چپتر 347: دلیل رعایت ادب
0«تا حالا گوشتگنده خوک سرخشده باعمق فلفل سبز نخوردی؟ واو...»
شیطان شهوتهنرهای با قیافهایتزکیه متعجب نگاهم کرد.
بعضی وقتا حتی یه نگاه متعجب هم ازمیخوام روی قصد و غرضه، و شیطان شهوت داشت فقطاون برای دست انداختن من ادای آدمای شگفتزده رو درمیآورد.
راستش رو بخواین، فقط شایعاتی دربارهمیخوام یه گوشت خوک سرخشده با فلفلازش سبزِ درست و حسابی شنیده بودم.
غذا از هر منطقه به منطقه دیگه فرقباعث میکنه، پس آخه چطور میتونستم همهچیز رو امتحان کنم؟همین من مردیم که هنرهای رزمی تزکیه میکنه، نه آشپزی.
«نخوردم. وقتی بریم پایین، تنها چیزینخوردم که میخوام گوشت خوک ترش ومیخوام شیرینه. امروز قراره سه بشقاب ازش بخورم.»
«هیچوقت از اون گوشت خوکپایین ترش و شیرینِ لعنتی خستهشیرینه نمیشی؟ همهش داری همون رو میخوری.»
«واسه اینکه ازشپایین خسته بشم، باید هفدهترش سال دیگه هم بخورمش.»
«کف کردم.مرد چرا اینقدربخوریم روش قفلی زدی؟»
«مثل این میمونه که وقتی بانخوردم یه گله آدم درگیری، فقط تمرکزمیخوام کنی روی کتک زدن یه نفر.»
«آها، گرفتم.»
همونطور که داشتیم از مسیر کوهستانی صخره قتلعام مطلق پایین میرفتیم، بحثازش کردن یه مشت مرد گنده درباره اینکه چی بخوریم اونم با این عمقاینکه و جدیت، باعث میشد حس کنم داریم بچهگانهترین گفتگوی دنیا رو انجام میدیم.
شاید برای همین بود که شیطانعمق شبح، شیطان شمشیر و محقق سپیدپوشِ باوقاردنیا جرئت نمیکردن قاطی این بحث بچهگانه بشن.
البته راستش رورزمی بخواین، من ازنخوردم بحثهای بچهگانه خوشم میاد.
شیطان شهوت با پوزخند گفت:
«فکر کن حتی یه گوشت خوک سرخشده با فلفل سبز معمولی هم نخوردی. واقعاً یهاون دهاتیِ پشتکوهی هستی. باشه. از چشمای تیزبینم استفاده میکنم تا یه رستوران درست و درمون پیداکردم کنم، فقط دنبالم بیا. طعم واقعی گوشت خوک سرخشده با فلفل سبز رو بهت نشون میدم.»
نمیدونم چرا، ولیگنده شنیدن این حرف یهجدیت نمه روی اعصابم رفت.
شیطان شهوتهنرهای از شیطانتزکیه شمشیر پرسید:
«استاد، شما هم گوشتبریم خوک سرخشده با فلفلمیخوام سبز دوست دارین، مگه نه؟»
شیطان شمشیر باپایین چهرهای بیتفاوت بهمیخوام شاگردش نگاه کرد.
«تا حالا نخوردم.»
«عذر میخوام.»
«چیزی نیستنخوردم که بخوایبریم بابتش عذرخواهی کنی.»
«چشم.»
عمراً امکان نداشت یه رستوراناونم درست و حسابی یهو اونداریم پایینِ صخره قتلعام مطلق سبز بشه.
یک ساعتی راه رفتیم تا اینکه واردوقتی یه منطقه تجاریِ نسبتاً پررونق شدیم وشیرینه یه جا برای غذا خوردن پیدا کردیم.
