چپتر 275: مگه من گناه کردم؟
0روی همون صخرهای که «گل شنگرفشکمت ماه» رو نگه داشته بود نشستمسرمای و یه دوری به اطراف نگاه کردم.
حتی تو خرابشده متروکهای مثل «صخرهاسهال قتلعام مطلق» هم شرط عقل بودانرژی که حواسم به دور و برم باشه.
چهارزانو نشستم، دستهام رو رویبیشتر سینه قفل کردم و یه لحظهمیشد به گل شنگرف ماه خیره شدم.
اگه زیادی با اون نگاه وحشی بهش زل میزدم، ممکن بود گلبودم پژمرده بشه؛ پس بیمعطلی «خنجر وزغ درخشان» رو کشیدم، گل رو بریدماین و همونطور که داشت از روی تیغه لیز میخورد پایین، قورتش دادم.
از اون گل شنگرف ماهیبریزی که تو «قله تنهایی»ِ «کوه زرشکیمیجویدمش بزرگ» پیدا کرده بودم، گُندهتر بود.
حیف که فقط یه ساقه بود،اسهال ولی خب، گل شنگرف ماه بعدانرژی از یه مدت دوباره همونجا سبز میشه.
این یعنی ارزشش رو دارهبیشتر که آمارِ جاش رو بهپخش «یوران» بدم تا بعداً بیاد سراغش.
البته نکته مهم اینه که بدن یوران باید وقتیبزرگ به سطح این گل برسه که حداقل عرضه داشته باشهمدت خودش از صخره قتلعام مطلق بیاد پایین و برگرده بالا.
وقتی لولت پایینه، هرنباید آشغالی رو نباید بریزیبدبخت تو شکمت، وگرنه بدبخت میشی.
هر چی بیشترمیشد میجویدمش، یه سرمای باحالانفجاری تو بدنم پخش میشد.
سرمایی بود که اگهمیشی همون لحظه باعث میشد اسهالبدنم انفجاری بگیرم هم تعجبی نداشت.
سرمایی که اگه کسی «انرژی درونی یانگ افراطی»زرشکی مثل «هنر لاکپشت طلایی رها» رو نداشت وساقه این رو میخورد، درجا دچار «جراحت درونی» میشد.
ولی خب،پایینه من مردیام کهبریزی آمادهست قویتر بشه.
بدون انرژی درونی عمیق، همون لحظهای که اینبگیرم گل شنگرف ماه رو قورت میدادم، تبدیل میشدمهنر به یه جنازه یخزده تهِ صخره قتلعام مطلق.
همون لحظه با قلبیمیشی که یه کوچولو لرزید،باحال به باتلاق نگاه کردم.
بیخودی یه صحنه اومد تو ذهنم: یهکوه رزمیکارِ طمعکارِ موریم که گل شنگرف ماه روفقط برداشته، یخ زده و تالاپ افتاده تو باتلاق.
اون سرما مجبورمآشغالی کرد «گردش چی»شکمت رو شروع کنم.
تو یه چشمبههمزدن دست و پام یخ کرد و کل بدنمکسی شروع کرد به لرزیدن، ولی من خیلی سریع انرژی گل شنگرفجراحت ماه رو تبدیل کردم به انرژی درونیِ «هنر بیقلب سایه ماه».
دوباره برام مسجل شدمیشی که گلهای شنگرف ماه همبدنم مثل «مشروب دوکانگ» درجهبندی دارن.
این یکی درجه یک بود.
وقتی گردش چی تمومنباید شد، یه ماهِ بیرحمبدبخت تو آسمون طلوع کرده بود.
چک کردم دیدم «چی یینباعث افراطی» تو بدنم به اندازه «چیکسی یانگ افراطی» غلیظ و انباشته شده.
سرمایی بود که حسمیشی میکردم میتونه تو بیرحمیباحال با نور مهتاب کلکل کنه.
و اینطوری شد که من تبدیلتنهایی شدم به مردی بیرحم که تو شبیگُندهتر ظاهر میشه که سایه ماه هم بیرحمه.
هیزم جمع کردم ونباید آماده شدم که شببدبخت رو همونجا کمپ بزنم.
هوا همینجوریش هم سوز داشت و یه بادِبگیرم سرد و تیغدار داشت توی صخره قتلعام مطلق شلاقلاکپشت میزد؛ پس شب موندن تو همچین جایی شوخیبردار نبود.
