چپتر 216: مهارت سبکی محقق سپیدپوش
0از اونجایی که این محقق سپیدپوشِ سیریش اصرار داشت همونجاحسابی بمونه، نتونستم با زیردستان، شاگردان و برادرام که تازه بعد ازمیرم مدتها پیداشون کرده بودم، یه خداحافظی گرم و درستوحسابی داشته باشم.
خیلی سردبیخیال و خشنمیکرد دکشون کردم رفتن.
بعضیهاشون میخواستن بیان جلو تا خداحافظیروی کنن، ولی تا دستم رو براشونقدمی تکون دادم، راهشون رو کشیدن و رفتن.
حالا اینکه تهجاده دلم رو خوندنافتادم یا نه، خدا میدونه.
از اون طرف، محقق سپیدپوشلبخندی با یه حالت ریلکس وحسابی بیخیال داشت من رو برانداز میکرد.
شاگرداش جوری سیخ و عصاقورتداده وایستاده بودن که انگاروایستاده برای نفس کشیدن هم ازش اجازه میخواستن؛ همین قضیهباعث باعث میشد خونسردی محقق سپیدپوش بیشتر به چشم بیاد.
بالاخره گروه مسافرخانهموقع هزار مایلی رو فرستادمباسنش سمت اقامتگاه شیطان شمشیر.
اگه گروه ما و آدمهای محقق سپیدپوشفاز به هم میپریدن، نتیجهاش هیچ فرقی باجونورایی دومین نبرد بزرگ برکه عقاب سفید نداشت.
وقتی رفتم سمت محقق سپیدپوشلبخندی که یه بند داشت نگاهمحسابی میکرد، لبخندی زد و تحویلم گرفت.
«رهبر فرقه، حسابی سرت شلوغه.»
تازه اون موقع بود که محققروی سپیدپوش خاکِ روی باسنش رو تکوند،قدمی بلند شد و رو به شاگرداش گفت:
«من میرمتاریکی با رهبر فرقهراه یه قدمی بزنم.»
«چشم، استاد.»
تو تاریکی جاده،برانداز شونه به شونهجوری محقق سپیدپوش راه افتادم.
فاز این یارو چی بود؟
هیچ روحیه مبارزهجاده یا نیت قتلیافتادم ازش حس نمیشد.
از اون جونورایی بود که میتونست بدونگرفت هیچ نیت قتلی به یه هیولای درندهبود نزدیک بشه و یهو قلاده بندازه دور گردنش.
ولی هیولایی که اینطوری گیرشاگرداش میافتاد، درست مثل شاگرداش، بایدبودن برای نجات جونش جیم میزد.
همونطور که انتظار میرفت.
یارو با چونش بهشونه مسیر جلو اشاره کرد وروحیه بدون هیچ مقدمهای بهم گفت:
«تا حالا بابند استفاده از مهارتتحویلم سبکیات قدم زدی؟»
نه تهدید بود، نه پیشنهاد.
یه حرف ساده و گذرا بود،روی اما اونقدر معنی و مفهوم پشتش قایمبزنم شده بود که چارهای جز پایهشدن نداشتم.
آهی کشیدم و جواب دادم:
«بزن بریم.»
اصلاً شبیه مسابقه مهارت سبکی نبود،جوری بیشتر انگار یه کارآموز داشت توسط استادینفس که مهارت سبکی درس میده، امتحان میشد.
با راه افتادن محقق سپیدپوش،خاکِ منم چارهای نداشتم جز اینکهگفت مهارت سبکیام رو آزاد کنم.
نمیدونستم داریم کدوم گوری میریم.
محقق سپیدپوش حتی بدوننگاهم گرم کردن، مثل یه تندبادِفرقه وحشی به جلو شلیک میشد.
یعنی همین الانش تو چنگ محققجوری سپیدپوش گیر افتاده بودم؟ یا اینبرای فقط یه مسابقه ساده مهارت سبکی بود؟
اگه به چشم یه مسابقه خالص بهش نگاه میکردم،بلند عمراً نباید میباختم. واسه همین تمرینات مهارت سبکی زندگیراه قبلیم رو یادآوری کردم و خودم رو بهش رسوندم.
اما دقیقاً همون لحظهایشونه که بهش رسیدم، سرعتیارو محقق سپیدپوش بیشتر شد.
آخرش به جایی رسیدمنگاهم که مجبور شدم موقع دویدن،فرقه انرژی درونیام رو چک کنم.