«سه بشقاب گوشت خوک سرخشده با فلفل سبز، چهار بشقاب گوشت خوک ترشبخورم و شیرین، پنج پرس کوفته معمولی، یه بطری مشروب دوکانگ، دو بطری مشروببشم فنجیو. اول از همه برای همهمون سوپ ذرت بیار، مرغ داوودی هم دارین؟»
با این سؤالِگنده شیطان شهوت، صاحبعمق مسافرخانه سر تکون داد.
«داریم.»
«بعد از اینکه امتحانشبریم کردیم بازم سفارش میدیم،میخوام فعلاً همینا رو بیار.»
«چشم.»
شیطان شهوتمرد به شیطانبخوریم شبح نگاه کرد.
«همینقدر باید کافی باشه، نه؟»
شیطان شبح جواب داد:
«میخوای معدهمون رو بترکونی؟»
«نمیدونم چرا، ولی اون ماهی بدجور اشتهام رو باز کرد.داریم شاید چون خیلی چرب و چیلی بود. داره دیوونهم میکنه.شمشیر دلم بدجور هوس انواع و اقسام چاشنیهای ناسالم رو کرده.»
منم دقیقاًهنرهای همین حستزکیه رو داشتم.
دور یه میز گردِبریم بزرگ نشستیم و از طبقهترش دوم به بیرون نگاه میکردیم.
سعی کرده بودیم یه مسافرخانه یامیخوام رستوران درست و درمون پیدا کنیم، امابخورم در نهایت وارد بزرگترین غذاخوریِ اونجا شدیم.
محقق سپیدپوش کهگنده تا الان ساکتعمق بود، آروم پرسید:
«همه پول همراهشون هست؟»
هر چهار شرور بزرگبریم به من زل زدن،میخوام برای همین جواب دادم:
«من دارم،بریم پس تاتنها خرخره بخورین.»
یهو فهمیدم چراگنده محقق سپیدپوش اینقدر بیسروصداجدیت دنبالمون راه افتاده بود.
انگار عادت نداشترزمی با خودش پولنخوردم اینور و اونور ببره.
«چه گدای مسخرهای.»
راستش رو بخواین، چه از صخره قتلعامترش مطلق پرت میشدم پایین و چه میافتادم تواون دریای شرقی، همیشه حواسم به کیسه پولم بود.
هر چیمرد نباشه، واسه غذااونم خوردن پول لازمه.
تو یک چشمبههمزدن،رزمی اول از همهنخوردم سوپ ذرت رسید.
یه غذای ساده بود که با ذرت ومیخوام تخممرغ درست میشد، اما معمولاً فقط با چشیدنهیچوقت سوپ ذرت میتونستی کیفیت یه رستوران رو بسنجی.
همین که سوپ ذرتِ گرمچیزی وارد معدهم شد، بالاخره حسقراره کردم دوباره میتونم زندگی کنم.
انگار فقط من اینطوری نبودم،اونم چون بقیه هم مثل گداهای گشنهبچهگانهترین داشتن سوپ ذرت رو هورت میکشیدن.
ملت از پلهها بالا میاومدن تا تو طبقه دوم جمع بشنچیزی و دور و برمون مینشستن و زیرچشمی نگاهمون میکردن، اما ماشیرینِ اونقدر مشغول کوفت کردن بودیم که اصلاً بهشون محل سگ هم نذاشتیم.
مشروب رسید و پشتبندش کوفتهها و گوشت خوکمیخوام سرخشده با فلفل سبز، جوری وارد میدان شدنهیچوقت که انگار اساتید تازهنفس و تازهبهدورانرسیده موریم بودن.
وقتی درپوش چوبیِ روی کوفتهها برداشته شد، بخارشیرینه از روی کوفتهها بلند شد؛ جوری که انگارشیرینِ تازه گردش چی خودشون رو تموم کرده بودن.
«اوه...»
شیطان شهوت یه کوفتهتزکیه بزرگ رو با دستاشبریم نصف کرد و بوش کشید.
تازه اون موقع بودبریم که شیطان شبح بامیخوام تعجب بهم نگاه کرد.
