---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت شیطان دیوانه

چپتر 201: انگار کم‌کاری کردم • ⏱ 15 دقیقه

چپتر 201: انگار کم‌کاری کردم

0

همون‌طور که داشتم‌منو​ گوشت می‌لومبیدم، فهمیدم‌بله​ چه خواب مشتی‌ای داشتم.

این یعنی الان می‌تونستم سه‌اون‌ورتر​ روز و سه شب یه‌آوردی​ کله و بدون استراحت بجنگم.

اوضاع و احوال موریم که همیشه غیرقابل پیش‌بینی بود و با‌توی​ وجود اینکه جناح شیطانی اون دور و بر کمین کرده بود،‌داشت​ لازم بود آدم شکمش رو حسابی پر کنه و آماده باشه.

من، به همراه شیطان شهوت و‌آوردی​ شیطان شبح، مثل چی افتاده بودیم‌چون​ به جون گوشت‌ها و با جدیت می‌خوردیم.

سامبوک هم مثل گداهای «فرقه گدایان» غذا می‌خورد‌کار​ و هر از گاهی دزدکی یکی دو تیکه گوشت‌عذر​ کش می‌رفت و می‌ذاشت توی کاسه واسه ارباب‌زاده سوم.

درست وقتی بساط‌آهی​ اون ضیافت گوشتِ نایاب‌گفت​ داشت به آخرش می‌رسید...

ارباب‌زاده سوم که گردش چی‌ش رو‌دزدکی​ توی مسافرخونه تموم کرده بود، با‌کاسه​ یه قیافه نزار و لاغر اومد بیرون.

ساکت زل زد به‌مخصوصاً​ میز به هم ریخته، به‌آخه​ سامبوک، و بعدش به ما.

«......»

من و شیطان شبح و شیطان‌نشست​ شهوت، ردیف جلوی مسافرخونه نشسته بودیم و‌آخه​ بدون هیچ حرفی دندونامون رو خلال می‌کردیم.

سامبوک که‌گدایان​ بو برده بود‌گاهی​ اوضاع خیته، پرسید:

«ارباب‌زاده، حالتون خوبه؟»

ارباب‌زاده سوم آهی کشید،‌آوردی​ یه کم اون‌ورتر از ما‌کردم​ نشست و به سامبوک گفت:

«سامبوک، مخصوصاً منو آوردی اینجا؟»

«بله.»

«آخه واسه چی؟»

«این کار رو کردم چون می‌خواستم‌بله​ زنده بمونم. اگه بهتون برخورد عذر‌زنده​ می‌خوام. تونستید همه سم رو دفع کنید؟»

«سم که... مهم‌تر‌آهی​ از اون، من‌نشست​ توی وضعیت گیجی بودم.»

«بله.»

«فکر کنم چند بار‌مخصوصاً​ بهم گفتی خفه شم.‌بله​ پیش خودت چه فکری می‌کردی؟»

خلال دندون رو‌منو​ ول کردم و به‌آخه​ ارباب‌زاده سوم چشم‌غره رفتم.

«هوی، ارباب‌زاده سوم.»

«......»

«اون دهنت رو ببند و گوشتت رو بخور. انقدر پاپیچ محافظت نشو وگرنه می‌کوبمت زمین و اون کله‌ی پوکت رو‌می‌خوام​ خورد و خاکشیر می‌کنم. ما اون ماتحتِ بی‌مصرفت رو کول کردیم تا نجاتت بدیم، حالا بهت برمی‌خوره وقتی می‌گیم خفه شو؟‌چشم‌غره​ نکنه این حروم‌زاده لازم داره دهنش رو جر بدم تا عقلش بیاد سر جا؟ دلت یه دور دیگه گردش چی می‌خواد؟»

«......»

طبیعتاً فضا سنگین شد.

با این حال، فقط‌می‌خورد​ من نبودم که می‌خواستم ارباب‌زاده‌می‌رفت​ سوم رو بشورم بذارم کنار.

