چپتر 119: خیلی خرتوخره، بدجور خرتوخره
0شیطان شمشیر بعد ازکنین بررسی اون تکه پوست، باحجم لحنی جنتلمنانه و مودبانه گفت:
«نقشه گنج؟»
زن سرخپوش لبخندی زد.
«گل شنگرف ماه گلیه که هر وقت دلش بخواد شکوفه میده و هر وقت هم دلش بخواد پژمرده میشه. من زیر نظر داشتمش،بود بعضی وقتا تا ده سال هم شکوفه نمیده. مگه نباید تو این فاصله یه عده باشن که حوصله سررفتم رو جبران کنن؟ تازه، روشکردن خوبیه برای اینکه خدمتکارای قصرم رو هم تامین کنم. با این حال، اونایی که تا این بالا خودشون رو میکشن، نباید آدمای بیمصرفی باشن.»
شیطان شمشیر پرسید: «اینکنین کارت چه فرقی باکرد کارای رهبر فرقه داره؟»
«چرا باید با اونایی که تو موریم زندگی میکنن مثل آدم رفتار کنی؟ اگه گل شنگرف ماه اینجا شکوفهخسارتم میداد و من یه زن ضعیف بودم، هر رزمیکاری که پاش به اینجا میرسید بهم حمله میکرد. اینکه مردیمیخوای به اسم شیطان شمشیر همچین حرفای احمقانهای بزنه، خیلی عجیبه. نکنه دچار انحراف چی شدی؟ داری چرت و پرت میگی.»
زن سرخپوش نگاهی به نور درخشانزنیکه که داشت گردش چی انجام میداد انداختخواهر و بعد چشماش رو دوخت به من.
«حالا که فهمیدین گل شنگرف ماهِمراقبت اینجا تحت مراقبت من بوده، چطوریبنالین میخواین خسارتم رو جبران کنین؟ بنالین ببینم.»
شیطان شمشیرمیخواین هم بهکنین من نگاه کرد.
به نظر میرسید از اینداشت حجم از پررویی و لجبازیدوخت زنیکه زبونش بند اومده بود.
رو کردم به زنپررویی سرخپوش که ظاهراً خواهر کوچکترِاومده رهبر فرقه بود و گفتم:
«چی میخوای؟ گل شنگرف ماه که خودش دیمی شکوفه میده. اگه قصد داشتی برش داری، خب باید زودتر میخوردیش. منطقتزبونش خیلی عجیبغریبه. گذشته از این، با توجه به اینکه یه نقشه گنج دستت گرفتی، معلومه که این گل رو بهتوجه عنوان طعمه برای تور کردن رزمیکارا در نظر گرفته بودی. حالا داری از من پول کرمِ سر قلابت رو میخوای؟»
تا حرفم تموم شد،کنین زن سرخپوش با قیافهایکرد کاملاً شوکه پلک زد.
«عجب آدم مزخرفیه.نور شیطان شمشیر، اینگردش مرتیکه دیگه کیه؟»
شیطان شمشیرکرد با قیافهایپررویی بیمیل جواب داد:
«خودت ازش بپرس. صاف وایساده جلوت،مراقبت اونوقت از من میپرسی؟ منم هنوزبنالین هویت این یارو رو کامل نفهمیدم.»
زن سرخپوش در حالیکنین که هنوز قیافهاش متعجبکرد بود، بهم زل زد.
«تو کی هستی؟»
از اونجایی که ذاتاًپررویی آدم بیادب و بیاعصابی بودم،اومده یه لحظه رفتم تو فکر.
حس میکردم اگه لو بدم که رهبر فرقهچطوری هائو هستم، این زنیکه سلیطه ممکنه بعداً برهحجم سراغ زیردستام و به فرقه هائو حمله کنه.
«تا همین اواخر، آدمی بودمبنالین که تو یه مسافرخانه نودلپررویی میپخت و میزا رو دستمال میکشید...»
زن سرخپوش خیلی راحت حرفمداشت رو به یه ورش دایورت کردحالا و رو به شیطان شمشیر گفت:
«اون یارو کهحجم داره گردش چیزنیکه انجام میده کیه؟»
شیطان شمشیر جواب داد:
«شاگردمه.»
«همونیه کهنگاهی قراره وارثدرخشان شمشیر نور بشه؟»
«نه.»