«... مثل همیشه چکش نکردی.»
محقق سپیدپوش پرسید:
«منظورت سمه؟»
همهمون بهنخوردم محقق سپیدپوشبریم نگاه کردیم.
یعنی این یارو ازتنها قبل چکش کرده بود؟شیرینه محقق سپیدپوش ادامه داد:
«با خیال راحت بخورین.بخوریم اگه سمی توش باشه، کلمیشد این خرابشده رو قتلعام میکنم.»
شیطان شهوت سر تکون داد.
«دقیقاً. اگه سمیوقتی در کار باشه،تنها همهشون رو میکشم.»
با این حرفهای خونخوارانه محققچیزی سپیدپوش و شیطان شهوت، همه مشتریهابشقاب برگشتن و به ما زل زدن.
سکوت عجیبی حاکم شدبخوریم و منم یه نگاهیباعث به دور و بر انداختم.
برام سؤال شد که نکنه تونخوردم این شهرک یه فرقه کوچیک یامیخوام شاخهای از جناح غیرمتعارف وجود داره.
یه مشت آدم با قیافههایپایین مشکوک اونجا بودن که هم بهشونامروز میخورد رزمیکار باشن و هم نمیخورد.
شیطان شهوت همون کوفتهای رو که نصف کردهشیرینه بود برداشت و با چاپستیکهاش توش رو تا خرخرهلعنتی با گوشت خوک سرخشده با فلفل سبز پر کرد.
نیمه دیگه کوفته رو گذاشت روش، بعدجدیت با دو تا دستش گرفتش و شروعانجام کرد به خوردن کوفتهی گوشت خوک سرخشدهش.
قیافهش یه جوری بودتزکیه که انگار داشت میگفت:بریم «تا حالا اینطوری خوردیش؟»
منم ازش تقلید کردم.
یه کوفته رو نصف کردم، توشمیخوام رو با گوشت خوک سرخشده پرازش کردم و با دو دست گرفتمش.
درست همون موقع که میخواستم یهعمق گاز گنده ازش بزنم، یه صدایگفتگوی ناآشنا از همون نزدیکیها پرید وسط:
«... دهاتیهای پشتکوهی.»
با دهن باز خشکم زد وتنها سرم رو چرخوندم تا ببینم کدوومقراره احمقی داره اینطوری زر مفت میزنه.
چند نفرشون منتظر نشستهتنها بودن و آماده بودن تاامروز باهام مسابقه چشمتویچشم راه بندازن.
در حالی که داشتم کوفته رو میجویدم با ناباوری توداریم دلم بهشون نگاه کردم، اما طعم گوشت خوک سرخشده کهشمشیر تو دهنم پخش شد، خیلی زود باعث شد بیخیالشون بشم.
«واو، اینهنرهای واقعاً چیزتزکیه محشریه، نه؟»
فقط من و شیطان شهوت داشتیم کوفتههایچیزی پرشده با گوشت خوک رو میخوردیم؛ بقیهازش با چاپستیکهاشون به گوشت خوک سرخشده نوک میزدن.
مشروب دوکانگ رو برداشتم، توچیزی پنج تا فنجون کوچیک ریختمشونقراره و میز گرد وسط رو چرخوندم.
چهار شرور بزرگ و محققاونم سپیدپوش که مشغول خوردن بودن،داریم هر کدوم یه فنجون مشروب برداشتن.
با پایینترین صدای ممکن گفتم:
«چرا اینقدر آدم پیدا میشهپایین که حاضرن جونشون رو سر یهامروز کلمه حرفِ مفت به باد بدن؟»
شیطان شبحبریم با لحنیتنها سرزنشگر گفت:
«بیاین فقط بیسروصداگنده غذامون رو بخوریمعمق و بزنیم به چاک.»
«آره، بایدهنرهای همین کارتزکیه رو بکنیم.»