شیطان شبح هم نگاش‌مخصوصاً​ کرد و با لحن‌بله​ آروم و گرفته‌ای گفت:

«ارباب‌زاده سوم. هر چی باشه، چون تو‌آخه​ برای گردش چی نیاز به زمان داشتی، ما‌بهتون​ سه نفر اینجا نگهبانی دادیم و گوشت خوردیم.»

«هوم.»

«اگه تونستی وقت بخری و سم رو دفع کنی، بهتر نیست به‌کاسه​ جای سین‌جین کردن محافظت که این‌همه زحمت کشیده، وقتی میای بیرون یه نگاهی‌گردش​ به وضعیت بندازی؟ نمی‌دونم با این ذهنیت چطوری با بقیه ارباب‌زاده‌ها رقابت می‌کردی.»

سرم رو به‌گفت​ نشونه تایید حرف‌های‌آوردی​ شیطان شبح تکون دادم.

«دقیقاً.»

شیطان شهوت ارباب‌زاده سوم‌کشید​ رو سرزنش نکرد، ولی با‌منو​ لحن طعنه‌آمیزی به سامبوک گفت:

«چرا یه همچین موجود رقت‌انگیزی رو کول کردی؟ تو‌می‌رفت​ هم اگه دقیق نگاه کنم عقل درست و حسابی نداری.‌ضیافت​ اون گوشتی که براش نگه داشتی حیفه، همشو خودت بخور.»

سامبوک دستاش رو با احترام به‌آوردی​ هم چسبوند، اول یه نگاهی به‌چون​ ما انداخت و بعد به ارباب‌زاده سوم.

وقتی ارباب‌زاده سوم نتونست جیک بزنه، سامبوک اون‌کار​ گوشتی رو که توی کاسه خالی جمع کرده بود‌عذر​ آورد و با یه حالت پرت و پلایی گفت:

«ارباب‌زاده، لطفاً‌خوبه​ یه کم گوشت‌اون‌ورتر​ بخورید. خیلی خوشمزه‌ست.»

عجب سطح بی‌نظیری از نفهمی.

من و شیطان شبح و‌منو​ شیطان شهوت سرمون رو برگردوندیم و‌کردم​ به فضای خالی روبرومون زل زدیم.

ارباب‌زاده سوم کاسه گوشت‌آوردی​ رو گرفت و جوری گذاشتش‌کردم​ کنار که انگار اشتها نداره.

بعد از اینکه توسط زیردستش و‌نشست​ بعدش هم توسط ما شسته شده‌بله​ بود، گوشت راحت از گلوش پایین نمی‌رفت.

همون‌طور که داشتم با جریان سیال ذهنم پیش می‌رفتم، سرم‌می‌ذاشت​ رو برگردوندم تا دوباره ارباب‌زاده سوم رو دعوا کنم، اما‌گوشتِ​ درست همون موقع، شیطان شبح که کنارم بود زد روی زانوم.

به نظر می‌رسید علامتی برای‌منو​ ساکت موندن باشه، واسه همین‌کار​ دوباره زل زدم به روبرو.

«......»

بعد از یه‌آهی​ سکوت سنگین عجیب، ارباب‌زاده‌گفت​ سوم به حرف اومد.

«رهبر فرقه هائو، ارباب‌زاده مونگ، استاد‌دزدکی​ شش هارمونی. به لطف شما تونستم وقت‌واسه​ بخرم و به خودم مسلط بشم. سامبوک.»

«بله.»

«به لطف تو زنده موندم. اگه توی خونه امن‌کردم​ می‌موندم حتماً می‌مردم. الان که فکرش رو می‌کنم، اون‌می‌خوام​ حرف‌های تندی که بهم زدی چیزی نبود. اشکالی نداره.»

سامبوک با‌خوبه​ لحن آرومی‌کشید​ جواب داد:

«آه، بله. منم تونستم‌می‌خورد​ زنده بمونم چون رهبر فرقه‌می‌رفت​ هائو گذاشت بیایم توی مسافرخونه.»

شیطان شهوت به سامبوک گفت:

«واسه ارباب‌زاده سوم یه نوشیدنی‌اینجا​ بریز. حتماً سینه‌ش سنگین شده؛‌چون​ گوشت خالی از گلوش پایین نمی‌ره.»

