چپتر 31: چطور جرأت کردی، اونم بدون من؟
0«جوابمو بده.»
همونطور که بهش فشاربرابر میآوردم، سو گون-پیونگ باربط صدایی خفه به حرف اومد.
«...خواهش میکنم از جونم بگذر.»
سو گون-پیونگ آدمی بود کهدیگهای هنوز معنی خجالت رو میفهمید ونمیبرم صورتش مثل لبو سرخ شده بود.
پرسیدم: «چرا؟ نکنه تو خونه یه مادر پیرهست داری، یا شایدم یه دختر کوچولوی بانمک؟ اگهحرومزاده اینطوره، خب معلومه که باید از جونت بگذرم.»
«نه، اینطور نیست.»
«اگه نیست که کار یکمباشه سخت میشه. اگه یه دخترهمون کوچولوی بانمک داشتی، صددرصد ولت میکردم.»
سو گون-پیونگ میخواست بگه "ایندیگهای دیگه چه چرت و پرتیه؟"،شمشیر ولی حرفش رو قورت داد.
«احتمالش هست که یهحرفش جایی یکی داشته باشم،هست ولی بهطور رسمی، نه.»
«این حرومزاده... داره زبونبازی میکنه.»
«معذرت میخوام.»
«قرار بود اگه بهم ملحق بشی، باهات مثل یهدست ژنرال تسلیمشده رفتار کنم، ولی تو اینم نمیخوای. بازیردست این حال بازم ازم میخوای که از جونت بگذرم، آره؟»
سو گون-پیونگ که از خجالت آبداد شده بود، به زور تونست اینباشم کلمات رو از دهنش بیرون بکشه.
«من آدمیم که سر قولش میمونه. اگه از جونم بگذری، دیگه هیچوقت دستم به هیچکدوماولش از شاگردای فرقه هائو نمیخوره. قسم میخورم. نه فقط شاگردای فرقه هائو، بلکه در برابر هیچکسقلب دیگهای که به رهبر فرقه ربط داشته باشه هم دست به شمشیر نمیبرم. به شمشیرم قسم.»
از همون اولش هم قصد داشتمدست این یارو رو زیردست خودم کنم، پسداشتم فعلاً برنامهام این بود که بذارم بره.
ژوگه لیانگ محترم شخصاً ثابت کرده که قلب یهدست نفر هر چقدر هم که استوار باشه، اگه هفت بارخودم دستگیرش کنی و کتکش بزنی، میتونی اونو زیردست خودت کنی.
نکته مهمپرتیه اینجاست که اونقورت ولشون میکرد برن.
چون طرف مقابل هنوزبرابر هیچ قصدی برای خدمتربط کردن زیر دستش نداشت.
خود عمل "هفت بار دستگیری و آزادی"شمشیر مهم نیست؛ ژوگه لیانگ رو میشه یه مردزیردست بزرگ دونست چون میتونست قلب آدما رو بخونه.
راستش رو بخواید، خودم همدیگهای کنجکاو بودم که این یاروشمشیر چطوری تا الان زنده مونده.
من از اون آدمام که اگهداد راجع به چیزی کنجکاو بشم، بایدباشم ته و توی قضیه رو دربیارم.
«برو.»
'اگه قویتر برگردی کهربط برای منم بهتره. در هرشمشیرم صورت قراره زیردست خودم بشی.'
برای شکل گرفتن یه پیوند،دیگهای زمانبندی باید درست باشه وشمشیر حس میکردم الان وقتش نیست.
از اونجایی که این یارو مدتداد زیادی تو جناح غیرمتعارف زنده مونده،باشم حتماً بهزودی دوباره همدیگه رو میبینیم.
سو گون-پیونگ اخمهاش رو توهیچکس هم کشید و با لحنیدست تدافعی پرسید: «داری میگی کجا برم؟»
«گمشو، حرومزاده.»