از قضا، من و شیطان شهوت پشتمون به پنجره بود، در حالیقراره که شیطان شبح، شیطان شمشیر و محقق سپیدپوش پشتشون به بقیه مشتریهاهمون بود، برای همین احتمالاً گروه ما از دید بقیه جوون به نظر میرسید.
«گوشت خوکبریم ترش وتنها شیرین آمادهست.»
عصبانیتم خیلی زود فروکش کرد.
نه اینکه قصد داشتم کسی رو کتک بزنم،بریم اما به هر حال، گوشت خوک ترش وقراره شیرین جون یه نفر رو نجات داده بود.
شیطان شهوت گفت:
«برادر سوم گفت سهتنها بشقاب میخوره، برای همینشیرینه چهار تا سفارش دادم.»
به محقق سپیدپوش نگاه کردم.
«سپیدپوش، حسابی بخور. داریتزکیه مثل حوصلهسربرترین آدم دنیابریم به غذات نوک میزنی.»
محقق سپیدپوش یه خُرناسی کشیدپایین و بدون هیچ تغییری بهشیرینه نوک زدن به غذاش ادامه داد.
بیخیال اون، ماپایین با اشتهای کاملمیخوام به خوردن ادامه دادیم.
سه بشقاب گوشتگنده خوک ترش وعمق شیرین واقعاً زیاد بود.
بعد از خوردن یک وآشپزی نیم بشقاب، حس میکردم همهچیزتنها تو این دنیا برام مایه دردسره.
از اونجایی که تو همچین جایی نمیتونستیمچیزی درباره شیطان بهشتی حرف بزنیم، بیشتر دربارهازش بالا رفتنمون از صخره قتلعام مطلق گپ زدیم.
برای بقیه، این حرفهاتنها فقط شبیه یه داستانشیرینه درباره کوهنوردی به نظر میرسید.
تازه بعد از اینکهبخوریم شکمهامون رو پر کردیم، محققمیشد سپیدپوش با لحنی آروم پرسید.
«... واقعاًهنرهای همهتون میخوایدتزکیه برید دیدنش؟»
با این سوالِوقتی محقق سپیدپوش، همهتنها زل زدند به من.
جرعهای از مشروبپایین دوکانگ نوشیدم ومیخوام سرم را تکان دادم.
«تا جایی که من فهمیدم، اون جوِ جدی و سنگینش شبیه برادر ارشده. قصه از دست دادن برادر یا خواهر رزمی کوچکترش همباوقار شبیه برادر دومه. اگه حالت جنون هم بهش دست میده، که دیگه وضعیتش عین خودمه. من هیچ قصدی برای سوءاستفاده ازش ندارم، اونمرستوران کسی نیست که گول حقهها و نقشهها رو بخوره. حتی اگه فقط در حد یه دورهمی ساده و مشروب خوردن هم باشه، مشکلی ندارم.»
نگاهم راهنرهای دوختم بهتزکیه محقق سپیدپوش.
«بریم ببینیمش. اون آدمیه که مردم دنیا نمیتونن درکش کنن، ولی هرچند عجیب به نظر میرسه،هیچوقت ما میتونیم. شاید درک شدن توسط یهمشت آدم روانی مثل ما خیلی هم مایه تسلی خاطربخورمش نباشه، ولی یه حسی بهم میگه انگار داریم میریم ملاقات یه نفر تو زندان. میفهمی چی میگم؟»
«...»
«منظورم اینه کهگنده تو داری دقیقاً مثلجدیت یه زندانبان رفتار میکنی.»
محقق سپیدپوشهنرهای سرش راتزکیه تکان داد.
«بسیار خب. بریم.وقتی گفتی زندانبان... باید اینچیزی سوءتفاهم رو برطرف کنم.»
وقتی مکالمهمان متوقف شد،تنها پچپچ مشتریهایی که کمی آنطرفترامروز نشسته بودند، به گوش رسید.
«... انگارمرد میخوان برنبخوریم ملاقات زندان.»
«مثل اینکه آره.»