«آه، فهمیدم. چشم.»

شیطان شهوت ادامه داد:

«راستی، دعوای بین ارباب‌زاده‌ها واقعاً وحشیانه‌ست. یه طرف قصاب و برادرهای رزمیش رو اجیر می‌کنه، اون طرف هم انگار یه‌می‌خوام​ استاد از اتحاد سرپیچی از بهشت آورده... نمی‌فهمم هدف رهبر فرقه از اینکه می‌ذاره دعوای پسراش اینطوری ادامه پیدا کنه‌دندون​ چیه. نمی‌تونن فقط یه جا جمع بشن و همه چی رو با یه مبارزه حل کنن؟ نظر تو چیه، دهاتی؟»

من بدون‌مخصوصاً​ فکر خاصی‌آوردی​ جواب دادم:

«احتمالاً خودش هم برای‌کشید​ تصاحب جایگاه رهبر فرقه‌مخصوصاً​ همین‌قدر وحشیانه جنگیده. رسم خونوادگی‌تونه؟»

شیطان شبح جواب داد:

«تا جایی که من می‌دونم، وقتی رهبر فعلی سر جانشینی می‌جنگید، اوضاع فرقه شیرتوشیر بود. شنیدم همه جناح‌ها چهار پنج تیکه شده بودن و با هم درگیر بودن. یه جورایی،‌کنم​ وضعیت الان اینطوریه که فقط ارباب‌زاده‌ها دارن زیر نظر و کنترل رهبر فرقه می‌جنگن، پس خود فرقه آسیب زیادی نمی‌بینه. اون داره نیروهای اقوام مادریِ ارباب‌زاده‌ها رو سرکوب می‌کنه، و‌ماتحتِ​ حتی اگه اونا بتونن کنترل همه چی رو به دست بگیرن و برنده بشن، باز هم باید از دستورات رهبر فرقه اطاعت کنن، که باعث میشه جنگ کاملاً بیهوده‌ای باشه.»

«چرا؟»

«فکر می‌کنی رهبر فرقه کنار می‌کشه؟ از نظر سن و مهارت، برای‌بله​ یه رزمی‌کار، تازه داره به اوجش می‌رسه. البته خیلی وقت پیش لقب‌می‌خوام​ "سه فاجعه" رو گرفت، ولی الان باید مهارتش حتی بیشتر هم شده باشه.»

معمولاً رزمی‌کارای متعلق به جناح‌گاهی​ متعارف، چهل و پنجاه سالگی‌می‌ذاشت​ رو اوج دوران خودشون می‌دونن.

دلیلش اینه که معتقدن تمرینات‌منو​ انرژی درونی که مدت‌ها تکرار کردن،‌کردم​ توی اون زمان به ثمر می‌شینه.

با این حال، برخلاف این فکر سنتی، ممکنه یه استاد توی‌می‌خواستم​ بیست سالگی ظهور کنه، و موارد نادری هم هست که کسی‌کنید​ حتی بعد از شصت سالگی تبدیل به شماره یک زیر آسمان بشه.

به هر حال، موریم‌کشید​ معتقد بود که رهبر فرقه‌منو​ تازه وارد دوران اوجش شده.

این حدس من بود، ولی سطح‌دزدکی​ کلی جناح متعارف احتمالاً به خاطر‌کاسه​ وجود رهبر فرقه بالا رفته بود.

از اونجایی که هیچ‌کس نمی‌دونست «جنگ بزرگ خیر‌بله​ و شر» کی ممکنه شروع بشه، اساتید جناح متعارف،‌بهتون​ از جمله ایم سو-بک، باید با جدیت تمرین می‌کردن.

تازه اون موقع بود‌آوردی​ که ارباب‌زاده سوم یه‌کار​ جرعه از نوشیدنی‌ش خورد.

در واقعیت، ارباب‌زاده‌آهی​ سوم الان هیچ‌نشست​ جایی برای رفتن نداشت.

