چپتر 427: قلب من اکنون است
0شیطان شمشیر ضربه شمشیر چوبی یوراننشسته را که به سمتش هجوم آوردهانقدر بود، به نرمی دفع کرد و گفت:
«...یه مردتماشا مشکوک پشتبعد سرت پیدا شده.»
«دشمن استاد بزرگه؟»
«بعیده. به نظر میرسه دنبال جانگلحنی یوران از استان ایلیانگ میگرده. یه قاتلمحکمی که خودش رو جای تاجر جا زده.»
«بله.»
یوران خونسردیاش را حفظ کرد واینطور به حملاتش ادامه داد، هرچند میدانستالان روی استاد بزرگش اثری نخواهد داشت.
میدانست اگر در چنین لحظهایدقیق تمرکزش را از دست بدهد،راستش استاد بزرگش حسابی توبیخش خواهد کرد.
شیطان شمشیربدهد با لحنیتوبیخش یکنواخت گفت:
«قاتل دارهدومش یه چیزی اززاها تو لباسش درمیاره.»
شیطان شمشیر عمداً ضربه محکمی بهاینطور شمشیر چوبی یوران زد و اوالان را تحت فشار گذاشت تا نتواند برگردد.
شیطان شمشیر، شمشیرچطور چوبیاش را جلوچوبیم برد و گفت:
«سلاح مخفی.»
یوران به محض اینکه شمشیر استاد بزرگشنگاه را دفع کرد و حس کرد واقعاًچوبیم چیزی دارد به سمتش میآید، عقب کشید.
در همان لحظه، شیطان شمشیر فاصله را کم کرد و نوک شمشیرشالان را به سمت گردن یوران نشانه رفت، درست در همان حین کهمیکنی یک سنگ کوچک از راه رسید و به شمشیر چوبی یوران برخورد کرد.
تق!
یوران عرق پیشانیاشحسابی را پاک کرد ویکنواخت به شیطان شمشیر گفت:
«من باختم، استاد بزرگ.»
یوران به استاد دومشبعد که جلوی مسافرخانه زاهامیرفتند نشسته بود، نگاه کرد.
«استاد دوم، من که عقبدقیق کشیده بودم. چطور انقدر دقیقراستش به شمشیر چوبیم ضربه زدید؟»
شیطان شبح جواب داد:
«راستش تا آخرین لحظهمسافرخانه حرکتت رو تماشا کردمدوم و بعد پرتابش کردم.»
«که اینطور.»
در حالی که باانقدر هم به سمت مسافرخانهشبح زاها میرفتند، شیطان شمشیر گفت:
«اگه مثل همین الان وسط یه نبرد سختداره با یه حریف باشی و یهو سر وگذاشت کله یه قاتل اون اطراف پیدا بشه، چیکار میکنی؟»
«بازم نباید دستپاچه بشم.»
«اینطوره؟ اگه حریف روبهروت اونقدر باهات برابرحالی باشه که تشخیص اینکه آدمِ پشت سرتنبرد قاتله یا تاجر برات سخت بشه چی؟»
یوران کمی بهچطور این موقعیت فکر کردزدید و بعد جواب داد:
«فکر کنم باید فرار کنم.»
شیطان شبح اضافه کرد:
«اگه اون حریف دشمنی باشه که حتماً بایدمیرفتند بکشیش چی؟ اگه تموم وجودت پر از این میلباشی باشه که نذاری قسر در بره، اونوقت چیکار میکنی؟»
یوران پیش ازچطور اینکه دوباره جوابچوبیم بدهد، لحظهای فکر کرد:
«بازم فرار میکنم.حسابی باید زنده بمونم تایکنواخت بتونم انتقامم رو بگیرم.»
شیطان شمشیر درجلوی حالی که روینشسته صندلی مینشست گفت:
«حرف زدن همیشه آسونه. ولی احساسات اینطور نیستن. اینکه فکر کنی حفظ آرامش ذهن کار راحتیه، ازباشی روی غروره. احساسات یه رویهای دارن که به منطق گوش نمیده. وقتی قلبت تو تلاطمه، حریف روبهروتباشه یه دشمن قدرتمنده... و یه دشمن دیگه هم اون اطراف پیداش میشه، با چی باید اوضاع رو بسنجی؟»
شیطان شمشیر وچطور شیطان شبح بهچوبیم شاگرد جوانشان نگاه کردند.
