چپتر 442: باد به آرامی میوزد.
0«راستی، اگه پادشاه اون-پیونگ رواینور کشته بودم، عمراً میتونستم اینصخرهها خانه امن رو پیدا کنم.»
پادشاه اون-پیونگ نگاهم کرد.
«دقیقاً همینطوره.»
به پادشاه گوم-سان نگاه کردم.
«به عنوان رهبر فرقه هائو تو غرب، میتونم بگم که پادشاه گوم-سان از شرق بدجوری خودش رو دست بالا گرفته.رفتم ملت میگن من خیلی پولدارم، ولی کل دارایی شخصی من فقط یه مسافرخونهست. اگه حاضری سر تمام داراییهای فرقه هائومغز و هرچی که خودت داری تو یه مبارزه رزمی شرط ببندی، اونوقت به عنوان یه مرد قبولت میکنم. نظرت چیه؟»
همونطور که انتظار میرفت،یواش پادشاه گوم-سان خفه خونباشه گرفت و جوابی نداد.
«نمیتونی؟ پس طبیعتاًرزمی باید خودم اتحاداونوقت شرقی رو تأسیس کنم.»
پادشاه گوم-سان با التماس به اساتیدیکلی که دعوت کرده بود نگاه کرد،زدند انگار داشت برای جونش گدایی میکرد.
همه تو لکعجله رفته بودند واونور سکوت مطلق حاکم بود.
آه سبکیبشی از دهنمیواش پرید بیرون.
«نمیتونم فقط با کچل کردنت سر و تهقبولت قضیه رو هم بیارم. راستش رو بخوای، تاخون الان کلی وقت نداشتی که از دستم قایم بشی؟»
«...»
همه زل زدند به من.
«من خیلی یواش و با طمأنینه تا اینجا اومدم. هر چی باشه، کارم رو از غرب به عنوان یه صاحب مسافرخونه شروع کردم. حتی یه بار هم عجله نکردم. اینور و اونور غلت زدم، اینور و اونور پریدم، از صخرهها افتادم پایین،ذره دوباره چهار دست و پا کشیدم بالا و چند بار مویی از مرگ قسر در رفتم تا بالاخره رسیدم اینجا. اگه وقتی داشتی پولهات رو میریختی تو حلق جامعه مرگ و زندگی، حتی یه ذره احساس پشیمونی یا عذاب وجدان میکردی، الانغلط با من روبهرو نمیشدی. تو با من روبهرو شدی چون داشتی به اون مغز فندقیت فشار میآوردی تا یه جوری از اموالت محافظت کنی. الان دیگه خیلی دیره. من خیلی یواش رسیدم، ولی دلیلش اینه که دیگه تبدیل به یه لاکپشت فولادی شدم.»
بعد از اینکه حین حرفببندی زدن افکارم رو جمعوجور کردم،نظرت رو به پادشاه گوم-سان گفتم:
«اول از همه، انرژی درونی و هنرهای رزمیت رو فلج میکنم. این تاوانیواش اون برداشتهای غلط و توهینهای زیرکانهت به کارنامهی گذشتهی منه. اگه خوشت نمیاد،اینور پس مثل یه رزمیکار واقعی موریم، تو یه دوئل سر همهچیزت شرط ببند.»
پادشاه گوم-سان با لحنی درمانده گفت: «درخواست یه دوئلپریدم نیابتی در ازای ده هزار سکه نقره دارم. نتیجهمرگ هر چی که بشه، پول رو میدم. کسی نیست؟»
شماره یک فوجیان پوزخند زد.
«خودت برو بجنگ، حرومزادهی روانی.»
یهو دونگریم-آ به حرف اومد.
«اون حریفی نیست که بتونم شکستشاونور بدم، ولی من این جون ناقابلپایین رو تقدیم برادر ارشد بزرگم میکنم.»
به دونگریم-آ که داشت نزدیک میشد گفتم: «اگه ببازی، پادشاه گوم-سان رو همحتی میکشم. شاید نتونم کل ثروتش رو پیدا کنم، ولی میتونم اتحاد شرقی روچهار با یه سرمایهی کوچیک شروع کنم. مهم نیست اگه شروع کارمون حقیرانه باشه.»