شیطان شهوت اخمهایش رابریم در هم کشید ومیخوام رو به مشتریها گفت:
«چرا دارید دزدکیپایین به حرفای بقیه گوشترش میدین؟ همهتون رد دادین؟»
نگاهی به شیطان شهوت انداختم.
یعنی دیوونگی من به اینم سرایت کرده بود؟ از آنجایی کهچیزی رزمیکارای حاضر در مسافرخانه تا حالا دو بار تیکه انداخته و مسخرهمانلعنتی کرده بودند، حتی شیطان شمشیر و شیطان شبح هم سکوت کرده بودند.
همینطور که تماشا میکردم...
رزمیکارانی که اینور و آنور پراکنده بودند وشیرینه تا آن لحظه ما غریبهها را زیر نظر داشتند،لعنتی حالا با غیظ به شیطان شهوت زل زده بودند.
یک نفرمرد جواب حرف شیطاناونم شهوت را داد:
«ما کیهنرهای قاطی بحثتزکیه شما شدیم؟»
در سکوت نگاه کردیمبریم که شیطان شهوت آراممیخوام از جایش بلند شد.
هیچ قصدیبریم برای متوقفتنها کردنش نداشتم.
به دلایلی، شیطانگنده شمشیر هم شاگردشعمق را آرام نکرد.
با دیدن این صحنه، حس کردمنخوردم اگر شیطان شهوت دست و پای همهشانترش را خرد کند، اصلاً جای تعجب ندارد.
طبقه دوم حسابی جادار بود، برایتنها همین تمام سی چهل مشتری حاضر دربشقاب آنجا به شیطان شهوت خیره شده بودند.
شیطان شهوت آرام بطری مشروبی را از رویشیرینه میز مرد دیگری برداشت و در حالی کهشیرینِ همه نگاهش میکردند، مشروب را روی زمین ریخت.
اما قبل از اینکهبخوریم مشروبِ داخل بطری بهباعث زمین برسد، تمامش یخ زد.
تق—!
مثل یک آبشاروقتی زمستانی مینیاتوری، سفت وچیزی سخت یخ بسته بود.
وقتی بطری مشروب را مثل قبضهمیخوام شمشیر در دست گرفت، مشروبِ یخزدهازش تبدیل به یک تیغه سفید رنگ شد.
شیطان شهوت در حالی که آن تیغهجدیت یخی را در دست داشت، آرام بینانجام میزها قدم زد و به رزمیکاران نگاه کرد.
«... کسیهنرهای حرف دیگهایتزکیه با من نداره؟»
«...»
«نه؟ شخصاً ترجیح میدادم حرفی داشته باشید.ترش مثل موش جیرجیر نکنید؛ جرئت داشته باشید واون رو پاهاتون وایستید. اصلاً نمیفهمم میخواستید چی بگید.»
شیطان شهوت با همان بطری مشروبِ یخزده، آرامباعث در طبقه دوم پرسه زد و بعد نوک تیزهمین یخ را به سمت صورت یک مرد نشانه رفت.
«تو حرفی داری؟»
مرد سرشنخوردم را به نشانهپایین منفی تکان داد.
واقعاً شگفتانگیز بود که باچیزی وجود آنهمه آدم، حتی یکقراره صدا هم به گوش نمیرسید.
شیطان شهوتمرد چرخی زدبخوریم و گفت:
«به غذاتون برسید. اینجا رستوران خوبیه. غذایوقتی خوب بخورید، مشروب خوب بنوشید و الکیشیرینه نپرید به بقیه تا دعوا راه بندازید.»
شیطان شهوت مشروب یخزدهبریم را با صدای تقی سرترش جایش گذاشت و بعد برگشت.
مسافرخانه خیلی ساکتتر شده بود.
به محض اینکهگنده شیطان شهوت نشست،عمق شیطان شمشیر پرسید:
«این دیگه چه مسخرهبازیایتزکیه بود؟ فکر کردم میخوایبریم یه دعوا راه بندازی.»