سو گون-پیونگ بابرابر چهرهای متعجب پرسید:رهبر «آه، واقعاً میتونم برم؟»
سو گون-پیونگ که انتظار داشت تاداد حد مرگ کتک بخوره یا شکنجهباشم بشه، چارهای جز تعجب کردن نداشت.
اعضای جناح غیرمتعارف همیشه بدترین سناریویدیگهای ممکن رو تصور میکنن، برای همیننمیبرم هم حرف زدن و رفتارهاشون اینقدر خشنه.
دوباره با دسترهبر اشاره کردم کهدست یعنی بزن به چاک.
سو گون-پیونگ نمیتونست دلیل این گذشترهبر رو درک کنه، پس چارهای نداشتشمشیرم جز اینکه دوباره دهنش رو باز کنه.
«چرا... داری میذاری زنده بمونم؟»
«گون-پیونگ، الان من تنها رزمیکار موریم هستم که تو استان ایلیانگ زنده مونده. میدونی چطوری به اینجا رسیدم؟ قاچاقچیهای انسانخودم رو کشتم، آشغالهای بیمصرف رو زنده به گور کردم و تمام حرومزادههایی که روسپیخونهها رو میچرخوندن به درک واصل کردم.بزنی اینجور مبارزهها بین رزمیکارای موریم خیلی عادیه. اگه قویتر برگردی، هر وقت که بخوای دوباره چالشت رو قبول میکنم. ولی...»
به سو گون-پیونگ خیره شدم.
«اگه از این به بعد حتی یه شایعه بشنوم که تاجرها یا مردم عادیاولش رو کشتی، فرقه هائو رو با یه میلیون عضو بسیج میکنم تا پیدات کننثابت و بعدش تیکهتیکهات میکنم. یا مثل ارباب عمارت ققنوس طلایی تو زمین چالت میکنم.»
«یه میلیون...؟»
«چرا؟ باورت نمیشه؟ تمام تاجرهای دنیا،دیگهای چه فرقه هائو رو بشناسن چه نه،شمشیرم من رهبر فرقهشونم. خودم اینطوری تصمیم گرفتم.»
«توی ذهنم نگهش میدارم.»
همینکه سو گون-پیونگ بلند شد، در روربط باز کرد و خواست بره، چا سونگ-تهاولش سریع سرش رو آورد تو و ازم پرسید.
«داری میذاری زنده بره؟»
«بذار بره.»
«همم... فهمیدم.»
دم در، سوبرابر گون-پیونگ یه کمرهبر سرش رو خم کرد.
«ممنون که با وجودحرفش شکستم، از جونم گذشتی. تاجایی لحظه مرگم پای قولم میمونم.»
وقتی سو گون-پیونگ دور شد، زیر لبرهبر با خودم گفتم: «درسته. فقط یه حرومزادههمون دیوونه میتونه با یه حرومزاده دیوونه دیگه بجنگه.»
وقتی داشتم این رو زیر لب میگفتم، چانمیبرم سونگ-ته که طبق عادت داشت دم در پاش روفعلاً تکون میداد، با یه نگاه گنگ بهم خیره شد.
از چابلکه سونگ-ته پرسیدم: «تودیگهای اینطور فکر نمیکنی؟»
«حرف شما کاملاًولی درسته. حرومزادههای دیوونهداد با حرومزادههای دیوونه.»
چا سونگ-ته با انگشتش به مندیگهای اشاره کرد، بعد به خودش اشارهنمیبرم کرد و یه بار سر تکون داد.
یکم بهم برخورد.
«با انگشتت اشاره نکن، حرومزاده.»
«معذرت میخوام.»
«برای چی معذرت میخوای؟»
«برای اینکهدیگهای با انگشتمربط اشاره کردم.»
یکی از رسم وهیچکس رسوم موریم رو بهباشه چا سونگ-ته یاد دادم.
«سونگ-ته، نمیدونی چرا اشارهحرفش کردن با انگشت کار بدیه؟جایی منظورم فراتر از بحث ادبه.»