سامبوک هم که این‌ور و اون‌ور دویده بود،‌تیکه​ خسته به نظر می‌رسید و کنارش نشست و‌درست​ مات و مبهوت به جلوی مسافرخونه زل زد.

همون‌طور که به چهار نفرِ‌منو​ علاف و نمای بیرونی مسافرخونه‌کار​ نگاه می‌کردم، با خودم خندیدم.

«...هر چی بدبخت‌بیچاره‌ست جمع‌آوردی​ شدن اینجا. جمع کردن‌کار​ همچین اکیپی راحت نیست.»

شیطان شبح جواب داد:

«اون‌قدرها هم بد نیست.»

به منظره معمولی‌گفت​ خیره شدم و‌آوردی​ به چهارتاشون گفتم:

«این منظره‌ی یه مسافرخونه‌ست. ازش لذت ببرید. اگه نتونید از‌چون​ لحظه لذت ببرید، برای همیشه از دستتون می‌ره. چون نمی‌تونیم‌همه​ از ابدیت لذت ببریم، بیاید از همین لحظه لذت ببریم.»

شیطان شهوت‌خوبه​ سرش رو‌کشید​ تکون داد.

«واقعاً توی گفتن‌غذا​ چرت و پرت استاد‌یکی​ شدی. به روشن‌بینی رسیدی؟»

سرم رو‌نشست​ به نشونه‌مخصوصاً​ نه تکون دادم.

«برادر ارشدمون به روشن‌بینی‌آوردی​ رسیده. ما سه تا هنوز‌کردم​ خیلی مونده تا بهش برسیم.»

شیطان شبح‌خوبه​ جوری که انگار‌اون‌ورتر​ کنجکاو شده پرسید:

«رهبر فرقه، فکر‌غذا​ می‌کنی ارشد شیطان‌دزدکی​ شمشیر به روشن‌بینی رسیده؟»

«البته. اون توی‌گفت​ یه سطح بالاتر‌آوردی​ از ما سه نفره.»

«از چه نظر؟»

برای یه‌خوبه​ لحظه، سرم‌کشید​ رو برگردوندم.

نه تنها شیطان شبح، بلکه‌گاهی​ شیطان شهوت، ارباب‌زاده سوم و‌می‌ذاشت​ سامبوک همگی منتظر حرف‌های من بودن.

سطح شیطان‌نشست​ شمشیر رو‌مخصوصاً​ براشون توضیح دادم.

«زمانی نور درخشانِ فرقه شیطانی بود که به عنوان دست‌چون​ چپ عمل می‌کرد. مردی که از هیچ‌کس جز رهبر فرقه‌همه​ دستور نمی‌گرفت. تو مقیاس یه کشور، همچین جایگاهی مثل صدراعظم نیست؟»

سامبوک جواب داد:

«درسته.»

«اگرچه جایگاه "دست راست" وجود داشت، اما احتمالاً هم‌رده بودند. به نظر می‌رسید مقام "فرستاده ارشد" یک جور جایگاه افتخاری برای یک ارشد بازنشسته باشد. مگر چند مرد در موریم پیدا می‌شوند که بتوانند قید جایگاه‌پیش​ نفر دومِ قدرتمندترین سازمان را بزنند؟ این یعنی عطش قدرت اولویت اصلی او نیست. آن "شمشیر نور" که ارشد شیطان شمشیر در اختیار دارد، می‌گویند یکی از چهار شمشیر بزرگ فرقه شیطانی است. او مدتی است‌داره​ آن را کنار گذاشته و هر روز با یک شمشیر چوبی تمرین می‌کند. این یعنی او از قوی شدن با روش‌های نادرست بیزار بود؛ مسیری که انتخابش برای کسی که اهل "مسیر شیطانی" است، بسیار دشوار است.»

همه در‌مخصوصاً​ سکوت به حرف‌های‌اینجا​ من گوش می‌دادند.