شیطان شهوت جواب داد:
«سعی کردمبریم خودم روتنها کنترل کنم.»
شیطان شمشیر دستگنده به سینه شد وجدیت خنده کوتاهی سر داد.
بعد، شیطان شبح ضربه آرامیآشپزی به میز زد و باتنها صدای بلند زد زیر خنده.
من هم دست بهبریم سینه شدم و بهمیخوام شیطان شهوت نگاه کردم.
«... ریدوی کوچولو، واسه خودت مردی شدی. بهت افتخارامروز میکنم. اوباش برکه عقاب سفید حالا دیگه فقط یه افسانهنمیشی باقی میمونه. کی فکرش رو میکرد جلوی خودت رو بگیری.»
در نهایت، در حالی که شیطان شمشیرجدیت و شیطان شبح قهقهه میزدند، محقق سپیدپوشانجام با حالتی عجیب خندهاش را فرو خورد.
انگار دلشهنرهای نمیخواست جلویتزکیه ما بخندد.
شیطان شهوتنخوردم زیر لببریم غرولند کرد:
«من واقعاً...»
«...»
«...هیچوقت فکر نمیکردم یه مرد گندهنخوردم اینطوری و برای یه مدت طولانیمیخوام به خاطر ریدو بودن مسخره بشه.»
شیطان شمشیر و شیطان شبح که کموبیشچیزی از ماجرای درگیری من با شیطان شهوتازش خبر داشتند، با صدای بلندتری زدند زیر خنده.
شیطان شبح گفت:
«اگه بیگدار به آب بزنی و برادر سوم رو به چالش بکشی، معمولاً عاقبت خوبی نداره.شاید این همون مردیه که میگه تا هفده سال دیگه هم گوشت خوک ترش و شیرین میخوره.میاد مطمئن باش تا هفده سال دیگه هم شوخی ریدو بودن رو ول نمیکنه و میکوبتش تو سرت.»
شیطان شهوت جواب داد:
«چیکار باید بکنم؟ وقتی فقط خودمونیم مشکلی نیست. ولی توشیرینه رو خدا جلوی زیبارویانی مثل دو جاودانه یه کم مراعاتخسته کنید. التماس میکنم. از همین الان دارم ازتون خواهش میکنم.»
شیطان شهوت را صدا زدم:
«برادر چهارم.»
«چیه؟»
«بهم بگو برادروقتی سوم. با برادر دومچیزی هم مؤدبانه حرف بزن.»
شیطان شهوت سرشپایین را تکان دادمیخوام و بعد جواب داد:
«برو گُهتو بخور.»
«باشه.»
شیطان شمشیرنخوردم از جایش بلندپایین شد و گفت:
«بریم.»
با حرفمرد شیطان شمشیر،بخوریم همگی بلند شدیم.
کیسه پولمهنرهای را درآوردمتزکیه و گفتم:
«شماها اول بریدوقتی پایین. من حسابتنها میکنم و میام.»
صاحب مسافرخانه را صدا زدم،چیزی پول را دادم و حتیقراره بقیهاش را هم پس گرفتم.
بعد، نگاهی بهگنده اطراف انداختم و رفتمجدیت سمت بطری مشروبِ یخزده.
انگار شیطان شهوت پیشرفتهایی کرده بود،نخوردم چون بطری هنوز هم به همانمیخوام شکلِ تهدیدآمیزش یخزده باقی مانده بود.
در حالینخوردم که رزمیکارانبریم محلی تماشایم میکردند...
با انگشت اشارهپایین و میانیام ضربه آرامیترش به بطری مشروب زدم.
آبشار یخزده و تیز در یکعمق چشمبههمزدن خرد شد؛ مقداری از آن برگشتدنیا داخل بطری و بقیهاش پاشید روی میز.
چهار شرور بزرگ وتزکیه محقق سپیدپوش از قبلبریم مسافرخانه را ترک کرده بودند.
