینجاست رو بهانهای دونسته برای اینکه ماازشون رو دست بندازه و بکشونه عمارت ماه آب. یا شایدم فکر کرده دلیلی نداره تو بیای اینجا. احتمالاً با خودش حساب کرده کهشما یه رهبر فرقه که با رهبر اتحاد موریم در ارتباطه، عمراً با ما دمخور بشه و کل قضیه رو چرت و پرت فرض کرده.»
سر تکون دادم.
«هی میگه چرت و پرت، چرت و پرت... حسآدم میکنم دارم مثل سگ پارس میکنم. انگار باید بهشونبعد نشون بدم یه حرومزاده واقعی چه شکلیه. این کثافتها...»
قیافه یکی ازنمیکنیم مدیرها عجیب شدهمبارزه بود، برای همین پرسیدم:
«داری میخندی؟»
«نه، قربان.»
نگاهی به مدیرها انداختم.
«اینطوری در واقع بهتر شد. از همین امروز، رهبر فرقه ضربه تندر واینه گروه شاهین بهشتی رو بازنشسته میکنم. برای همینه که رهبر بودن اینقدر مهمه. احتیاطنابودش یا ادب. اگه فقط یکیش رو درست و حسابی داشتن، فرقهشون دستنخورده باقی میموند.»
از طرف دیگه، رهبرکنترل فرقه پدیدههای بیشمار همگرفتن محتاط بود و هم مودب.
بلند شدم، ردای بلند پارهپوره وحساب گلدارم رو درآوردم و به ردایمال سیاهی که مدیرها پوشیده بودن نگاه کردم.
یه ردای بلند بودادامه که روی شونهاش حروفمشت پدیدههای بیشمار نوشته شده بود.
«یکی از رداهای فرقهتنها پدیدههای بیشمار رو بدینماک به من. لباسهام داغونه.»
بعد از پوشیدن ردایکنترل مدیری که یکی ازگرفتن مدیرها برام آورد، گفتم:
«کدوم یکی نزدیکتره؟»
«فرقه ضربه تندر نزدیکتره.»
«پس این کار روتنها میکنیم. مدیرها، رهبر فرقه وهرج من. فقط ما حمله میکنیم.»
رهبر فرقهغیرمتعارف پدیدههای بیشمار بادست چهرهای غافلگیرشده گفت:
«فرقه ضربه تندربگیره بیشتر از صدحساب نفر آدم داره.»
«برام مهم نیست. اینجور مسخرهبازیهایبده جناح غیرمتعارف در برابر قدرتبیبرنامه رزمیِ مطلق، هیچ فایدهای نداره.»
نگاههایی پراستفاده از ناباوری بهدلیلی سمتم دوخته شد.
یکی از مدیرهاکنه این ناباوری روبگیره اینطوری به زبون آورد:
«رهبر فرقه، دستتونبگیره مجروح شده. مشکلیحساب براتون پیش نمیاد؟»
«موقع کندن گیاهان دارویی زخمی شد، پس چرت و پرت گفتن روانتظار تموم کن و سفتترین و خشنترین گرزی که میتونی پیدا کنی روساده برام بیار. یکم هم باند بیار. کف دستم خراش برداشته و میسوزه.»
«آه، فهمیدم.»
حتی باغیرمتعارف وجود مدیرها، فقطدست دوازده نفر بودیم.
چند نفر از زیردستان فرقه پدیدههای بیشمارباجگیری پیشنهاد دادن که باهامون بیان، اما مدیرهامشت جلوشون رو گرفتن و گفتن که دخالت نکنن.
دستم رو یک دور با باند بستم،بودن بعد گرز رو تو مشتم گرفتم وازشون دوباره باند رو دور اون هم پیچیدم.
با ایناستفاده کار، من ودلیلی گرز یکی شدیم.
بعد از نگاهی بهکنترل مدیرهای فرقه پدیدههای بیشمار،گرفتن با لحن خشکی گفتم:
«بریم.»
همراه با این اعضایادامه جناح غیرمتعارف، به سمتمشت فرقه ضربه تندر راه افتادم.
نور مهتاب که جون میداددلیلی برای یه شبیخون مشتی، انگارمرج داشت جناح غیرمتعارف رو تشویق میکرد.
همونطور که تندکنه راه میرفتم، ازبگیره یکی از مدیرها پرسیدم:
«قیافه رهبردست فرقه ضربهبدون تندر چه شکلیه؟»
«سبیلهاش از دو طرف لبش آویزونه.مال رنگ و روش زرده و ازانتظار یه شمشیر پهن بزرگ استفاده میکنه.»
