چپتر 70: داره میسوزه
0خدا میدونه تا حالاچهل چند تا جنازه تونشستی اون گودال انداخته شده؟
به خاطر همین تله بود که «ارباب پیرِ اژدهای بیشاخ»روانی نه نیروهاش رو با «جامعه ابر و باران» یکی کرد وفایدهای نه مثل زیردستاش دمش رو گذاشت رو کولش و در رفت.
ارباب پیرِ اژدهای بیشاخ دوباره فنجونمعروفیت چای رو فشار داد و بااینجا چرخوندن مچش، فنجون با صدای تقتقی چرخید.
بعدش، با یه صدای غژغژ گوشخراش،روانی بخشهای مختلف باغ فرو رفتن و تومعروف بعضی جاها، ستونهایی از زمین زد بیرون.
انگار کل کف باغ تبدیلسال شده بود به یه صفحه بازیمعلومه «گو» با مهرههای سیاه و سفید.
سفید جاهایی بود که میتونستیرفتم پات رو بذاری و سیاهروانی گودالهایی برای سقوط و مرگ بود.
جاهایی که میتونستی و نمیتونستینگاهم قدم بذاری، به طرز درهمسال و برهمی قاطی شده بودن.
همون لحظهای که دیدمش، حدس زدم کهتازه حتی جاهایی که شبیه «مهرههای سفید» بهبودی نظر میرسن هم با تلهها ترکیب شدن.
فقط همون مرتیکهداره میدونست کدوم قسمت زمیناینجا برای قدم گذاشتن امنه.
ارباب پیرِبیا اژدهای بیشاخکنیم به حرف اومد.
«این دقیقاً همون چیزیهبودی که میخواستم. حالا بیاداره با هم رقابت کنیم.»
دوباره یه قدمپوزخند رفتم عقب وروانی پوزخند محوی زدم.
«حرومزاده روانی، تازهداره فهمیدم چرا از راکشاسایاینجا بزرگ کمتر معروف بودی.»
ارباب پیرِبیا اژدهای بیشاخکنیم نگاهم کرد.
«معروفیت چه فایدهای داره؟»
«چهل سال آزگار اینجا نشستی و ملت رو انداختی تو گودال، خب معلومه کهبودی هیچکس تو رو نمیشناسه. حتماً روی جنازه آدمایی که کشتی غذا خوردی، چای نوشیدینمیشناسه و خوابیدی. الان میفهمم چرا رنگ و روت اینقدر پریده. یعنی موریم اینقدر ترسناک بود؟»
ارباب پیرِفایدهای اژدهای بیشاخچهل لبخند زد.
«داری چرت و پرت میگی.»
«من کثافتهای زیادی مثل تو دیدم. آدمای حقیری که تله میکنن و نمیتونن ازش دور بشن. نه مثل یه درنده که خودش شکار میکنه، نه مثل کسی که تورنگ دنیا میگرده تا با قویتر از خودش رقابت کنه. حتماً کل عمرت رو همینطوری پوسیدی؛ زیردستات رو دفن کردی، دوستات رو چال کردی و هر کسی که رو اعصابت راهکنه میرفت رو فرستادی زیر زمین. هر بار که این گودال باز و بسته میشه، باید بوی گند جنازههای در حال پوسیدن خفهکننده باشه. یه کم دلم برای راکشاسای بزرگ میسوزه.»
«دلت برایعقب یه آدممحوی مرده میسوزه؟»
نگاهم روفایدهای تو ویلای کوهستانیسال چرخوندم و گفتم.
«احتمالاً برای کشتنت بیوقفه این ویلاعقب رو بررسی کرده. ولی انگار توفهمیدم هیچوقت بهش نقطه ضعفی نشون ندادی.»
با این حرفم، ارباب پیرِ اژدهایمعروفیت بیشاخ با یه حالت عجیب واینجا غریب و چندشآوری زد زیر خنده.
از اونجایی که ذاتاًمحوی رنگپریده بود، شبیه یه شبحچرا شده بود که داره میخنده.
ارباب پیرِ اژدهای بیشاخ گفت.
«درسته. راکشاسای بزرگرقابت هم هیچوقت به منپوزخند نقطه ضعفی نشون نداد.»
«پس سرکمتر و تهبودی یه کرباس بودین.»
در حالی که داشتم عقبعقبحرومزاده میرفتم، ارباب پیرِ اژدهای بیشاخراکشاسای دندونهای فاصلهدارش رو به نمایش گذاشت.