یوران جواب داد:
«با یهدومش ذهن هوشیارمسافرخانه و احتیاط.»
شیطان شمشیر سر تکان داد.
«پس آدمبودم چطور بایدانقدر اینو تمرین کنه؟»
«منظورتون چیه؟»
«آره. همین هوشیاری و احتیاطی که ازش حرف میزنیکشیده رو دقیقاً چطور باید تمرین کرد؟ آیا فقط باراستش تصمیم گرفتن به اینکه مراقب باشی، قلمروش عمیقتر میشه؟»
یوران به چهرهکردم استادانش نگاه کرداینطور و صادقانه جواب داد:
«نمیدونم.»
شیطان شمشیربدهد به شیطانتوبیخش شبح نگاه کرد.
«براش توضیح بده.»
شیطان شبحتماشا به یورانبعد نگاه کرد.
«این کار باید مرحلهانقدر به مرحله تمرین بشهشبح و اولین مرحله شنواییه.»
«بله.»
«قبل از مبارزه، باید حواست به صداهای اطرافت باشه. یعنی باید قبلانقدر از شروع درگیری، وضعیت کلی صداهای محیط رو بررسی کرده باشی. صدای باد،اینطور آب، حشرات، چه صداهایی از زمین میاد؟ درک این صداهای مختلف، قدم اوله.»
«بله.»
«معنی وسیعترِ درکِچطور وضعیتِ صداها درچوبیم قدم اول چیه؟»
یوران جواب داد:
«نباید هیچ تغییری رومسافرخانه تو محیط اطرافم ازدوم دست بدم. حتی بوها رو.»
شیطان شبح سر تکان داد.
«درسته. ولی نقطه شروع همون شنواییه. چون برای یه رزمیکار، شنوایی جفتحرکتت چشم دومشه. باید حتی سروصدای محیط رو هم به عنوان یه جریانوسط پیوسته درک کنی و وقتی این جریان به هم میریزه، باید محتاط بشی.»
«فهمیدم.»
شیطان شبحدومش با آرامشمسافرخانه توضیح داد:
«حواس پنجگانه، از جمله شنوایی، فقط زمانی تیز میشن و قلمرو خودشون رو عمیقتر میکنن که آگاهانه بهشونیهو توجه کنی. اگه بدون فکر کردن فقط شمشیر چوبی رو تاب بدی، داری به عادت و اینرسی تکیهآدمِ میکنی. اگه تمرین این چیزا رو به بعد موکول کنی، همین کار خودش تبدیل به یه عادت بد میشه.»
«آویزه گوشم میکنم.»
«مدام به چیزهایی که امروز از استادانت شنیدی فکرچیزی کن. برای اینکه اینا رو مال خودت کنی، چارهای نداریچوبیاش جز اینکه بهشون فکر کنی و تو وجودت تثبیتشون کنی.»
«متوجهم.»
شیطان شمشیر سر تکان داد.
«خوبه. امروز چیز نسبتاً سختی روچوبیم بهت یاد دادیم، پس همینقدر کافیه.حرکتت یوران، تو میتونی اول بری بالا.»
«چشم، استاد بزرگ. استاد دوم.»
بعد از رفتن یوران، شیطان شمشیر ونگاه شیطان شبح مدتی کنار هم نشستند و بهزدید آسمان آرام و منظره استان ایلیانگ خیره شدند.
شیطان شمشیرتماشا با لحنیبعد خودمانی پرسید:
«...چیز خیلیبودم سختی بهشانقدر یاد دادیم؟»
شیطان شبح لبخند زد:
«نه، برادر. اونجلوی سخت تلاش میکنه تانگاه متوجه بشه. دختر باهوشیه.»
«اگه از همین الان شروع به تمرین شنوایی واگه حواس پنجگانهاش بکنه، حساس میشه. و این حساسیت ممکنهیهو باعث بیخوابیش بشه. داشتم فکر میکردم نکنه خیلی زود باشه.»
«باید تأکید کنیم و بهش یاد بدیم که خوبجواب خوابیدن هم بخشی از تمرینه. حالا که بهش فکرحالی میکنم، یه کوه چیز هست که باید بهش یاد بدیم.»
