---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت شیطان دیوانه

چپتر 347: دلیل رعایت ادب • ⏱ 16 دقیقه

چپتر 347: دلیل رعایت ادب

0

«تا حالا گوشت‌گنده​ خوک سرخ‌شده با‌عمق​ فلفل سبز نخوردی؟ واو...»

شیطان شهوت‌هنرهای​ با قیافه‌ای‌تزکیه​ متعجب نگاهم کرد.

بعضی وقتا حتی یه نگاه متعجب هم از‌می‌خوام​ روی قصد و غرضه، و شیطان شهوت داشت فقط‌اون​ برای دست انداختن من ادای آدمای شگفت‌زده رو درمی‌آورد.

راستش رو بخواین، فقط شایعاتی درباره‌می‌خوام​ یه گوشت خوک سرخ‌شده با فلفل‌ازش​ سبزِ درست و حسابی شنیده بودم.

غذا از هر منطقه به منطقه دیگه فرق‌باعث​ می‌کنه، پس آخه چطور می‌تونستم همه‌چیز رو امتحان کنم؟‌همین​ من مردیم که هنرهای رزمی تزکیه می‌کنه، نه آشپزی.

«نخوردم. وقتی بریم پایین، تنها چیزی‌نخوردم​ که می‌خوام گوشت خوک ترش و‌می‌خوام​ شیرینه. امروز قراره سه بشقاب ازش بخورم.»

«هیچ‌وقت از اون گوشت خوک‌پایین​ ترش و شیرینِ لعنتی خسته‌شیرینه​ نمیشی؟ همه‌ش داری همون رو می‌خوری.»

«واسه اینکه ازش‌پایین​ خسته بشم، باید هفده‌ترش​ سال دیگه هم بخورمش.»

«کف کردم.‌مرد​ چرا این‌قدر‌بخوریم​ روش قفلی زدی؟»

«مثل این می‌مونه که وقتی با‌نخوردم​ یه گله آدم درگیری، فقط تمرکز‌می‌خوام​ کنی روی کتک زدن یه نفر.»

«آها، گرفتم.»

همون‌طور که داشتیم از مسیر کوهستانی صخره قتل‌عام مطلق پایین می‌رفتیم، بحث‌ازش​ کردن یه مشت مرد گنده درباره اینکه چی بخوریم اونم با این عمق‌اینکه​ و جدیت، باعث می‌شد حس کنم داریم بچه‌گانه‌ترین گفتگوی دنیا رو انجام می‌دیم.

شاید برای همین بود که شیطان‌عمق​ شبح، شیطان شمشیر و محقق سپیدپوشِ باوقار‌دنیا​ جرئت نمی‌کردن قاطی این بحث بچه‌گانه بشن.

البته راستش رو‌رزمی​ بخواین، من از‌نخوردم​ بحث‌های بچه‌گانه خوشم میاد.

شیطان شهوت با پوزخند گفت:

«فکر کن حتی یه گوشت خوک سرخ‌شده با فلفل سبز معمولی هم نخوردی. واقعاً یه‌اون​ دهاتیِ پشت‌کوهی هستی. باشه. از چشمای تیزبینم استفاده می‌کنم تا یه رستوران درست و درمون پیدا‌کردم​ کنم، فقط دنبالم بیا. طعم واقعی گوشت خوک سرخ‌شده با فلفل سبز رو بهت نشون می‌دم.»

نمی‌دونم چرا، ولی‌گنده​ شنیدن این حرف یه‌جدیت​ نمه روی اعصابم رفت.

شیطان شهوت‌هنرهای​ از شیطان‌تزکیه​ شمشیر پرسید:

«استاد، شما هم گوشت‌بریم​ خوک سرخ‌شده با فلفل‌می‌خوام​ سبز دوست دارین، مگه نه؟»

شیطان شمشیر با‌پایین​ چهره‌ای بی‌تفاوت به‌می‌خوام​ شاگردش نگاه کرد.

«تا حالا نخوردم.»

«عذر می‌خوام.»