«کجا داری فرار میکنی؟»
«دارم فرار میکنم چون اینجارفتم به نفعم نیست. مرتیکه احمق. اینتازه دیگه چه سؤال مزخرفیه که میپرسی.»
ارباب پیرِ اژدهایمعروف بیشاخ با قیافهای راضیفایدهای دستش رو دراز کرد.
«خروجی از اون طرف نیست.»
وقتی برگشتم و پشتم رو نگاهآزگار کردم، جایی که باید مسیر خروج میبود،نمیشناسه فقط یه مشت تاک و پیچک دیدم.
به نظر میرسید یه آرایش توهمزای ساده باشه،محوی ولی در هر صورت، همونطور که ارباب پیرِکمتر اژدهای بیشاخ گفته بود، هیچ خروجیای تو دیدرس نبود.
اگه با تمام نیروهامبودی وارد اینجا میشدم، بیشترداره از نصفشون همینجا تلف میشدن.
«پیرمرد جالبی هستی. آرایشهای جنگی هم یادتازه گرفتی؟ نکنه داری سعی میکنی ادای گویزو،بودی رهبر باستانی فرقه دره ارواح رو دربیاری؟»
«یه تولهسگ جوون مثلچهل تو از کجا رهبرنشستی فرقه دره ارواح رو میشناسه؟»
شاید ظاهرم جوون باشه،کنیم ولی سنم بیشتر ازمحوی چیزیه که نشون میده.
خلاصه بگم،کمتر من یهبودی بیبیفیسِ خدادادیم.
این حرف خیلی شبیهمحوی چرت و پرت بود،فهمیدم واسه همین به زبون نیاوردمش.
گویزو، رهبر دره ارواح، شخصیتی ازآزگار دوران ایالتهای جنگطلب بود و تو اصطلاحاتنمیشناسه موریم، یه استاد مخفی به حساب میاومد.
و برای بعضی ازکنیم رزمیکارها، اون خالق دستگاههایمحوی مکانیکی و آرایشهای جنگی بود.
در واقع، لقبش از ویلاینگاهم دره ارواح که توش گوشهنشینسال شده بود، گرفته شده بود.
یه حقیقتی دربارهپوزخند گویزو بود که فقطتازه من ازش خبر داشتم.
کسی که گی سونگ-جا، خالق هنرآزگار لاکپشت طلایی رها، بیشتر از همههیچکس ازش متنفر بود، همین گویزو بود.
گویزو کتابی بهرقابت همین اسم نوشته بود:پوزخند «گویزو، رهبر دره ارواح.»
تو اونکمتر کتاب یه جملهاینگاهم هست که میگه:
«اعتماد حریفت را جلب کن و رابطهای نزدیک با اوراکشاسای برقرار ساز. هنگامی که نزدیک شدی، نقاط ضعفش را چنگسال بزن و چنان نگه دار که راه گریزی نداشته باشد.»
تو نگاه اول، شاید شبیه یه راهنما برای مهارتهای اجتماعی به نظر برسه، اماحتماً تو دنیای ذهنی عجیب و غریب رزمیکارها، این ربطی به مهارتهای اجتماعی نداشت، بلکهیعنی دقیقاً با کاری که ارباب پیرِ اژدهای بیشاخ داشت الان انجام میداد، همخونی داشت.
البته، این پیرمردرقابت احتمالاً از نوادگانعقب مستقیم گویزو نبود.
چون موریم پر بود از آدماییمعروفیت که تحت تأثیر اعمال، حرفها، کتابهااینجا و افکار آدمای گذشته قرار گرفته بودن.
یکی از رازهای خودممحوی رو برای ارباب پیرِفهمیدم اژدهای بیشاخ فاش کردم.
«هوی پیرمردِ زباله که احتمالاً یه پیرو خیلی دور ازانداختی گویزویی! بدبختانه، بین اساتید معنوی من کسی هست که بیشترنوشیدی از همه از آدمای گوشهگیری مثل تو تو دره ارواح، متنفره.»
ارباب پیرِ اژدهایرقابت بیشاخ با لحنعقب تندی جواب داد.
«همچین کسی هم وجود داره؟»
«اسمش گی سونگ-جا است.محوی نمیدونم اسمش به گوشت خوردهچرا یا نه. کثافتِ پیرِ نادون.»