طبیعتاً، چشم تماموقتی آدمهای طبقه دوم بهچیزی من دوخته شده بود.
نگاهی بهبریم مشتریها انداختمتنها و گفتم:
«من لی زاها هستم، رهبر فرقه هائو. قصد دارم قبل از رفتن یه دوری تو شهر بزنم، ولی اگه گروهی باشه کهسپیدپوشِ بخواد به تاجرها زور بگه، من و همراههام کل تشکیلاتشون رو با خاک یکسان میکنیم، پس حواستون رو جمع کنید. اونی کهاستفاده همین الان اون تردستی یخی رو اجرا کرد، کوچیکترین عضو گروهمون بود. فکر نکنم لازم باشه بهتون بگم بقیه کی هستن، درسته؟»
«...»
چون کسی جوابوقتی نداد، شانه نفری کهچیزی کنارم بود را چسبیدم.
مردی که شانهاش راتنها گرفته بودم، طوری جا خوردامروز که انگار تشنج کرده باشد.
این همان یارویی بود که قبلاًعمق به ما گفته بود دهاتیهای پشتکوهی،گفتگوی و البته که من یادم بود.
در گوش مرد زمزمه کردم:
«فهمیدی چی گفتم؟ جواب بده.»
«بـ... بله.»
چند ضربهمرد به پشت مرداونم زدم و گفتم:
«گوشت خوک سرخشده باتزکیه فلفل سبز اینجا، از گوشتپایین خوک ترش و شیرینش خوشمزهتره.»
«آه، بله. درسته.»
«دهاتیِ پشتکوهی داره میره. بدرود.»
وقتی ازمرد مسافرخانه بیرون آمدم،اونم همراهانم منتظرم بودند.
حالا که نگاهشان میکردم،تزکیه همهشان حسابی ژندهپوش وبریم دربوداغان به نظر میرسیدند.
دلیلش هم این بود که برایتنها بالا و پایین رفتن از صخرهقراره قتلعام مطلق حسابی به دردسر افتاده بودیم.
در حالی که همهتنها به من نگاه میکردند،شیرینه پیشنهادی به گروه دادم:
«برای همهتون یه دست لباساونم میخرم، پس بیاید قبل ازداریم رفتن همهمون لباسهای نو بپوشیم.»
شیطان شبح پرسید:
«چرا لباس؟»
نگاهی به محقق سپیدپوش انداختم.
حتی لباسهای این مردِبخوریم تروتمیز هم جاهایی لکههای گردمیشد و خاک و کثیفی داشت.
رو بههنرهای آن چهارتزکیه نفر گفتم:
«بیاید همهمون ردای سفید بپوشیم. انگار بهچیزی خاطر اینکه لباسهامون اینقدر کثیف و داغونه،ازش بیشتر بهمون به چشم حقارت نگاه میکنن.»
گروه را جمعپایین کردم و راهمیخوام افتادیم توی خیابان.
در حینمرد راه رفتن،بخوریم شیطان شهوت پرسید:
«چرا یهوهنرهای تصمیم گرفتیتزکیه لباس بخری؟»
نگاهی به منطقهوقتی تجاری اطراف انداختمتنها و جواب دادم:
«ما قراره بریم دیدن یکی از بزرگترین اساتید دورانمون؛ حداقل باید در همین حد ادب وشیرینِ احترام نشون بدیم. گذشته از اون، حس میکنم اگه هر پنجتامون ردای سفید تمیز بپوشیم خیلی باحالاینقدر میشه. فقط خفه شید و کاری که میگم رو بکنید. مگه من نیستم که دارم پولشو میدم؟»
«فهمیدم.»
در هر صورت، قصدمتزکیه این بود که حداقلبریم یک احترام جزئی نشان بدهم.
البته، این کار تا حدی به خاطر احتراممیخوام به شیطان بهشتی بود، اما دلیل بزرگترش اینهیچوقت بود که او دوستِ محقق سپیدپوش به حساب میآمد.