وقتی برای بار سوممیکرد بهش رسیدم، فرم دویدنعصاقورتداده محقق سپیدپوش عوض شد.
رفت تو همون حالتی که وقتی تو انجمنتکوند سریع دیدمش گرفته بود؛ بالاتنهاش رو کمی به جلوشونه خم کرد و دستهاش رو پشت کمرش قلاب کرد.
طبیعتاً، سرعتشتاریکی از قبلشونه هم بیشتر شد.
درست مثل زندگی قبلیم،نگاهم این بار هم عمراًرهبر نمیتونستم پا به پاش برم.
این دیگهبیخیال چه کوفتی ازشاگرداش مهارت سبکی بود؟
من همیشه به سرعت بالای مهارتروی سبکیام مینازیدم، اما در نهایت نتونستمقدمی بهش برسم و فاصلهمون کمکم بیشتر شد.
مشکل ازتاریکی عمق انرژیشونه درونیام نبود.
قضیه خالصاً برمیگشتبند به خودِ مهارتتحویلم سبکی و حرکات پا.
به بیان دیگه، محقق سپیدپوش آدمی بود کهعصاقورتداده مهارت سبکی رو به چشم یه علم رزمیهمین مستقل میدید و عمیقاً روش مطالعه کرده بود.
از اونجایی که حتی تو دورانروی شیطان دیوانه بودنم هم نتونستم بهش برسم،بزنم الان دیگه این وضعیت کاملاً اجتنابناپذیر بود.
محقق سپیدپوش که حسابیشونه فاصله انداخته بود، برگشتیارو و سرعتش رو کم کرد.
در حالی کهبند فاصلهام رو باهاش حفظگرفت میکردم، نفس تازهای کشیدم.
باید جسم و ذهنم روشاگرداش آماده نگه میداشتم، چون معلوم نبودانگار این مرتیکه کِی قراره حمله کنه.
محقق سپیدپوش کهموقع برگشته بود، باروی لحنی آروم گفت:
«رهبر فرقه، توجاده اصلاً مهارت سبکیاتافتادم رو تمرین ندادی.»
«فکر کردی بدون تمرین میتونم با این سرعترهبر بدوم؟ تو جوری سریعی که انگار سوار بر لاکِباسنش یه لاکپشت داری پرواز میکنی. مهارت سبکیات واقعاً خارقالعادهست.»
محقق سپیدپوش لبخندی زد.
«وقتی پای مهارت سبکیبود وسط باشه، تو یه تازهکاری.بلند بیا یه کم قدم بزنیم.»
همراه با محقق سپیدپوش راه افتادم وفاز به اطراف این محله ناآشنا که برای اولینمیتونست بار پام بهش باز شده بود، نگاهی انداختم.
تو این مدت کوتاه اونقدر دورتحویلم شده بودیم که اگه یهو دریاشلوغه رو جلومون میدیدم اصلاً تعجب نمیکردم.
رو به محقق سپیدپوش گفتم:
«اگه مهارت سبکیام اینقدر داغونه،خاکِ چرا قبل از اینکه مسابقهگفت بدیم یه چیزی بهم یاد نمیدی؟»
محقق سپیدپوشتاریکی با لحنیشونه هاجوواج جواب داد:
«عجب، عجب... رهبر فرقه، تو هیچ فرقی با یه راهزن نداری.سرت تا حالا دیدی کسی اینقدر بیشرمانه بخواد چیزی رو که یکی دیگهبزنم با خون دل خوردن و جون کندن یاد گرفته، بهش آموزش بدن؟»
«هوی محقق! تو کل موریم آدمای زیادی نیستن که بتونن هر چیبرای یاد میدی رو جذب کنن. بین شاگردات کسی هست که از منبالاخره سریعتر باشه؟ اون قصاب بدک نبود، ولی به گرد پای منم نمیرسید.»
«حالا که حرفشموقع شد، قصاب بهروی دست تو کشته شد.»
«چرا؟ میخوای انتقامش رو بگیری؟»
محقق سپیدپوش زدبند زیر خنده و باگرفت انگشت بهم اشاره کرد:
«چه حرف احمقانهای. قصابمیکرد یه آشغال بیمصرف بودعصاقورتداده که هیچ امیدی بهش نبود.»
تازه اونجا بودموقع که اتفاقات زندگیروی قبلیم یادم اومد.