«هیچوقت نشنیدم.»
«منظورم اینه که من هنر رزمیای رو یاد گرفتم که اون برای روبهرو شدن بابزرگ حرومزادههایی مثل تو خلق کرده. با "آتش حقیقی سامادی"، بیرحمانه به حساب "سه لانه خرگوشمعلومه مکار" برس. آخه بین این همه آدم، چطور گیر یکی مثل من افتادی؟ خیلی عجیبه.»
یه خرگوشکمتر باهوش سه تانگاهم لونه حفر میکنه.
استاد گی سونگ-جا میگفت بایدحرومزاده هر سه تای اون لونهها روبزرگ تا خرخره بسوزونی و خاکستر کنی.
هنر رزمیای که برایچهل این هدف خلق شده،نشستی همون مرغ شعلهور بود.
نیشم رو باز کردم ورفتم بخور شکوفه شعله رو توروانی کف دست چپم آماده کردم.
ارباب پیرِ اژدهای بیشاخ که حس کرده بود یه جایسال کار میلنگه و خطر در کمینه، روی مهرههای سفید اینجا وآدمایی اونجا پا گذاشت و مثل یه خرگوش به سمتم خیز برداشت.
با دور کردن ارباب پیرِ اژدهای بیشاخ ازفهمیدم میز، بخور شکوفه شعله رو پس کشیدم ومعروفیت در حالی که باغ رو برانداز میکردم، جابهجا شدم.
«وقتی دارم حرکتداره نهاییم رو آماده میکنم،اینجا تو باید صبر کنی...»
"...مگه رسم موریم همین نیست؟"رفتم نتونستم جملهام رو تموم کنمروانی چون بدجوری سرم شلوغ شد.
ارباب پیرِ اژدهای بیشاخ درنگاهم حالی که عصایی با سر مارآزگار رو تو هوا میچرخوند، افتاد دنبالم.
آخه اونعقب سلاح کوفتی روحرومزاده از کجا درآورد؟
و بین این همهچهل خرت و پرت، حتماًنشستی باید سر یه مار میبود.
یه مار معمولی ترسناک نیست.
اما اینکه یه رزمیکار عمداً سر یهفایدهای مار رو به ته عصاش بچسبونه، یهملت هشدار واضح بود که نباید دستکمش گرفت.
تو یه کلمه، معنیش اینحرومزاده بود که سر مارِ رویراکشاسای عصا سمیه، پس باهاش درنیفت.
پس تو همچین مواقعی،چهل تنها کار درست ایننشستی بود که محتاط باشم.
حرکت کردم، پام رو گذاشتم روی چیزایی که شبیهحرومزاده سنگپله بودن و در نهایت نیش خرگوش سیاه روبودی کشیدم تا به عصای ارباب پیرِ اژدهای بیشاخ ضربه بزنم.
جرینگ!
با این حال، عصا و تیغهروانی مثل همیشه با اون شدت وکمتر درگیریِ معمول به هم برخورد نکردن.
دلیلش گودالهاییفایدهای بود کهچهل بینمون قرار داشت.
حتی وقتی پام روکنیم روی مهرههای سفید میذاشتم،محوی دلم رو قرص کرده بودم.
و دقیقاً همونطور که انتظار داشتم، وقتی پام رو روی یهآزگار مهره سفید که کاملاً عادی به نظر میرسید گذاشتم، یه سلاحکشتی مخفی از یه جایی شلیک شد و دقیقاً من رو هدف گرفت.
سوووش!
همزمان که سلاح مخفی رو باآزگار نیش خرگوش سیاه منحرف کردم، عصاهیچکس زوزهکشان به سمت پشت سرم پرواز کرد.
در نهایت، از روی سه چهار تا مهرهمحوی سفید پریدم تا روی زمین صاف فرود بیام، امامعروف این بار، پای راستم به سمت پایین فرو رفت.
انگار تلهای بود کهبودی خودش رو جای یهداره سنگ سفید جا زده بود.
با کف دست چپم باد کفروانی دست رو به زمین کوبیدم وکمتر مثل تیر به سمت بالا شلیک شدم.
ارباب پیرِ اژدهای بیشاخ ردای بلند و مواجشنشستی رو تو هوا تکون داد و همون لحظه،آدمایی دهها سوزن فولادی از زیر پاهام بیرون جهید.
بیخودی نمیگنبیا که دود ازرفتم کنده بلند میشه...