«ولی فراتر از همه این‌ها، توی قلب ارشد شیطان شمشیر چه می‌گذرد؟ نه رهبر فرقه، نه اصول و عقاید، و نه حتی شمشیر شیطانی نتوانستند او را نگه دارند یا‌وضعیت​ سرکوب کنند. او دنبال‌کننده "دائوی شیطانی" است که خودش درکش کرده و پایش ایستاده، با این حال قاطیِ شلوغ‌بازی‌های "جناح شیطانی" نمی‌شود و برای خودش یک استاد بزرگ مستقل است.‌پوکت​ حتی اگر از رهبر فرقه شکست بخورد یا تنها با یک شاگرد نافرمان باقی بماند و با سیل عظیمی از دشمن روبرو شود، شیطان شمشیر باز هم همان شیطان شمشیر است.»

به روبرو خیره شدم.

«اینکه آدم جوری زندگی کند که پای حرف و فکر خودش بایستد و در عین حال آسیب بزرگی به دیگران نرساند، کار آسانی نیست. با این حال، حتی‌بودم​ وقتی ارباب‌زاده‌ها و جناح شیطانی دارند همدیگر را تکه‌پاره می‌کنند، جرأت نمی‌کنند همین‌جوری الکی سر به سر ارشد شیطان شمشیر بگذارند. مرد باید این‌جوری زندگی کند. اینکه فقط‌پوکت​ پاچه‌خواری مافوق را بکنی و دستورات را خوب انجام بدهی، اسمش مسیر شیطانی نیست. دنبال‌روی کورکورانه از عقاید و تعظیم کردن جلوی حرف‌های رهبر فرقه هم مسیر شیطانی نیست.»

زیرچشمی به‌مخصوصاً​ ارباب‌زاده سوم نگاه‌اینجا​ کردم و گفتم:

«اگه سنت بالا رفته، باید یاد بگیری فرق بین "برده" و "مسیر شیطانی" چیه. دست از‌چون​ این مسخره‌بازی‌ها هم بردار. حتی اگه با استفاده از حروم‌زاده‌هایی مثل "قصاب" تمام برادرات رو بکشی، بازم‌فکر​ نمی‌تونی جانشین رهبر فرقه بشی. فکر کردی پدرت فرقه رو میده دست یه چلاقِ ناقص‌عقل مثل تو؟»

ارباب‌زاده سوم نتوانست دهانش را‌گاهی​ باز کند و سامبوک با‌می‌ذاشت​ لحنی محتاط از من پرسید:

«پس فرقه‌نشست​ رو به‌مخصوصاً​ کی میده؟»

«به هیچ‌کس نمیده، مرتیکه.»

«چرا نمیده؟»

با پوزخند گفتم:

«من سخنگوی فرقه شیطانی نیستم... ولی حالا که بحثش شد، اگه بخوام نظر خودمو بگم، اون فرقه رو به استادی میده که بتونه اونو بکشه یا حداقل عرضه‌بودم​ این کار رو داشته باشه. مگه مسیر شیطانی همین نیست؟ چرا شماها مثل احمق‌ها دارید با هم می‌جنگید؟ شماها با اون مهارت‌های مسخره‌تون. حروم‌زاده‌ای که یه نگهبان ضعیف‌تر‌پوکت​ از خودش کولش می‌کنه، می‌خواد بشه معاون رهبر فرقه؟ خودتو جمع کن و برو اون گوشتی که سامبوک برات کباب کرده رو از روی میز بخور. گشنته، مگه نه؟»

وقتی خندیدم، حتی شیطان‌آوردی​ شهوت و شیطان شبح هم‌کردم​ قیافه‌های ناجوری به خود گرفتند.

ارباب‌زاده سوم چشم‌غره‌ای به من رفت، بعد‌گفت​ دستش را دراز کرد، گوشت داخل کاسه را‌کردم​ با دست برداشت و شروع به خوردن کرد.

برای لحظه‌ای، ارباب‌زاده سوم بدون هیچ حرفی‌یکی​ با دست گوشت می‌خورد، بعد با همان‌ارباب‌زاده​ دست چربش جامی شراب ریخت و سر کشید.

شیطان شهوت جوری‌گفت​ که انگار واقعاً کنجکاو‌اینجا​ است، به من گفت:

«برادر سوم.»