«خدا رو شکر. شاگردت و این یاروی مزخرف. من این قضیه رو با بردن یکی از این دو تازنیکه حل و فصل میکنم. عصبانیتم فقط در صورتی میخوابه که ازشون به عنوان خدمتکار حمالی بکشم. جفتشون نسبت بهعجیبغریبه سنشون انرژی درونی بالایی دارن، پس به نظر میاد خوب بتونن کار کنن. این یه توافق عادلانه است، مگه نه؟»
شیطان شمشیر جواب داد:
«ارباب قصر،نگاهی این کاردرخشان یه کم سخته.»
«چرا؟»
«شاگردم هنوز خیلی چیزا برای یادگیری داره، پس باید پیش خودمکنین نگهش دارم. تازه اگه شاگردم رو ببری، نیروهای تو مجبور میشناومده با خانواده مونگ باد و ابر وارد یه جنگ تمامعیار بشن.»
«چقدر مسخره. مگه خونواده مونگ باد و ابر درحجم حدی هستن که بتونن با قصر من دربیفتن؟ پس یعنیخواهر اون یکی یارو هم یه ارباب جوان از جناح متعارفه؟»
شیطان شمشیرنگاهی سرش رودرخشان تکون داد.
«نه اینطور نیست، ولیپررویی اونم آدمی نیست کهبند به عنوان خدمتکارت باهات بیاد.»
«چرا؟»
«چون اون همین الانش هم مردیه که روی پای خودش وایساده. در هر صورت، ما واقعاً گل شنگرفظاهراً ماهِ ارشد رو برداشتیم، برای همین من تو موریم میگردم و یه چیز باارزش همسطح گل شنگرف ماهمعلومه پیدا میکنم و تحویل قصر میدم. من مردیام که پای حرفش میایسته، پس امیدوارم ارشد شرایط رو درک کنه.»
با دستبهسینهنگاهی به جفتشوندرخشان نگاه میکردم.
با وجود اینکه هر دوشونلجبازی از کلهگندههای جناح شیطانی بودن،بود اما مکالمهشون خیلی متمدنانه بود.
زن سرخپوش خندید.
«خیلی وقته کسی بهم نگفته بود چیکار کنم و چیکار نکنم، و حالم داره کمکم سگ میشه. به نظرخواهر میاد بعد از مبارزه با برادر ارشد بزرگ و رسیدن به این همه موفقیت تو این زمان کوتاه، یادتطعمه رفته من کیام. فکر کنم اگه مهارتهای این به اصطلاح نور درخشانِ بزرگ رو ببینم، اعصابم یه کم آروم بشه.»
شیطان شمشیر هم لبخندی زد.
«داری خیلی مبهمحجم حرف میزنی. نکنه توزبونش یادت رفته من کیام؟»
زن سرخپوش سر تکون داد.
«معلومه که میدونم. پس چرا شیطان شمشیر بزرگ وقتی با رهبرلجبازی فرقه روبرو شد فلنگ رو بست؟ راستش به نظر میاد حتیمیخوای تو هم که از همه مغرورتر بودی، طعم شکست رو چشیدی.»
شیطان شمشیر سر تکون داد.
«رهبر فرقه همچین آدمیه. همونطور که ارباب قصر از فرقه فرار کرد، منمخواهر چاره دیگهای نداشتم. حالا که بعد از این همه مدت به عنوان دوگذشته تا فراری همدیگه رو دیدیم، نظرت چیه با مرور خاطرات قدیم شروع کنیم؟»
زن سرخپوش فوراً جواب داد:
«بزن بریم.»
زن سرخپوش که داشت بهداشت سمت لبه قله میرفت، خودشدوخت رو به پایین پرت کرد.
شیطان شمشیر نگاهیحجم بهم انداخت وزنیکه با لحنی بیخیال گفت:
«رهبر فرقه،حالا اینو میسپارمماهِ به تو.»
منم سرم رو تکون دادم.
«برو و سالم برگرد.»
به پریدن شیطان شمشیرپررویی از قله نگاه کردمبند و بعد دستبهسینه شدم.
جای تعجب نداشت، چونماهِ مبارزه بهترین راه برایچطوری خالی کردن عصبانیت بود.
در مورد مبارزهشون کنجکاو بودم، اما چوننگاه درخواست شیطان شمشیر رو قبول کرده بودم، همونجااومده نشستم و دستام رو تو هم گره زدم.