دونگریم-آ با شنیدن اینکه پادشاه گوم-ساناونوقت هم کشته میشه، از پادشاه اون-پیونگهمونطور پرسید: «برادر ارشد اون، چیکار کنم؟»
پادشاه اون-پیونگ جواب داد: «ارباب جامعه مرگ و زندگی که کشته شده و مرشد اعظم ایالت یان هم که شکست خورده. خودت میدونی که ملکه شیطانیاینور و مهمان مرگ و زندگی هم به همین روز افتادن. هیچکس نتونست جلوش وایسه. نکتهی مهم اینه که هیچکس حتی نتونست درست و حسابی باهاش بجنگه.احساس من از وفاداریت خبر دارم. فعلاً خودت رو کنترل کن. برو بیرون و منتظر بمون. من و برادر ارشدت با رهبر فرقه در این مورد صحبت میکنیم.»
«فهمیدم.»
دونگریم-آ آهی کشیدزدند و از تالاراینجا بزرگ رفت بیرون.
پادشاه اون-پیونگ رو به پادشاه گوم-سان گفت: «برادر ارشد، با استانداردهای رهبر فرقه، تو هیچ فرقی با ارباب جامعه مرگ وطبیعتاً زندگی نداری. بهت گفتم که یا مرگه یا کچلی، نگفتم؟ فقط الان عوض شده به مرگ یا فلج شدن هنرهای رزمیت.مطلق هیچ گزینهی دیگهای وجود نداره. در مورد ثروتت هم، همونطور که گفتی برادر ارشد، فقط برای تأسیس اتحاد شرقی ازش استفاده میکنیم.»
پادشاه گوم-سان با چشمهاییبخوای که کاسهی خون شدهنداشتی بود بهم زل زد.
«رهبر فرقه، یه سؤال دارم.»
«بنال.»
«چرا سه فاجعهرزمی بازنشسته شدن؟ بهاونوقت تو ربطی داره؟»
با نگاهی خالیراستش و بیحس بهکلی پادشاه گوم-سان خیره شدم.
«ربط داره. الان، حتی اگه هر سه فاجعه همزمان بریزن سرم، نمیتونن ارادهم رو در هم بشکنن. همین جواب برات کافیه؟ دلیلی کهوقتی دارم حتی همین یه شانس رو بهت میدم اینه که سه فاجعه هم وقتی ضعیف بودم بهم یه شانس دادن. دلیل بزرگترش اینه کهکنی پادشاه اون-پیونگ هنوز ازت قطع امید نکرده. از اونجایی که آدمهای باهوش هم ممکنه اشتباه کنن، منم هیچ قصدی برای مخفی کردن قدرتم ندارم.»
کف دستم رو بهیواش سمت آسمون چرخوندم و نیرویکارم کف دستم رو آزاد کردم.
یه ستون آتش فوران کرد و سقف خانه امن رو کاملاًچیه پودر کرد و فرستاد هوا، ولی پسلرزههای بهجامونده از نیروی کفباید دست باعث شد حتی یه ذره گرد و خاک هم پایین نریزه.
تو یه چشمبههمزدن، آسمونبخوای صاف از جایی کهنداشتی قبلاً سقف بود، معلوم شد.
«کی فکرش رو میکرد یه کاسه نودلغلت بتونه همچین قدرتی بده. اگه دندهخوک خوردهچهار بودم که قشنگ سقف آسمون رو سوراخ میکردم.»
در حالی که همه داشتند بااینجا دهن باز به آسمون نگاه میکردند، منحتی دیگه رسماً رهبر اتحاد شرقی شده بودم.
«خب، حالامبارزه نقشه رو براتونببندی میگم. پادشاه اون-پیونگ.»
«بله، رهبر فرقه.»
«تو رو به عنواننکردم رئیس شعبه ژجیانگ درزدم اتحاد شرقی منصوب میکنم.»
پادشاه اون-پیونگ ادای احترام کرد.
«فرمان شما رو میپذیرم.»
نمیتونستم پیشبینی کنم بقیه چه واکنشیکلی نشون میدن، ولی حالا که فاز رهبریواش اتحاد رو برداشته بودم، دیگه بیخیالبشو نبودم.
«پادشاه بزرگ.»
«بگو.»
«قصد دارم تو روشرط به عنوان رئیس شعبهیقبولت ناظر بر جیانگسو منصوب کنم.»
پادشاه بزرگ یهو زدبخوای زیر خنده و شونههاشنداشتی شروع به لرزیدن کرد: «هاها.»