«تو چی فکرحسابی میکنی؟ در موردلحنی درک رزمی یوران.»
«نظر خودت چیه برادر؟»
شیطان شمشیر پیش ازبعد اینکه حرفی بزند، لحظهایمیرفتند به روبهرو خیره شد.
«از اونجایی که داره از ما یاد میگیره، امیدوارجواب بودم درک رزمی فوقالعادهای داشته باشه، ولی الان دیگه مهممیرفتند نیست. با دیدن اینکه روز به روز انقدر رشد میکنه...»
«آره.»
«فکر کنم تازه میفهمممسافرخانه چرا پدرها تو کلدوم دنیا اینقدر شیفته بچههاشون میشن.»
«واقعاً؟»
شیطان شمشیر در حالی که بهچوبیم استان ایلیانگ نگاه میکرد، با لحنیحرکتت راحت با شیطان شبح صحبت کرد:
«به نظر میرسه تو هم چندلحنی روزیه درگیر یه فکری هستی. اگهعمداً تصمیمت رو گرفتی، باید زودتر راه بیفتی.»
«متوجه شدی؟»
«وقتی تصمیمیتماشا میگیری، بایدبعد عملیش کنی.»
شیطان شبحبودم با لحنیانقدر آرام گفت:
«برادر، وقتی اینطوری یه جا میشینم، گاهی اوقات حالت چهره برادر سوم تو اون روزی که میخواستنتواند من رو بکشه میاد تو ذهنم. قیافهاش تو اون لحظه... باعث شد با خودم فکر کنم کهنوک به احتمال نود درصد قراره به دست این مرد کشته بشم. اصلاً عجیب نبود اگه همون روز میمردم.»
«شانس آوردی که زنده موندی.»
«برادر سوم هم حتماً دو به شک بوده. که من رو بکشه یا نه. این تردید تو چهرهاش کاملاً مشخص بود.اطراف بعدش با گذشت زمان، ما چهار نفر با هم تو موریم پرسه زدیم. تمرین کردیم، جنگیدیم و بازم جنگیدیم. و دوباره تمرینکنم کردیم. ولی برادر، اون روزها برای من یه فرصت دوباره بود. یه فرصت برای اینکه زندگی متفاوتی نسبت به قبل داشته باشم...»
شیطان شمشیر سر تکان داد.
«میفهمم. منمبدهد تفاوت چندانیتوبیخش با تو ندارم.»
شیطان شبح لبخند محوی زد:
«عجیبه که حتی یه روز هم نبود که بهم خوش نگذره. حتی وقتی زیرنبرد نظر ارشد شیطان بهشتی اون تمریناتی رو میگذروندیم که دستکمی از شکنجه نداشتن. بابشم این فکر که وقتی اینقدر قوی برگردم همه خوشحال میشن، میتونستم تحملش کنم. ولی...»
«همم.»
«آیا اینطوری زندگی کردن،توبیخش کارای اشتباه استاد یوک-هاپداره تو گذشته رو پاک میکنه؟»
«همه ما زندگیهای ناپسندیمسافرخانه داشتیم، پس نیازی نیستدوم اینقدر خودت رو سرزنش کنی.»
«موضوع پیچیدهتر از یه سرزنش کردنِ ساده است. من میخوام برم به کوه ژونگنان، همون جایی که برادر سوم زیاد ازش حرف میزد،چیکار و اون منطقه رو با مهارتهام تحت کنترل دربیارم. سعی میکنم کارهای خوبی انجام بدم، حتی اگه مجبور بشم به زور این کاراضافه رو بکنم. وقتی دیگه هیچ رقیبی تو اون منطقه باقی نموند، یه شاگرد پیدا میکنم و ازش یه استاد بزرگ برای نسل آینده میسازم.»
«چه ربطی بین استادانقدر بزرگ کردنِ یه شاگرد وجواب انجام کارهای خوب وجود داره؟»
«مگه نه اینکه یه شاگرد خوب فقط در صورتیچیزی میاد سراغم که حداقل یه ذره از این لکهیبرگردد ننگی که به اسم استاد یوک-هاپ چسبیده رو پاک کنم؟»
«...قصد داریدومش یه فرقهمسافرخانه هم تأسیس کنی؟»
«اون نقش چیزیکردم نیست که مناینطور بتونم به دوش بکشم.»
