چپتر 243: به غرب رفتیم
0همین که از اون رستوراننمیشناسم خوراک دل و روده اومدیم بیرون،زبونها شیطان شبح در گوشم زمزمه کرد.
«راستی، چرا اون اتحادنمیشناسم موریمِ مثلاً بزرگ، عرضه ندارهاخیراً همچین دشمن عمومیای رو بگیره؟»
میخواستم بهش بگم خود تو هم تو زندگیزیادی قبلی دم به تله نمیدادی و گرفتنت مصیبتمنتظر بود، ولی حرفم رو با یه آه قورت دادم.
«خب، گرفتنشون راحت نیست. دشمن عمومی که یکی دو تا نیست؛ بعضیهاشون ماسک پوست انسان میزنن و قایم میشن. بعضیهامشکل تو کوه و کمر سوراخ موش پیدا میکنن. بعضیها هم شاید ور دل معشوقهشون قایم شده باشن. راههای زیادی براینمیتونه قایم شدن هست. واسه همین پوستر تحت تعقیب میزنن، منتظر راپورت میمونن و اعضای اتحاد رو میفرستن، ولی مشکل اینجاست که...»
شیطان شبح سر تکون داد.
«حتی اگه پیداشون همنمیشناسم بکنن، اونقدر گردنکلفت هستن کهاخیراً اعضای معمولی اتحاد حریفشون نشن؟»
«دقیقاً.»
شیطان شهوت پرید وسط حرفمون.
«ولی رهبر اتحاد هم که نمیتونه راه بیفته واسمش تکتک اینا رو بکشه. واسه همچین سطحی باید یهنمیاومد رهبر لشکر پا پیش بذاره؟ ارباب، تو مورونگجا رو میشناسی؟»
شیطان شمشیر سرشمنفی رو به نشونهمیاد منفی تکون داد.
«من نمیشناسم. به نظرمعشوقهشون میاد استادیه که اسمشزیادی اخیراً سر زبونها افتاده.»
راستش رو بخواین،معشوقهشون منم لقب مورونگجاراههای رو یادم نمیاومد.
یعنی کسی بود که تو زندگی قبلی من، تویاسمش لیست دشمنان عمومی نبود؟ حتی اگه بود هم، لابدنمیاومد تا وقتی من وارد لیست بشم، اون دیگه مرده بود.
من تازه وقتی خودم تبدیلنظر به دشمن عمومی شدم، بهزبونها بقیه دشمنان عمومی موریم علاقهمند شدم.
قبل ازمیکنن اون چیزمعشوقهشون زیادی نمیدونستم.
چون بهشاید من هیچشده ربطی نداشت.
«هوم؟ یه لحظه صبر کن.»
تازه اون موقع بود که دوباره پوستراستادیه تحت تعقیب رو درآوردم تا سر ومنم وضع و قیافه مورونگجا رو چک کنم.
یه جورایی حسشاید و حال یهباشن استاد تائوئیست رو داشت.
پوسترهای تحت تعقیب معمولاً برباشن اساس گفتههای قربانیها یا شاهدها کشیدهواسه میشن، واسه همین خیلی دقیق نیستن.
توی خاطراتم گشتم و فکرنمیشناسم کنم فهمیدم کی اون استاداخیراً تائوئیست به اسم مورونگجا رو کشت.
«یه کم مسخرهست.منفی یعنی این همونیهمیاد که اون موقع مرد؟»
البته بهمیکنن دست منمعشوقهشون نمرده بود.
من کهشاید اون موقعشده زورش رو نداشتم.
ولی صحنهای که راهب دیوانه یهنظر استاد تائوئیست رو تا حد مرگافتاده کتک زد، هنوز زندهست جلو چشمام.
اگه این یارو همون استادنظر تائوئیست باشه، فکر کنم خیلیزبونها جانانه با راهب دیوانه جنگید.
به عبارت دیگه، مورونگجامعشوقهشون در سطح یه عضوزیادی معمولی جناح غیرمتعارفِ محلی نبود.
البته دقیقاً به خاطر اینکه در سطحزیادی یه لاتِ کوچه بازاریِ جناح غیرمتعارف نبود،تعقیب اسمش رفته بود توی لیست دشمنان عمومی.