«با این توصیفاتینمیکنیم که کردی، نشناختنشمبارزه سختتر از شناختنشه.»
«دقیقاً.»
«فرقههایی هستن که مهارت رزمی رهبرشون خیلی بیشتر اززندگیش زیردستهاشه، و فرقههایی هم هستن که کلی استاد باانتظار مهارتهای مشابه دارن. فرقه ضربه تندر جزو کدوم دستهست؟»
«رهبر فرقهراحت ضربه تندر خیلیبده قویتر از زیردستهاشه.»
«بد نیست. این یعنی فقط باید یه نفر رو لت و پار کنم. بقیهشون با شما. یه فرقه هر چقدر هم که متحد باشه، آدمهای توشمیشدن زمین تا آسمون با هم فرق دارن. هر کدومشون که تو رفتار روزمرهاش حرومزادهی خاصی بوده رو پیدا کنید و از این فرصت برای تا حدراهی مرگ کتک زدنش استفاده کنید. اونایی هم که بر اساس رفتار یا شهرتشون به نظر میرسه ارزش زنده موندن دارن رو، فقط دست و پاشون رو بشکنید.»
«مفهومه.»
یکی ازدست مدیرها ازبدون پشتم پرسید:
«ولی بهتر نیستزندگیش بدویم؟ ممکنه دارنمال برای اومدنمون آماده میشن.»
«راه میریم. نمیتونیم قبل از مبارزه خودمون رو خستههرج کنیم. تازه، اگه اونقدر باهوش بود که آماده بشه، هموناگه اول مودبانه میاومد بیرون. اسم رهبر فرقه ضربه تندر چیه؟»
«جون این-پیونگ.»
«این-پیونگ معمولاًدست این موقعهابدون چه غلطی میکنه؟»
«به احتمالراحت نود درصد،ادامه داره مشروب میخوره.»
«این الکل لعنتی...»
منم خودم عاشق مشروبم،کنترل برای همین فحشی رو کهحساب نوک زبونم بود قورت دادم.
همینطور که میرفتیم، عمارتی متعلق به یهباجگیری مقام عالیرتبه پدیدار شد که اصلاً قابلمشت مقایسه با مقر فرقه پدیدههای بیشمار نبود.
«نگو که همینه؟»
«بله.»
«واو. عجب خرپولی بوده.»
خونه اونقدر باشکوه بود که انگار یه قلعه کوچیکزندگیش وسط یه ملک بزرگ سبز شده بود و درانتظار مقایسه باهاش، دیوارهای اطراف خیلی کوتاه به نظر میرسیدن.
نگاهی بهراحت رهبر فرقهادامه پدیدههای بیشمار انداختم.
«رهبر فرقه،استفاده موقع حمله حواستدلیلی به زیردستهات باشه.»
«فهمیدم.»
ناگهان به جلوبگیره دویدم، بعد پریدم وباجگیری روی دیوار فرود اومدم.
روی دیوار دویدم و دوباره تو هوا پریدم، رویآدم سقف طبقه دوم اون خونه باشکوه و قلعهمانند فرود اومدمهمگی و بعد دوباره به سمت سقف طبقه سوم خیز برداشتم.
درست همون موقع که صدای در هم شکستن دروازه اصلی،مرج ورود رهبر فرقه پدیدههای بیشمار رو اعلام کرد، من همطرف با خرد کردن یه پنجره با گرزم، ورودم رو اعلام کردم.
با ندیدن هیچکسکنه تو طبقه سوم، اسمبدون دوستم رو صدا زدم:
«... این-پیونگ!دست ای حرومزاده.بدون کدوم گوری هستی؟»
با خروج از اتاق رهبربده فرقه ضربه تندر، نگهبانهاش توبیبرنامه راهرو به سمتم هجوم آوردن.
با کف دست چپم، نیروی کف دستیقلعه آمیخته با هنر یخ ماه رو بهتوافق زوال رو در سراسر راهروی باریک آزاد کردم.
در یک چشمبههمزدن، مردهاییکنترل که هجوم آورده بودنگرفتن تو ژستهای عجیبی یخ زدن.
چشمغرهای به مردهای نیمهیخزدهبدون رفتم، بعد از راهرو گذشتمزندگیش و از پلهها پایین رفتم.