«چیزی نیست‌نخوردم​ که بخوای‌بریم​ بابتش عذرخواهی کنی.»

«چشم.»

عمراً امکان نداشت یه رستوران‌اونم​ درست و حسابی یهو اون‌داریم​ پایینِ صخره قتل‌عام مطلق سبز بشه.

یک ساعتی راه رفتیم تا اینکه وارد‌وقتی​ یه منطقه تجاریِ نسبتاً پررونق شدیم و‌شیرینه​ یه جا برای غذا خوردن پیدا کردیم.

«سه بشقاب گوشت خوک سرخ‌شده با فلفل سبز، چهار بشقاب گوشت خوک ترش‌بخورم​ و شیرین، پنج پرس کوفته معمولی، یه بطری مشروب دوکانگ، دو بطری مشروب‌بشم​ فنجیو. اول از همه برای همه‌مون سوپ ذرت بیار، مرغ داوودی هم دارین؟»

با این سؤالِ‌گنده​ شیطان شهوت، صاحب‌عمق​ مسافرخانه سر تکون داد.

«داریم.»

«بعد از اینکه امتحانش‌بریم​ کردیم بازم سفارش می‌دیم،‌می‌خوام​ فعلاً همینا رو بیار.»

«چشم.»

شیطان شهوت‌مرد​ به شیطان‌بخوریم​ شبح نگاه کرد.

«همین‌قدر باید کافی باشه، نه؟»

شیطان شبح جواب داد:

«می‌خوای معده‌مون رو بترکونی؟»

«نمی‌دونم چرا، ولی اون ماهی بدجور اشتهام رو باز کرد.‌داریم​ شاید چون خیلی چرب و چیلی بود. داره دیوونه‌م می‌کنه.‌شمشیر​ دلم بدجور هوس انواع و اقسام چاشنی‌های ناسالم رو کرده.»

منم دقیقاً‌هنرهای​ همین حس‌تزکیه​ رو داشتم.

دور یه میز گردِ‌بریم​ بزرگ نشستیم و از طبقه‌ترش​ دوم به بیرون نگاه می‌کردیم.

سعی کرده بودیم یه مسافرخانه یا‌می‌خوام​ رستوران درست و درمون پیدا کنیم، اما‌بخورم​ در نهایت وارد بزرگ‌ترین غذاخوریِ اونجا شدیم.

محقق سپیدپوش که‌گنده​ تا الان ساکت‌عمق​ بود، آروم پرسید:

«همه پول همراهشون هست؟»

هر چهار شرور بزرگ‌بریم​ به من زل زدن،‌می‌خوام​ برای همین جواب دادم:

«من دارم،‌بریم​ پس تا‌تنها​ خرخره بخورین.»

یهو فهمیدم چرا‌گنده​ محقق سپیدپوش این‌قدر بی‌سروصدا‌جدیت​ دنبالمون راه افتاده بود.

انگار عادت نداشت‌رزمی​ با خودش پول‌نخوردم​ این‌ور و اون‌ور ببره.

«چه گدای مسخره‌ای.»

راستش رو بخواین، چه از صخره قتل‌عام‌ترش​ مطلق پرت می‌شدم پایین و چه می‌افتادم تو‌اون​ دریای شرقی، همیشه حواسم به کیسه پولم بود.

هر چی‌مرد​ نباشه، واسه غذا‌اونم​ خوردن پول لازمه.

تو یک چشم‌به‌هم‌زدن،‌رزمی​ اول از همه‌نخوردم​ سوپ ذرت رسید.

یه غذای ساده بود که با ذرت و‌می‌خوام​ تخم‌مرغ درست می‌شد، اما معمولاً فقط با چشیدن‌هیچ‌وقت​ سوپ ذرت می‌تونستی کیفیت یه رستوران رو بسنجی.

همین که سوپ ذرتِ گرم‌چیزی​ وارد معده‌م شد، بالاخره حس‌قراره​ کردم دوباره می‌تونم زندگی کنم.

انگار فقط من این‌طوری نبودم،‌اونم​ چون بقیه هم مثل گداهای گشنه‌بچه‌گانه‌ترین​ داشتن سوپ ذرت رو هورت می‌کشیدن.

