---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت شیطان دیوانه

چپتر 31: چطور جرأت کردی، اونم بدون من؟ • ⏱ 14 دقیقه

چپتر 31: چطور جرأت کردی، اونم بدون من؟

0

«جوابمو بده.»

همون‌طور که بهش فشار‌برابر​ می‌آوردم، سو گون-پیونگ با‌ربط​ صدایی خفه به حرف اومد.

«...خواهش می‌کنم از جونم بگذر.»

سو گون-پیونگ آدمی بود که‌دیگه‌ای​ هنوز معنی خجالت رو می‌فهمید و‌نمی‌برم​ صورتش مثل لبو سرخ شده بود.

پرسیدم: «چرا؟ نکنه تو خونه یه مادر پیر‌هست​ داری، یا شایدم یه دختر کوچولوی بانمک؟ اگه‌حروم‌زاده​ این‌طوره، خب معلومه که باید از جونت بگذرم.»

«نه، این‌طور نیست.»

«اگه نیست که کار یکم‌باشه​ سخت می‌شه. اگه یه دختر‌همون​ کوچولوی بانمک داشتی، صددرصد ولت می‌کردم.»

سو گون-پیونگ می‌خواست بگه "این‌دیگه‌ای​ دیگه چه چرت و پرتیه؟"،‌شمشیر​ ولی حرفش رو قورت داد.

«احتمالش هست که یه‌حرفش​ جایی یکی داشته باشم،‌هست​ ولی به‌طور رسمی، نه.»

«این حروم‌زاده... داره زبون‌بازی می‌کنه.»

«معذرت می‌خوام.»

«قرار بود اگه بهم ملحق بشی، باهات مثل یه‌دست​ ژنرال تسلیم‌شده رفتار کنم، ولی تو اینم نمی‌خوای. با‌زیردست​ این حال بازم ازم می‌خوای که از جونت بگذرم، آره؟»

سو گون-پیونگ که از خجالت آب‌داد​ شده بود، به زور تونست این‌باشم​ کلمات رو از دهنش بیرون بکشه.

«من آدمیم که سر قولش می‌مونه. اگه از جونم بگذری، دیگه هیچ‌وقت دستم به هیچ‌کدوم‌اولش​ از شاگردای فرقه هائو نمی‌خوره. قسم می‌خورم. نه فقط شاگردای فرقه هائو، بلکه در برابر هیچ‌کس‌قلب​ دیگه‌ای که به رهبر فرقه ربط داشته باشه هم دست به شمشیر نمی‌برم. به شمشیرم قسم.»

از همون اولش هم قصد داشتم‌دست​ این یارو رو زیردست خودم کنم، پس‌داشتم​ فعلاً برنامه‌ام این بود که بذارم بره.

ژوگه لیانگ محترم شخصاً ثابت کرده که قلب یه‌دست​ نفر هر چقدر هم که استوار باشه، اگه هفت بار‌خودم​ دستگیرش کنی و کتکش بزنی، می‌تونی اونو زیردست خودت کنی.

نکته مهم‌پرتیه​ اینجاست که اون‌قورت​ ولشون می‌کرد برن.

چون طرف مقابل هنوز‌برابر​ هیچ قصدی برای خدمت‌ربط​ کردن زیر دستش نداشت.

خود عمل "هفت بار دستگیری و آزادی"‌شمشیر​ مهم نیست؛ ژوگه لیانگ رو می‌شه یه مرد‌زیردست​ بزرگ دونست چون می‌تونست قلب آدما رو بخونه.

راستش رو بخواید، خودم هم‌دیگه‌ای​ کنجکاو بودم که این یارو‌شمشیر​ چطوری تا الان زنده مونده.

من از اون آدمام که اگه‌داد​ راجع به چیزی کنجکاو بشم، باید‌باشم​ ته و توی قضیه رو دربیارم.

«برو.»

'اگه قوی‌تر برگردی که‌ربط​ برای منم بهتره. در هر‌شمشیرم​ صورت قراره زیردست خودم بشی.'