بعد از اینکه یه لحظه با خودشغلت سبکسنگین کرد که چیکار کنه، نگاهم کردچهار و سر تکون داد: «باشه، قبول میکنم.»
«خوبه. شمشیر اول کوه تای؟»
شمشیر اول کوهرزمی تای با انگشتاونوقت به خودش اشاره کرد.
«یعنی الان منراستش رئیس شعبه شاندونگکلی تو اتحاد شرقیام؟»
به چشمهایبار شمشیر اول کوهاینور تای زل زدم.
«مقام رو قبول میکنی؟»
شمشیر اول کوهرزمی تای لبخند محوی زدمرد و سر تکون داد.
«اگه ارشد پادشاه بزرگبخوای نقشی رو قبول میکنه،نداشتی پس منم باید قبول کنم.»
نگاهم رو چرخوندم سمتنکردم امپراتور تیغه که بهزدم نظر میرسید قویترین آدم بینشونه.
«و تو، امپراتور تیغه؟»
امپراتور تیغه با لحنی آروم گفت: «کل خانواده پنگ هبی به عنوان شعبه هبی درخفه اتحاد شرقی خدمت میکنن. راستش رو بخوای، فرق چندانی با کاری که تا الان میکردیمکرده نداره. فقط با این تفاوت که وقتی اوضاع بیریخت بشه، رهبر اتحاد کمکمون میکنه، مگه نه؟»
سر تکون دادم.
«معلومه که کمکعجله میکنم. تو چیکاراونور میکنی، استاد یونگچون؟»
استاد یونگچون یه نگاهییواش به اطراف انداخت وباشه بعد لبهاش رو لیسید.
«دلم میخواد یهرزمی بار به چالشاونوقت بکشمت. خواستهی زیادیه؟»
«اگه فرصتش پیش اومد، توالان مسیر رفتن به اتحاد موریمقایم غربی با هم یه مبارزهای میکنیم.»
«خوبه. پس منمعجله مسئولیت فوجیان رواونور به عهده میگیرم.»
یه باربشی دستهام رویواش به هم کوبیدم.
«بسیار خب! رؤسای شعب فوجیان، هبی، شاندونگ، جیانگسو و ژجیانگ مشخص شدن. اینانتظار یه نیروی حسابی و ترسناکه. بیاید اینطوری پیش بریم. کارها باید با بازدهیتأسیس بالا انجام بشه. نیازی نیست همین الان مقر اتحاد شرقی رو اینجا بسازیم. چرا؟»
شماره یک فوجیان جواب داد:
«چون بالاخره باید تکلیفت رواینور با اتحاد موریم غربی روشن کنیافتادم و اتحاد بهشتی رو راه بندازی.»
«دقیقاً. اگه ببرم، اتحاد موریم غربی تبدیل به اتحاد بهشتی میشه. پس بیایدحتی تمام بودجه رو برای تأسیس اتحاد شرقی همینجا جمع کنیم و بعدش بزنیم بهکشیدم سیم آخر و بریم سمت اتحاد موریم غربی. رئیس شعبه ژجیانگ، میتونی ردیفش کنی؟»
پادشاه اون-پیونگ جواب داد: «من مسئولیتش رو قبول میکنم و تا جایی که ممکنهمیرفت بودجه جمع میکنم. اون کلی پول مخفی داره، برای همین یه کم زمان میبره.اساتیدی اگه احیاناً به رهبر اتحاد موریم غربی ببازی—هرچند میدونم همچین اتفاقی نمیفته—اونوقت چی میشه؟»
«آه، اون اتفاق نمیفته. غیرممکنه. راستش رووقت بخوای، خودمم نمیدونم بعد از ارشد ایمِ ما،اینجا کی قراره رهبر بعدی اتحاد بشه. پادشاه اون-پیونگ.»
«بله، رهبر فرقه.»
«این خانه امن روی تیکهزمین خیلی خوبی بناباشه شده. همینطوری که هست تعمیرش کن تا بعداًنکردم بشه به عنوان شعبه ژجیانگ ازش استفاده کرد.»
«مفهوم بود.»
از جام بلند شدم والان به مدیران اجرایی تازه ملحققایم شده به اتحاد شرقی نگاهی انداختم.
«رؤسای شعب، وقتی بودجه اینجا آماده شد، بازدم من به سمت اتحاد موریم غربی لشکرکشی میکنید؟چند شخصاً بهتون نشون میدم رهبر واقعی اتحاد کیه.»