ملت از پله‌ها بالا می‌اومدن تا تو طبقه دوم جمع بشن‌چیزی​ و دور و برمون می‌نشستن و زیرچشمی نگاهمون می‌کردن، اما ما‌شیرینِ​ اون‌قدر مشغول کوفت کردن بودیم که اصلاً بهشون محل سگ هم نذاشتیم.

مشروب رسید و پشت‌بندش کوفته‌ها و گوشت خوک‌می‌خوام​ سرخ‌شده با فلفل سبز، جوری وارد میدان شدن‌هیچ‌وقت​ که انگار اساتید تازه‌نفس و تازه‌به‌دوران‌رسیده موریم بودن.

وقتی درپوش چوبیِ روی کوفته‌ها برداشته شد، بخار‌شیرینه​ از روی کوفته‌ها بلند شد؛ جوری که انگار‌شیرینِ​ تازه گردش چی خودشون رو تموم کرده بودن.

«اوه...»

شیطان شهوت یه کوفته‌تزکیه​ بزرگ رو با دستاش‌بریم​ نصف کرد و بوش کشید.

تازه اون موقع بود‌بریم​ که شیطان شبح با‌می‌خوام​ تعجب بهم نگاه کرد.

«... مثل همیشه چکش نکردی.»

محقق سپیدپوش پرسید:

«منظورت سمه؟»

همه‌مون به‌نخوردم​ محقق سپیدپوش‌بریم​ نگاه کردیم.

یعنی این یارو از‌تنها​ قبل چکش کرده بود؟‌شیرینه​ محقق سپیدپوش ادامه داد:

«با خیال راحت بخورین.‌بخوریم​ اگه سمی توش باشه، کل‌می‌شد​ این خراب‌شده رو قتل‌عام می‌کنم.»

شیطان شهوت سر تکون داد.

«دقیقاً. اگه سمی‌وقتی​ در کار باشه،‌تنها​ همه‌شون رو می‌کشم.»

با این حرف‌های خونخوارانه محقق‌چیزی​ سپیدپوش و شیطان شهوت، همه مشتری‌ها‌بشقاب​ برگشتن و به ما زل زدن.

سکوت عجیبی حاکم شد‌بخوریم​ و منم یه نگاهی‌باعث​ به دور و بر انداختم.

برام سؤال شد که نکنه تو‌نخوردم​ این شهرک یه فرقه کوچیک یا‌می‌خوام​ شاخه‌ای از جناح غیرمتعارف وجود داره.

یه مشت آدم با قیافه‌های‌پایین​ مشکوک اونجا بودن که هم بهشون‌امروز​ می‌خورد رزمی‌کار باشن و هم نمی‌خورد.

شیطان شهوت همون کوفته‌ای رو که نصف کرده‌شیرینه​ بود برداشت و با چاپستیک‌هاش توش رو تا خرخره‌لعنتی​ با گوشت خوک سرخ‌شده با فلفل سبز پر کرد.

نیمه دیگه کوفته رو گذاشت روش، بعد‌جدیت​ با دو تا دستش گرفتش و شروع‌انجام​ کرد به خوردن کوفته‌ی گوشت خوک سرخ‌شده‌ش.

قیافه‌ش یه جوری بود‌تزکیه​ که انگار داشت می‌گفت:‌بریم​ «تا حالا این‌طوری خوردیش؟»

منم ازش تقلید کردم.

یه کوفته رو نصف کردم، توش‌می‌خوام​ رو با گوشت خوک سرخ‌شده پر‌ازش​ کردم و با دو دست گرفتمش.

درست همون موقع که می‌خواستم یه‌عمق​ گاز گنده ازش بزنم، یه صدای‌گفتگوی​ ناآشنا از همون نزدیکی‌ها پرید وسط:

«... دهاتی‌های پشت‌کوهی.»

با دهن باز خشکم زد و‌تنها​ سرم رو چرخوندم تا ببینم کدووم‌قراره​ احمقی داره این‌طوری زر مفت می‌زنه.