مهم نیست چقدر انرژیمیشی درونیت خفنه، وقتی خوابتباحال ببره دمای بدنت میفته.
هیزمها رو مثل یه کوه کوچیکتنهایی تو حیاط خلوت روی هم چیدمبودم و با «ابزار احتراق» روشنش کردم.
همینطور که به شعلههای رقصان آتیش نگاهوگرنه میکردم، یه شاخه با اندازه مناسب برداشتمبدنم و با خنجرم تراشیدمش تا بشه یه هارپون.
چون یه چیز سرد رفتهباعث بود تو شکمم، غریزهم میگفتنداشت باید یه آتیشی هم بفرستم تنگش.
تصمیمی که حاصلبدبخت ترکیب تجربه، قضاوتمیجویدمش و غریزه بود.
با نور مهتاب که افتاده بود روکوه دریاچه و شده بود رفیقم، نیزه رو کوبیدمفقط تو آب زلال و یه ماهی گُنده گرفتم.
یدونه بس بود،آشغالی پس هارپون تبدیلشکمت شد به سیخ کباب.
ماهیِ به سیخمیشد کشیده شده رو حسابیانفجاری روی آتیش کباب کردم.
این غذا حکم دارومیشی برای جلوگیری از آسیب بهبدنم دل و رودهم رو داشت.
آرومآروم گوشت اون ماهی بینام وتنهایی نشونِ گنده رو که عمداً گذاشتهبودم بودم حسابی مغزپخت بشه، کندم و خوردم.
گوشتش ضخیم و دندونگیر بود.
از خوشمزگیش پشمام ریخت.
پس طعم ماهیای که تو دریاچهمیجویدمش زلال صخره قتلعام مطلق صید بشه،سرمایی طعمیه که فقط من میدونم چیه.
همین که غذای گرم رفت توتنهایی شکمم، اون لرزش و سرمای توبودم بدنم انگار شسته شد و رفت.
«اگه اینپایینه رو نمیخوردم بدجوریبریزی به فنا میرفتم.»
استخونهای ماهی رو که از ساعد دستمانفجاری بزرگتر بود پرت کردم تو آتیش، بعد کولهپشتیافراطی رو کردم بالش و کنار آتیش دراز کشیدم.
تو مسافرخانه زاها، زورممیشی به اندازه یه مشت نمکبدنم و ادویه زیاد شده بود.
حالا هم گل شنگرف ماه رو زدهکوه بودم بر بدن و هم ماهی رو،حیف و به یه هماهنگی قدرتمند رسیده بودم.
یه خوراک ماهی درجهنباید یک، یه گل شنگرف ماهمیشی و نمک... عجب طعم محشری.
چشمام رو بستم و در حالی که بهبگیرم صدای جیز و ویلز آتیش گوش میدادم، توهنر خیالم داشتم با لذت «محققها» رو کتک میزدم.
«اون حرومزادهها...»
با اینکه اینقدر «فرصتهای سرنوشتساز» گیرم اومده که تقریباً رقیب چندانیکرده زیر آسمون ندارم، دلیل اینکه هنوز از محققها عقبم اینه که اونهامیشه بهطور میانگین ده بیست سال بیشتر از من هنرهای رزمی کار کردن.
پر کردنِ شکافِ قدرتِ زمان توشکمت یه لحظه کار حضرت فیله، ولی حسباحال میکنم این دفعه یه خیزِ حسابی برداشتم.
هی چرتپخش میزدم وسرمایی بیدار میشدم.
صدای باد تو صخره قتلعام مطلق جوریسرمای زوزه میکشید که انگار روح یه استاداسهال «هنر صوت» داره واسه دل خودش فلوت میزنه.
با خودم فکر کردم نکنهقله صدای بادِ صخره قتلعام مطلقپیدا هم واسه خودش داستانی داره.
بهم ماهی داد.
حتی گلپخش شنگرف ماه روباعث هم پیشکش کرد.
صداش شبیه هشداری بودمیشی که میگفت «دیگه بیشتر ازبدنم این پررو بازی در نیار».
ولی من کسیدادم نیستم که باتنهایی این تهدیدها جا بزنم.
وقتی خورشید طلوع کرد، برنامهبریزی ریختم که دوباره بخش شمالیبیشتر صخره قتلعام مطلق رو چک کنم.