اون زمان، من فقط تماشا میکردمنظر و طبیعتاً فرض رو بر اینافتاده گذاشته بودم که راهب دیوانه برنده میشه.
مورونگجا هم لابد اصلاً فکرش رو نمیکرداستادیه که ببازه، چون آخرین حالتی که تو صورتشلقب نقش بست، ترکیبی از گیجی و شوک بود.
قیافهاش انگار داشتشاید داد میزد: «فکرش روراههای میکردم که اینجا بمیرم؟»
اون موقعها، راهب دیوانه هر کی روزیادی میدید، چه وسط خیابون چه موقع غذاتعقیب خوردن، همینطوری الکی تا حد مرگ کتک میزد.
نکنه بعضی ازنشونه اونایی که میکشت،نظر دشمنان عمومی موریم بودن؟
اون موقع فکر میکردم کارش کاملاً دیوانهواره،استادیه ولی الان که به گذشته نگاه میکنم،منم شاید اونقدرها هم بیحساب و کتاب نبوده.
البته پوسترهای تحت تعقیب اغلب مثلباشن اعلامیههای رسمی همه جا چسبونده میشدن،واسه پس هر کسی میتونست اونها رو ببینه.
راهب دیوانه هم آدمی نبود کهراههای دلیل بیاره یا توضیحی بده، واسهپوستر همین اون زمان چیز زیادی دستگیرم نمیشد.
به پوستر تحت تعقیبِمنفی دشمن عمومی موریم نگاه کردماسمش و رو به شرورها گفتم:
«فعلاً راه بیفتیم.»
شیطان شبح پرسید:
«به کجا؟»
«به سمت غرب.»
«اگه بریمنشونه غرب مورونگجانمیشناسم رو پیدا میکنیم؟»
«یارو "شیطانِ غرب"ـه، پسمعشوقهشون باید بریم غرب. اگهزیادی "شرارتِ شرق" بود، میرفتیم شرق.»
همراه شرورهاشاید آروم توشده جاده راه افتادم.
اطلاعاتی که زیر پوستر نوشته شده بودمیاد میگفت اون حوالی منطقه کوه بامبو دیدهبخواین شده، که با خاطرات من همجور درمیومد.
اون زمان، من بعد ازنظر گذشتن از کوه بامبو، همراهزبونها راهب دیوانه داشتم میرفتم سمت شرق.
حالا داشتم با شرورها میرفتمشده سمت کوه بامبو که درشدن غرب اتحاد موریم قرار داشت.
رزمیکارها اغلب بر اساس موقعیت مکانیشونراههای نسبت به اتحاد موریم لقب میگیرن، احتمالاًتحت واسه همینه که بهش میگفتن شیطان غرب.
درست مثل لقب منمنفی تو جناح راستین که یکیاسمش از «شش اژدهای جدید جنوب»ـه.
شیطان شهوت، که اونم مثلنظر من یکی از شش اژدهازبونها بود، از شیطان شبح پرسید:
«از اینجامیکنن تا کوهمعشوقهشون بامبو خیلی راهه؟»
«آره، خیلی دوره.»
«ارباب، کالسکه بگیریم؟»
شیطان شمشیرنشونه به مننمیشناسم نگاه کرد.
«کالسکه؟»
سر تکون دادم.
«پیاده میریم.»
شیطان شهوت با تعجب گفت:
«پیاده کی میرسیم آخه؟»
به شیطان شهوت نگاه کردم.
«اگه کندی، بدو، حرومزاده.»
«وقتی قرار نیست گوشنمیشناسم بدی، حرف زدن فایدهایاسمش نداره. ولش کن اصلاً.»
شیطان شهوت آهیشاید کشید و ازباشن شیطان شمشیر پرسید:
«راستی، چراشاید زاها همیشه بهباشن من گیر میده؟»
شیطان شمشیرسرش با قیافهایمنفی جدی جواب داد:
«منم دلم میخواد همیننمیشناسم کار رو بکنم، ولیاسمش اغلب خودم رو کنترل میکنم.»