چند نفرشون منتظر نشسته‌تنها​ بودن و آماده بودن تا‌امروز​ باهام مسابقه چشم‌توی‌چشم راه بندازن.

در حالی که داشتم کوفته رو می‌جویدم با ناباوری تو‌داریم​ دلم بهشون نگاه کردم، اما طعم گوشت خوک سرخ‌شده که‌شمشیر​ تو دهنم پخش شد، خیلی زود باعث شد بی‌خیالشون بشم.

«واو، این‌هنرهای​ واقعاً چیز‌تزکیه​ محشریه، نه؟»

فقط من و شیطان شهوت داشتیم کوفته‌های‌چیزی​ پرشده با گوشت خوک رو می‌خوردیم؛ بقیه‌ازش​ با چاپستیک‌هاشون به گوشت خوک سرخ‌شده نوک می‌زدن.

مشروب دوکانگ رو برداشتم، تو‌چیزی​ پنج تا فنجون کوچیک ریختمشون‌قراره​ و میز گرد وسط رو چرخوندم.

چهار شرور بزرگ و محقق‌اونم​ سپیدپوش که مشغول خوردن بودن،‌داریم​ هر کدوم یه فنجون مشروب برداشتن.

با پایین‌ترین صدای ممکن گفتم:

«چرا این‌قدر آدم پیدا میشه‌پایین​ که حاضرن جونشون رو سر یه‌امروز​ کلمه حرفِ مفت به باد بدن؟»

شیطان شبح‌بریم​ با لحنی‌تنها​ سرزنش‌گر گفت:

«بیاین فقط بی‌سروصدا‌گنده​ غذامون رو بخوریم‌عمق​ و بزنیم به چاک.»

«آره، باید‌هنرهای​ همین کار‌تزکیه​ رو بکنیم.»

از قضا، من و شیطان شهوت پشتمون به پنجره بود، در حالی‌قراره​ که شیطان شبح، شیطان شمشیر و محقق سپیدپوش پشتشون به بقیه مشتری‌ها‌همون​ بود، برای همین احتمالاً گروه ما از دید بقیه جوون به نظر می‌رسید.

«گوشت خوک‌بریم​ ترش و‌تنها​ شیرین آماده‌ست.»

عصبانیتم خیلی زود فروکش کرد.

نه اینکه قصد داشتم کسی رو کتک بزنم،‌بریم​ اما به هر حال، گوشت خوک ترش و‌قراره​ شیرین جون یه نفر رو نجات داده بود.

شیطان شهوت گفت:

«برادر سوم گفت سه‌تنها​ بشقاب می‌خوره، برای همین‌شیرینه​ چهار تا سفارش دادم.»

به محقق سپیدپوش نگاه کردم.

«سپیدپوش، حسابی بخور. داری‌تزکیه​ مثل حوصله‌سربرترین آدم دنیا‌بریم​ به غذات نوک می‌زنی.»

محقق سپیدپوش یه خُرناسی کشید‌پایین​ و بدون هیچ تغییری به‌شیرینه​ نوک زدن به غذاش ادامه داد.

بی‌خیال اون، ما‌پایین​ با اشتهای کامل‌می‌خوام​ به خوردن ادامه دادیم.

سه بشقاب گوشت‌گنده​ خوک ترش و‌عمق​ شیرین واقعاً زیاد بود.

بعد از خوردن یک و‌آشپزی​ نیم بشقاب، حس می‌کردم همه‌چیز‌تنها​ تو این دنیا برام مایه دردسره.

از اونجایی که تو همچین جایی نمی‌تونستیم‌چیزی​ درباره شیطان بهشتی حرف بزنیم، بیشتر درباره‌ازش​ بالا رفتنمون از صخره قتل‌عام مطلق گپ زدیم.

برای بقیه، این حرف‌ها‌تنها​ فقط شبیه یه داستان‌شیرینه​ درباره کوهنوردی به نظر می‌رسید.

تازه بعد از اینکه‌بخوریم​ شکم‌هامون رو پر کردیم، محقق‌می‌شد​ سپیدپوش با لحنی آروم پرسید.