برای شکل گرفتن یه پیوند،‌دیگه‌ای​ زمان‌بندی باید درست باشه و‌شمشیر​ حس می‌کردم الان وقتش نیست.

از اونجایی که این یارو مدت‌داد​ زیادی تو جناح غیرمتعارف زنده مونده،‌باشم​ حتماً به‌زودی دوباره همدیگه رو می‌بینیم.

سو گون-پیونگ اخم‌هاش رو تو‌هیچ‌کس​ هم کشید و با لحنی‌دست​ تدافعی پرسید: «داری می‌گی کجا برم؟»

«گمشو، حروم‌زاده.»

سو گون-پیونگ با‌برابر​ چهره‌ای متعجب پرسید:‌رهبر​ «آه، واقعاً می‌تونم برم؟»

سو گون-پیونگ که انتظار داشت تا‌داد​ حد مرگ کتک بخوره یا شکنجه‌باشم​ بشه، چاره‌ای جز تعجب کردن نداشت.

اعضای جناح غیرمتعارف همیشه بدترین سناریوی‌دیگه‌ای​ ممکن رو تصور می‌کنن، برای همین‌نمی‌برم​ هم حرف زدن و رفتارهاشون این‌قدر خشنه.

دوباره با دست‌رهبر​ اشاره کردم که‌دست​ یعنی بزن به چاک.

سو گون-پیونگ نمی‌تونست دلیل این گذشت‌رهبر​ رو درک کنه، پس چاره‌ای نداشت‌شمشیرم​ جز اینکه دوباره دهنش رو باز کنه.

«چرا... داری می‌ذاری زنده بمونم؟»

«گون-پیونگ، الان من تنها رزمی‌کار موریم هستم که تو استان ایلیانگ زنده مونده. می‌دونی چطوری به اینجا رسیدم؟ قاچاقچی‌های انسان‌خودم​ رو کشتم، آشغال‌های بی‌مصرف رو زنده به گور کردم و تمام حروم‌زاده‌هایی که روسپی‌خونه‌ها رو می‌چرخوندن به درک واصل کردم.‌بزنی​ این‌جور مبارزه‌ها بین رزمی‌کارای موریم خیلی عادیه. اگه قوی‌تر برگردی، هر وقت که بخوای دوباره چالشت رو قبول می‌کنم. ولی...»

به سو گون-پیونگ خیره شدم.

«اگه از این به بعد حتی یه شایعه بشنوم که تاجرها یا مردم عادی‌اولش​ رو کشتی، فرقه هائو رو با یه میلیون عضو بسیج می‌کنم تا پیدات کنن‌ثابت​ و بعدش تیکه‌تیکه‌ات می‌کنم. یا مثل ارباب عمارت ققنوس طلایی تو زمین چالت می‌کنم.»

«یه میلیون...؟»

«چرا؟ باورت نمی‌شه؟ تمام تاجرهای دنیا،‌دیگه‌ای​ چه فرقه هائو رو بشناسن چه نه،‌شمشیرم​ من رهبر فرقه‌شونم. خودم این‌طوری تصمیم گرفتم.»

«توی ذهنم نگهش می‌دارم.»

همین‌که سو گون-پیونگ بلند شد، در رو‌ربط​ باز کرد و خواست بره، چا سونگ-ته‌اولش​ سریع سرش رو آورد تو و ازم پرسید.

«داری می‌ذاری زنده بره؟»

«بذار بره.»

«همم... فهمیدم.»

دم در، سو‌برابر​ گون-پیونگ یه کم‌رهبر​ سرش رو خم کرد.

«ممنون که با وجود‌حرفش​ شکستم، از جونم گذشتی. تا‌جایی​ لحظه مرگم پای قولم می‌مونم.»

وقتی سو گون-پیونگ دور شد، زیر لب‌رهبر​ با خودم گفتم: «درسته. فقط یه حروم‌زاده‌همون​ دیوونه می‌تونه با یه حروم‌زاده دیوونه دیگه بجنگه.»