انگار این قضیه که این یارو شاگرداشفاز رو کشته بود و سرهاشون رو پرت کردهمیتونست بود تو صورت اتحاد موریم، اصلاً اغراق نبود.
پس این حرف هم کهلبخندی این مرتیکه با آدما مثلحسابی مورچه رفتار میکنه، پیازداغِ الکی نبود.
محقق سپیدپوش ادامه داد:
«با این حال، مهارتهاشبود کاملاً قابلقبول بود. تماشای مبارزهاشبلند با اربابجوانها میتونست جالب باشه.»
«قصد داشتی بشینی تماشاشونه کنی و بعدش همیارو از روش یه نقاشی بکشی؟»
«اگه فکر میکردم ارزشش رو داره، نقاشیاش رو میکشیدم. اگه نه، فقط تماشا میکردم و همونجا تموم میشد. داریم از بحث دور میشیم.بزنم به هر حال، مهارت سبکیات افتضاحه. استعداد داری، ولی کاملاً معلومه که حتی یه ذره هم در مورد اینکه مهارت سبکی اصلاً چیبندازه هست، تحقیق نکردی. به استعدادت مغرور نشو. سرعت پیشرفتت رو کم میکنه. لابد تو تمام این مدت فکر میکردی دونده خوبی هستی، نه؟»
«همم.»
دیگه داشت رسماً مسخرهام میکرد.
سعی کردم نحوهجاده دویدن محقق سپیدپوشافتادم رو به خاطر بیارم.
تو زندگی قبلیمبند هیچوقت از اینتحویلم فاصله تماشاش نکرده بودم.
از طرفی، منِ الان وشاگرداش منِ زندگی قبلیم، دیدگاههای کمیبودن متفاوتی نسبت به هنرهای رزمی داشتیم.
برای یه لحظه، بابود دقت مهارت سبکی محقق سپیدپوشبلند رو تو ذهنم آنالیز کردم.
اون فرم بدنش، یعنی خم شدن بهفاز جلو و قلاب کردن دستها پشت کمرش،جونورایی حتماً برای این بود که سریعتر بدوه.
یهو اصطلاح «هنربند پیمایش زمین» بهتحویلم ذهنم خطور کرد.
یعنی اون عمقی از مهارت سبکیجوری که محقق سپیدپوش ازش حرف میزد،برای به درک و نگرش آدم ربط داشت؟
راستش رو بخوای، با انرژیخاکِ درونیای که من دارم، بایدگفت خیلی سریعتر از این حرفها میدویدم.
شاید فرم دویدنم باعث میشدراه نتونم انرژی درونی رو بهطورمبارزه کامل از دانتینم بیرون بکشم.
بیخیال وراجیهای محقق سپیدپوش که کنارم داشتگرفت فک میزد، در حالی که داشتم عمیقاًبود به مهارت سبکی فکر میکردم، نگاهی بهش انداختم.
«...محقق، بیابیخیال دوباره بریم.میکرد راه بیفت.»
محقق سپیدپوش باموقع قیافهای که کمیروی جاخورده بود، جواب داد:
«رهبر فرقه، چیزی دستگیرت شد؟»
«خفهخون بگیر و راه بیفت.»
محقق سپیدپوش یه خندهمیکرد تو دماغی کرد وعصاقورتداده تو یه چشمبههمزدن غیبش زد.
نفس عمیقیشلوغه کشیدم وبود دنبالش راه افتادم.
با خودم فکر کردم که آیاافتادم تو تمام این مدت داشتم موقع دویدننمیشد پشت سر هم اشتباه میکردم یا نه.
دویدن با هنرهای بیرونینگاهم و دویدن با انرژی درونیفرقه دو تا مقوله کاملاً متفاوتن.
وقتی بابیخیال استفاده ازمیکرد انرژی درونی میدوی...
اصلاً مهم نیستموقع اگه بیخیالِ داشتنِ یهباسنش طول گام ثابت بشی.
دلیلش اینه که یه رزمیکار باافتادم انرژی درونی میتونه با یه پرش،قتلی فاصله خیلی زیادی رو طی کنه.
اصلاً در وهله اول،نگاهم علمی که بهش میگن مهارتفرقه سبکی، علمِ سبک کردن بدنه.
اگه بخوایم بیشتر بشکافیمش، اصطلاحی به اسمسیخ «هنر سبکسازی بدن» هم وجود داره و ایناجازه علمیه که حرکات پا رو هم شامل میشه.