«آه، خب...فقط مگه معنیبرابر دیگهای هم داره؟»
انگشت اشارهام رو بالاربط آوردم و با باد انگشتشمشیرم چا سونگ-ته رو نشونه گرفتم.
چی شعله شروع کردهیچکس به چرخیدن دور انگشتم ودست اونو به رنگ قرمز درآورد.
چا سونگ-ته باولی رنگی پریده هر دواحتمالش دستش رو برد بالا.
«آه، ببخشید.فقط حواسم روبرابر جمع میکنم.»
«هیچوقت بیهوا با انگشتت به کسی اشاره نکن. ممکنه بسوزیهمون و تبدیل به یه حرومزاده برشته بشی. چون اون استادبره ممکنه تو رو با یه استاد هنرهای انگشت اشتباه بگیره. فهمیدی؟»
«توی ذهنم نگهش میدارم.»
«هیچوقت حرومزادههای دیوونه رو تحریک نکن. چیزیاحتمالش که در انتظارته فحش یا کتک نیست،رسمی بلکه مرگه. و ضمناً، مدیر کل چا.»
«بله.»
«چقدر از وقتی که تو رودست مسئول کارای مدیر کل کردم میگذره، ولیداشتم هنوز حتی یه گزارش هم بهم ندادی؟»
«چه گزارشی...»
«کل صندوق بودجه مخفی، داراییهای فعلی حرومزادههای خانواده جو، هزینههای سرمایهگذاری شده تو فرقه ساخت و ساز، هزینه غذای روزانه فرقه ساخت و ساز، بقیه هزینههایباهات متفرقه، هزینههای نظافت، و وضعیت نیروی انسانی اونایی که از باند خرگوش سیاه اومدن. همه رو گزارش بده. خیلی تمیز و مرتب تو یه سند تنظیمشفرقه کن. اگه برای تو بهتنهایی خیلی زیاده، پس یه نفر رو پیدا کن که تو اینجور کارا خوب باشه، چون اینم بخشی از وظایف مدیر کله.»
«...»
برای یه لحظه، چاربط سونگ-ته با قیافهای مات وشمشیرم مبهوت دم در خشکش زد.
با چشمهایی که توشون مه گرفتهرهبر بود جواب داد: «گفتید اگه اخراجشمشیرم بشم حکمش اعدامه؟ حافظم یکم یاری نمیکنه.»
«حافظه خوبی داری.»
«غیر ازفقط اعدام هیچبرابر مجازات دیگهای نیست؟»
«بذار ببینم،دیگهای دیگه چیربط میتونه باشه؟»
با انگشتمبلکه به چاهیچکس سونگ-ته اشاره کردم.
«اخراج شو، یا هدف انگشتم قرار بگیر. انتخابهست کن. از اونجایی که من یه رهبر فرقهحرومزاده خیلی باملاحظهام... حتی به زیردستانم حق انتخاب میدم.»
چا سونگ-ته با مشت ادای احترام کرد وربط با چهرهای جدی جواب داد: «رهبر فرقه، همهقصد رو مرتب میکنم و بهتون گزارش میدم. ولی...»
«ولی چی؟»
«لطفاً حقوق ماهانه مدیر کل رورهبر بالاترین حقوق تو کل فرقه هائوشمشیرم تعیین کنید. من اینطوری نمیتونم کار کنم.»
این حرومزادهپرتیه دوباره داره پرروقورت بازی در میاره.
یه بار نوچ کردم،برابر بعد وانمود کردم که کوتاهباشه اومدم و بهش اجازه دادم.
«باشه. همین کار رو میکنم.»
«ممنون.»
در هر صورت پول منقورت نبود که داشت خرج میشد،یکی پس چیز بدی هم نبود.
سو گون-پیونگ که صحیح و سالمدست به جلوی عمارت شکوفه آلو رسیده بود،داشتم با چهرهای تلخ به اطرافش نگاه کرد.