یه آهنگاهی کوچیک ازدرخشان دهنم در رفت.
کی فکرش رو میکرد یهلجبازی روزی برسه که من بخوامبود بادیگارد گردش چیِ نور درخشان بشم.
واقعاً نمیتونی پیشبینیفهمیدین کنی تو این زندگیبوده چه اتفاقاتی قراره بیفته.
یه لحظه بعد، صدایکنین غرش بلندی از پایین اومد،حجم اما راستش اصلاً نگران نبودم.
شیطان شمشیر مردی بود کهداشت حتی رهبر فرقه هم نتونستهدوخت بود کارش رو یه سره کنه.
بنابراین، نتیجهگیری من این بود که این زنبند که خواهر کوچکتر رهبر فرقه بود، از همونمیخوای اول هیچ شانسی برای کشتن شیطان شمشیر نداشت.
حالا که فکرش روماهِ میکنم، وقتی تو زندگی قبلیممیخواین گل شنگرف ماه رو برداشتم...
اینکه چرامیخواین اون موقع اینبنالین زنیکه پیداش نشد.
مگه چهنگاهی دلیل بزرگیدرخشان میتونست داشته باشه؟
نود و نهحجم درصد احتمالاً توسط یهزبونش نفر کشته شده بود.
مخصوصاً اینکه احتمال کشتهماهِ شدنش به دست رهبرچطوری فرقه خیلی بالا بود.
یشم بهشتیمیخواین دقیقاً همچینکنین چیزی بود.
به نظر میرسید حتی تو خود فرقه هم شیء منفوری بود،حالا برای همین بعد از اینکه افتاد دست من، رهبر فرقه اول ازنگاه همه شروع کرده بود به پاکسازی و یکپارچه کردن نیروهای جناح شیطانی.
حتماً چرخه کشتن و جایگزینلجبازی کردن، کشتن و جایگزین کردنبود رو مدام تکرار کرده بود.
این زنیکه که به خودش میگفت ارباب قصر، هرمیخواین چقدر هم که ادعاش میشد و کلاس میذاشت، اگهلجبازی رهبر فرقه میخواست پیداش کنه، عمراً نمیتونست قایم بشه.
و اگه رهبر فرقه میخواست بکشتش، چه با شکستن گردنشپررویی چه با مکیدن تمام چی اصلیش تا تبدیل به یهکوچکترِ عجوزه چروکیده بشه، باز هم نمیتونست از سرنوشتش فرار کنه.
یه غرشنگاهی دیگه ازدرخشان پایین بلند شد.
اتفاقی چشمم افتاد به نورلجبازی درخشان و دیدم که عرقبود مثل سیل از صورتش سرازیر شده.
واسه همینه کهفهمیدین رزمیکارا خیلی وقتامراقبت دچار انحراف چی میشن.
اگه اضطراب یواشیواش رخنه کنه و موقع گردشکرد چی یه سوتی بدی، مسیرت مستقیم به سمتبود جهنمه، یا اینکه یه ضربه خیلی وحشتناک میخوری.
به ندای قلبمنور گوش دادم و بهانجام اون شلوار خرابکن گفتم:
«استادت تو مبارزهای نیست که بخوادزنیکه توش ببازه. اگه نمیخوای موقع گردش چیخواهر تو شلوارت برینی، با آرامش تمومش کن.»
تازه اون موقع بود که نور درخشانبوده آب دهنش رو قورت داد و اون انرژیکرد مضطربی که تو صورتش بود، کمکم فروکش کرد.
تو همون لحظه، یه صدای کشیده شدنِ چیزیکرد که هیچ ربطی به سر و صدای بلند مبارزهکردم شیطان شمشیر نداشت، از پایین قله به گوش رسید.
در حالی که هنوز دستام توگردش هم گره خورده بود، سرم روفهمیدین چرخوندم و به لبه قله زل زدم.
«باز دیگه کیه؟»
نکنه این بارفهمیدین نوبت حریف منهمراقبت که سر برسه؟
یه لحظه بعد، زنی با لباسهایی شبیه به زن سرخپوش،پررویی اما با این تفاوت که اینجا و اونجاش بیشتر رنگ سفیدگفتم قاطیش بود، پرید بالا و خیلی سبک روی زمین فرود اومد.