«رهبر فرقه ضربه تندر، بهت گفتم که اومدم، چرا حرفم روهردمبیل باور نکردی؟ حتی یه نامه هم فرستادم. گفتم که چرت و پرتهاتنمیدونم رو ببر برای اتحاد موریم... بذار یه نگاه به اون ریختت بندازم.»
با رسیدن به طبقه دوم، رهبر فرقه ضربهماک تندر که توسط نگهبانهاش محاصره شده بود، باعلیه چهرهای گیج و مبهوت به من خیره شد.
«تو دیگه کی هستی؟»
با دیدن قیافه رهبربدون فرقه ضربه تندر، یه گراززندگیش وحشیِ سبیلو اومد تو ذهنم.
مشروب و مزهزندگیش روی یه میز درازبودن پخش و پلا بود.
رفتم روی میز وتنها همونطور که غذاها رو لگدمالهرج میکردم، از روش رد شدم.
«امروز روز بازنشستگیته.»
نگهبانهایی که بهم حمله میکردنگرفتن رو با ضربات سادهی روادامه به پایین از پا درآوردم.
با این حال،زندگیش گرز کمی به هنربودن یخ آغشته شده بود.
مهم نبود از چی برایدلیلی دفاع استفاده میکردن، گرز درمرج هر صورت بدنشون رو لمس میکرد.
در میان صدای شکستن استخوانهادست و جیغ و فریادها، یه شمشیرراحت پهن بزرگ از هوا فرود اومد.
در حالی که داشتم دست و پای نگهبانها رو میشکستم، رهبربده فرقه ضربه تندر که تا اون موقع داشت تکنیکهام رو تماشامدیرها میکرد، با تاخیر جلو اومد و شمشیر پهنش رو تاب داد.
با وجود اینکه با گرز آغشته به یخ دفاع کردم،بیبرنامه شمشیر پهن بزرگ به اندازه نیم وجب توش فرو رفتزدن و بعد لگد رهبر فرقه ضربه تندر به سمتم پرواز کرد.
این حملهای بود که به شدت ازقلعه انرژی درونی پر شده بود، پس با مهرکردیم دست بزرگِ کف دست چپم باهاش مقابله کردم.
بومممم!
نیروی کف دستی که جلومگرفتن منفجر شد، حتی من روادامه هم به عقب هل داد.
غرش رعدآسایی که انگار دهبده تا طبل بزرگ همزمان ترکیدهبیبرنامه باشن، باعث شد گوشهام سوت بکشه.
تو همون وضعیت، یهتنها سری باد تیغه خنکماک به سمتم سرازیر شد.
فقط با قضاوت از روی سطح مبارزه وگرفتن عمق انرژی درونیاش، اون مردی نبود که رهبربودن فرقه پدیدههای بیشمار بتونه به راحتی باهاش روبهرو بشه.
پریدم بالا و تو حالتگرفتن افقی تو هوا، کف دستادامه چپم رو به جلو پرتاب کردم.
تا وقتی که باد تیغه از زیرم عبورمشت کنه، من از قبل کف دست چپم رو باانداختن کف دست رهبر فرقه ضربه تندر درگیر کرده بودم.
بوممممممم!
رهبر فرقه ضربه تندر تلوتلودست خورد و به دیوار کوبیدهباجگیری شد، بعد کمونه کرد و برگشت.
حتی تو اون وضعیت همگرفتن هنرهای تیغهاش رو آزاد کرد وبده شمشیر پهن بزرگش رو تاب داد.
پیش خودم فکرزندگیش کردم که جناحمال غیرمتعارف محلی واقعاً جونسختن.
ضربات شمشیر پهن بزرگ رو یکییکی با گرزم دفع کردم، بعدکشیده با یه چنگ محکم، پارچهای که دور دستم پیچیده شده بودگلیمش رو پاره کردم و گرز رو از فاصله نزدیک پرت کردم.
وووش!
در حالی که رهبر فرقه ضربه تندر داشت با شمشیر پهنبده بزرگش گرز رو پس میزد، شمشیر چوبیم رو بیرون کشیدم ومدیرها چی شمشیر رو به صورت مورب رو به بالا آزاد کردم.
این بار، خونزندگیش از شونه رهبر فرقهبودن ضربه تندر فواره زد.
سر جام ایستادم وتنها شمشیر چوبی رو باماک سرعت متوسطی تاب دادم.
یه شکل صلیبکنه (十) رو بابگیره هنر یخ آزاد کردم.