خلاصه تا طلوعمیشد خورشید دووم آوردم وانفجاری از سرما سقط نشدم.
واسه صبحونه، یه «ریشه طول عمر صدسرمای ساله» رو تو آب دریاچه شستم واسهال زدم بر بدن، بعدش هم کلی آب خوردم.
اگه یه روز دیگه اینجا میموندم، احتمالاً کل ریشههایبزرگ باکیفیتی که با بدبختی کنده بودم رو میخوردم، واسهبعد همین دوباره برگشتم به تنظیمات کارخانه: یه گیاه-جمعکنِ کوشا.
ریشههای درستوحسابی رو گذاشتم توبریزی کولهم و گلها و گیاهانِ بامیجویدمش شکل عجیبغریب رو ریختم تو جعبه.
چون من ذاتاً یه گیاه-جمعکنِ ناشیاسهال بودم، چارهای نداشتم جز اینکه اوناییانرژی که نمیشناختم رو بدم به «مویونگ بک».
وقتی داشتم میرفتم سمت شمال، دیدممیجویدمش پیچکهایی به صخره سمت راست چسبیدنسرمایی و گلهای قرمز تکوتوک روشون دراومده.
شاید همون «گلهای شیپوری» باشن کهتنهایی مویونگ بک میگفت؛ همونایی که اغلببودم واسه درمان «جراحت درونی» استفاده میشن.
از اونجایی که چیز زیادی نداشتم به مویونگبدبخت بک بدم، گلهای شیپوری رو با ساقه ومیشد دمودستگاهش از صخره کندم و تپوندم تو جعبه.
بعد از چک کردنِ تهِ شمالی، برگشتم و صخرهتعجبی سمت چپ رو هم بازرسی کردم، ولی نه غاری پیدارها کردم و نه «داروی معنوی» دیگهای که امیدش رو داشتم.
از کله سحر، شکمم شروع کرد به داغباحال شدن، جوری که به این نتیجه رسیدم اون ماهیهتعجبی که دیروز خوردم خودش یه پا «داروی معنوی» بوده.
وگرنه چطور ممکنه گوشت سفیدِ یهتنهایی ماهی بتونه سرمای وحشتناکِ گل شنگرفبودم ماه رو کامل بشوره و ببره؟
یه ضربالمثلی هست که میگه پادزهر همیشه کنار سمه،میشی و این از خوششانسی من بود که زهرِ سردِباعث گل شنگرف ماه رو با اون ماهی دفع کردم.
حالا اینپخش شانس ازسرمایی کجا میاد؟
از اونجایی که به فکر یوران بودم؛سرمای پس به نظر میاد که شانس هماسهال سفرش رو از «مسافرخانه زاها» شروع کرده.
چون تعادل بدنم به یه هارمونی بینقص رسیده بود، بیخیالِ طمع شدم،بودم برگشتم سمت باتلاق و با صخرهها، آب دریاچه، خرچنگهای آب شیرین، علفهای هرز،یعنی بادِ تیغدارِ دره که صدای جیغ ارواح میداد و گلهای شیپوری خداحافظی کردم.
«خیلی بهت بدهکارم. دفعهنباید بعد که شاگردم اومدبدبخت پایین، دوباره مزاحمت میشم.»
«سلام نظامی» دادن به صخره قتلعام مطلق اونم همینجوری یهویی، شاید باعثانرژی میشد شبیه دیوونهها به نظر بیام، ولی چون کسی اون دور وآمادهست بر نبود و خودم تنها بودم، بدون اینکه اهمیت بدم انجامش دادم.
من و صخرهبدبخت قتلعام مطلق به یهسرمای پیمان صلح رسیده بودیم.
بندِ کولهپشتی رو که حالاقله سنگینتر شده بود سفت کردمپیدا و به بالای صخره نگاه کردم.
میتونستم اینجا زندگیآشغالی کنم بدون اینکه دلموگرنه بشکنه یا درد بگیره.
ولی حتی اگه دلم هم قرار بود بشکنه،بگیرم اون بالا کلی کار داشتم که باید انجام میدادم،لاکپشت واسه همین برگشتم به اون فضای باز و وسیع.
استخوانهای سفیدوگرنه استاد پیرمیشی هیچجا پیدا نمیشد.
