---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت شیطان دیوانه

چپتر 243: به غرب رفتیم • ⏱ 14 دقیقه

چپتر 243: به غرب رفتیم

0

همین که از اون رستوران‌نمی‌شناسم​ خوراک دل و روده اومدیم بیرون،‌زبون‌ها​ شیطان شبح در گوشم زمزمه کرد.

«راستی، چرا اون اتحاد‌نمی‌شناسم​ موریمِ مثلاً بزرگ، عرضه نداره‌اخیراً​ همچین دشمن عمومی‌ای رو بگیره؟»

می‌خواستم بهش بگم خود تو هم تو زندگی‌زیادی​ قبلی دم به تله نمی‌دادی و گرفتنت مصیبت‌منتظر​ بود، ولی حرفم رو با یه آه قورت دادم.

«خب، گرفتنشون راحت نیست. دشمن عمومی که یکی دو تا نیست؛ بعضی‌هاشون ماسک پوست انسان می‌زنن و قایم می‌شن. بعضی‌ها‌مشکل​ تو کوه و کمر سوراخ موش پیدا می‌کنن. بعضی‌ها هم شاید ور دل معشوقه‌شون قایم شده باشن. راه‌های زیادی برای‌نمی‌تونه​ قایم شدن هست. واسه همین پوستر تحت تعقیب می‌زنن، منتظر راپورت می‌مونن و اعضای اتحاد رو می‌فرستن، ولی مشکل اینجاست که...»

شیطان شبح سر تکون داد.

«حتی اگه پیداشون هم‌نمی‌شناسم​ بکنن، اون‌قدر گردن‌کلفت هستن که‌اخیراً​ اعضای معمولی اتحاد حریفشون نشن؟»

«دقیقاً.»

شیطان شهوت پرید وسط حرفمون.

«ولی رهبر اتحاد هم که نمی‌تونه راه بیفته و‌اسمش​ تک‌تک اینا رو بکشه. واسه همچین سطحی باید یه‌نمی‌اومد​ رهبر لشکر پا پیش بذاره؟ ارباب، تو مورونگ‌جا رو می‌شناسی؟»

شیطان شمشیر سرش‌منفی​ رو به نشونه‌میاد​ منفی تکون داد.

«من نمی‌شناسم. به نظر‌معشوقه‌شون​ میاد استادیه که اسمش‌زیادی​ اخیراً سر زبون‌ها افتاده.»

راستش رو بخواین،‌معشوقه‌شون​ منم لقب مورونگ‌جا‌راه‌های​ رو یادم نمی‌اومد.

یعنی کسی بود که تو زندگی قبلی من، توی‌اسمش​ لیست دشمنان عمومی نبود؟ حتی اگه بود هم، لابد‌نمی‌اومد​ تا وقتی من وارد لیست بشم، اون دیگه مرده بود.

من تازه وقتی خودم تبدیل‌نظر​ به دشمن عمومی شدم، به‌زبون‌ها​ بقیه دشمنان عمومی موریم علاقه‌مند شدم.

قبل از‌می‌کنن​ اون چیز‌معشوقه‌شون​ زیادی نمی‌دونستم.

چون به‌شاید​ من هیچ‌شده​ ربطی نداشت.

«هوم؟ یه لحظه صبر کن.»

تازه اون موقع بود که دوباره پوستر‌استادیه​ تحت تعقیب رو درآوردم تا سر و‌منم​ وضع و قیافه مورونگ‌جا رو چک کنم.

یه جورایی حس‌شاید​ و حال یه‌باشن​ استاد تائوئیست رو داشت.

پوسترهای تحت تعقیب معمولاً بر‌باشن​ اساس گفته‌های قربانی‌ها یا شاهدها کشیده‌واسه​ می‌شن، واسه همین خیلی دقیق نیستن.

توی خاطراتم گشتم و فکر‌نمی‌شناسم​ کنم فهمیدم کی اون استاد‌اخیراً​ تائوئیست به اسم مورونگ‌جا رو کشت.

«یه کم مسخره‌ست.‌منفی​ یعنی این همونیه‌میاد​ که اون موقع مرد؟»

البته به‌می‌کنن​ دست من‌معشوقه‌شون​ نمرده بود.