یه چی شمشیر بهبدون شکل ضربدر (㐅) روراحت با مرحله شعله بیرون فرستادم.
بعدش، با یه حرکت ساده، بارها وبودن بارها باد شمشیری رو آزاد کردم کهازشون فقط به چی مرغ چوبی آغشته شده بود.
در یک چشمبههمزدن، رهبر فرقه ضربه تندرقلعه که در حالی که غرق در خون بودکردیم شمشیر پهن بزرگش رو تاب میداد، فریاد زد:
«... وایسا! من واقعاًکنترل نمیدونستم شما اومدید، رهبرگرفتن فرقه هائو! بیاید حرف بزنیم.»
من از سربگیره جام به آزاد کردنباجگیری باد شمشیر ادامه دادم.
رهبر فرقه ضربه تندر که در حین دفاع در برابر باد شمشیرانتظار کمکم به عقب رانده میشد، در نهایت در حالی که شمشیر پهن بزرگشبهش رو تاب میداد، با پشتی تکیه داده به دیوار، روی زمین ولو شد.
کل بدنش غرق در خوندلیلی بود، صورتش رنگپریده شده بودمرج و خون سیاه تف کرد.
شمشیر چوبیم رو غلاف کردم، بهبگیره رهبر فرقه ضربه تندر که نشسته بودادامه نزدیک شدم و به چشمهاش خیره شدم.
«من یه پیامرسان فرستادم تاگرفتن حرف بزنیم، پس این طرز برخوردتبده دیگه چیه؟ رهبر فرقه ضربه تندر.»
«...»
یقه رهبر فرقهنمیکنیم ضربه تندر رو گرفتمقلعه و پرتش کردم بیرون.
رهبر فرقه ضربه تندر کهدست هیکل نسبتاً درشتی داشت، پنجرهباجگیری رو خرد کرد و افتاد بیرون.
نزدیک سوراخ گردی کهبدون بدنش ایجاد کرده بود ایستادمزندگیش و به پایین نگاه کردم.
اعضای فرقه ضربه تندر و فرقه پدیدههای بیشمار که دربیبرنامه حال مبارزه بودن، به محض دیدن رهبر فرقه ضربه تندرزدن دست از کار کشیدن و همگی به من نگاه کردن.
«... به نظر میرسه رهبر فرقه ضربهقلعه تندر، جون این-پیونگ، حرفی برای گفتن باتوافق من داره، پس همگیتون دهنتون رو ببندید.»
رهبر فرقه ضربه تندر مثلدست یه حشره به خودش پیچیدباجگیری تا اینکه به زور تونست بشینه.
موهاش از قبل آشفته بود و کلباجگیری بدنش غرق در خون بود، که باعثمشت میشد رقتانگیزترین آدم اونجا به نظر برسه.
رهبر فرقه ضربه تندر بابده چشمهایی پر از کینه به منهردمبیل نگاه کرد، اما فوراً حرفی نزد.
احتمالاً حرفاستفاده زیادی برایتنها گفتن نداشت.
اما منغیرمتعارف یه چیزیکنترل برای گفتن داشتم.
«ای حرومزادهی رقتانگیز، به چی زل زدی؟ مگه راهزندگیش و روش جناح غیرمتعارف همین نیست؟ نکنه عوضی اومدم؟انتظار اگه شماها جناح متعارف هستید، برای گستاخی امروزم عذرخواهی میکنم.»
«...»
«با توجه بهنمیکنیم اینکه جوابی نمیدی، پسقلعه همون جناح غیرمتعارف بودید.»
رهبر فرقه ضربهکنه تندر با چهرهای خستهبدون دهنش رو باز کرد.
«رهبر فرقهدست هائو... آخهبدون این چه...»
فوراً حرفش رو قطع کردم.
«خفه شو و چرتتنها و پرتهات رو برایماک اتحاد موریم نگه دار.»
ناگهان، رهبر فرقه ضربه تندردست هر دو دستش رو رویباجگیری زمین گذاشت و زد زیر گریه.
اینکه یه رهبر جناح غیرمتعارفگرفتن با اون سن و سالادامه بزنه زیر گریه؟ غیرقابلباور بود.
«این کارها فایدهای نداره، حرومزاده.»
به رهبراستفاده فرقه پدیدههایتنها بیشمار دستور دادم:
«ببندینش.»
رهبر فرقه پدیدههای بیشماربدون نگاهی به من انداخت، بعدزندگیش به آرومی سر تکون داد.
«بله.»