خب، تئوریای که من میدونستم این بودباسنش که وقتی بدنت سبک باشه و همزمان حرکتتاریکی پاهات سریعتر بشه، مهارت سبکیِ کلیت پیشرفت میکنه.
ولی وقتی کنار این محققراه سپیدپوش میدویدم، فهمیدم که حرکتمبارزه پاهای اون اصلاً سریع نیست.
در عوض، فاصلهای که فقط با یه قدم طیفرقه میکرد اونقدر بهطرز وحشتناکی زیاد بود که اصلاً نیازیتکوند نداشت مثل من با قدمهای تند و بیقرار بدوه.
به خاطر همین بودمیکرد که یهو اصطلاح «هنر گامبرداریوایستاده روی زمین» اومد تو ذهنم.
با این حال، اگه میخواستم ژست محقق سپیدپوش رو تقلید کنم،میرم نیروی پرشی که با انرژی درونی ترکیب شده بود، خیلی بیشترروحیه از وزن بدنم میشد و باعث میشد حسابی تو هوا پرتاب بشم.
به عبارتتاریکی دیگه، سرعتمشونه کم میشد.
قضیه عجیبش هم همین بود.
محقق سپیدپوش سریع بود،میکرد با وجود اینکه تمام مدتوایستاده با یه بدن سبک نمیدوید.
به نظر میرسید روشی رو یاد گرفته کهتکوند میتونست فقط تو مسیر برداشتن یه قدم بهجاده جلو، بدنش رو سبک و بعد دوباره سنگین کنه.
خلاصه بگم، این یه هنرراه رزمی بود که نمیشد بهمبارزه همین سادگی بهش گفت مهارت سبکی.
بهتر نبود روش دویدن محقق سپیدپوش رو به جایفرقه مهارت سبکی، یه «هنر سبک-سنگین» همهکاره صدا بزنیم؟ یهوتکوند محقق سپیدپوش رو که جلوتر از من بود، صدا زدم.
«محقق! هوی محقق! محقق سپیدپوش!»
با داد و بیدادبود من، محقق سپیدپوش که خیلیبلند جلوتر بود، برگشت و گفت.
«رهبر فرقه، بهجاده نظر میرسه چیزی فهمیدید،فاز ولی سرعتتون کم نشده؟»
با لحنیرفتم بیتفاوت جوابشنگاهم رو دادم.
«فقط بهبیخیال خاطر این کندشاگرداش شدم که گشنمه.»
«شما که همین چندبود وقت پیش با اونتکوند ولع غذا خوردید، بازم گرسنهاید؟»
«شکمم تصمیمتاریکی گرفته دوباره گشنهاشراه بشه، مشکلی داری؟»
عمداً پیچیدم تو یهنگاهم خیابون شلوغ و رفتمرهبر تو یه نودلفروشی دربوداغون.
محقق سپیدپوشبیخیال هم دنبالم راهشاگرداش افتاد و پرسید.
«واقعاً چیزی فهمیدید؟»
نشستم پشت میز و گفتم.
«من فقط دارم با مهارت سبکی میدوم. ولیرهبر تو، محقق، داری با یه هنر سبک-سنگین همهکاره میدوی،باسنش برای همین فعلاً هیچ راهی نداره بتونم بهت برسم.»
تازه اون موقع بودمیکرد که قیافه محقق سپیدپوشعصاقورتداده یه کم روشن شد.
«آه، پس تونستید تابود این حد رو متوجهتکوند بشید. راستی، هنر سبک-سنگین؟»
محقق سپیدپوشتاریکی سرش روشونه تکون داد.
«خب، اگه بخوامبند خلاصه بگم، میشهتحویلم اینطوری هم بیانش کرد.»
دو کاسه نودل سفارش دادمشاگرداش و بعد با یه قیافهبودن کجوکوله به محقق سپیدپوش زل زدم.
«این حرومزاده هم دارهبود با من مثل یهتکوند مورچه رفتار میکنه؟ لعنت بهش.»
بعد از تموم کردن یه کاسهافتادم نودل، هنوز سیر نشده بودم و میخواستمنمیشد یکی دیگه سفارش بدم، ولی بیخیال شدم.
با خودم فکر کردم اگه بخوام دوباره بارهبر محقق سپیدپوش تو مهارت سبکی مسابقه بدم، شکمروی پرم تلوتلو میخوره و دویدن رو برام سخت میکنه.