نگاهی سر تانور پای دخترک انداختم وانجام به این نتیجه رسیدم.
«این زنیکه اصلاً نرمال نیست.»
زن با اخمی غلیظ، در حالی که دستهایش رامیخواین پشت سرش گره کرده بود، به سمت گل شنگرفلجبازی ماه رفت و پشت سر هم آههای عمیقی کشید.
سرش رامیخواین به سمتمکنین چرخاند و پرسید:
«شما دو تا خوردینش؟»
وقتی آهکرد کشیدم، زنیکهپررویی سرم داد زد:
«سوراخ گوشات کیپ شده؟»
گوشم را خاراندم وکنین بعد جرم گوشی که بیرونحجم آمده بود را فوت کردم.
«هوو.»
جرم گوش مثلحجم شکوفههای آلو درزنیکه هوا پخش شد.
من تا حالا رویماهِ زنی که هنرهای رزمی یادمیخواین نگرفته باشه، دست بلند نکردهام.
این یعنی چی؟
یعنی زنهایی که هنرهایدرخشان رزمی بلد بودهاند را تاچشماش حالا چند باری کتک زدهام.
هر چه نباشد، زنی کهلجبازی متعلق به موریم است بابود یک زن معمولی فرق دارد.
با این حال، زن زنتحت است، برای همین اول سعیخسارتم کردم با زبانی خوش قانعش کنم.
«به نظر میاد از شاگردهای ارباب قصر باشی، ولی اگه نمیخوای اون دهنت رو پراومده از خاک سرخ کنم، نگاهت رو مؤدبانه نگهدار و مراقب حرف و رفتارت باش. اگهمنطقت بدون شناختن رسم و رسوم دنیا بخوای پررویی کنی، یه تلنگر محکم به کلهت میخوری.»
«...»
دخترک با غیظ نگاهم کرد وزنیکه بعد با لاتی راه رفتنی شبیهظاهراً به گداهای فرقه گدایان، جلو آمد.
نزدیکتر که شد، باماهِ چهرهای سرد از بالا بهمیخواین من نگاه کرد و پرسید:
«تلنگر به کله دیگه چیه؟»
«خیلی مسخرهست که حتی نمیدونیداشت تلنگر به کله چیه. تودوخت این وضعیت، نمیتونم بهت بگم.»
«چرا؟»
«چون لحنت شبیهفهمیدین کسی نیست کهمراقبت میخواد چیزی یاد بگیره.»
زن گوشهمیخواین لبش راکنین بالا برد.
با دیدن آن قیافه،درخشان پیش خودم فکر کردمانداخت که چقدر مسخره است.
چون اینکرد قیافه، نشانهپررویی حمله بود.
همانطور که حدس میزدم، زنتحت دستش را دراز کرد وخسارتم یک هنر انگشت اجرا کرد.
وقتی خواستم مچ دستش را بگیرم، دخترک با چرخاندنحجم مچش جاخالی داد و خیلی نرم به یک هنرظاهراً کف دست تغییر حالت داد و ضربهای وارد کرد.
حرکات دخترک کاملاً روان بود، برایگردش همین من هم خیلی بیخیال بافهمیدین مهر دست بزرگ مرغ شعلهور ضدحمله زدم.
کوااااانگ!
دخترک سریع ششفهمیدین یا هفت قدممراقبت به عقب پرید.
به طرز مسخرهای، من همبنالین در حالی که روی زمین نشستهلجبازی بودم کمی به عقب رانده شدم.
انگار به این خاطر به عقب هلانجام داده شدم که پاهایم روی زمین تکیهگاهتحت نداشتند، اما در هر صورت، حس ناخوشایندی بود.
بلند شدم، خاکحجم پشتم را تکاندم وزبونش به دخترک نگاه کردم.
«حالا برای یهفهمیدین تلنگر به کلهتمراقبت آمادهای، مگه نه؟»
دخترک از من پرسید:
«چند سالته؟»
این همان حرفی بودپررویی که وقتی به نوربند درخشان حمله کردم، زده بودم.
آن موقع منظورم پرسیدن سن واقعیاش بود، اماچطوری معنی حرف این دخترک اینطور به نظر میرسیدحجم که: چند سالته که همچین انرژی درونی عمیقی داری؟
نگاهم به صورت شیطان شهوتبنالین افتاد و انگار که ذهنم برایلجبازی لحظهای آلوده شده باشد، جواب دادم:
«اونقدر سننگاهی دارم کهدرخشان همهچی رو بدونم.»