من که‌شاید​ اون موقع‌شده​ زورش رو نداشتم.

ولی صحنه‌ای که راهب دیوانه یه‌نظر​ استاد تائوئیست رو تا حد مرگ‌افتاده​ کتک زد، هنوز زنده‌ست جلو چشمام.

اگه این یارو همون استاد‌نظر​ تائوئیست باشه، فکر کنم خیلی‌زبون‌ها​ جانانه با راهب دیوانه جنگید.

به عبارت دیگه، مورونگ‌جا‌معشوقه‌شون​ در سطح یه عضو‌زیادی​ معمولی جناح غیرمتعارفِ محلی نبود.

البته دقیقاً به خاطر اینکه در سطح‌زیادی​ یه لاتِ کوچه بازاریِ جناح غیرمتعارف نبود،‌تعقیب​ اسمش رفته بود توی لیست دشمنان عمومی.

اون زمان، من فقط تماشا می‌کردم‌نظر​ و طبیعتاً فرض رو بر این‌افتاده​ گذاشته بودم که راهب دیوانه برنده میشه.

مورونگ‌جا هم لابد اصلاً فکرش رو نمی‌کرد‌استادیه​ که ببازه، چون آخرین حالتی که تو صورتش‌لقب​ نقش بست، ترکیبی از گیجی و شوک بود.

قیافه‌اش انگار داشت‌شاید​ داد می‌زد: «فکرش رو‌راه‌های​ می‌کردم که اینجا بمیرم؟»

اون موقع‌ها، راهب دیوانه هر کی رو‌زیادی​ می‌دید، چه وسط خیابون چه موقع غذا‌تعقیب​ خوردن، همین‌طوری الکی تا حد مرگ کتک می‌زد.

نکنه بعضی از‌نشونه​ اونایی که می‌کشت،‌نظر​ دشمنان عمومی موریم بودن؟

اون موقع فکر می‌کردم کارش کاملاً دیوانه‌واره،‌استادیه​ ولی الان که به گذشته نگاه می‌کنم،‌منم​ شاید اون‌قدرها هم بی‌حساب و کتاب نبوده.

البته پوسترهای تحت تعقیب اغلب مثل‌باشن​ اعلامیه‌های رسمی همه جا چسبونده می‌شدن،‌واسه​ پس هر کسی می‌تونست اون‌ها رو ببینه.

راهب دیوانه هم آدمی نبود که‌راه‌های​ دلیل بیاره یا توضیحی بده، واسه‌پوستر​ همین اون زمان چیز زیادی دستگیرم نمی‌شد.

به پوستر تحت تعقیبِ‌منفی​ دشمن عمومی موریم نگاه کردم‌اسمش​ و رو به شرورها گفتم:

«فعلاً راه بیفتیم.»

شیطان شبح پرسید:

«به کجا؟»

«به سمت غرب.»

«اگه بریم‌نشونه​ غرب مورونگ‌جا‌نمی‌شناسم​ رو پیدا می‌کنیم؟»

«یارو "شیطانِ غرب"ـه، پس‌معشوقه‌شون​ باید بریم غرب. اگه‌زیادی​ "شرارتِ شرق" بود، می‌رفتیم شرق.»

همراه شرورها‌شاید​ آروم تو‌شده​ جاده راه افتادم.

اطلاعاتی که زیر پوستر نوشته شده بود‌میاد​ می‌گفت اون حوالی منطقه کوه بامبو دیده‌بخواین​ شده، که با خاطرات من همجور درمیومد.

اون زمان، من بعد از‌نظر​ گذشتن از کوه بامبو، همراه‌زبون‌ها​ راهب دیوانه داشتم می‌رفتم سمت شرق.

حالا داشتم با شرورها می‌رفتم‌شده​ سمت کوه بامبو که در‌شدن​ غرب اتحاد موریم قرار داشت.

رزمی‌کارها اغلب بر اساس موقعیت مکانی‌شون‌راه‌های​ نسبت به اتحاد موریم لقب می‌گیرن، احتمالاً‌تحت​ واسه همینه که بهش می‌گفتن شیطان غرب.

درست مثل لقب من‌منفی​ تو جناح راستین که یکی‌اسمش​ از «شش اژدهای جدید جنوب»ـه.