شاید اون همدادم مثل من دوبارهتنهایی زده به دل دنیا.
سه چهار بار دور محوطه باز چرخیدموگرنه و وقتی حس کردم بدنم گرم شده،بدنم پریدم تو هوا و چسبیدم به صخره.
دوباره یه کار دیوانهوار بود.
ارتفاعش انقدر زیاد بود که اگه میخواستم مثل وقتی که ازمیشد کتابخونه محقق سفیدپوش بالا رفتم، با لگد زدن به صخره از «قدمهایافراطی الهی ابر نردبان» استفاده کنم، خطر تموم شدن انرژی درونی وجود داشت.
اگه بدون انرژی درونی به بالای صخرهکوه قتلعام مطلق میرسیدم و با دشمن روبرو میشدم،فقط مجبور بودم دوباره خودم رو پرت کنم پایین.
نمیتونستم بذارم همچین اتفاقی بیفته، واسه همین حرکاتبدبخت «بچه اژدهای سنگی» رو تقلید کردم، درست مثلمیشد کاری که قبلاً شیطان شهوت انجام داده بود.
چهار دست و پا بالا رفتم وانفجاری هر جا صخرهای بیرون زده بود، با یهافراطی پرش از «قدمهای الهی ابر نردبان» اوج میگرفتم.
تو مسیر، گیر کردم بهبیشتر یه شاخه درخت بیرونزده وپخش ردای بلند گلگلیام پاره شد.
وقتی به عقب نگاه کردم، دیدمتنهایی تیکه پارهشده ردای بلندم داره آرومبودم به سمت صخره قتلعام مطلق سرازیر میشه.
یه گلبرگ توآشغالی هوا معلق بود ووگرنه با آرامش پایین میرفت.
«... یه هدیه.»
حالا من و صخرهمیشی قتلعام مطلق با هم گلبدنم رد و بدل کرده بودیم.
وقتی با بدبختی به قله رسیدم،تنهایی بالاخره منظره کوهی که مردم عادیبودم توش رفت و آمد میکنن نمایان شد.
زندگی معمولیپایینه هم همچین سختیابریزی و مکافاتی دارهها.
انگشتام بخاطر ضربه زدن به هنر شمشیر سنگیِبگیرم سفت و سخت، پاره و خونی شده بود، ولیلاکپشت تا جایی که میشد انرژی درونی ذخیره کرده بودم.
دوباره راه افتادم، شبیهمیشی یه گیاهچین که ازباحال هفتخوان رستم رد شده.
با خودم فکر کردم کهقله تا مدتی حالم از هرپیدا چی کوه و صخرهست بهم میخوره.
اگه تو روز تعطیلم کسیبریزی پیشنهاد کوهنوردی بده، احتمالاً اولبیشتر یه کشیده میخوابونم تو گوشش.
دلم میسوخت که بدون پیدا کردن آزوریتانفجاری یا میوههای شراب طبیعی برگشتم، ولی مگه برگشتنِافراطی سالم من خودش یه هدیه برای یوران نیست؟
چون من ارباب سوم اونم.
از اونجایی که گل شنگرف ماه رو تنهایی کوفت کردهپیدا بودم، هی داشتم بهونه میتراشیدم و به خودم دلداری میدادم، تاهمونجا اینکه اعصابم خورد شد و فقط دویدم سمت مسافرخونه درنای زرد.
عمداً رفتم تو مسافرخونه روبروی مسافرخونه درنایوگرنه زرد نشستم و یه ترکیب عجیب ازبدنم خوراک مرغ، مشروب دوکانگ و رشتهفرنگی سفارش دادم.
بعد از خوردن رشته و نوشیدناسهال مشروب با مرغ، بالاخره چرک وانرژی کثافت قدیمی دلم شسته شد و رفت.
ردای سفید گلگلیام تیکه پاره بود، موهامسرمای آشفته و دستام خونی، واسه همین صاحباسهال مسافرخونه هی با قیافه نگران نگاهم میکرد.
چون داشتم سر میز بیرونی غذاتنهایی میخوردم، قیافهش داد میزد که نگرانهبودم مبادا بدون پول دادن فرار کنم.
با اینکهپایینه من اینقدرنباید قوی شدم...
صاحب مسافرخونه دل صاحب مسافرخونهباعث رو میفهمه، واسه همین کیسه پولمکسی رو درآوردم و پیشپیش حساب کردم.