وقتی داشتم این رو زیر لب می‌گفتم، چا‌نمی‌برم​ سونگ-ته که طبق عادت داشت دم در پاش رو‌فعلاً​ تکون می‌داد، با یه نگاه گنگ بهم خیره شد.

از چا‌بلکه​ سونگ-ته پرسیدم: «تو‌دیگه‌ای​ این‌طور فکر نمی‌کنی؟»

«حرف شما کاملاً‌ولی​ درسته. حروم‌زاده‌های دیوونه‌داد​ با حروم‌زاده‌های دیوونه.»

چا سونگ-ته با انگشتش به من‌دیگه‌ای​ اشاره کرد، بعد به خودش اشاره‌نمی‌برم​ کرد و یه بار سر تکون داد.

یکم بهم برخورد.

«با انگشتت اشاره نکن، حروم‌زاده.»

«معذرت می‌خوام.»

«برای چی معذرت می‌خوای؟»

«برای اینکه‌دیگه‌ای​ با انگشتم‌ربط​ اشاره کردم.»

یکی از رسم و‌هیچ‌کس​ رسوم موریم رو به‌باشه​ چا سونگ-ته یاد دادم.

«سونگ-ته، نمی‌دونی چرا اشاره‌حرفش​ کردن با انگشت کار بدیه؟‌جایی​ منظورم فراتر از بحث ادبه.»

«آه، خب...‌فقط​ مگه معنی‌برابر​ دیگه‌ای هم داره؟»

انگشت اشاره‌ام رو بالا‌ربط​ آوردم و با باد انگشت‌شمشیرم​ چا سونگ-ته رو نشونه گرفتم.

چی شعله شروع کرد‌هیچ‌کس​ به چرخیدن دور انگشتم و‌دست​ اونو به رنگ قرمز درآورد.

چا سونگ-ته با‌ولی​ رنگی پریده هر دو‌احتمالش​ دستش رو برد بالا.

«آه، ببخشید.‌فقط​ حواسم رو‌برابر​ جمع می‌کنم.»

«هیچ‌وقت بی‌هوا با انگشتت به کسی اشاره نکن. ممکنه بسوزی‌همون​ و تبدیل به یه حروم‌زاده برشته بشی. چون اون استاد‌بره​ ممکنه تو رو با یه استاد هنرهای انگشت اشتباه بگیره. فهمیدی؟»

«توی ذهنم نگهش می‌دارم.»

«هیچ‌وقت حروم‌زاده‌های دیوونه رو تحریک نکن. چیزی‌احتمالش​ که در انتظارته فحش یا کتک نیست،‌رسمی​ بلکه مرگه. و ضمناً، مدیر کل چا.»

«بله.»

«چقدر از وقتی که تو رو‌دست​ مسئول کارای مدیر کل کردم می‌گذره، ولی‌داشتم​ هنوز حتی یه گزارش هم بهم ندادی؟»

«چه گزارشی...»

«کل صندوق بودجه مخفی، دارایی‌های فعلی حروم‌زاده‌های خانواده جو، هزینه‌های سرمایه‌گذاری شده تو فرقه ساخت و ساز، هزینه غذای روزانه فرقه ساخت و ساز، بقیه هزینه‌های‌باهات​ متفرقه، هزینه‌های نظافت، و وضعیت نیروی انسانی اونایی که از باند خرگوش سیاه اومدن. همه رو گزارش بده. خیلی تمیز و مرتب تو یه سند تنظیمش‌فرقه​ کن. اگه برای تو به‌تنهایی خیلی زیاده، پس یه نفر رو پیدا کن که تو این‌جور کارا خوب باشه، چون اینم بخشی از وظایف مدیر کله.»

«...»

برای یه لحظه، چا‌ربط​ سونگ-ته با قیافه‌ای مات و‌شمشیرم​ مبهوت دم در خشکش زد.