ناگهان حرفهای رئیسبرابر گروه خرگوش سیاهرهبر در ذهنش طنینانداز شد.
«حریفت یه صاحب مسافرخانهست.حرفش اگه گند زدی، کارهست خودت رو تموم کن.»
سو گون-پیونگ زیر لب زمزمههیچکس کرد: «نه، اصلاً قصد مردندست ندارم. آخه چرا باید بمیرم؟»
جانش هدیه پدر و مادرشباشه بود، نه چیزی که ازهمون رئیس گروه خرگوش سیاه گرفته باشد.
پیش از آنکه متوجه شوددیگهای هوا تاریک شد و سوشمشیر گون-پیونگ دوباره احساس گرسنگی کرد.
بدون هیچ فکری قدم میزد کهداد چشمانش به جانگ دوک-سو افتاد؛ کسیباشم که جلوی رستوران خورشید بهاری ایستاده بود.
جانگ دوک-سو طوری جا خوردهیچکس که انگار جن دیده باشددست و گفت: «آه، تو زندهای.»
به محض اینکه این حرفباشه از دهانش پرید، جانگ دوک-سو بااولش دست محکم به دهان خودش کوبید.
سو گون-پیونگ حرفهای رهبرهیچکس فرقه هائو را به یاددست آورد و با احتیاط گفت:
«جلسه تازه تموم شده.حرفش راستی، میتونم قبل ازهست رفتنم یه کاسه نودل بخورم؟»
سو گون-پیونگ دربلکه آن لحظه واقعاً هیچرهبر جایی برای رفتن نداشت.
گرسنه بود و جاهایی کهباشه رهبر فرقه هائو به اوهمون ضربه زده بود، تیر میکشید.
جانگ دوک-سو نگاهی به سودیگهای گون-پیونگ انداخت، لبخند معذبی زد ونمیبرم گفت: «شرمنده، ولی نودلهامون تموم شده.»
«همم.»
سو گون-پیونگ به جانگ دوک-سو نگاه کرد وربط آهی کشید. سپس، از روی انگیزهای ناگهانی، یک سکهداشتم نقره از جیبش درآورد و به سمت او انداخت.
وقتی جانگ دوک-سو سکه نقره در حال پروازنمیبرم را با دو دست گرفت و با چهرهای غافلگیرشدهفعلاً همانجا ایستاد، سو گون-پیونگ گفت: «پولش رو پیشپیش میدم.»
جانگ دوک-سو نگاهی به اینطرف ورهبر آنطرف انداخت و با صدایی آرام بههمون سو گون-پیونگ گفت: «بفرمایید داخل، مشتری عزیز.»
جانگ دوک-سوپرتیه با خودشحرفش فکری کرد.
کاسبی همیشه چیزی بودبرابر که آدم باید برایشربط جانش را کف دستش میگذاشت.
سو گون-پیونگ در حالی که نودلش راربط میخورد، به جانگ دوک-سو گفت: «... فکراولش میکردم کارم تمومه، ولی از جونم گذشت.»
«آه، اینطوره؟»
جانگ دوک-سو بدون هیچبرابر احساس خاصی به نودلربط خوردن سو گون-پیونگ خیره شد.
سو گون-پیونگ با کنجکاوی پرسید:
«صاحبمغازه، خیلی وقته تو این شهررهبر زندگی میکنی؟ اون یارو، از همونشمشیرم اول که صاحب مسافرخانه نبود، درسته؟»
«همون صاحب مسافرخانهولی بود. از اینداد بابت کاملاً مطمئنم.»
«همم، هنرهای رزمیبلکه رو کجا یاد گرفته؟رهبر مهارتهاش اصلاً معمولی نیست...»