«اوه... که اینطور.»
من یه راهی بلد بودم که زودترزیادی برسیم به کوه بامبو، واسه همین شروعتعقیب کردم به وررازی و چرت و پرت گفتن.
«ولی میدونید چیه.»
«......»
«اگه قرار باشهشاید تو مهارت سبکی مسابقهراههای بدیم، رتبهبندی چطور میشه؟»
«......»
«فکر کنم من و داداش ارشد سرمیاد اولی بجنگیم، نه؟ راستش فکر کنم تو مهارتمنم سبکی من از همه سریعترم. مگه اول نیستم؟»
با لحنی خونسرد ایننمیشناسم رو گفتم، ولی به طرزاخیراً عجیبی هیچکس واکنشی نشون نداد.
با تعجب برگشتم و دیدم هرباشن سه تاشون با قیافهای که توشواسه «چقدر بدبختی» موج میزد، نگاهم میکنن.
گوشه لب شیطانمعشوقهشون شمشیر کمی کجراههای شد و بالا رفت.
شیطان شبح بهم نگاهمنفی کرد و سرش رو بهاسمش چپ و راست تکون داد.
شیطان شهوتنشونه هم یه لبخندنظر گندیده تحویلم داد.
از هر سه تاشون پرسیدم:
«خب، الانشاید این سکوتشده نشونه تاییده؟»
«اصلاً و ابداً.»
شیطان شهوتنشونه با یه لبخندنظر محو جواب داد:
«بس کن این اراجیف رو. توباشن مهارت سبکی من از همه سریعترم. چرا؟پوستر چون تو برکه عقاب سفید هیچوقت نباختم.»
شیطان شبح جواب داد:
«تو برکه عقاب سفید کلاً پنجنظر تا جوون بودن که میتونستن درست وراستش حسابی بدون. تو بین اونا سریعترین بودی؟»
شیطان شمشیر کسی نبود که گولمیاد تحریکات رو بخوره، واسه همین باراستش قیافهای بیتفاوت دهنش رو بسته نگه داشت.
به شیطان شمشیر نگاه کردم.
«ارشد، تو فقط به هنرهایباشن شمشیر علاقه داری، پس لابد توواسه مهارت سبکی یه کم عقبی، نه؟»
شیطان شمشیر ازم پرسید:
«رهبر فرقه، مطمئنی؟»
حسابی هرمیکنن سه تاشونمعشوقهشون رو تحریک کردم.
«خب، مدت زمانش کوتاه بود، ولی من تونستم ازشدن دست شیطان بهشتی که یکی از سه فاجعهست فراراعضای کنم. شک دارم شماها حتی بتونید گرد پام رو ببینید.»
همونطور که حرفنشونه میزدم، شرورها اومدننظر و کنارم ایستادن.
شیطان شبحنشونه به جلو نگاهنظر کرد و گفت:
«خیلی خب. راستش رو بگم، مطمئن نیستم اولزیادی بشم. ولی قصد هم ندارم نفر آخر بشم.منتظر بیاید یه مسابقه استقامت بذاریم. جریمه نفر آخر چیه؟»
شیطان شهوت گفت:
«نفر آخر باید...»
هنوز حرف شیطان شهوت تمومنظر نشده بود که شیطان شبحزبونها مثل تیر از چله در رفت.
من و شیطان شمشیرمعشوقهشون همزمان واکنش نشون دادیم وبرای از مهارت سبکیمون استفاده کردیم.
شیطان شهوت از پشت سر پرواز کرد وبرای در یک چشم به هم زدن از هرراپورت سه تای ما جلو زد و پیشتاز شد.
صدای پوزخند هرنشونه سه نفر همزماننظر بلند شد و...
گور بابای نفرمنفی آخر، سرعت مامیاد همینطور بیشتر میشد.
اینطور که من میبینم، شیطان شهوت بهراههای طرز عجیبی از همه سریعتر بود، بعدشتحت شیطان شمشیر، و شیطان شبح هم آخر بود.
منم اون تهمعشوقهشون میدویدم و وضعیتراههای رو ارزیابی میکردم.
نظر من اینه.