با چشم‌هایی که توشون مه گرفته‌رهبر​ بود جواب داد: «گفتید اگه اخراج‌شمشیرم​ بشم حکمش اعدامه؟ حافظم یکم یاری نمی‌کنه.»

«حافظه خوبی داری.»

«غیر از‌فقط​ اعدام هیچ‌برابر​ مجازات دیگه‌ای نیست؟»

«بذار ببینم،‌دیگه‌ای​ دیگه چی‌ربط​ می‌تونه باشه؟»

با انگشتم‌بلکه​ به چا‌هیچ‌کس​ سونگ-ته اشاره کردم.

«اخراج شو، یا هدف انگشتم قرار بگیر. انتخاب‌هست​ کن. از اونجایی که من یه رهبر فرقه‌حروم‌زاده​ خیلی با‌ملاحظه‌ام... حتی به زیردستانم حق انتخاب می‌دم.»

چا سونگ-ته با مشت ادای احترام کرد و‌ربط​ با چهره‌ای جدی جواب داد: «رهبر فرقه، همه‌قصد​ رو مرتب می‌کنم و بهتون گزارش می‌دم. ولی...»

«ولی چی؟»

«لطفاً حقوق ماهانه مدیر کل رو‌رهبر​ بالاترین حقوق تو کل فرقه هائو‌شمشیرم​ تعیین کنید. من این‌طوری نمی‌تونم کار کنم.»

این حروم‌زاده‌پرتیه​ دوباره داره پررو‌قورت​ بازی در میاره.

یه بار نوچ کردم،‌برابر​ بعد وانمود کردم که کوتاه‌باشه​ اومدم و بهش اجازه دادم.

«باشه. همین کار رو می‌کنم.»

«ممنون.»

در هر صورت پول من‌قورت​ نبود که داشت خرج می‌شد،‌یکی​ پس چیز بدی هم نبود.

سو گون-پیونگ که صحیح و سالم‌دست​ به جلوی عمارت شکوفه آلو رسیده بود،‌داشتم​ با چهره‌ای تلخ به اطرافش نگاه کرد.

ناگهان حرف‌های رئیس‌برابر​ گروه خرگوش سیاه‌رهبر​ در ذهنش طنین‌انداز شد.

«حریفت یه صاحب مسافرخانه‌ست.‌حرفش​ اگه گند زدی، کار‌هست​ خودت رو تموم کن.»

سو گون-پیونگ زیر لب زمزمه‌هیچ‌کس​ کرد: «نه، اصلاً قصد مردن‌دست​ ندارم. آخه چرا باید بمیرم؟»

جانش هدیه پدر و مادرش‌باشه​ بود، نه چیزی که از‌همون​ رئیس گروه خرگوش سیاه گرفته باشد.

پیش از آنکه متوجه شود‌دیگه‌ای​ هوا تاریک شد و سو‌شمشیر​ گون-پیونگ دوباره احساس گرسنگی کرد.

بدون هیچ فکری قدم می‌زد که‌داد​ چشمانش به جانگ دوک-سو افتاد؛ کسی‌باشم​ که جلوی رستوران خورشید بهاری ایستاده بود.

جانگ دوک-سو طوری جا خورد‌هیچ‌کس​ که انگار جن دیده باشد‌دست​ و گفت: «آه، تو زنده‌ای.»

به محض اینکه این حرف‌باشه​ از دهانش پرید، جانگ دوک-سو با‌اولش​ دست محکم به دهان خودش کوبید.

سو گون-پیونگ حرف‌های رهبر‌هیچ‌کس​ فرقه هائو را به یاد‌دست​ آورد و با احتیاط گفت:

«جلسه تازه تموم شده.‌حرفش​ راستی، می‌تونم قبل از‌هست​ رفتنم یه کاسه نودل بخورم؟»

سو گون-پیونگ در‌بلکه​ آن لحظه واقعاً هیچ‌رهبر​ جایی برای رفتن نداشت.