بالاخره خیال صاحببدبخت مسافرخونه راحت شدمیجویدمش و پول رو گرفت.
«غذا باب میلتون هست؟»
با انگشتپایینه به جلونباید اشاره کردم.
«هجده برابرپخش خوشمزهتر ازسرمایی مسافرخونه درنای زرده.»
«هاها، نظر لطف شماست.»
به نظر میاد آدما وقتیقله پای پول میاد وسط، شلپیدا میکنن؛ صاحب مسافرخونه بالاخره لبخند زد.
برخوردش خیلی نرمترآشغالی شد، نشست نزدیکمشکمت و نگران زخمهام شد.
«چه بلایی سر دستاتون اومده؟»
«آه، موقع جمع کردن گیاهبیشتر از صخره افتادم پایین. نصف روزمیشد طول کشید تا دوباره بکشم بالا.»
«وای خدای من، چه وحشتناک.»
وقتی به صاحب مسافرخونه مشروب دوکانگشکمت تعارف کردم، خیلی طبیعی یه فنجونسرمای از روی میز برداشت و گرفت جلوم.
با هم مشروب خوردیمسرمایی و به ورودی مسافرخونهبگیرم درنای زرد نگاه کردیم.
وقتی یکی با خنده اومد بیرون، صاحبسرمای مسافرخونه که کنارم نشسته بود و مینوشید،اسهال گلوش رو صاف کرد و رفت تو.
در همین حین، یانگ هه-جو ازتنهایی فرقه پدیدههای بیشمار که منو دیدهبودم بود، با قیافه متعجب اومد جلو.
«بهبه، ببین کی اینجاست.نباید همون گیاهچینی که گفت دوبارهمیشی همدیگه رو میبینیم، مگه نه؟»
یانگ هه-جو بهمیشد نوچههاش نگاه کرد،اسهال انگار میپرسید قضیه چیه.
«درسته. همونوگرنه گیاهچینیه کهمیشی فرار کرد.»
یانگ هه-جو بادادم دهن نیمهباز اومدتنهایی جلو و روبروم نشست.
«خیلی مسخرهست. قضیه دستات چیه؟»
همون موقع، صاحب مسافرخونه کهباعث فکر میکردم فرار کرده داخل،نداشت با لبخند اومد بیرون و گفت.
«اوه، قهرمان بزرگبدبخت یانگ. خیلی وقتهمیجویدمش ندیدیمتون. مشکلی پیش اومده؟»
یه خنده ازدادم دهنم پرید وتنهایی زیر لب گفتم.
«قهرمان بزرگ یانگ...»
با دست به صاحب مسافرخونهباعث اشاره کردم برگرده تو ونداشت یه فنجون مشروب دوکانگ ریختم.
یانگ هه-جووگرنه هم لبخند زدبیشتر و نگاهم کرد.
«گیاهچین، من براتدادم خندهدارم؟ نباید جلویتنهایی من بخندی، مخصوصاً اینجا.»
«...»
«اوه، کولهتپخش ضخیمتر شده.سرمایی چی توشه؟»
«ریشه طول عمر صد ساله؟ شایدمیجویدمش یه دونه سیصد چهارصد ساله همسرمایی باشه. گیاهان سمی، گلها، مواد دارویی، پول.»
«اوه، دربیار ببینیم.»
به نوچههایی کهآشغالی یانگ هه-جو با خودشوگرنه آورده بود نگاهی انداختم.
به نظر میرسید اگه از دستاماسهال استفاده کنم اینجا جنازه رو دستمونانرژی میمونه، پس رفتم سر اصل مطلب.
«من هستم.»
«تو چی هستی؟»
خودمو بهپایینه یانگ هه-جونباید معرفی کردم.
«لی زاها، رهبر فرقه هائو. شاید منوانفجاری به عنوان یه گیاهچین معمولی دیده باشی،یانگ ولی نیستم. منو ببر پیش رهبر فرقهت.»
«... گفتی کی هستی؟»
وقتی یانگ هه-جو سرش روقله کج کرد، یکی از زیردستاشپیدا از پشت سر جواب داد.
«میگه رهبر فرقه هائو هستش.»
یانگ هه-جوپخش برگشت عقبسرمایی و پرسید.