«آه، لعنت بهش. حتی نمیتونم با خیال راحتعصاقورتداده یه نودل کوفت کنم. خوردن فقط یه کاسه نودلقضیه اعصابم رو خرد میکنه. داره خونم به جوش میاد.»
صاحب نودلفروشی که تا اونخاکِ موقع ساکت داشت حرفام روگفت گوش میداد، با احتیاط جواب داد.
«یه کم دیگه بخورید.»
«آه، بیخیال، خوبم.»
عمداً به محققبرانداز سپیدپوش اشاره کردم وسیخ از صاحب نودلفروشی پرسیدم.
«نظرت درشلوغه مورد قیافهبود این یارو چیه؟»
صاحب نودلفروشی بهجاده محقق سپیدپوش نگاه کردفاز و با لبخند گفت.
«قیافه خیلی خوبی داره، خوشتیپهلبخندی و بهش میخوره از اونحسابی آدمایی باشه که خیلی درس خوندن.»
سرم رو تکون دادم.
«چشمای تیزی داری.»
از ترس اینکه محقق سپیدپوش یه وقتفاز بلایی سر صاحب مغازه بیاره، همونطور کهجونورایی داشت نودلش رو میخورد، بهش زل زدم.
محقق سپیدپوش بعد از سر کشیدنتحویلم آب نودل، یهو دست به سینهشلوغه شد و به صاحب مغازه گفت.
«صاحبمغازه، دفعه بعدبرانداز یه کم بیشترجوری نمک بزن. خیلی بیمزهست.»
صاحب مغازهشلوغه سرش روبود کمی خم کرد.
«متوجهم.»
پول نودلها رو حسابنگاهم کردم و اول محققرهبر سپیدپوش رو فرستادم بیرون.
یه لحظه بهبرانداز صاحب مغازه نگاه کردمسیخ و باهاش خداحافظی کردم.
«بعداً اگه این یارو تنها اومدروی نودل بخوره، یه کم بیشتر براشقدمی نمک بریز. طرف عقل تو کلهاش نیست.»
صاحب مغازهتاریکی با چشمای گردراه شده نگاهم کرد.
«متوجهم.»
محقق سپیدپوشبیخیال از بیرونمیکرد آهی کشید.
«همهچیز روشلوغه میشنوم. حتماً بایدخاکِ اینطوری حرف بزنید؟»
برای صاحبتاریکی مغازه سرشونه تکون دادم.
«اخلاقش رو میبینی؟بند فهمیدی که؟ حتماً یهگرفت کم بیشتر نمک بریز.»
«متوجهم. ممنون.»
«برای من که عالی بود. نودلروی آبکی باید همین مزه رو بده.قدمی رئیس، دستت درد نکنه، من دیگه رفتم.»
«بله، به سلامت.»
به محض اینکه پام رولبخندی گذاشتم بیرون، به تابلوی نودلفروشیحسابی نگاه کردم و دست زدم.
«یه نودلفروشی فوقالعاده. شایدمیکرد چون اینقدر دویدم اینقدرعصاقورتداده چسبید. شکمم حسابی راضیه.»
محقق سپیدپوش با لبخند گفت.
«رهبر فرقه، فکر کردید من آدماییافتادم مثل اینا رو بدون هیچ فکریقتلی میکشم؟ این نگرانیهای بیخودی رو بذارید کنار.»
دستام رو پشت سرم گرهلبخندی کردم و همونطور که آرومحسابی راه میرفتم، جوابش رو دادم.
«محقق، من از کجا باید تو دل توعصاقورتداده رو بخونم؟ افکار درونی آدمها رو نمیشه فهمید.همین میدونی چرا نمیشه افکار درونی یه آدم رو خوند؟»
«این دیگه چه مزخرفاتیه؟»
«دل آدمها رو نمیشه خوند چونافتادم مدام تغییر میکنه. در ضمن، اونقتلی اسم هنر سبک-سنگین رو هم پس میگیرم.»
«چرا اونوقت؟»
«به نظر میرسه این یه مهارت بیرقیبسیخ موریم باشه، ولی این اسم خیلی براش سبکه.اجازه بهتره یه اسم درست و حسابی روش بذاریم.»
محقق سپیدپوششلوغه وایساد وبود نگاهم کرد.
«مثلاً چی؟»
با همون دستایبند گرهکرده پشت سرم، روگرفت به محقق سپیدپوش ایستادم.