گرسنه بود و جاهایی که‌باشه​ رهبر فرقه هائو به او‌همون​ ضربه زده بود، تیر می‌کشید.

جانگ دوک-سو نگاهی به سو‌دیگه‌ای​ گون-پیونگ انداخت، لبخند معذبی زد و‌نمی‌برم​ گفت: «شرمنده، ولی نودل‌هامون تموم شده.»

«همم.»

سو گون-پیونگ به جانگ دوک-سو نگاه کرد و‌ربط​ آهی کشید. سپس، از روی انگیزه‌ای ناگهانی، یک سکه‌داشتم​ نقره از جیبش درآورد و به سمت او انداخت.

وقتی جانگ دوک-سو سکه نقره در حال پرواز‌نمی‌برم​ را با دو دست گرفت و با چهره‌ای غافلگیرشده‌فعلاً​ همان‌جا ایستاد، سو گون-پیونگ گفت: «پولش رو پیش‌پیش میدم.»

جانگ دوک-سو نگاهی به این‌طرف و‌رهبر​ آن‌طرف انداخت و با صدایی آرام به‌همون​ سو گون-پیونگ گفت: «بفرمایید داخل، مشتری عزیز.»

جانگ دوک-سو‌پرتیه​ با خودش‌حرفش​ فکری کرد.

کاسبی همیشه چیزی بود‌برابر​ که آدم باید برایش‌ربط​ جانش را کف دستش می‌گذاشت.

سو گون-پیونگ در حالی که نودلش را‌ربط​ می‌خورد، به جانگ دوک-سو گفت: «... فکر‌اولش​ می‌کردم کارم تمومه، ولی از جونم گذشت.»

«آه، این‌طوره؟»

جانگ دوک-سو بدون هیچ‌برابر​ احساس خاصی به نودل‌ربط​ خوردن سو گون-پیونگ خیره شد.

سو گون-پیونگ با کنجکاوی پرسید:

«صاحب‌مغازه، خیلی وقته تو این شهر‌رهبر​ زندگی می‌کنی؟ اون یارو، از همون‌شمشیرم​ اول که صاحب مسافرخانه نبود، درسته؟»

«همون صاحب مسافرخانه‌ولی​ بود. از این‌داد​ بابت کاملاً مطمئنم.»

«همم، هنرهای رزمی‌بلکه​ رو کجا یاد گرفته؟‌رهبر​ مهارت‌هاش اصلاً معمولی نیست...»

جانگ دوک-سو در حالی که کاسه‌ای را خشک می‌کرد، جواب داد: «منم همینو میگم. ما هم واقعاً نمی‌دونیم. یه روز‌بره​ خیلی ناگهانی شروع کرد به رفتار کردن مثل یه آدم دیگه. بعد از اینکه پدربزرگش فوت کرد، زاها مسافرخانه رو به‌مهم​ خاک سیاه نشوند، برای همین فقط می‌تونیم حدس بزنیم که شاید از اون موقع تمرینات سخت هنرهای رزمی رو شروع کرده.»

«شنیدم اسم گروهش‌برابر​ فرقه هائوئه. چیزی‌رهبر​ در موردش می‌دونی؟»

«آره، منم‌پرتیه​ عضوی از‌حرفش​ فرقه هائو هستم.»

سو گون-پیونگ‌فقط​ سرش را‌برابر​ کج کرد.

«چون بهش می‌گفتن‌رهبر​ فرقه، فکر می‌کردم سازمانی‌شمشیر​ پر از استاد باشه.»

«این‌طوری نیست. بیشترشون مثل‌هیچ‌کس​ من آدمای معمولی‌ان. اکثریت‌باشه​ رو قشر کارگر تشکیل میدن.»

«پس برای همین بود‌حرفش​ که می‌گفت خودش تنها‌هست​ رزمی‌کار موریم تو اونجاست.»