رؤسای شعبه که با دیدنطمأنینه قیافهام نیششان تا بناگوش بازصاحب شده بود، یکییکی سر تکان دادند.
«همین کار رو میکنیم.»
«فکر خوبیه.»
«بیصبرانه منتظرشم.»
سرم را تکان دادم.
«خوبه. پادشاه اون-پیونگ، مهمونهای افتخاریمون رو تا اقامتگاه بیرونی راهنمایی کن. اون راهبانتظار و اون مرد کچلِ تو مغازه رشتهفروشی رو هم با خودت ببر. اوناتأسیس باید تو یه جای راحت بخوابن. من یه جلسه خصوصی با پادشاه گوم-سان دارم.»
«مفهومه. همه روراستش به ساختمان ضمیمه بیرونوقت راهنمایی میکنم. بفرمایید بریم.»
با رفتن همه بهنکردم بیرون، فقط من و پادشاهپریدم گوم-سان تو تالار بزرگ ماندیم.
مدت طولانیای بدون هیچ حرفیطمأنینه به پادشاه گوم-سان که باصاحب کمی فاصله نشسته بود، زل زدم.
پادشاه گوم-سان مثل آدمی کهببندی روحش را از دست داده باشد،چیه مستقیم به روبهرو خیره شده بود.
هر چقدر هم که بهالان آن مغز فندقیاش فشار میآورد،قایم قرار نبود جوابی پیدا کند.
با این وضعیتی که داشت، شبیهاونور کسی بود که دارد با خودش کلنجاردوباره میرود که خودش را بکشد یا نه.
من معمولاً آدم پرحرفیام، ولی تااینجا وقتی که پادشاه گوم-سان داشت زجرشروع میکشید، لام تا کام حرف نزدم.
فقط در چنین لحظاتی استببندی که یک آدم میتواند صادقانهنظرت با درون خودش روبهرو شود.
راهب دیوانهبیارم بود کهبخوای سکوت را شکست.
با عصای راهبی درنکردم دستش وارد تالار بزرگزدم شد و بیسروصدا روبهرویم نشست.
فقط عصایش را به میز تکیهاینجا داد، اما با همین کار صدایشروع سنگینی در کل تالار طنینانداز شد.
تازه آن موقعرزمی بود که دهانماونوقت را باز کردم.
«مزه رشتهها چطور بود؟»
راهب دیوانه لبخند محوی زد.
«بهعنوان یه بودایی،زدند یاد گرفتم کهاینجا درگیر مزه غذا نشم.»
«آره.»
«خیلی بدمزه بود.»
«حیف شد.»
«برخلاف بقیه، توزدند با لذت خوردی،اینجا رهبر فرقه. دلیلش چیه؟»
«تو استان ایلیانگ، مدتها همون غذای بدمزهای رو میخوردم که خودم درستهمونطور میکردم. اون موقعها فکر میکردم غذا فقط چیزیه که وقتی گشنته میچپونی توشرقی خندقت. فکر نمیکردم غذا بتونه مزهای داشته باشه که آدم رو غافلگیر کنه.»
«پس دلت بهراستش چه خوشیای توکلی این دنیا گرم بود؟»
«در عوض، میوههاعجله همیشه خوشمزه بودن. هرچندغلت نمیتونستم زیاد ازشون بخورم.»
«منم خیلیبشی به میوهیواش علاقه دارم.»
«بعد از خوردن غذای دست بقیه، فهمیدم که برنج همنظرت میتونه طعم فوقالعادهای داشته باشه. دنیا خیلی بزرگه. عجیبه که برنجطبیعتاً میتونه خوشمزه باشه، نه؟ تو خونه من همچین چیزی غیرقابلتصور بود.»
راهب دیوانه نگاهم کرد.
«تو آشپزخونهبار زهر مار درستاینور میکردی یا چی؟»
«وقتهایی هم بود که برایطمأنینه زنده موندن مجبور بودم همونصاحب زهر مار رو هم بخورم.»
«پس باید از غذای معبد هم بدتر بوده باشه. راستش، روزی که برای اولینمیرفت بار طعم الکل رو چشیدم، منم فهمیدم که دنیا خیلی بزرگتر و عمیقتر ازاساتیدی چیزیه که انتظار داشتم. اما تو اون مغازه رشتهفروشی حتی یه قطره هم ننوشیدم.»