شیطان شهوت، که اونم مثل‌نظر​ من یکی از شش اژدها‌زبون‌ها​ بود، از شیطان شبح پرسید:

«از اینجا‌می‌کنن​ تا کوه‌معشوقه‌شون​ بامبو خیلی راهه؟»

«آره، خیلی دوره.»

«ارباب، کالسکه بگیریم؟»

شیطان شمشیر‌نشونه​ به من‌نمی‌شناسم​ نگاه کرد.

«کالسکه؟»

سر تکون دادم.

«پیاده می‌ریم.»

شیطان شهوت با تعجب گفت:

«پیاده کی می‌رسیم آخه؟»

به شیطان شهوت نگاه کردم.

«اگه کندی، بدو، حروم‌زاده.»

«وقتی قرار نیست گوش‌نمی‌شناسم​ بدی، حرف زدن فایده‌ای‌اسمش​ نداره. ولش کن اصلاً.»

شیطان شهوت آهی‌شاید​ کشید و از‌باشن​ شیطان شمشیر پرسید:

«راستی، چرا‌شاید​ زاها همیشه به‌باشن​ من گیر میده؟»

شیطان شمشیر‌سرش​ با قیافه‌ای‌منفی​ جدی جواب داد:

«منم دلم می‌خواد همین‌نمی‌شناسم​ کار رو بکنم، ولی‌اسمش​ اغلب خودم رو کنترل می‌کنم.»

«اوه... که این‌طور.»

من یه راهی بلد بودم که زودتر‌زیادی​ برسیم به کوه بامبو، واسه همین شروع‌تعقیب​ کردم به وررازی و چرت و پرت گفتن.

«ولی می‌دونید چیه.»

«......»

«اگه قرار باشه‌شاید​ تو مهارت سبکی مسابقه‌راه‌های​ بدیم، رتبه‌بندی چطور میشه؟»

«......»

«فکر کنم من و داداش ارشد سر‌میاد​ اولی بجنگیم، نه؟ راستش فکر کنم تو مهارت‌منم​ سبکی من از همه سریع‌ترم. مگه اول نیستم؟»

با لحنی خونسرد این‌نمی‌شناسم​ رو گفتم، ولی به طرز‌اخیراً​ عجیبی هیچ‌کس واکنشی نشون نداد.

با تعجب برگشتم و دیدم هر‌باشن​ سه تاشون با قیافه‌ای که توش‌واسه​ «چقدر بدبختی» موج می‌زد، نگاهم می‌کنن.

گوشه لب شیطان‌معشوقه‌شون​ شمشیر کمی کج‌راه‌های​ شد و بالا رفت.

شیطان شبح بهم نگاه‌منفی​ کرد و سرش رو به‌اسمش​ چپ و راست تکون داد.

شیطان شهوت‌نشونه​ هم یه لبخند‌نظر​ گندیده تحویلم داد.

از هر سه تاشون پرسیدم:

«خب، الان‌شاید​ این سکوت‌شده​ نشونه تاییده؟»

«اصلاً و ابداً.»

شیطان شهوت‌نشونه​ با یه لبخند‌نظر​ محو جواب داد:

«بس کن این اراجیف رو. تو‌باشن​ مهارت سبکی من از همه سریع‌ترم. چرا؟‌پوستر​ چون تو برکه عقاب سفید هیچ‌وقت نباختم.»

شیطان شبح جواب داد:

«تو برکه عقاب سفید کلاً پنج‌نظر​ تا جوون بودن که می‌تونستن درست و‌راستش​ حسابی بدو‌ن. تو بین اونا سریع‌ترین بودی؟»

شیطان شمشیر کسی نبود که گول‌میاد​ تحریکات رو بخوره، واسه همین با‌راستش​ قیافه‌ای بی‌تفاوت دهنش رو بسته نگه داشت.

به شیطان شمشیر نگاه کردم.

«ارشد، تو فقط به هنرهای‌باشن​ شمشیر علاقه داری، پس لابد تو‌واسه​ مهارت سبکی یه کم عقبی، نه؟»

شیطان شمشیر ازم پرسید:

«رهبر فرقه، مطمئنی؟»

حسابی هر‌می‌کنن​ سه تاشون‌معشوقه‌شون​ رو تحریک کردم.