سو گون-پیونگ که نودلش‌برابر​ را تمام کرده بود، همان‌جا‌باشه​ نشست و آه سنگینی کشید.

جانگ دوک-سو نمی‌توانست جلوی احساس معذب‌دست​ بودنش را بگیرد. با خودش فکر‌قصد​ کرد: «کاش زودتر گورش رو گم می‌کرد.»

سو گون-پیونگ که انگار‌هیچ‌کس​ ذهن او را خوانده‌باشه​ بود، پیش‌دستی کرد و گفت:

«عذر می‌خوام. باید به یه‌قورت​ چیزی فکر کنم. اشکالی نداره اگه‌داشته​ یکم دیگه بمونم و بعد برم؟»

«مشکلی نیست.»

جانگ دوک-سو برای یک کاسه نودل‌دست​ یک سکه نقره گرفته بود، بنابراین‌قصد​ وجدانش اجازه نمی‌داد او را بیرون بیندازد.

«می‌خوای یه چیز دیگه‌هیچ‌کس​ هم برات درست کنم؟‌باشه​ آخه پول زیادی دادی.»

«آه، زحمتی نیست؟»

«البته که نه.»

«هر چی باشه خوبه.»

جانگ دوک-سو‌بلکه​ تصمیم گرفت همین‌طوری‌دیگه‌ای​ کمی اذیتش کند.

«چیزی به‌پرتیه​ اسم "هر‌حرفش​ چی" وجود نداره.»

وقتی سو گون-پیونگ به او خیره شد، جانگ‌ربط​ دوک-سو سرش را کمی خم کرد و گفت:‌قصد​ «شوخی کردم. الان یه چیزی برات آماده می‌کنم.»

جانگ دوک-سو به آشپزخانه‌ربط​ رفت و دوباره شروع‌نمی‌برم​ به جوشاندن آب‌گوشت کرد.

در این حین، سو گون-پیونگ به شکستش‌ربط​ فکر می‌کرد و ذهنش درگیر زیردستانی بود‌اولش​ که در باند خرگوش سیاه جا گذاشته بود.

اگر برمی‌گشت،‌پرتیه​ رئیس کارش‌حرفش​ را می‌ساخت.

اما اینکه بدون حتی یک خداحافظی با زیردستانش غیبش‌باشه​ بزند هم به دور از مردانگی بود، برای همین‌یارو​ به شدت در عذاب و سردرگمی به سر می‌برد.

سو گون-پیونگ ناخودآگاه‌رهبر​ زیر لب گفت: «زندگی‌شمشیر​ کردن اصلاً آسون نیست.»

سو گون-پیونگ فکر می‌کرد دارد با خودش حرف می‌زند،‌دست​ اما جانگ دوک-سو از توی آشپزخانه جواب داد: «برای‌زیردست​ همه همین‌طوره. مگه کسی هم هست که براش آسون باشه؟»

«برای تو هم همین‌طوره، صاحب‌مغازه؟»

«من که روزمرگی می‌کنم، فقط اون‌قدری درمیارم که شکمم رو سیر کنم. تا‌شمشیرم​ وقتی حروم‌زاده‌هایی نباشن که از آدم باج بخوان، حداقل قابل تحمله. میگن زاها،‌لیانگ​ نه یعنی رهبر فرقه هائو، فرقه هائو رو دقیقاً به همین دلیل تأسیس کرده.»

«دقیقاً به همین دلیل...؟»

جانگ دوک-سو سرش را از آشپزخانه بیرون آورد و‌دست​ جواب داد: «محافظت از قشر کارگر و آدمای معمولی،‌زیردست​ این یعنی فرقه هائو... حداقل این چیزیه که زاها می‌گفت.»

وقتی جانگ دوک-سو دوباره در آشپزخانه‌داد​ غیبش زد تا چیز دیگری درست کند،‌به‌طور​ سو گون-پیونگ دست‌به‌سینه در افکارش غرق شد.