«راهبها معمولاًبیارم از الکلبخوای لذت نمیبرن.»
بعد از تمام شدن این بخشاونور از مکالمه، راهب مرتدِ دائمالخمر بهپایین پادشاه گوم-سان که کنارش بود نگاه کرد.
«تو پادشاه گوم-سان هستی؟»
«خودمم.»
راهب دیوانه با نگاه به قیافه پادشاه گوم-سان، بادستم لحنی بیروح گفت: «بکوشمت؟ اگه بخوای این کار روکارم میکنم. اگه کلهات بترکه، دردش فقط یه لحظه است.»
پادشاه گوم-سان باعجله چشمهای گشادشده بهاونور من نگاه کرد.
انگار این حرومزاده عادت دارد هر وقت تاباشه خرخره در لجن گیر میکند و لبه تیغنکردم مرگ است، برای جانش به بقیه التماس کند.
اما اگر راهب دیوانه قصدببندی کشتنش را داشت، من اصلاًنظرت قصد نداشتم جلویش را بگیرم.
«حتی منمبیارم نمیتونم جلوی کارایالان راهب رو بگیرم.»
راهب دیوانه بدونعجله هیچ هشداری دستاونور چپش را تاب داد.
پادشاه گوم-سان دستش را بالا آورداینجا تا نیروی کف دست را دفع کند،حتی اما مثل مگس پرت شد توی دیوار.
کووااااانگ!
انتظار داشتم کسی در سطح پادشاه گوم-سان یک مبارزه درستقایم و حسابی از خودش نشان بدهد، اما همین الانش هممسافرخونه با صورت خونی روی زمین داشت جان میکند و میلرزید.
راهب دیوانه دستورعجله داد: «خیلی آروم زدمت.غلت پاشو بیا دوباره بشین.»
پادشاه گوم-سان که بهیواش نفسنفس افتاده بود، ناخودآگاه نگاهیکارم به بیرون تالار بزرگ انداخت.
اما از آنجایی که راهبببندی دیوانه به ورودی نزدیکتر بود،نظرت هیچ شانسی برای فرار وجود نداشت.
راهب دیوانه گفت: «یه جوجهلاتی که حتی هنرهای رزمی رو درست و حسابی یاد نگرفته، بهاومدم خاطر چند غاز پول این همه آدم رو کشته. اصلاً دلیلی برای زنده موندنت هست؟ تو راهِپایین اومدن به اینجا، من و رهبر فرقه بیشتر آشغالهایی مثل تو رو تا حد مرگ کتک زدیم.»
پادشاه گوم-سان که میخواست سراینور جایش بنشیند، نتوانست خودش راصخرهها راضی به این کار کند.
در عوض، جلوی راهب دیوانهطمأنینه زانو زد و گفت: «راهب،صاحب خواهش میکنم از جونم بگذر.»
راهب دیوانه از منشرط پرسید: «رهبر فرقه، تصمیمقبولت گرفتی باهاش چیکار کنی؟»
«فعلاً تصمیمبیارم گرفتم هنرهای رزمیاشالان رو نابود کنم.»
برنامهام این بود که مجبورش کنم تمام ثروتش راپریدم بریزد توی حلق اتحاد موریم، و اگر هیچ تغییری درقسر ذات کثیفش ایجاد نشد، در زندان تندرِ اتحاد حبسش کنم.
«تصمیم درستیه. منم اصلاً حوصلهطمأنینه ندارم کله این یارو روصاحب بتراشم و با خودم ببرمش.»
وقتی راهب دیوانه دستش را دراز کرد،مرد نفهمیدم چطور ولی همان موقع داشت موهایمیرفت پادشاه گوم-سان را در مشتش فشار میداد.
به چشم من، انگاربخوای در نگاه راهب دیوانهنداشتی شعلههای آتش زبانه میکشید.
«همینطوری میمیری، یا اول هنرهای رزمیات روغلت ازت بگیرم؟ دیگه به اینجای کار کهچهار رسیده، پولت هیچ دردی رو دوا نمیکنه.»
راهب دیوانه این سؤالیواش را پرسید، ولی درباشه واقع منتظر جواب نماند.
دست راستش حرکت کردشرط و چند ضربه بهقبولت شکم پادشاه گوم-سان زد.
صدایی شبیه پاره شدن یک طبلکلی به گوش رسید و طولی نکشیدزدند که بدن پادشاه گوم-سان روی زمین افتاد.