«خب، مدت زمانش کوتاه بود، ولی من تونستم از‌شدن​ دست شیطان بهشتی که یکی از سه فاجعه‌ست فرار‌اعضای​ کنم. شک دارم شماها حتی بتونید گرد پام رو ببینید.»

همون‌طور که حرف‌نشونه​ می‌زدم، شرورها اومدن‌نظر​ و کنارم ایستادن.

شیطان شبح‌نشونه​ به جلو نگاه‌نظر​ کرد و گفت:

«خیلی خب. راستش رو بگم، مطمئن نیستم اول‌زیادی​ بشم. ولی قصد هم ندارم نفر آخر بشم.‌منتظر​ بیاید یه مسابقه استقامت بذاریم. جریمه نفر آخر چیه؟»

شیطان شهوت گفت:

«نفر آخر باید...»

هنوز حرف شیطان شهوت تموم‌نظر​ نشده بود که شیطان شبح‌زبون‌ها​ مثل تیر از چله در رفت.

من و شیطان شمشیر‌معشوقه‌شون​ هم‌زمان واکنش نشون دادیم و‌برای​ از مهارت سبکی‌مون استفاده کردیم.

شیطان شهوت از پشت سر پرواز کرد و‌برای​ در یک چشم به هم زدن از هر‌راپورت​ سه تای ما جلو زد و پیشتاز شد.

صدای پوزخند هر‌نشونه​ سه نفر هم‌زمان‌نظر​ بلند شد و...

گور بابای نفر‌منفی​ آخر، سرعت ما‌میاد​ همین‌طور بیشتر می‌شد.

این‌طور که من می‌بینم، شیطان شهوت به‌راه‌های​ طرز عجیبی از همه سریع‌تر بود، بعدش‌تحت​ شیطان شمشیر، و شیطان شبح هم آخر بود.

منم اون ته‌معشوقه‌شون​ می‌دویدم و وضعیت‌راه‌های​ رو ارزیابی می‌کردم.

نظر من اینه.

چه مورونگ‌جایِ شیطان غرب‌نمی‌شناسم​ رو بکشیم چه نکشیم، راستش‌اخیراً​ به من هیچ ربطی نداره.

در وهله اول، این شرورها کسانی‌باشن​ هستند که بریدن یک سر دیگر‌واسه​ هیچ حس خاصی به آن‌ها نمی‌دهد.

برای من، سفر بردن این‌باشن​ شرورها برای پیدا کردن مورونگ‌جا‌هست​ در ناکجاآباد اهمیت بیشتری دارد.

شاید این همان حسی است‌نمی‌شناسم​ که راهب دیوانه وقتی مرا‌اخیراً​ به دریای ژجیانگ می‌برد، داشت.

مقصد مهم است،‌منفی​ اما مسیر از‌میاد​ آن هم مهم‌تر است.

فقط آن‌می‌کنن​ موقع این‌معشوقه‌شون​ را نمی‌دانستم.

به همین ترتیب، برد و باخت‌راه‌های​ من در این مسابقه مسخره مهارت‌پوستر​ سبکی هم هیچ ربطی به من ندارد.

چون این مسابقه‌ای است‌منفی​ که در آن فقط شیطان‌اسمش​ شهوت باید نفر آخر شود.

چه برایش جفت‌پا می‌گرفتم، چه تنه می‌زدم،‌استادیه​ یا از پشت با هنر یخ غافلگیرش‌منم​ می‌کردم، نفر آخر قرار بود شیطان شهوت باشد.

پس من عمداً‌شاید​ با سرعتی آهسته و‌راه‌های​ تفریحی آن عقب می‌دویدم.

«وقتی رسیدیم به جاده اصلی، بعد از مدتی‌برای​ دویدن به یک ایستگاه چاپار می‌رسیم که آژانس‌های اسکورت‌می‌مونن​ آنجا استراحت می‌کنند، پس آنجا یک استراحت کوتاه می‌کنیم.»

شیطان شهوت‌سرش​ و شیطان شبح‌نمی‌شناسم​ همزمان جواب دادند.