دخترک که فکرحجم میکرد دارم مسخرهاش میکنم،زبونش چشمهایش را گرد کرد.
«چی رو بدونی؟»
«یعنی میدونم تلنگر بهکنین کله چیه. ای دهاتیِ پشتکوهیحجم که حتی نمیدونی تلنگر چیه.»
دخترک گارد گرفت و بیدرنگ باگردش فشار دادن پاهایش به زمین، درفهمیدین ارتفاع پایین به سمتم پرواز کرد.
سپس رگباری ازحجم حملات را با هنرهایزبونش کف دستش روانه کرد.
همانطور که هنرهای کفماهِ دست دخترک را دفعچطوری میکردم، با خودم فکر کردم:
«با این وضع،خسارتم اون مرتیکه اسهالیببینم از انحراف چی میمیره.»
حتماً خیلی زجرآوره کهدرخشان اساتید رزمی درست بیخانداخت گوشت در حال جنگیدن باشن.
فعلاً که مشکل منپررویی نبود، برای همین رویبند دفع حملات دخترک تمرکز کردم.
هنرهای کف دست او در یک لحظه به هنرهای انگشتخسارتم تغییر کرده بود و حالا با سروصدای زیاد با هنرزبونش چنگ زدن طلایی و هنرهای لگد زدن ترکیب شده بود.
هنرهای کفمیخواین دستش را بابنالین مشتهایم دفع کردم.
هنرهای انگشت اونور را با هنر چنگانجام زدن طلایی ضدحمله زدم.
هنر چنگ زدنحجم طلاییاش را با یکزبونش ضدحمله سریعتر خنثی کردم.
در یک چشمبههمزدن، وقتیماهِ لگد دخترک با قدرت بهمیخواین سمت گونه چپم پرواز کرد...
لگدش را با دست چپمبنالین دفاع کردم و همزمان دستم رالجبازی به سمت سینه دخترک دراز کردم.
وقتی دخترکِ جاخورده یک دستش را برای دفاعانداخت از سینهاش عقب کشید، با هنر انگشت ماه روچطوری به زوال دقیقاً به مرکز کف دستش ضربه زدم.
تق!
این حرکتی بود که استفاده کردم چونبوده از تبادل نیروی کف دست از قبلنگاه میدانستم که انرژی درونی من عمیقتر است.
با این حال، انرژی درونی دخترکببینم هم عمیق بود، بنابراین هنر انگشتزنیکه ماه رو به زوال کاملاً اثر نکرد.
یک حمله دروغین به سمت صورت دخترک زدم، بعد با پای چپمفهمیدین به مچ پایش لگد زدم و وقتی تلوتلو خورد، یقهاش را گرفتمکرد و هنر یخ ماه رو به زوال را به بدنش تزریق کردم.
دخترک که شوکه شده بود سعی کرد ضدحملهبند بزند، اما قیافهاش نشان میداد که از چی سردیخودش که به بدنش نفوذ میکرد کاملاً وحشتزده شده است.
علاوه بر این، او ازتحت قبل در وضعیتی قرار داشتخسارتم که یقهاش در چنگ من بود.
در حالی کهخسارتم دستم هنوز رویببینم یقهاش بود، گفتم:
«تلنگر به کله یعنی...»
به محض اینکه حرفم تمام شد، با یکبند تلنگر که در انرژی درونی مرغ چوبی پیچیدهمیخوای شده بود، محکم به پیشانی دخترک ضربه زدم.
با یک صدای ترقِماهِ تیز، دخترک روی زمینچطوری افتاد و غش کرد.
پوزخند سردی زدم و بعدبنالین به اون اسهالی که درپررویی حال گردش چی بود گفتم:
«میخوای کل روز رو گردش چی انجام بدی؟انداخت داری تزکیه خیره به دیوار میکنی؟ نکنه برنامه داریچطوری به روشنگری برسی؟ یکم مراعات کن، ای اسهالیِ بدبخت.»
آیا بیاحتیاطی کرده بودم؟
دخترک که فقط برای کسری از ثانیه غش کرده بود، ناگهان با یکببینم دست خودش را از روی زمین هل داد، در همان حالت درازکش ششخواهر هفت وجب به عقب شلیک شد و بعد مثل یک شبح روی پاهایش ایستاد.