«... واقعاً‌هنرهای​ همه‌تون می‌خواید‌تزکیه​ برید دیدنش؟»

با این سوالِ‌وقتی​ محقق سپیدپوش، همه‌تنها​ زل زدند به من.

جرعه‌ای از مشروب‌پایین​ دوکانگ نوشیدم و‌می‌خوام​ سرم را تکان دادم.

«تا جایی که من فهمیدم، اون جوِ جدی و سنگینش شبیه برادر ارشده. قصه از دست دادن برادر یا خواهر رزمی کوچکترش هم‌باوقار​ شبیه برادر دومه. اگه حالت جنون هم بهش دست میده، که دیگه وضعیتش عین خودمه. من هیچ قصدی برای سوءاستفاده ازش ندارم، اونم‌رستوران​ کسی نیست که گول حقه‌ها و نقشه‌ها رو بخوره. حتی اگه فقط در حد یه دورهمی ساده و مشروب خوردن هم باشه، مشکلی ندارم.»

نگاهم را‌هنرهای​ دوختم به‌تزکیه​ محقق سپیدپوش.

«بریم ببینیمش. اون آدمیه که مردم دنیا نمی‌تونن درکش کنن، ولی هرچند عجیب به نظر می‌رسه،‌هیچ‌وقت​ ما می‌تونیم. شاید درک شدن توسط یه‌مشت آدم روانی مثل ما خیلی هم مایه تسلی خاطر‌بخورمش​ نباشه، ولی یه حسی بهم میگه انگار داریم می‌ریم ملاقات یه نفر تو زندان. می‌فهمی چی می‌گم؟»

«...»

«منظورم اینه که‌گنده​ تو داری دقیقاً مثل‌جدیت​ یه زندان‌بان رفتار می‌کنی.»

محقق سپیدپوش‌هنرهای​ سرش را‌تزکیه​ تکان داد.

«بسیار خب. بریم.‌وقتی​ گفتی زندان‌بان... باید این‌چیزی​ سوءتفاهم رو برطرف کنم.»

وقتی مکالمه‌مان متوقف شد،‌تنها​ پچ‌پچ مشتری‌هایی که کمی آن‌طرف‌تر‌امروز​ نشسته بودند، به گوش رسید.

«... انگار‌مرد​ می‌خوان برن‌بخوریم​ ملاقات زندان.»

«مثل این‌که آره.»

شیطان شهوت اخم‌هایش را‌بریم​ در هم کشید و‌می‌خوام​ رو به مشتری‌ها گفت:

«چرا دارید دزدکی‌پایین​ به حرفای بقیه گوش‌ترش​ می‌دین؟ همه‌تون رد دادین؟»

نگاهی به شیطان شهوت انداختم.

یعنی دیوونگی من به اینم سرایت کرده بود؟ از آنجایی که‌چیزی​ رزمی‌کارای حاضر در مسافرخانه تا حالا دو بار تیکه انداخته و مسخره‌مان‌لعنتی​ کرده بودند، حتی شیطان شمشیر و شیطان شبح هم سکوت کرده بودند.

همین‌طور که تماشا می‌کردم...

رزمی‌کارانی که این‌ور و آن‌ور پراکنده بودند و‌شیرینه​ تا آن لحظه ما غریبه‌ها را زیر نظر داشتند،‌لعنتی​ حالا با غیظ به شیطان شهوت زل زده بودند.

یک نفر‌مرد​ جواب حرف شیطان‌اونم​ شهوت را داد:

«ما کی‌هنرهای​ قاطی بحث‌تزکیه​ شما شدیم؟»

در سکوت نگاه کردیم‌بریم​ که شیطان شهوت آرام‌می‌خوام​ از جایش بلند شد.

هیچ قصدی‌بریم​ برای متوقف‌تنها​ کردنش نداشتم.

به دلایلی، شیطان‌گنده​ شمشیر هم شاگردش‌عمق​ را آرام نکرد.