«این ژستی که دستات رو میذاری پشتت، راستش اصلاً به درد دویدن نمیخوره. فقط با نگاه کردن به همین ژستت، بیشتر به نظر میرسه داری از یههزار نردبون بالا میری تا اینکه روی زمین حرکت کنی. وقتی داری افقی حرکت میکنی، اصلاً نیازی به این ژست گرفتن نیست. ولی، وقتی بهش عادت کنی، احتمالاًرهبر میتونی با همین ژست از صخرهها هم بالا بری. به عبارت دیگه، انگار داری از یه پلههای خیالی بالا میری. پس بیا کلمه نردبان رو بهش اضافه کنیم.»
محقق سپیدپوششلوغه با قیافهایبود جدی پرسید.
«بعدش؟»
«از نزدیک شاید به نظر بیاد داری از نردبون بالاحسابی میری، ولی از دور، تکنیک بدنت شبیه یه ابر درگفت حال حرکته. پس طبیعتاً، بیا یه ابر هم بهش اضافه کنیم.»
«قدم ابربیخیال نردبان؟ هنرمیکرد ابر نردبان؟»
در موردشلوغه اسم این مهارتخاکِ سبکی فکر کردم.
«جفتشون یه چیزی کم دارن. من دارم در حالی که سعی میکنمقتلی پا به پات بیام، روی مهارت سبکیت اسم میذارم. قدمهات هم اونقدر سریعهگردنش که دنبال کردنت برام طاقتفرساست. اسمی هست که بتونه این حس رو برسونه؟»
محقق سپیدپوش جوری سر تکون داد کهگرفت انگار اصلاً کار سختی نیست و خودشبود یه اسم برای این مهارت سبکی ساخت.
«من بهشبیخیال میگم قدمهایمیکرد الهی ابر نردبان.»
کاراکتر «جونگ» در اصل به معنی ردپا و یه فرم کششیه،میرم و تو دل خودش، کاراکتر «پیروی کردن» رو هم داره کهروحیه میتونه به این معنی باشه که رهبر فرقه هائو داشت دنبالش میکرد.
به عبارت دیگه، محقق سپیدپوش تو همونفاز لحظه یه کلمه پیدا کرده بود که دقیقاًمیتونست کل وضعیت فعلی رو تو خودش جا میداد.
با یهرفتم قیافه بیتفاوت سرملبخندی رو تکون دادم.
«قدمهای الهی ابر نردبان...میکرد فکر نکنم اسمی بهترعصاقورتداده از این وجود داشته باشه.»
محقق سپیدپوششلوغه با قیافهایبود متعجب پرسید.
«آه، یعنیتاریکی شما تمام منظورراه من رو فهمیدید؟»
«بیشترش رو فهمیدم. محقق، مهارت سبکی تو یه مهارت بیرقیب موریمه، چیزی که بهسختی میشه لنگهاش روباسنش پیدا کرد. تبریک میگم که اسم قدمهای الهی ابر نردبان روش گذاشته شد. برام جالبه بدونم تو موریمقتلی مهارت سبکی دیگهای هست که از قدمهای الهی ابر نردبان بهتر باشه یا نه. فهمیدنش باید جالب باشه.»
محقق سپیدپوش بهم پیشنهاد داد.
«نظرتون چیه خودتونموقع سعی کنید یکیروی بسازید، رهبر فرقه؟»
سرم رو تکون دادم.
«مهارتهای من هنوز خیلی جای کار داره. قویتر شدن وحسابی خلق یه هنر رزمی که تا حالا تو دنیا وجود نداشته،میرم دو تا چیز کاملاً متفاوتن. بهش فکر میکنم، ولی نه الان.»
یه لحظه با دستایمیکرد گرهکرده پشت سرم، آرومعصاقورتداده کنار محقق سپیدپوش راه رفتم.
به نظر میرسید محققبود تو افکار خودش غرق شدهبلند و دیگه بهم نگفت بدوم.
منم یه لحظه دهنمشونه رو بستم و بهیارو حال خودش رهاش کردم.
حتی وقتی بهش فکر میکردم...
این حقیقت که مهارت سبکی محقق سپیدپوش اونقدر برجستهوایستاده بود که رقبای خیلی کمی تو موریم داشت، ولیباعث حتی یه اسم هم نداشت، باعث شد مورمورم بشه.
خلاصه بگم، به نظر میرسید این آدم هیچکستکوند رو دور و برش نداره که حتی بتونهجاده در مورد هنرهای رزمی سطح بالاش باهاش بحث کنه.