«حله.»

بعد از گذشت نصف‌معشوقه‌شون​ یک ربع ساعت، شیطان شمشیر‌برای​ جلو زد و پیشتاز شد.

شیطان شهوت هم افتاد دنبالش.

همان‌طور که انتظار می‌رفت، شیطان شبح از‌میاد​ همه کندتر بود، بنابراین کنارش دویدم و‌بخواین​ در مورد مهارت سبکی‌اش به او غر زدم.

«خیلی کندی، مگه نه؟»

«خفه شو.»

«می‌خوای بشی نوچه ته صف؟»

«نه؟»

«قرار گذاشتیم بازنده میشه نوچه.»

به طرز عجیبی،‌شاید​ سرعت شیطان شبح‌باشن​ کم‌کم زیاد شد.

من همان‌طور که رهبر فرقه‌باشن​ گدایان به من یاد داده‌هست​ بود، شیطان شبح را نصیحت کردم.

«به نظر میاد‌نشونه​ انرژی درونیت کامل به‌میاد​ مهارت سبکی تبدیل نمیشه.»

شیطان شبح در‌منفی​ حین دویدن با‌میاد​ قیافه‌ای گیج جواب داد.

«داری چی زر می‌زنی؟»

«زیادی داری به پاهات فشار میاری، واسه همین فرم بدنت به هم ریخته.‌تحت​ سعی کن کنترلش کنی. کند بودنت بخاطر کمبود انرژی درونی نیست. کندی چون‌پیداشون​ بلد نیستی درست بدوی. مهارت سبکیت قطعاً از اون "آقای پی‌پی" هم بدتره.»

«لعنتی.»

سوئیچ کردم روی قدم‌های الهی ابر نردبان، مهارتی‌اسمش​ که دیگر نمی‌توانستم تشخیص دهم مال خودم است یا‌نمی‌اومد​ مال محقق سفیدپوش، و از شیطان شبح جلو زدم.

به نظر می‌رسید‌شاید​ شیطان شبح توی دور‌راه‌های​ اول نفر آخر می‌شود.

ولی مهم نبود.

تا وقتی‌سرش​ که من‌منفی​ نفر آخر نباشم.

سریع به شیطان شهوت رسیدم، بدون هیچ‌استادیه​ حرفی از او رد شدم و بعد رو‌لقب​ مخ‌ترین پوزخند دنیا را به او تحویل دادم.

چشم‌های شیطان شهوت‌شاید​ با دیدن قیافه‌باشن​ من گرد شد.

شیطان شهوت به من گفت.

«یه ذره سریع‌تر شدی؟»

مهارت سبکی من دیگر ترکیبی‌نظر​ از مطالعات رزمی محقق سفیدپوش‌زبون‌ها​ و رهبر فرقه گدایان بود.

این سطحی نبود که یک‌شده​ مستراح متحرک مثل او بتواند‌شدن​ جرأت دنبال کردنش را داشته باشد.

خیلی راحت از شیطان‌شده​ شهوت رد شدم و‌برای​ افتادم دنبال شیطان شمشیر.

یهو متوجه شدم که مهارت‌های‌نمی‌شناسم​ رزمی‌ام در این مسابقه مهارت‌اخیراً​ سبکی با شرورها پیشرفت کرده است.

کم کردن فاصله‌منفی​ با شیطان شمشیر‌میاد​ هم زیاد سخت نبود.

ولی قصدی برای جلو زدن از او‌راه‌های​ نداشتم، برای همین فاصله مناسبی را حفظ‌تحت​ کردم و به سمت ایستگاه چاپار رفتیم.

ایستگاه چاپار در اصل جایی برای تعویض‌میاد​ اسب‌های خسته بود، که آن را به‌بخواین​ مکانی حیاتی برای محافظان اسکورت تبدیل می‌کرد.

طبیعتاً آنجا غذا فراوان بود،‌نظر​ اسب‌های زیادی داشت و می‌شد‌زبون‌ها​ کالسکه را هم تعمیر کرد.

می‌شد اسب‌می‌کنن​ یا کالسکه‌معشوقه‌شون​ هم خرید.

ترتیب رسیدن این‌طوری بود:‌شده​ شیطان شمشیر، من، شیطان‌برای​ شهوت و شیطان شبح.