«فقط به عنوان یه حامی؟»
«آره. من نمیتونم بیام تو خط مقدم. دلیلی که حتیلباسش بعد از گرفتن این تصمیم تردید داشتم این بود کهجلو با خودم میگفتم آیا درسته تو رو اینجا تنها بذارم، برادر.»
شیطان شمشیر لبخند محوی زد:
«تویی که قراره عذاب بکشی. برای منحالی چه اتفاقی میتونه بیفته؟ فوقش بدنامیم تونبرد این حوالی یه کم بیشتر پخش میشه.»
«موندنت اینجا توچطور استان ایلیانگ مشکلیچوبیم برات پیش نمیاره؟»
شیطان شمشیر سر تکان داد.
«تا وقتی همهتون آزاد بشید، من حواسم به یوران هست. وقتی مهارت سبکی روچوبیم به یوران یاد بدم، روزی که جفتمون قدم به موریم بذاریم، به کوه ژونگناناگه هم یورش میبریم... تو تو ژونگنان باش و من اینجا؛ بیا رو شاگردامون تمرکز کنیم.»
«برادر، وقتی مهارت سبکی یوران بهتر شد،حالی لطفاً اول یه سر به صخره قتلعام مطلقسخت بزن. داروی معنویای که اونجا مونده سهم یورانه.»
«درسته. منمبودم اونجا روانقدر فراموش نکردم.»
«از تسخیر شیطانی رها شدی؟»
شیطان شمشیردومش به شیطانمسافرخانه شبح نگاه کرد.
«تسخیر شیطانی، اصلاً یادم نمیاد چی بود. اون نیت قتلیمثل که خیلی طبیعی تو وجودم بالا میگرفت، برای مدت طولانیاون روم مسلط شده بود. الان دیگه ذهنم کاملاً در اختیار خودمه.»
هر دوبودم همزمان لبخندانقدر محوی زدند.
ناگهان، هر دوحسابی سرشان را چرخاندند ویکنواخت به روبهرو خیره شدند.
پیرمردی که مدتها بود پیدایش نشدهنشسته بود، نزدیک شد و با شیطانانقدر شمشیر و شیطان شبح صحبت کرد.
«شمشیرزنها، خیلیتماشا وقته همدیگهبعد رو ندیدیم.»
شیطان شمشیربودم جواب داد:انقدر «پیرمرد، بازنشستگی چطوره؟»
شیطان شبح به تنهایی از جا برخاست وداره به رهبر فرقه گدایان که ناگهان پیدایش شده بود،نتواند ادای احترام کرد. «ارشد پیر، خیلی وقته که ندیدمتون.»
رهبر فرقه گدایان با تکان دادن دستشنگاه جواب سلام شیطان شبح را داد وچوبیم بعد به حرف شیطان شمشیر واکنش نشان داد.
«بازنشستگی مگه چه فرقی داره؟پرتابش من که همیشه همونجوریام. البته بههمین لطف شماها، خوابم یکم راحتتر شده.»
رهبر فرقه گدایان،چطور سین گه، نگاهی بهزدید اطراف مسافرخانه زاها انداخت.
«...پس اینجا همون مسافرخونهست. کی فکرش رو میکرد ازچیزی دهن بیمصرف رهبر فرقه، تعریف غذا بشنوم. آدم باید خیلیچوبیاش عمر کنه تا بتونه همه چیز رو به چشم ببینه.»
شیطان شبح گفت:جلوی «متأسفانه، رهبر فرقهنشسته هائو الان اینجا نیست.»
سین گه سر تکان داد. «میدونم. فقطحالی اومدم یه چیزی بخورم. آخه چطور میتونم غذاییسخت که رهبر فرقه ازش تعریف کرده رو نخورم؟»
شیطان شبح صندلیای آورد، آندقیق را روی زمین گذاشت وراستش گفت: «لطفاً اول بشینید، ارشد.»
سین گه کنار کوچکترهایشتوبیخش نشست و نگاهی بهداره منظره استان ایلیانگ انداخت.