با کنجکاوی پرسیدم:عجله «این تکنیکی برایاونور فلج کردن دانتین بود؟»
راهب دیوانهبشی سرش رایواش تکان داد.
«فقط دانتینش رو خرد کردم. اگه ساختارش روقبولت سالم میذاشتم، میتونست دوباره بازسازیش کنه. الان دیگهخون بدنی داره که نمیتونه هنرهای رزمی رو تمرین کنه.»
به پادشاه گوم-سان که روی زمین افتاده بود دلداری دادم: «اگه هنرهای رزمیات رو از دست دادی ولی بدنت سالمه، پس هیچی رو ازعجله دست ندادی. اگه پولت رو از دست دادی ولی بدنت رو نگه داشتی، بازم همونطوره. مشکل این بود که با آسیب زدن به بقیهحلق اونقدر ثروت جمع کردی که آخر سر، حتی یه لاکپشت فولادی و یه راهب دائمالخمر هم نتونستن ازت بگذرن. حس میکنی در حقت بیانصافی شده؟»
«...»
رو به بیرون صدا زدم.
«دونگریم-آ.»
«بله، رهبر فرقه.»
دونگریم-آ که حالا هر وقتاینور صدایش میزدم در دم ظاهرصخرهها میشد، از دم در نگاهم کرد.
با چانهامبشی به پادشاه گوم-سانِطمأنینه بیهوش اشاره کردم.
«ببرش و حواست باشه که سقطاونوقت نشه. به یکی دیگه هم بگوهمونطور بهترین مشروبِ این مخفیگاه رو بیاره.»
«مفهومه.»
«یه لحظه وایسا.»
«بله.»
به دونگریم-آ نگاه کردم و گفتم: «بهشون بگوقبولت هیچ مزهای کنار مشروب نمیخوایم، و از اونجایی کهگرفت سم رومون اثر نداره، بیخیال ریختن سم توش بشن.»
«مفهومه.»
دونگریم-آ پادشاه گوم-سان رانکردم مثل پر کاه بلندزدم کرد و رفت بیرون.
روبهرویم، راهب دیوانهزدند نگاهم کرد واینجا لبخند محوی زد.
«رهبر فرقه.»
«بله.»
«بیشتر از همیشه خوشحالم.نکردم این قلب شرور باید همونپریدم ذات واقعی من باشه، نه؟»
سرم را تکان دادم.
«این قلبمبارزه دقیقاً مثلشرط قلب خودمه.»
چند باری ریز خندیدیم.
یکدفعه راهب دیوانه بهنکردم آسمان پهناور نگاه کردزدم و گفت: «باد ملایمی میوزه.»
با دیدنش، واقعاًزدند به نظر میرسید کهاومدم حالش جا آمده است.
حتماً دارد آرامآرام آنشرط شعلههایی را که مدتها درمیکنم قلبش زبانه میکشید، خاموش میکند.
درست همانطور کهراستش من یک زمانیکلی این کار را کردم.
«میدونی خوشمزهترین مشروب دنیا چیه؟»
راهب دیوانه جواب داد: «چیه؟»
به راهب دیوانه پوزخند زدم.
«مشروبیه که ازراستش چنگ حرومزادههایی مثل پادشاهوقت گوم-سان درمیاری و مینوشی.»
چرا آدمیبار مثل راهبنکردم دیوانه مشروب میخورد؟
برای این استزدند که شعلههای تویاینجا قلبش را خاموش کند.
وقتی مشروبی که پادشاه گوم-سان با جان و دلمیکنم نگهش داشته بود رسید، با فکر کردن به درست کردننداد شراب یخ برای راهب دیوانه، نتوانستم جلوی لبخندم را بگیرم.
راستش را بخواهید، اصلاًبخوای برایم مهم نیست که شکستناپذیردستم غرب باشم یا شکستناپذیر شرق.
هیچ علاقهایبار هم بهنکردم موی شرورها ندارم.
حتی وقتی به دریایواش نگاه میکنم هم هیچباشه حس خاصی بهم دست نمیدهد.
هیچ وسواسی همرزمی روی غذای خوشمزهاونوقت یا مشروب ناب ندارم.
تنها چیزی که برایم مهمالان است، آن شعلهای است کهقایم در وجود راهب دیوانه میسوزد.
از آنجایی کهعجله استاد کچلم خوشحالاونور بود، منم خوشحال بودم.