دخترک در حالی که دستش راببینم روی پیشانیاش گذاشته بود، با چشمانیزنیکه تشنه به خون به من خیره شد.
«...»
با نگاه به ورمپررویی قرمزی که روی پیشانیبند دخترک بالا آمده بود، گفتم:
«میخوای چیکار کنی، زلماهِ بزنی بهم؟ حد وچطوری مرز خودت رو بدون.»
برای لحظهای، احساسخسارتم کردم لحن حرفببینم زدنم آلوده شده است.
این من نبودمنور که عجیب بودم،گردش این دخترک بود.
دخترک جواب داد:
«... تلنگرحالا به کلهماهِ یعنی همین؟»
درست زمانی که داشتم فکربنالین میکردم که سازگار شدن باپررویی طرز حرف زدنش دارد سخت میشود...
نور درخشان که کنارم بود، حرکت مسخرهای انجام داد و دستهایشحالا را بالا و پایین برد و ضربدری کرد، بعد دست راستشببینم را تا دانتین خود پایین آورد و نفس بلندی بیرون داد.
«هووووووو...»
اسهالی که گردش چیماهِ خودش را تمام کردهچطوری بود، چشمهایش را باز کرد.
این اسهالیِ روانی حتی یک کلمه هم ازکرد من تشکر نکرد، بلکه به جای آن سربود تا پای دخترک را برانداز کرد و گفت:
«ای دهاتی، نبایدنور همینطوری بیاحتیاط روی یهانجام زن دست بلند کنی.»
من که دستبهسینه ایستاده بودم،لجبازی سرم را با شتاب چرخاندمبود تا به نور درخشان نگاه کنم.
«... حرفت درسته، ولی.»
«خفه شو!»
نور درخشان سرمنور داد زد و بعدانجام رو به دخترک گفت:
«من ازکرد طرف اونپررویی عذرخواهی میکنم.»
نور درخشان بلند شد، خاک پشتشمراقبت را تکاند و بعد برای دخترکبنالین یک ادای احترام با مشت انجام داد.
«من مونگ رانگ ازکنین خانواده مونگ باد و ابرحجم هستم. و شما، بانوی جوان؟»
من با قیافهاینور بهتزده بین نور درخشانانجام و دخترک نگاه کردم.
دخترک با لحنیحجم سرد به نورزنیکه درخشان جواب داد:
«تو دخالت نکن.»
«چی؟»
دخترک گردنش را به این طرف و آنانداخت طرف کج کرد و صدای تقتق استخوانهایش رابوده درآورد و بعد یکی از شانههایش را چرخاند.
از دست این یارو که تو این وضعیت سعی میکرد خودش را برای یککوچکترِ زن شیرین کند، و از دست این دخترک که حتی بعد از خوردن یکدستت تلنگر به کله باز هم به فکر به چالش کشیدن من بود، شاخ درآورده بودم.
اراذل جناح غیرمتعارف همیشه یهتحت مشت آشغالِ بینظم بودن، اما افرادکنین جناح شیطانی خودِ آشوب مطلق بودن.
در چنین مواقعی، اغلب با خودم فکرنگاه میکنم که نکنه من از همون اولبند آدمی بودم که به درد جناح متعارف میخوردم.
چون در مقایسه بادرخشان این روانیهای جناح شیطانی، قطعاًچشماش احساس میکنم آدم نرمالتری هستم.
در همین گیر و دار، دخترک کمربند دوربند کمرش را باز کرد و با یک حرکتمیخوای مچ دستش، کمربند به یک شلاق تبدیل شد.
دخترک که هنوزفهمیدین سر عقل نیامدهمراقبت بود، از من پرسید:
«آمادهای کتک بخوری؟»
در همین حال، از پایین قله،گردش ناله شبحوار که توسط شمشیر نورفهمیدین طولانی کشیده میشد، در حال جریان بود.
خنده زن سرخپوش، مثل خنده یک شبحزبونش باکره، داشت ناله شبحوار را که دشتهایکوچکترِ شب زرشکی را پوشانده بود، پاک میکرد.
ناخودآگاه آهیحالا از سینهامماهِ خارج شد.
«اینجا دیوونهخونهست. یه دیوونهخونهی مطلق.»