«رهبر فرقه هائو کیه؟»
«همون رهبر فرقهایه که رهبرقله اتحاد موریم و رهبر اتحاد جنگلکرده سبز قله جنوبی رو نابود کرد.»
سر یانگ هه-جوآشغالی آروم برگشت تاشکمت دقیق نگاهم کنه.
منم با یهمیشد نگاه حسرتبار بهاسهال یانگ هه-جو زل زدم.
«...»
یانگ هه-جو ازم پرسید.
«چرا میخوایپایینه ارباب مانباید رو ببینی...؟»
«رزمیکار یانگ.»
«بله.»
«یه راه هست که بعد از اینکه علیل شدی و زیردستات کولتبودم کردن منو راهنمایی کنی. یه راه هم هست که همین الان راهنماییم کنی.یعنی کدوم رو ترجیح میدی؟ هر جور راحتی. من با هر دوش مشکلی ندارم.»
یانگ هه-جوپایینه با قیافهنباید گیج ازم پرسید.
«مگه من گناهی مرتکب شدم؟»
«چند تا مرتکب نشدی؟»
«خیلی یادم نمیاد.»
صاحب مسافرخونه روآشغالی که داشت از داخلوگرنه نگاه میکرد صدا زدم.
«... باجیپخش که هر نصفباعث ماه میدی چقدره؟»
صاحب مسافرخونهوگرنه با لبخندمیشی جواب داد.
«آه، باج. همچین چیزی نیست.»
«هزینه محافظت چقدره؟»
«هشتاد نیانگ. ولی اونقدرام...»
«برو تو.»
«چشم.»
به یانگ هه-جو گفتم.
«رزمیکار یانگ، خیلی خوششانسی. من الان در حال تغییر رویهام. فرقهکسی پدیدههای بیشمار که یهو نرفته زیر زمین، رفته؟ خودم میتونم پیداشجراحت کنم. چه راهنماییم کنی چه نکنی، من میرم فرقه پدیدههای بیشمار.»
به مسافرخونه درببدبخت و داغون نگاه کردمسرمای و از صاحبش پرسیدم.
«اگه عضو فرقه هائو بشی،قله بدون هیچ باج یا هزینهپیدا محافظتی ازت محافظت میکنیم. پایهای؟»
صاحب مسافرخونه که سرش روبریزی از ورودی آورده بود بیرون،بیشتر با قیافه متعجب نگاهم کرد.
«عموم خیلیپخش از اینسرمایی بابت خوشحال میشه.»
«خب، هستی؟»
«اگه ما رو بپذیرید.»
«باعث افتخار منه. میتونی اینبریزی موضوع رو با بقیه کاسبایبیشتر اینجا هم در میون بذاری؟»
«کار سختی نیست.»
تو چشمای صاحببدبخت مسافرخونه نگاه کردممیجویدمش و سر تکون دادم.
«خوبه. پس من با رهبرقله فرقه پدیدههای بیشمار خوب صحبتپیدا میکنم. در یه جهت مثبت.»
«ممنونم، ارباب.»
بلند شدم ومیشد زدم به زانویاسهال یانگ هه-جوی نشسته.
«رزمیکار یانگ، بریم.»
«آه، ببخشید ارباب...»
لحظهای که دیدم یانگ هه-جو سعیشکمت کرد بازوم رو بگیره، بیاختیار دستمسرمای رو چرخاندم و خوابوندم تو گوشش.
با یه صدای شتلق— یانگ هه-جو ازانفجاری روی صندلی پرت شد، روی زمین غلت خوردافراطی و بعد بیحرکت موند، ظاهراً بیهوش شده بود.
به زیردستاشوگرنه که رنگشونمیشی پریده بود گفتم.
«کولیش کنین.»
«چشم.»
«راه بیفتین.»
«متوجه شدیم.»
از صاحب مسافرخونه کهماهی باهاش مشروب دوکانگ خوردهزرشکی بودم هم خداحافظی کردم.
«رشتهش خوشمزهپایینه بود. بهترنباید از مال من.»
صاحب مسافرخونهپخش با لبخندسرمایی جواب داد.
«لطفاً دوبارهوگرنه تشریف بیارید،میشی رهبر فرقه هائو.»
دست تکون دادم و دنبال اعضایتنهایی فرقه پدیدههای بیشمار که یانگ هه-جوبودم رو کول کرده بودن راه افتادم.