چه مورونگجایِ شیطان غربنمیشناسم رو بکشیم چه نکشیم، راستشاخیراً به من هیچ ربطی نداره.
در وهله اول، این شرورها کسانیباشن هستند که بریدن یک سر دیگرواسه هیچ حس خاصی به آنها نمیدهد.
برای من، سفر بردن اینباشن شرورها برای پیدا کردن مورونگجاهست در ناکجاآباد اهمیت بیشتری دارد.
شاید این همان حسی استنمیشناسم که راهب دیوانه وقتی مرااخیراً به دریای ژجیانگ میبرد، داشت.
مقصد مهم است،منفی اما مسیر ازمیاد آن هم مهمتر است.
فقط آنمیکنن موقع اینمعشوقهشون را نمیدانستم.
به همین ترتیب، برد و باختراههای من در این مسابقه مسخره مهارتپوستر سبکی هم هیچ ربطی به من ندارد.
چون این مسابقهای استمنفی که در آن فقط شیطاناسمش شهوت باید نفر آخر شود.
چه برایش جفتپا میگرفتم، چه تنه میزدم،استادیه یا از پشت با هنر یخ غافلگیرشمنم میکردم، نفر آخر قرار بود شیطان شهوت باشد.
پس من عمداًشاید با سرعتی آهسته وراههای تفریحی آن عقب میدویدم.
«وقتی رسیدیم به جاده اصلی، بعد از مدتیبرای دویدن به یک ایستگاه چاپار میرسیم که آژانسهای اسکورتمیمونن آنجا استراحت میکنند، پس آنجا یک استراحت کوتاه میکنیم.»
شیطان شهوتسرش و شیطان شبحنمیشناسم همزمان جواب دادند.
«حله.»
بعد از گذشت نصفمعشوقهشون یک ربع ساعت، شیطان شمشیربرای جلو زد و پیشتاز شد.
شیطان شهوت هم افتاد دنبالش.
همانطور که انتظار میرفت، شیطان شبح ازمیاد همه کندتر بود، بنابراین کنارش دویدم وبخواین در مورد مهارت سبکیاش به او غر زدم.
«خیلی کندی، مگه نه؟»
«خفه شو.»
«میخوای بشی نوچه ته صف؟»
«نه؟»
«قرار گذاشتیم بازنده میشه نوچه.»
به طرز عجیبی،شاید سرعت شیطان شبحباشن کمکم زیاد شد.
من همانطور که رهبر فرقهباشن گدایان به من یاد دادههست بود، شیطان شبح را نصیحت کردم.
«به نظر میادنشونه انرژی درونیت کامل بهمیاد مهارت سبکی تبدیل نمیشه.»
شیطان شبح درمنفی حین دویدن بامیاد قیافهای گیج جواب داد.
«داری چی زر میزنی؟»
«زیادی داری به پاهات فشار میاری، واسه همین فرم بدنت به هم ریخته.تحت سعی کن کنترلش کنی. کند بودنت بخاطر کمبود انرژی درونی نیست. کندی چونپیداشون بلد نیستی درست بدوی. مهارت سبکیت قطعاً از اون "آقای پیپی" هم بدتره.»
«لعنتی.»
سوئیچ کردم روی قدمهای الهی ابر نردبان، مهارتیاسمش که دیگر نمیتوانستم تشخیص دهم مال خودم است یانمیاومد مال محقق سفیدپوش، و از شیطان شبح جلو زدم.
به نظر میرسیدشاید شیطان شبح توی دورراههای اول نفر آخر میشود.
ولی مهم نبود.
تا وقتیسرش که منمنفی نفر آخر نباشم.
سریع به شیطان شهوت رسیدم، بدون هیچاستادیه حرفی از او رد شدم و بعد رولقب مخترین پوزخند دنیا را به او تحویل دادم.
چشمهای شیطان شهوتشاید با دیدن قیافهباشن من گرد شد.
شیطان شهوت به من گفت.
«یه ذره سریعتر شدی؟»
مهارت سبکی من دیگر ترکیبینظر از مطالعات رزمی محقق سفیدپوشزبونها و رهبر فرقه گدایان بود.