«از اون چیزی که فکر میکردم خلوتتره. توقعدوم داشتم به خاطر اون رهبر فرقه پرحرف، اینجاشبح حسابی شلوغ و پر سر و صدا باشه.»
شیطان شبح جوابکردم داد: «احتمالاً تواینطور گذشته همینطور بوده.»
سین گه خندید. «انگار تبدیل بهچوبیم شهری شده که همه از ترسحرکتت شیطان شمشیر، حتی با احتیاط نفس میکشن.»
شیطان شمشیر با طعنهتوبیخش جواب داد: «این الانداره توهین بود یا تعریف؟»
«بستگی به شنونده داره کهزاها چطور برداشت کنه. راستی، اسمبودم این غذایی که اومدم بخورم چیه؟»
«دندههای خوک مسافرخانه زاهاست.»
سین گه هنوز غذاانقدر را ندیده، ملچملوچی کرد. «اسمشجواب که به نظر خوشمزه میاد.»
شیطان شمشیر رو بهتوبیخش داخل مسافرخانه زاها صدا زد:چیزی «یوران، یه لحظه بیا پایین.»
اول از همه صدایمسافرخانه یوران از جایی بهدوم گوش رسید: «بله، استاد بزرگ.»
لحظهای بعد، صدای تقتقی بلند شداینطور و یوران با سرعت سرسامآوری ازالان پلهها پایین آمد و ظاهر شد.
شیطان شمشیر با لحنی رک و راست، رهبر فرقه گدایانراستش را به شاگرد جوانش معرفی کرد. «ایشون یکی از ارشدهایاگه بزرگ موریم و رهبر فرقه گدایان هستن. ادای احترام کن.»
یوران با چهرهای بیحالت به گدای پیرِیکنواخت روبهرویش خیره شد و بعد سریع سرشتحت را خم کرد. «اسم من جانگ یوران است.»
سین گه سر تکان داد. «بسیار خب. این پیرمرد همبودم یه گدا از فرقه گدایانِ. به هر حال، بعداً همحرکتت میتونیم با هم خوشوبش کنیم. هدف از این معرفی عجولانه چیه؟»
شیطان شمشیر با چهرهای جدی گفت: «رهبر فرقه، به نظر میادهمین تمام راه رو از فرقه گدایان تا استان ایلیانگ با دهنبشه آبافتاده اومدی، با این فکر که دندههای خوک اینجا مجانیه. اینطور نیست؟»
چشمان سین گه گرد شد و با چهرهای ماتومبهوت پرسید:راستش «دهن آبافتاده؟ این چه حرف مزخرفیه؟ شاید تو راه چند باریمثل آب دهنم رو قورت داده باشم، ولی باید درست حرف بزنی.»
«شاید درست نباشه که از رئیس تمامیکنواخت گداها پول بگیرم، ولی به هر حالتحت باید پول غذات رو دربیاری، رهبر فرقه.»
«هاهاهاها. عجب راهزنی هستی تو.»
سین گه شکمش را گرفت و خندید،حالی سپس به یوران اشاره کرد. «یوران، بیا اینجا.سخت این پدربزرگ میخواد یه چیزی رو بررسی کنه.»
یوران فوراً حرکتی نکردانقدر و در عوض نگاهیشبح به استاد بزرگش انداخت.
تنها بعد از اینکهتوبیخش شیطان شمشیر سر تکان داد،چیزی یوران جلوی سین گه ایستاد.
سین گه مچ دست یوران رانشسته به آرامی گرفت و گفت: «...ازانقدر همین الان تمریناتت رو شروع کردی؟»
«بله.»
«خیلی سریع یادش گرفتی.انقدر قصد داری تا کجا بهجواب این هنر رزمی مسلط بشی؟»
یوران که متوجه منظورتوبیخش سؤال نشده بود، با چهرهایچیزی گیج جواب داد: «تا آخرش.»
«همم.»
سین گه پس از لحظهای تفکر، به شیطان شمشیر گفت: «من درالان مورد منشأ این هنر رزمی سؤالی نمیپرسم. حتی اگه با ساختار بدنشمیکنی سازگار باشه، به نظر میاد زمان یادگیری هنر ذهنی براش خیلی زود بوده.»
«اینطوره؟ من حواسم بودانقدر که اون رو خیلی آرومجواب و با احتیاط یاد بگیره.»