جانگ دوک-سو در حالی که کاسهای را خشک میکرد، جواب داد: «منم همینو میگم. ما هم واقعاً نمیدونیم. یه روزبره خیلی ناگهانی شروع کرد به رفتار کردن مثل یه آدم دیگه. بعد از اینکه پدربزرگش فوت کرد، زاها مسافرخانه رو بهمهم خاک سیاه نشوند، برای همین فقط میتونیم حدس بزنیم که شاید از اون موقع تمرینات سخت هنرهای رزمی رو شروع کرده.»
«شنیدم اسم گروهشبرابر فرقه هائوئه. چیزیرهبر در موردش میدونی؟»
«آره، منمپرتیه عضوی ازحرفش فرقه هائو هستم.»
سو گون-پیونگفقط سرش رابرابر کج کرد.
«چون بهش میگفتنرهبر فرقه، فکر میکردم سازمانیشمشیر پر از استاد باشه.»
«اینطوری نیست. بیشترشون مثلهیچکس من آدمای معمولیان. اکثریتباشه رو قشر کارگر تشکیل میدن.»
«پس برای همین بودحرفش که میگفت خودش تنهاهست رزمیکار موریم تو اونجاست.»
سو گون-پیونگ که نودلشبرابر را تمام کرده بود، همانجاباشه نشست و آه سنگینی کشید.
جانگ دوک-سو نمیتوانست جلوی احساس معذبدست بودنش را بگیرد. با خودش فکرقصد کرد: «کاش زودتر گورش رو گم میکرد.»
سو گون-پیونگ که انگارهیچکس ذهن او را خواندهباشه بود، پیشدستی کرد و گفت:
«عذر میخوام. باید به یهقورت چیزی فکر کنم. اشکالی نداره اگهداشته یکم دیگه بمونم و بعد برم؟»
«مشکلی نیست.»
جانگ دوک-سو برای یک کاسه نودلدست یک سکه نقره گرفته بود، بنابراینقصد وجدانش اجازه نمیداد او را بیرون بیندازد.
«میخوای یه چیز دیگههیچکس هم برات درست کنم؟باشه آخه پول زیادی دادی.»
«آه، زحمتی نیست؟»
«البته که نه.»
«هر چی باشه خوبه.»
جانگ دوک-سوبلکه تصمیم گرفت همینطوریدیگهای کمی اذیتش کند.
«چیزی بهپرتیه اسم "هرحرفش چی" وجود نداره.»
وقتی سو گون-پیونگ به او خیره شد، جانگربط دوک-سو سرش را کمی خم کرد و گفت:قصد «شوخی کردم. الان یه چیزی برات آماده میکنم.»
جانگ دوک-سو به آشپزخانهربط رفت و دوباره شروعنمیبرم به جوشاندن آبگوشت کرد.
در این حین، سو گون-پیونگ به شکستشربط فکر میکرد و ذهنش درگیر زیردستانی بوداولش که در باند خرگوش سیاه جا گذاشته بود.
اگر برمیگشت،پرتیه رئیس کارشحرفش را میساخت.
اما اینکه بدون حتی یک خداحافظی با زیردستانش غیبشباشه بزند هم به دور از مردانگی بود، برای همینیارو به شدت در عذاب و سردرگمی به سر میبرد.
سو گون-پیونگ ناخودآگاهرهبر زیر لب گفت: «زندگیشمشیر کردن اصلاً آسون نیست.»
سو گون-پیونگ فکر میکرد دارد با خودش حرف میزند،دست اما جانگ دوک-سو از توی آشپزخانه جواب داد: «برایزیردست همه همینطوره. مگه کسی هم هست که براش آسون باشه؟»
«برای تو هم همینطوره، صاحبمغازه؟»
«من که روزمرگی میکنم، فقط اونقدری درمیارم که شکمم رو سیر کنم. تاشمشیرم وقتی حرومزادههایی نباشن که از آدم باج بخوان، حداقل قابل تحمله. میگن زاها،لیانگ نه یعنی رهبر فرقه هائو، فرقه هائو رو دقیقاً به همین دلیل تأسیس کرده.»