منم با دست چپم ردای بلندممعروفیت رو جوری چنگ زدم که انگاراینجا میخوام پارهاش کنم و تو هوا چرخوندمش.
اون خروار سلاح مخفی که سمتم میاومد و ردایچرا بلند و طفلکیِ من با هم گلاویز شدن و بعدچهل از یه نابودی متقابل، به طرز غمانگیزی افتادن تو گودال.
امیدوارم تو زندگی بعدیت گیر یه صاحب آدمزادنشستی بیفتی و شانس اینو داشته باشی که بهآدمایی عنوان لباسِ قرارِ ملاقات با یه زن دوخته بشی.
یهو شعلهای از خشم تورفتم سینهام زبانه کشید و مرغروانی شعلهور سیاه درونم به تقلا افتاد.
«کارت تمومه.»
هیچ نقشهعقب دندونگیری بهمحوی ذهنم نرسید.
«یه کم دیگه فقط جنازهای.»
از قبل جای سنگهای سفیدی روعقب که میشد با خیال راحت روشونفهمیدم پا گذاشت، تو مخم حک کرده بودم.
من کلاً آدم باحافظهای نیستم، ولی توفایدهای همچین موقعیتهای مرگ و زندگیای، یه استعدادملت ذاتی تو حفظ کردن بینقص همهچیز پیدا میکنم.
ذهن انسان واقعاً مکافات عجیبیه؛حرومزاده انگار یه کم کتک خوردن باعثبزرگ میشه حافظه آدم بهتر کار کنه.
دلیل دقیقش رو نمیدونم.
با اینکه قیافهام موقع فرار کردن از دست یه پیرمرد خیلیتازه ضایع بود، ولی با یه ذهن آروم وارد مبارزه شدم تاداره قبل از هر چیزی، متغیرهای مزاحم رو از سر راه بردارم.
تا همین الانش، ستونها سه بارمعروفیت فرو ریخته بودن و سلاحهای مخفی دونشستی بار تو هوا به پرواز دراومده بودن.
این ارباب پیرِ اژدهای بیشاخ دقیقاً میدونست تلهها کجان. اگه وسط مبارزه من روبودی به سمت اونا هل میداد، حسابی برام شر میشد. برای همین، اول یه دور توحتماً محیط چرخیدم تا همون اول کار، ضربه تلهها رو به جون بخرم و خلاص شم.
یه لحظه بعد، خیلی نامحسوس بهش راه دادمنشستی تا بیفته دنبالم، بعد برگشتم تا دوباره باآدمایی این ارباب پیرِ اژدهای بیشاخ رو در رو بشم.
دیگه کموبیشبیا آمار تلههای اطرافرفتم دستم اومده بود.
حالا، بعد از تلهها،بودی دردسر بعدی که باید حواسمچهل رو جمعش میکردم، سم بود.
دوباره بهم یادآوریپوزخند شد که این مرتیکهتازه یه استاد پیر موریمه.
معلوم بود حسابی با سلاحش تمرین کرده، چوننشستی اون عصای فولادی که بدجور هم سنگین بهآدمایی نظر میرسید رو مثل پر کاه تو هوا میچرخوند.
راستش رو بخواین، حتی اگه تو یه ویلای کوهستانی مثلروانی اینجا هم باهاش درگیر نمیشدیم، بازم بعید میدونستم هیچکدوم ازمعروفیت زیردستهام بتونن از پس این ارباب پیرِ اژدهای بیشاخ بربیان.
از قصد نیش خرگوش سیاه رو با انرژی مرغ شعلهور پوشوندم، واینجا هر بار که ارباب پیرِ اژدهای بیشاخ جاخالی میداد، یه زبانه ازخوردی شیطان آتش رو به گوشه و کنار این ویلای کوهستانی شلیک میکردم.
این همون فکریه کهمحوی وقتی هیچ استراتژی خاصیفهمیدم به ذهنت نمیرسه، سراغت میاد.
«بالاخره یهفایدهای خاکی توچهل سرمون میریزیم دیگه.»
با دیدن اینکه چطور با تکنیک آتش حقیقی سامادی افتاده بودمتازه به جون در و دیوار ویلا و داشتم همهجا رو بهداره آتیش میکشیدم، ارباب پیرِ اژدهای بیشاخ دیگه نتونست استرسش رو قایم کنه.