«چیه؟»

«چرا این‌قدر تو آزار دادن مردم ماهری؟ این حرف‌های نیش‌دار رو از کجا یاد گرفتی؟ اون‌درست​ موقع که از اون صخره افتادی پایین، نکنه یه استاد عجیب و غریب پیدا کردی که‌اومد​ به جای هنرهای رزمی، یادت داده چطور با حرف زدن کاری کنی مردم خون بالا بیارن؟»

به شیطان‌نشست​ شهوت اشاره‌مخصوصاً​ کردم و گفتم:

«یه عوضی لنگه این بدترین نوعشه. می‌تونه‌آخه​ ساکت بمونه، ولی همیشه باید یه تیکه‌اگه​ دیگه هم بندازه. نظر تو چیه، برادر دوم؟»

شیطان شبح سرش‌آهی​ را به نشانه تایید‌گفت​ به شدت تکان داد.

«دقیقاً. اگه من جای ارباب‌زاده‌گاهی​ سوم بودم، با شنیدن حرف‌های شما‌توی​ دو تا، گوشت می‌پرید تو گلوم.»

«...!»

ناگهان صدای خفگی شنیده شد.

برگشتم و دیدم‌آهی​ سامبوک دارد پشت‌نشست​ ارباب‌زاده سوم می‌زند.

«ارباب‌زاده، آروم‌گدایان​ بخورید. از‌می‌خورد​ چاپستیک استفاده کنید.»

صورت ارباب‌زاده سوم سرخ‌مخصوصاً​ شده بود و با‌بله​ عجله شرابش را سر کشید.

بعضی وقت‌ها، حتی‌منو​ خودم هم خودم‌بله​ را درک نمی‌کنم.

چرا من به عنوان همچین آدم شروری‌گفت​ به دنیا آمدم؟ نمی‌توانم همه چیزِ این‌کار​ دنیا را بفهمم، پس به من ربطی ندارد.

در حالی که داشتم از آزار‌دزدکی​ دادن ارباب‌زاده سوم لذت می‌بردم، ابرهای تیره‌واسه​ دور "مسافرخانه هزار مایلی جدید" جمع شدند.

گروهی از‌نشست​ جناح شیطانی‌مخصوصاً​ ظاهر شدند.

و در میان آن‌ها به نظر می‌رسید رهبری وجود دارد که‌می‌خواستم​ می‌تواند دهان اهالی جناح شیطانی را ببندد، چرا که جمعیت رزمی‌کارانی‌کنید​ که بسیار بیشتر از قبل بودند، با نظم خاصی هجوم می‌آوردند.

در این گیرودار، ارباب‌زاده سوم که توانسته بود گوشت گیر کرده در‌بله​ گلویش را با شراب قورت دهد، در حالی که به کسانی که برای‌تونستید​ کشتنش جمع شده بودند نگاه می‌کرد، همچنان با دست مشغول خوردن گوشت بود.

حتی به چشم‌غذا​ من هم تعدادشان‌دزدکی​ خیلی زیاد بود.

مردانی که جمع شده بودند حلقه‌آوردی​ محاصره بزرگی تشکیل دادند و افراد در‌می‌خواستم​ مرکز به چپ و راست کنار رفتند.

از آنجا، مردی بلندقد با‌اینجا​ ردای سیاه قدم جلو گذاشت،‌چون​ نگاهی به اطراف انداخت و گفت:

«شناساییشون کن.»

یکی از‌گدایان​ اعضای گروه‌می‌خورد​ فوراً جواب داد:

«از سمت راست، رهبر فرقه هائو، استاد شش هارمونی (استاد‌کار​ یوک-هاپ)، مونگ رانگ از خاندان مونگ باد و ابر، ارباب‌زاده سوم،‌تونستید​ و نفر آخر هم به نظر می‌رسه محافظ ارباب‌زاده سوم باشه.»

مرد سیاه‌پوش‌مخصوصاً​ با لحنی‌آوردی​ بی‌تفاوت جواب داد:

«چرا این ترکیب این‌قدر داغونه؟»

به این‌گدایان​ سوال، من‌می‌خورد​ جواب دادم:

«گل گفتی، مگه نه؟»

مرد سیاه‌پوش به من گفت:

«رهبر فرقه هائو، من‌کشید​ "وون گاسونگ" از "اتحاد‌مخصوصاً​ سرپیچی از بهشت" هستم.»