به نظر می‌رسید غرور شیطان شبح بدجوری‌میاد​ جریحه‌دار شده چون دهانش را بسته بود،‌بخواین​ برای همین اذیت کردنش دیگر حال نمی‌داد.

در این‌نشونه​ شرایط، دیگر سر‌نظر​ به سرش نمی‌گذاشتم.

بعد از یک وعده غذای ساده با آن‌زیادی​ سه نفر، یک کالسکه دست‌دوم، دو تا اسب و‌راپورت​ یک پرچم که چیزی رویش نوشته نشده بود خریدم.

اخیراً آن‌قدر خودسرانه رفتار کرده بودم که‌زیادی​ وقتی کالسکه خریدم هیچ‌کس چیزی نگفت، و‌تعقیب​ وقتی اسب‌ها را آوردم فقط قبولش کردند.

یک میله روی سقف کالسکه‌نمی‌شناسم​ نصب کردم و به پارچه‌اخیراً​ در حال اهتزاز نگاه کردم.

«...چه آژانس اسکورتی بنویسیم؟»

شیطان شبح‌می‌کنن​ برگشت و‌معشوقه‌شون​ جواب داد.

«چرا یهو‌شاید​ داریم ادای آژانس‌باشن​ اسکورت رو درمیاریم؟»

«ساکت. اگه یه اسم خیلی‌نمی‌شناسم​ گنده بنویسیم کسل‌کننده میشه، پس‌اخیراً​ به یه اسم مناسب فکر کنین.»

شیطان شهوت جواب داد.

«نظرتون راجع به‌شاید​ آژانس اسکورت باد‌باشن​ و ابر چیه؟»

انگشتم را‌شاید​ به سمت‌شده​ شیطان شهوت گرفتم.

«هوی، خوبه. برو همون‌جایی که‌نمی‌شناسم​ پرچم رو فروخت و بگو روش‌زبون‌ها​ بنویسن آژانس اسکورت باد و ابر.»

پرچم را‌نشونه​ پرت کردم‌نمی‌شناسم​ سمت شیطان شهوت.

وقتی شیطان شهوت به‌معشوقه‌شون​ شیطان شمشیر نگاه کرد، شیطان‌برای​ شمشیر یک کلمه اضافه کرد.

«زود برگرد.»

«چشم.»

ما یک لحظه با قیافه‌های لات و‌استادیه​ لوت جلوی مسافرخانه نشستیم و منتظر شیطان‌منم​ شهوت ماندیم که فرستاده بودیمش دنبال نخود سیاه.

کمی بعد، پرچمی که رویش با قلم‌مو‌راه‌های​ و مرکب قرضی نوشته شده بود "آژانس اسکورت‌تعقیب​ باد و ابر"، همراه با شیطان شهوت رسید.

«ارباب، بزن بریم.»

همان‌طور که سمت کالسکه می‌رفتم،‌نمی‌شناسم​ نقش‌های آژانس اسکورت تازه تأسیس‌اخیراً​ باد و ابر را تعیین کردم.

«برادر ارشد میشه‌منفی​ رهبر آژانس اسکورت‌میاد​ باد و ابر.»

«......»

«یوک-هاپ مناسب سرگروه‌معشوقه‌شون​ محافظانه. منم میشم محافظ‌زیادی​ ارشد، پس یادتون باشه.»

شیطان شهوت که پرچم را‌نمی‌شناسم​ نگه داشته بود، با چشم‌های‌اخیراً​ نگران به من نگاه کرد.

«پس من چی؟»

«تو فقط کالسکه‌چی هستی، پس‌شده​ درست اسب رو برون. باربر هم‌هست​ خودت باش. دارم بهت لطف می‌کنم.»

شیطان شهوت انگار می‌خواست فحش بدهد، ولی‌زیادی​ وقتی چشمش به چشم ارباب افتاد، بدون‌تعقیب​ هیچ حرفی رفت نشست روی صندلی کالسکه‌چی.

شیطان شبح که امروز‌منفی​ بدجوری حالش گرفته بود، کنار‌اسمش​ شیطان شهوت نشست و گفت.

«درست برون.»