«قصد کردی با من بمیری؟»
از همین فرصتی که ارباب پیرِ اژدهای بیشاخ دهنشچرا رو برای زر زدن باز کرده بود استفاده کردم وچهل نیش خرگوش سیاه رو با وحشیگری تمام تو هوا چرخوندم.
اگه تا اون لحظه فقط پنج بخش از انرژی درونیام رومعلومه به نیش خرگوش سیاه تزریق کرده بودم، از همون لحظهای کهالان دهنش رو باز کرد، این مقدار رو به هفت بخش رسوندم.
البته هنوز سهرقابت بخش رو برای روزپوزخند مبادا نگه داشته بودم.
با این وجود، سرعتبودی حرکت عصای ارباب پیرِ اژدهایچهل بیشاخ به وضوح افت کرد.
اگه همونطور محکم روی یه سنگ سفید میایستادمفهمیدم و به مبارزه ادامه میدادم، ارباب پیرِ اژدهایمعروفیت بیشاخ چارهای جز رو کردن تکنیک بعدیاش نداشت.
و اون تکنیکداره هم قطعا چیزیآزگار نبود جز سم.
من حریفم رو تو منگنه گذاشته بودمپوزخند تا مجبور بشه از سم استفاده کنهراکشاسای و برای خنثی کردنش هم کاملاً آماده بودم.
همون لحظهای که ارباب پیرِ اژدهای بیشاخ فهمید دفع کردن ضرباتآزگار نیش خرگوش سیاه دیگه براش قفله، دکمهای رو روی عصاش فشارکشتی داد و اون رو با یه قوس باز جلوی خودش چرخوند.
یهو یه غبارپوزخند سمی سبز رنگروانی جلوی چشمهام پخش شد.
همزمان، ارباب پیرِ اژدهایچهل بیشاخ به سمت جایی کهملت میز قرار داشت عقبنشینی کرد...
کف دست چپم رو جلو بردم و با فعال کردن هنرتازه بزرگ جذب ستاره، اون سمی رو که مثل مه تو هواداره پخش شده بود، به شکل یه گرداب به سمت خودم کشیدم.
ووووش!
تو همون لحظه، باد تیغه رو دور نیش خرگوش سیاه پیچوندمبزرگ و اون گلوله سم فشردهشده رو جوری شوت کردم تو گودالاینجا که انگار دارم یه پوست پیاز بیارزش رو با مگسکش میزنم.
در همون حین،داره ارباب پیرِ اژدهای بیشاخاینجا ضربهای به میز کوبید...
در کمال تعجبم، یهو میخهای بزرگعقب و نیزهمانندی از تمام گودالها بیرونفهمیدم زد و تو هوا قد علم کرد.
ووووم!
یه تله ترکیبی بود؛ اگه طرف ازتازه غبار سمی جون سالم به در میبرد،بودی این دستگاه مکانیکی کارش رو یه سره میکرد.
با یه قیافه متعجب به نیزههاییآزگار که دورتادورم از زمین سبز شدههیچکس بودن خیره شدم و زیر لب گفتم:
«فوقالعاده وحشیانه بود. تحسینت میکنم.»
ارباب پیرِ اژدهای بیشاخ که میدید اون تلهداره ترکیبی و حرکت نهاییاش به همین راحتی به بادهیچکس رفته، برای اولین بار قیافهاش شبیه احمقها شده بود.
«...»
جوری که انگار مبارزه دیگه تموم شده، با یه حرکت کاملاًمعلومه عادی نیش خرگوش سیاه رو غلاف کردم، اما یهو مثل رعدوبرقالان دوباره کشیدمش بیرون و چی تیغه رو به سمتش شلیک کردم.
شوااااااااک!
ارباب پیرِ اژدهای بیشاخ که حسابی جافایدهای خورده بود، با هر دو دستش عصاملت رو چسبید تا جلوی چی تیغه رو بگیره.
کواااااااانگ!
از همونجایی که ایستاده بودم، نیش خرگوشاینجا سیاه رو دوباره بالا بردم و این بارروی چی تیغه رو به صورت عمودی شلیک کردم.
هر بار که ارباب پیرِ اژدهایعقب بیشاخ چی تیغهام رو دفع میکرد،فهمیدم صورت پیر و رنگپریدهاش مثل بید میلرزید.
دوباره نیش خرگوشمعروف سیاه رو بردممعروفیت بالا و گفتم:
«همین؟ تهش همین بود؟محوی زود باش یه فکری بهچرا حال خودت بکن. داری میمیری.»