با دیدن این صحنه، حس کردم‌نخوردم​ اگر شیطان شهوت دست و پای همه‌شان‌ترش​ را خرد کند، اصلاً جای تعجب ندارد.

طبقه دوم حسابی جادار بود، برای‌تنها​ همین تمام سی چهل مشتری حاضر در‌بشقاب​ آنجا به شیطان شهوت خیره شده بودند.

شیطان شهوت آرام بطری مشروبی را از روی‌شیرینه​ میز مرد دیگری برداشت و در حالی که‌شیرینِ​ همه نگاهش می‌کردند، مشروب را روی زمین ریخت.

اما قبل از اینکه‌بخوریم​ مشروبِ داخل بطری به‌باعث​ زمین برسد، تمامش یخ زد.

تق—!

مثل یک آبشار‌وقتی​ زمستانی مینیاتوری، سفت و‌چیزی​ سخت یخ بسته بود.

وقتی بطری مشروب را مثل قبضه‌می‌خوام​ شمشیر در دست گرفت، مشروبِ یخ‌زده‌ازش​ تبدیل به یک تیغه سفید رنگ شد.

شیطان شهوت در حالی که آن تیغه‌جدیت​ یخی را در دست داشت، آرام بین‌انجام​ میزها قدم زد و به رزمی‌کاران نگاه کرد.

«... کسی‌هنرهای​ حرف دیگه‌ای‌تزکیه​ با من نداره؟»

«...»

«نه؟ شخصاً ترجیح می‌دادم حرفی داشته باشید.‌ترش​ مثل موش جیرجیر نکنید؛ جرئت داشته باشید و‌اون​ رو پاهاتون وایستید. اصلاً نمی‌فهمم می‌خواستید چی بگید.»

شیطان شهوت با همان بطری مشروبِ یخ‌زده، آرام‌باعث​ در طبقه دوم پرسه زد و بعد نوک تیز‌همین​ یخ را به سمت صورت یک مرد نشانه رفت.

«تو حرفی داری؟»

مرد سرش‌نخوردم​ را به نشانه‌پایین​ منفی تکان داد.

واقعاً شگفت‌انگیز بود که با‌چیزی​ وجود آن‌همه آدم، حتی یک‌قراره​ صدا هم به گوش نمی‌رسید.

شیطان شهوت‌مرد​ چرخی زد‌بخوریم​ و گفت:

«به غذاتون برسید. اینجا رستوران خوبیه. غذای‌وقتی​ خوب بخورید، مشروب خوب بنوشید و الکی‌شیرینه​ نپرید به بقیه تا دعوا راه بندازید.»

شیطان شهوت مشروب یخ‌زده‌بریم​ را با صدای تقی سر‌ترش​ جایش گذاشت و بعد برگشت.

مسافرخانه خیلی ساکت‌تر شده بود.

به محض اینکه‌گنده​ شیطان شهوت نشست،‌عمق​ شیطان شمشیر پرسید:

«این دیگه چه مسخره‌بازی‌ای‌تزکیه​ بود؟ فکر کردم می‌خوای‌بریم​ یه دعوا راه بندازی.»

شیطان شهوت جواب داد:

«سعی کردم‌بریم​ خودم رو‌تنها​ کنترل کنم.»

شیطان شمشیر دست‌گنده​ به سینه شد و‌جدیت​ خنده کوتاهی سر داد.

بعد، شیطان شبح ضربه آرامی‌آشپزی​ به میز زد و با‌تنها​ صدای بلند زد زیر خنده.

من هم دست به‌بریم​ سینه شدم و به‌می‌خوام​ شیطان شهوت نگاه کردم.

«... ریدوی کوچولو، واسه خودت مردی شدی. بهت افتخار‌امروز​ می‌کنم. اوباش برکه عقاب سفید حالا دیگه فقط یه افسانه‌نمیشی​ باقی می‌مونه. کی فکرش رو می‌کرد جلوی خودت رو بگیری.»

در نهایت، در حالی که شیطان شمشیر‌جدیت​ و شیطان شبح قهقهه می‌زدند، محقق سپیدپوش‌انجام​ با حالتی عجیب خنده‌اش را فرو خورد.