با شنیدن حرف‌های‌غذا​ وون گاسونگ سرم‌دزدکی​ را تکان دادم.

«شبیه میمونی. چته؟»

وون گاسونگ لحظه‌ای‌منو​ به من خیره‌بله​ شد، سپس آهی کشید.

«...ما تصمیم گرفتیم ارباب‌زاده سوم رو به کس دیگه‌ای تحویل بدیم. شما دلیلی برای محافظت از ارباب‌زاده سومِ فرقه ندارید، پس اونو به‌عذر​ ما بدید. قرار نیست همین‌جا بکشیمش؛ قراره زنده تحویل کارفرمامون بدیم. دخالت تو امور داخلی فرقه کار خوبی نیست و سنگ انداختن جلوی فعالیت‌های‌هوی​ اتحاد سرپیچی از بهشت هم تصمیم عاقلانه‌ای نیست. تویی که جزو "شش اژدها" هستی و تازه شهرتت داره می‌پیچه؛ نباید بتونی همچین قضاوتی بکنی؟»

ارباب‌زاده سوم در حالی‌می‌خورد​ که گوشتش را می‌جوید،‌تیکه​ به وون گاسونگ گفت:

«دستور ارباب‌زاده اول‌گفت​ بود یا دومی؟‌آوردی​ اول اینو بگو.»

وون گاسونگ نگاهی‌منو​ به ارباب‌زاده سوم‌بله​ انداخت و جواب داد:

«تو خفه شو.‌آهی​ دارم با رهبر‌نشست​ فرقه هائو حرف می‌زنم.»

وون گاسونگ‌گدایان​ رو به من‌گاهی​ کرد و گفت:

«رهبر فرقه هائو، اگه این قضیه نبود، اتحاد سرپیچی از بهشت ما اولین گروهی بود‌بمونم​ که تو رو دعوت به عضویت می‌کرد. شنیدم که نیروهای زیادی از جناح غیرمتعارف زیر‌کنم​ دستت هستن. فکر کنم تو بیشتر به درد طرف ما می‌خوری تا رهبر اتحاد ایم.»

عجب، یک پیشنهاد استخدام دیگر...

الان وقتش نبود.

به ارباب‌زاده سوم نگاه کردم.

«خوردنت تموم شد؟»

ارباب‌زاده سوم با‌منو​ دست به سینه‌اش‌بله​ کوبید و جواب داد:

«یه لحظه.»

چاره‌ای نداشتم جز‌غذا​ اینکه اول با‌دزدکی​ وون گاسونگ حرف بزنم.

«هوی، وون گاسونگ. اگه لطف مکرر بشه... اه،‌بله​ این نیست. به هر حال، رزمی‌کارای زیادی نیستن که‌بهتون​ بتونن به من دستور بدن. نه اینکه اصلاً نباشن.»

وون گاسونگ گفت:

«برو سر اصل مطلب.»

به وون گاسونگ چشم‌غره رفتم.

«تو یکی از اون‌ها نیستی. اگه از اتحاد سرپیچی‌آخه​ از بهشت باشی، محاله که تو جمع‌آوری اطلاعات کوتاهی‌برخورد​ کرده باشی. نشنیدی چطور "اتحاد قله جنوبی" رو نابود کردم؟»

وون گاسونگ به‌منو​ زیردستانش در اطراف نگاه‌آخه​ کرد و جواب داد:

«...شنیدم ایم‌خوبه​ سو-بک همشون رو‌اون‌ورتر​ کشته، مگه نه؟»

«درسته.»

«این‌طور میگن. پس تو چی؟»

آهی از نهادم بلند شد.

به نظر می‌رسید که‌کشید​ وحشی‌گری و طغیانم در‌مخصوصاً​ موریم کافی نبوده است.

در این‌گدایان​ صورت، تقصیر‌می‌خورد​ خودم است.

ناولها | novelha.net