این سطحی نبود که یکشده مستراح متحرک مثل او بتواندشدن جرأت دنبال کردنش را داشته باشد.
خیلی راحت از شیطانشده شهوت رد شدم وبرای افتادم دنبال شیطان شمشیر.
یهو متوجه شدم که مهارتهاینمیشناسم رزمیام در این مسابقه مهارتاخیراً سبکی با شرورها پیشرفت کرده است.
کم کردن فاصلهمنفی با شیطان شمشیرمیاد هم زیاد سخت نبود.
ولی قصدی برای جلو زدن از اوراههای نداشتم، برای همین فاصله مناسبی را حفظتحت کردم و به سمت ایستگاه چاپار رفتیم.
ایستگاه چاپار در اصل جایی برای تعویضمیاد اسبهای خسته بود، که آن را بهبخواین مکانی حیاتی برای محافظان اسکورت تبدیل میکرد.
طبیعتاً آنجا غذا فراوان بود،نظر اسبهای زیادی داشت و میشدزبونها کالسکه را هم تعمیر کرد.
میشد اسبمیکنن یا کالسکهمعشوقهشون هم خرید.
ترتیب رسیدن اینطوری بود:شده شیطان شمشیر، من، شیطانبرای شهوت و شیطان شبح.
به نظر میرسید غرور شیطان شبح بدجوریمیاد جریحهدار شده چون دهانش را بسته بود،بخواین برای همین اذیت کردنش دیگر حال نمیداد.
در ایننشونه شرایط، دیگر سرنظر به سرش نمیگذاشتم.
بعد از یک وعده غذای ساده با آنزیادی سه نفر، یک کالسکه دستدوم، دو تا اسب وراپورت یک پرچم که چیزی رویش نوشته نشده بود خریدم.
اخیراً آنقدر خودسرانه رفتار کرده بودم کهزیادی وقتی کالسکه خریدم هیچکس چیزی نگفت، وتعقیب وقتی اسبها را آوردم فقط قبولش کردند.
یک میله روی سقف کالسکهنمیشناسم نصب کردم و به پارچهاخیراً در حال اهتزاز نگاه کردم.
«...چه آژانس اسکورتی بنویسیم؟»
شیطان شبحمیکنن برگشت ومعشوقهشون جواب داد.
«چرا یهوشاید داریم ادای آژانسباشن اسکورت رو درمیاریم؟»
«ساکت. اگه یه اسم خیلینمیشناسم گنده بنویسیم کسلکننده میشه، پساخیراً به یه اسم مناسب فکر کنین.»
شیطان شهوت جواب داد.
«نظرتون راجع بهشاید آژانس اسکورت بادباشن و ابر چیه؟»
انگشتم راشاید به سمتشده شیطان شهوت گرفتم.
«هوی، خوبه. برو همونجایی کهنمیشناسم پرچم رو فروخت و بگو روشزبونها بنویسن آژانس اسکورت باد و ابر.»
پرچم رانشونه پرت کردمنمیشناسم سمت شیطان شهوت.
وقتی شیطان شهوت بهمعشوقهشون شیطان شمشیر نگاه کرد، شیطانبرای شمشیر یک کلمه اضافه کرد.
«زود برگرد.»
«چشم.»
ما یک لحظه با قیافههای لات واستادیه لوت جلوی مسافرخانه نشستیم و منتظر شیطانمنم شهوت ماندیم که فرستاده بودیمش دنبال نخود سیاه.
کمی بعد، پرچمی که رویش با قلمموراههای و مرکب قرضی نوشته شده بود "آژانس اسکورتتعقیب باد و ابر"، همراه با شیطان شهوت رسید.
«ارباب، بزن بریم.»
همانطور که سمت کالسکه میرفتم،نمیشناسم نقشهای آژانس اسکورت تازه تأسیساخیراً باد و ابر را تعیین کردم.
«برادر ارشد میشهمنفی رهبر آژانس اسکورتمیاد باد و ابر.»
«......»
«یوک-هاپ مناسب سرگروهمعشوقهشون محافظانه. منم میشم محافظزیادی ارشد، پس یادتون باشه.»