انگار دلش‌هنرهای​ نمی‌خواست جلوی‌تزکیه​ ما بخندد.

شیطان شهوت‌نخوردم​ زیر لب‌بریم​ غرولند کرد:

«من واقعاً...»

«...»

«...هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم یه مرد گنده‌نخوردم​ این‌طوری و برای یه مدت طولانی‌می‌خوام​ به خاطر ریدو بودن مسخره بشه.»

شیطان شمشیر و شیطان شبح که کم‌وبیش‌چیزی​ از ماجرای درگیری من با شیطان شهوت‌ازش​ خبر داشتند، با صدای بلندتری زدند زیر خنده.

شیطان شبح گفت:

«اگه بی‌گدار به آب بزنی و برادر سوم رو به چالش بکشی، معمولاً عاقبت خوبی نداره.‌شاید​ این همون مردیه که میگه تا هفده سال دیگه هم گوشت خوک ترش و شیرین می‌خوره.‌میاد​ مطمئن باش تا هفده سال دیگه هم شوخی ریدو بودن رو ول نمی‌کنه و می‌کوبتش تو سرت.»

شیطان شهوت جواب داد:

«چیکار باید بکنم؟ وقتی فقط خودمونیم مشکلی نیست. ولی تو‌شیرینه​ رو خدا جلوی زیبارویانی مثل دو جاودانه یه کم مراعات‌خسته​ کنید. التماس می‌کنم. از همین الان دارم ازتون خواهش می‌کنم.»

شیطان شهوت را صدا زدم:

«برادر چهارم.»

«چیه؟»

«بهم بگو برادر‌وقتی​ سوم. با برادر دوم‌چیزی​ هم مؤدبانه حرف بزن.»

شیطان شهوت سرش‌پایین​ را تکان داد‌می‌خوام​ و بعد جواب داد:

«برو گُهتو بخور.»

«باشه.»

شیطان شمشیر‌نخوردم​ از جایش بلند‌پایین​ شد و گفت:

«بریم.»

با حرف‌مرد​ شیطان شمشیر،‌بخوریم​ همگی بلند شدیم.

کیسه پولم‌هنرهای​ را درآوردم‌تزکیه​ و گفتم:

«شماها اول برید‌وقتی​ پایین. من حساب‌تنها​ می‌کنم و میام.»

صاحب مسافرخانه را صدا زدم،‌چیزی​ پول را دادم و حتی‌قراره​ بقیه‌اش را هم پس گرفتم.

بعد، نگاهی به‌گنده​ اطراف انداختم و رفتم‌جدیت​ سمت بطری مشروبِ یخ‌زده.

انگار شیطان شهوت پیشرفت‌هایی کرده بود،‌نخوردم​ چون بطری هنوز هم به همان‌می‌خوام​ شکلِ تهدیدآمیزش یخ‌زده باقی مانده بود.

در حالی‌نخوردم​ که رزمی‌کاران‌بریم​ محلی تماشایم می‌کردند...

با انگشت اشاره‌پایین​ و میانی‌ام ضربه آرامی‌ترش​ به بطری مشروب زدم.

آبشار یخ‌زده و تیز در یک‌عمق​ چشم‌به‌هم‌زدن خرد شد؛ مقداری از آن برگشت‌دنیا​ داخل بطری و بقیه‌اش پاشید روی میز.

چهار شرور بزرگ و‌تزکیه​ محقق سپیدپوش از قبل‌بریم​ مسافرخانه را ترک کرده بودند.

طبیعتاً، چشم تمام‌وقتی​ آدم‌های طبقه دوم به‌چیزی​ من دوخته شده بود.

نگاهی به‌بریم​ مشتری‌ها انداختم‌تنها​ و گفتم:

«من لی زاها هستم، رهبر فرقه هائو. قصد دارم قبل از رفتن یه دوری تو شهر بزنم، ولی اگه گروهی باشه که‌سپیدپوشِ​ بخواد به تاجرها زور بگه، من و همراه‌هام کل تشکیلاتشون رو با خاک یکسان می‌کنیم، پس حواستون رو جمع کنید. اونی که‌استفاده​ همین الان اون تردستی یخی رو اجرا کرد، کوچیک‌ترین عضو گروهمون بود. فکر نکنم لازم باشه بهتون بگم بقیه کی هستن، درسته؟»

«...»