«این کارا فایدهای نداره. مشکل اینه که وقتی بدنچیزی جوون و اندامهای داخلیش هنوز در حال رشد بودن،برگردد این هنر رو یاد گرفته. میفهمی این یعنی چی؟»
شیطان شمشیردومش سر تکان داد.زاها «فکر کنم میفهمم.»
«این یه هنر رزمی از مکتبی متفاوت با جناح متعارفِ، بنابراین یه سری جنبههای اجتنابناپذیر داره. بهباشی همین خاطر، نمیشه زمان دقیقش رو پیشبینی کرد، ولی اون قطعاً دچار یک یا دو حمله شدید چیتشخیص سرد میشه. این به خاطر این نیست که من پیشگو هستم؛ هنرهای رزمی با طبیعت سرد کلاً همینطورن.»
شیطان شمشیر با لحنی جدی پرسید: «از طریق مونگ رانگ تا حدودیحرکتت نگران این موضوع بودم. با این حال، توقع داشتم چون یوران یهوسط زنه، دچار جراحات درونی عمیقی که مونگ رانگ بهشون مبتلا شد نشه.»
«البته که میتونه متفاوت باشه. ولی همونطور که گفتم، زمان شروعش مشکلسازه. احتمالاً به این دلیله که تو سن خیلی کمتری نسبت به مونگ رانگ شروع کرده. بدنش مجبوره در حین رشد، چی سرد رو تحمل کنه. اگه بخوام مثالدرست بزنم، مثل اینه که وسط زمستون با درهای کاملاً باز بخوابی. شاید یکی دو روز اول مشکلی پیش نیاد، ولی وقتی بدنش به خاطر دردهای رشد ضعیف بشه، بدون شک منجر به جراحت درونی میشه. خانواده اصلی که این هنرهمین رزمی رو خلق کردن، حتماً راهکارهای متقابل مختلفی داشتن، ولی مونگ رانگ احتمالاً اونا رو یاد نگرفته. یا اینکه، اون باید اول با یه هنر جناح متعارف شروع میکرد تا قبل از یادگیری این، چی یانگ افراطی رو تو بدنش بسازه...»
شیطان شمشیر وجلوی شیطان شبح درنشسته سکوت گوش میدادند.
سین گه به یورانبعد نگاه کرد و گفت:میرفتند «استاد تو، رهبر فرقه هائو.»
«بله.»
«اون احتمالاً اول یانگ افراطی رو یاد گرفته و بعدلباسش یین افراطی رو به دست آورده. نمیدونم کی بهش آموزشجلو داده، ولی این روش درست برای پذیرش یین و یانگِ.»
یوران بادومش لحنی کوتاهمسافرخانه جواب داد: «بله.»
«یوران، سریعترین راه برای یادگیری هنرهای رزمیحالی اینه که اونا رو آروم و بهنبرد ترتیب یاد بگیری. این رو به خاطر بسپار.»
«تو ذهنم نگهش میدارم.»
«خیلیا رو دیدم که قولخواهد دادن به خاطر بسپارن، امالباسش در نهایت به بیراهه کشیده شدن.»
«بله.»
شیطان شمشیرتماشا پرسید: «ارشد پیر،پرتابش باید چیکار کنیم؟»
سین گه پشت سرش را خاراند و قبل از اینکه حرف بزند، کمی فکر کرد. «اگه نشونهای دیدید، یه بار بیاریدش فرقههمین گدایان. من شخصاً چی سرد رو مدیریت میکنم. از نظر قلمرو هنرهای رزمی، زاها هم میتونست این کار رو بکنه، ولی وقتیبرابر پای درمان جراحت درونی یا پاکسازی کامل چی سرد از بدن در میون باشه، تجربه اون از من کمتره. میفهمی منظورم چیه؟»
تازه آن موقع بود که شیطانلحنی شمشیر با چهرهای راضی سر تکانعمداً داد و به یوران گفت: «یوران.»
«بله، استاد بزرگ.»
«با وجود اینکه بازنشسته شده، اون یکی از سه فاجعه موریم،همین رهبر فرقه گدایان که شهرتش با رهبر فرقه برابری میکنه، و یکیچیکار از ارشدهای بزرگ موریمِ که هنوز هم رقیبای کمی زیر آسمون داره.»