شیطان شهوت که پرچم رانمیشناسم نگه داشته بود، با چشمهایاخیراً نگران به من نگاه کرد.
«پس من چی؟»
«تو فقط کالسکهچی هستی، پسشده درست اسب رو برون. باربر همهست خودت باش. دارم بهت لطف میکنم.»
شیطان شهوت انگار میخواست فحش بدهد، ولیزیادی وقتی چشمش به چشم ارباب افتاد، بدونتعقیب هیچ حرفی رفت نشست روی صندلی کالسکهچی.
شیطان شبح که امروزمنفی بدجوری حالش گرفته بود، کناراسمش شیطان شهوت نشست و گفت.
«درست برون.»
شیطان شهوت کهشاید افسار را درباشن دست داشت، جواب داد.
«خیلی خب، داریم راه میافتیم. همه لطفاًزیادی سریع بشینن. کالسکه آژانس اسکورت باد وتعقیب ابر به مقصد غرب الان حرکت میکنه.»
سرم را تکان دادم.
«خوبه. به نظر میادنمیشناسم بالاخره عقلش رو از دستاخیراً داده. ارشد، تو برو داخل.»
شیطان شمشیرمیکنن را فرستادممعشوقهشون توی کالسکه.
شیطان شمشیر پرسید.
«پس تو چی؟»
«من یا میرممنفی روی سقف یا بااستادیه مهارت سبکیم دنبالتون میام.»
«لازمه؟»
«وقتی یکم خسته شدم، جامباشن رو با تو عوض میکنم ارشد.واسه باید مهارت سبکیم رو تمرین بدم.»
«باشه.»
روی سقف لقولوق کالسکه تعادلم را حفظراههای کردم و برای شیطان شهوت که داشتتحت با خشونت با اسب رفتار میکرد، نوچنوچ کردم.
«چه حرومزادهی بدبختی،معشوقهشون عقدهشو سر اونراههای اسب زبونبسته خالی میکنه.»
شیطان شبحسرش هم سرمنفی تکان داد.
«واقعاً که آدم بدبختیه.»
نکند شیطان شبح وقتی حواسم نبود، زندگیاش را وقفبرای این کرده که از کرم ریختن به شیطان شهوت لذتاعضای ببرد؟ او با رضایت کامل با شیطان شهوت رفتار میکرد.
آدمها اینطوری کمکم رشد میکنند.
شاید چون الان حالش کمینمیشناسم بهتر شده بود، شیطان شبحاخیراً گهگاهی یک آواز خستهکننده میخواند.
یک لحظهنشونه حس عجیبی بهنظر من دست داد.
از یک جایی به بعد، چهار شرورراههای بزرگ دیگر دست از مخالفت با تصمیماتمتحت و هر پیشنهادی که میدادم برداشته بودند.
یک کالسکه قدیمیمعشوقهشون که رنگش اینجاراههای و آنجا پریده بود.
دو تا اسب که خیلی جوندارنظر به نظر نمیرسیدند و باعث میشدندافتاده حس کنم سرم کلاه رفته است.
شیطان شبح، کهمنفی بعضی وقتها آوازهایمیاد قدیمی و کسلکننده میخواند.
شیطان شهوت، کهشاید در حال تکانباشن دادن افسار غرغر میکرد.
مرد پردغدغهی موریم، شیطان شمشیر،باشن که دوباره داخل کالسکه غرقهست در افکار عمیق شده بود.
من همراه آنها به سمت غربنظر رفتم و گهگاهی از سقف پایینافتاده میآمدم تا از مهارت سبکیام استفاده کنم.
اگر الان تمرینمنفی نکنم، پس کی مهارتاستادیه سبکیام را تمرین بدهم؟
دیگر زحمت تفکیک کردن کشتن دشمن مردم،راههای سفر با شرورها و تمرین برای بالاتحت بردن سطح مهارت سبکیام را به خودم نمیدادم.
من باشاید شرورها بهشده سمت غرب رفتم.
درست همانطور کهنشونه راهب دیوانه بهنظر سمت شرق رفته بود.
حالا دیگرنشونه شرق و غربنظر برایم اهمیتی نداشتند.