چون کسی جواب‌وقتی​ نداد، شانه نفری که‌چیزی​ کنارم بود را چسبیدم.

مردی که شانه‌اش را‌تنها​ گرفته بودم، طوری جا خورد‌امروز​ که انگار تشنج کرده باشد.

این همان یارویی بود که قبلاً‌عمق​ به ما گفته بود دهاتی‌های پشت‌کوهی،‌گفتگوی​ و البته که من یادم بود.

در گوش مرد زمزمه کردم:

«فهمیدی چی گفتم؟ جواب بده.»

«بـ... بله.»

چند ضربه‌مرد​ به پشت مرد‌اونم​ زدم و گفتم:

«گوشت خوک سرخ‌شده با‌تزکیه​ فلفل سبز اینجا، از گوشت‌پایین​ خوک ترش و شیرینش خوشمزه‌تره.»

«آه، بله. درسته.»

«دهاتیِ پشت‌کوهی داره میره. بدرود.»

وقتی از‌مرد​ مسافرخانه بیرون آمدم،‌اونم​ همراهانم منتظرم بودند.

حالا که نگاهشان می‌کردم،‌تزکیه​ همه‌شان حسابی ژنده‌پوش و‌بریم​ درب‌وداغان به نظر می‌رسیدند.

دلیلش هم این بود که برای‌تنها​ بالا و پایین رفتن از صخره‌قراره​ قتل‌عام مطلق حسابی به دردسر افتاده بودیم.

در حالی که همه‌تنها​ به من نگاه می‌کردند،‌شیرینه​ پیشنهادی به گروه دادم:

«برای همه‌تون یه دست لباس‌اونم​ می‌خرم، پس بیاید قبل از‌داریم​ رفتن همه‌مون لباس‌های نو بپوشیم.»

شیطان شبح پرسید:

«چرا لباس؟»

نگاهی به محقق سپیدپوش انداختم.

حتی لباس‌های این مردِ‌بخوریم​ تروتمیز هم جاهایی لکه‌های گرد‌می‌شد​ و خاک و کثیفی داشت.

رو به‌هنرهای​ آن چهار‌تزکیه​ نفر گفتم:

«بیاید همه‌مون ردای سفید بپوشیم. انگار به‌چیزی​ خاطر این‌که لباس‌هامون این‌قدر کثیف و داغونه،‌ازش​ بیشتر بهمون به چشم حقارت نگاه می‌کنن.»

گروه را جمع‌پایین​ کردم و راه‌می‌خوام​ افتادیم توی خیابان.

در حین‌مرد​ راه رفتن،‌بخوریم​ شیطان شهوت پرسید:

«چرا یهو‌هنرهای​ تصمیم گرفتی‌تزکیه​ لباس بخری؟»

نگاهی به منطقه‌وقتی​ تجاری اطراف انداختم‌تنها​ و جواب دادم:

«ما قراره بریم دیدن یکی از بزرگ‌ترین اساتید دورانمون؛ حداقل باید در همین حد ادب و‌شیرینِ​ احترام نشون بدیم. گذشته از اون، حس می‌کنم اگه هر پنج‌تامون ردای سفید تمیز بپوشیم خیلی باحال‌این‌قدر​ میشه. فقط خفه شید و کاری که می‌گم رو بکنید. مگه من نیستم که دارم پولشو می‌دم؟»

«فهمیدم.»

در هر صورت، قصدم‌تزکیه​ این بود که حداقل‌بریم​ یک احترام جزئی نشان بدهم.

البته، این کار تا حدی به خاطر احترام‌می‌خوام​ به شیطان بهشتی بود، اما دلیل بزرگ‌ترش این‌هیچ‌وقت​ بود که او دوستِ محقق سپیدپوش به حساب می‌آمد.

ناولها | novelha.net