سین گه باچطور چهرهای ماتومبهوت به شیطانزدید شمشیر خیره شد. «...»
حرفهای شیطان شمشیر ادامه یافت: «ایشون همون کسیه که جراحات درونی و سم سردی که تو آینده بهبرگردد ناچار بهش مبتلا میشی رو درمان میکنه، بنابراین اغراق نیست اگه همینجا ایشون رو به عنوان ولینعمت وسمت استاد بزرگِ اعظم خودت خطاب کنی. همون احترام شایستهای که به اساتیدت میذاری رو به ایشون هم نشون بده.»
جانگ یوران با چهرهای غافلگیرشده یک قدم به عقب برداشتبودم و سپس تعظیم عمیقی به رهبر فرقه گدایان کرد. «شاگردحرکتت جوان، جانگ یوران، به استاد بزرگِ اعظم ادای احترام میکند.»
یورانِ تیزهوش از جایشبعد بلند نشد و پیشانیاشمیرفتند را روی زمین نگه داشت.
با این حرکت، سین گهدقیق آه کوتاهی کشید. «بلند شو. عجبآخرین غافلگیری و حمله مشترکِ جالبی بود.»
«بله.»
«استاد و شاگرد کاملاً با هم هماهنگن. کاری کردید که حتی مجبور شدم یه تعظیم هم دریافت کنم. کاملاً گول خوردم. وقتی احساس کردی چی سردی که تو بدنت پخش میشه با همیشه فرق داره، باید با اساتیدتکله بیای و پیدام کنی. وقتی چی سردِ شدید بهت حمله کنه، حتی خوابیدن هم برات عذابآور میشه. این به خاطر بدشانس بودنت نیست، بلکه مشکلیه که خیلی از رزمیکارا اغلب باهاش روبهرو میشن. فرقی نمیکنه چه هنر رزمیایپیش یاد بگیری، بحرانها و موانع بالاخره سر راهت سبز میشن، پس نیازی نیست احساس کنی در حقت ظلم شده. جناح متعارف هم ناامیدیهای خاص خودش رو داره، پس اون مسیر هم یه جاده پر از خارِ انحراف چی هست.»
«بله، رهبر فرقه.»
سین گه نگاهی به این گروه کلاهبردار انداخت و گفت: «خب... حالا بهمتماشا یه چیزی برای خوردن میدید؟ این دیگه باید برای پول غذام کافی باشه.سخت خیلی نادره که یه گدا تا این حد پول غذای خودش رو دربیاره.»
شیطان شمشیر دستش را به سمت داخلیکنواخت مسافرخانه زاها دراز کرد و با لحنیتحت بسیار ملایمتر گفت: «ارشد پیر، بیایید بریم داخل.»
«گرفتن یه وعده غذا هم اینجانشسته سخته. این شهر اصلاً عادی نیست.انقدر اسم این مکان چی بود دوباره؟»
یوران با انرژیکردم جواب داد: «اینجااینطور استان ایلیانگ است.»
«فراموشش نمیکنم. تمام عمرم رو به عنوان یهشبح گدا زندگی کردم، ولی این اولین باریه کهپرتابش قراره یه غذای به این گرونی بخورم. بریم داخل.»
رهبر فرقه گدایانحسابی زیر خنده ازلحنی ته دلی زد.
به محض اینکه نگاه شیطان شبحنشسته با برادر ارشدش تلاقی کرد، درانقدر سکوت انگشت شستش را بالا آورد.
شیطان شمشیر با دیدن انگشت شستاینطور شیطان شبح، با چهرهای که هنوزالان جدی بود سر تکان داد. «بریم داخل.»
شیطان شمشیر پس از اینکه اجازه داد بقیه اول وارد شوند، طبقحرکتت عادت قدیمیاش به عقب برگشت و با حواس پنجگانهاش برای یافتن هرگونهوسط نشانه از یک فضای خصمانه، اطرافش را به طور خلاصه بررسی کرد. «...»
پس از تأییدحسابی اینکه استان ایلیانگ هیچیکنواخت تفاوتی با همیشه ندارد...
شیطان شمشیردومش نیز واردمسافرخانه مسافرخانه زاها شد.