شیطان شهوت که‌شاید​ افسار را در‌باشن​ دست داشت، جواب داد.

«خیلی خب، داریم راه می‌افتیم. همه لطفاً‌زیادی​ سریع بشینن. کالسکه آژانس اسکورت باد و‌تعقیب​ ابر به مقصد غرب الان حرکت می‌کنه.»

سرم را تکان دادم.

«خوبه. به نظر میاد‌نمی‌شناسم​ بالاخره عقلش رو از دست‌اخیراً​ داده. ارشد، تو برو داخل.»

شیطان شمشیر‌می‌کنن​ را فرستادم‌معشوقه‌شون​ توی کالسکه.

شیطان شمشیر پرسید.

«پس تو چی؟»

«من یا میرم‌منفی​ روی سقف یا با‌استادیه​ مهارت سبکیم دنبالتون میام.»

«لازمه؟»

«وقتی یکم خسته شدم، جام‌باشن​ رو با تو عوض می‌کنم ارشد.‌واسه​ باید مهارت سبکیم رو تمرین بدم.»

«باشه.»

روی سقف لق‌ولوق کالسکه تعادلم را حفظ‌راه‌های​ کردم و برای شیطان شهوت که داشت‌تحت​ با خشونت با اسب رفتار می‌کرد، نوچ‌نوچ کردم.

«چه حروم‌زاده‌ی بدبختی،‌معشوقه‌شون​ عقده‌شو سر اون‌راه‌های​ اسب زبون‌بسته خالی می‌کنه.»

شیطان شبح‌سرش​ هم سر‌منفی​ تکان داد.

«واقعاً که آدم بدبختیه.»

نکند شیطان شبح وقتی حواسم نبود، زندگی‌اش را وقف‌برای​ این کرده که از کرم ریختن به شیطان شهوت لذت‌اعضای​ ببرد؟ او با رضایت کامل با شیطان شهوت رفتار می‌کرد.

آدم‌ها این‌طوری کم‌کم رشد می‌کنند.

شاید چون الان حالش کمی‌نمی‌شناسم​ بهتر شده بود، شیطان شبح‌اخیراً​ گهگاهی یک آواز خسته‌کننده می‌خواند.

یک لحظه‌نشونه​ حس عجیبی به‌نظر​ من دست داد.

از یک جایی به بعد، چهار شرور‌راه‌های​ بزرگ دیگر دست از مخالفت با تصمیماتم‌تحت​ و هر پیشنهادی که می‌دادم برداشته بودند.

یک کالسکه قدیمی‌معشوقه‌شون​ که رنگش اینجا‌راه‌های​ و آنجا پریده بود.

دو تا اسب که خیلی جون‌دار‌نظر​ به نظر نمی‌رسیدند و باعث می‌شدند‌افتاده​ حس کنم سرم کلاه رفته است.

شیطان شبح، که‌منفی​ بعضی وقت‌ها آوازهای‌میاد​ قدیمی و کسل‌کننده می‌خواند.

شیطان شهوت، که‌شاید​ در حال تکان‌باشن​ دادن افسار غرغر می‌کرد.

مرد پردغدغه‌ی موریم، شیطان شمشیر،‌باشن​ که دوباره داخل کالسکه غرق‌هست​ در افکار عمیق شده بود.

من همراه آن‌ها به سمت غرب‌نظر​ رفتم و گهگاهی از سقف پایین‌افتاده​ می‌آمدم تا از مهارت سبکی‌ام استفاده کنم.

اگر الان تمرین‌منفی​ نکنم، پس کی مهارت‌استادیه​ سبکی‌ام را تمرین بدهم؟

دیگر زحمت تفکیک کردن کشتن دشمن مردم،‌راه‌های​ سفر با شرورها و تمرین برای بالا‌تحت​ بردن سطح مهارت سبکی‌ام را به خودم نمی‌دادم.

من با‌شاید​ شرورها به‌شده​ سمت غرب رفتم.

درست همان‌طور که‌نشونه​ راهب دیوانه به‌نظر​ سمت شرق رفته بود.

حالا دیگر‌نشونه​ شرق و غرب‌نظر​ برایم اهمیتی نداشتند.

ناولها | novelha.net