«دقیقاً به همین دلیل...؟»
جانگ دوک-سو سرش را از آشپزخانه بیرون آورد ودست جواب داد: «محافظت از قشر کارگر و آدمای معمولی،زیردست این یعنی فرقه هائو... حداقل این چیزیه که زاها میگفت.»
وقتی جانگ دوک-سو دوباره در آشپزخانهداد غیبش زد تا چیز دیگری درست کند،بهطور سو گون-پیونگ دستبهسینه در افکارش غرق شد.
با فکر کردن به رهبر فرقهدیگهای هائو، چیزی به ذهنش خطور کرد. «پسشمشیرم اونقدرها هم یه حرومزادهی دیوونهی زنجیری نبود...»
جانگ دوک-سو استخوانهای درسته خوکیدیگهای که برای سوپ برنج استفادهشمشیر میشد را برداشت و جوشاند.
غذای سادهای بود کهحرفش با ریختن آبگوشتِ سوپهست برنج روی استخوانها، طعمدار میشد.
کمی بعد، جانگ دوک-سو از آشپزخانه بیرون آمد، سه استخواندست بزرگ خوک را جلوی سو گون-پیونگ گذاشت و سه تایخودم دیگر را در کاسه خودش قرار داد و گفت: «بفرمایید.»
سو گون-پیونگ به استخوانهای جوشانده شدهدست خوک نگاه کرد و گفت: «اینقصد چیه؟ شبیه استخوان خوکه. اسمی هم داره؟»
جانگ دوک-سو در حالی که گوشت روی استخوانباشه را میکند، جواب داد: «چرا باید اسم داشتهداشتم باشه؟ فقط استخوان خوکه دیگه. هرچند طعمش خوبه.»
با وجود اینکه تازه نودلقورت خورده بود، دهان سو گون-پیونگیکی آب افتاد و چاپستیکهایش را برداشت.
سپس جانگ دوک-سو گفت:
«این رودیگهای باید باربط دست بخوری.»
«اگه دستهام چرببرابر بشه، شمشیر دسترهبر گرفتن برام سخت میشه.»
«تنها استاد این شهر لیقورت زاهاست. تو هم که از زاهاداشته شکست خوردی. پس با دست بخور.»
«راست میگی،فقط من همینبرابر الانش هم باختم.»
«دقیقاً.»
سو گون-پیونگ، همانطور که جانگ دوک-سورهبر گفته بود، استخوان خوک را با دوهمون دست گرفت و شروع به خوردن کرد.
سپس، با چهرهای تحسینآمیز،حرفش دستانش را به هم گرهجایی زد انگار میخواست چیزی بگوید.
«واو، این... واو.»
«چطوره؟»
«واقعاً لذیذه. تابرابر حالا همچین چیزرهبر خوشمزهای نخورده بودم.»
جانگ دوک-سو نیشخند زد.
«خوشحالم. اینطوریفقط کاسبی کردنبرابر ارزشش رو داره.»
سو گون-پیونگ لقمهاش را قورت داد و درست زمانیشمشیرم که میخواست دوباره استخوان خوک را بگیرد و به دهانشبذارم ببرد... درِ رستوران خورشید بهاری با صدای دلخراشی باز شد.
غییییژ...!
سو گون-پیونگ در حالی که استخوان خوک درهست دستش بود، با چشمان رهبر فرقه هائو که تازهداره در رستوران خورشید بهاری ظاهر شده بود، گره خورد.
«...!»
به استخوانهای خوکی که سو گون-پیونگدست و جانگ دوک-سو داشتند میلمباندند چشمغرهقصد رفتم و با قیافهای خشمگین گفتم:
«کثافتها... بدون من.برابر چطور جرئت کردیدرهبر استخوان خوک بخورید...»
با شنیدن حرفم، سو گون-پیونگ بیسروصداداد استخوان خوکی که هنوز به آنباشم لب نزده بود را پایین گذاشت.