با فکر کردن به رهبر فرقه‌دیگه‌ای​ هائو، چیزی به ذهنش خطور کرد. «پس‌شمشیرم​ اون‌قدرها هم یه حروم‌زاده‌ی دیوونه‌ی زنجیری نبود...»

جانگ دوک-سو استخوان‌های درسته خوکی‌دیگه‌ای​ که برای سوپ برنج استفاده‌شمشیر​ می‌شد را برداشت و جوشاند.

غذای ساده‌ای بود که‌حرفش​ با ریختن آب‌گوشتِ سوپ‌هست​ برنج روی استخوان‌ها، طعم‌دار می‌شد.

کمی بعد، جانگ دوک-سو از آشپزخانه بیرون آمد، سه استخوان‌دست​ بزرگ خوک را جلوی سو گون-پیونگ گذاشت و سه تای‌خودم​ دیگر را در کاسه خودش قرار داد و گفت: «بفرمایید.»

سو گون-پیونگ به استخوان‌های جوشانده شده‌دست​ خوک نگاه کرد و گفت: «این‌قصد​ چیه؟ شبیه استخوان خوکه. اسمی هم داره؟»

جانگ دوک-سو در حالی که گوشت روی استخوان‌باشه​ را می‌کند، جواب داد: «چرا باید اسم داشته‌داشتم​ باشه؟ فقط استخوان خوکه دیگه. هرچند طعمش خوبه.»

با وجود اینکه تازه نودل‌قورت​ خورده بود، دهان سو گون-پیونگ‌یکی​ آب افتاد و چاپستیک‌هایش را برداشت.

سپس جانگ دوک-سو گفت:

«این رو‌دیگه‌ای​ باید با‌ربط​ دست بخوری.»

«اگه دست‌هام چرب‌برابر​ بشه، شمشیر دست‌رهبر​ گرفتن برام سخت میشه.»

«تنها استاد این شهر لی‌قورت​ زاهاست. تو هم که از زاها‌داشته​ شکست خوردی. پس با دست بخور.»

«راست میگی،‌فقط​ من همین‌برابر​ الانش هم باختم.»

«دقیقاً.»

سو گون-پیونگ، همان‌طور که جانگ دوک-سو‌رهبر​ گفته بود، استخوان خوک را با دو‌همون​ دست گرفت و شروع به خوردن کرد.

سپس، با چهره‌ای تحسین‌آمیز،‌حرفش​ دستانش را به هم گره‌جایی​ زد انگار می‌خواست چیزی بگوید.

«واو، این... واو.»

«چطوره؟»

«واقعاً لذیذه. تا‌برابر​ حالا همچین چیز‌رهبر​ خوشمزه‌ای نخورده بودم.»

جانگ دوک-سو نیشخند زد.

«خوشحالم. این‌طوری‌فقط​ کاسبی کردن‌برابر​ ارزشش رو داره.»

سو گون-پیونگ لقمه‌اش را قورت داد و درست زمانی‌شمشیرم​ که می‌خواست دوباره استخوان خوک را بگیرد و به دهانش‌بذارم​ ببرد... درِ رستوران خورشید بهاری با صدای دلخراشی باز شد.

غییییژ...!

سو گون-پیونگ در حالی که استخوان خوک در‌هست​ دستش بود، با چشمان رهبر فرقه هائو که تازه‌داره​ در رستوران خورشید بهاری ظاهر شده بود، گره خورد.

«...!»

به استخوان‌های خوکی که سو گون-پیونگ‌دست​ و جانگ دوک-سو داشتند می‌لمباندند چشم‌غره‌قصد​ رفتم و با قیافه‌ای خشمگین گفتم:

«کثافت‌ها... بدون من.‌برابر​ چطور جرئت کردید‌رهبر​ استخوان خوک بخورید...»

با شنیدن حرفم، سو گون-پیونگ بی‌سروصدا‌داد​ استخوان خوکی که هنوز به آن‌باشم​ لب نزده بود را پایین گذاشت.

ناولها | novelha.net