«خیلی خب. بیا اینجا ببینم.»
«نچ، نمیشه. تا جایی کهرفتم من میبینم، همینجا که ایستادمروانی امنترین نقطه این خرابشده است.»
دوباره چیکمتر تیغه روبودی شلیک کردم.
سیزده بار پشتسرهم از همون نقطه ضرباتم رو روونهاش کردمراکشاسای و ارباب پیرِ اژدهای بیشاخ که حتی یه وجب جاسال برای عقبنشینی نداشت، مجبور شد تکتکشون رو با بدبختی دفع کنه.
هر از گاهی صدای این ارباب پیرِ اژدهای بیشاخ درمیاومد و با فحش و بد وآدمایی بیراه سعی میکرد تحریکم کنه تا برم جلو و رو در رو باهاش بجنگم، ولی خب،داری من که گوشم بدهکار این چرت و پرتها نبود؛ پس فقط به چرخوندن تیغهام ادامه دادم.
وقتی داشت هفدهمین موج متوالی از چی تیغه روحرومزاده دفع میکرد، بالاخره دستهاش کم آورد و در حالیبودی که عصا رو چسبیده بود، تعادلش رو از دست داد.
با همون ریتم یکنواخت و خونسرد، چندتا چیداره تیغه دیگه به سمت این پیرمرد که داشت باهیچکس هول و ولا از جاش بلند میشد، شلیک کردم.
شلپ!
حالا دیگه میتونستمداره فواره زدن خون رواینجا با چشمهای خودم ببینم.
شلپ!
این بار، یکی از دستهایینگاهم که عصا رو چسبیده بودسال قطع شد و افتاد رو زمین.
بعدش نوبت بازوش بود که تو هوا بهفهمیدم پرواز دربیاد و بلافاصله بازوی دیگهاش هم بامعروفیت یه ضربه چی تیغه از جا کنده شد.
وقتی ارباب پیرِ اژدهای بیشاخِ بیدستآزگار و بال روی زمین زانو زد،هیچکس یه چی تیغه هم حواله زانوهاش کردم.
شلپ!
یه مدتی به قیافه داغون ارباب پیرِ اژدهای بیشاخچهل زل زدم و بعد نیش خرگوش سیاه رو غلاف کردم.حتماً سپس بخور شکوفه شعله رو دور انگشت اشارهام متمرکز کردم.
تمام تمرکزم رو جمع کردم و با وسواسفهمیدم تمام، این آتش حقیقی سامادی رو جوری شکلمعروفیت دادم که دقیقاً شبیه یه شعله واقعی بشه.
چی مرغ شعلهور روچهل هم تا جایی کهنشستی جا داشت فشرده کردم.
ارباب پیرِ اژدهای بیشاخ با یه نگاه پرمحوی از استیصال داشت یه زرهایی میزد، ولی منکمتر اونقدر غرق تمرکز بودم که اصلاً نمیفهمیدم چی میگه.
با نرمترین و سبکترین حرکت ممکن، شعلهایفایدهای رو که نوک انگشتم شکل گرفته بود،ملت به سمت ارباب پیرِ اژدهای بیشاخ فرستادم.
بعدش وایستادم و با لذت تماشاروانی کردم که چطور قیافهاش لحظه بهکمتر لحظه به شکل جذابی تغییر میکنه.
این دقیقاً باید همون قیافهایسال باشه که آدمها وقت ملاقاتانداختی با عزرائیل به خودشون میگیرن.
شعله تو هوا به پرواز دراومد، جوری موج میزد که انگار داشت میرقصید، و به محضکمتر اینکه به بدنِ در حال تقلا و نیمهجون ارباب پیرِ اژدهای بیشاخ برخورد کرد، یه ستون عمودیحتماً از آتیش به پا کرد؛ درست شبیه یه اژدهای آتشین که داره به سمت آسمون صعود میکنه.
ففوووووووش!
دستهام رو به سینه زدمحرومزاده و برای چند لحظه، محو تماشایبزرگ رقص شعلههای این اژدهای آتشین شدم.
شعلهها واقعاً زیبا بودن.
نگاهم رو به ارباب پیرِ اژدهایعقب بیشاخ که تو دل آتیش جزغالهفهمیدم میشد دوختم و زیر لب زمزمه کردم:
«...داره میسوزه.»